شراگیم
« دفترچه خاطرات و فراموشی... | صفحه اصلی | ... »
ترور شخصیتی...!

من را که دیگر جان به جانم کنند پایم را در خانه ی این خانوم روانی پور نمی گذارم که نمی گذارم...چرا؟ عرض میکنم...دیروز طبق قراری که با هم داشتیم حوالی ساعت سه بعد از ظهر رفتم خانه شان...دست بر قضا دو نفر از بچه های داستان نویس هم آنجا بودند و بحث داغی در گرفته بود...خانوم روانیپور من را معرفی کرد که آقای شراگیم از وبلاگرهای خوب و انها را هم به من معرفی کرد که نمیدانم آقای فلانی و خانوم بهمانی از بچه های گروه کولیها و داستان نویس های خوب این مملکت...و بعد ادامه بحثشان را از سر گرفتند...من هم گوشه ای نشستم و پایم را روی پایم انداختم و ژست متفکرانه ای هم به خودم گرفتم و هر از چند گاهی با حرکاتی که به سر و چشم و ابرویم می دادم نشان میدادم که کاملا متوجه بحث هستم و گاهی هم تکمضرابی میزدم که به عقیده ی بنده چنین است و چنان نیست...بعد از مدتی مهمان دیگری از راه رسید که خانومی بسیار متشخص بود و قبل از آمدنش خانوم روانیپور کلی تعریفش را کرده بود که فلانی انسان بسیار جالبی ست و کتابش را که به آن مجوز نداده اند با هزینه خودش چاپ کرده و خلاصه جزء نوابغ ادبی و مبارزین نستوه روزگار است و مدتها هم در زندان اوین آب خنک خورده است و خلاصه کلی ته دل ما را لرزانده بود و ما را برای دیدنش بی تاب کرده بود...این خانوم و همراهش وقتی وارد شدند من تحت تاثیر تبلیغات خانوم روانیپور و البته سخنرانی پر جوش و خروش آن خانوم مبنی بر ضرورت مبارزه با سانسور و تلاش برای رسیدن به جامعه ای آزاد و رسالت هنرمند در قبال جامعه (که در آن لحظه شک نداشتم که من هم هنرمند هستم و با سایر همقطارانم داریم به دنبال راه حلی برای نجات جامعه مان می گردیم) و حرفهایی از این دست صدها درجه بیشتر رفتم توی حس و در حالی که به دقت گوش می دادم گاه گداری چینی به پیشانی ام می انداختم که نشاندهنده ی درد عظیمی باشد که دارد از درون من را متلاشی میکند و هروقت چشمهای این خانوم به من می افتاد سعی میکردم بیشتر به پیشانی ام چین دهم که متوجه شود مخاطبینش (یا لااقل یکی از مخاطبینش که من باشم) چقدر انسان فهمیده و درد آشنایی ست و آن خانوم هم گاه گداری با لبخندی از اینهمه همدردی و درک عمیق متقابلی که بین من و او در خلال بحث جریان داشت تشکر می کرد...خلاصه همه چیز خوب و رویایی بود و در آن لحظات ناب چنان رگ روشنفکری ام قلمبه شده بود که اشک در چشمانم جمع شده بود و دلم میخواست تک تک افراد حاضر در آن مجلس که همگی از نخبه های ادبی و هنرمندان متعهد کشورم بودند را در آغوش بگیرم و بعد سوگند بخوریم که تا پای جان از هیچ تلاشی برای آگاه کردن توده های مردم فروگذار نکنیم و از شدت لذت ناشی از همصحبتی با یاران موافق تمام تنم مور مور شده بود که در این گیر و دار دیدیم یکی با مشت و لگد به جان در خانه افتاده است...
تق تق تق تق تق تق
یک لحظه پیش خودم گفتم مامورها در خانه ی خانوم روانیپور میکروفونی چیزی کار گذاشته اند و حرفهای ما را شنیده اند و ریخته اند که قبل از شکل گیری این هسته ی مقاومت شش نفره آن را متلاشی کنند...راستش سرم تحت تاثیر جو حاکم بر فضای خانه آنقدر از شور مبارزه گرم شده بود که اصلا احساس بدی نداشتم و خودم را آماده کرده بودم که با شجاعت تمام در حالیکه مامورها زیر بغلم را گرفته اند و کشان کشان همراه با سایر همقطارانم از خانه خارج می کنند فریاد بزنم " زنده باد آزادی" ..." زنده باد برابری " ..." مرگ بر ارتجاع" ...
اما فاجعه ای به مراتب بدتر از مامورها پشت در کمین کرده بود...غلامرضا...! پسر ده یازده ساله ی خانوم روانیپور... احساس کردم اتفاق وحشتناکی در شرف وقوع است...و این اتفاق به مفتضحانه ترین شکل ممکن افتاد...خانوم روانیپور نه گذاشت و نه برداشت و با صدای بلند طوری که همه بشنوند از همان دم در فریاد زد : " شراگیم...! هم بازی ات آمد...بروید بالا با هم کامپیوتر بازی کنید..."

