شراگیم
« وبلاگ سوخته...! | صفحه اصلی | یک مساله...یک نگرانی »
اولین ملاقات با خانوم روانی پور...

زن مطبوعیست...خانوم روانیپور را می گویم...ساعت 9 صبح زنگ زد و از خواب بیدارم کرد...گفت صبحانه را بیا اینجا بخور...رفتم...خانه شان چند بلوک بالاتر از ماست...طبقه یازدهم...همانطور که انتظار داشتم راحت و صمیمی بود... اصلا در حضورش احساس غریبی نداشتم...انگار صد سال است که می شناسمش...نشستیم و از هر دری حرف زدیم... از آلودگی هوا مینالید و از نسلی که هویت خودش را فراموش کرده است...در مورد وبلاگ حرف زدیم و اینکه چطور می شود وبلاگ نویسی را هدفمند تر دنبال کرد...چطور می شود نسلی را که گیج و گول و بی اطلاع است را تشویق به خواندن و دانستن کرد...برایم جالب بود که چطور او هنوز آدمها را دوست دارد و به آنها اعتقاد دارد...سعی کردم کمی از نفرتم را با او تقسیم کنم...به او گفتم هیچ حکم اعدامی در ایران بدون انکه خواسته ی قاطبه ی مردم باشد اجرا نمی شود...گفتم اگر دیروز روزنامه ها تیتر زدند که پخش کنندگان فیلم خصوصی آن بازیگر قرار است اعدام شوند به خاطر سبوعیت قوه ی قضائیه نیست...به خاطر درنده خوئی مردم است...! تعریف کردم برایش که وقتی در محل کار نظر همکارانم را در مورد اعدام تکثیر کنندگان آن فیلم خصوصی جویا شدم متفق القول اعلام کردند که اعدام برای چنین آدمی کم است...!! هیچ دولتی تا وقتی تاثیر اجرای یک حکم را بر افکار عمومی نسنجد آن را اجرا نخواهد کرد...اگر تا به امروز حکم امثال کبری ها و شهلا ها را اجرا نکرده اند از ترس افکار عمومی بوده است چون به دلایل مشخصی این دو توانستند که دلسوزی و ترحم افکار عمومی را جلب کنند...ولی همان مردم جمع شدند و اعدام عاطفه ی 16 ساله را در میدان اصلی شهرشان نگاه کردند... با هیجان و لذتی سادیستیک از ساعتها قبل جمع شده بودند تا شاهد اعدام فاحشه کوچک! شهرشان باشند...! مردمی که در نظرشان حکم یک متجاوز به عنف و یا یک زن خیانت پیشه یا حتی یک قاچاقچی مواد مخدر اعدام است...مردمی که هر چند وقت یکبار شاهد اعدام جوانی هستند که در سنین نوجوانی در یک نزاع کسی را کشته است و نگاهش داشته اند تا 18 سالش بشود و بعد اعدامش کنند...من نمیتوانم با این مردم همذات پنداری کنم...نمیتوانم آنها را درک کنم...نمیتوانم با آنها احساس قرابت داشته باشم...نگاه نکنید که مخاطبتان قرار می دهم و برایتان مینویسم و می گویم و میشنفم...من از خیلی از شماها متنفرم...عمیقا متنفرم...این تنفر انقدر مزمن است که گاهی حس میکنم به آن عادت کرده ام...حتی گاهی فراموشش میکنم تا باز سر یک اعدام دیگر...سر یک ابتذال دیگر...سر باز میکند...
خانوم روانیپور اینگونه نیست...دلش از من بزرگ تر است...امیدوار است...شاید چون زن است و شاید چون مادر است...هنوز برای همین مردمی که من حین حرف زدن با او خوک خطابشان کردم مینویسد به امید روزی که تغییری ایجاد شود...ولی چه فایده؟
دو کتاب برایم امضا کرد...اهل غرق و نازلی...تیراژ کتابها را نگاه کردم...چاپ دوم 3000 نسخه و آن یکی چاپ سوم 3000 نسخه...با این حساب اگر خواننده های آثار خانوم روانیپور را افراد مشخصی بدانیم که اکثرا از هرکدام از این کتابها یک نسخه در اختیار داشته باشند تا به حال بین شش تا ده هزار نفر کتابهای او را خوانده اند...ده هزار نفر کتابخوان...! روشنفکر کارش روشنگری ست اما در ایران (و شاید همه جای دنیا) مخاطب کتابها و مقالات و وبلاگهای روشنفکری به جای عامه مردم عموما روشنفکران هستند...اینها هم دائما یا به قصد نقد یکدیگر هم را میخوانند یا به خاطر لذت نابی که از بازیابی اندیشه ها و احساس و عواطف خود در آثار دیگری می یابند...!
ولی آن چند ده میلیون نفر که اصلا کتاب و وبلاگ نمی شناسند و وقت و حوصله و انگیزه و سواد خواندن کتابها و مقالات روشنفکری را ندارند چه؟در ایران آگاهی مثل توپی در دست یک تیم (تیم روشنفکرها!) دست به دست می شود و تیم مقابل هم با انبوه سیاهی لشکرهایش اصلا از قواعد بازی بی خبر است و در زمین خود به کار و جنایات خود مشغول است...!
به هر حال تجربه جالبی بود...همصحبتی و همنشینی با چنین انسانهایی تسلا بخش است...اینکه انسانهایی را ببینی که آنها هم از همان دردی رنج می برند که تو رنج می کشی (ولو که درد بی درمان باشد!) به آدم آرامش می دهد...روز خوبی بود...بعد از همه ی این حرفها و خوردن یک چایی و نسکافه و بعد کمی اینترنت گردی خانوم روانیپور یادش افتاد که باید برای خرید میوه به تره بار برود...با هم رفتیم و کلی خیار و نارنگی و انار و مانند آن خریدیم و آمدیم...خانوم روانیپور سوای شخصیت دلنشین و دوست داشتنی اش با آن انبوه کتابهایی که در خانه اش دارد برای من در حکم یک گنج است...خوبی اش این است که خست به خرج نمی دهد و کافیست لب تر کنی تا انقدر کتاب بارت کند که برای خانه بردنش از کت و کول بیفتی...سوای چند جلد کتاب و کلی از شماره های قدیم مجله کارنامه یک تابلوی نقاشی هم از کارهای پسر کوچکش به من داد...ارزش این تابلو وقتی صد چندان می شود که یواشکی به من گفت فقط به کسانی که "دوستشان دارم" از این تابلو ها می دهم...!
از ظهر گذشته بود که چون چیزی در خانه تهیه نکرده بود برای ناهار من را به فلافلی پایین خانه شان دعوت کرد و خوردن یک فلافل سفارشی مرد افکن با نوشابه حسن ختام دیدار اول من با خانوم روانیپور بود...!

پ.ن: خیلی با عجله نوشتم و ظرایف و دقایق زیادی از لحظات ملاقات با او را از دست دادم...اما چاره ای نبود...ده دقیقه ی دیگر باید بروم سر کار و نمیتوانستم صبر کنم تا از سر کار برگردم...این عجول بودن برای نوشتن بزرگترین نقطه ضعف من است...یعنی باید تا احساسم داغ و تازه است نان را بچسبانم...!در غیر این صورت دیگر نوشتنش به خودم مزه نمی دهد...!

توسط در November 25, 2006 3:12 PM |
نظرات
soghra   ( web | email )

mikhastam begam man bikar nabodam neveshtehay toro bebakhshid shomaro bekhonam.rasti sharagim yani chi?


December 15, 2006 9:39 PM
sooski   ( web | email )

ايشون در ساليان دور در قيطريه همسايهء ما بودند و من با اينکه خيلی کمسال بودم آنروزها شيفتهء منش و وقار و فروتنی ايشون بودم.


December 7, 2006 2:03 AM
علی   ( web | email )

در مورد مساله ی اعدام / باهات موافقم / در مورد کتاب و روشنفکری / مخالفم / کتاب خوندن کسی را روشنفکر نمی کنه / اتفاقن خیلی از کتابخون ها به همین دلیل کتاب می خرند و احیانن میخونند تا بگویند که مثلن روشنفکرند / این هم مثل خیلی چیزهای دیگر ما تظاهر است / دروغ است / ریاست / همون طور که مثل تو شهامت و صراحت نداریم که بگیم از خیلی ها بدمون میاد / مردمدار میشیم / اینم مد است / پوپولیسم / حالا که همه یاد گرفته ایم تجزیه و تحلیل اجتماعی هم بکنیم! / ما مثل عروسک هایی هستیم که وقتی درازشون می کنی / میگه "شب بخیر عزیزم"! / مصنوعی / متظاهر / دروغگو / مدعی / وووو / کاش همه ی اینها بودیم، و به اندازه ی تو هم شهامت داشتیم که صریح بگیم / مردمداری دروغین را می انداختیم توی سطل آشغال....


December 2, 2006 6:07 PM
نازنین مهرا   ( web | email )

سلام شراگیم !
این پیام گیر تو خیلی بده ، یه جوریه، میشه تغییرش بدی ؟؟
و من از صبحونه خوردن با هم خیلی خوشم میاد. به خصوص با کسی که می تونی حرف بزنی.
و من دارم از منیرو حالا کتاب می خونم.


December 2, 2006 6:00 PM
دلقک   ( web | email )

