شراگیم
زیاده جسارت است...!

چند ماه پیش مطلبی نوشته بودم که در آن در حد بضاعتم به مساله ی سکس در ایران و مقایسه آن با کشورهای غربی پرداخته بودم... با وجود اینکه آن مطلب چند ماه است به آرشیو پیوسته و دسترسی به آن دیگر برای خواننده های عادی چندان آسان نیست اما هر روز توسط عده ی جدیدی خوانده می شود و بر تعداد کامنتهایش افزوده می گردد...اینکه چگونه عده ای هنوز آن مطلب را از بین خروارها نوشته پیدا میکنند و می خوانند و نظر می دهند یک جواب بیشتر ندارد و آن این است که اکثر کسانی که اخیرا مطلب مورد نظر را خوانده اند و احیانا برایش کامنت گذاشته اند با سرچ کلماتی مثل "سکس" و "زن لخت" و " فیلم پورنو" و نظایر آن در موتورهای جستجو به این وبلاگ و به آن نوشته ی خاص هدایت شده اند...تا اینجای کار چیز عجیبی وجود ندارد...ماجرا وقتی بغرنج می شود که می بینم تقریبا تمام نظردهنده های اخیر آن مطلب چنان از سخنان گستاخانه و عقاید ناموس بر باد ده من به خشم آمده اند و دچار غیرت دینی و یا ناموسی شده اند که بیا و تماشا کن...حداقل انتظار طبیعی من این بود که این افراد که در اینترنت به دنبال مطالب زیر شکمی هستند اهل حال باشند و یکجورهایی بیشتر با عقاید شیطانی من همسو باشند.
و نکته ی کنکوری تقریبا نود درصد کامنتهای اخیر وجود غلطهای املایی فاحش در آنهاست که از سطح سواد و معلومات بالای نویسندگان آن حکایت میکند...از آنجا که حیفم آمد آن نظرات در نظرخواهی آن پست خاک بخورد و خوانده نشود و جواب داده نشود چند تایش را اینجا برای نمونه می آورم و در حد امکان جواب میدهم :

اولین کامنت متعلق به "یه دختر جوون" هست...ایشون بعد از خواندن آن نوشته چنین مرقوم کرده اند:
" واقعا"برات متاسفم ......از نوشته هات فهمیدم آدم الاف و بی سوادی هستی .من دنبال چی اومده بودم چی گیرم اومد ؟ تو از خداخجالت نمیکشی؟ من دختر مذهبی ای نیستم ولی از وقتی این رو خوندم فهمیدم کثافتهایی مث تو تو جامعه زیادن پس باید وقتی میرم بیرون مواظب خودم باشم چون اگه یکی مث تو فیلمهایه مزخرف ببینه و بیاد بیرون ممکن واسیه من مزاحمت ایجاد کنه.تو باعث شدی من نسبت به داداشای خودم بد بین بشم .میدونی چقدر گناه داره که من فکرای بد درمورد اونا کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خودت رو بگذار جای بچه های دانشگاه گیلان که یه فرمول فیزیک کشف کردن!!!!یا اون پسر جوونی که الآن توی اتاق عمل مشغول جراحی یه انسانه و دعای چند میلیون آدم پشت سرشه اما تو نفرین چند میلییون نفر !!!!!!!!!!!!!!تورو خدا بس کنید دیگه تا کی به فکر این چیزهایید؟من مخالف این کارا نیستم ولی از راه مشروع نه کثافت کاری .من مطمئنم که تو خانواده ی درست حسابی نداری واگر نه برات این چیزها رو روشن میکردن.در آخر می خواستم دوستانه بگم اگه خودت هدایت نمیشی جوونای دیگر رو منحرف نکن.((( از کرج)))"

(من هرچه فکر کردم که این دختر جوان کرجی با سرچ چه کلماتی و به دنبال چه چیزی به وبلاگ حقیر پا گذاشته بودند چیزی دستگیرم نشد و فقط توانستم حدسهایی بزنم...اما اینکه چه چیزی گیرشان آمده ظاهرا چیز دندان گیری نبوده که اینطور برآشفته شده اند...به هر حال به خاطر اینکه نسبت به برادرهای محترمش بدبینش کردم و باعث شدم فکرهای بد بد! در مورد آنها بکند از ایشان صمیمانه عذر خواهی میکنم...و از اون چند میلیون نفری!! هم که آن مطلب رو خوانده اند و شبانه روز مشغول لعن و نفرین بنده هستند حلالیت میخواهم و قول می دهم منبعد فقط از راههای مشروع دنبال این کثافتکاریها باشم...!
در ضمن...اینکه آن بالا نوشته "الاف" منظورش زبانم لال "علاف" نبوده ها...میخواسته بنویسد "الاغ" و چون مطمئن نبوده که الاغ را با غین مینویسند یا با قاف حرف "ف" را که در صفحه کیبورد بین دو حرف مورد نظر بوده پیدا کرده و آن را زده است که از قدیم گفته اند خیر الامور اوسطها...این را گفتم که یکوقت حمل بر کم سوادی ایشان نشود!)

کامنت بعدی را علی آقا گذاشته اند:
"شما که میگید در شرق و غرب کسی به زن لخت هم نگاه نمی کند به خاطر این است که چشم و گوششون پر شده از این کثافت کاریهایی که خودشون هم توش موندن که شامل کاواره خانه های فساد هست خوب وقتی در یه جایی این همه ارضای جنسی راحت باشه مسلما دیگه غریضه ای نمی مانه که به کوچه و خیابان کشیده بشه حالا از لحاظ شرعی هم حساب نکنیم خلاصه بگم هر که شهوتش در میاد راست سراغ این مکانها را میگیره این یکی از اون عادت هایی هست که در غرب یک زن راحت تو خیابان میگرده در صورتی که همان زن لخت ممکنه یک ساعت قبلش تو همان کاواره داشته کاره یکی رو راه مینداخته این هست که به خیال ما در جامعه غرب امن و امان هست ولی هیچ هم اینطور نیست شما این همه بی بندو باری و وحشیانه گری رو خیال میکنی از کیه از همان غرب و شرقی هست که شما داری سنگ امن و امانیش به سینه میزنی "

(دقت کنید به کلمات "کاواره" و " غریضه" و نیز ترکیبات بدیع و زیبای " کاواره خانه های فساد" ،" شهوت در آمدن" و " وحشیانه گری" )

نفر بعدی آقا مرتضی امینی اینگونه فرموده اند که :
"این چه چرت پرتیه که گفتی ازخودت خجالت نمیکشی چرا شرق وغرب رو به ما مقایسه کن ببین مارو با اسلام ناب مقایسه کن ببین ما چقدر عقبیم ای که زنا ودخترای مردم چه رفتاری داشته باشند که اقایون خوششون بیاد از خودت خجالت نمیکش تو درگناه تمام کسانی که به انحراف کشیده میشوند شریکی حیف توهین به طرز تفکرشما
ما مسلمونارو با غربیها مقایسه میکنی اونا تو لجن زندگی میکنن
منو تو در خانواده محترم
از خودت خجالت بکش بجای این چرت وپرتها یه فکر خوب بیار ممنون امینی"

(هرکس بتونه این دو خط رو برای من ترجمه کنه ممنونش می شم: " چرا شرق وغرب رو به ما مقایسه کن ببین مارو با اسلام ناب مقایسه کن ببین ما چقدر عقبیم ای که زنا ودخترای مردم چه رفتاری داشته باشند که اقایون خوششون بیاد از خودت خجالت نمیکش.")

