(با عرض معذرت از همه ی دوستان دو روزی سرور این وبلاگ قاط زده بود و وبلاگ یا بالا نمی آمد و یا بازی در می آورد...آخر هم در حین نقل و انتقال به سرور جدید دو تا نوشته ی آخرم به همراه نظراتش گم و گور شد...!! خوشبختانه توانستم هر دو نوشته را به همراه تعدادی از نظرات داده شده بازیابی کنم...ولی متاسفانه تعدادی از کامنتهای شما را از دست دادم...به هر حال ببخشید و قول میدهم که دیگر از این اتفاقات نیفتد..یعنی لااقل عزیزان جابلاگی که زحمت پشتیبانی و کارهای فنی این وبلاگ را می کشند اینطور قول داده اند.)
"اعتراف نویسی" شب یلدا هم یک چیزی ست در مایه های لیست "افتخار نویسی" که زمانی تبش وبلاگستان را برداشته بود منتها در جهت معکوس...روال
کار این است که هرکسی باید 5 راز مگو در مورد خودش و زندگی اش را در وبلاگش فاش کند...باید چشمهایت را ببندی و هر آنچه که دیگران در مورد تو نمی دانند و البته نمیخواهی که بدانند را فاش کنی...بعد که خوب سبک شدی باید 5 نفر دیگر را به این بازی دعوت کنی و از آنها بخواهی که آنها هم به نوبه ی خود این بازی را ادامه دهند و پته ی خودشان را روی آب بریزند و این ماجرا همینطور باید ادامه پیدا کند تا دیگر کسی در این دنیای مجازی ذره ای آبرو برایش نماند...یک جور تمرین سوسیالیسم است...اما من معتقدم که در یک جامعه ی بی طبقه باز هم بخواهیم و نخواهیم طبقات ایجاد می شوند...در یک محیط بی آبرو کم آبرو تر ها آبرومند می شوند(عجب جمله قصاری شد!) و به ریش بی آبرو ها خواهند خندید...یعنی مثلا آقا پسری که تحت تاثیر جو قرار می گیرد و اعتراف می کند زمانی که در روستا زندگی می کرده است هر روز ترتیب بز همسایه شان را می داده است در مقایسه با کسی که آبروی خودش را در این حد می برد که سر فلان کلاس درس فلان سوتی را داده است خیلی بی آبرو تر خواهد بود...به هر حال توصیه من این است که تحت تاثیر جو قرار نگیرید و اعتراف های بزرگتان را حتی پیش کشیشتان هم نکنید که هر اعتراف بزرگی بعدها پشیمانی بزرگتری به همراه خواهد آورد...
ناگفته پیداست که آدم بی آبرویی مثل من که زبانش چفت و بست ندارد و چندین سال است که یک نفس مشغول عورت نمایی از روح و جان و تن خود در وبلاگش است چیزی برای گفتن نخواهد داشت...اما برای اینکه دعوت دوستان و در راس آنها گوشزد نازنین را بی پاسخ نگذاشته باشم سعی دارم کمی بیشتر چهره ی منحوس و منحط خود را برایتان بنمایانم...البته قبل از نوشتن اعترافنامه ی پنج قسمتی خود این را هم اضافه کنم که لزومی ندارد که همه ی اعتراف ها جنجالی و آبرو بر باشند...میتوانید هر نکته ای را که فکر میکنید دیگران در مورد شما نمیدانند و دانستنش ممکن است برایشان جالب باشد را به این فهرست پنج تایی اضافه کنید...اما اعترافات من :
1- در دوران خدمت مقدس سربازی (من در نیروی انتظامی خدمت می کردم) شبها که گشت شهر می شدم به مغازه های میوه فروشی سطح شهر دستبرد می زدم...البته چون گشت پیاده بودیم و دو نفر هم بودیم به اتفاق سرقتها را انجام می دادیم...در همان خدمت مقدس سربازی بارها و بارها رشوه گرفتم...مثلا خانواده متهمی که قرار بود من به دادسرا ببرمش یک پولی به من می دادند که دستبند به متهم نزنم...یا بگذارم متهم قبل از دادسرا به فلانجا برود و فلان کس را ببیند... چند بار هم در ازای دادن چند نخ سیگار به متهمین داخل بازداشتگاه چند هزار تومانی گرفتم...یک بار هم غذای یکی از متهمان که مادرش برایش اورده بود را به اتفاق افسر نگهبان دو تایی با هم خوردیم و به متهم از غذاهای کلانتری دادیم و صدایش را هم در نیاوردیم...در تمام طول خدمت نسبت به جنس لطیف به شدت رئوف بودم...هر بار زن یا دختری را افسر نگهبان تحویلم می داد که ببرم مفاسد منطقه تحویل دهم تمام طول راه هرچه می خواست برایش تهیه می کردم و سعی می کردم نشان دهم که چه سرباز مهربان و خوبی هستم...یکبار به یکی از آنها حتی شماره دادم...!