عزيز علی رغم بی علاقه گي به ادامه اين بحث ( البته بيشتر شبيه جدال سعدی و مدعی شده است ) باری . يکی دونکته را بد نيست يادآور شوم .
مرا به سفسطه متهم می کنید و شواهدی هم برای اين کار می اوريد . عزيز معنای سفسطه اين نيست . بلکه چيز ديگر است .
دوم ) هيچ دقت کرده ای که در اين چند تا کامنتی که نوشته ای . چند بار روی شغل من تاکيد کرده ای و در ادامه اتهامات ديگر ؟ عزيز روانشناسی يک حرفه بيشتر نيست . اگر کسی روانشناس باشد ( خوب يا بد مهم نيست ) لزوما به اين معنی نيست که حتما در سياست و يا مثلا فلسفه و يا جامعه شناسی هم تبحر دارد . اين مثل نگرشی است که عوام راجع به دکترها دارند و به نظرشان يک پزشک در هر زمينه ديگری هم بايد صاحبنظر باشد ! در ضمن حتی يک کلمه پيدا نمی کنی که در ان از موضع يک روانشناس صحبت کرده باشم . در عوض چند تا تحليل درخشان راجع به شخصيت من داده ايد که با عرض معذرت بيشتر خنده دار بود تا هرچيز ديگری . لابد فرمايش سعدی را خاطرتان هست : تو را خانه نئين است . بازی نه اين است !!
اگر عرض کردم که قضايا را سطحی می بينيد بيشتر به همين دليل بود .
يک نگاه مجدد به کامنت اخری خود بيندازيد . سبک خاصی داريد که در تک تک نوشته هايتان مشخص است . با انبوهی از قضايای واضح و بديهی شروع می کنيد و در ادامه چند جمله هم راجع به زير سئوال بردن طرف بحثتان که در اينجا من هستم و بعد باز چند جمله دیگر که مطلقا ارتباطی به موضوع بحث ندارند . عزيز دوباره خواهش می کنم به تفاوت های بحث و جدل عنايت داشته باشيد . هيچ مشکلی نيست . گيرم من سفسطه باز و بی سواد و سطحی و بی درد و کذا و کذا...اين موضوع دردی از شما دوا نخواهد کرد . حتی اگر تا اخر عمر هم ان لبخند خاص کذائی ! را بر لب داشته باشيد صورت مسئله به قوت خويش باقی است . باور کن که خيلی از بديهيات يک بحث ساده را بلد نيستيد . يک نگاه ديگر به حرفهايت بکن . بارها و بارها حتی موضوع اصلی را گم گرده ايد يا فراموشتان شده . اگر يادتان باشد ما داشتيم راجع به مسئله ديگری حرف می زديم . واقعا چه ربطی به شخصيت يا سطح فرهنتگی من داشت ؟ به نظر شما اگر يک ادم بی سواد يا ديوانه بگويد که زمين گرد است ! پس لابد گرد نيست چون که گوينده سواد ندارد ؟ شاید در یکی دوبحث بشود با شلوغ بازی و این شاخ به ان شاخ پریدن پیروز شد . ولی تصور کنید که اگر طرفتان کمی حوصله داشته باشد در برابرش هیچ شانسی ندارید . عزیز شما موضوع و مفاهیم را بدجوری اشتباه می گیرید یا قاطی می کنید . به همین دلیل است که من همچنان معتقدم ملت ما به طرز اسفناکی خرد گریز و بی اطلاع هستند . اگر واقعا به فرمایشات خودتان ایمان دارید . حداقل یاد بگیرید که چه گونه می شود از انها دفاع کرد و می شود طرف را قانع کرد . بدون این که نیازی به متهم کردنش به انواع و اقسام صفات باشد . مجددا تکرار می کنم که به مطالعه صحیح عنایت داشته باشید و منظورم از مطالعه روزنامه یا مجله نیست . منظورم رفرنس های خوب و مناسب است . در ضمن قبل از این که مجددا هیجان زده شوید و سعی در ارائه جواب های دندان شکن !! به من داشته باشید . یک نگاه دیگر به کل فرمایشاتان بکنید ...


December 2, 2006 12:19 AM
ناشناس   ( web | email )

حق با شماست. من ظهر کامنت شما را خواندم و بعد به همان سرعت هم پاسخ دادم ولی الان که مجددا کامنتتان را خواندم متوجه اشتباه خودم شدم و اتفاقا یک ده دقیقه اییست که مات و مبهوت پای کامپیوتر نشسته ام و به انچه گذشته است در این بحث می اندیشم.تا بحال به هیچ شریک بحثی با ابن توانایی سفسطه گری برنخورده بوده ام آنم در روز روشن! پس همه ی آنچه در کامنت قبل برای شما نوشته بودم از بدیهیات ذهن شما بود و شما با اگاهی از انچه در جامعه میگذرد و بر سر عوام میاید کامنت شماره ی ۴۲ را گذاشته ایید؟!و اتفاقا با توجه به همان بدیهیات در مورد سایرین چنین نتیجه گیری های زیبا و انسانیی داشتید؟ دارم به نتایجی میرسم ... انگار «سطحی نگری» و« بدیهیات» هم مثل «استدلال» در واژه نامه ی شما از کلمات خوش آهنگ وکلیدی محسوب میشود.یعنی به عنوان مثال مطرح شدن اگاهی سیاسی مردم و پرسیدن این سوال گنگ که چرا مردم فریب سیاستمداران را میخورند ( مثل این است که انسان بپرسد چرا شاگرد از استاد پیشی نمیگیرد که البته نا اگاهی از سطح استاد است که چنین توقع مضحکی را سبب میشود) و احیانا ثبت این قضیه در دسته ی «سطحی نگری» ها به همراه یک پوئن منفی و یا درمورد مشابه تصور کردن مردم در وضعیت نرمال!! و نادیده گرفتن اینکه اکثریت قریب به اتفاق مردم عادی اجتماع به سختی زندگی میکنند و اینکه اغلب مردم در شمال تهران نیستند!!! و اینکه در ایران اگر کسی بخواهد به جایی برسد از راه صحیح به طور متوسط باید 15 سال بیشتر از مردم در کشورهای توسعه یافته «جان بکند» همه قبل از اینکه در یک بحث ارزیابی شوند در بازی کلمات شرکت داده می شدند! خنده ام میگیرد! از همه ی اینها که بگذریم اعتراف لجوجانه و همراه با دهان کجی شما در رابطه با مذهب و به یاد اوردن اینکه چطور قبلا سعی درپوشیدن لباس منطق در این رابطه را کرده بودید که زیادی برای اندام شما گشاد بود وهمینطور تلاشی که برای کشاندن این موضوع به بازی شیرین« بدیهیات» خود میکردید لبخند آنهم از نوع خاصش را سبب میشود...چشمهایتان را باز کنید دستهایتان را از روی گوشهای خود بردارید و فریاد « من نمیشنوم » را تمام کنید. من دارم لبخند میزنم ... تازه متوجه شده ام که با هم بازی میکردیم خاله جان:)


December 1, 2006 8:56 PM
دلقک   ( web | email )

عزيز من به شما عرض کردم که اصرار زيادی در توضيح واضحات و بديهيات داريد ! برای مثال هم به نوشته هایتان راجع به منابع درامد قشر مرفه اشاره کردم ( درواقع منظورم اين بود که ديگر هرکسی می داند قشر مرفه تا حد زيادی دستش با دولت در يک کاسه است و نيازی به شرح اين واضحات نيست ) ولی دوباره در پاسختان مرا متهم کرده ايد که مثلا در ايران زندگی نمی کنم و بعد مجددا کلی راجع به اين که در ايران چه می گذرد توضيح واضحات فرموده ايد !!!!!!!!!!!
بد نيست قبل از پاسخ دادن به حرفهای ديگران حداقل يک بار به طور دقيق و آهسته و بدون هيجان زدگی !! متن را مطالعه می کرديد .
اين که طرز فکر متن برای شما يک نوجوان را تداعی می کند و کذا و کذا ..اين نظر شماست و البته محترم است . حق مسلم شماست که هر نظری راجع به من داشته باشید و راستش چندان اهمیتی هم برای من ندارد .
این که دیروز و امروز چه کرده اید و امثال ان هم با کمال احترام اهمیتی برای من ندارد . هرچند مجددا به دلیل پاره ای از ملاحظات !! از نوشتن نام و ادرس وبلاگتان خود داری فرموده اید !! ولی بد نیست بدانید : این که ادم بدون اسم و با نقاب به درون بحث های دیگران بجهد مربوط به دوران زوروی خدا بیامرز بود !!!! الان کمی شرایط فرق کرده است و دقیقا به همین دلیل مجددا از شما تمنا می کنم این بحث را تمامش کنیم و در نهایت احترام این اخرین پاسخی بود که به فرمایشات شما می دهم . در اخر این که این یک نکته را استثنائا درست فهمیده اید : من سرسپردن به مذهب را دلیلی برای سهل گیری و عدم وجود ریشه های فکری اصیل در ادمها می دانم . بای .


December 1, 2006 4:48 PM
ناشناس   ( web | email )

دلقک جان شماره ی ۱۱ فرمایشات شما اين سوال را در ذهن تداعی ميکند که تبادل انديشه ها آيا جايی در فرهنگ انسانی خواهند داشت؟ و اينکه اصرار شما برای مطالعه با اين ديد دقيقا چه هدفی را دنبال ميکند؟!
لطفا مرا ناسيوناليست خطاب نکنيد. بنده قبل از اينکه ناسيوناليست باشم - که به هيچ وجه نيستم زيرا معتقدم پيامدی جز محدود کردن اندیشه و در نتيجه تعصب به دنبال نخواهد داشت- يک جهان وطن هستم. ( نزدیک بود باز اصطلاح خاص به کار ببرم وشما را تحت تاثیر قرار بدهم) قبلا در همين وبلاگ بحث های زيادی در اين رابطه شده بود و مواضعم در این زمینه حداقل برای خودم روشن گردیده است لزومی هم نميبينم برای اثبات چيزی به شما خودم را به دردسر بياندازم و ريويويی از آن مسائل تهيه کنم ... فقط ميخواهم متوجه گستره ی ديد خود باشيد و با عميق نگری های خاص خود این موضوع را در نظر بیاورید که مسائل انسانی را با سیاست ها و عِرق ملی و اینطور ایده الیسم های مصنوعی جمع نمیزنند. دوست عزیز، من دقیقا نمیدانم شما کجا زندگی میکنید؟ در ایران؟ در سایر کشورها؟ اصولا در دنیای ما هستید و یا در سطحی بالاتر قرار گرفته اید که انقدر دیدتان از مسائل عمیق و همه جانبه است؟ منبع درامد قشر مرفه؟! نمیدانم لازم است برای شما تشریح کنم حساب های بانکی مشت نمونه ی خروار این قشر را؟ آیا باید برای شما با مدرک سرمایه گذاری های کلان و کاملا غیر قانونی دولت در خصوص این افراد را ارائه و مورد بررسی قرار بدهم؟ آیا لازم است کشته شدن فلان مسئول دولتی که در رابطه با همین امور اقتصادی و سرمایه گذاری های غیر قانونی ساز مخالف میزد را یاداوری کنم؟! آيا بايد برای شما مفصلا شرح داده شود که برای استقبال مردم از فلان مسئول و يا حتی خود رهبر سياست های کثيفی در جريان است مثل بیخبر بردن سرويس های دانشجويان فلان دانشگاه به منطقه ی مربوطه و همینطور اوردن افراد گمشده ایی که در جریان مخالفت ها با رژیم دستگیر شده اند به نماز جمعه ها و امثالهم و به طبع کشاندن خانواده های این افراد به این مکان ها در حالی که حتی جرات نزدیک شدن به هم را نداشته باشند؟! و اینها تنها نمونه های کوچکی از انچه در جریان است، میباشد. آقای محترم من از شما انتظار ندارم اين مسائل و خيلی چيزهای ديگر را مثل مسائلی که امروزه برای عموم مردم روشن گريده بدانيد چرا که در بطن اين جريانات نيستيد ... قصد فريب دادن شما را هم ندارم اينجا نه مدالی به گردن کسی می اندازند و نه من با این هوچیگری ها شهرت و اعتباری عایدم میشود. به قول شما به يک فرد بی نام و نشان چه ميماسد؟ جز هزار و يک انگ؟ و جز سوء تفاهمات نابجا؟! نه دوست عزيز اگر نميدانيد اين را حمل بر سطحی نگری ديگران قلمداد نکنيد. برای من خيلی جالب است شما از بررسی بديهياتی صحبت ميکنيد که توی ذوق ميزند مثل مذهب و بعد برميگرديم به نوشته ي قبل شما و خيلی واضح مشاهده ميکنيم که شما مذهب را يکی از دلايل رد شعور و درک افراد برشمرديد! و البته جالب تر ميشود وقتی در کمال ناباوری مشاهده ميکنيم همين شما خيلی راحت منکر همه چيز ميشويد و حرف خود را ۱۸۰ درجه تغيير ميدهيد. اينها چه معنی ميدهد دلقک عزيز؟ ... در واقع قبل از اینکه شما را به عنوان روانشناس مورد ارزیابی قرار دهیم بهتر است به عنوان یک انسان به شما نگاه کنیم با همه ی فراز و نشیب های روحی و ذهنی... قسمت آخر نوشته ی قبلم و چيزهايی که خواهم نوشت در ادامه، توهين و يا جدل نيست. من میتوانیم با شما یک گپ دوستانه در مورد آب و هوا و مسائلی از این قبیل داشته باشم بدون هیچ کینه و عداوت و نفرتی!! اما کماکان نظریاتم در مورد شما همانست که بود .مسائل وبلاگ شما ارتباطی به من ندارد و من هم نه حوصله و نه وقت اناليز کردن شخصيت شما را دارم اما يک اخلاق گندی که دارم گاهی شديدا به اين نتيجه ميرسم که هدف وسيله را توجيه ميکند!!! دوست عزيز انچه از شما در ذهن بنده شکل گرفت حقيقتا يک نوجوان بلوغ نيافته است که ميل شديدی در مطرح کردن خود دارد -با برگزیدن تفکراتی شیک و دست نخورده- و البته کاری به آنچه واقعا میگذرد ندارد و هر حرفی را ناشنیده بی ربط و بی محتوا می انگارد. در کل به طرز معصومانه ایی شيوه ی کنش منفی و معکوس را پيش گرفته است برای بيشتر ضربه زدن و تاثير گذاشتن ... وارد جزييات نميشوم.. شايد بهتر بود که با شما وارد بحث هم نميشدم اين کامنت دوم شما کاملا بنده را متحير کرد. من اگر اين مسائل را در همان ابتدا بازگو نکردم دليلش اين نبود که حرفهايی روی هوا زده بودم صرفا برای سر به سر شما گذاشتن. علتش این بود که لزومی ندیدم با موشکافی کردن انچه از شخصیت شما به من نوعی منتقل میشود به اطناب و روده درازی بپردازم و هم وقت خودم و هم خواننده را بگیرم. مقصود تنها دانستن اثرات کلی ان برای داشتن درک چند جانبه -و نه همه جانبه یا یک جانبه- از تفکر شما بود. در ضمن بنده وبلاگ هم دارم اگر خيلی مايل بوديد هويت استتار شده ام برای شما محرز شود ( انگار فقط شما یکی در دنیا وجود دارید و یا اینکه من وبلاگم را در پتو پیچیده ام و امکان گذر هیچ کس از تبار انسانی حتی به صورت اتفاقی هم به انجا وجود ندارد!) تا به نقد نوشته هایی از این قبیل بپردازيد که دیروز کجا بودم و چیکار کردم و نکردم بفرماييد تا آدرس را خدمتتان عرض کنم! بدم نميايد بدانم در يک نگاه کلی چه تصويری از من در ذهنی با پيش زمينه ی فکری نه چندان خوب ايجاد ميشود.