یه نفر دیگه بدون نام اینگونه غیرت و خشمش رو سر من خالی کرده :
" واقعا خرفت زده تورو یا مست بودی یا ناموس نداری یا اصلا تو خواهر و مادرتم **** که هتمنم همین توره "

(من نمیدونم این خرفت چه حشره ایه که آدمو می زنه اما اگه منو خرفت زده!! تو رو هم "هتمن همین تور" زده که این مدلی نوشتی!)

نفر بعدی ملا سعید از اصفهان بود که اینجا رو با پی.ام.سی اشتباه گرفته بود و ضمن دادن یه پیام اخلاقی – شرتی! برای عشقش نیلوفر توی اصفهان هم تبلیغات کرده :
امیدوارم همه ادما به هرچیزیکه دوستش دارن برسن اما به شرتیکه مجاز باشه یه دوری هم برای من بزنن ببینن انیکه من دوسش دارم رو نمیتو نن بهم برگردو نن my love niloofar in Esfahan

(برم یه دور بزنم ببینم میتونم عشقش رو بهش برگردونم یا نه...!!)

این هم موضع گیری یک پسر 15 ساله که اگر بابایش بفهمد در اینترنت چه چیزهایی را سرچ میکند با اردنگی از پای کامپیوتر بلندش میکند:
"من یک پسر 15 ساله ام
کی به شما اجازه داده همچین چرت و پرت هایی رو به خورد ما بدین؟ها!!!!
همین شمایین که جوونا رو منحرف میکنین.
یعنی چی برو سایت سکسی هر غلطی دلت خواست بکن؟
این کارا رو که میکنین هر کس شیر بشه و این کارا رو بکنه شما هم در گناهش شریکین.ای خدا!!!!
نگذار اینا به هدفشون برسن.
انشاءالله"

(ای گربه.........................بیا منو بخور...!!)

الهام عزیز نیز اینطور نوشته اند:
" انسان اگر اکتیو باشه اگر در جامعه انقدر جاافتاده و کاری باشه اگر استعداد های خودش را به مرحله اجرا بزاره هیچ وقت سراغ نوشتن این مسائل نمیره
شما با این قدرت نوشتاری بالا سعی کن حرف ته ته دلت رو بنویسی نه مسائلی که فکر می کنی برای خواننده جالبه. حتما موفق تر میشی"

(والا الهام جان منم خواستم حرفای ته ته دلم رو بنویسم که اینجوری شد...منتها تقصیر من چیه که ته ته دلم به آلت تناسلی م ختم می شه؟!)

البته برای اینکه فکر نکنید صرفا تمام مخالفین من آدمهای از مرحله پرتی هستند حیفم آمد نظر دوست خوبم سعید را نیاورم:
"جالب بود نزرات منم توش بود."

(سعید جان من اون نزراتت رو قربون برم...! بذار همون توش بمونه...!)

یا یه جای دیگه دوستی با عنوان " چشم باز" در تائید فرمایشات بنده فرموده اند :
"جرا نمیخوایم با مسائل درست برخورد کنیم؟ جرا نمیخوایم قبول کنیم سکس مثل اب حیاطیه"

(احتمالا منظورشون این بوده که سکس مثل شیر آب حیاط خونه سرش یه شیلنگ وصله که باهاش بشه گل های باغ زندگی رو ابیاری کرد...)

زیاده جسارت است.

توسط در December 30, 2006 3:45 PM | | نظرات (141)
اعتراف نویسی...!

(با عرض معذرت از همه ی دوستان دو روزی سرور این وبلاگ قاط زده بود و وبلاگ یا بالا نمی آمد و یا بازی در می آورد...آخر هم در حین نقل و انتقال به سرور جدید دو تا نوشته ی آخرم به همراه نظراتش گم و گور شد...!! خوشبختانه توانستم هر دو نوشته را به همراه تعدادی از نظرات داده شده بازیابی کنم...ولی متاسفانه تعدادی از کامنتهای شما را از دست دادم...به هر حال ببخشید و قول میدهم که دیگر از این اتفاقات نیفتد..یعنی لااقل عزیزان جابلاگی که زحمت پشتیبانی و کارهای فنی این وبلاگ را می کشند اینطور قول داده اند.)

"اعتراف نویسی" شب یلدا هم یک چیزی ست در مایه های لیست "افتخار نویسی" که زمانی تبش وبلاگستان را برداشته بود منتها در جهت معکوس...روال
کار این است که هرکسی باید 5 راز مگو در مورد خودش و زندگی اش را در وبلاگش فاش کند...باید چشمهایت را ببندی و هر آنچه که دیگران در مورد تو نمی دانند و البته نمیخواهی که بدانند را فاش کنی...بعد که خوب سبک شدی باید 5 نفر دیگر را به این بازی دعوت کنی و از آنها بخواهی که آنها هم به نوبه ی خود این بازی را ادامه دهند و پته ی خودشان را روی آب بریزند و این ماجرا همینطور باید ادامه پیدا کند تا دیگر کسی در این دنیای مجازی ذره ای آبرو برایش نماند...یک جور تمرین سوسیالیسم است...اما من معتقدم که در یک جامعه ی بی طبقه باز هم بخواهیم و نخواهیم طبقات ایجاد می شوند...در یک محیط بی آبرو کم آبرو تر ها آبرومند می شوند(عجب جمله قصاری شد!) و به ریش بی آبرو ها خواهند خندید...یعنی مثلا آقا پسری که تحت تاثیر جو قرار می گیرد و اعتراف می کند زمانی که در روستا زندگی می کرده است هر روز ترتیب بز همسایه شان را می داده است در مقایسه با کسی که آبروی خودش را در این حد می برد که سر فلان کلاس درس فلان سوتی را داده است خیلی بی آبرو تر خواهد بود...به هر حال توصیه من این است که تحت تاثیر جو قرار نگیرید و اعتراف های بزرگتان را حتی پیش کشیشتان هم نکنید که هر اعتراف بزرگی بعدها پشیمانی بزرگتری به همراه خواهد آورد...