2- یک بار با اسم مستعار رفتم برای یکی از وبلاگهایی که خوشم نمی آمد ازش و می دانستم قابلیت چک کردن آی پی ها را ندارد دری وری نوشتم...چند بار هم با اسامی مختلف بنا به ضرورت برای خودم کامنت گذاشته ام...مثلا گاهی حین یک بحث با مخالفینم وقتی میخواستم طرف مقابل را کاملا منکوب و مرعوب کنم تا رویش کم شود با اسامی مختلف می آمدم و می نوشتم که حق کاملا با شراگیم است و قس علی هذا...یا مثلا بعضی وقتها که قسمتی از نوشته ام را خیلی دوست داشتم و میدیدم کسی به آن قسمت که به اعتقاد خودم گل نوشته ام بود توجهی نمیکند می آمدم در کامنتها از قول یک خواننده آن قسمت را نقل به مضمون می کردم و می گفتم مثلا اینجای نوشته ات شاهکار بود...!
3- به شدت دچار احساس خود بزرگ بینی هستم...تقریبا هیچ شکی ندارم که یک روز می رسد که چنان داستانهای ناب و جانداری بنویسم که اسمم در ردیف نامهایی مانند چخوف یا مارکز در تاریخ ثبت شود...همیشه و در تمام مراحل زندگی ام این احساس با من بوده است...به شدت خود را توانا احساس میکنم...اندیشه هایم را متعالی و عمیق می یابم و احساساتم را اصیل و زیبا ارزیابی میکنم و در کل بسیار آدم خود شیفته ای هستم...معمولا (و البته نه همیشه) داستانهای دیگران را که میخوانم قیافه ام دیدنی ست...یعنی چنان لبخند عاقل اندر سفیهی روی لبهایم می نشیند که انگار در دل میگویم اینها هم دلشان خوش است که این مزخرفاتشان را می دهند چاپ کنند...!همیشه فکر میکنم اگر یک روز من بخواهم داستانی بنویسم چنان متفاوت از این داستانهای رایج خواهد بود که با یک نگاه می شود فهمید که تفاوت بین اثر من با دیگران از زمین تا آسمان است...!
البته این خود بزرگ بینی اثرات مثبتی هم برایم داشته است...همیشه خود آگاه یا ناخود آگاه از ابتذال دوری کرده ام...از آدمهای سطح پایین و متوسط (از نظر فکری و فرهنگی) به شدت گریزان بوده ام...همیشه اعتماد به نفس داشته ام و تحت تاثیر هیچ کس و هیچ نامی قرار نگرفته ام...و همیشه سعی بر بالا بردن دانسته هایم به وسیله مطالعه داشته ام.
به هر حال اعتراف میکنم که خیلی از اوقات دچار توهمات اینگونه بوده ام و هستم!
4- سالهای نوجوانی ام در فقر و فلاکت بدی گذشت...این را دیگر باور نمی کنید...میدانم...پدر من بدجور زندگی اش را به باد داد...سالها زندگی در خانه های زهوار در رفته ی چهل پنجاه متری در جوادیه و خانی آباد و بعدها محمد آباد کرج چیزی ست که میدانم اصلا به من نمی آید...ولی واقعیت دارد...هنوز هم علاء الدینی که وسط اتاق پت پت میکند و رویش یک قابلمه سیب زمینی قل میزند جزء کابوسهای من است...!یک زمانی کار هر روزم این بود که از مدرسه که می آیم کیف و کتابم را گوشه ای بیندازم و بروم از مسجد سر خیابان برای مصرف خانه آب بیاورم...درست مثل کوزت...!آن زمان به خاطر اختلاف با صاحبخانه آب و برقمان مدتها بود که قطع بود...دو تا سطل بزرگ قرمز رنگ بود که همیشه برمیداشتم و با پدرم که او هم دو تا سطل بزرگتر داشت می رفتیم از مسجد آب می آوردیم...روزی دو بار و آنقدر سطل بین راه لمبر می زد که تمام لباسهایم خیس می شد و تا ساعتها جای دسته های سطل روی بندهای انگشتانم باقی می ماند...هنوز هم خودم به گذشته که نگاه میکنم باورم نمی شود آن سبک زندگی کردن را...غذای اصلی مان آن زمان سیب زمینی پخته ای بود که پدرم ان را با ته شیشه نوشابه در روغن می کوبید...