December 1, 2006 1:18 PM
دلقک   ( web | email )

در ضمن . در اعتراض !! قبليتان به وبلاگ دلقک اشاره فرموديد . دوست عزيز . لابد شما حداقل اسم داريد !! به احتمال قوی وبلاگی هم داشته باشيد !! ولی اين که نه نام خود را می نويسيد و نه ادرس وبلاگتان را کمی عجيب است !!!!
به نظر شما چه کسانی تمايل به مخفی شدن و استتار هويت خود دارند ؟ ايرادی هم که به وبلاگ اين حقير گرفته ايد عجيب تر است !! من هرچه فکر کردم نفهميدم مطالب وبلاگ من چه ارتباطی به شما دارد ؟ حتما بهتر از من می دانيد نوشتن مطالب کليشه ای و مخلوط با اصطلاح های خاص اصلا کار سختی نيست !!! اما متاسفانه با اینها فقط می شود بچه های ده پانزده ساله را تحت تاثیر قرار داد !!!!
سهل تر از ان مخفی شدن است و فرار از نگاه و نقد ديگران !!!! و در ادامه ايراد گرفتن های کلی و بی معنی و صد البته وسط دعوا نرخ گذاشتن و ظاهرا در اين زمينه ها تخصص داريد !!!


December 1, 2006 7:09 AM
دلقک   ( web | email )

۱) به فرض قبول همه فرمايشات شما : سطح اگاهی ملت ما بالا نيست . متاسفانه ما يک کشور جهان سوم هستيم . سرانه مطالعه در کشور ما پائين است . ملت ايران حافظه تاريخی بسيار ضعيفی دارند . علی رغم فرمايشتان در مورد اگاهی سياسی ملت ايران . بارها و بارها ثابت کرده اند فريفتنشان کار سختی نيست . اين واقعيت ها چيزی نيست که من يا شما بتوانيم انکار کنيم .
۲) اگر به بی حالی و عدم مشارکت در مصداق کوی دانشگاه اشاره کردم . به قول خودتان منظورم بيشتر اعتراض بود و نه براندازی . فرمايش شما را در مورد خطرات يک انقلاب ديگر تا حدی می پذيرم .
۳)عزيز متاسفانه يا در حسرت تمدن درخشان گذشته ايم . يا به دنبال علت هائی مانند استعمار و مشابه ان می گرديم . بايد بپذيريم که بيشتر از همه خودمان مقصريم . هرچند شايد علت های ديگری هم تا حدی ( عرض کردم تا حدی ) دخيل باشند . ای کاش به جای توجیه و تفسیر . به دنبال راه حل بودیم .
۴) مساله اسلام يا مسيحيت يا هر دين ديگری نيست . مساله نبود و فقر تفکر منطقی است . تعجب می کنم از شما به خاطر سعی در توضيح مطلبی که کاملا بديهی است .
۵) علی رغم فرمايشاتتان در مورد استدلال ! و فرق آن با اعتراض ! متعجبم که قسمت اخر مطلبتان اعتراض است يا استدلال ؟ يا احتمالا توهين ؟؟
۶) حتما بهتر از من می دانید که بحث و استدلال با جدل کمی تا قسمتی تفاوت دارند .
۷) من انگیزه های ناسیونالیستی شما را کاملا درک می کنم و البته می پذیرم . ولی متاسفانه موضع شما قابل دفاع نیست . در ضمن به قول ان مرحوم . اگر کسی از اشکنه یخ کرده بدش بیاید لزوما خائن به ایران نیست !!
۸) گویا مطالب قبلی هم متعلق به شما بوده ؟ این قضیه گیاه خواری هم به نظرتان اعتراض است ؟ من متوجه نشدم . واقعا از کشتن یک حیوان زنده به ان طرز فجیع دفاع می کنید ؟ از نظر شما اگر کسی از شکنجه حیوانات زنده متنفر باشد حتما گیاه خوار است ؟
۹) فرمایش شما را راجع به کم تعداد بودن قشر متوسط در ایران نمی پذیرم . صورت قضیه چیز دیگری است .معیار طبقات اجتماعی در هر جامعه ای با اشل همان جامعه تعریف می شود . فرمایش شما بیشتر یک غلط مصطلح است که نمی دانم چه کسی برای اولین بار در ایران مد کرد . بد نیست قسمت اول کاپیتال را یک نگاه دیگر بکنید .
۱۰) من اتفاقا روانشناس خوبی نیستم .( هرچند دلیلی که برای این موضوع ذکر کرده بودید بسیار حیرت اور بود !) نه روشنفکرم و نه چنین ادعائی دارم . به این دلیل که اگر چنین ادعائی داشتم اسم خودم را دلقک نمی گذاشتم . اما با نهایت احترام از شما خواهش می کنم که دوباره فرمایشات خود را یک نگاه دیگر بکنید . متاسفانه سطحی نگری غلیظ به همراه چند اصطلاح که چندان ربطی به موضوع بحث ندارند به اضافه سعی فراوان در توضیح بدیهیات که توی ذوق می زند . برای نمونه اشاره می کنم به مصداق منبع درامد قشر مرفه . به هرحال دوست عزیز در اینده از شما انتظار بیشتری دارم .

۱۱) متاسفانه اينجا جای چنين بحث هائی نيست . اجازه بدهيد هرکدام از ما همچنان عقايد خود را داشته باشيم . اگر بتوانيم بپذيريم که هرکسی حق دارد هر اعتقادی را داشته باشد بسياری از مشکلات حل خواهند شد .
۱۲) از شما به خاطر وقتی که برای پاسخ صرف کرده ايد سپاسگذارم . همچنين به خاطر خواندن مطالبم هم به همچنين ...


December 1, 2006 6:50 AM
ناشناس   ( web | email )

