شراگیم
« وقف عام...! | صفحه اصلی | ترور شخصیتی...! »
دفترچه خاطرات و فراموشی...

نمی دانم محمد قائد را چقدر می شناسید...خود من تا یک ماه پیش اصلا نمی شناختمش...حتی اسمش هم به گوشم نخورده بود و اگر هم خورده بود در حافظه ام ثبت نشده بود...مثل باقی اسمها از این گوش آمده بود و از آن گوش رفته بود...(من کلا در به خاطر سپردن اسمها مشکل دارم...شاهدش همه ی آنهایی که تا به حال با من چت کرده اند و بعد از ماهها همصحبتی گاه از آنها اسم و رسمشان را مجددا می پرسم)...الغرض حدود یک ماه پیش مجموعه ای از مقالات محمد قائد در زمنیه های گوناگون که در کتابی تحت نام " دفترچه خاطرات و فراموشی" گرد آوری شده بود به دستم رسید...در اصل این کتاب حاوی 14 مقاله است در 14 مقوله ی مجزا...چیزی که این کتاب را ممتاز می کند قلم تند و تیزی ست که با آگاهی و بینش عمیق نگارنده توام گشته است...نثر قائد دوست داشتنی و همه فهم و طنازانه و در عین حال دقیق و موشکافانه و حتی بی رحم است...من که فکر نمیکنم بعد از خواندن این مقالات آبدار (و البته نه آبکی!) دیگر خواندن هیچ مقاله ای ارضایم کند...باید گیرش بیاورید و بخوانید...فقط دست بجنبانید که تیراژش به شدت محدود است (1100 نسخه) و بعید میدانم حالا حالا ها اجازه ی تجدید چاپ داشته باشد... نسبت به حجم جسمانی کتاب قیمتش کمی گران است (4000 تومان) ولی نسبت به حجم معنوی اش! تقریبا مفت است...! ناشر این کتاب انتشارات "طرح نو" ست...
سرفصلهای کتاب عبارتند از : " درباره نوستالوژی" ، " مفهوم آینده در ادبیات قدیم و در تفکر اجتماعی معاصر" ، "اسنوبیسم چیست؟" ، " فرزانگان و بقالها" ، " دگردیسی یک آرمان" ، " دفترچه خاطرات و فراموشی" ، درباره سانسور" ، " نتیجه اخلاقی را فراموش نفرمائید" ، " به مردگان نمره انضباط بدهید و بگذارید استراحت کنند" ، " آیا شهرت ویتامین روح است؟" ، " درباره الهام، توارد، اقتباس و دستبرد " ، " این صفحه برای شما جای مناسبی نیست" ، " در فضیلت نامها " و آخرین فصل هم فصلی ست با عنوان " مردی که خلاصه خود بود" که یادنامه ای ست از احمد شاملو و البته متفاوت از باقی یادنامه ها و در اصل انتقاد تند و تیزیست به عملکرد شاملو در طول زندگی اش...!
برای اینکه برای خریدن این کتاب تحریک شوید قسمتهایی از فصل " به مردگان نمره انضباط بدهید" را نقل به مضمون میکنم... این فصل در اصل فصلی ست در مذمت مرده پرستی و مجیز گویی برای درگذشتگان و نسبت دادن امور غیر واقعی به آنها...قائد در صفحه 219 کتاب بعد از ذکر مقدمات مفصل و خواندنی اش اینگونه مینویسد:

" در یکی از تازه ترین رشته سوگنامه ها مکرر ادعا کرده اند که محمد تقی جعفری (علامه جعفری) با برتراند راسل مکاتبه داشته است. چیزی که خود متوفی حکایت کرد از این قرار بود که در سال 1963 پیرامون نظر "آقای راسل" در باب نظریه کوانتوم و جبر و اختیار نامه ای به او نوشت.راسل در مجموع در سه سطر اعلام وصول و تشکر کرد و توضیحی بسیار مختصر داد و زیر امضایش، برای حالی کردن بحث به ایشان، در توضیح نظریه عدم قطعیت مثالی ساده زد: " وقتی می گوییم حتمی نیست فردا باران ببارد، تلویحا به این معنی نیست که حتم داریم فردا باران نخواهد آمد." استاد نامه ی مفصل دیگری درباره کمال طلبی نوشت و راسل بار دیگر در دو سطر توضیح داد که طلب کمال نکته ای ست نسبتا مبهم، و معلوم نیست همه آحاد بشر به همان ترتیبی که ایشان خیال می کنند دنبال کمال باشند.
پیداست که استاد میل داشت هم نقش همتای راسل را بازی کند و هم به ارشاد او به صراط مستقیم بپردازد. اما مثل لر دوغ ندیده، برمی داشت سوالهایی چنان کلی و انشا وار در باب " عشق به انسانیت" و غیره برای طرف پست می کرد که بیشتر مناسب دانشجوی ترم اول کلاس پرفسور راسل بود، در عین حال که انتظار داشت راسل خیال کند با فیلسوفی مشرق زمینی در حد کنفسیوس طرف است. درباره این نکته ها میتوانست با صدها نفر در همین تهران گپ بزند، لابد فکر می کرد کاغذی که دست راسل به آن خورده باشد متبرک است و اسباب برکت معلومات گیرنده نامه. استاد که دست بردار نبود موضوع را کش داد، در نامه سوم پرسشهای دیگری در باب اخلاق مطلق و ارزشهای نسبی مطرح کرد و به موعظه پرداخت. به گفته خودش" میدانستم که این نامه جواب نخواهد داشت" و این بار " جواب نیامد که نیامد." انگار فقط اصرار داشت حوصله طرف را سر ببرد.
استاد جعفری مانند تمام همگنانش در جهانی کوچک و بسته، خیال می کرد مسیر فکر بشر در خطی مستقیم و واحد ار آدم ابولبشر شروع و به ادبیات منظوم ایران اسلامی ختم می شود، و آقای راسل چون می گوید مسیحیت را جدی نمی گیرد، پس یک درجه پیشرفت کرده و خود به خود مسلمان و پیرو مولاناست اما خودش خبر ندارد. گاه چنان دست به دامن راسل می شود که گویی نویسنده انگلیسی مرشدی ست دانای جمیع اسرار و مخترع راحت الحلقومی برای تنظیم افکار آشفته بشر: " بفرمایید ببینیم تکلیف جوامع بشری چیست؟ آیا باید حرفهای جالب شما را تصدیق کنند یا گفته های فروید را؟ کارل مارکس راست می گوید یا نیچه؟آخر این ادله گوناگونی که شماها [کذا] بیان می کنید به تناقض منجر می شود. و خودتان هم نیک می دانید که از ایجاد تردید که بگذریم کار دیگری انجام نمی دهید. راستی چگونه مغز متفکر شما قانع شده است که به جای آنکه رهبر مثبتی برای انسان ها بوده باشید، - و این کار هم تا حدودی از مغز شما ساخته است – ادعاهایی را با یک مشت مثالهای جالب ادبی، که از نظر منطقی چیزی را ثابت نمی کند ، به افکار بشری سرازیر کنید؟"
فاضل طفلک که تمام عمر روی تشکچه ای در گوشه تهران مستغرق عوالم شعر عرفانی بوده، حالا مغز متفکری در خارجه پیدا کرده است که حرفهای جالبی به افکار جوامع بشری سرازیر می کند، اما این مغز متفکر خارجی متاسفانه به خودش زحمت نمی دهد تکلیف جوامع بشری را یکبار برای همیشه روشن کند تا جر و بحث تمام شود و همه بروند پی کارشان. استاد فقید توجه نداشت که جالب بودن راسل دقیقا به این سبب است که، اول، سر منبر نمی رود، برای جوامع بشری تعیین تکلیف نمی کند و نمی کوشد طرز فکر خودش و پدرش را صریحا به عنوان تنها راه رستگاری به کل مردم دنیا بقبولاند. دوم، مثالهای جالب ادبی و تجربیات و مشاهدات شخصی چاشنی بحث می کند و به خواننده اش صنار فایده می رساند. شغلی که آدمی مثل راسل آگاهانه برای خویش انتخاب می کند ایجاد تردید در خرافات رایج به منظور تخته کردن دکان مرشد هاست، اما حکیم عرفان زاده شرقی آرزو دارد ایشان نیز پوستین پهن کند و رازهای کوانتومی را نزد مشتریان/مریدانی که دو زانو بنشینند فاش سازد...
...فاضل گرانمایه البته علاقه شدیدی به راسل داشت و خوشش می آمد در هر فرصتی عبارت " مکاتبات بنده با راسل" را مفتخرانه به کار ببرد. وظیفه ارباب مرعوب جراید و مصاحبه کنندگان مشتاق بود که، به جای مدام لی لی گذاشتن به لا لای ایشان، محترمانه بپرسند: ببخشید استاد، برتراند راسل جز اعلام وصول و تذکر این نکته که متوجه نظراتش نشده اید ، چیز دیگری هم به شما نوشت؟ "

توسط در December 14, 2006 12:47 AM |
نظرات
ناشناس   ( web | email )

با سلام
جوكر بودنت جالبه ولي پيداست از فلسفه هيچي نمي فهمي .
خدانگهدار كوچولو


April 15, 2007 10:23 PM
شيما   ( web | email )

خيلي با حالي پسر


January 27, 2007 2:31 PM
killer   ( web | email )

دفتر چه خاطرات خيلی باحاله راستی می خوام يه وبلاگ بسازم که بعدا بهت می گم


January 16, 2007 10:38 AM
عسل تلخ   ( web | email )

سلام
اولین باریه که وبت رو دیدم...خیلی باحالی
ایول..........
نمی دونم شغلت چیه ولی نویسندگیت بیسته.......
با این نظرات در مورد علامه جعفری موافق نیستم...من شخصا؛ایشون رو از بزرگان فلسفه عرفان وادبیات میدونم...البته از ارتباطش با راسل خبر ندارم...ولی اعتقاد دارم همونطوری که نباید مرده پرستی کرد
نباید در مورد کسی که نیست تا از خودش دفاع کنه قضاوت کرد....................
البته با این یادداشت هایی که بنده از شما خوندم حدس می زنم کلی داری به نوشته هام میخندی شاید هم داری غلط املایی می گیری استاد.............:)


December 30, 2006 9:39 PM
سهند   ( web | email )

نيکی : من نمی فهمم که تو چه اته که به همه چيز ايراد می گيريد. مگر معرفی کردن کتابی که شخصی ازش خوشش آمده جرمه که اينهمه چرت و پرت گفته اي. من که از هزاران کيلومتر راه دور بوی سوخته حسودی به مشامم می رسد.


December 26, 2006 11:43 AM
شراگیم   ( web | email )

مرسی آهو جان...جالب بود...رفت توی ليست کتابهايی که سر برج بايد بخرم...


December 19, 2006 8:15 PM
ahoo   ( web | email )