بعضی وقتها هم اسکلت مرغ می گرفتیم که من از غذایی که پدرم با آن درست می کرد به خاطر بوی مزخرفش متنفر بودم...سنگدان مرغ سرخ شده با پیاز و روغن به همراه گوجه دیگر غذای شاهانه مان بود...!خیلی خاطره دارم از روزهای فلاکت...الان که فکر میکنم می بینم چقدر خوب بود که من آن دوران را دیدم...وای...یادش به خیر...یک بار با پدرم رفتیم میدان کرج که ساعت من را بفروشد...مدرسه مان نمیدانم برای چه کاری پول خواسته بود و من اصلا دوست نداشتم آبرویم پیش دوستهایم برود...با توافق خود من رفتیم ساعتی را که هدیه گرفته بودم و خیلی هم شیک بود فروختیم...هنوز وقتی میبینم زن یا مردی کنار خیابان ایستاده است و ساعتی هم برای فروش دستش گرفته با اینکه می دانم گداست و شگردش است و با این کار جلب ترحم میکند اما دلم باز می لرزد...اوه...یک روز من باید همه ی آن روزها را بنویسم...میدانم باور نمیکنید...کاش دفترچه خاطرات آن دورانم را داشتم...آن زمان اصلا به نظرم زندگی ام سخت و فلاکت بار نبود...نمیدانم...به همه چیز عادت داشتیم...یادم است صاحبخانه که مرد گردن کلفتی بود برق را قطع کرده بود و فیوز را برمیداشت و می برد...پدرم چند بار فیوز خرید و نصب کرد و او که طبقه ی بالا مینشست هر بار که فیوز جدید را می دید آن را باز می کرد و با خود می برد تا اینکه پدرم کلا بیخیال برق شد...صاحبخانه میخواست با قطع برق ما را تحت فشار بگذارد که خانه را تخلیه کنیم...ما آن زمان یک تلویزیون سیاه و سفید داشتیم که انقدر لامپ تصویرش ضعیف بود که باید موقع تماشا همه چرغها را خاموش می کردیم تا اشباح کم پیدایی را بشود روی صفحه اش تشخیص داد...واقعا ان زمان لذتی داشت تماشای همان تلویزیون لکنته...من اواخر یک میخ را یواشکی میبردم و به جای فیوز داخل کنتور می گذاشتم تا برقمان وصل شود...صاحبخانه که می آمد رد شود تا مدتها میخ را که داخل جای فیوز بود نمیدید و ما هم از قصد چراغها را روشن نمیکردیم که متوجه نشود برق داریم...بعد میرفتیم توی اتاق و تلویویزون را روشن و صدایش را هم کم می کردیم...واقعا چه لذتی داشت تماشای یواشکی کارتونها و فیلمهای تلویزیونی و خندیدن به ریش صاحبخانه ای که فکر میکرد ما برق نداریم...! دوران نوجوانی من یک گنجینه ناب است از خاطرات باور نکردنی و جان می دهد برای نوشتن...صبر کنید...همه ی اینها به موقعش!
5- اعتراف میکنم یکی از بهترین فیلمهایی که در زندگی ام دیده ام فیلم I Spit on your Grave بوده !و باز هم اعتراف میکنم که مدتهاست به دنبال پیدا کردن فیلمهای کارگردان فقید و بزرگ "جس فرانکو" هستم و حاضرم با هر قیمتی فیلمهایش را تهیه کنم...!
خوب...مجبورم من هم پنج نفر را به این بازی دعوت کنم...بالاخره قاعده ی بازی ست...
نارنج...ماهی سیاه کوچولو...دلقک ...شکلات و علی الخصوص خارخاسک هفت دنده را دعوت میکنم که کمی بار گناهانشان را با اعتراف در وبلاگ سبک کنند...این آخری که اگر اعتراف کند من غضنفر قربانعلیجانی 44 ساله از روستای غوربیل از توابع استان قزوین هستم من یکی که اصلا تعجب نمیکنم!
(البته تعداد بسیار بیشتری هستند که دلم میخواهد دعوتشان کنم اما خوب بقیه یا قبلا از طرف دیگران دعوت شده اند و اعترافاتشان را نوشته اند و یا اصلا اهل این برنامه ها نیستند...به هر حال از الان بگویم هرکس میخواهد بنویسد از طرف من دعوتنامه و مجوزش را دارد...بنویسد و خودش را سبک کند!)
