دیشب گود بای پارتی دختر خاله ام بود... همه ی خاله ها و دختر خاله ها و پسرخاله ها به اتفاق همسرانشان در خانه ی مادربزرگم جمع شده بودند...دختر خاله ام دست بر قضا زده است و عاشق پسری شده است که سیتی زن آمریکاست (البته شاید هم قضیه بالعکس باشد یعنی پسری که سیتی زن آمریکاست دست بر قضا زده است و عاشق دختر خاله ما شده است) و امروز فرداست که بار و بندیلش را جمع کند و به اتفاق آقای داماد با چشمهای اشکبار (احتمالا اشک شوق!) جلای وطن کند و برود به سوی سرنوشتی که در آنسوی دنیا انتظارش را میکشد...به لیست مهمانها تعدادی از فامیلهای دور بعلاوه ی داماد و پدر آقای داماد را هم اضافه کنید...همه دور تا دور نشسته بودند و من هم از آنجا که در مهمانی ها ترجیح میدهم توی چشم نباشم برای خودم یک گوشه ی دنجی که زیاد دید نداشته باشد در آرامش کامل بعد از خوردن دو تا پرتقال تامسون تازه رفته بودم سروقت پسته های اکبری که خاله کوچکه که انگار موضوع برای بحث کم آورده باشد نه گذاشت و نه برداشت و خطاب به خانواده ی داماد فرمودند که نمی دانید این شراگیم ما چه انشاهایی می نویسد...!من را بگویی انگار کسی با دست زده باشد پس گردنم...از آنجا که می دانستم در کسری از ثانیه بیست سی جفت چشم بر می گردد سمت من با سرعت هرچه تمامتر محتویات دهان را جویده و نجویده فرو دادم و با چشمهای از حدقه در آمده منتظر اتفاقات بعدی نشستم...راستش اول دو زاریم نیفتاد که منظور خاله ام از انشا همین چیزهاییست که در وبلاگ مینویسم و تصور میکردم دفتر انشای دوران مدرسه ام تصادفا به دست خاله ام افتاده است و آن را خوانده است...اتفاق بعدی که من را متوجه عمق فاجعه کرد چشم غره رفتن دختر خاله ام به خاله ام بود که انشاء نه و وبلاگ...!یا حضرت عباس...! این مادر دختر از کجا میدانند که من وبلاگ دارم؟بعد دیدم سایر خاله ها و دختر خاله ها هم به علامت تصدیق فرمایشات خاله کوچکه سر تکان میدهند...نه...انگار قضیه بیخ دار تر از این حرفها بود...حتی یکی از دختر خاله ها آمار تعداد کامنتهای من را هم داشت...در این موقع خاله ام برای اینکه گافی که داده بود را جبران کند داشت برای حضار توضیح میداد که وبلاگ نویسی هم نوعی انشاء نویسی محسوب می شود و من داشتم با سرعت نور نوشته های این چند وقت اخیر را در ذهن مرور میکردم ببینم خدایی نکرده مطلب کمر به پایینی این اواخر ننوشته باشم...من را اینجوری نگاه نکنید...من آدم نسبتا آبرو دار و تقریبا محترمی هستم...(یا لااقل بودم!)...فکرش را هم که میکنم تعجب میکنم چطور اینها هنوز جواب سلام من را می دهند...میدانستم این خاله های من اهل وبگردی نیستند...همه این چیزها زیر سر مادرم است...تا نوشته ای به نظرش جالب آمده زنگ زده به خواهرهایش که بروید و بخوانید...دیگر فکر آبروی من را که نکرده است که شاید چهار تا نوشته ی دیگر را هم بخوانند...جالب است در تمام این مدت هیچکدام به روی من نیاورده بودند که می دانند...احتمالا رویشان نشده!
به هر حال این وبلاگ از این لحظه به بعد یک وبلاگ سوخته است...! همه مزه ی وبلاگنویسی و کلا فعالیت در عرصه مجازی به این است که تو را نشناسند...چه فایده دارد آدم یک روز مثلا از ماچ کردن دوست دخترش بنویسد و فردایش خاله آدم زنگ بزند و مثلا بگوید تو خجالت نمی کشی که دختر مردم را ماچ میکنی؟ بی حیای بی سر و پا ! حالا وای به روزی که آدم بخواهد کثافتکاریهای دیگرش را هم اینجا بنویسد...!
امروز فرداست که درش را تخته کنم و خلاص!
واي شري جون حتما اون همه پرونده اي كه برات فرستادن خيلي وقتت رو ميگيره تا بررسيشون كني پس من چرا ديگه مزاحمت بشم . به سيبيل كلفتم قسم اينطوري نمي توني من رو از گوشه امنم بكشي بيرون . من تازه داره از اين بازي خوشم ميآد .
November 25, 2006 11:34 AM
من خيلی وقته اينجا رو می خونم ولی برات کامنت نذاشتم تا حالا.
اولا:از نوشته هات و نوع نوشتنت خيلی خوشم مياد.
دوما:توی گوگل دنبال آدرس رستوران سلامت می گشتم که رسيدم به افتخارات تو که رفتی اونجا غذا خوردی.
حالا يه خواهش دارم:ميشه آدرس اونجا رو به من هم بدی؟کلی وقته دارم می گردم دنبالش و هنوز چيزی پيدا نکردم.
پيشاپيش از همکاری صميمانه شما ممنونم.D:
November 25, 2006 10:49 AM
شری جون بلاگت که سوخت! همه هم که اسم کاملت رو میدونن بیا عکست هم بذار اینجا که دیگه مجبور نشی هر بار یه ایل آدم با خودت ببری کوه! تازه کلی آدم هم از توهم نجات میدی!
November 25, 2006 9:21 AM
اينقدر طولانی بود که نخوندم ... هر چند اصلا مهم نيست ...همه چی مهم نيست
November 24, 2006 11:54 PM
وای آقای شراگیم من قبلا یه موضوع ادبی راجع به فلسفه وجودی موجودات تک سلولی آماده کردم خوشحال میشم بیای بخونی متشکرم
November 24, 2006 11:11 PM
وای خدای من ؛ مگه من می تونم از وبلاگ شما دل بکنم ؛ تازه اون وبلاگ پائیزتون رو خوندم . خیلی متاثر شدم. تو رو خدا اگه بشه من یه جایی شما رو ببینم.
November 24, 2006 8:19 PM
برای مطلب " پاییز من " کامنت گذاشتم ولی دیر . به هر حال هیچ کس نمی بیند .