تفكر زايد پندار و توهمي است كه در لباس انديشه متجلي مي‎گردد. تا زماني كه اين نوع تفكر (و در حقيقت توهم) حاكم بر ذهن است، زندگي و هستي انسان در ابري از تيرگي خواهد گذشت ـ بي ‎هيچ هدف و مسير روشن و بدون كمترين تسلط بر زندگي.(پشت جلد)
چند خط از کتاب:
ذهن ما عادت كرده است به اينكه جريانات و رويدادهاي زندگي را از دو جنبه و ديد نگاه كند و با آنها دو نوع رابطه داشته باشد: يكي ديد يا رابطه‎ي واقعي ديگري ذهني. من مي‎بينم شما به فرم خاصي راه مي‎رويد، دست‎تان را تند يا آهسته حركت مي‎دهيد، پاي‎تان را بلند يا كوتاه برمي‎داريد، راست يا خميده راه مي‎رويد. در اين ديد من به راه رفتن شما به صورتي كه واقعاً هست نظر دارم ـ بدون هيچ تعبير و معناي خاصي. ولي من تنها به اين ديد اكتفا نمي‎كنم. به راه رفتن شما از جنبه‎ي ديگري هم نگاه مي‎كنم و در آن چيزي مي‎بينم كه مربوط به واقعيت راه رفتن نيست، بلكه تعبير و تفسيري است كه ذهن خود من از راه شما رفتن شما مي‎كند. مثلاً مي‎گويد اين طرز راه رفتن موقرانه يا غير موقرانه است، متواضعانه يا متكبرانه است، متشخصانه يا حقيرانه است. ما با تمام جريانات و پديده‎هاي زندگي به همين شكل در رابطه‎ايم. من به اين مبل از دو جنبه نگاه مي‎كنم. يكي بعنوان وسيله‎اي براي نشستن ديگري به عنوان وسيله‎ي تفاخر. همسر شما امروز غذا تهيه نكرده است و شما احساس گرسنگي مي‎كنيد. تهيه نكردن غذا و احساس گرسنگي يك واقعيت است. ولي شما در تهيه نكردن غذا يك جنبه و معناي ديگر هم مي‎بينيد كه مربوط به نفس واقعيت نيست، بلكه تعبير ذهن خود شما از واقعيت است. مثلاً فكر مي‎كنيد نسبت به شما بي‎اعتنايي شده است، لابد مرد با جذبه و قابل اعتنايي نيستيد كه همسرتان زحمت تهيه‎ي غذا به خودش نداده است، و نظاير اين تعبيرات.

ديد ذهني يا ديد “تعبير و تفسير“ي براي انسان نه ذاتي و طبيعي است و نه لازم؛ بلكه يك فعاليت ذهني زايد و غيرضروري است كه بر مغز انسان تحميل شده است. مسايلي از آن به بار مي‎آيد كه براي انسان بسيار وخامت‎بار است.

¯ هم‎اكنون اين بچه‎ها در اين پارك مشغول بازي هستند. ضمن بازي فرضاً با هم دعوا مي‎كنند. يكي از آنها ديگري را مي‎زند و من و شما كه شاهد جريان هستيم، به علت اينكه ذهن خودمان عادت به تعبير و تفسير رفتارها و رويدادها دارد، به بچه‎‎اي كه كتك زده مي‎گوييم: “چه بچه شجاعي“، يا “چه بچه وحشي و بي‎تربيتي“. به بچه‎اي هم كه كتك خورده مي‎گوييم “چه بچه‎ي ترسو، بي‎دست و پا و بي‎عرضه‎اي“. يا وقتي مي‎بينيم يكي از اين بچه‎ها اساب‎بازي يا چيزي را كه مي‎خورد به ديگري هم مي‎دهد به او مي‎گوييم “چه بچه‏ي سخاوتمندي“، يا “چه بچه‎ي هالويي“، چيزهايش را بي‎جهت به ديگران مي‎بخشد؛ و نظاير اين تعبيرات، كه فراوان است و همه‎ي ما هم محققاً با آنها آشنا هستيم. در روز صدها بار به شكل‎هاي متفاوت، صريح و غيرصريح، به وسيله‎ي الفاظ، به وسيله رفتارها و حركات مخصوص، به وسيله‏ي نگاه يا حتي به وسيله‎ي سكوت، رفتار خودمان وديگران را معنا و تفسير مي‎كنيم.

خوب، حالا قدم به قدم جلو برويم و ببينيم نتيجه‎ي اين تعبير و تفسيرها چيست. بعد از اينكه بچه با تعبير و تفسير آشنا شد چه فعل و انفعالي در ذهن او صورت مي‎گيرد و چه استنباطي از زندگي و روابط پيدا مي‎كند؟

محققاً اولين استنباط بچه اين خواهد بود كه در زندگي و در روابط انسان‎ها تنها واقعيت‎ها مطرح نيست، بلكه هر واقعيت، هر حركت، هر رفتار و هر رويداد و جرياني يك معناي خاص هم دارد كه مثل سايه‎اي نامريي به آن چسبيده است و هميشه همراه آنست. مي‎فهمد كه كتك زدن يا كتك خوردن، تنها كتك زدن و كتك خوردن نيست، بلكه يك معنايي هم پشت آن نهفته است. غذا دادن به بچه ديگر علاوه‎بر اينكه يك واقعيت است معناي “سخاوت“ هم مي‎دهد. به اين طريق ذهن بچه از شروع رابطه با زندگي يك كيفيت “تعبيركنندگي“ پيدا مي‎كند. ذهنش عادت مي‎كند به اينكه هيچ چيز را خالص و به عنوان يك واقعيت نبيند، بلكه به محض انجام هر عمل فوراً به دنبال معناي آن نيز بگردد و بر عمل خود برچسبي بزند. بنظرش مي‎رسد كه عمل بدون تعبير و معنا ناقص است. مثل اينكه تعبير و برچسب‎گذاري جزء لايتجزاي چيزها و رويدادها است. و اينكه بعدها عليرغم درك روشن قضايا انسان به سختي مي‎تواند خود را از اسارت زنجير ذهنيات خود رها كند به خاطر آن است كه از كودكي واقعيت‎ها، و تعبير ذهني واقعيت‎ها را طوري به بچه عرضه و القا كرده‎اند كه انگار اينها يك چيزاند ـ يك چيز جدايي‎ناپذير. و به اين جهت است كه انسان بعدها نمي‎تواند صورت ناب و خالص واقعيت‎هاي زندگي را آنطور كه هست ببيند. به نظر او هر واقعيت حتماً بايد يك توصيف و تعبير و معنا هم داشته باشد. و اگر چه آن معنا و تعبير صرفاً ذهني است، اما چون از كودكي معنا و واقعيت را با هم و بصورت يك واحد به او القا كرده‎اند تفكيك آنها به نظرش مشكل مي‎رسد.