دلقک عزيز اوتيليتاريزم رو بايد در گذشته ی دور این مردمان جستجو کرد ... نميتوان منکر اين شد که اکوتون ها و حتی مرزهای سياسی خواه ناخواه گروه های انسانی رو متمايز از هم و با قابليت های متفاوت پرورش داده است ... انچه مسلم است در حکومت فعلی همانند حکومت های قبلی سود جويی افراد در راس قرار ميگيرد ... چه در اقليت و چه در اکثريت! يعنی اگر اخلاقی و يا ارزش و يا توافقی وجود دارد همه با سودجويی قابل توجيه است که البته به بداهت عقل مسلم تلقی ميشود. بی شک هر نوع فعاليت بشر در هر حيطه ايی اعم از احساسی، اعتقادی، مادی، مالی و غيره در درجه ی اول برای حفظ منافع اوست ( اميدوارم انقدر بديهی باشد که نياز به توضيح اضافه نباشد!) در حکومت فعلی مردم به دو دسته تقسيم ميشوند يا زير خط فقرند( در حدود ۷۰ درصد) و يا مرفهند! حد واسطی وجود ندارد ( يکی از خصوصيات کشورهای توسعه نيافته فاصله ی طبقاتی فاحش است که متاسفانه در کشور ما به اوج خود رسیده است). در حدود نود درصد مرفهين به نحوی دستشان با دولتی که شما از آن بيزاريد در يک کاسه است بقيه هم نه جيره خوار دولتند و نه سرشان درد ميکند که دستمال ببندند! از قديم گفتند انسان عاقل دوبار از يک سوراخ گزيده نميشود! انقلاب ۵۷ و گلی که ملت به سر خود زد و جريانات بعد از آن؛ جنگ خانمان سوز و ويران کننده و در تاريخ نزديکتر جريانات کوی دانشگاه و برخورد با مخالفين در همه ی دوران ها خود يک دليل عقل پسند برای خط بطلان کشیدن بر روی هر انچه است که شما به اصطلاح قشر روشنفکر متصور ميشويد. يک پروسه ی دريافت و يا هوش جمعيست که ملت را به جلو سوق ميدهد که نه جنگيدن و نه سرنگون کردن هيچ کدام نتيجه ی آن نخواهند بود بر خلاف تصور و ادراک شما! و ان این است که در براندازی و سرکار آمدن دولت ها کسانی که بیشترین هزینه را میپردازند ملت ها هستند و انصافا کدام انسان عاقلی میپذیرد مسیر رفته را بازگردد و همه چیز را از نو آغاز کند؟؛ ملت در این سال ها یاد گرفته اند سرشان بیشتر در کار خودشان باشد و سیاستمداران را به حال خود بگذارند (در رابطه با سیاست و اخبار مربوطه مردم ایران جزو کنجکاوترین و به طبع اگاه ترین مردم به شمار میروند). بین بد و بدتر، بد را انتخاب می کنند تا حداقل امید این را داشته باشند که فرصت دیگری هم برای انتخاب خواهند داشت. مذهبی يا لامذهبی بودن افراد مطرح نيست ... بر عامه ی مردم اين به طور واضح روشن است که مهم بر گرده ی انان سوار شدن است اگر بنا باشد با لامذهب شدن بر اين مردم حکومت کرد مطمئن باشيد از فردا بی بند و باری میشود ارزش و نه تکیه و هیئت! اما در اصل قضيه خللی ایجاد نميشود( خمینی بعد از به قدرت رسیدن به این نکته اشاره کرد؛ کسانی که امروززنده باد گوی این دولتند تا دیروز زیر پرچم شاه سینه میزدند وشک نکنید سود جویی در نهایت ملت ها و دولت ها را وادار به سازش و تعامل میکند، در حال حاضر ما در نیمه ی راه بسر میبریم) حالا سوال اينجاست که شما با ظاهر قضيه مشکل داريد يا با خانه ايی که از پايبست ويران است؟ گویا شما در زمینه ی ریشه یابی مسائل هم دچار توهم شده اید ... آیا شما به طور کل منکر اعتقادات و مکاتب فکری افرد میشوید؟ همانطور که قبلا در این وبلاگ بحث شده بود مسئله ی اعتقادات در واقع نمودی از رشد و تکامل انسان و تمایزاو با سایر گونه های جانوریست و در واقع به عنوان سرمایه ی فکری یک انسان مطرح است خواه هرچه که باشد؛ اسلام، بودا، مسیح، ماتریالیسم، اپیکوریسم و غیره. به وضوح مشخص است مخالف عقل اعلام کردن ان در حقیقت رد اصالت فرد ( اندیویدوالیسم) است. چرا که با نپذیرفتن و مخالف عقل اعلام کردن این مکاتب که اتفاقا اغلب در محتوای انسانی منافاتی با گزاره های عقل پذیر ندارند در واقع این نکته یاد اور میشود که انسان به طور نرم انچه از خود بروز میدهد و ذهنیتی که دارد غیر عقلایست! گو اینکه فراموش میشود این مکاتب اغلب زاییده ی ذهن انسان است و هر کدام بر حسب اعتباری که از جنبه های گونا گون عقل دریافت میدارد ماندگاری می یابد ونتیجتا هیچ دلیل منطقی وجود ندارد برای پذیرفتن اینکه لزوما بی مذهبی – که در اینجا شکل دیگری از ذهنیت ادمی و یا مکتب فکری محسوب میشود- تضمینیست برای اگاه شدن افراد در جنبه های مختلف زندگی مگر اینکه منظور شما از آگاهی صرفا تفکری باشد که در حیطه ی علایق! شما قرار میگیرد. واضح است این مطلب نه برای اعتبار بخشیدن به یک ذهنیت خاص که برای درک صحیح داشتن از« ذهنیت انسان» میباشد. در نهایت اینکه امیدوارم سرتان را درد نیاورده باشم و دست کم ابهامات را برطرف کرده باشم من هرگز نمیتوانم در روشن سازی آنچه به نظرم صحیح میاید مثل شما مقتصد عمل کنم. این نوشته را در همین نظر خواهی میگذارم تا با مقایسه ی آن با نوشته ی قبلی فرق میان« اعتراض» و « استدلال» رو عملا درک بفرمایید. البته انتظار این یکی را از شما نداشتم ولی به هر حال همانطور که قبلا هم اشاره کردم نپذیرفتن درک و شعور بقیه در حقیقت دهان کجیست به درک و شعور خود! از شمایی که هنوز در این مرحله دچار مشکل هستید شاید داشتن چنین انتظاری کمی بی انصافی به نظر برسد.


November 30, 2006 10:09 PM
فروغ   ( web | email )

بابا دس خوش.ما رو باش گفتیم تو دیگه این حرفا رو نمی زنی ماشالا خودتم دانشگاهو ول کردی و به حرف مردم اهمیت ندادی .بعد میای می گی باریکلا؟؟؟؟؟من که به حرف مردم به اندازه یک عدد تخم ارزش قائل نمی باشم اعتقاد دارن اطلاعات مهمه نه تحصیلات!!
حالا چه مدلی می خوای.عادی یا فرنچ؟؟؟؟؟:)))))))


November 30, 2006 4:20 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

ما که نفهميديم اصلا؛ چی شد که تو از خونه خانم روانیپور سر درآوردی؟معنی داره آخه؟اين دنيای مجازی يه دفعه خيلی حقيقی شدها.....راستی شکايتتو به خانم روانیپور هم کردم.


November 30, 2006 1:46 PM
ناشناس   ( web | email )

۱-۲-۳ امتحان ميکنيم...


November 30, 2006 9:38 AM
ناشناس   ( web | email )

روانشناس مملکت رو تورو قران! آدم گريه اش ميگيرد! به اين جمله دقت کن :« تو با چه استدلالی می تونی فهم و شعور این ملت رو ثابت کنی ؟» حالا زار زار به حال اين ملت گريه کن که اين شده روانشناسش! که اين شده قشر روشنفکرش!! که پس فردا ملت بايد برند برای هزار درد بی درمون با ايشون مشورت کنند! احتمالا همه رو گاو و گوسفندانی ميبيند که بايد فقط طرز درست چريدن و ... را يادشان بدهد و احیانا یک سواری هم بگیرد!! چی نوشته بود توی وبلاگش؟! ... وای به روزی که بگندد نمک! يلدا جان يعنی چی که مردم حتي اگر بخوان هم نميتونن جور ديگه اي باشن؟ من متوجه اين موضوع نشدم؟! يعنی منظورت اين است که خلقتشان با شمايی که فراتر از نوک دماغت رو ميبينی فرق ميکند؟! اين چه طرز فکريست که مرسوم شده من در عجبم!! ولی بد نیست به عنوان الفبای روشنفکری این رو بدونیم پذیرفتن و احترام گذاشتن به درک و شعور دیگران به عنوان اساسی ترین و اولین قدم مطرح است ... کسی که به درک و شعور و استعداد های هم نوعش شک کند و اصلا نپذیرد!!! در واقع درک و شعور خودش رو برده زیر سوال! شديدا به اين نوشته و کامنت های عجيبش اعتراض میکنم!!! مرسی تيرداد ...
پ.ن: هنوز دارم به فلسفه ی اون سربريدن گوسفند و خشونت فکر ميکنم! میشه امیدوار بود در آینده سیر تکاملی انسان به سمت خرگوش شدن و یا هر موجود گیاه خوار دیگر میل کند؟!


November 27, 2006 6:06 PM
yalda   ( web | email )

شراگيم عزيز اون نوع تنفرت قابل هضمه و تا حدودي در همه ماهايي كه ميتونيم بيشتر از نوك دماغمون رو ببينيم كم وبيش وجود داره( هرچند همه شايد به اندازه تو صادق نباشند كه به اون اعتراف كنند) و دليلش هم مقايسه جامعه بسته خودمون با جهان پيشرفته است.اين احساس حتي با مهاجرت هم چندان قابل تغيير نيست.شايد بشه گفت سرنوشت سياهي يه كه براي ما جهان سومي ها رقم خورده و كاريش هم نميشه كرد .يعني حد اقل به اين زوديها قابل تغيير نيست. اما اينكه بخواهي به خاطر ناداني مردمي كه بيشترشون حتي اگر بخوان هم نميتونن جور ديگه اي باشن ازشون متنفر باشي در اصل تو هم در كنار همونهايي قرار ميگيري كه يراي اعدام خفاش شب و ديگران شادي ميكردند چرا كه تنفر تمام وجودشون رو پركرده بود. تو تا زماني كه حس نفرت در وجودت هست نميتوني ادعا كني كه مخالف خشونت و اعدامي چرا كه اين حس يكي از نمود هاي خشونته. پس ميبيني كه حتي خود تو هم به نوعي قرباني اين جامعه خشونت زده اي فقط با استدلال ميخواهي اونو بپوشوني.
از اينكه ملت ما بسيار جو زده و تابع مده حرفي نيست --حالا اين مد ميتونه احمدي نژاد باشه يا شلوار برمودا فرقي نميكنه--و اين يكي از خصوصيت بسيار بديه كه داره و داريم و به همين خاطر هم غير قابل كنترل و پيش بيني.اما عزيز جان در همه جاي دنيا مردم عامي در بي خبري و جهل مطلقند و البته مذهبي اونهم از نوع خرافيش مثل مردم ما كه اتفاقن به همين خاطره كه اين حكومت سي ساله دوام آورده و بد شانسي ما هم اينه كه كشورمون در خاور ميانه است و مذهبمون هم شيعه و حكومتمون هم جمهوري اسلامي كه هر كدوم اينها ميتونه به تنهايي براي هر جامعه اي يك فاجعه باشه كه ما متاسفانه هر سه تاش رو با هم داريم.مشكل جاي ديگه ايه!


November 27, 2006 4:50 PM
تیرداد   ( web | email )

www.asoran.blogfa.com


November 27, 2006 4:16 PM
تیرداد   ( web | email )

عجیبه تو خودت در تعصب غرق شدی و هدف رو گم کردی با اینکه تحصیل کرده هستی اما از یه مشت مردم کوچه و بازار که از سر بی تکلیفی صحنه اعدام براشون یه جور بالماسکه است مینالی و نفرینشون میکنی و بهشون میگی خوک .بالام جان ؛ آدمهای تحصیل کرده و روشنفکر هر جامعه لیدر بقیه مردم هستند تا بادلسوز ی تعصب رو ازشون بگیرن و هدف رو نشونشون بدن .حالا وای به حال اینکه این لیدر ها پیرو مکتب ماکیاولی باشن وخودشون نفهمن آن وقت هر روز با کلمات وعبارات بر پیکر مردم تازیانه میزنن وخودشون را پرچمدار عدالت میدونن آقا اگه می خواهی حرف دل خودت رو بزنی ؛ بزن اما نگو دلت به حال مقتول می سوزه چون خودت میدونی که نمی سوزه چون امثال کبری ها از میون همین مردم کوچه بازار هستن که شاید به وقتش خودشون رفتن ایستادن و یک اعدام رو تماشا کردند.اما باورکن بیشتر از تو که اینطور مردم رو به باد انتقاد و تنفر گرفتی قند تو دلشون آب نشده. باور کن که اونها تماشاکردن ولی لذتی که تو از خالی کردن تنفرت روسرمردم رو با این نوشته داشتی نداشتن . باورکن که نداشتن .