November 24, 2006 7:46 PM
سلام. می شه يکی بهم بگه چرا پستای من توی وبلاگم نشون داده نمی شه؟! بايد چی کار کنم؟
November 24, 2006 4:18 PM
اوکی.برای هر دو تامون رفع ابهام شد.اما یه چیزی طبق گفته کتاب فرهنگ گفته های طنزآمیز!!! دیپلمای نازی نازی به یک سگ گفتنه تا یه سنگ پیدا کنی!!!!:))).حالا بلانسبت ما که سگ نمی باشیم ولی خوب امیدوارم دنبال سنگ و کلوخ نباشی.و به علت جنبه بالای شما من از همین جا اعلام می کنم که این کامنت برای شوخی می باشدو منظوری در آن نهفته نمی باشد.اوکی می باشد آقای دیپلمات؟
November 24, 2006 2:54 PM
وای شراگیم عزیز چه وبلاگ نازی دارین . اگه میشه به من هم سر بزنین ممنون می شم
November 24, 2006 11:11 AM
این روزها
این روزها هی به جستجوی حرفی تازه می گردم تا برای شما بنویسم
خسته شده ام دیگر از نوشتن این همه خط های پر از باروت
می خواهم خطی بنویسم ساده / زلال
شما باورم کنید
شما که هر چه باشد چند سالی می شناسمتان
خسته ام ـــ خسته ...
می خواهم هر چه صمیمیت دارم با شما قسمت کنم
خوب می دانم که همه مسافر یک مقصدیم
پس مجبوریم یکدیگر را تحمل کنیم
همه ی راه را اشتباه آمدیم... خیال می کردیم میان بر زده ایم...
چقدر زود پیر شدم
با شما هستم
شما که چند سالی می شناسیدم
شما گفتید بانگ جرس را شنیده ایم
رویایی که به من قرض دادید گواهی سال های نا نوشته است
قسمت من بود که با شما همسفر شوم
مجبورم
چقدر پیر شده ام راستی
هنوز دلم می خواهد قبل از سپیده دم
هزار صفحه خوانده باشم
راستی .. کی می میرم؟...
November 24, 2006 3:17 AM
يه قسمتی که برام جالب بود اين بود:
؛ همه دور تا دور نشسته بودند و من هم از آنجا که در مهمانی ها ترجیح میدهم توی چشم نباشم برای خودم یک گوشه ی دنجی که زیاد دید نداشته باشد ......؛
واقعن اينجوری هستی؟ اصلن بهت نمياد.. يعنی با شخصيت وبلاگيت فرق داره.( شخصيت وبلاگی هم يه جور شخصيته ديگه خوب! قبول داری؟)
November 23, 2006 7:25 PM
شراگیم دیگه کم کم جدی جدی داره بهت حسودیم میشه ! :دی
(رجوع شود به پاراگراف دوم :
نوشته شده توسط منیرو روانیپور در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 13:30
November 23, 2006 4:48 PM
سودابه خانم محترم! (شماره ۹۴):
...شما ميتوانستيد دختر..همسر...همکار و يا از بستگان دور و یا نزديک اين دوست من باشيد که با استفاده از کامپيوتری که ايشان هم از آن استفاده ميکند به اينترنت متصل می شويد و برای من کامنت می گذاريد...در هر اداره و هر خانه ای ممکن است چندين نفر از يک سيستم استفاده کنند و اين لزوما معنای فضولی...بی ادبی و يا دزدی! نمی دهد...!!(اصلا چه کسی گفت که شما بی اجازه و یا دزدکی از کامپیوتر و یا لپ تاپ مورد نظر استفاده کرده اید؟؟؟)
اين دوست من (که الان با توجه به طرز برخوردتان گمان ميکنم همسن پدر شما باشد!) بيشتر از دو سال است که برای من با آن آی پی مشخص کامنت می گذارد و طبيعيست که ذهن من به اين سمت برود که شما که به تازگی به جرگه ی وبلاگنويسها و کامنت گذارها پيوسته ايد از سيستم او داريد استفاده ميکنيد (که باز هم تاکيد ميکنم استفاده از يک سيستم در خانه و يا محيط کار توسط چند نفر مطلقا نميتواند نشاندهنده اين باشد که يک یا چند کاربر (به غیر از کاربر اصلی) فضول و بی ادب...دزد...و مانند آن هستند!!)
تلقی شما از کامنت من بی ادبانه بود و به عبارت دیگر بی ادبی در نگاه شما بود و نه در نوشته من...!
November 23, 2006 4:42 PM
چرا آخه با احساسات مردم بازی می کنی ها ؟!!!!!
درسته که وب لاگت سوخته .... ولی می شه آتيشش و خاموش کرد و چه می دونم به يه اسم ديگه .... تو يه خونه ديگه ... نمی دونم والا ... ولی واقعاْ حيفه تعطيل بشه .... می خوای بيا اصلاْ خونه من برای تو .... اونجا رو مثل خونه خودت بدووون :)) ... ژيشنهاد از اين بهترم می شه ؟!!!
:))
November 23, 2006 3:28 PM
خيلی زنده و حقيقی می نويسی . يعنی بی تعارف قلمت آدم رو ميکشونه دنبال خودش.
اما در مورد داستانی که گفتی .
آقا واقعا دردسريه اين وبلاگ سوخته
آدم دچار خود سانسوری يا فاميل فيلترينگ ميشه . من خوشبختانه فکر می کنم که کسی از فاميل ندونه من چه غلطی ميکنم .
اما دوست دخترم می دونه و خودش به تنهايی کافيه. آدم جرات نميکنه چيزی بنويسه . شده وزارت ارشاد من بد بخت
November 23, 2006 10:51 AM
اخرين و بهترين عکسهای راديو زمانه و اسپانسر هلندی از نانا را از دستhttp://www.nanazola2.blogspot.com/ ندهيد.
November 23, 2006 10:22 AM
سلام
ميدونم خودت بهتر ميدونی ولی باز چون اصرار داری بهت ميگم.اولا؛همان اول شما با واژه مشکوک شروع کردی در حاليکه ميتونستی بپرسی با فلانی چه نسبتی داری؟به همين سادگی.حالا يا از من يا از همان دوستت.ثانيا؛وقتی ميگی من سراغ کامپيوتر ايشون ميرم که اگه سراغ کامپيوتر شخصی کسی برم تعبيرش ميشه فضولی و بی ادبي واگه با کامپيوتر محل کارش کار کنم میشه دزدی.ثالثاچرا فکر نکردی دوستت سراغ وسایل من اومده باشه؟
رابعا؛الحمدلله من کارگر خط تولیدنيستم .خودم اينجا اينترنت مستقل دارم .تو خونه رو هم که بهت گفتم
مويد باشی
November 23, 2006 7:55 AM
شراگیم جان برای بالا رفتن تعداد کامنت ها هست که دیر به دیر می نویسی؟ ( شوخی بود.)