فيلم I spit on your grave رو منم ديدم.اعتراف ميكنم كه از ديدن هيچ فيلمي اونقدر هيجان زده نشدم. اينكه انتخابامون يه جوره رو به فال نيك ميگيرم.خيلي باحالي
February 17, 2007 4:09 PM
فيلم I spit on your grave رو منم ديدم.اعتراف ميكنم كه از ديدن هيچ فيلمي اونقدر هيجان زده نشدم. اينكه انتخابامون يه جوره رو به فال نيك ميگيرم.خيلي باحالي
February 17, 2007 4:09 PM
مرسي عزيز خيلي با حالي
همه ما نداشته هايي داريم اما عدم صداقت و شهامت را هم روي نداشته هايمان مي گذاريم و آنها را با ريا و دروغ كاملا گل مي گيريم تا هيچ كس از راز هايمان خبر دار نشود اما بي خبريم از اين كه شهامت و صداقت با ارزش ترين داشته هاست
اين ها شعار نيست من واقعا از بي پرده گويي و شهامتتان خوشم آمد اميدوارم من هم بتوانم اين طور باشم نه تنها در دفتر خاطرات خودم كه براي ديگران هم
January 27, 2007 2:25 PM
این هم یک مدلشه انگار. مهمان دعوت می کنم آدرس اشتباهی می دهم! این را هم می توان به عنوان اعتراف مطرح کرد؟
این آدرسم درست است.
January 20, 2007 8:53 AM
سلام شراگیم:
من همیشه این جا نمی آیم ولی هر بار که آمدم توجه ام را جلب کردی. فکر کنم من هم دعوت شده ام. من انگار هر روز چند مورد رو می کنم. مخصوصا در نه نیاز هستی. پیشنهاد می دهم بعد از این که تب یلدا بازی خوابید، بازی نه نیاز هستی را رو کنیم. توی وبلاگم هست. این جوری اعتراف ها، همه جنبه های زندگی را در بر می گیرد. ممنون می شوم نظرتان را بگویید و به من هم اعلام کنید.
January 20, 2007 8:51 AM
سلام ....
من هم به نوعي اعترافاتي دارم كه شايد با گفتنشون سبك شم ...
يه وب زدم
هنوز آپي نكردم اما
اعترافي داشتي بيا بگو
خواستي هم اسمي از ت نميبرم ....
اعترافات خودم هم شنيدنيه
اعتراف به گناه شايد آرومم كنه
نه !!
January 8, 2007 5:41 PM
مورد اول:
این نوع خدمت زیر لوای مقدس جمهوری اسلامی را زیاد شنیده ام!زیاد هم بابتش نگران نباش!حالا که یادت می آید با افتخار یادشان میکنی!خوب بود من سربازی برو نبودم!
مورد دوم:
اعتراف خیلی خیلی شیرینی بود!چون....نمیدونم!چرا!فقط خیلی تحت تاثیر این صداقتت قرار گرفتم!تف به صداقتت!
مورد سوم:
هی....در ایم مورد کاملا درکت میکنم........یک جورایی در مورد من هم بعضیهاش صدق میکنه!
مورد چهارم:
چند وقت پیش من یک پستی تو مایه های همین داستان تو نوشته بودم.هیچ کس فکر هم نکرد شاید این پست من واقعا حقیقت داشته باشه!یک تیکه اش خیلی شبیه بود:تیکه رد دسته سطل روی دستات؛که اونجا من ردنایلونهای خرید و طی کردن مسافت طولانی با اونها رو روی دستها نوشته بودم.......در نهایت این سختیهاست که آدم رو میسازه.
مورد پنجم:
نظری ندارم!!!!!
January 5, 2007 11:59 AM
شماره ۴۹ عزيز:
خود محمد آباد که نه...چند کيلومتر آنورتر...همايون ويلا...رو به روی مدرسه تقريبا...
January 2, 2007 8:10 PM
چطوری همشهری سابق؟
کجای محمد آباد ساکن بوديد؟
ميخوام ببينم بچه محل در مياييم يا نه.
راستی منم بايد بگم از معدود کسانی بودی که انسان گونه در بازی شب يلدا وارد شدی.
January 2, 2007 7:38 PM
واقعيت اينه که ما جوان های دهه پنجاهی کودکی های سخت و پررنجی داشته ايم.
حالا چه فرقی می کنه که يکی تو تهران بزرگ شده باشه و يکی هم مثل من تو اصفهان .
.
.
.