November 27, 2006 4:07 PM
فروغ   ( web | email )

خواهش می کنم:)))راستی می شه یه سر به وب من بزنی و در مورد پستم نظر بدی.آخه تو هم یه کاری تو همین مایه ها کردی می خوام ببینم می ارزه یا نه؟


November 27, 2006 1:57 PM
دلقک   ( web | email )

به فيروزه : عزیز واقعیت های علمی بدون این که نظرات مثبت یا منفی ما تاثیری در ان داشته باشند وجود دارند . براندازی و ضد براندازی یک علم است . مثل همه علوم دیگر . به هرحال یکی از اصول اولیه ان این است : در هر حکومتی که برای مدت طولانی پا برجاست . تعداد اقلیتی هستند که بابت طرفداری از رزیم مزدی دریافت می کنند و تعداد اقلیت دیگری هم با رزیم مخالفند . اما بقیه ملت که اکثریت را تشکیل می دهند . موافق رزیم اند و یا حداقل در عمل کاری انجام نمی دهند که ضد رزیم باشد . یادت باشه اکثریت جمعیت ایران در شمال تهران نیست و یا جماعت قلیل وبلاگ نویس یا وبلاگ خوان هم نیست . اکثریت مردم ایران در جاهای دیگرند . تو قبول نداری که تیراز کتاب در ایران یک عدد غم انگیزه ؟ تو قبول نداری که اکثریت مردم ما مذهبی هستند ؟ من دارم از واقعیت ها صحبت می کنم و نه نظرات خودم . من خودم یک زمانی فکر می کردم که ملت ما منتظر یک جرقه کوچک هستند که رزیم را سرنگون کنند . بعد از داستان کوی دانشگاه سال هفتاد و هشت . تازه فهمیدم قضیه از چه قرار است . من تصادفا از همان لحظه های اول ماجرا در ان جا حضور داشتم . تو فکر می کنی چند نفر به دانشجوها پیوستند ؟ فکر می کنی واکنش مردم به اون قضیه چی بود ؟ حرف من اینه که ملت ما ملتی ساده لوحند . به همین دلیل ساده که مطالعه نمی کنند . خوب وقتی یک ملت مطالعه نمی کنه . فکر می کنی از کجا اگاهیشو به دست میاره ؟ از کجا ؟ غیر از اینه که ناچاره بره سراغ تلویزیون و رادیو ؟ بابا قضیه خیلی واضحه . این رزیم نزدیک به سی ساله که داره به خوبی و خوشی حکومت میکنه . من نمی گم مسئله زور و سر نیزه نیست . ولی مطمئن باش عموم مردم ایران با رزیم فعلی چندان مخالفتی ندارند . رای ملیونی احمدی نزاد از کجا اومد ؟ استقبال های ملیونی از اون در شهرستان ها از کجا میاد ؟ من یکی دوتا شو دیدم . واقعا همه ملت میرن به استقبالش . من از خدا می خواهم که نظر تو درست باشه . من از خدا می خواهم که ملت ما واقعا ملت فهیم و با سوادی باشند . ولی افسوس که اینطور نیست . تو با چه استدلالی می تونی فهم و شعور این ملت رو ثابت کنی ؟ قبول کن که نمیشه . ما ملت خشنی هستیم . به همین دلیل ساده که چه در عزا و چه در عروسی یک حیون زنده . مثل گوسفند رو با چاقو سر می بریم . چطور می خوای ثابت کنی که اینطور نیست ؟ حرفهای یکی دوتا کانال اوپوزسیون خارجی دلیل نمیشه . به واقعیت ها نگاه کن . ملتی که سالی چند ماه در تکیه ها و هیئت ها پای صحبت نوحه خون و آخوند نشسته . ملتی که کتاب نمی خونه . سرنوشتی جز اینی که میبینی نداره . نه پیشرفت و نه پسرفت یک ملت بی دلیل و الکی نیست . ملتی که مطالعه نداره محکوم به ساده لوحی است . اما با تمام این احوال . من خوشبینم . تنها به این دلیل که ملت ما هیچ چاره ای جز پیشرفت نداره . این به خاطرجبر زمانه و نه هیچ عامل دیگری ..


November 27, 2006 1:48 PM
مالیخولیا   ( web | email )

هی ، تعجب نکن ... خيلی ها ميخونند وبلاگت رو اما چيزی نميگن . مدت ها . حتی قبل از دات نت شدنت .


November 27, 2006 1:22 PM
ناشناس   ( web | email )

وقتی مادرت برات کامنت گذاشت که تو ايشون رو الهام بخش خودت بدونی تو دلم گفتم ای کاش تو هم گاهی الهام بخش مادرت ميبودی و ذهنيت مادرت ريشه ی منطقی و نه احساسات منفی ميداشت ... مثل تو که با همه ی اون ناملايمات منطقت بهت اجازه نداد ذهنيت بدی در مورد خانواده ات داشته باشی ... اما بنده اشتباه ميکردم شما همون موقع هم درست مثل حالا از روی احساس تصميم ميگرفتيد در مورد سايرين ... پدر و مادرتون رو دوست داشتيد ... اونجا احساش شما به تفکرتون خط ميداد و البته شکل تعصب به خودش گرفته بود ( بارها خواستم این موضوع رو بنویسم اما باز فکر کردم شاید توی اون موقعیت حساس اصلا ذهنت یاری نکنه امیدوارم حالا بکنه!) و حالا تفکرتون يک احساس رو شکل ميده ... به هر حال احساس شما از مردم درست از همون منبعی سرچشمه ميگيره که احساس مردم نسبت به عاقبت و سرنوشت بقيه! يعنی جهل! (البته نه جهل از واقعیت که به نظر من واقعیت رو نمیشه مثل توپی دست عده ایی داد!) تعصب! و خيلی چيزهای ديگه که متاسفانه بدجور دامنگير ما جهان سومي هاست! ماها فکر ميکنيم ذهن برتر هستیم! از همديگه و از تفکر هم بيزاريم چون نمیتونم تفاوت ها رو درک کنیم .. دیکتاتوریم، مرغ ما يک پا داره! من نميدونم کی به شما اين اطمينان رو داده چيزی که فکر ميکنيد مطلقا صحيح و ما بقی ناشی از حماقت افراده؟ بيايد از يه ديدگاه ديگه به همين قضيه ی اعدام اين چند نفر نگاه کنيم .. چطوره؟! شما معتقدی کشتن و نابود کردن فيزيکی یک فرد از شرف و انسانيت به دوره به هر دلیلی که باشه خب يک عده هم معتقدن روزی هزار بار کشتن روح و روان يک انسان نهایت رذالت و پستیست و مستحق بدترین مجازات ها! چه بسا که روزی هزار بار مردن روح آدم خیلی زجر اورتر از جسم آدمه که گاهی همین میتونه آدم رو سوق بده به انتحار جسمی! اشتباه نکن من قصدم توجیه چیزی نیست ... و خواهشا مثال های دیگه رو بذار کنار یک مثال نقض کافیست تا کل قضیه بره زیر سوال ... فقط میخوام انواع تفکر ها رو نشونت بدم ... این جمله ی روی تخته سیاهت حرف خوبیست ... اما نمیدونم چرا اینبار کاملا متضاد متنته! از پارادوکسی که ایجاد کردی لذت میبری؟! نمیدونم چرا فکر کردي اگر بقيه هم تنبلی رو بذارند کنار صرفا به نتايجی ميرسند که شما رسيدی ... اين خانم روانی پور قبل از اينکه قلب بزرگی داشته باشند ذهن بزرگی دارند ... ريشه ی تنفرت رو در جای ديگه جستجو کن من باور نميکنم اينهايی که گفتی دليلش باشه در واقع انقدر پيش پا افتادست اين قضيه و انقدر تکراری که من خندم ميگيرد حتی از نوشتن اين جملات اونم در اين وبلاگ که تقريبا ميشه گفت اين صحبت ها مال دوران جوانيش بود نه حالا!!


November 27, 2006 1:15 PM
آني   ( web | email )

اي بابا من نمي دونم به چه زبوني بگم كه كسي نفهمه اگه مي امدي تو نظرات لينك جديدم مي فهميدي اما حالا ديگه فايده نداره فقط بهت ميگم اون لينك قبلي من رو در جا سربه نيست كن چون فاجعه شده...به خدا تو نظراتم برات مفصل توضيح داده بودم !!!!!!! ا ِ چرا كسي من رو درك نمي كنه.


November 27, 2006 1:02 PM
شراگیم   ( web | email )

فيروزه جان...(شماره ۲۶) :
من فقط یک سوال از تو میکنم...تو ميگويی وقتی آن چند جوان را که به جرم تجاوز به زن ها و دخترها چند سال پيش در تهرانپارس دار زدند و از هفته ها قبل خبر اعدامشان تيتر اکثر روزنامه ها شده بود را حکومت چرا بايد در ملاء عام اعدام می کرد؟اگر اعدام آنها خواسته ی قاطبه ی مردم نبود چرا حکومت بايد يک اعدام ساده که میتوانست بی سر و صدا انجام دهد را اینطور توی بوق و کرنا کرده و آن را تبديل به يک شوی بزرگ ملی کند؟لابد برای اينکه نفرت مردم را که از این قبیل اعدامها متنفرند را از خودش بيشتر کند؟
جواب همين يک سوال را به من بدهی جواب باقی سوالهايم را خواهم گرفت...!