November 23, 2006 1:11 AM
شراگيم عزيز يه رفيق عزيزي پيدا شد و واسه منه وب لاگ نويسه خيلي خيلي تازه كار ( از صدقه سري هاي 360 ) چند تا لينك فرستاد كه از قضا يكيش مال سركار بود ِ القصه خيلي كيف كردم از شيوه انشا نويسيت !!! موفق باشي و دست راستت زير سر من
November 22, 2006 10:32 PM
واقعا فکر میکنی همه اون حرفهایی که زدم دروغ بود .فکر میکنی داستان نوستم که امتیاز بگیرم .چه مسخره .حالا میفهمم چرا اسرار داشتی که من پسرم .شک ندارم که تو هم یکی از دوستهای خاله ام هستی ومثلا دارین من رو سر به راه میکنین.خوبه که خودت رو آدم آزادی می دونی.......شاید بیشتر برای خودم متاسفم.
November 22, 2006 10:12 PM
سلام
ببين من بعضي از پستاتو خوندم . بنظرم ادم جالبي ميايي . خوشم اومده ازت . خيلي باحال و خيلي هم مهربون هستي .ادمهاي بي شيله پيله اي مثل تو كم پيدا ميشن . مواظب خودت باش .ديگه نميدونم چي بگم جز اينكه بگم نديده دوست دارم ...
November 22, 2006 6:18 PM
salam .man be to mashkookam ke hamoon sharagim hasti ke man mishnasam va alan sydney hast(keif kardid che amari az khodam dadam!!!zirpoosti)be har hal mikhastam begam (ba lahjeye cowboyee! ):HEY PESAR TO ADAMO VASVASE MIKONI WEBLOG BEZANE
November 22, 2006 5:40 PM
فروغ جان (شماره ۸۶ -۸۷) : راستش من آنقدر ها هم که وانمود کردم عصبانی نشدم...منتها لجم گرفت که تو چرا هر بار می ايی و اين موضوع را با کنايه مطرح ميکنی بدون انکه اصلا موضوع اساس درستی داشته باشد...در هر صورت ببخشيد اگر لحنم تند و يا کمی توام با خشونت بود...!:)
این هم برای جبران:
...نازی...نازی...:*
نگار عزیز (شماره ۸۵):
شماره ام را مجددا برایت آفلاین گذاشتم...منتظر تماست هستم...
پگاه جان (شماره ۸۴):
باور کن زیاد دیدنی نیستم...نگاه نکن که اینجا زیاد هارت و پورت میکنم که من آنم که رستم بود پهلوان...جان خودم خالی بندیست...اما در هر صورت اگر واقعا به این امر مصر باشی و ساکن تهران هم باشی من جمعه های آخر هفته با دوستانم گاه گداری به کوه می رويم...اگر دوست داشتی و کفش و لباس مناسب فصل هم برای کوهنوردی داشتي هماهنگ کن تا ترتيب آمدنت را بدهم...
سودابه عزيز (شماره ۸۱):
راستش يک کامنت احتمالا بی ادبانه ي ديگر هم برايت گذاشتم...احتمالا بی ادبانه از آن جهت که من نميدانم معيار شما برای سنجش ادب و يا بی ادبی يک کلام چيست...فقط خواهش ميکنم کامنت من را عينا در اينجا کپی کن تا دوستانی که کنجکاو شده اند که شراگيم چه حرف نامربوطی به اين خانوم محترم زده است که ايشان چنين متغير شده اند در خماری نمانند و در ضمن شاید هم از بنده کمی اعاده حيثيت شود!
November 22, 2006 5:02 PM
جدا برای من مهم شده که بدونم چراااااا تو فکر کردی من دارم جدی می گم؟واقعا موذی بازی و همچنین شیطنت بازی از حرفام نمی بارید؟ای بابا.پدر جان یه ذره جنبه هم بد نیست .تو می تونستی با یه شوخی تمومش کنی نه اینکه بیانیه بنویسی.یا شایدم ایراد از لحن من بوده......؟
November 22, 2006 3:43 PM
ای بابا .من نمی دونستم شما اینقدر دل نازک و بداخلاااااااق تشریف داری.خوب کلک خان از همون اول می گفتی که معرفی کردی.بعدشم من به نظر خودم داشتم باهات شوخی می کردم.ببخشید که جنبه سنجم گم شده.حالا هم اگه ناراحت شدی آقا ما مخلصیم.شرمنده.خوب شد؟سرتو نزن به دیوار.
November 22, 2006 3:40 PM
سلام شراگیم چطوری ؟ :) من احتمالا يکی دو روز بيشتر تهران نميمونم بخاطر همين شک دارم بتونيم همو ببينيم اما محض احتياط شمارتو بهم بده
November 22, 2006 3:35 PM
دوست دارم ببينمت...همين..هيچ فکر بدی هم نکن ..نه تو نه دوست دخترت...تا دير نشده بيا ببينمت...
November 22, 2006 2:47 PM
آقای شراگيم از اينکه می خواهيد وبلاگتان را تخته کنيد خيلی متاسف شدم چون چيزهای جالبی می نويسيد اما با نظر شما در مورد ناشناس بودن کاملا موافقم احتمالا سر شلوغی داريد و اين از تعدا د نظر خواهی ها معلوم است در هر صورت خوشحال می شوم به وبلاگ من هم سری بزنيد . لازم به ياد آوری است کامنت شما قبلا توسط ژاله روی وبلاگ ما قرار گرفته است . متشکرم .
November 22, 2006 9:38 AM
اميدوارم هميشه باشي و می دونم که می موني.من تازه پيدات کردم و از نوشته های منيرو روانی پور و خوشحالم از اين کشف بزرگم. هر چند اين روزها با کسانی آشنا می شم که حسرت نوشته هاشون رو می خورم و اينکه دير شناختمشون. اگر به داستان علا قه مندی خوشحال می شم به من سری بزنی.
November 22, 2006 8:25 AM
شراگيم جان راستش از بی ادبی نهفته در کامنتی که برام گذاشتی شرمم اومد بذارمش تو وبلاگ و همينطور خواستم جواب هم ندم ولی ياد قولم افتادم که گفتم هرچه بپرسی جواب ميدم.اولا؛ که اين مشکوک بودن نيست.ثانيا؛ ميتونستی از دوستت بپرسی اسمم رو که داشتی.ثالثا؛بنده در گروه ايرانخودرو کار ميکنم .دوست شما رو نميدونم.يه لپ تاپ شخصی هم دارم که حتی دست نفر دوم هم بهش نميرسه ولی فقط گاهی برای نصب برنامه ميدمش بيرون .حالا اگه خواستی اسم اون دوست نازنينت رو بگو شايد اون منشی بود.