رفته رفته كه بچه با “تعبير و تفسير“ها آشنا مي‎شود متوجه‎ي اين واقعيت نيز مي‎گردد كه اگر چه “تعبير و تفسير“ها با الفاظ مختلف و عناوين و توجيهات متفاوت صورت مي‎گيرد، ولي همه‎ي آنها حول يك چيز دور مي‎زنند؛ و آن “ارزش“ است. شكل تعبيرات متفاوت است، اما در پشت همه‎ي آنها و در محتواي همه‎ي آنها تنها “ارزش“ نهفته است. بچه هر چه بيشتر با زندگي آشنا مي‎شود و روابط بيشتري پيدا مي‎كند، اين حقيقت را بهتر و روشن‎تر درك مي‎كند كه انگار هدف زندگي انسان‎ها و هدف تمام فعاليت‎ها و روابط‎شان كسب “ارزش“ و اجتناب از “بي‎ارزش“ي است.


۰۰آدما با هم صمیمی و یکدله نیستند. خودشون نیستند بلکه به هر چیز و هر کس به عنوان وسیله ای برای بالا بردن ارزش اجتماعی شون نگاه میکنند و می خواهند هر روز با ارزش تر بشوند تا شخصیت بهتری از خودشون تو ویتریت اجتماع نمایش بدهند۰۰



December 19, 2006 3:34 PM
شراگیم   ( web | email )

نه...نخوندم...چيه جريانش؟


December 17, 2006 2:24 PM
ahoo   ( web | email )

تفکر زائد


December 17, 2006 1:48 PM
ahoo   ( web | email )

کتاب (تفکر رائد )از محمد جعفر مصفا رو خوندی ؟


December 17, 2006 1:45 PM
دلقک   ( web | email )

ببين ترو خدا حال آدم چقدر بايد خراب باشه که با چند تا اسم بياد فحش بنويسه و بعدش وقتی مچش گرفته شد دوباره بياد اين مزخرفات رو بنويسه . اره بابا اين شراگيم همونه که تو ميگی و منم ..مالش هستم . ولی تو برو بساط ارشادت رو جای ديگه پهن کن . ديگه واقعا بوی گندت داره همه رو خفه می کنه .


December 17, 2006 8:12 AM
شراگیم   ( web | email )

نيکی جان: (شماره ۳۵)
این پير مرد فرتوت را به حال خود بگذار تا در این دم آخر لختی بیاساید...کامنت تو من را از خواب غفلت بیدار کرد...میخواهم از گناهان گذشته ام و روابط کثیفم با دخترکان کم سن و سال توبه کنم و بار گناهان این پنجاه سال گذشته را سبک کنم...:(


December 16, 2006 9:11 PM
نیکی   ( web | email )

جهان در جنب اين گنبد مينا //
همچون خشخاشی است بر روی دريا//
نگه کن که تو بر اين خشخاش چندی //
سزد گر برسبلت بخندی!!
شراگيم جان از روی کنجکاوی باز هم به وبلاگت سر زدم حدس ميزدم که زوزه بکشی و خرناس سر دهی چرا که تو تحمل مخالفت و انتقاد را نداری باورکن تيزی دندانهای (شايد پروتزیت ) را دیدم و بر خود لرزیدم تو به هیبت یک اژدها در آمده اید که می خواهید مخالفانت را ببلعید گرچه من مخالف تو نیشستم و گاهی هم از سبک نوشتنت هم خوشم آمده اما گودزیلای وبلاگستان که آتش از دهانت فوران می کند چرا که یکی با خودستایی و گنده گوی ات به مخالفت بر خاسته است . تو عادت کرد های که دختر کان مجیز گوی تو باشند راستی همیشه کسانی را که با تو موافق نباشند با انگ شیزوفرنی ...و می کوبید باور کن تو یک شخصیت مالیخولیایی و شیزوفرنیک دارید و با " دون خوان " بازی دخترکان ساده را دور خود ناچیزت جمع می کنی . شیزو شراگیم عزیز گیرم که هزار و چند ده هزار وبلاگک تو خواننده !!! داشته باشد این همه خودستایی و گند ه گویی لازم نیست شرگیزوفرنی جان نوشته های تو آب زیپو ...هم نمی ارزند اما این که هر از تو ایراد بگیرد از قلم کثیف و نیشدار و متعفنت برای کوبیدنش استفاده کنید این عین حماقت و نادانی و بی ظرفیتی تو است شراگیزوفرنی تو به تریش قبای مندرست برخورده که یکی از خودستایی تو به تو گوشزد کرد ه است گول چند آدم مثل خود که با چاپلوسی تو را باد کرده اند که تحمل هیچ انتقادی را نداشته باشی راستی شرگیزو فرنی جان به نوشته و پاسخ من ایراد نگیر چون نه ادیب هستم و نه نویسنده به قدرت ضروت در مقابل قلم متعفن و هتاکت از خودم دفاع کردم اسکیزوشراگیم جان علم خودت را " رایانه " به رخ ما نکش مثل وبلاگ نویسیات !!! هیچ معلوم نیست تو یک نفر باشی و هیچ معلوم نیست که بیش از 50 سال هم سن نداشته باشید نکنه خیال کردی هر چی ادعا می کنی باید دیگران بپذیرند !!!! شیزوشراگیم جان راستی من نمی خواستم از شخص " جعفری " دفاع کنم اما اگر سری به کتابخانه ها یا کتابفروشی ها بزنید و تفسیر ایشان را بر مثنوی مولوی ببینید اگر آثار جعفری را بر دوش تو محمد خان قائد سوار کنند تا یالتان زیر این بار گران در گل فرو خواهید رفت !!! اگر نوشتن نشانه بزرگی و خودنمایی باشد به پای جعفری نمی رسید باز هم به تو شراگیزواکیزوفرنی دون ژوان عرض می کنم که من نمی خواهم از جعفری دفاع کنم بلکه از باب مقایسه می گویم شراگیموسادسم من متاسفانه نمیدانم آتن کتاب 200-300 صفحه را کدام بنگاه نشر منتشر کرده چون من از اساس با بحث های فلسفی میانه ای ندارم می تواند بیشتر تحقیق کنید راستی شرگیم جان من باز هم به وبلاگت مراجعه می کنم و هر وقت هم خواستم به نظریاتت خواهم خندید . شراگیم جان بهتر است به امثال دل.... که با غرور کاذبت می شوند مرگ موش بدی و این جانوران موذی را از خودت دور بگردانی امیدوارم از دست اسکیزوفرنی و بیماری لاعلاج خود بزرگ بینی نجات پیدا کنی . امین ... راستی این انصاف نیستی که پیر مرد فرتوت و سالخورده ای چون تو توان قلمی خو و ای بسا دوستان حرفه ایش را بر ضد یک جوان بیست سه سال که قدرت نگارشش چیز حدود صفر است بسیج کند این از انصاف و انساندوستی و عدالت شخص شخیص علامه دوران اسکزوشراگیم بدور است راستی مواظب باش از این ببیدانتقاد پذیر باشد نوشته های تو ارزش لجن هموزن خودشان را هم ندارند متاسفام که مجبور شدم از کلماتی که دوست نداشتم استفاده کنم .دوست خوبم شراگیزموفرنی روانپریش مرا ببخشد .خدا شفایت بدهد !.