ناگفته پیداست که آدم بی آبرویی مثل من که زبانش چفت و بست ندارد و چندین سال است که یک نفس مشغول عورت نمایی از روح و جان و تن خود در وبلاگش است چیزی برای گفتن نخواهد داشت...اما برای اینکه دعوت دوستان و در راس آنها گوشزد نازنین را بی پاسخ نگذاشته باشم سعی دارم کمی بیشتر چهره ی منحوس و منحط خود را برایتان بنمایانم...البته قبل از نوشتن اعترافنامه ی پنج قسمتی خود این را هم اضافه کنم که لزومی ندارد که همه ی اعتراف ها جنجالی و آبرو بر باشند...میتوانید هر نکته ای را که فکر میکنید دیگران در مورد شما نمیدانند و دانستنش ممکن است برایشان جالب باشد را به این فهرست پنج تایی اضافه کنید...اما اعترافات من :

1- در دوران خدمت مقدس سربازی (من در نیروی انتظامی خدمت می کردم) شبها که گشت شهر می شدم به مغازه های میوه فروشی سطح شهر دستبرد می زدم...البته چون گشت پیاده بودیم و دو نفر هم بودیم به اتفاق سرقتها را انجام می دادیم...در همان خدمت مقدس سربازی بارها و بارها رشوه گرفتم...مثلا خانواده متهمی که قرار بود من به دادسرا ببرمش یک پولی به من می دادند که دستبند به متهم نزنم...یا بگذارم متهم قبل از دادسرا به فلانجا برود و فلان کس را ببیند... چند بار هم در ازای دادن چند نخ سیگار به متهمین داخل بازداشتگاه چند هزار تومانی گرفتم...یک بار هم غذای یکی از متهمان که مادرش برایش اورده بود را به اتفاق افسر نگهبان دو تایی با هم خوردیم و به متهم از غذاهای کلانتری دادیم و صدایش را هم در نیاوردیم...در تمام طول خدمت نسبت به جنس لطیف به شدت رئوف بودم...هر بار زن یا دختری را افسر نگهبان تحویلم می داد که ببرم مفاسد منطقه تحویل دهم تمام طول راه هرچه می خواست برایش تهیه می کردم و سعی می کردم نشان دهم که چه سرباز مهربان و خوبی هستم...یکبار به یکی از آنها حتی شماره دادم...!

2- یک بار با اسم مستعار رفتم برای یکی از وبلاگهایی که خوشم نمی آمد ازش و می دانستم قابلیت چک کردن آی پی ها را ندارد دری وری نوشتم...چند بار هم با اسامی مختلف بنا به ضرورت برای خودم کامنت گذاشته ام...مثلا گاهی حین یک بحث با مخالفینم وقتی میخواستم طرف مقابل را کاملا منکوب و مرعوب کنم تا رویش کم شود با اسامی مختلف می آمدم و می نوشتم که حق کاملا با شراگیم است و قس علی هذا...یا مثلا بعضی وقتها که قسمتی از نوشته ام را خیلی دوست داشتم و میدیدم کسی به آن قسمت که به اعتقاد خودم گل نوشته ام بود توجهی نمیکند می آمدم در کامنتها از قول یک خواننده آن قسمت را نقل به مضمون می کردم و می گفتم مثلا اینجای نوشته ات شاهکار بود...!

3- به شدت دچار احساس خود بزرگ بینی هستم...تقریبا هیچ شکی ندارم که یک روز می رسد که چنان داستانهای ناب و جانداری بنویسم که اسمم در ردیف نامهایی مانند چخوف یا مارکز در تاریخ ثبت شود...همیشه و در تمام مراحل زندگی ام این احساس با من بوده است...به شدت خود را توانا احساس میکنم...اندیشه هایم را متعالی و عمیق می یابم و احساساتم را اصیل و زیبا ارزیابی میکنم و در کل بسیار آدم خود شیفته ای هستم...معمولا (و البته نه همیشه) داستانهای دیگران را که میخوانم قیافه ام دیدنی ست...یعنی چنان لبخند عاقل اندر سفیهی روی لبهایم می نشیند که انگار در دل میگویم اینها هم دلشان خوش است که این مزخرفاتشان را می دهند چاپ کنند...!همیشه فکر میکنم اگر یک روز من بخواهم داستانی بنویسم چنان متفاوت از این داستانهای رایج خواهد بود که با یک نگاه می شود فهمید که تفاوت بین اثر من با دیگران از زمین تا آسمان است...!
البته این خود بزرگ بینی اثرات مثبتی هم برایم داشته است...همیشه خود آگاه یا ناخود آگاه از ابتذال دوری کرده ام...از آدمهای سطح پایین و متوسط (از نظر فکری و فرهنگی) به شدت گریزان بوده ام...همیشه اعتماد به نفس داشته ام و تحت تاثیر هیچ کس و هیچ نامی قرار نگرفته ام...و همیشه سعی بر بالا بردن دانسته هایم به وسیله مطالعه داشته ام.
به هر حال اعتراف میکنم که خیلی از اوقات دچار توهمات اینگونه بوده ام و هستم!

4- سالهای نوجوانی ام در فقر و فلاکت بدی گذشت...این را دیگر باور نمی کنید...میدانم...پدر من بدجور زندگی اش را به باد داد...سالها زندگی در خانه های زهوار در رفته ی چهل پنجاه متری در جوادیه و خانی آباد و بعدها محمد آباد کرج چیزی ست که میدانم اصلا به من نمی آید...ولی واقعیت دارد...هنوز هم علاء الدینی که وسط اتاق پت پت میکند و رویش یک قابلمه سیب زمینی قل میزند جزء کابوسهای من است...!یک زمانی کار هر روزم این بود که از مدرسه که می آیم کیف و کتابم را گوشه ای بیندازم و بروم از مسجد سر خیابان برای مصرف خانه آب بیاورم...درست مثل کوزت...!آن زمان به خاطر اختلاف با صاحبخانه آب و برقمان مدتها بود که قطع بود...دو تا سطل بزرگ قرمز رنگ بود که همیشه برمیداشتم و با پدرم که او هم دو تا سطل بزرگتر داشت می رفتیم از مسجد آب می آوردیم...روزی دو بار و آنقدر سطل بین راه لمبر می زد که تمام لباسهایم خیس می شد و تا ساعتها جای دسته های سطل روی بندهای انگشتانم باقی می ماند...هنوز هم خودم به گذشته که نگاه میکنم باورم نمی شود آن سبک زندگی کردن را...غذای اصلی مان آن زمان سیب زمینی پخته ای بود که پدرم ان را با ته شیشه نوشابه در روغن می کوبید...بعضی وقتها هم اسکلت مرغ می گرفتیم که من از غذایی که پدرم با آن درست می کرد به خاطر بوی مزخرفش متنفر بودم...سنگدان مرغ سرخ شده با پیاز و روغن به همراه گوجه دیگر غذای شاهانه مان بود...!خیلی خاطره دارم از روزهای فلاکت...الان که فکر میکنم می بینم چقدر خوب بود که من آن دوران را دیدم...وای...یادش به خیر...یک بار با پدرم رفتیم میدان کرج که ساعت من را بفروشد...مدرسه مان نمیدانم برای چه کاری پول خواسته بود و من اصلا دوست نداشتم آبرویم پیش دوستهایم برود...با توافق خود من رفتیم ساعتی را که هدیه گرفته بودم و خیلی هم شیک بود فروختیم...هنوز وقتی میبینم زن یا مردی کنار خیابان ایستاده است و ساعتی هم برای فروش دستش گرفته با اینکه می دانم گداست و شگردش است و با این کار جلب ترحم میکند اما دلم باز می لرزد...اوه...یک روز من باید همه ی آن روزها را بنویسم...میدانم باور نمیکنید...کاش دفترچه خاطرات آن دورانم را داشتم...آن زمان اصلا به نظرم زندگی ام سخت و فلاکت بار نبود...نمیدانم...به همه چیز عادت داشتیم...یادم است صاحبخانه که مرد گردن کلفتی بود برق را قطع کرده بود و فیوز را برمیداشت و می برد...پدرم چند بار فیوز خرید و نصب کرد و او که طبقه ی بالا مینشست هر بار که فیوز جدید را می دید آن را باز می کرد و با خود می برد تا اینکه پدرم کلا بیخیال برق شد...صاحبخانه میخواست با قطع برق ما را تحت فشار بگذارد که خانه را تخلیه کنیم...ما آن زمان یک تلویزیون سیاه و سفید داشتیم که انقدر لامپ تصویرش ضعیف بود که باید موقع تماشا همه چرغها را خاموش می کردیم تا اشباح کم پیدایی را بشود روی صفحه اش تشخیص داد...واقعا ان زمان لذتی داشت تماشای همان تلویزیون لکنته...من اواخر یک میخ را یواشکی میبردم و به جای فیوز داخل کنتور می گذاشتم تا برقمان وصل شود...صاحبخانه که می آمد رد شود تا مدتها میخ را که داخل جای فیوز بود نمیدید و ما هم از قصد چراغها را روشن نمیکردیم که متوجه نشود برق داریم...بعد میرفتیم توی اتاق و تلویویزون را روشن و صدایش را هم کم می کردیم...واقعا چه لذتی داشت تماشای یواشکی کارتونها و فیلمهای تلویزیونی و خندیدن به ریش صاحبخانه ای که فکر میکرد ما برق نداریم...! دوران نوجوانی من یک گنجینه ناب است از خاطرات باور نکردنی و جان می دهد برای نوشتن...صبر کنید...همه ی اینها به موقعش!