November 22, 2006 8:00 AM
بعد از ترک وبلاگنویسی و اينترنت بازی تنها بهونه واسه اومدن به نت خوندن اين وبلاگ بود !
اين بهونه رو ازمون نگير .(کسی که اينجا رو زياد ميخونه اما کامنت نميزاره)
November 21, 2006 11:47 AM
سلام
اولاممنون که بهم سر زدی.ثانياخيليها حتی اسمشونم تو پيامها نمی نويسندمن بيچاره که هم اسم دارم هم آدرس ايميل هم آدرس وبلاگ کم مونده آدرس خونمم بنويسم نظراتم که همه معلومه با اسم خودمم هست .حالا چيم مشکوکه؟؟
باز هرچی مشکوکه بپرس ميگم.هرچی که بود.
November 21, 2006 8:12 AM
خوشحالم که در حد خالی بندی بود شری عزيزم!
ومن دوست دارم تا ابد تو بنویسی و ما لذت ببریم!!
برم کامنت دونيمو چک کنم احتمالن طرفدارات اومدن فحشم بدن!!:ی
November 21, 2006 2:02 AM
ژاله خانم یا آقا (شماره ۷۳) :
بر منکرش لعنت...!:) به هر حال اگر نویسنده آن سطور و آن وبلاگ دختر بود قطعا بانمک ترین و طناز ترین و خواستنی ترین دختری بود که من به عمر وبلاگ نویسی ام دیده بودم...اگر هم پسر بود (که با شواهدی که من در دست دارم به احتمال قریب به یقین اینگونه بود) پسر با استعدادی بود...اما آن نوشته ها در یک وبلاگ و از زبان یک دختر کم سن و سال با علم به اینکه نویسنده اش یک پسر گردن کلفت است کمی توی ذوق می زند...یعنی در اصل ارتباط برقرار کردن با نوشته را دشوار می کند...!
به هر حال چه دختر باشی و چه پسر از لطف و توجهت ممنونم و خوشحالم که آدم با هوش و با استعدادی مثل تو وبلاگ من را دوست دارد و میخواند...!:)
(لينک را هم به احتمال قريب به يقين همين روزها برخواهم داشت...چون بعید میدانم صاحبان جدید آن وبلاگ به اندازه ی تو طناز باشند!)
November 20, 2006 11:29 PM
فيروزه جان (شماره ۶۱) :
تا باشد از این سر شلوغی ها و گرفتاریهای دم سال نو...به يک بنده خدايی يک امری مشتبه شده بود که تکذيبش کردم و رفت پی کارش...به هر حال ممنون بابت هندوانه هايی که زير بغل ما چپاندی...در مورد وبلاگ خودت خوب ميدانی که بادمجان بمی که من باشم آفت ندارم...خاله ها و دختر خاله ها و آن دو تا پسر خاله ی نصفه و نيمه ای هم که دارم به قول تو روشنفکرتر از اين حفها هستند که با خواندن ماجراهای من و دوست دخترم برايم خطری ايجاد کنند...برای خنده آنها را نوشتم که ظاهرا خيلی ها جدی گرفتند...!:)
من نود درصد آدمها را نميدونم ولی مطمئنم تا به اين سن و سال هنوز يک قدم به خاطر حرف مردم برنداشته ام...نمونه اش همان ول کردن دانشگاه که هرچه دور و بريها گفتند مردم چه می گويند و می گويند پسره دیپلمه است و از اين قبيل حرفها گفتم گور بابای مردم و آنچه که می گويند...نمونه های ديگرش هم زياد است...به هر حال شخصا هيچوقت اينگونه نبوده ام و نميتوانم افرادی را که برای حرف مردم زندگی ميکنند درک کنم چه برسد به اينکه بخواهم آنها را روانشناسی کنم و ببينم ريشه ی اين دهن بينی در کجاست...!
جمله ی تخته سياه رو هم همونطور که بهت در چت گفتم و کامنت فروغ هم (شماره ۶۹) تا حدودی موید آن است به خاطر دو دم بودنش زياد حساسيت بر انگيز نشد...اگر هم می شد بايد می رفتيد خر ويکتور گرانت را می گرفتيد...به من چه ارتباطی دارد؟؟:)
November 20, 2006 11:09 PM
شری جونم می دونی چی شده ؟ از اون ده دوازده صفحه ای که برای من تو وبلاگم اظهار نظر نوشته بودی درحال حاضر فقط دوتا نقطه مونده و یه پرانتز .به خدا اگه دروغ بگم ...دستم به هیچی هم نخورده که پاک بشه .در حال حاضر هم من غم برک گرفته ام و دارم میمیرم از غصه ...
بگذریم ...از اینکه من مجبورم زودتر با تو خداحافظی کنم تا تو باهمه باورکن دلتنگم.از میون این همه وبلاگی که خوندم تو این چند روز نوشته های تو از همه دلنشین تر بود .حتی اگه مثل خودم خالی بندی کرده باشی . وبلاگ من میره زیر دست چهار تا نخاله که هرکدام به ترتیب تا هفت روز مینویسند. بعدا معلوم میشه که میون این آدمهای پرمدعا من چقدر با استعداد بودم.فردا رسما وبلاگم را تحویل بعدی میدهم.دلت خواست لینک بی نظیری را که برای من و به اسم جعلی من گذاشته بودی پاک کن.دلت هم نخواست بذار باشه ببینی دری وری های آن یکی ها چیست.دلم برایت تنگ میشود می آیم و حرفهایت رامیخوانم..حیف که نمی توانم اسمم را لو بدهم اما این رادرگوشت میگویم وتو به هیچ کس نگو..((من واقعا مونث بودم ))
November 20, 2006 11:02 PM
قبلی ابراز احساساتم بود و اين يکی هم به حاطر اينه که بگم:
حالا با اين آبروريزی ميخوای چيکار کنی شری؟!!!!!!!!!!!!!! با اين وبلاگ سوخته چی شری؟؟!!!!!!!!! من به قيمت ميخرما. نبوووووووووووووووووووووووووود؟؟؟
November 20, 2006 10:32 PM
فروغ جان (شماره ۶۹) چند وقته شما داری حرص الکی ميخوری که چرا من برای نوشته های تخته سياه ذکر مرجع و منبع نميکنم...اولا که من همان بار اولی که شروع به تخته سياه نويسی کردم يکبار کتاب فرهنگ گفته های طنز آميز را به همراه نام مترجم و مشخصات ناشر ذکر کردم که در آرشيو بگردی پيدايش ميکنی...در ثانی...شما نويسنده های گردن کلفت اين جملات را که نامشان در زير نوشته ها می آيد را مرجع قابل قبول و کافی برای جملات ذکر شده نميدانی و لابد توقع داری من به عنوان مرجع رضی خدادادی و کتابش را معرفی کنم؟ مثل اين است که جمله ای از جنگ و صلح تولستوی نقل کنی و بعد بگويی منبع جمله کتاب زبان و ادبيات روس تاليف چی چيوفسکی ست که در صفحه فلان به اين جمله اشاره ای کرده است...! از دست شماها بعضی وقتها دلم ميخواهد سرم را به ديوار بکوبم!!!