December 16, 2006 7:34 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
۱)تحمل انتقاد رو هم داشته باش.مثل من!!!
۲)تو مگه چقد منو ميشناسی که بدونی چی بهم مياد و چی نمياد؟
۳)ما هی ميايم اينجا حال بپرسيم شما سعی داری حال بگيری.راحت باش!
۴)در پاسخ به نيکی: کتاب واقعا؛ کميابه .من بعد از ۳ روز گشتن هنوز نتونستم پيداش کنم.
بای


December 16, 2006 11:43 AM
آنا   ( web | email )

پاراگراف دومت را عشق است . مردم از خنده . يادت رفت بنويسی درحالی که همچنان یک ور سيبيل هايش را تاب ميدهد و آن ور دیگر را می جود با چشمهای وغ زده پشت مونیتورش نشسته .با صدای دورگه ای که از اعماق وجودش در می آيد می گوید : نخیر این پسره مثل این که به ما پا نمی دهد!!!!! .


December 16, 2006 8:06 AM
دلقک   ( web | email )

در ضمن اميدوارم شما تحمل انتقادات سازنده من رو هم داشته باشيد ! جنابعالی که حداقل پنجاه سالته و يک پات لب گوره چرا هی همش بقيه اينجا چاپلوسی می کنند و اونوقت تو هم دچار خود بزرگ بينی کاذب ميشی و هی تو هرچی می نويسی بقيه ميان به به می گن تو نمی دونی خدا وبلاگ نويسان پر خواننده رو دوست نداره بعدش دوباره تا يکی چاپلوسی می کنه بحر العلوم ميشی و فکر می کنی جعفری يه نامه به چاپلين نوشته و بعد دختر چاپلين به راسل شماره داده و جعفری هم هی همينجوری چاپلوسی تو رو می کنه که چی بشه ؟ يادت باشه حالا گيرم روزی هزار تا اومدن اينجا تو که نمی رسی چاپلوسی همه شونو بکنی و حتی اگه زيتون هم کمکت کنه باز نميشه ديگه !!


December 16, 2006 12:51 AM
دلقک   ( web | email )

والله اين کامنت دونی تو از خود وبلاگت جالب تره ! اين اخری شاهکار بود . به قول بعضی از اين بچه ها :
هاهاها !

يا هر هر هر !

يا قاه قاه قاه !

ولی واقعا این حرکت اخریت مثل کشتن مگس با موشک کروز بود !
راستی تو بیخودی هی عصر جمعه ات رو کش اومدی ! باید یه زنگ به من می زدی و با هم می رفتیم رای می دادیم !


December 16, 2006 12:40 AM
شراگیم   ( web | email )