هيچ کس به خوبی تو شراگيم اعتراف نکرد
December 30, 2006 1:58 PM
خيلی تحت تاثير شماره ۴ قرار گرفتم . . . نمیگم خالی بستی ها ولی نميدونم اغراق نکردی حالا؟
December 30, 2006 11:27 AM
بله ماهی جان ... خود لاکردارش است...! و حتی همين من که الان دارم اينها را مينويسم خودش هستم! از زبان دیگری اعتراف ششم خود را به رشته ی تحریر در میاورم ولی مخفیانه! دلیلش هم واضح است؛ این روش خود زنی که انسان خودش را جای یک فنچولک جا بزند و بعد از طریق آن هی قربان صدقه ی خودش برود دیگر فاجعه است...! هرچند شما خيلی دير متوجه قضايا شدين و من انتظار داشتم همان زمان که مهلتم برای داستان نويسی در آن وبلاگ کذايی تمام شد و وداع نامه ی خود را نوشتم تا عرصه را به ديگری بسپارم متوجه قضايا بشوید! حتی يک رد پای بسيار روشن از خودم برای شما باقی گذاشتم که آن دماغم بود! بله همان دماغ کذايی که يک زمانی شبح عزیز به يک بنده خدايی تشبيحش کرده بود و من اذعان داشتم به این موضوع که با تمام تلاشم برای فنچ ماندن دماغ نازنينم به همراه دست و پای درازم گاهی از لابلای نوشته هايم بيرون ميزد! وقتی متوجه شدم کارو بارم بالا گرفته است گفتم قضيه را کش بدهم و جريان را به طور انحصاری در وبلاگ ديگری ادامه بدهم و دادم. يک اعتراف فجيههه! تر دیگر هم اينست که اين رضا بعد از شماره ی ۲۳ خودم هستم و خواستم بی سوادی طرف را با بزرگنمايی به رخش بکشم تا شما هم به ريشش بخنديد و حواستان از قضيه منحرف شود...! بگذارید این یکی را هم بگویم دیگر: يکبار هم در وبلاگ خانم روانی پور با نام محفوظ تا دلم خواست به کسانی که به ايشان بی احترامی کرده بودند فحش و فضيحت دادم...! ( حوصله ام سر رفته چيزکی بنويس تا بيشتر از اين حيثيتت را به بازی نگرفته ام!)
December 30, 2006 10:33 AM
شراگيم جون من ديدی شماره ۲۳ چی گفت مرگ من ديدی؟
چطور ملت همچين اشتباهات عجيبی می کنن .
اما جون من...................؟
December 30, 2006 9:02 AM
بلندترين اعتراف نامه ای بود که بين وبلاگها خوندم!!!!!اما خداییش هم از همه بیشتر به اعتراف نامه شباهت داشت!
اعتراف می کنم که از اعتراف نامه ات خیلی خوشم امد!:دییییییی
December 30, 2006 5:07 AM
بخدا عمرا قسمت چهارم باورم بشه !!!بیشتر فکر میکنم از قوه تصویر سازی ی بسیارقوی ِ تو نشات گرفته. البته می دونم جوابت چیه ! ک... لق ام که باور نمی کنم
December 30, 2006 1:55 AM
عباس عزيز (شماره ۳۸) :
اولا که بنده هیچ اصراری ندارم که الا و بلا شما قبول کنید که من در سالهای نوجوانی ام در محله های ذکر شده زندگی کرده ام...در ثانی...من کجای صحبتم محله ی جواديه را فلاکت بار دانستم که شما اینجور رگ گردنی شدید...!؟ اتفاقا نسبت به خانی آباد (البته در اصل خانی آباد نو مینشستیم و من سهوا خانی آباد نوشتم و حتما میدانی خانی آباد با خانی آباد نو دو محله ی کاملا مجزا هستند) محل بسیار موجه تر و با کلاس تریست...من زندگی ام را با آن مشخصات ذکر شده در خانه های چهل پنجاه متری عرض کردم فلاکت بار و نه محله ی مورد علاقه ی شما را با آن بزرگان اهل تمیزش...!
December 29, 2006 9:00 PM
با عرض سلا م من حدود ۹ ماهی ميشه پست های شما رو ميخونم ولی هيچ وقت برای شما کامنت نذاشته بودم تا اينکه منو يه جوری مجبور کرديد براتون کامنت بذارم ميشه گفت يه جورايی از محله ايی که فکر نمی کنم تا حالا اصلا از کنار خيابونش هم رد شده باشی همون جواديه رو ميگم واقعا با اين پست خيلی نظرم نسبت به شما عوض شد همين محله ايی که ميگيد فلاکت بار برای خيلی ها اينطور نيست بعضی از اين محل به خيلی جاها رسيدن نمونه اش عباس کيارستمی کارگردان نامی کشور بچه ۱۰ متری دوم است دکتر بهشتی رييس بيمارستان قلب آلمان بچه هين محله که از اونا در مورد محله شان اين را بپرسی با افتخار اسم محله را می آورند ولی اگه روزی من کارگردان بشم قول ميدم در به در دنبالت بگردم تا از قدرت تخيل عالی ايی که داری استفاده کنم مطمئن هستم جوايز بهترين نويسنده فيلم های تخيلی برای تو است و از خدا ميخوام تا اون موقع گرين کارتت جور نشده باشه ولی يادت باشه در تمام مراحل زندگی قدرت تخيل زياد آدمو کمک نميکنه چون زياد از حد بشه کسی ديگه توجه نميکنه
December 29, 2006 8:11 PM
عزیزم اصلا خودت رو ناراحت نکن چون من هم همیشه به نوبل ادبی می اندیشیدم! و مطمئن بودم که یه روز بدستش میارم!!! البته الان چند سالی که بیخیالش شدم و به نوبل شیمی می اندیشم!!!!!!! شانس آوردی که عرصه رقابت رو برات خالی کردم!!!!
