شراگیم
« اولین ملاقات با خانوم روانی پور... | صفحه اصلی | اعدام بد است...! »
یک مساله...یک نگرانی

تسمه ای را مجسم کنید که مثل کمربندی دور تا دور کره ی زمین از روی خط استوا کشیده شده است...فرض کنید که زمین کاملا کروی ست و هیچ پستی و بلندی ای هم ندارد...این تسمه را از یک نقطه قطع میکنیم و "یک متر" به طول آن اضافه میکنیم و مجددا دو سر تسمه را به هم میبندیم...طبیعیست که یک مقدار این کمربند شل می شود...یعنی باید زمین کمی چاقتر شود تا مجددا این کمربند به اصطلاخ فیت شود...میخواهیم بدانیم با اضافه کردن این یک متر تسمه چه مقدار جا باز میکند و چه مقدار از سطح زمین بلند میشود؟جواب تکان دهنده است...این تسمه "16 سانتیمتر" در تمام نقاط مسیرش از روی زمین بلند خواهد شد...وقتی بار اول این مساله و جوابش را شنیدم و راه حل نسبتا ساده و سر راست محاسبه اش را دیدم لبخند عاقل اندر سفیه ی زدم که این هم از آن کلکهای مرغابی ست که با بازی با اعداد ثابت میکنند 2=3 است...! از دوست و همکارم که این مساله را برای من طرح کرده بود فرصت خواستم که به من مهلت دهد تا فساد محاسبه اش را نشان بدهم و سر یک کیلو شیرینی خامه ای شرط بستیم...به خانه که رسیدم کاغذ و قلم برداشتم و شروع به محاسبه کردم...جواب همان بود...به ازای اضافه کردن "یک متر" به این تسمه که کره ی زمین را دور می زند "16 سانتیمتر" میتوانیم آن را از سطح زمین در تمام نقاطش بالا بیاوریم و مجددا دو سر تسمه را به هم ببندیم...!
صبح روز بعد سرافکنده با یک کیلو شیرینی خامه ای به سر کار رفتم و این شد برای من یک درس بزرگ که تا وقتی نتوانسته ام فساد برهانی را که تحقیق پذیر هست نشان بدهم هارت و پورت بی مورد نکنم... ولو اینکه در نگاه اول آن مساله و پاسخش غلط و حتی احمقانه جلوه کند...!
از اوضاع کار بگویم که به علت نداشتن مشتری و به علت پر شدن انبارهای کارخانه هفته ی آینده را کارخانه ی محل کارم تعطیل اعلام کرده است...یعنی با محاسبه ی امروز 9 روز ما را به مرخصی اجباری فرستاده اند...زمزمه هایی هست که اگر اوضاع به همین منوال پیش برود تا قبل از سال جدید کارخانه نیمی از پرسنلش را (که شک نکنید من هم جزوشان هستم) از کار بیکار و یا اعلام ورشکستگی می کند...جان خودم اوضاع مملکت خیلی خراب است...این ننه ما هم که عین خیالش نیست...دیروز با کلی من و من و شرمندگی گفتم بی زحمت دو هزار دلار بفرست برایم که ماشین بخرم و اگر روزی بیکار شدم لااقل بتوانم مسافر کشی کنم... جایتان خالی چنان زد توی برجکم که هنوز که هنوز است از آن دود بلند می شود...البته مادر من همیشه اینجوریست...اول می زند آدم را لت و پار میکند و بعد سر کیسه را شل میکند و مثلا اگر من 2 هزار تا خواسته باشم 3500 تا می فرستد...!
ولی بعضی وقتها که فکر میکنم می بینم مسافر کشی اصلا با گروه خونی من جور در نمی آید...اولا که مسافر کش باید صدایش کمی تو دماغی و لاتی باشد...نمی شود که مثلا میدان آزادی ایستاد و با صدایی شبیه علیرضا عصار گفت "خانومها و آقایون محترم...اگر تجریش تشریف می برید لطفا سوار شوید...!"... مردم فکر میکنند طرف خل است یا معرکه گیر است...! بعد هم مسافر کش باید فوحش و فضیحت مثل نقل و نبات توی دهنش باشد...اصلا غیر از این باشد مسافرها فکر میکنند اوا خواهری چیزی هستی و کرایه ات را که نمی دهند هیچ حتی ممکن است انگشتی هم برسانند...! مثلا اگر ماشینی راهت را سد کرد یا پیچید جلویت که نمیتوانی بگویی " عجب انسان نادانی" ...دیگر هیچی هم نگویی اگر بخواهی کمر به پایین هم فوحش ندهی باید "مرتیکه ی دیوث پدرسگ" را بگویی...!
بعد هم مسافر کش باید تیپ خاص خودش را داشته باشد...یعنی سیاه سوخته...ریزه میزه.. سیتی سماقی...یه لُنگ چرکمرده هم حتما باید دور گردنت باشد که هم با آن عرق و دماغت رو پاک کنی و هم شیشه و قالپاقای ماشینت رو...من که نمیتونم با 186 سانت قد و شلوار دیزل 60 هزار تومنی و کفش کاتر پیلار 97 هزار تومنی و تی شرت بوسینی اصل بشینم پشت فرمون در حالی که بوی ادکلون ایسی میاکه م تا دو تا چهار راه اونورتر می ره...اصلا زن و بچه ی مردم سوار نمی شن...می گن طرف خانوم بازه...! فوق فوقش چهار تا دختر فراری یا اونهایی که میخوان "اتو" بزنن سوار می شن که اونها رو هم باید دستی یه چیزی بهشون بدم تا پیاده شن...!