November 20, 2006 10:31 PM
حالا وااااااااااااااااااااااااااای وای،
وای وای وای وای،
حالا وااااااااااااااااااااااای وای،
وای وای وای وای.
November 20, 2006 10:24 PM
فیروزه جان یکی از دلایلی که من به مطلب تخته سیاه گیر ندادم اینه که این نشون می ده ما خانوما اونقدر جذبه و ابهت داریم که به مردا اجازه نمی دیم همچین غلطی کنن!!و بعدشم اگه شما این کتابی که آقاپسرتون ازش تقلب می کنه و اسمشم نمی گه رو می خوندید باید می رفتید رضی هیرمندی مترجمش رو به ۱۰ قسمت مساوی تقسیم می کردید.بعدشم اگه ناراحتید به شراگیم بگید جمله هایی رو بنویسه که مردا رو می کنفه.و من از همین جا تهدید می کنم اگه ننویسه من خودم تو کامنت دونی می نویسم.این خط این نشون.
November 20, 2006 9:13 PM
سلام آقای شراگيم
.... جمع کن اين ادا اطوارها رو بشين سر خونه زندگيت ... (ببين اين دومين باره که برات کامنت ميذارم ... اون موقع هم مثل همين حالا لجمو در آورده بودی)
November 20, 2006 4:22 PM
جون بچه آینده ات برگرد بيا بنويس من تازه پيدات کردم
November 20, 2006 12:27 PM
آقا کامنتهای ۴۳ و ۴۴ از آن حقیر بودند هر دو. عجب دمهای بدگمانای هستید ها!
حالا شراگیم جان نگفتی بلاخره دماغات از اون دماغهای چاق هست یا قلمی؟ بگو تا اسمای با مسما برای وبلاگ احتمالی آیندهات انتخاب کنیم.
November 20, 2006 6:05 AM
امان از دست این فک و فامیل ... جایی نیست که از دستشون در امان باشیم...
November 20, 2006 1:57 AM
يکبار نوشتم پاک شد حالا فقط ميگويم لطفا امان بده من اين کتاب را سال۶۳خواندم يا ۶۴به توصيه گلشيری يا ادر نفيسی يا يکی ديگر از اغضای گروه لطفا امان بده تا مفصل و دقيق بنويسم منيرو
November 20, 2006 1:39 AM
شری جونم ميدونی که نيوير نزديکه و سر ما حسابی شلوغه تو اينروزا ولی گفتم بيام چند خطی برات بتايبم جهت اطلاع دوستان عزيز.... و بازهم ميدونی که من اکثرا با نام خودم اينجا کامنت ميذارم .البته دروغ چرا تا قبر ا..ا..ا در بعضی موارد سياسی ناموسی از نام مستعار استفاده ميکنم ( حداقل در سه چهار يست اخيرت که يه جورايی به فرهنگ علط و جامعه غلط اندر غلط ماهم ربط ييدا ميکرد ومورد نوشته تو در رابطه با من سرا يا تقصير بود با نام نامی خودم برات کامنت گداشتم ) در رابطه با وبلاگ سوخته بايد بگم اگه قراره خود سانسوری کنی و ديگه خودت نباشی همون بهتر که درش رو تخته کنی. تااونجايی که من ميدونم خاله ها و دخترخاله ها و يسرخاله هات دارای ذهنی باز و روشن هستند و شراگيم رو همونطوری که هست دوست دارند و هیچ خطر جدی تو رو تهديد نميکنه.... ابروی تو هم اگه ميخواد با اين نوشته ها بره بهتره که بذاری بره.. برای من بیگدیلی نیست که تو گاها از کمر به يايين ويا فرنچ کيس عاشقانه بنوسی ( اگه ننويسی تعجب ميکنم و نگران حالت ميشم ) مهم جوهره و ذات نوشته های یر احساس صادقانه توست و تفکر و ديدت نسبت به موضوعهای مختلف...... در بعضی از نوشته هات بسيار نکته سنج وهنرمندانه مو رو از ماست ميکشی و يه ايينه زيبا مقابل خودت و ما ميذاری که جهره های زشت خودمون رو در ان بهتر ببينيم....... حالا امر بخودت مشتبه نشه طاقچه بالا نذاری واسه ما گفتم بعضی از نوشته هات و نه همشون....... قبل از اينکه بری در وبلاگت رو تخته کنی يه يرسش اساسی؟؟؟؟چرا اکثر ما ادما خصوصا ميد اين ايران تقريبا ۹۰٪ برای حرف مردم زندکی ميکنيم که کی چی ميگه؟؟ .............درضمن برام خيلی جالبه که هيچکس خصوصا همجنسان عزيز در رابطه با جمله تخته سياهت اعتراضی نکرده اند..... اگر ما بلبلان یراز نغمه وخوش اوا نبودیم زندگی شما اقایون چقدر سوت و کور بود.... مگه نه شری؟
November 20, 2006 1:18 AM
هه...شری جون (شماره ۵۹) زدی به تيرک...!:)
هاله رو ميشناسم و خيلی های ديگه هم ميشناسن...وبلاگ داره و لينکش همين بغل هست...در مورد مهسا هم تو آفسايد بودی...! چون هيچ دليل عقلپسندی که فرض کنيم مادر من بخواد برای من با اسم مهسا همچون کامنتی بذاره وجود نداره...برای احتياط هم آی پی ش رو چک کردم ديدم از ايرانه...!:)
November 19, 2006 6:54 PM
هاله و مهسا تابلو ه که مادرت است شراگيم :)) طفلک چقدر هم مثلا سعی کرد بگه تو رو نميشناسه مثلا يک خواننده عاديه :))
شراگيم خوب است که قصد نداری تعطيلش کنی اما خوب است سبکتم تغيير خاصی ندی.
November 19, 2006 5:29 PM
ای بابا ............ تازه امروز يافتمت.... تخته مخته رو بيخيال تورو جدت ....
بعدشم..... اصلا خاله چطوری يافته اينجارو ؟؟؟
November 19, 2006 5:01 PM
خداییش تو به این می گی سوخته؟! این یه چیزی اونورتر از سوخته می شه!