November 27, 2006 12:36 PM
آني   ( web | email )

من مي خواستم پام رو براي هميشه از زندگي تو يكي بكشم بيرون به دلايلي !!!!! ولي الان مسئله برام حيثيتي شده بيا تا بهت بگم


November 27, 2006 12:03 PM
شراگیم   ( web | email )

يلدا جان (شماره ۲۰) :
ذهنيتی که من از مردم دارم يک ذهنيت کلی ست...يعنی تنفری که از آن حرف ميزنم به نوعی تنفر از جامعه است و نه تنفر از تک تک افراد آن...اين که اين ذهنيت ريشه اش کجاست و چقدر درست و يا غلط است يک مساله ايست که می شود در مورد آن بحث کرد...اما چيزی که مشخص است اين است که اين تنفر وجود دارد...
حق با توست...يک زمانی که چندان هم دور نبود من معتقد بودم مجازات اعدام بايد وجود داشته باشد...اما من آن مجازات را صرفا برای قتل عمد از پيش برنامه ريزی شده مجاز می دانستم...يعنی حتی قتلهای بدون برنامه ريزی (مثل قتل حين نزاع و مانند آن را) شامل چنين مجازاتی نميدانستم...در اين مورد سالهای پيش در وبلاگهايی مثل شبح و... خيلی بحث کرده ام و الان در این مورد نظرم عوض شده است...من آن نوع اعدام را صرفا يک عمل جراحی دردناک ميدانستم برای حفظ جامعه و معتقد بودم کسی که به خود اجازه می دهد که برای منافعش جان همنوعش را با طرح نقشه و قصد قبلی بگيرد سزاوار اين است که قانون نيز با او همان کند که او با ديگری کرده است...تصور میکردم چنین مجازاتی در قانون اولا با جرم وقوع یافته تناسب دارد و در ثانی میتواند عامل بازدارنده برای وقوع جنایتهای اینچنینی در آینده باشد...گو اينکه چنين اعدامهايی هنوز در کشوری مثل آمريکا که خود را مهد دموکراسی و حقوق بشر میداند در بعضی ايالتهایش اجرا می شود...امروز از نظر من همين نوع اعدام نيز مردود است که اين بينش مسلما بی ارتباط با بحث با مخالفانم و خواندن و دانستن بيشتر در این مورد نيست...اين که در گذشته کسی نظری داشته باشد و به مرور زمان و با مطالعه بیشتر و بحث با افراد مختلف و افزايش دانسته هايش نظرش تغيير کند چیز ناراحت کننده ای نیست...اگر غير از اين باشد يک جای کار ايراد دارد...
يلدا جان...قربانی جهل بودن و قربانی آن ماندن گناه نابخشودنی و بزرگيست که تقصیرش را به گردن کسی یا چیزی نمی شود انداخت...يعنی اگر قرار است از مسبب جهلی که گريبان ملت ايران را گرفته است متنفر باشيم بايد ناگزير از همين مردم متنفر شويم...کانت در مقاله ای تحت عنوان روشنگری در موردنابالغی فکری توده های مردم مینویسد ((به تقصير خويشتن است اين نابالغی وقتی که علت آن نه کمبود فهم که کمبود اراده و دليری در به کار گيری آن باشد))...يعنی کسی که افسار انديشه اش را به دست ديگری می دهد يا کاهل است و يا ترسو و در هر دو مورد نيز مقصر خودش است...
هيچ حکومت و قدرتی نميتواند توانايی و امکان انديشيدن را از ملتی بگيرد...اگر ملتی در ابتذال و در خرافه و در جهل غوطه خورد مسببش را نبايد حکومت دانست و يا در جايی به غير از همان مردم به دنبالش گشت...حکومت خود معلول چنين مردمی ست...درست است...مردم ایرن قربانی هستند...اما قربانی ترس ها و بی ارادگیها و تن پروریهای خودشان...چنین مردمی شایسته دلسوزی و یا همدردی نیستند...سزاوار تنفرند!


November 27, 2006 11:56 AM
اسلامي   ( web | email )

کمر ما در زير تاريخ خم شده است ولی همين تاريخ به ما نيرو ميدهد و ما را باز می دارد که از پای در افتيم .کسانی که در زندگی خويش رنج نکشيده اند سزاوار سعادت نيستند .تراژدی همواره در شان سرنوشتهای بزرگ است ملت ها نيز چنين اند آنچه ملتی را آبديده و پخته و شايسته احترام ميکند ِ تنها فيروزيها و گردن افروزيها ی او نيست ِ مصيبت ها و نامراديهای او نيز هست .از حاصل دورانهای خوش و ناخوش زندگی است که ملتی شکيبايی و فرزانگی می آموزد ِ‌قوم ايرانی در سراسر تاريخ خود از انديشيدن و چاره جستن باز نيستاده است دليل زنده بودن ملتی نيز همين است . آنهمه مردان غيرتمند ِ آنهمه گوينده و نويسنده و حکيم و عارف آنهمه سرهای نا آرام پرورده اين آب و خاکند .
ما فرزندان کنونی ايران موهبت آن را يافته ايم که در يکی از دورانهای رستاخيز اين کشور زندگی کينم ِ اين مسئوليت آنست که اميدوار بمانيم و صبور باشيم اين گفته تولستوی را از ياد نبريم ؛ " نيرويی برابر اين دو جنگاور نيست : يکی زمان و ديگری شکيبايی."


November 27, 2006 9:05 AM
elnaz   ( web | email )

اين نيز بگذرد...بالاخره يه روزی می‌ياد که ايرانی جماعت درست درک کنه‌و درست فکر کنه...قربون يو


November 27, 2006 8:03 AM
golnaz   ( web | email )

مردم ممکنه که کتاب نخوانده باشند ولی از شمای روانشناس تحصيل کرده بهتر می فهمند.لطفا خنگی خودتان را بپای مردم نگذاريد.


November 27, 2006 7:38 AM
golnaz   ( web | email )

دلقک احتمالا خودش را جای مردم گرفته. فکر ميکنه که اگر روانشناس تحصيل کرده اش اينهمه بی سواده پس مردم عادی حتما وضعشان بدتر هم هست. نه دقلک جان


November 27, 2006 7:36 AM
firoozeh   ( web | email )

و اما در رابطه با خاتمی.... حرفت کاملا درسته مردم وسيعا به او رای دادند چون يک فرصت استثنايی برای دخالت در سياست برايشان فراهم شده بود ودر بين ۷۰ ميليون جمعيت همه نوع موضع و برداشتی از این انتخاب ييدا ميشود . گروهی هم شايد واقعا همفکر او بودندو به او اميد ها داشتند که این سید خندان همه را فریب داد و مردم اموختند که به این امامزاده ها نمیتوان امید بست. ولی اين مشخصه حرکت مردم نبود..حرکت مردم ايران را دو اميد و نياز اساسی شکل ميداد ۱-اولين و مهمترین ارزوی مردم سرنگونی و خلاص شدن از حکومت مذهبی ۲-در عين حال تلاش برای يک زندگی قابل تحملتر تحت اين نظام .... عاملی برای تعديل ان و واسطه ای برای تضعيف ان.


November 27, 2006 7:27 AM
firoozeh   ( web | email )

برخلاف نظر تو دلقک عزيز.....اکثر مردم ایران يک جامعه سکولار و غير مذهبی ميخواهند.. حکومتهای مستبد ميتوانند با سلب ازادی سياسی مردم و اعدام دگر اندیشان و سر نيزه و داغ و درفش مدتها بر سر کار بمانند و حتی برای مردم عادی شوند اما هرگز و هرگز نخواهند توانست مردم را از ادامه زندگی بشيوه خود مردم بازدارند که ما اينرو به عينيت در جامعه ايران ميبينيم ... موسيقی..سکس.. حق معاشرت ازاد و خنده و شادی ( عليرغم نوحه خوانيهای مداوم اخوندها) انتخاب نوع يوشش زنان که در خيابانها شاهدش هستيد( شکست ملاها در جنگ حجاب) همه و همه اين شواهد بما ميگه که طيف وسيعی از مردم بخصوص اکثر زنان و جوانان در ايران بشدت سمياتی با فرهنگ و روش ارويايی و خواهان يک حکومت ازاد و سکولار هستند. ۲۷ سال است که اينها دارند تلاش ميکنند رنگ و روی اسلامی به جامعه بدهند و هنوز موفق نشدندو هرگز هم موفق نخواهند شد. قصوری اگر باشد از جانب احزاب راديکال و چب جامعه است که هنوز اون قدرت لازم رو ندارند و از اين خلا ؛ قدرت جمهوری اسلامی حداکثر استفاده رو ميکنه و ميتونه حسابی جولان بده يه جا بايد اين افسار رو کشيد و بهش دهنه زد.


November 27, 2006 5:36 AM
دلقک   ( web | email )

من اپم شراگيم . ( اين يک ورژن جديد از پينگه ! ) فعلا بای

راستی . به دوستانی که معتقدند ملت ايران با احکام جمهوری اسلامی مخالفند :
هيچ دولتی نمی تواند بدون توافق مردم نزديک به سی سال دوام بياورد . ملت ايران هنوز که هنوزه به شدت مذهبی و به شدت بی سواد و ساده لوح هستند . اگر باور نداريد به انبوه مردم در تکيه ها و مراسم های مذهبی و همچنين تيراژ کتاب و سرانه ناچيز مطالعه در ايران نگاه کنيد . اگر باور نداريد به رای های مليونی مردم به خاتمی يا احمدی نژاد بنگريد . تصور می کنيد مردم ايران مثلا خواهان دولتی مثل حکومت سوئد هستند ؟ خير . ملتی که پشت ماشينهايشان می نويسند بيمه امام زمان ! دقيقا خواهان حکومت ولايت فقيه هستند . و لاغير .


November 27, 2006 4:26 AM
golnaz   ( web | email )

آقا شراگيم: همان عاطفه ۱۶ ساله را که شما مثال زده بوديد خود قاضی اعدامش کرد زيرا که هيچکسی حاضر نبود که طناب دار را به گردنش بياندازد. لطفا وقتی که بيش از حد عصبانی هستيد چيزی ننويسيد که زيادی گاف داره


November 27, 2006 4:25 AM
دلقک   ( web | email )

به porchesta :

واقعا هزار افرين به اين طرز تفکر !! موضوع شراگيم يا ايکس و ايگرگ نيست . ولی تو دقيقا حرف دل اکثر ملت رو گفتی . چون هيچ ملتی مثل ملت ما اگاهی و خرد را سرکوب نکرده و نمی کنند . هيچ ملتی مثل ملت ما روشنفکرهاشو به لجن نمی کشند . همين الان هم امثال تو در زندان اوين نيستند . کسی با ادمهای مثل تو هيچ کاری نداره . اون بدبختی توی زندانه که جرمش زدن چند تا حرف حسابه . جرمش اينه که سعی کرده تو و امثال تو چيزی ياد بگيريد . يا شرايط زندگيتون کمی بهتر بشه . واقعا حق داری به جهلت افتخار کنی و به کسانی که چيزی می فهمند فحش بدی . تو هنوز نمی فهمی که روشنفکر شغلش اعتراضه . اصلا فلسفه وجوديش همينه . واقعا باريکلا به فهم و شعورت ...


November 27, 2006 4:20 AM
firoozeh   ( web | email )

هيچ حکم اعدامی در ايران بدون انکه خواسته قاطبه مردم باشد اجرا نميشود.از سخنان قصار شراگيم........ خيلی عجيبه برام شنيدن اين حرف از تو .يا نميدونی يا خودت رو به نادانی زدی؟.... کدوم مردم؟ چيزی که اصلا و ابدا بحساب نميايد در ايران مردم و خواسته هاشون است اکثر مردم از اين کارها بيزارند و از حاکمان شرع نفرت دارند. اين خيلی بی انصافی است اگر نخواهيم بگوييم بيشرمی... قبل از اينکه چيزی بنويسی يه کم فکر کن عزيز.