5- اعتراف میکنم یکی از بهترین فیلمهایی که در زندگی ام دیده ام فیلم I Spit on your Grave بوده !و باز هم اعتراف میکنم که مدتهاست به دنبال پیدا کردن فیلمهای کارگردان فقید و بزرگ "جس فرانکو" هستم و حاضرم با هر قیمتی فیلمهایش را تهیه کنم...!

خوب...مجبورم من هم پنج نفر را به این بازی دعوت کنم...بالاخره قاعده ی بازی ست...
نارنج...ماهی سیاه کوچولو...دلقک ...شکلات و علی الخصوص خارخاسک هفت دنده را دعوت میکنم که کمی بار گناهانشان را با اعتراف در وبلاگ سبک کنند...این آخری که اگر اعتراف کند من غضنفر قربانعلیجانی 44 ساله از روستای غوربیل از توابع استان قزوین هستم من یکی که اصلا تعجب نمیکنم!

(البته تعداد بسیار بیشتری هستند که دلم میخواهد دعوتشان کنم اما خوب بقیه یا قبلا از طرف دیگران دعوت شده اند و اعترافاتشان را نوشته اند و یا اصلا اهل این برنامه ها نیستند...به هر حال از الان بگویم هرکس میخواهد بنویسد از طرف من دعوتنامه و مجوزش را دارد...بنویسد و خودش را سبک کند!)

توسط در December 27, 2006 8:29 AM | | نظرات (59)
...

دو روز است که یخچال را از برق کشیده ام که برفکهایش آب شود...چیز دندان گیری در یخچال نمانده بود...شیشه های نصفه نیمه ی سس و کمی نان خشکه و یک کیسه فلفل سبز پلاسیده... همه را دور انداختم...مدتهاست که دیگر ذوق و شوقی به آشپزی کردن ندارم...خیلی سعی کردم که دوباره بتوانم با لذت آشپزی کنم اما نشد...حتی رفتم خداد تومان پول دادم و کتاب از سیر تا پیاز نجف دریابندری را خریدم باز هم افاقه نکرد...گند زده ام به آشپزخانه...برفکها آب شده اند و آب همه جا را گرفته است...پریروز از صبح خانه نبودم...آخر شب که آمدم دیدم آب رفته است تا زیر سیب زمینی ها و پیاز ها...آنها را هم دور انداختم...آمدم کتاب بخوانم پلکهایم سنگین شد...خواب دیدم تمام خانه پر از آب شده است...جوری که تا زیر زانویم آب آمده بود...میدانستم آب برفک یخچال است اما نمی دانستم چطور یک یخچال فزرتی آنقدر یخ تولید کرده است...روی آب شیشه های خالی و یا نصفه نیمه ی ابلیمو و سس و دانه های فلفل سبز شناور بودند...سیب زمینی پیازهایم هم بودند... صبح که بیدار شدم سر دردم شروع شد...سر دردی که تا همین الان هم ادامه دارد...باید می رفتم نیاوران...یک قرار داشتم با خانومی که تازه از آمریکا آمده بود و میخواست من را ببیند و کتابی به من بدهد...قرارمان رو به روی فرهنگسرای نیاوران بود...تقریبا یک ربعی دیر رسیدم...قدم زنان تا خانه اش رفتیم...خانه بزرگ و اعیانی بود...از حیاط تقریبا بزرگی گذشتیم و وارد خانه شدیم... موهایش پر کلاغی و کوتاه بود...از آن موهایی که دوست داری به هم بریزی اش و هرچه سعی کنی در نهایت باز هم خوش حالت می ایستد...روی مبل چرم سفیدی در یکی از اتاقها که پر از قفسه های خالی و نیمه خالی کتابخانه ای بود نشستم...برایم چای آورد و شیرینی تعارف کرد و توصیه کرد که از این یکی ها بردارم که خوشمزه تر است...چای خوردیم و حرف زدیم...آخر کتابی را که قول داده بود به من داد...همه ی اینها دو ساعت هم طول نکشید...آدم جالبی بود...از آن تیپ آدمهایی که دلت میخواهد کاش فامیل بود و وقت و بی وقت میتوانستی به سراغش بروی و گپی با او بزنی...یا آنقدر خودمانی بودی که میتوانستی موهایش را به هم بریزی...تیری در تاریکی انداختم و به خانه ام دعوتش کردم...گفت هفته ی دیگر می رود و برنامه اش در ایران خیلی فشرده است...اگر بتواند می آید...از خانه اش که بیرون آمدم یکدفعه دلم گرفت...نمیدانم به خاطر سرمای هوا بود یا منظره ی درختهای لخت یا آن دو کلاغی که با باز شدن در خانه و دیدن هیبت من به آسمان پریدند...سر خیابان گربه ی مرده ای بی اعتنا به اتوموبیل های مدل بالایی که از نزدیکی اش رد می شدند افتاده بود.

توسط در December 27, 2006 8:27 AM | | نظرات (4)
ترور شخصیتی...!