پ.ن:
چند روزی به خاطر یک مشکل فنی نظرخواهی وبلاگ برای پست قبلی غیر فعال بود...الان درست شده است...دوستانی که میخواستند برای نوشته قبلی کامنت بگذارند بروند بگذارند...!

توسط در November 30, 2006 11:48 AM |
نظرات
بهاره   ( web | email )

نمی دونم وبلاگتون چند وقته راه افتاده که انقدر پر طرفدارید.. اینو از نوشته هاتون و تعداد کامنت هاتون فهمیدم که شایدم اشتباه باشه. فرض کنید که من از پشت کوه اومدم.. از ادبیات نوشتنتون خوشم اومد ولی از طرز فکرتون نه.. یه جور خود شیفتگی عجیبی دارید که مختص شما نیست، اینو تو اکثر وبلاگ هایی که پر طرفدار شدند می بینم.. از این نوشتتون اصلا خوشم نیومد.. فرض کنید که اون راننده تاکسی پدر من باشه.. که پول تی شرت بوسینی شما، خرج یه ماه زن و بچشه.. خیلی راحت می شه این ادمارو دلقک کردو بهشون خندید، مگه نه؟ بعدم افتخار کرد که ای ملت بیاین ببینید که من چه شاهکاری زدم تو این وبلاگم! یه خشم عجیبی تو رگ هام فوران کرده، مخصوصا که اول نوشته های بعدیتون و خوندم که در اونا حس انساندوستیتونو تو بوق و کرنا کرده بودید.. محکوم کردن فکر و منش بقیه ادما همیشه اسونه.. دارم فکر می کنم که اگه شما تو محله نارنج باغ به دنیا اومده بودید چی کار می کردید؟!


December 8, 2006 12:52 AM
ستاره   ( web | email )

برای آنا:
عزیزم بدون این شرط هم من برای همه پستهات بدون چشمداشت کامنت میذارم. اما اگه بخوای باشه قبول!
شری جون بازهم sorry !


December 2, 2006 8:21 PM
علی   ( web | email )

شایدم برعکس شد شراگیم / همه بهم زنگ بزنند و از مسافر کش تازه که اوا خاک عالم و بامزه است خبر بدهند، هان / اون وقت میتونی آژانس باز کنی و از پشت تلفن انتخاب کنی که این مسافر را می بری، یا نمی بری!