November 19, 2006 4:08 PM
چرا از این عکسای قه قه خنده نداری تا اینجا قاه قاه بهت بخندم ... آخی سوختی سوک سوک ... بچه معروف شدی رفت تابلو شدن هم عالمی دارد ... قاه قاه
November 19, 2006 12:29 PM
شراگیم جان
میبینی این مردم شهیدپرور، شهید نشده دارن برات زنجیر و سنج میزنن و علم و کتل راه انداختن:)
بابا جان این شراگیم بیدی نیست که با این بادها بلرزه:)
اگر بود که شراگیم نبود.
تازه از یه نظرایی هم بهتر شد. میتونی از طریق وبلاگ براشون پیام بفرستی.
مثلا آخر هر پست بنویسی:
خالهجون لیلا فلان شب شام برام قرمهسبزی درستکن که اومدم.
یا...
خاله جون سارا اون دوچرخه کورسییه بدجور چشمو گرفته روز تولدم برام بخرش...
یا...
دخترخاله جون ساناز فردا مامانتو بپیچون بیا دم سینما فرهنگ ببینمت:))
November 19, 2006 11:20 AM
من شیفته ویکتور گرانت شدم...و نوشته ات البته اگر نسوزن
November 19, 2006 9:47 AM
آقا ريش و قيچي دستِ خودته. اين طوري حتي بهتر هم هست، شايد يه وقت باعث شد ازت بي خبر بمونم، زيادي دل ام برات تنگ بشه، بيام بعد از اين همه سال يه سري به ت بزنم!
البته خدايي ش بي معرفت نشدما! مي آم بعداً برات توضيح مي دم...
November 19, 2006 8:34 AM
اگه آمار بگيرن فکر ميکنم من و تو رکورد دار تهديد کردن برای تخته کردن هستيم!! ولی نه من ميبندم نه تو !پس الکی تهديد نکن لطفا!
November 19, 2006 7:52 AM
سلام دوست عزيز وبلاگ جالبي داري آماده تبادل لينك با وبلاگت هستم اگه پاش بودي لينك بده خبرمون كن با تشكر مدير باشگاه شبگردان جوان
November 19, 2006 4:32 AM
نکنه این هاله و سوسکی و اینا خود شری جون باشه؟!
( چند تا شکلک مبتذل خنده+تمسخر+ ربون و... یاهو مسنجری)
باز دوباره نیایی و بگی و با نظر فلان شماره موافقم؟
November 19, 2006 1:11 AM
ببين تو رو خدا در وبلاگت رو ببند .بعد من فوری فرداش می رم به اسم تو يه وبلاگ باز می کنم .اونوقت اين هزار تا عاشق سينه چاکت می آن از فرداش قربون صدقه من می رن . منتها يه اشکال کوچيکی داره اونهم اينه که من اهل نوشتن مطالب صحنه دار نيستم . ممکنه لو برم .اونم البته بی خيال ميگم آب توبه ريختن سرم و من بل کل يه شراگيم ديگه ای شدم که قبلا نبودم. موضوع جنسيت رو هم يه جوری حلش ميکنم از حالا به بعد صبح به صبح پا ميشم مثل تارزان ميزنم به سينه هام شايد از يه جای ديگه ام در بياد ...
November 18, 2006 9:49 PM
راستی برادر . الان يک نگاهی به بقيه کامنت ها انداختم . متوجه اين قضيه شدی که : باحال بودن ! تنها حسيه که ملت موقع کامنت نوشتن برای تو دارن .
ولی دليلش را نمی دونم .
November 18, 2006 8:51 PM
خوب ببين . من يک پيشنهاد خيلی بهتر دارم : تو امشب بشين تو اطاقت . بعد با يک چاقوی خيلی تيز . سر فشنگ ها رو يک ضربدر کوچيک بزن ( اينجوری تبديل ميشن به فشنگ های دام دام ) خوب ؟ بعد فردا صبح تو ميری طرف خاله ات اينا ( دقيقا مثل همون صحنه ای که ژان رنو در فيلم نيکيتا داشت می رفت توی اون ساختمون تا کلينش کنه ) خلاصه تو با شات گان ميزنی همه محافظ های خاله رو می کشی و ميری طبقه اخر برج که دفتر خاله ات اونجاست . خاله هم روی يک صندلی گردون نشسته . بعد تو با شات گان شروع می کنی به شليک . با شات سوم خاله ات از روی صندليش پرتاب ميشه و می خوره به شيشه قدی که پشتش بوده و شيشه با حرکت اسلوموشن خرد ميشه و اون هم پرتاب ميشه به بيرون برج . دقيقا در همين صحنه . بقيه محافظ های خاله هم دارن سعی می کنن که در رو بشکنند و بيان تو . دقيقا لحظه ای که در ميشکنه . تو از پنجره می پری بيرون و بعد از يک مدت سقوط ازاد . چترت باز ميشه و صحيح و سالم به زمين ميرسی ...
ديدی هيچ کاری نداشت ؟ قبول کن که خيلی بهتر از بستن اين وبلاگه !
November 18, 2006 8:48 PM
شورش را در آوردی و مجبورم کردی بگم...
ولش کن!
اما ، یک کم فکر کنی متوجه میشی که کی و کجا خاله جان را در جریان شیرینکاریهای سایت مبارک دات نت خود قرار دادی!
November 18, 2006 7:43 PM
با کامنتگزار ۱۸ موافقام ضمنا". تو اگه برات مهم بود که لو نری مرض داشتی با اسم خودت بنویسی بچه جان؟ اسمتو میذاشتی کلمپیچ یا چه میدونم هذیانهای مرد غربتی دماغ گنده در دالانای تاریک! (دماغات گندهست حالا یا نه؟).
November 18, 2006 7:21 PM
سخت نگیر شری جان، کار خودتو بکن. همین بچه پررو بودنات از اول من یکی رو به طرفات جذب کرد. :) نکنه تو رودرواسی فک و فامیل دیگه ننویسی ها!
November 18, 2006 7:17 PM
ببين مثلا فکر کردی خاله هات از خوندن نوشته های بالای هیجده سالت ناراحت می شن؟؟؟ بابا کلی هم خانمهای تو این سن اهل حالن و طرفدار پسرای جوون. من وضعم با تو فرق می کنه، آدرسو به خاله هام نمی دم تا اونا به مامانم نگن.
November 18, 2006 6:21 PM
من مدتي است كه وبلاگتان را مي خوانم . زبان طنزتون و شيوه نوشتن روانتان من را حسابي مجذوب كرد. البته من معمولا كامنت نمي گذارم و از اين خوانندههاي شبح وار هستم ولي حالا نگرانم كه اگر آدرستان را عوض كنيد تا زيتون بخواهد لينك جديدتان را بگذارد من چه كنم. پس خواهشا يك. لطفا نرويد دو. لحنتان را عوض نكنيد سه. از تابوشكني دست نكشيد چهار. واگر اين كارها را كرديد به فكر خوانندگان پرو پا قرص بيچاره اي مثل من هم باشيد. موفق باشيد
November 18, 2006 5:07 PM
اهــــــــــــــــــــــــــــــــــــان نه اینکه اسمت تابلو نبود همه مادران ۵۵ تا ۶۰ از هر ۱۰ تا پسر ۹ نفر اسم توپولیشونو شراگیم می زاشتن توهم گفتی هیچکسی نمیشناست......!!!!