نيکی جان(شماره ۲۸) :
خيلی شخصيت جالب و در عين حال مغشوشی داری...يک نگاه به کامنت ديگرت در پست قبلی من بکن...در آنجا با نام مهران!! اينچنين نوشته ای: « ...اما دختر ا گول زیتون را نخورند که دهه چهل عمرش رو به پایان رساند در زمان شاه چریک بود بدون اینکه یک میلیونم ثانیه بازداشت شود اما تازه تازه با هزار نذر و دخیل بستن یک مردی از کابینه امیر عباس هویدا گیرش آومد تازه اونهم بعد از مدتی قصد تجدید فراش دارد دخترای فریب زیتون را نخورید کی با یک دختر سی و سی واتد ساله ازدواج می کند !!
عمر که از سی و بیست گذشت
نشاید چون قافلان زیست!».
یا مثلا آنجا که نوشته ای: «شرگيم جان کمتر از ۵۰ سال سن نداری.کم خالی ببند »
نمیدانم اینهمه تخیلات اسکیزوفرنیک و خصمانه تو با وبلاگهایی که اصطلاحا پر ویزیتور هستند از کجا آب میخورد...
همين دو کامنتی که قبل از این با نام های سوسن و ماريا گذاشته ای هم جالب توجه است(آن هم به فواصل چند ساعت از هم)...يعنی ذهن تو اينقدر درگير اين وبلاگ هست که از ساعت ۵ بعد از ظهر امروز جمعه ات نشسته ای پای اين وبلاگ و يا هی به طور مکرر به آن سر زده ای و هر بار چیزی به ذهنت رسيده ست و آن را با يک اسم جديد مطرح کرده ای...همين خيلی خوب است...اما فکر نکن اگر مثلا تو روزی چندين ساعتت را در اين وبلاگ می گذرانی و لابد در اين رفت و آمدهای متناوبت به اين وبلاگ دهها بار آن را رفرش ميکنی بقيه هم همين طورند...آمار اين وبلاگ نشان می دهد هنگامی که مطلب جديدی نوشته می شود چيزی بين پانصد تا ششصد نفر فقط در روز اول آن را ميخوانند...از اين تعداد حدود ۹۰ درصدشان اصطلاحا «يونيک ويزيتور» هستند...متوجه میشوی چه می گویم یا کلا با کانتر وبلاگ هم همانقدر بیگانه ای که با چیزی به نام آی پی...! (مطمئنم نمیدانی آی پی چیست چون اگر میدانستی با اسامی مختلف برایم کامنت های اینچنینی نمی گذاشتی که اینجور مچت را بگیرم) در روزهای بعد به تدريج اين تعداد کمتر می شود تا دوباره وبلاگ به روز شود...اين هفتاد هشتاد ويزيتور را نميدانم از کجا آورده ای گرچه اگر واقعا هم اين وبلاگ روزی هفتاد هشتاد نفر ويزيتور ثابت داشت هم چيزی عوض نمی شد...اگر از آمار تيراژ کتاب سر در مي اوردی (ظاهرا تو در هیچ موردی سر رشته ای نداری!) متوجه علت نگرانی من می شدی...کتابی که با تيراژ حدود هزار چاپ می شود (آن هم کتابی با آن نثر و سبک شاهکار) چه من در موردش بنويسم و چه ننويسم بعد از مدتی ناياب خواهد شد...اگر گفتم دست بجنبانيد که تيراژش محدود است به خاطر اين نبود که گمان می کردم تمام هزار و صد نسخه اين کتاب (که حدود يکسال هم از انتشارش گذشته است) از طریق وبلاگ من به فروش خواهد رسید و تمام نسخه های آن را ويزيتور های من خواهند خريد...نمیدانم تو چطور همچین برداشت زیبایی از نوشته من داشته ای...!
گرچه اگر هم چنين می گفتم حرف خيلی بی حسابی نزده بودم...به هر حال شرط ميبندم بعد از يکسال از نشر اين کتاب نسخه های محدودی از آن در بازار مانده باشد (نشان به آن نشان که خود من هم بعد از کلی گشتن اين کتاب کمیاب را يافتم و خريدم) و اگر يک دهم خواننده های اين مطلب به صرافت خريد اين کتاب بيفتند طبيعی ست که سر خيلی هايشان ممکن است بی کلاه بماند...
راستی...در مورد آن کتاب دويست سيصد صفحه ای مکاتبات راسل و علامه جعفري (بالاخره دويست صفحه است این کتاب يا سيصد صفحه؟) اگر اطلاعاتی داری ما را بی نصيب نگذار...مثلا کدام ناشر چاپش کرده است و یا از کجا می شود تهيه اش کرد؟ شايد واقعا حق با تو باشد و راسل چند صد صفحه ای برای علامه جعفری نوشته باشد و اين محمد قائد همينجوری يک چيزی پرانده است...!به هر حال اگر اينچنين هم باشد گناه ش پای قائد...چرا من را تخطئه ميکنی؟ من فقط نقل به مضمون کرده ام...!
البته ميدانم اين حرفت هم مثل باقی اظهار نظرهايت از روی بی اطلاعی و ندانستن است...
يک چيزی را در گوشت بگويم و بروم ...من از منتقد نه بدم می آید و نه میترسم...اما خداوکيلی نوشته های تو انتقاد نيست...انتقاد بايد يک اسکلت و استخوان بندی و عصاره ای داشته باشد...باید یک حرف حسابی درش باشد که آدم را به فکر بی اندازد...اگر عصاره و شیره ی مجموع اين پنج کامنت تو را که با ۵ اسم مختلف گذاشته ای بگيرم آن عصاره مايعی می شود به رقيقی آب زيپو...!
برو نفرين/دعای اين جواب مفصل از جانب من را هم به اين عصر جمعه ی دلگير و کشدار بکن که انقدر کند می گذرد که آدم به صرافت این می افتد که هر کامنت بی در و پيکری را جواب بدهد بلکه وقت بگذرد...!


December 15, 2006 10:20 PM
بهار بی نارنج   ( web | email )

مرسی بابت معرفی کتاب .


December 15, 2006 8:55 PM
نیکی   ( web | email )

شراگيم جان بنظر می رسد دچار خود شيفتگی و غرور کاذب شد ه ايد و خيال می کنيد که نيمی از جمعيت کره زمين خوانندگان وبلاگ شما هستند تا از کتابکی در وبلاگت نام بردی اقيانوی ميلياردی خوانندگان وبلاگت به سوی کتاب مذکور خيز برخواهند داشت و کتاب مذکور ناياب خواهد شد !!!! شما بايد بدانيد که تعداد کسانی که معمولا به وبلاگت سر می زنند و کامنت می گذارند ۶۰ تا ۸۰ نفر اشخاص شناخته شده و ثابتی هستند که معمولا هرچی تو بنويسد به به و چه چه می گويند و نوشته ات را بی نظير و شايسته دريافت جوايز .....می دانند و تو هم دچار توهم شدی جانم اميدوارم تحمل انتقاد داشته باشيد و گول تعريف و تمجيد و چاژلوسی مشمئز کننده بعضی ها را نخوريد و مثل بادکنک باد نکنی !! بحرالعلوم شراگيم اديب اين است حاصل چاپلوسی ها.... به خودت مسلط باش گول این چاپلوسان شراگیم ستا را نخور...


December 15, 2006 8:11 PM
ماریا   ( web | email )

شرگیم جان پس این کتاب دویست -سیصد صفحه ای که با نام ؛ مکاتبات راسل و جعفری ؛ هست مال کیست به هر حال میان این دو نفر مکاتباتی بوده و به هر حال چون هردو انسانهایی متفکر و صاحب اندیشه اند سعی می کنند طرف مقابل را به نظر خود دعوت کنند از جانب جعفری هم چنین تلاشی شده است( البته اگر جعفری را به عنوان متفکر قبول داشته باشید ) مگر تو خودت در همین وبلاگ سعی نداری که دیگران را قانع کنید که نثری شیوا و گریزان و ..... دارید .