December 2, 2006 6:15 PM
آنا   ( web | email )

برای ستاره
اگه دلم نخواد روی ماهم رو به هرکی نشون بدم به تو یکی که می تونم با هر آزمایشی که تو بگی اما اگه باختی بایدبرای یک سال هفته ای یک بار بیای تو کامننتدونی من یک صفحه کامل بنویسی آنی جون ؛خوشگلم ؛نازنین من در مورد تو اشتباه میکردم .شام و نهار روز ملاقت هم با تو ....تا اخر این ماه هم روز و زمانش رو تعیین میکنم مشروط بر اینکه جانزنی که من تکلیف خودم رو بدونم.قبوله .... شری جون ببخشید که از کامنت دونی تو استفاده کردم برای کارهای خصوصی


December 2, 2006 4:17 PM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

دیری دیدی دی شری ما شیرنی میخوایم یالا .....بلاخره رفتنی شدی مرد بزرگ ....واقعا خوشحالم برات

پ ن: آخرین باری که بهت پیشنهاد سفر مارکوپولویی با قطار و کشتی و هواپیما و ....دادم به بهانه ماشین خریدن پس پیچوندی ، وبلاگ خوبیش همینه دست رفیق رو میکنه دادا ۱ کلام بگو باهات حال نمی کنم وگرنه تا الان پرادو خریده بودی دروغ میگم؟


December 2, 2006 4:08 PM
پریا   ( web | email )

سلام امیدوار بازار کارتان هر چه زودتر رونق یابد.
راستی دلت می یاد این همه وبلاگ لینک کردی وبلاگ منو نزاری من که خیلی وقته دلینکت کردم. :(


December 2, 2006 3:15 PM
لیلا   ( web | email )

ناگهان تغییر رویه بدهم و شلوار جین پنج هزار تومانی با مارک حاج امینی و پسران! بپوشم و کفش کتانی دو شیر نشان پا کنم و به جای ادکلون گلاب به سر و روی خودم بزنم و یکشبه مضحکه خاص و عام کنم خودم را...! خدا بگم چيکارت نکنه بچه !!! چقدر خنديدم از اين بخش از کامنتت . چه لذتی داره اين کل کل های مامان و فرزندی از راه دور ! جالبه که بنظر مياد هر دو نفر حق دارن . مادر محترم از منظر اهميتی که برای استقلال و اتکا بخود فرزندش قائل هستش و فرزند گرامی هم از يه منظر ديگه دقيقا درست گفته . ملت خودشون همه کار واسه بچه هاشون می کنن اما بخودشون هم اجازه ميدن راجع به چگونگی عملکرد بقيه قضاوت کنن در واقع زورشون به بچه های خودشون واسه کنترل و نحوه خرج کردن نمی رسه اينجوری با قضاوت راجع به ديگران و حرف و حديث هايی از اين دست ميخوان بطور ناخوداگاه اعمال قدرت کنن !


December 2, 2006 2:56 PM
elnaz   ( web | email )

مسافر کش خوش‌تیپ مگه نديدی؟قربون يو


December 2, 2006 12:49 PM
زهره   ( web | email )

وای شراگيم جان می فهمم حرص خوردنت رو .من کاملا درکت می کنم همه ی مامانا همینن.اشکالی نداره


December 2, 2006 11:21 AM
شراگیم   ( web | email )