پ ن: تخته شدن وبلاگت اگه برای هیچکس خوشایند نباشه برای من که مثل جشن ختنه سروره چون به هر کی با ۱۰۰۰ بدبختی تلفن دادم نمی دونم چرا فرداش یا همون شبش اول رفته تو گوگل و با جستجوی شراگیم و انتخاب اولین لینک صاف با تو آشنا شده و تمام........
November 18, 2006 4:33 PM
واي نكنه بخواي از اين به بعد خودسانسوري كني. شراگيم بي سانسورش خوبه!!
November 18, 2006 4:31 PM
ببين اگر رفتی خيلی بدی اگر به من لينکتو ندی...
بعد هم راست ميگی .. ازالان به بعد خود سانسوريهات شروع ميشه..
از من به خاله شراگيم:
خوب بابا نميگفتين که ميدونين ديگه .. داشتيم کلی حال ميکرديم اخه..
خوب داشتم خفه ميشدم..ولی من اگر جات بودم خونه ام را عوض ميکردم...
November 18, 2006 4:11 PM
خب مي خونن كه مي خونن! بذار بخونن اتفاقا! من كه هيچوقت نفهميدم شما ها از چي نگران هستيد! از خودسانسوري؟؟ خوب نكنيد! وبلاگ من رو به جز مامان و بابام همهي همكلاسي ها و كلي آشنا و غريبه هم ميخونن! خب بخونن!! به يك جاهاييم! بابا خودت باش پسر جان. به خودت و نوشتههات و سطح سواد و شعورت افتخار كن. بذار خالههات هم 4 تا چيز جديد يا بگيرن از توي نوشته هاي تو. تابو بشكن...
November 18, 2006 2:41 PM
خواستی بری لطفا آدرس جديد رو برام ايميل کن. نوشته هات دوست داشتنی اند. ساده و صميمی. چاشنی طنزش هم که بی نظيره.
شايدم داری خودتو واسه خواننده هات لوس ميکني....خيلی کلکی...
November 18, 2006 2:40 PM
خدا رو شکر که من اون دختر خاله خبر چینه نبودم :-)
لطفا اگه وبلاگتو سوزوندی لینکشو به من بده.مخلص شما
مثل همیشه حال می کنم با جمله تخته سیاهت
November 18, 2006 1:29 PM
اگه درش تخته شد، برامون ايميل بفرست و آدرس جديدت رو بده كه بهت سر بزنيم!
شاد و برقرار باشي
November 18, 2006 1:16 PM
هاهاها ...بلاخره به هر جون کندنی بود از رو بردمش ...
November 18, 2006 12:18 PM
دوباره سلام:)
وايييييييييييييييييی بلا به دور ميدونی اگه يکی بياد وبلاگ منو بخونه من خودمو ميکشم !!!
حالا جدی جدی نذاری بريا ...
من به خوندن نوشته هات عادت کردم .
فعلا~~~~
November 18, 2006 10:50 AM
من كه بلاگ رولينگ ندارم . ولي مال تو هم باز نميشه . يعني ميگه دسترسي بهش امكان نداره .!!!! حالا ميشه بگي كجا بايد پينك كنم ....
November 18, 2006 10:27 AM
Vali khodemonim a enshahat berasti khoob o banamakand. Hammeh ham ghablameh asheshoon ra ghalaf konan
November 18, 2006 9:48 AM
شراگيم زند
سلام
خواندن بعضی از نوشته هايتان لذت بخش است.بهرحال رفتنتان ناخوشايند میباشد .
November 18, 2006 8:57 AM
:)))))) چه بامزه!
اما مطمئنم تخته نمیکنی.
آدم وقتی نخواد کسی بفهمه میتونه تا يه مدت درازی نذاره.
تو شجاعتر از اونی که تو بزنی:)
و البته ايننوع شجاعت خيلی خوبه/
November 18, 2006 1:30 AM
زمان بايد اين مسئله رو حل کنه، که آيا اينجا تخته خواهد شد يا خير
!!!
November 18, 2006 1:12 AM
۱- اگه به اندازه کافی کمر به پایین بود که اصلا فیلتر شده بود
۲- اینا که گفتی بازار گرمی بود که ملت بگن
" حالا یه چند تا از اون خاطرات خوب خوبتو تعریف کن"؟؟؟ (هه هه هه!)
۳- اسمت مازندرونیه نه؟ اسم پسر نیما یوشیج بوده یا پدرش... یادم نیست !
تلفظش رو به فینگلیش همینجا بنویس ..بجنب بچه
SHARAGIM -----> اوکی؟
November 18, 2006 12:52 AM
نه بابا...مثل اينکه جدی جدی اينا دارن برامون آش پشت پا هم می پزن!!!
حالا ما يه چيزی گفتيم...
November 17, 2006 11:31 PM
شری جون بالام نرو ترو خدا...ما دوستت داریم..نرو...انقده دلم برات تنگ میشه...به خدا کار خوب این نیس که درشو تخته کنی! به خدا! ای بابا ما هر جا میریم درشو میبندن..در هر حال..بلاگ خودته..هر کاری دوس داری بکن..اما اگه قابل دونستی لینک بلاگ جدیدو بده...نری حاجی حاجی مکه ها..یه بلاگ دیگه رو باید بنویسی حتما!!!
November 17, 2006 10:51 PM
همتون سرکار رفتين بنده خداها.....
اين شری عمرا اگه در وبلاگشو تخته کنه..من ميشناسمش.....ميخواد ناز کنه يکمی....گرچه من همه جوره نازشو ميکشم اما خب اين پسره جديدا خيلی کودک ناپاکی شده....
November 17, 2006 9:53 PM
وا! اگه اينطورياست چرا با اسم کاملت مينوشتی؟ در هر صورت که ضابلو ميشد.من که خيلی نوشته هات رو دوست دارم. بيخود هم ادا در نيار چون در هر صورت ميدونستی که لو ميری!
راستی اين ژاله خودت نيستی جون شی؟! خيلی باحال مينويسه
November 17, 2006 9:24 PM
وا! اگه اينطورياست چرا با اسم کاملت مينوشتی؟ در هر صورت که ضابلو ميشد.من که خيلی نوشته هات رو دوست دارم. بيخود هم ادا در نيار چون در هر صورت ميدونستی که لو ميری!