پ.ن: به علت تالمات روحی و روانی شدید و شوک حاصله از یاد آوری آن لحظات تکان دهنده دیگر نمیتوانم ادامه اتفاقات آن روز را به خاطر بیاورم...نمیدانم بالا رفتم...نرفتم...بازی کردم...نکردم...بردم...باختم...مساوی شدیم...نمیدانم...شاید هم همانجا روی مبل فشارم افتاده باشد و به ضرب سیلی و آب قند من را به هوش آورده باشند و راهی خانه کرده باشند...تحت تاثیر این شوک حافظه ی کوتاه مدتم دچار اختلال شده است و الان چیز دیگری از آن روز در خاطرم باقی نمانده...فقط این را بگویم و بروم چند تا دیازپام دیگر بخورم و از شدت این رسوایی غم انگیز دوباره به عالم خواب پناه ببرم...من یک جایی بالاخره انتقامم را از این خانوم روانیپور می گیرم...حالا ببینید کی گفتم!

توسط در December 16, 2006 12:14 PM |
نظرات
نوید   ( web | email )

من تازه امروز فهمیدم که خانم روانی پور همسر بابک تختی (پسر جهان پهلوان تختی بزرگ) هستند و غلامرضا هم نوه ی جهان پهلوانه.خیلی شوتم.نه؟هاها
ولی شراگیم گیم بازی با نوه ی آقا تختی هم کم افتخاری نیستا.امیدوار باش به خودت


July 30, 2008 4:29 AM
نوید   ( web | email )

من تازه امروز فهمیدم که خانم روانی پور همسر بابک تختی (پسر جهان پهلوان تختی بزرگ) هستند و غلامرضا هم نوه ی جهان پهلوانه.خیلی شوتم.نه؟هاها
ولی شراگیم گیم بازی با نوه ی آقا تختی هم کم افتخاری نیستا.امیدوار باش به خودت


July 30, 2008 4:28 AM
هوس مبهم   ( web | email )

خب بد بوده که چند دقیقه ای قبل از بازی آدم حسابت کرده؟


June 20, 2008 1:35 PM
بچه درويش   ( web | email )

روحت شاد!


March 8, 2007 11:12 AM
آرزو   ( web | email )

می خنديم !


January 19, 2007 6:28 PM
ناشناس   ( web | email )

خيلی با مزه بود. مدت ها بود اينطور با صدای بلند نخنديده بودم. البته الان می بينيم انگار همه حسابی خنديدند...


January 13, 2007 9:54 PM
somayeh   ( web | email )

سلام.خسته نباشی.فوق العاده بود مخصوصا احساسات بشر دوستانت.بالاخره هسته ی مقاومت شکل گرفت يا نه؟


January 4, 2007 4:05 PM
ناشناس   ( web | email )

خیلی گاو هستی
میدونی چرا؟
چون چرت و پرت در وبلاگت نوشتی


January 3, 2007 5:23 PM
بي بي   ( web | email )

ممنون براي توضيحي كه دادي و احترامي كه براي خوانندگان قائلي.خدا رو شكر كه بلا ملايي سر وبلاگت نيومده. البته منظورم اين نيست كه اگه سر خودت مي‌اومد اشكالي نداشت ولي معمولا اينا كه سر خودشون يه بلايي مياد وبلاگاشون سرجاشه! نام خارخسك رو هم اصلاح كردم. امري باشه؟


December 27, 2006 4:52 AM
شراگیم   ( web | email )

دوستان عزيز...وبلاگ من يکی دو روزی ست که به علت تغيير سرور قاط زده است...يعنی قاطی کرده است...نوشته آخر من با نظراتی که بعضا داده ايد سر جايش است...منتها پابليش نمی شود...احتمالا امروز فردا درست می شود...به هر حال ببخشيد...


December 26, 2006 9:48 PM
يك نويسنده معمولي   ( web | email )

سلام.به قول يارو گفتنی واه! پستت چی شد؟ اگه بقيه ها ننوشته بودند فکر ميکردم دچار توهم ديدن يک پست حاوی ۵ راز مگو شده ام.نکنه که.....


December 26, 2006 1:30 PM
منو ميشناسي   ( web | email )

راستي غلامرضاي زمان من هفت سالش بود و يه معلم نقاشي هم داشت كه اون رو هم منيرو قهوه اي كرد. اون معلمش هم مينويسه!!! جالبه نه. هر كي از دم پرش رد بشه قهوه ايه مگر اينكه مثل ما زود بزنه به چاك. خوبه تو نمينويسي. منظورم داستانه. شايدم بنويسي و رو نميكني. در هر صورت اگر ميخواي ابياتت رو نجات بدي بزن به چاك جاده هاي اكباتان. گرچه ولايت خودتونه!!!