من را که دیگر جان به جانم کنند پایم را در خانه ی این خانوم روانی پور نمی گذارم که نمی گذارم...چرا؟ عرض میکنم...دیروز طبق قراری که با هم داشتیم حوالی ساعت سه بعد از ظهر رفتم خانه شان...دست بر قضا دو نفر از بچه های داستان نویس هم آنجا بودند و بحث داغی در گرفته بود...خانوم روانیپور من را معرفی کرد که آقای شراگیم از وبلاگرهای خوب و انها را هم به من معرفی کرد که نمیدانم آقای فلانی و خانوم بهمانی از بچه های گروه کولیها و داستان نویس های خوب این مملکت...و بعد ادامه بحثشان را از سر گرفتند...من هم گوشه ای نشستم و پایم را روی پایم انداختم و ژست متفکرانه ای هم به خودم گرفتم و هر از چند گاهی با حرکاتی که به سر و چشم و ابرویم می دادم نشان میدادم که کاملا متوجه بحث هستم و گاهی هم تکمضرابی میزدم که به عقیده ی بنده چنین است و چنان نیست...بعد از مدتی مهمان دیگری از راه رسید که خانومی بسیار متشخص بود و قبل از آمدنش خانوم روانیپور کلی تعریفش را کرده بود که فلانی انسان بسیار جالبی ست و کتابش را که به آن مجوز نداده اند با هزینه خودش چاپ کرده و خلاصه جزء نوابغ ادبی و مبارزین نستوه روزگار است و مدتها هم در زندان اوین آب خنک خورده است و خلاصه کلی ته دل ما را لرزانده بود و ما را برای دیدنش بی تاب کرده بود...این خانوم و همراهش وقتی وارد شدند من تحت تاثیر تبلیغات خانوم روانیپور و البته سخنرانی پر جوش و خروش آن خانوم مبنی بر ضرورت مبارزه با سانسور و تلاش برای رسیدن به جامعه ای آزاد و رسالت هنرمند در قبال جامعه (که در آن لحظه شک نداشتم که من هم هنرمند هستم و با سایر همقطارانم داریم به دنبال راه حلی برای نجات جامعه مان می گردیم) و حرفهایی از این دست صدها درجه بیشتر رفتم توی حس و در حالی که به دقت گوش می دادم گاه گداری چینی به پیشانی ام می انداختم که نشاندهنده ی درد عظیمی باشد که دارد از درون من را متلاشی میکند و هروقت چشمهای این خانوم به من می افتاد سعی میکردم بیشتر به پیشانی ام چین دهم که متوجه شود مخاطبینش (یا لااقل یکی از مخاطبینش که من باشم) چقدر انسان فهمیده و درد آشنایی ست و آن خانوم هم گاه گداری با لبخندی از اینهمه همدردی و درک عمیق متقابلی که بین من و او در خلال بحث جریان داشت تشکر می کرد...خلاصه همه چیز خوب و رویایی بود و در آن لحظات ناب چنان رگ روشنفکری ام قلمبه شده بود که اشک در چشمانم جمع شده بود و دلم میخواست تک تک افراد حاضر در آن مجلس که همگی از نخبه های ادبی و هنرمندان متعهد کشورم بودند را در آغوش بگیرم و بعد سوگند بخوریم که تا پای جان از هیچ تلاشی برای آگاه کردن توده های مردم فروگذار نکنیم و از شدت لذت ناشی از همصحبتی با یاران موافق تمام تنم مور مور شده بود که در این گیر و دار دیدیم یکی با مشت و لگد به جان در خانه افتاده است...
تق تق تق تق تق تق
یک لحظه پیش خودم گفتم مامورها در خانه ی خانوم روانیپور میکروفونی چیزی کار گذاشته اند و حرفهای ما را شنیده اند و ریخته اند که قبل از شکل گیری این هسته ی مقاومت شش نفره آن را متلاشی کنند...راستش سرم تحت تاثیر جو حاکم بر فضای خانه آنقدر از شور مبارزه گرم شده بود که اصلا احساس بدی نداشتم و خودم را آماده کرده بودم که با شجاعت تمام در حالیکه مامورها زیر بغلم را گرفته اند و کشان کشان همراه با سایر همقطارانم از خانه خارج می کنند فریاد بزنم " زنده باد آزادی" ..." زنده باد برابری " ..." مرگ بر ارتجاع" ...
اما فاجعه ای به مراتب بدتر از مامورها پشت در کمین کرده بود...غلامرضا...! پسر ده یازده ساله ی خانوم روانیپور... احساس کردم اتفاق وحشتناکی در شرف وقوع است...و این اتفاق به مفتضحانه ترین شکل ممکن افتاد...خانوم روانیپور نه گذاشت و نه برداشت و با صدای بلند طوری که همه بشنوند از همان دم در فریاد زد : " شراگیم...! هم بازی ات آمد...بروید بالا با هم کامپیوتر بازی کنید..."

پ.ن: به علت تالمات روحی و روانی شدید و شوک حاصله از یاد آوری آن لحظات تکان دهنده دیگر نمیتوانم ادامه اتفاقات آن روز را به خاطر بیاورم...نمیدانم بالا رفتم...نرفتم...بازی کردم...نکردم...بردم...باختم...مساوی شدیم...نمیدانم...شاید هم همانجا روی مبل فشارم افتاده باشد و به ضرب سیلی و آب قند من را به هوش آورده باشند و راهی خانه کرده باشند...تحت تاثیر این شوک حافظه ی کوتاه مدتم دچار اختلال شده است و الان چیز دیگری از آن روز در خاطرم باقی نمانده...فقط این را بگویم و بروم چند تا دیازپام دیگر بخورم و از شدت این رسوایی غم انگیز دوباره به عالم خواب پناه ببرم...من یک جایی بالاخره انتقامم را از این خانوم روانیپور می گیرم...حالا ببینید کی گفتم!

توسط در December 16, 2006 12:14 PM | | نظرات (110)
دفترچه خاطرات و فراموشی...

نمی دانم محمد قائد را چقدر می شناسید...خود من تا یک ماه پیش اصلا نمی شناختمش...حتی اسمش هم به گوشم نخورده بود و اگر هم خورده بود در حافظه ام ثبت نشده بود...مثل باقی اسمها از این گوش آمده بود و از آن گوش رفته بود...(من کلا در به خاطر سپردن اسمها مشکل دارم...شاهدش همه ی آنهایی که تا به حال با من چت کرده اند و بعد از ماهها همصحبتی گاه از آنها اسم و رسمشان را مجددا می پرسم)...الغرض حدود یک ماه پیش مجموعه ای از مقالات محمد قائد در زمنیه های گوناگون که در کتابی تحت نام " دفترچه خاطرات و فراموشی" گرد آوری شده بود به دستم رسید...در اصل این کتاب حاوی 14 مقاله است در 14 مقوله ی مجزا...چیزی که این کتاب را ممتاز می کند قلم تند و تیزی ست که با آگاهی و بینش عمیق نگارنده توام گشته است...نثر قائد دوست داشتنی و همه فهم و طنازانه و در عین حال دقیق و موشکافانه و حتی بی رحم است...من که فکر نمیکنم بعد از خواندن این مقالات آبدار (و البته نه آبکی!) دیگر خواندن هیچ مقاله ای ارضایم کند...باید گیرش بیاورید و بخوانید...فقط دست بجنبانید که تیراژش به شدت محدود است (1100 نسخه) و بعید میدانم حالا حالا ها اجازه ی تجدید چاپ داشته باشد... نسبت به حجم جسمانی کتاب قیمتش کمی گران است (4000 تومان) ولی نسبت به حجم معنوی اش! تقریبا مفت است...! ناشر این کتاب انتشارات "طرح نو" ست...
سرفصلهای کتاب عبارتند از : " درباره نوستالوژی" ، " مفهوم آینده در ادبیات قدیم و در تفکر اجتماعی معاصر" ، "اسنوبیسم چیست؟" ، " فرزانگان و بقالها" ، " دگردیسی یک آرمان" ، " دفترچه خاطرات و فراموشی" ، درباره سانسور" ، " نتیجه اخلاقی را فراموش نفرمائید" ، " به مردگان نمره انضباط بدهید و بگذارید استراحت کنند" ، " آیا شهرت ویتامین روح است؟" ، " درباره الهام، توارد، اقتباس و دستبرد " ، " این صفحه برای شما جای مناسبی نیست" ، " در فضیلت نامها " و آخرین فصل هم فصلی ست با عنوان " مردی که خلاصه خود بود" که یادنامه ای ست از احمد شاملو و البته متفاوت از باقی یادنامه ها و در اصل انتقاد تند و تیزیست به عملکرد شاملو در طول زندگی اش...!
برای اینکه برای خریدن این کتاب تحریک شوید قسمتهایی از فصل " به مردگان نمره انضباط بدهید" را نقل به مضمون میکنم... این فصل در اصل فصلی ست در مذمت مرده پرستی و مجیز گویی برای درگذشتگان و نسبت دادن امور غیر واقعی به آنها...قائد در صفحه 219 کتاب بعد از ذکر مقدمات مفصل و خواندنی اش اینگونه مینویسد:

" در یکی از تازه ترین رشته سوگنامه ها مکرر ادعا کرده اند که محمد تقی جعفری (علامه جعفری) با برتراند راسل مکاتبه داشته است. چیزی که خود متوفی حکایت کرد از این قرار بود که در سال 1963 پیرامون نظر "آقای راسل" در باب نظریه کوانتوم و جبر و اختیار نامه ای به او نوشت.راسل در مجموع در سه سطر اعلام وصول و تشکر کرد و توضیحی بسیار مختصر داد و زیر امضایش، برای حالی کردن بحث به ایشان، در توضیح نظریه عدم قطعیت مثالی ساده زد: " وقتی می گوییم حتمی نیست فردا باران ببارد، تلویحا به این معنی نیست که حتم داریم فردا باران نخواهد آمد." استاد نامه ی مفصل دیگری درباره کمال طلبی نوشت و راسل بار دیگر در دو سطر توضیح داد که طلب کمال نکته ای ست نسبتا مبهم، و معلوم نیست همه آحاد بشر به همان ترتیبی که ایشان خیال می کنند دنبال کمال باشند.
پیداست که استاد میل داشت هم نقش همتای راسل را بازی کند و هم به ارشاد او به صراط مستقیم بپردازد. اما مثل لر دوغ ندیده، برمی داشت سوالهایی چنان کلی و انشا وار در باب " عشق به انسانیت" و غیره برای طرف پست می کرد که بیشتر مناسب دانشجوی ترم اول کلاس پرفسور راسل بود، در عین حال که انتظار داشت راسل خیال کند با فیلسوفی مشرق زمینی در حد کنفسیوس طرف است. درباره این نکته ها میتوانست با صدها نفر در همین تهران گپ بزند، لابد فکر می کرد کاغذی که دست راسل به آن خورده باشد متبرک است و اسباب برکت معلومات گیرنده نامه. استاد که دست بردار نبود موضوع را کش داد، در نامه سوم پرسشهای دیگری در باب اخلاق مطلق و ارزشهای نسبی مطرح کرد و به موعظه پرداخت. به گفته خودش" میدانستم که این نامه جواب نخواهد داشت" و این بار " جواب نیامد که نیامد." انگار فقط اصرار داشت حوصله طرف را سر ببرد.
استاد جعفری مانند تمام همگنانش در جهانی کوچک و بسته، خیال می کرد مسیر فکر بشر در خطی مستقیم و واحد ار آدم ابولبشر شروع و به ادبیات منظوم ایران اسلامی ختم می شود، و آقای راسل چون می گوید مسیحیت را جدی نمی گیرد، پس یک درجه پیشرفت کرده و خود به خود مسلمان و پیرو مولاناست اما خودش خبر ندارد. گاه چنان دست به دامن راسل می شود که گویی نویسنده انگلیسی مرشدی ست دانای جمیع اسرار و مخترع راحت الحلقومی برای تنظیم افکار آشفته بشر: " بفرمایید ببینیم تکلیف جوامع بشری چیست؟ آیا باید حرفهای جالب شما را تصدیق کنند یا گفته های فروید را؟ کارل مارکس راست می گوید یا نیچه؟آخر این ادله گوناگونی که شماها [کذا] بیان می کنید به تناقض منجر می شود. و خودتان هم نیک می دانید که از ایجاد تردید که بگذریم کار دیگری انجام نمی دهید. راستی چگونه مغز متفکر شما قانع شده است که به جای آنکه رهبر مثبتی برای انسان ها بوده باشید، - و این کار هم تا حدودی از مغز شما ساخته است – ادعاهایی را با یک مشت مثالهای جالب ادبی، که از نظر منطقی چیزی را ثابت نمی کند ، به افکار بشری سرازیر کنید؟"
فاضل طفلک که تمام عمر روی تشکچه ای در گوشه تهران مستغرق عوالم شعر عرفانی بوده، حالا مغز متفکری در خارجه پیدا کرده است که حرفهای جالبی به افکار جوامع بشری سرازیر می کند، اما این مغز متفکر خارجی متاسفانه به خودش زحمت نمی دهد تکلیف جوامع بشری را یکبار برای همیشه روشن کند تا جر و بحث تمام شود و همه بروند پی کارشان. استاد فقید توجه نداشت که جالب بودن راسل دقیقا به این سبب است که، اول، سر منبر نمی رود، برای جوامع بشری تعیین تکلیف نمی کند و نمی کوشد طرز فکر خودش و پدرش را صریحا به عنوان تنها راه رستگاری به کل مردم دنیا بقبولاند. دوم، مثالهای جالب ادبی و تجربیات و مشاهدات شخصی چاشنی بحث می کند و به خواننده اش صنار فایده می رساند. شغلی که آدمی مثل راسل آگاهانه برای خویش انتخاب می کند ایجاد تردید در خرافات رایج به منظور تخته کردن دکان مرشد هاست، اما حکیم عرفان زاده شرقی آرزو دارد ایشان نیز پوستین پهن کند و رازهای کوانتومی را نزد مشتریان/مریدانی که دو زانو بنشینند فاش سازد...
...فاضل گرانمایه البته علاقه شدیدی به راسل داشت و خوشش می آمد در هر فرصتی عبارت " مکاتبات بنده با راسل" را مفتخرانه به کار ببرد. وظیفه ارباب مرعوب جراید و مصاحبه کنندگان مشتاق بود که، به جای مدام لی لی گذاشتن به لا لای ایشان، محترمانه بپرسند: ببخشید استاد، برتراند راسل جز اعلام وصول و تذکر این نکته که متوجه نظراتش نشده اید ، چیز دیگری هم به شما نوشت؟ "

توسط در December 14, 2006 12:47 AM | | نظرات (47)
وقف عام...!