راستی اين ژاله خودت نيستی جون شی؟! خيلی باحال مينويسه
November 17, 2006 9:23 PM
اینم حکایتیه. اما بی خیال! هر چی می خواستن بخونن تا حالا خوندن دیگه. آب که از سر گذشت...؟
خب بچه جان مجبور که نبودی با اسم و رسم بنویسی؟
November 17, 2006 9:15 PM
شراگیم نرو دلمون می سوزه.آخه چرا مامانت این کار رو کرده؟
November 17, 2006 8:32 PM
حالا همه ی اين بی آبرويی ها را بيخيال...
:دييييييی
به جان خودم من نه دختر خاله ات هستم و نه خاله ات و هيچ آشنای ديگر...اگر در اين وبلاگ تيروتخته خورد لينک وبلاگ جديدت يادت نره...
November 17, 2006 7:36 PM
ای بابا! مثل اینکه اینجا هم دیر رسیدم! من تازه دیروز وبلاگت رو پیدا کردم و شروع کردم به خواندن ارشیوت. بخت من همیشه همین طوریه. همیشه دیر میرسم. در مورد تو هم مثل اینکه سیره ی سلفم تکرار شد!
November 17, 2006 6:43 PM
اين ماجرا هميشه و هميشه بزرگترين کابوس وب نگاری من من بوده و هست . . .
November 17, 2006 5:54 PM
سلام شری.....میبینم که میخواهی بلاگ بسوزونی.....این که گفتی یعنی چی؟ راستش من هم قبلا میخواستم همین کارو با بلاگم بکنم ولی نتیجش میشه از دست دادن کلی دوست بد و خوب........تازه خاله جون خبرمون میکنه که بلاگت کجا بیده جیگر......تو هر چی خواستی بنویس.....این خاله ها از بلاگ ملاگ چیزی سر در نمیارن.....فقط باید اون دختر خاله کوچیکه رو یه جوری سر به نیست کرد......تازشم، دیگه آب از سر من و تو گذشته......کسی بهت چپ نگاه کرد کافیه به من بگی....خودم قیمه قیمش میکنم....آخه من پسرخالمو خیلی دوست داشته بیدم.....با تمام خوبیها و بدیهاش.....مهربون بیده خیلی.......نسوزون دیگه اون بلاگتو......مخلص پسر خاله جونم.....وفا
November 17, 2006 4:12 PM
یعنی چییییییییییییی؟حداقل اگه واقعا این کارو کردی ادرس جدیدتو به ما بده .باشه؟؟؟
November 17, 2006 3:53 PM
میدونم ابن کار رو نمیکنی اما حرقشم نزن تازه کشفت کردم خیلی با حالی
November 17, 2006 3:52 PM
:)) دیگر بار از مدل نوشتنت خنده بر ما حادث آمد!
ببین حالا که اونا روشون نمیشه به روت بيارن تو هم به بهترين نحو سوء استفاده کن و هی بنويس! کی به کيه!
November 17, 2006 3:45 PM
کلی نوشتم همش پرید ! نتیجه اینکه بی خیال شو داداش من و با فراغ بال بنویس . ماچ بازی تو با دوست دخترت هم ربطی به هیچ احدالناسی نداره . اصلا سبک نوشتنت بوده که باعث شده فک فامیل خوششون بیاد و در جمع با مطرح کردن انشای تو !!!واسه بقیه پز بدن :دی
November 17, 2006 1:49 PM
اذیت نکن درش رو تخته میکنم و وبلاگ سوخته دیگه یعنی چی ؟! من تازه دارم ارشیوت رو میخونم غلط نکنم پاقدمم نحس بوده :دی تازه تو که خیلی پاستوریزه و بچه مثبت مینویسی . بعدشم اخه خاله بنده خدای تو چیکار داره به ماچ بازی تو و دوست دخترت ؟! یعنی اگه ننویسی فکر میکنه تو پسر پیغمبری و هیچ جا هیچ خبری نیست ؟! باباجون اصلا تو که چارصباح دیگه بسلامتی کارت ردیف میشه میری یو اس . دیگه چشت به چشم فک و فامیل نمیفته ! استدلال رو حال کردی ؟!!! اینهمه وراجی کردم شاید دلت برحم بیاد از خر شیطون پیاده بشی هرچند ادمی که نوشتن رو دوس داره خودش نمیتونه یا بهتر بگم نمیخواد دل بکنه پس بنویس پلیز :دی
November 17, 2006 1:45 PM
بابا معرووووف...
خاله ذليييييييل....
انصافا اين تيکه رو خيلی با حال اومده بودی..."با سرعت هرچه تمامتر محتویات دهان را جویده و نجویده فرو دادم و با چشمهای از حدقه در آمده منتظر اتفاقات بعدی نشستم..." نمی دونم چرا تصور قیافه اون لحظه ات منو یاد اون یارو کاراکتر فیلم عصر یخی که با بلوطش دنیا رو ویرون می کنه، انداخت...
به هر حال شاید درس خوبی باشه تا در مورد چیزایی که می گیم یا می نویسیم قبلش یکمی فکر کنیم.
اگه مایل به تبادل لینک بودی در خدمتیم.
وبلاگ سوخته ه ه ه ه ه ه ه خریداریییییییییم.نمکیه نمکی ی ی ی ی
November 17, 2006 1:38 PM
واي اين بدترين اتفاقيه كه مي تونه تو زندگي وبلاگ نويسي آدم بيافته. من كه سعي مي كنم حتي كلمه وبلاگ رو هم تو آشنايان به زبون نيارم كه يهو علاقه مند به گشت و گذار تو اين محيط نشن!
November 17, 2006 1:06 PM
شديدا دارم ارشيو خوانی می کنم
عجب موجود جالبی هستی!
همينطوريش که رفيق فابريک ادم ادرس وبلاگت رو داشته باشه عذابه وايی به حال خاله و عمه و ...
ولی اگه تو شراگيمی که بازم می نويسی چه از بالا چه از پايين
November 17, 2006 11:50 AM
راس ميگي.ديگه همچين جايي نميشه نوشت.آدمو دچار خودسانسوري ميكنه.من ولي ميديدم مادرت اينجا رو ميخونه فك ميكردم كه برات مهم نيست.من يه زماني بلاگي داشتم كه خيلي دوسش ميداشتم.اولاي كارشم بود.يكي پيداش كرد منم بستمش با چشم گريون.دادم بلاگ خود طرفم هك كنن.از حرص!ولي سخته نه؟
بيا ديگه بابا کجايی؟
الو؟
بيا ببينيم بالاخره دنيا دست کيه مادر..
الان همه ميگن اين ايدا مامان شراگيمه..
هاهاهاها
November 25, 2006 11:51 AM