December 29, 2006 12:42 PM
شراگيم جان زيادی روی ابرها سير می کنی يه ذره بيا رو زمين هم راه برو برای عضلاتت خوبه.
چرا نبايد باور کنيم که چه جور زندگی داشتی؟
فکر کنم با اين اوصافی که از آب اوردن و اثر سطل روی دستات نوشتی يه قرن و يه سالته بابا کم خالی ببند.
يه ذره تواضع برات خوبه.
December 29, 2006 11:31 AM
سلام
امروز جمعه است و فکر ميکنم هم تو به اندازه کافی وفت داری و هم اين اعترافات زيادی کهنه شده.آپ کن که منتظریم
December 29, 2006 11:26 AM
اون زمانی که برنامه تعویض ÷لاک ها داغ بود رفته بودم راهنمایی رانندگی /یه سربازه خاطر خواه !من شده بود هی کار منو راه میانداخت خداییش جیگری هم بود واسه خودش !این همه کار کرد برام یه نگاهی به انگشت دود دست چ÷م ننداخت!
با خوندن این اعترافات یاد اون خاطره افتادم!
December 29, 2006 12:14 AM
سلام برادر . عرض ادب . بابت دیشب هزار هزار ممنون و بازم ممنون هزار تا ! سی یو لیتر !
December 28, 2006 6:42 PM
سلام.
از بلاگ تلخ مثل عسل به اينجا راهنمايي شدم.
با اتخابش در مورد اينكه اين پست شما بهترين پست اعترافيه كه خوندم موافقم.
December 28, 2006 2:36 PM
راستی.این از معدود نوشته هات بود که از پدرت چیزی می نویسی. چرا زیاد ازش چیزی نمی گی؟(البته اگه فضولی نباشه)
December 28, 2006 2:29 PM
راستی در مورد کامنت ۲۳ شیلا جون....
وقعا خیلی بی کاری که این همه وبلاگ داریو همرو هم آپ میکنی تو مگه کارو زندگی نداری که همش پای این وبلاگهایی بچه؟!!!! حالا که ایشون دستتو رو کرده خارخاسکو میخوام.............
December 28, 2006 1:07 PM
آخر تو با این وبلاگت به ۱ نون و نوایی میرسی پسر که ۱۰۰ البته حق مسلم توست میبینی ۱ وبلاگم ندارم منم بازی بدین........
December 28, 2006 11:55 AM
من هم تازگي احساس اين شيلا رو دارم. ولي پشت كوهي بودن هم عالمي داره. باور كن خوش ميگذره به آدم! من كه خوشم مياد .ضمن اين كه از خوندن نوشته هات لذت ميبرم از هر نوعي كه باشه. مواظب خودت باش. اينا چشمت نزنن مادر. اسفند دود كن برا خودت.
December 28, 2006 10:50 AM
مثل هميشه عالی بود و اگر به زودی نخوای از اين همه سوژه استفاده کنی نمی تونم قول بدم من تحت تاثير نوشته هات داستانی ننويسم و البته مطمئن باش يادی از تو هم نمی کنم. پس زودتر دست بکار شو که به مارکز ديگه ای نياز داريم.
December 28, 2006 10:23 AM
در پاصخ به کامنت شماره ی ۲۳
وظوح امر همونتور که که گفته شده خیلی فجیهه!
و برادر شراگیم ،این مصخره بازیت کراحط داره
December 28, 2006 4:38 AM
az eterafaye hame bahal tar o jasoor tar bood, khosham oomad, ziad:)
December 28, 2006 2:19 AM
شراگيم جان شما که فکر نميکني خواننده هاي وبلاگت از پشت کوه اومدن, وبلاگ خار خاسک هفت دنده رو خودت مينويسي ,به طرز فجيهي واضح است ,تموم کن اين بازي را .
ارادتمند شيلا
December 28, 2006 1:08 AM
بابا. تو ديگه کی هستی.
ولی جداً از شجاعتت خوشم اومد.
December 28, 2006 12:45 AM
خودمونیم 2 بندش همچین اعترفم نبودا!!
در ضمن به قول مریم خود بزرگ بینی رو هم اکثر ایرونیا دارن که به برکت جراحان پلاستیک داره حل می شه.