داغانم...! گاهی وقتها دلم یک دوست دختر گردن کلفت میخواهد که بیفتد به جانم و یک مشت و مال اساسی ام بدهد و تمام قولنج های تنم را دانه به دانه بشکند و بعد مثل نمد پهنم کند روی زمین یا هرجای دیگری و به شیوه ی نمد مالی ورزم دهد تا تمام خستگی ها و کوفتگی ها و غم و غصه هایم را از من دور کند...
من نمیدانم این چه حکمتیست که من با هرکسی دوست می شوم تا میایم کمی به او عادت کنم یکدفعه بختش باز می شود و پاشنه ی در خانه اش را خواستگارهای ریز و درشت از جا در میاورند...(اگر در فک و فامیلتان کسی را دارید که سنش بالاست و به هر دلیلی تا به حال موفق به اخذ شوهر نگردیده است من حاضرم در ازای دریافت مبلغ ناچیزی با او طرح دوستی بریزم و به این وسیله در کمتر از یکماه بختش را باز کنم!)
یک وقت فکر نکنید که اینها را می گویم که غیر مستقیم (و شاید هم مستقیم) حالیتان کنم که دوست دخترم دارد از دست می رود و نفر بعدی که میخواهد بیاید جلو خودش را از الان گرم کند و از این قبیل حرفها ها...نه به حضرت عباس...!
اولا که من بعد از تمام شدن هر رابطه ای هر چقدر هم بی رگ و ریشه باشم تا یکی دو ماه جنس لطیف که می بینم اشک در چشمانم جمع می شود و بغض راه گلویم را می بندد...!
ثانیا... رابطه ی ما که هنوز تمام نشده است و کسی چه می داند شاید دقیقه ی نود داماد با پژوی جی.ال. ایکسش تصادف کرد و زنده زنده در میان شعله های اتش سوخت... یا شاید هم مثل آن کلیپ منصور سر سفره عقد عروس خانوم یک دفعه جو گیر شد و مجلس عقد را ترک کرد و پرید ترک دوچرخه ی من و دو تایی با هم فرار کردیم...!
ثالثا... من با خودم عهد کرده ام که اگر این دوست دخترم هم به سلامتی شوهر کرد و رفت خانه ی بخت (مثل باقی دوست دخترهایم) دیگر کفشها را آویزان کنم و "زیدان" وار در اوج با زید بازی و این قبیل کارها برای همیشه خداحافظی کنم...می گویم در اوج چون دیگر نقطه ای بالاتر از این برای من متصور نیست...فکرش را بکنید...شوخی نیست آدم دوست دختری داشته باشه که هم خوشگل باشد...هم سکسی باشد...هم پولدار باشد...هم دماغش را عمل کرده باشد.... و مهمتر از همه به خاطر تو قبض موبایلش بیاید 560 هزار تومن و بعد بگوید که فدای سرت عشق من...همصحبتی با تو برای من بیش از اینها می ارزید! (البته این جمله آخر را من از خودم در آوردم)...
راستش دیگر خسته شدم از بس خودم را درگیر روابط دو نفره ی اینچنینی کردم و آخرش نشستم و حسرت یار شوهر کرده ام را خوردم...تصمیم دارم میدان را برای جوان تر ها خالی کنم و باقی عمر را یا کنج عزلت اختیار کنم و یا اگر نشد در نهایت خود را وقف عام کنم...!


توسط در December 10, 2006 9:11 AM | | نظرات (117)
اعدام بد است...!