December 26, 2006 10:11 AM
منو ميشناسي   ( web | email )

بنده خدا زمان ما به جاي اون خانوم كسانه ديگه اي بودند. يه روز امير حسين خداي روزگار بود. يه هفته فرشته خدا بود. هفته بعدش پدرام خدا بود. هفته ي بعدترش حامد خدا بود. هفته بعدترترش جلالي كه اسمش چيزه ديگه بود. هفته ي بعدترترترش ماهزاده. هفته ي بعدترترترش سياره. هفته ي بعدترترترترش پويا و هفته ي بعدترترترترترش... هميشه منيرو يكيرو علم ميكنه تو سر بقيه ميزنه. راستي اين بلايي كه سرت اومده سر منم اومده ولي اونموقع غلامرضا يه همبازي دختر كوچولو هم داشت و داشتند همراه غذا خودن پلي استيشن بازي ميكردند. و من قرار شد برم آدمش كنم!!!! خودتو ناراحت نكن. اگر شعور داري ششراگيم عزيز بيخيال به زندگي و دوست دخترات بچسب. با اين تيپت داري حيف ميشي. نميدونم چه نشونه اي بدم كه فقط خودت منو بشناسي. چون دوست ندارم وارد بازيهاي حاشيه اي منيرو و بعد نوچه هاش بشم. امضا يك ترسو.


December 26, 2006 10:06 AM
دلقک   ( web | email )

آهان . خودت برداشتی . در ضمن کمی به حافظه ات فشار بيار . مزدور ها همگی کم حافظه اند و يادشون ميره ! ولی من يادت ميندازم . يادته چند سال پيش وقتی تو و چند تا ديگه از مزدورهای رژيم که همگی در کسوت نيروی به اصطلاح انتظامی !! بوديد و داشتيد يک زندونی رو به سمت جوخه اعدام می برديد ؟ يادته بهت گفتم چشم هامو نبند چون که درختان ايستاده می ميرند ؟؟؟؟ آنها به اسبها شليک می کنند ؟؟ !!!!! يادته فرياد پيروزمندانه من چگونه رنگ رو از چهره های پليدتون برده بود ؟؟ بلی !!! بعدش همتون با هم شليک کرديد تا مگر بتوانيد ندای ازادی را خاموش کنيد ! ولی بعدش آتش بر من گلستان شد !! و من به ياری اعتقاد اهنينم موفق شدم بدون حتی يک خراش چون سيمرغ ( ققنوس درسته ؟ ) از توی آتش بيرون بيام و شماها با مشاهده اين صحنه همگی سلاحتون را انداختيد و در رفتيد !
ديدی دنيا چقدر کوچيکه ؟ حالا فکر می کنی با حذف اون پست می تونی تاريخ رو هم حذف کنی ؟


December 26, 2006 9:16 AM
دلقک   ( web | email )

سلام برادر . چند روزه که من نمی تونم بيام توی سايت . يعنی همه رقم ارور می ده . بعدش مگه پست های جديد نداشتی ؟ خودت برداشتی يا دوباره مشکل از کامپيوتر منه ؟


December 26, 2006 9:08 AM
ایمی   ( web | email )

اون پست آخری رو برداشتی به قول منيرو اقلکم يه چيزی جاش می نوشتی آدم تو خماری نمونه!


December 26, 2006 2:33 AM
زیتون   ( web | email )

شراگیم جان... مگه ممکنه کسی شما رو یادش بره. بخصوص تو که مدتیه رفتی جزء بزرگان:)) و با بزرگان پالوده می‌خوری.(پالوده هم نمی‌خوردی من یکی که عاشق نوشته‌هاتم و همیشه به یادتم و جزء اولین وبلاگایی که تا آپدیت می‌شی می‌خونم) با یه نگاه سریع تو وبلاگستان دیدم خیلی‌ها دعوتت کردن به این بازی. مطمئن بودم یا تا اون‌وقت نوشتی و یا شروع کردی به نوشتن. گفتم کسایی که تاحالا اسمشون رو تو دعوتی‌ها ندیدم بنویسم... اگه نگاه کنی خیلی‌ها اسمشون نیست... خوب دیدم یا دعوتن یا نوشتن. چند بار بگم؟:)
فکر کنم اگه تو بنویسی از مال همه جالب‌تر می‌شه.


December 26, 2006 12:18 AM
کيانوش   ( web | email )

جـالب بــود، خـیلی خـندیدم


December 25, 2006 7:04 PM
ناشناس   ( web | email )

موش جان بود... به حضرت عباس بود... به پوريای ولی قسم بود. راجع به بازی يلداييه. خيلی هم بانمک بود. من هم مثل اين يکی دوستمون نصفه خونده بودم و الآن اومدم مثلا بقيه اش رو بخونم. لاکردار زده پاکش کرده. ای بابا... حالا من اصلا هيچ وقت هيچی رو نصفه ول نميکردم ها. اکه هی... بخشکی شانس...
:(


December 25, 2006 7:49 AM
مونیکا   ( web | email )

سلام
آقا احوال شما؟؟اون پست صبحی که ما نصفه رسیدیم بخونیم کجا سوت شد؟؟؟
راستی در راستای ترور شخصیت یک بوس آبدار گنده از طرف من بدهید به خانم منیروی نازنین.
راستی از پروژه وقف عام چه خبر؟؟
تا دیدار بعد


December 24, 2006 7:30 PM
موش کوچیکه   ( web | email )

ای بابا...
صبح اينجا يه پست جديد بود !
به خدا راست ميگم...
خودم ديدم به جون خودم !
ساعت نزديک به دو نيمه شب پست شده بود...
برم دکتر ...عيب از چشم منه حتمأ !