فيروزه جان: (شماره ۲۸)
يکجوری حرف می زنی که هر کس بخواند ياد آن تابلوی معروف (( بازگشت پسر ولخرج)) می افتد...ای بابا...اینجوریها هم دیگر نیست...قبول دارم یک سری خرج هایی کرده ام که بدون آنها هم میتوانستم زنده بمانم...!! مثلا میتوانستم مبل نخرم یا کامپیوترم را ارتقا ندهم...بالاخره می شود در خانه چهار زانو هم روی زمین نشست و تلویزیون نگاه کرد و یا اصلا مهمان دعوت نکرد و تارک دنیا شد و یا با یک کامپیوتر متعلق به عهد دقیانوس که راه به راه هنگ میکند و یک مانیتور نیم سوخته روزگار گذراند...ولی به هر حال اینگونه خرج ها اسمش هرچه باشد ولخرجی نیست...کل ولخرجیهای اینگونه من در تمام این دو سال و نیم اخیر دو میلیون تومان هم نمی شود...ماهی یکبار به رستوران رفتن به نظر تو ولخرجی ست؟در تمام این دو سال و نیم گذشته من کلا دو بار مهمانی داده ام...یکبار فک و فامیل را دعوت کردم و یک بار هم همکارانم را...اینها ولخرجی ست؟جالب است دو سال است دور خیز کرده ام که به کیش بروم هنوز که هنوز است نرفته ام...همه مسافرتهای من محدود شده به اینکه سالی یکبار بنشینم توی اتوبوس و سه هزار تومان بدهم بروم رشت و یک شب در یک مسافرخانه درجه سه بخوابم و فردا سوار همان اتوبوس شوم و برگردم تهران...اینها ولخرجیست؟ حالا باز خوب است آن برنامه ترکیه ای را که برای رفتنش دندان تیز کرده بودم نرفتم والا لابد من را به آتش زدن پولهایم متهم میکردی!!
نگاه نکن که مینویسم کفش کاترپیلار ۹۷ هزار تومانی می پوشم...یکبار در تمام طول عمرم من همچین خریدی کردم...آنها را هم با همان سیصد دلاری خریدم که تو به جای سوغاتی داده بودی که خودمان اینجا با آن مطابق سلیقه مان چیزی بخریم...در تمام این سالها شیک ترین و گران ترین کفش و لباسها و معروفترین مارکها و بهترین ادکلونها را از آن ور برایمان فرستادی...این عادت خوش پوشی را خودت به ما تحمیل کردی...حالا که یکی دو سال است که لابد فرصت نکرده ای کفش و لباسی بفرستی از من انتظار نداشته باش که ناگهان تغییر رویه بدهم و شلوار جین پنج هزار تومانی با مارک حاج امینی و پسران! بپوشم و کفش کتانی دو شیر نشان پا کنم و به جای ادکلون گلاب به سر و روی خودم بزنم و یکشبه مضحکه خاص و عام کنم خودم را...!
به هر حال اینگونه خرجها ممکن است برای یک افغانی که در ایران زندگی میکند ولخرجی باشد اما لااقل برای خانواده ی ما خرجهایی معقول و حتی ضروریست...تو را به خدا نگاه نکن که این و آن چه می گویند...میدانم...همه می گویند شراگیم ولخرج است...برای بچه های خودشان میلیون میلیون خرج میکنند و هر روز یک مدل کفش و لباس میخرند و حداقل سالی یکبار مسافرت خارج از کشور میبرند و اسمشان را در بهترین مدرسه های غیر انتفاعی مینویسند و زیر پای هرکدامشان یک ماشین می اندازند و کلاسهای استخر و یوگا و زبان و کوفت و زهر مار ثبت نام می کنندشان و حداقل هفته ای یکبار به بهترین رستورانها میبرند و مهمانی و پارتی و تولد و همه چیزشان هم همیشه به راه است و آنها را ولخرجی نمیدانند و شراگیم که می رود سالی یکبار کفشی یا لباسی میخرد یا کامپیوترش را ارتقا می دهد می شود ولخرج...!!
اوه...بگذریم...حرف و حدیث زیاد است...بیخیال...خر ما از کره گی دم نداشت...شماره ویزا را عشق است...چرا پریشب که با هم صحبت کردیم چیزی در این مورد نگفتی؟


December 2, 2006 10:57 AM
didar   ( web | email )

اين روزها اين قدر وضع خرابه که باهر ماشين و هر تیپی مسافرکشی می‌کنند. از جمله دويست و شش و با لباس تيتيشی. تو نگران نباش. راستی وضع کارخونه ها همه خرابه. می‌گی درست می‌شه؟ بگو کارخونه ی شما چی داره فقط کافيه خوانندگان وبلاگت بخرند باور کن انبارها خالی می شه و کار رونق پيدا ثواب داره ها.


December 2, 2006 10:22 AM
ستاره   ( web | email )

برای آنا:
عزیزم اگه این حرف رو زدم بخاطر حرف شراگیم نبود.دلیلش سبک نوشتن این دو تاست. در هر صورت اگه شراگیم هم در مورد ماهیت تو کوتاه بیاد من نمیام!!!!
شری جون ببخشید که از کامنت دونی تو استفاده کردم جهت کارهای خصوصی!!!