November 27, 2006 4:17 AM
siamak farid   ( web | email )

ba salam.dar blognews link kardam


November 27, 2006 2:44 AM
firoozeh   ( web | email )

اسمانی به اين خرابی را جز طوفانی صاف نخواهد کرد.... ... شری جان از مردم متنفر نباش تنفرت بر نظام نفرين شده حاکمان اسلام ناب محمدی باشه که اين شرايط جهنمی رو به مردم تحميل کردند و اگه ميتونی بسهم خودت براش کاری کن . يکی با قلم و دادن اگاهی و روشنگری بدنبال علتها ميره و يکی با شيوه ای قهر اميز ..... مهم اينه که هرکی مسثوليت خودش رو در رابطه با محيط اجتماعی خودش احساس کنه.... در رابطه با اعدام هم طبق امار کشورهايی که حکم اعدام در انها وجود نداره ميزان جرايم وقتل بسيار اندک است. زدن تازيانه وسنگسار و اعدام در ملا عام که بيشتر برای ايجاد رعب و وجشت در ميان مردم است ديدن اين صحنه ها روان انسان رو از همه چيزهای خوب تهی ميکنه وقلبش رو مالامال از نفرت ميکنه ( البته تعدار بسيار اندکی هستند که کاملا نفع دارند و روزيشون از اين کارها ميرسه و مجبورند يشت عقايد مذهبی خودشون سنگر بگيرند و يه جوری توجيه کنند اين جنايات رو) برخلاف نظر تو من به مردم خوب خودمون در داخل ايران بسيار اميدوارم و ترديد ندارم که بر عليه اينهمه توحش و بی عدالتی سرانجام حرف نهايی را خواهند زد......... و دیگه اینکه خوشحالم که رفتی و منیرو روانی یور رو ملاقات کردی البته من زياد ايشون رو نميشناسم تنها يک کتاب ازش خوندم که کم بدک نبود و حرفی برای گفتن داشت.توصيه ميکنم اگه نوشته هاش رو دوست داری کتابهاش رو بخری .... اهل قلم و انديشه از بی حقوقترين و مظلومترين قشر جامعه وبا زده ايران است.


November 27, 2006 1:08 AM
prochesta   ( web | email )

ببين منم از اشغالايی مثل تو حالم بهم می خوره ادمای سياه و منفی باف و افسرده ی کثيفی که ادعای رو شنفکری می کنن و تو تاريخ ۱۰۰ سال اخير ما هم دقيقا همين ادما بودن که افکار کثيف و نااميد کنندشون رو به خورد مردم دادن و از اونا حرکت خواستن ووقتی همه چيز به هم ريخت و کارا خراب تر شد بدو بيراهشو به مردم دادن روشنفکرای کثيفی که فقط می تونن انتقاد کنن و نا اميد کنن ولی کوچکترين پيشنهاد و راهکاری ندارن فقط خراب کردن بلدن نه ساختن


November 27, 2006 12:32 AM
كودك پاك   ( web | email )

شری تو چا هيچ وقت خونه نيستی؟؟؟؟؟!!!!!!!!


November 26, 2006 10:45 PM
دکتر کاوه خبیری   ( web | email )

از اينکه با وبلاگ شما آشنا شدم بسيار خوشنودم و اميدوارم همچنان ديدگاه عميق نظری خود را در قالب کلمات ساده حفظ کنيد ضمنا نکته کوچکی به ذهنم ميرسه که جسارتا بيان می کنم:مى‏توان گفت كه ميدانِ معرفت و شناخت انسان، از درون و پيرامونش، از دو گونه بيرون نيست: « شناختِ عاطفى و هنرى» و« شناختِ منطقى و علمى» ميزانِ « اطمينان» و « يقين» و « ابطال‏ناپذيرىِ» بسيارى از داده‏هاى عاطفى و هنرى، گاه، چندان استوار است كه روياروىِ معرفتِ منطقى و علمى مى‏ايستد. درمركزِتمام گزاره‏هاى اقناعى نوعى ادراكِ « بلاكيف» و « بى چه‏گونه» وجود دارد و در مركز گزاره‏هاى « اثباتى» به‏چنين‏ادراكى نمى‏رسيم. ادراك ما ادراكى است كه از « كيف» و « چه‏گونگىِ» آن آگاهى داريم و در مقابل بايد آن را ادراكِ « ذاتِ كيف» يا ادراك « با چه‏گونه» نام‏گذارى كرد. اين‏كه ما از متون مقدّس در زبانى غير از زبان خودمان بيشتر متأثر مى‏شويم بايد ريشه‏اش در همين مسأله ادراكِ « بلاكيف» باشد، چون در اين گونه‏سخنان در زبانِ خودمان براى « بى چگونگى» ميدانِ كمترى وجود دارد.مردى عاشق زنى بود و هرشب، به‏عشقِ ديدارِ آن زن،از رودخانه‏اى ژرف و هولناك، عبور مى‏كرد. اين ديدارها مدت‏ها ادامه داشت تا آن كه يك شب‏مرد، از زن پرسيد كه « اين لكه سفيد كوچك در چشم تو از كى پيدا شده است؟» زن بدو گفت: « ازوقتى كه عشقِ تو كم شده است. اين لكّه هميشه در چشمِ من بود و تو، به‏علّتِ عشق، آن رانمى‏ديدى. اكنون به‏تو توصيه مى‏كنم كه امشب از رودخانه عبور نكنى كه غرق خواهى شد» و آن‏مرد نپذيرفت و غرق شد. زيرا ديگر عاشق نبود در قلمروِ« عشق» ، « ايمان» و « هنر» نوعى « نمى‏دانم» و نقطه « ابهام» هميشه بايد باشد وگرنه عشق و هنر وايمان از ميان برمى‏خيزد. از همين جاست كه گاه يك « اثر» براى بعضى از مردم مصداقِ هنر است و براى بعضى ديگرهنر شمرده نمى‏شود سربلندُ و پایدار و پیروز باشيد


November 26, 2006 10:17 PM
yalda   ( web | email )

من البته اين تنفر از مردم رو نميتونم درك كنم. مگه اين مردمي كه ميگيم شامل خود ما و افراد خانواده و فاميلهامون نميشه؟ همه ادمها يه سري خصوصيات خوب دارن يه سري هم بد. پس اگه كسي مثل ما فكر نمي كرد بايد ازش متنفر بود؟؟؟؟؟! تا اونجايي كه يادم مياد خود شما تا همين اواخر موافق مجازات اعدام بودي اما به لطف اينترنت و آشنايي با ديگر انديشان بسياري از ديدگاههايت تغيير كرده. حالا شما انتظار داري مردمي كه حتي روزنامه هاي معمولي رو نميخونن يه شبه فوق روشنفكر بشن و عينن مثل مايكل مور فكر كنن!در غير اينصورت مستحق تنفرند؟ اتفاقن اين حالت تنفر هم از تبعات كشورهاي توسعه نيافته و محرومه.شايد اگر شما در جاي بازتري زندگي ميكردي الان به جاي تنفر از همه اونهايي كه مانندشما نيستند سعي در تغييردادن ميكردي حتي اگر اين تغيير نا محسوس و جزئي باشه.متاسفانه به واسطه سلطه دراز مدت آخوندا بر كشور ؛افكار شون هم عميقن به درون ما رسوخ كرده كه هميشه ديدي از بالا به ديگران داشته باشيم وهركدوممون خود رو برتر از همه بدونيم و دائم به شيوه خودمون ديگران رو امر به چيزي و نهي از چيزي نماييم ودر صورت انجام ندادنش به شيوه خود مرتد و مستحق هر نوع مجازاتي( تنفر يا اعدام) بدونيم! عزيز جان همه اون مردمي هم كه اون صحنه دار رو تماشا ميكنن به اندازه همون محكوم قرباني هستن.قرباني جهل. چه گونه ميتواني از قرباني متنفر باشي؟!


November 26, 2006 6:08 PM
دلقک   ( web | email )

راستی . يه روز صبح توی يکی از اين کانال های ماهواره داشت صحنه سنگسار رو نشون ميداد . به حدی فجيع بود که اون روز نتونستم سر کار برم . دردناکتر از همه قيافه کسانی بودند که با شوق و ذوق و علاقه داشتند به اون زن بيچاره سنگ پرت می کردند . به خدا هيچ کدومشون ادمهای عجيب و غريب نبودند . همين ادمهای معمولي بودند . همين هائی که تو مترو می بينی يا توی خيابون . دقيقا ادمهای معمولی ايرانی ...
بعد از اون ديگه از تنفرم نسبت به ادمها احساس گناه نکردم . من با خارج از ايران کاری ندارم . اون جامعه رو خيلی خوب نمی شناسم . مهم هم نيست که از ما بهتر يا بدتر باشند . ولی به هرحال . يادت باشه . همين مردم خودمون به محض اين که دستاويزی برای خشونت داشته باشند . حتی ذره ای نسبت به زجر يا قتل يا شکنجه ديگران ترديد نخواهند کرد ....


November 26, 2006 3:03 PM
دلقک   ( web | email )

سلام عمو شراگيم . بابت دوچيز بهت حسوديم ميشه : اولی ديدن روانیپور و دومی هم اين که تو پينگ کردن بلدی و من بلد نيستم ! حس تنفرتو کاملا درک می کنم . منتها تو بهتر از من اين حس رو سرکوب می کنی . چون روابط عموميت ظاهرا از من بهتره . البته نمی دونم . شايد هم اشتباه می کنم . باری . به هرحال برادر . لطفی بکن و يه راهنمائی کوچيک بابت پينک کردن به من بکن . عرض کردم کوچيک ! يعنی دوست ندارم به زحمت بيفتی و همشو توضيح بدی . به خدا خيلی هم خر نيستم کمي شو بگی .بقيه شو خودم پيدا می کنم !
امروز فردا بهت ميل می زنم . کارت دارم . فعلا بای .


November 26, 2006 2:57 PM
آني   ( web | email )

خوب ديگه از اين كارها نميكنم.


November 26, 2006 1:48 PM
roodabe   ( web | email )

سلام.
مردم کشور من که احتمالا بعضی وقتها من هم باهاشون همسو می شم (درست مثل زمانی که به خاتمی رای دادم و يا زمانی که به معين رای ندادم)موج سوار ترين ادمهائی هستند که من تاحالا ديدم . ادمهائی که برد تصميماتشون تو مسائل اجتماعی بيشتر از نوک دماغشون نيست .
مردمی که جو محيط بر قوه درک و تصميمشون به مشمئز کننده ترين شکل ممکن تاثير می زاره به شکلی که خيلی راحت اعدام برای پخش يه سی دی رو تجويز می کنن. اصلا قصد دفاع از کار توزيع و تکثير کننده ها رو ندارم چون واقعا اقدام و حرکت اونها هم نه قابله دفاع نه توجيه .
اما چه جور و با چه منطقی ميشه اين دوتا رو کنار هم گذاشت و به نتيجه ای مثل اعدام رسيد ؟؟؟
در ضمن شراگيم جان ملتی که نه امنيت روانی درست و حسابی دارن نه امنيت اقتصادی روشنفکری براشون هنوز هم مثل يه جنس لوکسه که از تو ويترين مغازه بايد ببيننش هنوز نه فرصت خريدنش رو دارن و نه پولش رو.