December 23, 2006 6:02 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

بسه ديگه بابا.آپ کن!!!!!!!!!!!!!


December 21, 2006 2:24 PM
sorena   ( web | email )

سلاگ شری خوبی؟
خداييش دلم خيلی برات تنگ شده
گاهی ميام مطالبت رو ميخونم
اميدوارم شب يلدا بهت خوش بگذره
[گل]

عمرتون صد شب یلدا [گل]

دلتون قد یه دریـــــــــا [گل]

توی این شبای سرمـا [گل]

یادتون همیشه با مـــا [گل]

[گل]

جشن یـلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا مبارک

[گل]


December 21, 2006 10:22 AM
fereshteh   ( web | email )

vay cheghader ghashang neveshte bodi inghadar khandidam ke khoda meydone faghat omeydvaram ke majara vagheei nabashad ,, movafagha bashi


December 21, 2006 3:11 AM
آیدا   ( web | email )

سلام
ببين خدايش خيلی خنديدم مخصوصا اونجايی که جو گير شده بودی و کشان کشان ميبردنت ..به شوشو و مهمونهايی که داشتيم گفتم بيان و همه اومدن در حدود ۱۰ نفر داشتن وبلاگت را ميخوندن و می خنديدن... شرمنده ولی خيلی باحال بود
من برم يک تجليل از خانم روانی پور بکنم که زد تو حال تو
هاهاها


December 20, 2006 11:47 PM
ناشناس   ( web | email )

خدا نگهدار براي هميشه اگه باورت ميشه ! من توي بيشه تو توي گيشه كي ميگه نمي شه؟؟
اين شعر همين الان از من تراويد به خاطر وسعت ناراحتي .
سرم هم درد ميكنه حالش رو ندارم بقيه اش رو بنويسم ولي حتما يك روزي از همين روزها تمومش ميكنم.


December 20, 2006 12:09 PM
behnaz   ( web | email )

دو بار اين نوشته تو خوندم و هر بار فقط خنديدم ... خيلی خوب از موقعيت ها طنز ميسازی!!!

ـ---------------------------

:)


December 20, 2006 10:50 AM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
چيه حسوديت ميشه خودت از اين نظر دهنده ها نداري(خالد رو ميگم )!!!!


December 20, 2006 7:57 AM
دلقک   ( web | email )

چاکريم . اون سايت رو قبلا ديده بودم . نکته کنکوری اينه که با وجود فينگليش نوشتنش همه مطالبشو می خونيم و تازه به هم توصيه هم می کنيم !!!


December 20, 2006 1:22 AM
آرمین گیله​مرد   ( web | email )

سلام ....
شرمنده، من هم اشکم از چشم درآمد ... اما از خنده..
وای مردم


December 19, 2006 7:42 PM
حسين شكر بيگي   ( web | email )

سلام! شمام چقدر حساسيد


December 19, 2006 6:18 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
بسه ديگه آپ کن .آمارت به اندازه کافی بالا هست .منم يه مطلب سياسی جديد نوشتم.بيا سربزن


December 19, 2006 5:19 PM
نسرين   ( web | email )

بلگت رو خووندم ؛ خوشم اومد مخصوصن جاهايي كه طنز مي نويسي خيلي بامزه است .موفق باشي


December 19, 2006 3:14 PM
amir   ( web | email )

شراگيم خان
هر چه که فکر کردم که چقدر از اين داستان واقعی و چقدرش تخيلی بود نفهميدم ولی خيلی با حال نوشتی. مخصوصا اون قسمتی که حس و حال مبارزه و شعار ازادی دادن پيدا کرده بودی خيلی حاليدم.


December 19, 2006 2:44 PM
غزل   ( web | email )

سلام
زيتون کجا رفته؟خبری ازش نداری؟


December 19, 2006 11:59 AM
ستاره   ( web | email )

خوشم میاد که تو و خانوم روانیپور یه پست در میون راجع به همدیگه مینویسید و بهم لینک میدید!!!


December 19, 2006 11:42 AM
ناشناس   ( web | email )

وای شری جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون يه کار ي کردم که اگه بهت بگم می ترسم از خوشحالی يه بلايی سرت بياد .سکته نکنی ها !!!!قول دادی ها !!من تو رو .... من تو رو ...... من تو رو......بلاخره لينک کردم..باورت ميشه .می دونم الان اشک تو چشمات حلقه زده ولبهات داره از هیجان میلرزه . می دونم الان دست راستت رو مشت کردی تو موهات و داری دسته دسته ميکنيشون .با دست چپت هم داری میکوبونی رو سینه ات و سرت رو تکون تکون میدی و قربون صدقه ام میری . می دونم به يه لیوان گل گاو زبون پرملات احتياج داری که ارامش پيدا کنی . وای شری منم مثل تو خوشحالم . الان اشکام گوله گوله دارن می افتن پایین . بینی ام رو دارم میکشم بالا. پاهام رو دارم میکوبم زمین اخه اخه .. خيلی زور زده بودم که اين لينک کردن رو ياد بگيرم !!!!!