December 2, 2006 9:59 AM
sanjesh.org   ( web | email )

دی ير شری ! مای آپينيون هم همينه !
ولی هوپلس نباش دلبندم !
"ری جويس اين گاد هو ايز د ويکتر آور اويل اند
دث [ پرهپس آور آن امپلويمنت اند پاوتری]
مای پریر ویل بی ویت یو مای چایلد "

Martin Luther


December 2, 2006 2:10 AM
firoozeh   ( web | email )

در جهان بال و یر خویش گشودن اموز که ّّیریدن نتوان با یر و بال دگران ......شری جونم ايندفعه رو بقول امريکاييها stay in samethought! ..... با حساب من تو حدود ۸میلیون در بانک داری یعنی باید داشته باشی نکنه همه رو بباد دادی؟؟ تو قدر یول رو نمیدونی و ولخرجیهات زیاده.. و روحیه اشراف ورشکسته رو داری یز عالی جیب خالی حالا من نمیخوام به جزییات بیردازم در این وبلاگ عمومی تلفنی باهات مفصل صحبت خواهم کرد.. فقط بگم اگه ماشین میخوای باید براش سخت کار کنی .... بیکار هم شدی دنبال یه کار دیگه باش . کار شرافتمندانه عار نیست اینقدر هم برای خودت کلاس نذار لازم شد جارو هم بدست بگیر.... دانشگاه رو که بیخیال شدی خب باید کارکنی دیگه هانی جان . زندگی به این راحتی ها هم که فکر میکنی نیست خوش تیب ....... در رابطه با یرسشی هم که از من کرده بودی در یست قبلی کلی تایییدم هم برای تو وهم دلقک عزیز ولی کامنتدونت اشکال داشت بمدت ۳روز مرتب ایرر میداد حالا اگه حال و حوصله ای بود دوباره میتاییم............ یه خبر خوش هم برات دارم که نامه و شماره ویزات از امیگریشن امده.


December 2, 2006 1:25 AM
دلقک   ( web | email )

سلام برادر . اول از همه اين که ممنونم . و بعد هم اين که متاسفانه تلفن من کالر ای دی ندارد و لاجرم نتوانستم تماس بگيرم . در ضمن اميدوارم به تو هم خوش گذشته باشد . اگر روی موبايلم تماس بگيری خيلی از مشکلات حل می شود . عرض ادب و ارادت . فعلا بای .


December 2, 2006 12:25 AM
الهه   ( web | email )

خب مجبور نيستی اين جوری بری سر کار مسافر کشی...به تاناکورا يه سر بزن ..فحش و فضيحت هم يکی دو بار بگی ميشه نقل و نبات برات...يکم کمتر غذا بخور تا بشی سياه سوخته و نی قليونی..ولی خداييش برای قدت نظر ندارم ...نميشه کاريش کرد...مگه اينکه چند سانت از سر و چند سانت هم از پاهات تو زد...حالا همه ی اينها رو گفتی که بگی سرجمع چقدر می ارزی ؟!!:ديييييييی


December 1, 2006 11:49 PM
sanjesh.org   ( web | email )

برای مشاهده ی پاسخ کوئيز تسمه و کره ( قابل توجه همه ی خنگها : خانم های متاهل وشقایق و آقای گودرزی و ....) به آدرس زير مراجعه کنيد:
http://i11.tinypic.com/29en3oz.jpg


December 1, 2006 11:31 PM
آنا   ( web | email )

هرچی میکشم از دست توه توگفتی سیبیل کلفت حالا همه میآن میگن سیبیل کلفتم.توگفتی ژوله همه باور کردن که من ژوله ام بابا من نمی فهمم چرا همه هرچی میگی دربست قبول میکنن. آخ خدا .....نمیدونم این کابوس سیبیل کی می خواد برای من تموم بشه ...