December 15, 2006 6:05 PM
سوسن   ( web | email )

راستی تو چرا به ژست نويسندگان توجه نمی کنی چند صفحه داستان که می نويسند خيال می کنند که بشريت مديون آنهاست و همه بايد بی چون و چرا عقايد و نظريات آنها را بپذیرند و از موضع بالا با همه حرف می زنند ... یا شاعران و مدعیان شعر و شاعری .....


December 15, 2006 5:34 PM
بامداد   ( web | email )

سلام / با راهنمايي يه دوست (امير) اينجا اومدم ، پست قبليتو خوندم و كلي خنديدم :ي ؛
با اجازه لينك دادم ...


December 15, 2006 5:09 PM
تلفنچی   ( web | email )

آقا ما اومديم چيزايی رو که بهشون حسوديمون مي شد توی يک پست نوشتيم. بعد اومديم اينجا رو خونديم ديديم نه بابا لیست حسادت ما بزرگتر از اين حرف هاست. اين روان نوشتن شما (و بعضی های ديگه ) توی وبلاگستان و اين دسترسی فوری شما (و بعضی های ديگه ) به کتاب هايی که ميخواين شدند دوتا بند ديگه از ليست ما. حالا ما اومديم ايميل زديم به يک رفيق که اين کتاب رو برامون بگيره ايشون جواب داده ببين من نميرسم اگه کسی رو پيدا کردی بگو برای من هم بگيره.


December 15, 2006 12:34 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
چی بهم نمياد؟


December 15, 2006 11:58 AM
sabah   ( web | email )

ممنون از معرفی اين کتاب . ضمنا امروز حتما در انتخابات شورای شهر شرکت کن و به کاندیداهای اصلاح طلبا رای بده شايد قسمتی از گناهان گذشته ات پاک شود .


December 15, 2006 8:29 AM
شهروند م   ( web | email )

شراگیم عزیز ممنون از معرفي چنين کتابي/ اما بعضی از کامنت ها از صد تا بالاي منبر رفتن تلخ تر است/ الهيات و فلسفه متفاوتند/ متاسفانه ما هميشه تشيع سرخ را پررنگ تر ديده ايم از زندگی امام ها فقط از اون قسمتش که جنگیدند خبر داریم و از کارهای فرهنگی و مناظره هاشون بی خبریم/کدوممون می دونیم ابن رشد یا ابن سینا یا ملاصدرا واقعا چی کار کردند؟/می دونستین که ابن سینا مسلمان بوده اما ضرورت نبوت رو نفی کرده؟ / به کتاب مي خونيم به اندازه ۵ تا کتاب نظر می ديم/اين ويژگی های منفی به طور ژنتيکی از زمان مغول ها در ما رسوخ کرده...


December 15, 2006 1:35 AM
آنا   ( web | email )

گفتم چرا اينقدر بی وفا شدی شری !!! رفتی تو خط سياسی بازي و من رو فراموش کردی بل کل. !!! اين بود همه مهر و وفای تو .................خدا کنه تا آخر عمر دوست دخترهات يکی يکی ترکت کنن. ريش و سيبيلت سفيد بشه مثل برف .دندون مصنوعی هات بیفتن تو چاه مستراح . عصا دست بگيری و دولا دولا راه بری . وقتی می خوای بگی آفتابه بگی هاف هافه تکرر ادرار بگیری و آلزایمر با هم . چشمات آلبالو گیلاس بچینن و خرناس بکشی مثل گراز ولی هيچکی رو نداشته باشی دور وبرت که آب دستت بده .


December 15, 2006 12:06 AM
سوسن   ( web | email )

سلام شراگيم اخه پسرخوب حالا که مرده چه جای سوال داره


December 14, 2006 11:59 PM
سوسن   ( web | email )

سلام شراگيم اخه پسرخوب حالا که مرده چه جای سوال داره


December 14, 2006 11:58 PM
void   ( web | email )

کامنتتان در بلاگ دیگری در مورد نامه چاپلین به دخترش مرا به اینجا کشاند. پیش تر ها که متن این نامه را در نشریات وطنی (علی الخصوص نشریات تشکل های عقب افتاده ای مانند انجمن های اسلامی "مستقل" دانشگاهها) میدیدم با خودم میگفتم بنده خدا تحت تاثیر خرفتی ناشی از کهولت سن یک جفنگیاتی پرانده و رد میشدم. ولی این اولین بار بود که میدیدم وجود این نامه از اساس نفی شده باشد. یک سرچ ساده در گوگل این موضوع را تایید کرد. به هر حال جالب بود. این یکی هم رفت در ردیف سایر دروغ هایی که از شدت تکرار و بزرگی باور پذیر شده اند. حتما باید کتاب قائد را بخصوص در این قحطی آدم حسابی در ایران تهیه کنم. ممنون از شما.


December 14, 2006 11:09 PM
azadeh   ( web | email )

من قائد رو می شناسم و اکثر نوشته هاش رو خوندم و دوست دارم.ذفترچه خاطرات و فراموشی که محشره.


December 14, 2006 10:58 PM
nasrin   ( web | email )

دوست عزیز ، عضو محترم پن لاگ !
لطفا برای یک تصمیم گیریٍ بسیار مهم به گروه یاهوی اعضای پن لاگ رفته و در رای گیری شرکت کنید .
اگر تا کنون عضو گروه یاهوی پن لاگ نشده اید با ایمیل مسئول فنی پن لاگ یعنی :
a_gilemard@yahoo.de

و یا یکی از ایمیل های زیر تماس بگیرید تا دعوت نامه برایتان ارسال شود .
penlog@gmail.com
penlog.ozviat@gmail.com

در صورتی که هم اکنون عضو گروه یاهو هستید و در نظرخواهیٍ مذکور شرکت کرده اید ، این پیام را نادیده بگیرید !

با تشکر
کمیسیون عضویت پن لاگ _ نسرین


December 14, 2006 8:38 PM
mARYAM   ( web | email )

wow ! اولین باره که میبینم یه چیز درست درمون از نوشته های تو بهم ماسید . دیر رسیده باشم و تیراژش تموم شده باشه خفه ت میکنم .