December 19, 2006 11:05 AM
elnaz   ( web | email )

حقته مگه مجبوری ادای آدمهای روشن فکر رو در بياری اونم تو يه جمع روشنفکر...اما خداييش خيلی بد ترور شدی...قربون يو


December 19, 2006 10:28 AM
موش کوچیکه   ( web | email )

باور کن اگه همه تون میرفتین
بازی می کردین با غلامرضا
بهتر از اون بحث کذایی بود !
اینو از من داشته باش رفیق ..


December 19, 2006 9:56 AM
xxx   ( web | email )

خوب احمق جون خواسته بگه تو ی ریقو برای ما ژست تفکر و...می گیری ؟ برو بازیتو بکن . البته اون دیونه است وگرنه اصلن نباید راهت میداد تو خونه اش .


December 19, 2006 1:49 AM
نوشته های پشت شیشه   ( web | email )

خب دیگه هرکی خونه ی خانم روانی پور می ره باید پیه همه ی این چیزها را به تنش بماله. لطفش هم به همینه.


December 18, 2006 10:17 PM
پردیس   ( web | email )

بسیار بسیار خنده فرمودیم...
دمه شما گرم... پی نوشتتان هم دست کمی از نه پی نوشتتان نداشت... بیشتر خنده فرمودیم...


December 18, 2006 9:50 PM
sherry   ( web | email )

شراگيم کشتيم از خنده :)) واقعا عالی مينويسی، خانم روانی پور هم خيلی باحالی. در ضمن مثل بچه ها بودن کار هر کسی نيست يک بزرگی خاص ميخواد که تو داری. اما بازهم کار خانم روانی پور خيلی بله داره! :))


December 18, 2006 7:58 PM
مهدي   ( web | email )

تا كودك نشوي به ملكوت آسمان راه نيابي!


December 18, 2006 6:33 PM
تلفنچی   ( web | email )

اين که ناراحتی نداره. ببين ايشون چه فرصت خوبی برات فراهم آورده تا اين صحنه های ناب رو توصيف کنی. اگه به خاطر اين درخواست ايشون نبود عمرن به فکر می افتادی اون صحنه ها رو توصيف کنی. راستی مرسی بابت اين قلم فارسي این بقل. من از سرکار با اين قلم می تونم فارسی بنويسم. لامصبا زدن امکان انتخاب قلم رو روی این شبکه کور کردن. آره برادر رتليف وارونه همه جا هست.


December 18, 2006 3:46 PM
ميم   ( web | email )

ازطرز نوشتن ات كلي خنديدم . اما از حركت منيرو ناراحت شدم . شنيده بودم كه منيرو زن نرمالي نيست.


December 18, 2006 3:21 PM
آسیه   ( web | email )

:)


December 18, 2006 2:34 PM
فرشته   ( web | email )

راستشو بخواي من نه تنها خنده ام نگرفت خيلي هم ناراحت شدم. خودمو كه جاي تو ميزارم مي بينم اصلا نميتونه احساس خوشايندي باشه وقتي كه آدمو سنگ رو يخ ميكنن و خيال ميكنن كه توي جمع اضافه هستي. شايد من شوخي و جدي رو قاطي كردم و نمي فهمم. آره؟ اينطوريه؟


December 18, 2006 1:37 PM
گربه وحشی   ( web | email )

خوب شراگيم جان هر از گاهی حقيقت خيلی غير منتظره و ناگهانی روی سر آدم آوارميشه.
:دی


December 18, 2006 1:24 PM
uhngi   ( web | email )

بميرم برات . برای منم گاهی پيش مياد .مثلا توی يه بحث جدی با خانم ايکس يهو ميگه : عادله جان قربون دستت پاشو برو با بچم بازی کن !


December 18, 2006 12:57 PM
رضا   ( web | email )

سلام دوست من.من رو در غم خودت شریک بدون و بدون تا اخرین لحظه از شرف رفته تو خمایت می کنیم.
دوست تو


December 18, 2006 12:30 PM
مهدی هنرپرداز   ( web | email )

آخی....
چه باحال! همين الآن يه چيزی بنويسم که ديدم آنا همون رو نوشته. هميشه جای شکرش باقی‌ه!


December 18, 2006 12:20 PM
ناشناس   ( web | email )

اين يک آزمايش است پدر ِِِِِِِ؛؛؛ اگه گفتي من كي هستم ؟؟مي خوام ببينم چقدر تا حالا سوتي دادم .


December 18, 2006 10:45 AM
بهار بی نارنج   ( web | email )

بی ف ی ل ت ر ش ک ن نشی بلند صلوات بفرست .