December 1, 2006 10:02 PM
آنا   ( web | email )

از دیروز تا حالا رفتم توی کوک مسافر کشها هیچکدوم اونطوری که تو نوشتی نبودن .چقدر بدجنسی. !!!! به خدا بعضی هاشون خیلی هم خوب و مهربونن.زیاد هم کار میکنن و زحمت میکشن --بلاخره دارن کار میکنن دیگه حالا ممکنه به نظر تو کار بی کلاسی باشه و یه خورده هم بعضی وقتها زیاد حساب کنن ولی در هر صورت دارن تلاش میکنن که زندگی خوبی داشته باشن.
این رولینگت هم گیر کرده یا اینکه تو وب من رو اشتباهی دادی چون من رو پینگ نمیکنه( از عمد بوده نه ؟؟؟؟)


December 1, 2006 8:53 PM
bahar bi narenj   ( web | email )

سلام . ميشه کمک کنی ؟ من هميشه وبلاگتو ميخونم . (خودشیرینی) من يه آدرس ميخوام برا خوندن وبلاگهای فيلتر شده . ميتونی کمک کنی ؟ کم کم ديگه همه دارن ميرن تو ليست .........


December 1, 2006 8:35 PM
sherry   ( web | email )

کسی که قضيه به اين وضوح رو باور نميکنه حقشه يک کيلو نون خامه ای بسولفه :))
ميگم وقت کردی، يک کم از تيپت تعريف کن.:))


December 1, 2006 1:31 PM
ناشناس   ( web | email )

ميای با ما کار کنی؟


December 1, 2006 11:48 AM
m   ( web | email )

کجای اين قضيه تسمه بغرنج و پيچيده و نامفهوم و غير قابل انتظار است ؟؟ اين که خيلی ساده و مشخص است که وقتی محيط يک دايره يک متر اضافه ميشه با تقسيم بر عدد پی قطرش حدود ۳۲ سانتی متر اضافه ميشه و در نتيجه شعاع اون حدود ۱۶ سانتی متر . قضيه خيلی ساده و ابتدايی است .


December 1, 2006 10:15 AM
دلقک   ( web | email )

برادر ارادت داريم و منتظرم . راجع به کامنت۱۲ هم راستش صبح خيلی فکر کردم !! گذاشتمش به حساب خنگی خودم !! در ضمن بی نظيرترين کامنتی بود که در اين وبلاگ خواندم !!... :))))


December 1, 2006 5:37 AM
آیدا   ( web | email )

مگه هنوز ميشه توی ايران با ۲۰۰۰ دلار هم ماشين خريد؟؟؟؟؟؟ شکه شدم...
ولی خداييش اين قضيه زمين يک کم ترسناک و گيج کننده بود...خير سرم رياضی و برق خوندم ... گند زدم..اصولا بعد از ازدواج هوش کلی درصدش مياد پائين هاهاهاها...
نکن از اين کارها...
بعد هم برای مسافرکشی خوب معلومه که مردم فکر ميکنند می خوای بری دختر بازی..البته با اون مشخصاتی که دادی لطفا خطی را که ميخوای توش کار کنی به منم بده...هاهاهاها..
در مورد پست قبليت هم بگم خيلی از دوستی ها ارزش هر چيزی را دارند .. خيلی از خود گذشتگی ها و خيلی فداکاری ها... دوستان خوب کم گير ميان.
اونی را که داری بچسب
good luck


December 1, 2006 12:42 AM
شراگیم   ( web | email )

امين جان (شماره ۱۲):
آخه عزيز من آقای گودرزی چه ربطی به شقايق خانوم داره؟؟ يعنی چی تسمه رو بکشيم؟؟؟ گرفتی ما رو؟


December 1, 2006 12:30 AM
ستاره   ( web | email )

كاش اسم منم آنی بود که واسه هر پستم کامنت میذاشت!(میدونی کی رو میگم که؟؟!) حسسسسودیم شد.منم میخوااااااااام


December 1, 2006 12:14 AM
سوسن   ( web | email )

سلامممممممممم شراگيم خوبی ؟ مسافرکشی شغل خوبيه بيا فقط سرويس من بشو کلی سود ميکنی جای ديگه هم نرو چون رانندگی بلد نيستم کلی پول اژانس ميدم تازه باکلاس هم که هستی خوبه ديگه


November 30, 2006 11:41 PM
لیلا   ( web | email )

با اين مشخصاتی که از خودت دادی جات در هاليوود يا دست کم باليووده ! تو رو چه به خط ونک تجريش نه ببخشيد بقول خودت ازادی تجريش برادر من :ددیییییییی


November 30, 2006 8:16 PM
amin   ( web | email )

مسأله‌ی اساسی اين است که برای بلند کردن آن تسمه به اندازه 16 سانتيمتر نيرويی بی‌نهايت زياد لازم است که هيچ تسمه‌ای از هيچ جنس مادی قابليت تحمل آن را ندارد و پاره می‌شود.