December 27, 2006 9:17 PM
جالب بود.. مثل همیشه.. نوشته هات من رو به یاد خاطرات خوبم از تلویزیون سیاه و سفید بلر که داشتیم انداخت .. چقدر دوستش داشتم...
December 27, 2006 9:10 PM
شراگيم بی بی جوونم کنارلينکهاش نوشته بود بچه شراگيم کی تو زن گرفتی که حالا بچه داشته باشی
December 27, 2006 8:43 PM
ابری گرفته آسمان دلم را غمبار و سنگنسان و دل آزار نه تندری که بار غمم را به او دهم نه نرم نرم نسیمی که یک زمان آوار پرملال دلم را کشد به دوش..............
December 27, 2006 8:31 PM
وای چه اعترافاتی لنگش پیدا نمی شه شماره 4 که غمناک بود .این چند روزه انتظار خوندن اعترافات شمارو کشیدم بالاخره امروز خوندم.بگم خدا چیکار کنه باعث و بانی این یلدا بازی رو که دیگه کار و زندگی برامون نذاشته امیدوارم شراگیم دندونات یهو مثل تگرگ بریزه نه بتونی شکلات گاز بزنی نه کمپوت آناناس بخوری آره دیگه دیواری کوتاهتر از تو پیدانکردم وای یییی حالا چیکار کنم با هوادارانت یا حوادارانت .بعد اینکه این خار خاسک عجب عجوبه ایهای.
December 27, 2006 8:26 PM
مسلما نظرم هيچ ربطی نداره...
ولی شراگيم حتما فيلم ميم مثل مادر روببين.
احتمالا يا می خندی يا می گی زرت....حتما !!!منم که رفتم!......ولی برو..اصلا لازم نيست تحت تاثير قرار بگيری...يا هرکار خاص ديگه ای انجام بدی.
فقط ببين بعد از اينکه از سينما از بين اين آدمها ميای بيرون ....نفس برايت چه زجری است.....
آن وقت است که مدام در ذهنت قلقلک می شود
آيا انسان خطای خداست يا خدا خطای انسان.
کاش که توصيه ام را بپذيری.
من!
يه نفر که شراگيم رو با اسم زيباش به اندازه بيشتر از انسانها دوست داره.
خدانگهدار.
December 27, 2006 6:45 PM
کمی به حافظه ات فشار بيار . مزدور ها همگی کم حافظه اند و يادشون ميره ! ولی من يادت ميندازم . يادته چند سال پيش وقتی تو و چند تا ديگه از مزدورهای رژيم که همگی در کسوت نيروی به اصطلاح انتظامی !! بوديد و داشتيد يک زندونی رو به سمت جوخه اعدام می برديد ؟ يادته بهت گفتم چشم هامو نبند چون که درختان ايستاده می ميرند ؟؟؟؟ آنها به اسبها شليک می کنند ؟؟ !!!!! يادته فرياد پيروزمندانه من چگونه رنگ رو از چهره های پليدتون برده بود ؟؟ بلی !!! بعدش همتون با هم شليک کرديد تا مگر بتوانيد ندای ازادی را خاموش کنيد ! ولی بعدش آتش بر من گلستان شد !! و من به ياری اعتقاد اهنينم موفق شدم بدون حتی يک خراش چون سيمرغ ( ققنوس درسته ؟ ) از توی آتش بيرون بيام و شماها با مشاهده اين صحنه همگی سلاحتون را انداختيد و در رفتيد !
ديدی دنيا چقدر کوچيکه ؟ در ضمن توطئه ات برای حذف اعترافاتت !!!! نگرفت ! و بر اثر فشار افکار عمومی !! ناچار شدی دوباره بياريش بالا !!
December 27, 2006 5:08 PM
خوب خوبه ...........................!!!
پس من غضنفر هم ميتونم باشم !!!!!!!!!
نفهميدم اين يعنی می تونست تعريف باشه !
ميگذارم به حساب اين که نتوانسته ام حسم را آنطور که بايد باشد منتقل کنم.
و اما راجع به خودت می توانی باور کنی که اگر فردا پس فرداخودت را خفاش شب هم معرفی کنی همه برایت دست میزنند و دوستت خواهند داشت .بس که تو آدم لعنتی حرفهایت را خوب میپیچی...