December 18, 2006 10:43 AM
داریوش   ( web | email )

خیلی خیلی حال کردم.پسر خیلی تمیز مینویسی/موفق باشی شراگیییییم


December 18, 2006 9:37 AM
ریتا   ( web | email )

یکی از بهترین نوشته هات بود . ذهن خیال پرداز و خوبی داری. از خنده مردم و به همه توصیه کردم بخونن.


December 18, 2006 8:12 AM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
بيا همونجا که از ملت شهيد پرور درخواست دوست دختر کردی.هم جوابت هست .هم چند نفر داوطلب.
بای


December 18, 2006 7:53 AM
عزیزدوردونه   ( web | email )

باید بگم که بدون توجه به اینکه داستان خیالی بود یا واقعی در انتهاش خندیدم
ممنون


December 18, 2006 7:39 AM
negahyno   ( web | email )

گاهی بودن با اين خردسالان خيلی به مراتب بهتر از بودن با بزرگسالان است


December 18, 2006 6:09 AM
naarenj8   ( web | email )

متاسفم از اتفاقی که افتاد.


December 18, 2006 4:22 AM
شب نشینی در جهنم   ( web | email )

حقت بود باید هم ضایعت میکرده ×! *! راستی شما قصد نداری از ایرا ن بری؟


December 18, 2006 3:33 AM
مهسا   ( web | email )

سلام شری جان.با کامنت شماره ی ۳(سه)موافقم.


December 17, 2006 7:56 PM
مهسا   ( web | email )

سلام شری جان.با کامنت شماره ی ۳(سه)موافقم.


December 17, 2006 7:56 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
جواب کامنتتو تو همون وب خودم دادم تا مجبور شی باز سر بزنی.يه وقت هم خدای نکرده حتی به رسم ادب و به جا آوردن حق سلام عليک و در جواب لينک دادن من به سايتت نکنه يه موقع بهم لينک بدی ها!!!خدا رو خوش نمياد.


December 17, 2006 6:29 PM
رومینا   ( web | email )

سلام
از وبلاگ جناب دلقک با اینجا اشنا شدم و همیشه فکر میکردم دلقک گاهی اوقات معرکه هستش ولی حالا میبینم شما اکثر اوقات معرکه ای.واقعا جالب بودش من که خیلی لذت بردم.
موفق باشی


December 17, 2006 6:15 PM
gistela   ( web | email )

همه اش به کنار ...اون ماجرای دوست دخترت به کجا رسيد؟ من همون سن بالاه هستم که می خوام بختم باز شه....


December 17, 2006 4:21 PM
موخی   ( web | email )

اين حرکت خانم روانیپور از يه خانم متشخص مثل ايشون واقعاْ بعيده.
حرکت از اين ناجوانمردانه تر نديده بودم!


December 17, 2006 3:59 PM
بهاره   ( web | email )

مردم از خنده بخدا!!خيلي باحال بود.دمت گرم.محشر بود.محشررررررررررررررر


December 17, 2006 1:50 PM
جوجو   ( web | email )

نه ديگه نبايد کم مياوردی. ميگفتی از اونجايی که من يه آدم چند بعدی هستم و به حقوق کودکان توی ايران خوب بها داده نميشه دارم روی اين موضوع تحقيق می کنم.

اينجوری کلاس کاريت بالاتر هم ميرفت. باور کن

:-)


December 17, 2006 1:29 PM
kdlh   ( web | email )

خيلی قشنگ بود آفرين موفق باشی


December 17, 2006 11:30 AM
بهار بی نارنج   ( web | email )

خب يکی بايد تو رو از خواب غفلت بيدار ميکرد ديگه


December 17, 2006 9:37 AM
maryam   ( web | email )

نه بابا چرا ناراحت باشم
من تو رو خيلی وقته می شناسم فقط تا حالا ينجا کامنت نذاشته بودم


December 17, 2006 9:10 AM
حامد حبیبی   ( web | email )

تازه کجاشو دیدی. منیرو منو دو سال به اسم یکی دیگه صدا می زد من جیک نمی زدم.


December 17, 2006 7:30 AM
pari daryayi   ( web | email )

خدائيش خيلی خنده دار بود . مخصوصا با اونهمه چين پيشونی و تو حس رفتنت . حال گيری بدتر از اين نميشه . منم با بدجنسی کامل کيف کردم .


December 17, 2006 3:22 AM
ماهی سیاه کوچولو   ( web | email )

پسر بی شک تو غول طنز ايرانی . من به اين حرفم ايمان دارم . حيف است اين طنز بکر و شاهکار تو در حد وبسايت و اينترنت بماند .
امروز آنقدر خنديدم که فکم درد گرفت هنوز ياد جمله هات که می افتم نيشم تا بناگوش باز ميشه .
دست مريزاد


December 17, 2006 2:21 AM
لیلا   ( web | email )

http://www.jour4peace.com/main1.asp?a_id=111
اینو دیدی ؟ تصاویر همبازیته با مامانش . حالا باز هم از این به بعد جوگیر میشی ؟ :دی


December 16, 2006 10:41 PM
مريم   ( web | email )

واااااي خدا نكشه تو رو... مردم ازخنده ..
آدم دلش ميخواد لپت رو بگيره بكشه بس كه بامزه اي..( ببخشيد يك لحظه فكر كردم راست راستكي همسن غلامرضايي..:دي)


December 16, 2006 7:39 PM
نسرین   ( web | email )

وای دل درد گرفتم از خنده :)))
پسر تو محشری! یعنی محشر می نویسی!! به جرات می تونم بگم مدتها بود که اینقدر نخندیده بودم که اشکم هم در بیاد!