November 30, 2006 7:12 PM
جوجو   ( web | email )

من حاضرم کرايه بدم اگه تو راننده ماشينی باشی که باید منو تا اداره برسونه :-)

مردیم از بس راننده هایی بوگندو نصیبمون شدن که از تو ماشینشون صدای عباس قادری میمود :-(


November 30, 2006 6:44 PM
مريم   ( web | email )

اينطوري ها هم كه تو ميگي نيست پسرم..من كه شخصا خوشم مي آد مسافركش ها مرتب و باكلاس باشند..آهنگ هاي آبگوشتي هم تو ماشين نذارن..حالا البته به خوش لباسي و خوش تيپي تو هم نباشن،قبوله!!!


November 30, 2006 5:21 PM
دلقک   ( web | email )

راستی برادر . قضيه کره زمين رو حساب نکردم . شاید به قول تو واقعا درست باشه ولی به هرحال پرويز شهرياری يک کتاب بسيار خوب راجع به سفسطه در رياضيات داره .


November 30, 2006 3:50 PM
دلقک   ( web | email )

عمو شراگيم . راستش چون تیپ و سليقه لباس پوشيدنمون مثل همه . بيا با هم بريم مسافرکشی و فقط روی صندلی عقب مسافر سوار کنيم !!!
درضمن راجع به کامنت های پست قبليت . چيزی نوشته بودم و همونجور که ديدی داد و فغان يک سری از اين ملت فهيم !! و اگاه !! دراومد .
استدلال ها و فرمايشات هم به حدی بچه گانه به نظر اومد که حيفم اومد جواب بدم . وای به حال ملتی که ناسيوناليست هاش اين باشند.. فعلا بای .


November 30, 2006 3:47 PM
بهاره   ( web | email )

اون قضيه اول که خيلی پيچيده شد!
نه راننده تاکسيا اينجوريام نيستن.البته مسلما همچين شيک نيستن ولی خيلياشون مهربونو باکلاس و بافرهنگن.ولی خب تصور تو توی يه همچين شغلی يه خرده غیر قابل تصوره!


November 30, 2006 3:44 PM
roodabe   ( web | email )

سلام.
مسافر کشی هم شغل بدی نيست.
من به تعداد انگشت های دودست و دوتا پام دوستانی رو ميشناسم که حداقل تحصيلاتشون ليسانسه و مسافرکشی هم می کنن. چاره ای نیست.
سه چهرتا از بچه های روزنامه نگار و خبرنگار يه پژوهشگر يه استاد دانشگاه يه مهندس وهفشت تائی معلم.


November 30, 2006 3:03 PM
آنا   ( web | email )

یه چیزی یادم رفت ؛ یعنی می خوام بگم تو اصلاغصه مسافر کشی رو نخور کارت به اونجا ها نمی کشه ؛ بیکار بیکار هم که بشی علیل و ذلیل . تو نون خودت رو با زبونت در می آری . شک نکن . غصه نخوری ها!!!!


November 30, 2006 2:21 PM
آنا   ( web | email )

ای کلک !!!با اون دوسه تا جمله آخر کلی به آمار وبلاگت اضافه کردی .


November 30, 2006 2:17 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

آقا اوضاع كل مملكت خرابه .كارخونه ما هم تقريبا؛ همينطوره.خواستي مسافر كشي كني بگو با هم بريم.آخه تازگي يه طرحي اومده كه دارن به خانمها هم مجوز تاكسي ميدن!


November 30, 2006 1:48 PM
elnaz   ( web | email )

سلام
عزيز جان من هميشه از قلمت خوشم می اموده و مياد اما زياد نبايد از الفاظ ناجور استفاده کنی
باشه؟
آفرين


November 30, 2006 12:39 PM
to   ( web | email )

yoohoo
avval


November 30, 2006 12:16 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.