هر جامعه ای هنجارها و قوانین مخصوص به خودش را دارد که سرپیچی از آنها جرم تلقی گردیده و مستوجب مجازات می شود...مجازات به مجموعه ای از اقدامات تنبیهی و اصلاحی گفته می شود که حکومت طبق قانون بر مجرم اعمال می کند تا اولا زمینه های وقوع جرم در جامعه را از بین ببرد و یا کم کند و در ثانی مجرم را مجددا برای حضور سازنده در جامعه آماده سازد...(که البته این فرصت دادن به مجرم برای بازگشت به جامعه در مورد بعضی جرائم و در برخی کشورها وجود ندارد.)
این که چه چیزی جرم است یک بحث است و اینکه مجازات هر جرمی چیست یک بحث دیگر...
من زمانی فکرمیکردم که باید به اعتقادات دیگران احترام گذاشت...یعنی وقتی اکثریت افراد یک جامعه چیزی را به عنوان هنجار می پذیرند تو یا باید آن هنجارها را بپذیری و مطابق قوانین جامعه ات زندگی کنی (یعنی بدانی که به طور مثال بیرون بودن موی سرت همانقدر جرم است که تخلف از قوانین راهنمایی و رانندگی) و در صورت تخطی خود را برای مجازاتی که آن جامعه برای چنان جرمی در نظر گرفته است آماده کنی و یا باید آن جامعه را ترک کنی...اینکه بخواهی با نافرمانی کردن و ضرب و زور هنجارهای خودت را به جامعه تحمیل کنی با هیچ منطقی جور در نمی آید...به قول دوستی از کجا که تمام حقیقت کامل و جامع در اختیار ما باشد و دیگران از آن بویی نبرده باشند...!؟یعنی ما با چه مجوزی میتوانیم برای اکثریتی که بالفرض برای تماشای یک اعدام جمع می شوند و موافق آنند نسخه بپیچیم و بگوئیم فرضا اعدام این جوان یا سنگسار آن زن به خاطر تجاوز به عنف و یا خیانت به همسر وحشیانه و به دور از انسانیت است؟
اما واقعا آیا حقیقت اینقدر نسبی ست که نشود در موردش اظهار نظر کرد؟واقعا نمی شود قاطعانه گفت که مردمی که موافق سنگسار هستند یک عده وحشی هستند که بویی از انسانیت نبرده اند؟در کشور چین سالهای سال مرسوم بود نوزادهای دختر را به محض به دنیا آمدن خفه میکردند...اگر بخواهیم با توجیه گونه گونی فرهنگ و نیفتادن به دام استبداد و خود رایی در مقابل چنین فرهنگی سکوت کنیم آیا به رسالت انسانی خود عمل کرده ایم؟
چند وقت پیش در موبایل یکی از دوستانم فیلم کوتاهی را دیدم از اعدام یک مرد هندی به شیوه ای خاص که گویا به کودکان تجاوز کرده بود...عده ی زیادی مرد و زن و کودک جمع شده بودند و چند نفر هم محکوم را به حالت سجده نگاه داشته بودند و یک نفر چوبی به بلندی سه متر را داشت از مقعد وارد بدن گناهکار میکرد...بعد که چوب مقداری وارد شد همگی مجرم را بلند کردند و چوب را که مجرم بر فراز آن بود به حالت ایستاده در آوردند تا وزن بدن مجرم باعث شود تمام چوب با پاره کردن رودها و اندام داخلی اش از جایی نزدیکی دهانش بیرون بزند...وحشتناک بود دیدن دست و پا زدن و جان دادن مجرم بر فراز چوبی که از داخل بدنش عبور داده شده بود در حالیکه زن و مرد و بچه دوره اش کرده بودند و با شادمانی دست میزدند...!
آیا باید چنین توحشی را پذیرفت و توجیه کرد که چرا ما باید خود را عقل کل بدانیم و از کجا معلوم در نزد آن مردم تجاوز به یک کودک هزارها بار بدتر از مردنی اینچنینی نباشد...!و اگر هم کسی ابراز انزجار کرد از این همه بربریت و توحش باید او را متهم کرد که فکر میکند حقیقت در انحصار خودش است و حرفهایی از این دست که دوستی بی نام و نشان در نظر خواهی دو پست قبل تر برایم نوشته بود...
من می گویم اعدام بد است...وحشیانه است...یک توحش رسمی و دولتی ست...با همان اطمینانی این حرف را میزنم که میگویم کشتن نوزادان دختر چه در زمان صدر اسلام در عربستان و چه سالها بعد تر از آن در چین وحشیانه و غیر انسانی ست...با همان اطمینانی که می گویم هیچکسی را برای احساسها و روابط شخصی و خصوصی اش نمیتوان و نباید به پای میز محاکمه کشید...یک فرد ممکن است اشتباه کند و شخص یا اشخاص دیگری را با هر نیتی به قتل برساند...اما جامعه حق ندارد اشتباه کند...یک شخص ممکن است درنده خو و گرگ صفت باشد و دستش به خون آلوده شود اما جامعه حق ندارد در مواجهه با مجرم درنده خویی به خرج دهد...اعدام یعنی ترویج رسمی خشونت...یعنی اینکه میشود جان انسانها را گرفت...میشود عده ای انسان متشخص دور هم جمع شوند و تصمیم بگیرند که باید یک نفر کشته شود و بعد او را به دست جلاد بسپارند تا او را به قتل برساند...
اعدام قتل عمدیست که جامعه مرتکب می شود...
این قتل به مراتب فاجعه بار تر و دردناکتر از قتلیست که قاتل انجام داده است...قاتل کیست؟ قاتل انسانی ست مثل من و تو که دو بار قربانی اجتماع می شود...یک بار هنگام وقوع جرم و بار دیگر هنگام مجازات...!هیچکسی مجرم مادرزاد به دنیا نمی آید...اگر "بیجه" در سوئیس به دنیا آمده بود و بزرگ میشد شاید سرنوشت دیگری داشت...اگر در یک خانواده متوسط در همین ایران بزرگ شده بود شاید الان کارمند جایی بود...اگر در کودکی مورد تجاوز قرار نمی گرفت شاید مخوفترین قاتل سالهای اخیر لقب نمی گرفت...من نمیخواهم از "بیجه" و بیجه ها رفع اتهام کنم...انها مجرمند...جنایتکارند...نمیتوان تمام تقصیرها را گردن جامعه انداخت...خیلی ها در همان شرایط بزرگ شده اند و جرمی هم مرتکب نشده اند...جامعه بیجه را هول داد به سمت جنایت و بعد هم گرفت و اعدامش کرد...خیلی ها آنقدر قدرت و آگاهی دارند که ایستادگی کنند و جنایتکار لقب نگیرند...بعضی ها هم ضعیف ترند و با اولین اشاره ی جامعه به آن راهی می روند که جامعه نشانشان داده و در انتهای راه هم چوبه ی دارش را بر پا کرده است...جامعه ی ما ظالم است...خیلی ظالم تر از بیجه و بیجه هایی که از روی حماقت یا عقده های روانی آدم می کشند...
توحش را نمیتوان و نباید با توحش جواب داد...زشتی اینکه مجرمی را کت بسته میبرند تا به دار بیاویزند صدها بار بیشتر از زشتی وقتی ست که مجرمی چاقویش را در شکم دیگری فرو میکند...
برای کسی که از نظر علمی مجازات را تحلیل میکند مجازات باید دارای دو ویژگی باشد...اصلاح مجرم و جلوگیری از تکرار جرم در جامعه...اعدام هیچکدام از دو ویژگی ذکر شده را ندارد...تجربه ی کشورهای اروپایی و ترکیه نشان داده است که لغو مجازات اعدام باعث افزایش میزان جرم و جنایت در آن کشورها نشده است...یعنی در ایران با این دید نمیشود به اعدام نگاه کرد که در حال حاضر که مثل نقل و نبات مجرمین را اعدام میکنند قتل و جنایت بیداد میکند وای به روزی که این مجازات نیز لغو شود...این دید با واقعیتهای مشاهده شده تناقض دارد و سطحی نگریست...شدت مجازات تاثیری بر وقوع جرم ندارد...اگر اینگونه بود که باید خیلی از جرمها در ایران ریشه کن می شد... جرمهایی مثل خرید و فروش و مصرف مشروبات الکلی...مواد مخدر...جرایم جنسی و مانند آن...چون هیچ کجای دنیا چنین چیزهایی را یا اصولا جرم نمیدانند و یا اگر هم جرم بدانند احکامی سنگینی مثل اعدام برایش در نظر نمی گیرند...
من می گویم اعدام بد است...جامعه ای که اعدام را برای قتل عمد تجویز میکند جامعه ی رشد نیافته و بیماریست...اما فاجعه وقتیست که میبینیم این جامعه نه فقط برای قتل عمد که برای هر جرمی ولو اینکه بیان یک عقیده باشد اعدام را تجویز میکند...!
یعنی اگر کسی برود در خیابان و توهین کند به مقدسات مسلمین اولین کسی که او را ببیند میتواند به عنوان مهدور الدم او را بکشد...اگر کتابی بنویسد و در آن عقیده ی ضد اسلامی اش را ابراز کرده باشد باز هم حکم اعدام برایش صادر می شود ...اگر مواد مخدر خرید و فروش کند هم اعدام می شود...اگر به زن کسی تجاوز کند اعدام میشود...اگر به همسرش خیانت کند اعدام می شود...اگر در جامعه ایجاد رعب و وحشت کند اعدام می شود...اگر در کودکی کسی را کشته باشد وقتی 18 سالش تمام شد اعدامش میکنند...اگر از مصادیق مفسد فی الارض شناخته شود ولو اینکه 16 ساله باشد اعدام می شود...اگر سی دی خصوصی کسی را تکثیر کند هم اعدام می شود...باز هم هست...وقتی میگویم مثل نقل و نبات انسانها را از گردن می آویزند غلو نمیکنم...!
اگر قبول کنیم خیلی از این اعدامها مطابق خواست اکثریت مردم ایران است و حکومت در اجرا کردن و یا نکردن آن ذینفع نیست (و حتی خیلی از آنها را برای تشفی خاطر مردم در ملاء عام اجرا میکند) آیا به این نتیجه نمی رسیم که جامعه ی بیماری داریم؟یا باید خودمان را با این توهم سرگرم کنیم که از کجا حق با مردم نباشد...!
این چند خط را هم از زبان فروغ مینویسم و میروم که نیم ساعت دیگر باید سر قراری باشم...امیدوارم روزی همانقدر که کشتن نوزادان دختر برای ما غیر قابل قبول و توجیه ناپذیر و نشاندهنده ی اوج توحش و نادانیست و آن را نمودی از گونه گونی فرهنگی نمیدانیم و توجیه نمیکنیم روزی برسد که هیچ اعدامی را تاب نیاوریم و توجیه نکنیم :

...مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم می شد

گاهی جرقه ای، جرقه ی ناچیزی
این اجتماع ساکت و بیجان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد می دریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه می شدند

آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنه کاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار بیرون می ریخت
آنها به خود فرو میرفتند
و از تصویر شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشد

اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را میدیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب...

توسط در December 2, 2006 7:13 PM | | نظرات (37)