December 16, 2006 7:37 PM
پروانه   ( web | email )

شراگیم جان

انقدر خندیدم که دارم می ترکم !!!!!!!!!!!.. مرض داری ؟؟؟‌

راستی شراگیم دقت کردی در این شش هفت ماهه چقدر عوض شدی ؟؟؟ نوشته هایت یک جهش بزرگی داشته است ...

من برم دوباره بخونم و بخندم ...ممنون


December 16, 2006 7:33 PM
دلقک   ( web | email )

خدائیش حقت بود . من بیچاره رو بگو که چقدر نگران بودم و هی می گفتم که خدا کنه شری جونم خونه باشه تا من جمعه عصر ببرمش مهمونی و ماشین ددر !! نگو داشتی بازی می کردی !
بعدشم : پدر جان خجالت نمی کشی به خواننده های عزیز من میگی پشه ؟ واقعا شرم نمی کنی ؟ تو اصلا با خواننده های من چیکار داری ؟ مگه من میام اینجا با خواننده های تو کل می اندازم ؟ !!!اره ؟ هان ؟


December 16, 2006 7:09 PM
بی نام و نشون   ( web | email )

خيلی با حالی رفيق :))))))))))))


December 16, 2006 6:31 PM
فرانك   ( web | email )

راستی راستی خنديدما ... مخصوصن اونجاش که قرار بود مامورها زير بغلتو بگيرن و تو هم شعار بدی...در ضمن منم همون که آنا گفت ! ... مرسی که ما خنديديم...


December 16, 2006 5:53 PM
الهه   ( web | email )

خداخيرت بده ..کلی خنديدم...و خوندم برای بقيه که بخندند..


December 16, 2006 4:58 PM
منيرو رواني پور   ( web | email )

شاهكار بود همين الان از صداي قه قه من و ماهي سياه غلامرضا اومد و گفت مامان چيه هي مي خندي ....
نثر تو بيشتر اوقات فرز چابك و سرحاله ...به خاطر اين همه مهرباني و محبت از ت ممنون ..به خاطر همه چيز .راستي ...ناكس اينقدرخوب نوشتي كه كلمات يادم رفته و نثر شلخته من به قوزك پاي نثر جاندار تو هم نمي رسد
منيرو


December 16, 2006 4:47 PM
lawyar   ( web | email )

آیا جز فریبندگی چیزی را می شناسی . هرگاه فریبندگی نابود شود؛ نمی توانی نگاه کنی ، یک ستون نمک خواهی شد.


December 16, 2006 4:23 PM
yalda   ( web | email )

(((((: پس خانوم رواني پور از خواب غفلت بيدارت كرد ! :))))))


December 16, 2006 4:23 PM
نازنین مهرا   ( web | email )

طبیعی است که شما این انرژی را دارید که با یک بچه بازی کنید نه آنها که در دوران استراحت هستند !
من عاشق بچه ها هستم و می تونم یک پداگوگ خوب باشم و شما هم حتما همین طور این از ۱۰۰۰۰۰۰۰ حرف سیاسی و اجتماعی بالاتر و بهتره... باور کنید!
نمیدونید چقدر بدم می یاد وقتی که بزرگترا هی بحث می کنند و بچه ها را اصلا نمی بینند. آخه من توی بحث بزرگ شدم و می فهمم که بچه ها چقدر شکنجه میشن !
همیشه چونه ی بابا و مامانو هی می کشیدم که به من هم نگاه کنن وحرف منو هم .. وای چقدر بد بود !!!


December 16, 2006 4:16 PM
Veroneeque   ( web | email )

شري...يعنی ملت اينطوری ازت تعريف ميکنن ديگه؟!! ولی خنديدم ها...يعنی تو قرون قرون آبرو جمع کردی يهو همش عينهو قلک های بچه ها شيکسته ريخته....!!!


December 16, 2006 3:59 PM
مهرداد   ( web | email )

سلام شراگیم جان.
وای، واقعاً برات متأسفم چه‌قدر خورده تو پرت!!!
اما حالا از پسرش باختی چرا بقیه داستان رو پیچوندی؟!!


December 16, 2006 3:52 PM
علی   ( web | email )

البته من تصور می کنم که در اینجا تنها به قاضی رفته باشی / چون اگر برخی از اظهار نظرهاتو در جمع می نوشتی / و می فهمیدیم که چی ها گفته ای / شاید درک روحیه ی خانم روانی پور چندان مشکل نبود / شاید هم به این نتیجه می رسیدیم که ایشون خیلی هم ملایم و دوستانه و محترمانه رفتار کرده!