December 14, 2006 5:59 PM
لیلا   ( web | email )

ممنون از معرفی هم قائد هم دفترچه خاطرات و فراموشی . مخصوصا اون گوشه ای که اومدی خیلی جالب و بقول خودت برای خرید کتاب تحریک کننده بود . کامنت شماره دو (علی ) خیلی جالبه . هر چند واقعیت تلخه .


December 14, 2006 3:56 PM
عادله   ( web | email )

هنوز متن رو نخوندم و نمیتونم نظر بدم .فقط خواستم اعلام کنم که آپم


December 14, 2006 2:23 PM
دلقک   ( web | email )

چندی قبل در جائی خوندم که نمی دونم در کدوم دانشگاه عکس راسل رو زدن به دیوار وزیرش نوشتند فیلسوف غرب و در دیوار مقابل هم عکس جعفری و زیرش نوشتند فیلسوف شرق !!!!!
اساسا شیعه در تمامی نحله های فکری برروایت استوار است و هیچ وقت به دنبال منطق نبوده است .به هرحال قرنها است که از کشور ما هیچ فیلسوفی ( به معنای صحیح آن ) به جهان معرفی نشده است . کسانی مثل جعفری بیشتر متخصصین دین اسلام هستند و نه فیلسوف .
در ضمن بزرگترین فلاسفه ایرانی مانند ابن سینا و یا ملاصدرا هیچ کار خاصی غیر از نوعی قرائت دینی و اسلامی از متفکران یونانی انجام نداده اند .
فقر ما در زمینه فلسفه تا حدی است که کسی مانند فردید جایگاهی بت مانند اشغال می کند.
بزرگترین ضعف جهان سوم در علوم انسانی است و نه سخت افزارهای تکتولوزیک .

و به همین دلیل است که بزرگترین دانشگاه های دنیا در زمینه علوم انسانی فعالیت میکنند مثل کمبریج و آکسفورد .



December 14, 2006 2:10 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
خيلي كتاب با حاليه .زنگ زدم كتابفروشم برام بفرسته.ممنون كه معرفي كردي.


December 14, 2006 10:18 AM
داریوش   ( web | email )

شراگیم جان چه کتابای خوب خوبی میخونی/ این روش : دوقرن سکوت تو پست آخرم معرفی کردمش اینم بخونی خوبه جای دوری نمیره


December 14, 2006 8:31 AM
mehraban   ( web | email )

هز ار بار (البته یعنی خیلی بار) تا به حال پستت رو خوندم و خيلی هم دوستش داشتم اما نميدونم چرا ايندفعه زد به مخم که نظر بدم
ميدونی چرا؟ چون اولا خيلی خوب مينويسی به خودم گفتم بابا خودت رو مسخره کردی اين يارو اصلا نوشته هات رو نميخونه يا اگه بخونه فحش نثارت ميکنه که اين .....شر ها چيه ساری !!!!!!
اگه بي ادبی شد..
و میگه وقتم رو نگیر و ..
. بعد گفتم فبها ..برو بريم
اخه دوست دارم ازم انتقاد پيشنهاد يه هر چی به نظزت رسيد بده
از این ور دنیا هر نوشته ای که بوی ایران و افراد باحال رو بده بهمون موج مثبت میده
خوب فعلا


December 14, 2006 7:42 AM
فرانك   ( web | email )

بابا بی خيال .


December 14, 2006 4:06 AM
اثر انگشت   ( web | email )

سلام
بالاخره اومدم اينجا شايد باورت نشه حدود ۲ماهه ميگم امشب ، فرداشب ....خوشحالم
مرسی از معرفی کتاب حتماميخونم، اگرچه کتابهای اينطوری يه کمکی سخت تر از بقيه اس خوندنشون برام.


December 14, 2006 2:58 AM
شهــــلا   ( web | email )

شراگیم جا ن من نیز این آقای محمد قائد، را نمیشناسم.
ولی اینجور که میگی باید کتاب هایش به درد بخوره، مخصوصن در مورد؛ نوستالوژی که فکر میکنم باید خیلی جالب باشه.
اگر زودتر میگفتی وقتی ایران بودم کتابشون را تهیه میکردم و میخریدم ببینم چی در مورد نقد زندگی شاملو نوشته!
به هر روی خوشحالم که راحت و با راهنمایی تو با نویسنده های خوب آشنا میشم.
...
راستی منم نام دوستان را خوب به یاد نمیسپارم ;)


December 14, 2006 1:54 AM
منيرو   ( web | email )

سلام...


December 14, 2006 1:47 AM
سارو   ( web | email )

سلام
لطفا اگه میشه در مورد اون مقاله اش در نقد شاملو بیشتر بنویس.


December 14, 2006 1:41 AM
علی   ( web | email )

این را یواشکی در گوشت بگم که همه ی ما هفتاد میلیون / یه جورایی "فاضل"یم / اگر نامه های رییس جمهورمون به روسای دولت ها و کشورهای دیگر را بخونی / به پیام هایی که رهبرمون به جهان صادر می کنه، گوش کنی / و بالاتر از همه به مقالات و سخن رانی های روشن بینان و شاعران و نویسندگانمان دقت کنی / می بینی که همه مان بفهمی نفهمی از روی همان تشک جهان را می بینیم / و هدایت می کنیم / و همه را چون خود می خواهیم / و فکر می کنیم راه رستگاری بشر یکی ست / همان که ما فهمیده ایم / و لاغیر / و بقیه کره خر به دنیا می آیند / و الاغ تشریف می برند./ به این می گویند "تفکر مذهبی" / تفاوت با عمامه و بی عمامه اش هم به اندازه ی وزن عمامه است. / نه بیشتر، و نه کمتر.


December 14, 2006 1:32 AM
شهــــلا   ( web | email )

هنوز نخوندم ولی اول، اول بشم...


December 14, 2006 1:23 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.