November 26, 2006 1:42 PM
رضا   ( web | email )

به نظر من هم....


November 26, 2006 1:42 PM
جوجو   ( web | email )

وقتی چند سال پيش کولی کنار آتش خانم روانی پور رو خوندم گيج شدم از اين سبک نوشتن. اين کتاب رو چند بار خوندم ولی لذت اولين بار خوندن ش يه چيز ديگه بود.

چيزی که بيشتر از همه آدم رو ناراحت می کنه اينه که عده ای برای ادامه زنده بودن گناهکاری حکم صادر می کنند که خودشونم در خفا گناهانی عظيم انجام داده اند. بحث اعدام و ملت بی کار هميشه در صحنه و نفرتهايی که به دلايل مختلف بر سر مجرمانی که به دليل هنجارهای اجتماعی معضلی برای جامعه محسوب ميشند زياده.اين خانه از پای بست ويران است


November 26, 2006 12:39 PM
مونیکا   ( web | email )

سلام
مدتیه که بلاگت رو می خونم حتی یادم هست یکی از پستهات رو در گذشته یک دوست برام سند کرده بود اما پیگیری بلاگت از اونجا شروع نشد.خوش به حالت که اینقدر راحت لحظه های نابت رو مزه مزه می کنی فکرش رو بکن من هم می تونستم عین تو با نویسنده محبوب خودم نادر ابراهیمی بشینم چایی بخورم و ساعتها حرف بزنم چی میشد حیف.
باهات موافقم ما ملت درنده خویی هستیم اما بهتره به جای نفرت به این فکر کنی که چطور به اینجا رسیدیم؟؟ملت ترنج و ترمه و شعر و شراب حالا از دست و پا زدن یه آدم بالای طناب دار لذت می بره.کی می تونه به من بگه چه کسی چشمهای ملت منو بست؟چه کسی چراغ مهر رو به سنگ کوبید؟؟
شاد باشی


November 26, 2006 12:37 PM
azar   ( web | email )

شراگيم نازنين .. درست ميگويی . مردم تاب ديدن سلاخی انسانی ديگر را دارند . و اين خطر بزرگيست برای جامعه . جامعه بيرحم است کشور بی ترحم . چشم در مقابل چشم ميشود عقيده شان . سنگسار را نه تنها تاب تماشا دارند بلکه در مراسم قتل شرکت هم ميکنند . ياد گلادياتورها می افتم و رم باستان که چگونه لکه سياه ابدی شد بر پيشانی روم و روميان . . تمام اين دل سياهی ها بر ميگردد به نادانی . اگر کتاب ها خواننده داشت چنين حکومتی يارای ماندن نداشت .


November 26, 2006 12:09 PM
مريم   ( web | email )

خوشحالم كه عجله كردي . در اين مورد بخصوص عجله كار شيطون نيست . با وبلاگ خانم رواني پور هم از طريق تو آشنا شدم . از اينم ممنون . البته واسه من هيچ جا اينجا نميشه .


November 26, 2006 10:40 AM
شراگیم   ( web | email )

شری جان (شماره ۸):
تيراژ ۳۰۰۰ تازه تيراژ بالاييست برای کتاب در ايران...اکثر کتابها تيراژشان ۱۰۰۰ يا ۲۰۰۰ نسخه است که اکثرا به چاپ دوم هم نمی رسند


November 26, 2006 1:52 AM
شراگیم   ( web | email )

مهسا جان: (شماره ۷)
در قاموس شما هرکسی کاری بر خلاف فرهنگ ايران و ايرانی کرد بايد کشته شود...؟هرکسی کاری بر خلاف وجدان عمومی مردم انجام داد يا به قول شما نامردی کرد را بايد يکبار برای هميشه به دار آويخت و از شرش خلاص شد؟
من از تو می پرسم...به نظر تو مجازات اعدام ميتواند مجازات مناسبی برای چنين فردی باشد؟ تو يا نميدانی اعدام چيست يا خودت را زده ای به کوچه علی چپ...جوری از اعدام حرف ميزنی انگار چيزی معادل يک جريمه نقدی ناقابل یا نهایتا چند ماه زندان است...واقعا گرفتن جان يک انسان به نظر تو انقدر ساده می ايد...هرکس جرمی کرد که بر خلاف هنجارهای جامعه اش بود رو بايد کشت ؟
مرده شور اين هنجارها را ببرند که کمر به پايين برايشان انقدر مهم است که هر اتفاقی آن حوالی بيفتد حاکم شرع و خيل مومنان و ناموس پرستان بسيج می شوند تا مو را از ماست بکشند و اگر جرم و جنايتی اتفاق افتاده باشد خاطيان را يا از گردن آويزان کنند و دار بزنند و يا تا گردن در خاک کنند و سنگسار کنند...
شما هم بایست و تماشا کن و تائید کن و اگر پا داد سنگی هم بینداز و این افراد به زعم تو اصلاح ناپذیر را از روی زمین محو کن...!
وقتی ميگويم حکومت به پشتوانه ی همين مردم مثل نقل و نبات آدمها را با جرائم مختلف بالای دار می کشد خانوم روانيپور قبول نميکند...مرسی مهسا جان که لااقل به خودم ثابت کردی که اشتباه نمیکنم !!


November 26, 2006 1:45 AM
sherry   ( web | email )

با حرف هات راجع به روشنفکری در ايران و جهل و بی خبری اکثريت موافقم. جامعه ی ايران مثل ده ها کشور جهان سومی ديگر در سيستمی قرار دارد که دولت مردانش سياستشون بر همان سياست هزاران سال پيش بنا شده، بی سواد و ناآگاه نگه داشتن مردم، تا بتونند به خوبی برگرده اشون سوار باشند. اين عقب نگه داشته شدن تا زمانی که اين حکومت و حکومت های مشابه(به خصوص ایدئولوژیکی) بر سر کار باشند به همين سبک ادامه خواهد داشت.
جدا تيراژ کتابش بيانگر بسيار خوبی برای سطح مطالعه و آگاهی از شناخت نویسنگان خوب در جامعه ی ایران است.


November 26, 2006 1:13 AM
مهسا   ( web | email )

شراگیم جان اینها چیه که نوشتی؟ واقعن با طرزفکر و افکارت مخالفم.کاری که اون اشخاص کردند بر خلاف فرهنگ مردم ایران و ایرانی است و من فکر نمی کنم هیچ وجدانی در هیچ کشوری چنین کارهایی را قبول کند و بپسندد.نمی دونم شاید به دلیل کمبود وقتی که داشتی نتونستی منظورت را خوب توضیح بدی.شراگیم جان نمی خوام بهت چیزی رو یاد بدم ولی به نظر من کار اونها نامردی بوده.به نظرت مجازات این افراد چی می تونه باشه؟می شه اونها را تربیت کرد؟واقعن افرادی به اون حقیری را می شه درست کرد؟قصد توهین بهت ندارم ولی ازت یک سوال دارم نکنه اونها هم روشن فکر هایی مثل تو بودنداین کارها را کردند؟


November 26, 2006 12:32 AM
آنا   ( web | email )

ببین اومدم مطلبت رو خوندم الان هم پشیمونم که چرا میخوام نظر بنویسم .چون هرچی بنویسم خالی بندیه نه کتاب نازلی رو خوندم و نه اون یکی کتاب این خانومه که اینقدر ازش خوشت اومده البته یه هفت هشت ده باری به اسامی مختلف رفتم براش پیغام پسغام گذاشتم و سعی هم کردم که حرفهای تیریپ کلاس بالایی بزنم که ازم خوشش بیاد ولی دستم رو خونده و محل سگ بهم نگذاشته منم به خودم قول دادم که اگه بر حسب اتفاق یه بار ازجلوی کتاب فروشی رد شدم و کتاب اون رو کنار کتاب تام سایر ببینم بازم کتاب تام سایر رو بخرم حالا اگه ازم متنفر شدی - باشه اگه فکر میکنی حالا دیگه علاوه برسیبیل باید ریش هم داشته باشم - باشه اگه فکر مکنی من امل ( امل با ع نیست ؟) و عقب افتاده ام باشه . اگه دیگه نخوای بیای جوابم رو بدی – باشه .لینک برام نزاری – باشه .نفرینم کنی – باشه بهم فوحش های بد بدی – باشه . یه نفر روبفرستی بیاد به من چاقو بزنه در بره – باشه ...ای بابا باشه دیگه


November 25, 2006 7:35 PM
لیلا   ( web | email )

واییییییییییی ممنون که بقول خودت با عجله ای که واسه رفتن به سرکار داشتی حس های خوبت از اولين ملاقات با خانم روانی پور رو با مخاطبت تقسيم کردی يا بهتر بگم حس های دلنشين ناشی از اين ديدار رو با نوشتن برای هميشه حفظ کردی . من هم حدود سه چهار سال قبل از نزديک ايشون رو در يه جلسه نقد و بررسی ديدم و برام اون همه صميميت راحتی و تواضع خيلی جالب بود وقتی مقايسه می کنی با ادمايی که با عرض معذرت چيز چندانی حاليشون نيست اما چون تو چار جا اسمشون برده شده اينقدر واسه عالم و ادم قيافه می گيرن انگار حالا چه خبره ؟!!! ارزش اين فروتنی بيشتر مشخص ميشه . تقريبا بيشتر نوشته هاش رو خوندم اما همانطور که گفتم فراتر از اون نوشته ها و فراتر از شهرتی که بعنوان يکی از به نظر من بهترين های ادبيات داره اون منش و رفتا و حسن برخوردش با انسان ها و اون ديد مثبت و انسانيش واسم خيلی ارزشمنده . شايد بدليل اونکه برخورد با اينجور افراد تسلی بخشه و وجود شون مغتنم . هرچند صدای اون ها و افکارشون شايد در جامعه ای که متاسفانه اکثريت فقط نقش بز اخفش رو ايفا می کنن چندان انعکاسی نداره اما همينقدرش هم يکجورايی اميد به اينده رو در ادم مثل روزنه ای در تاريکی زنده نگه ميداره .


November 25, 2006 6:11 PM
هنگامه حيدري   ( web | email )

سلام اول فکر کردم شما شراگيم يوشيجی. از طريق وبلاگ خانوم روانی پور با شما آشنا شدم. نوشته های خوبی داری. خيلی خوشحال شدم که باهات آشنا شدم. در ضمن لينکت دادم. خوشحال می‌شم به من هم سری بزنی.


November 25, 2006 4:32 PM