December 16, 2006 3:52 PM
فرنگيس   ( web | email )

وای خدا جون چقدر باحال !!!
پسر کلی منو خندوندی!!!


December 16, 2006 3:43 PM
عاطفه   ( web | email )

تا تو باشی ديگه اينقدر ژست روشنفکری نگيری! خب حتما خانم روانی‌پور که انسان بسی فرهيخته‌ای می‌باشند يک چيزی ميدونه که گفته ديگه!!!! :دی


December 16, 2006 3:37 PM
Leva   ( web | email )

خفه نشی. مردم از خنده. ...نازی


December 16, 2006 3:35 PM
فروغ   ( web | email )

شوخی باحالی بود!شوخی بود؟وای جدی ؟ببین یه پست دادم درباره اینکه اگه شوهرتون قاتل بود.بده دوست دخترات که بترسن و به خواستگارا جواب منفی بدن.البته بعد به تو هم جواب منفی می ده.پستای قبلیتو خوندم.اون فیلم کوتاه موبایل بدطوری رویی نرو منه ها!عاطفه هم واسه من همینجوریه.یکی عاطفه یکی دلارا.


December 16, 2006 3:20 PM
دانيال   ( web | email )

اين نوشته ات فوق العاده بود.


December 16, 2006 3:14 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

واااااااااااااااای روده بر شدم از خنده. موقع گفتن جمله خانم روانیپور قيافت ديدن داشته بخدا.کلی حال کردم .عجب زن نازنينيه اين خانم روانیپور.الهی قربونش برم که اينجوری حالتو گرفته.تا بفهمی حال گيری از ديگران چه مزه اي داره. ناراحت نشو بابا شوخی کردم .راستی يه مطلب نوشتم که احتمالا به اوين رفتنممنجر ميشه . ببين دوستای اوينيت دارن زياد ميشن.بيا بخون.ولی بی ضد حال ها...


December 16, 2006 3:13 PM
سارا   ( web | email )

واقعاْ‌ وقتی خودمو مي‌ذارم جات مي‌بينم اصلاً راه نداره بايد آب شد
منم ديشب با اصرار زياد اسم يه نفر رو به جاي سيامك، محمدرضا مي‌گفتم و همه‌اش تأكيد داشتم به اين دليل به اون دليل اسمش سيامكه كه يهو اسمشو همون موقع ديديم و من حسابي ضايع شدم


December 16, 2006 3:06 PM
پریا   ( web | email )

سلامُ زياد خودتان را ناراحت نکنيد مردم همه عاقل نيستند.


December 16, 2006 3:05 PM
روزبه   ( web | email )

غلامرضا رو زیارت کردم وهمین جا با مشت های گرفته اعلام می کنم کسی که بتونه 10 دقیقه با نامبرده بازی کنه و زنده بمونه خیلی مردی ..سرت رو بگیر بالا تو مردی


December 16, 2006 2:56 PM
شهلا شرف   ( web | email )

سلام. نفهمیدم کامنتی که گذاشته ای شوخی ست یا جدی؟


December 16, 2006 2:52 PM
دخترساروی!   ( web | email )

حالا حالت چطوره؟خوبی؟ همبازیت چطوره؟؟
:دی!


December 16, 2006 2:37 PM
.....   ( web | email )

....


December 16, 2006 2:11 PM
فاطی   ( web | email )

چه ضد حالی خوردی شراگيم جان...می گويم ما را به ياد داری؟؟


December 16, 2006 2:09 PM
عليرضا   ( web | email )

خوب راست گفته، حتي اگه به نظرِ تو بد گفته باشه!


December 16, 2006 2:01 PM
peyman   ( web | email )

تعریفتو شنیده بودم ولی خدائیش با همین یک کاری که ازت خوندم چسبوندمت به گوگل ریدرم!!!!


December 16, 2006 1:44 PM
ملودي   ( web | email )

اي خدا مردم از خنده . چققققققققدر تو با مزه اي پسر . غش و ريسه رفتم از خنده .خيلي باحالي . اخر دوست داشتنيهايي ...............................


December 16, 2006 1:38 PM
maryam   ( web | email )

اين غلامرضا کی بود
و چه خوب منو تو کامنت دونی دلقک به پشه تشبيه کردی


December 16, 2006 1:27 PM
پیدرا   ( web | email )

حالا اینایی که گفتی واقعی بود؟ آخه از خانوم رووانی پور با شئوناتی که ازش تعریف کردی همچین بعیده!!!!!!!!!!!!!


December 16, 2006 12:59 PM
آنا   ( web | email )

...برو خدا را شکر کن که خانوم روانی پور نگفته بری غلامرضا را بشوری. !!.


December 16, 2006 12:34 PM
elahe   ( web | email )

خدا خفه ات نکنه شری دارم از خنده سکته می کنم


December 16, 2006 12:34 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.