December 27, 2006 4:24 PM
سلام شري جان
البته مجددانه
بلاخره وجدانم آرام گرفت و تقريبا بيشتر پستهايي رو كه عقب مونده بودم در شيش ماه اخير خوندم
ميدوني شري بهترين پستت (از اينجا به بعد رو كاملا جدي بخون ) پستي بود كه عنوانش اين بود
زير 21 سال حتما بخونن. قبلا چند بار ديده بودم اين پست رو اما به خودم ميگفتم من خيلي ساله كه از 21 سالگي دور شدم پس به من چه
اماامروز خوندمش و باور كن كف كردم
ميدوني چرا؟ چون حرفات خداوكيلي خيلي ميارزيد. به قول معروف اگه با شكم پر اينا رو نگفته باشي بايد بگم كه خيلي با ارزش بود. صحبتهايي كه در مورد خانومها زنان و دختران كردي به جرات ميتونم بگم كمتر كسي اينطوري حرف زده. مخلص كلام اينكه گل گفتي و اي كاش خيليا ميتونستن حرفات رو بخونن و بفهمن كه اشتباه كار ما كجاست( قوانين كشور ما)
December 27, 2006 3:44 PM
جه قدر مسخره که آدمایی مثل تو به این راحتی همچین زندگی رو سوژه شب یلداشون قرار میدن اما من واقعا یه همچین زندگی رو که خودم اسمش رو کابوس میذارم گذروندم و فقط سه سال که ازش تا حد بسیار کمی فاصله گرفتم هنوزم فکر می کنم نکنه همش خواب و خیال باشه و من یکهو بیدار بشم و ببنیم که حتی ۱۰تومنم تو جیب بابام نیست و برادر ۵سالم داره نون خالی گاز میزنه و مادرم خونه مردم کارمی کنه...
دلم دوباره گرفت.........
December 27, 2006 1:13 PM
سلام شری جان
خوبی؟
بابا معترف
بابا اعتراف کننده:))
دمت گرم
ولی من به بند چهارم يه خورده زياد مشکوکم
نيست که تو ذهنت خيلی پوياست و تخيلت بالاست. فکر ميکنم اين هم از همون دسه داستانهايی باشه که قراره تورو از مارکز معروفتر کنه. خب خودت بودی که اينا رو کردی تو کله ما به من چه دييييييييييييي
بازم ميام حتما :D
December 27, 2006 12:32 PM
چطوری شری؟ منم پستم پريده بود و باز يابيش کردم!!! ببين يک و دو سه ت خيلی باحال بودند. مخصوصا که منم هميشه فکر ميکنم تمام مسابقه های داستان نويسی رو برنده ميشم. ولی فقط يه بار برنده شدم!!! پست پايينيت هم خيلی مزخرف بود. با خانومی باحالی قرار داشتم و رفتم و اينا و کتاب داد بهم. مرتيکه فکر کردی ما نداريم. داداش مام اينقدر وضعمون خوبه. اينقدر داريم. اينقدر جاهای خوب خوب راهمون ميدن. بستنی و قهوه و شکلات و اينا ميدن ميخوريم. آخرش سی هزار تومن ميذارن کف دستمون!!!! جکشو شنيدی؟ ترکه ميره به رفيقش ميگه يه جا هست که شام ميدن. هر چی بخوای ميدن ميخوری و آخرش سی هزار تومنم پول ميدن.. رفيق ترکه ميگه کجاست بگو مام بريم. ترکه ميگه من نرفتم زنم هر شب ميره!!!!
December 27, 2006 10:54 AM
پست پايين رو هم خوندم
هميشه خوشم می يومد از ادم های اجتماعی
December 27, 2006 10:48 AM
حال کردم باهات
ولی پسر جان ادم در دوران مقدس سربازی باید وجدان کاری داشته باشی ، نکن این کارا رو :)
خود بزرگ بینی رو هم اکثر ما ایرانی ها داریم
December 27, 2006 10:44 AM
شراگیمخان،
پس چرا کتابت رو نمینویسی پوز هر چی نویسندهست کش بیاد :-))
ما منتظر نتیجه هستیم، هیچجا نمیریم ...
December 27, 2006 10:18 AM
از همون لحظه که میخواستم کامنت بذارم وبلاگت قاطی زد/
December 27, 2006 9:31 AM
خوب حالا فکر کنم یک مقدار بهتر شد...!باز هم از کليه دوستانی که نظراتشون رو نتونستم بازيابی کنم عذر ميخوام...:(
December 27, 2006 8:53 AM
21 موخی ( url , mail ) 8:37 @ Mon, 25 Dec 06
شراگيم جان خيلی اين پستت عجيب غريب بود.
نميدونم چرا اصلا نميتونم تصور کنم تو همچين شخصيتی باشی مخصوصا اونجوری که توی شماره ۴ نوشتی.
خيلی واسم عجيبه.
--------------------------------------------------------------------------------
20 نسرين ( - , - ) 8:20 @ Mon, 25 Dec 06
سلام
تا حالا فکر می کردم قضاوت خوبی در مورد شما ندارم ولی حالا واقعا مطمئن شدم که خود بزرگ بينی داری فکر می کنی کی هستی که می گی می دونم باورتون نمی شه که من کی بودم و چه کردم .
--------------------------------------------------------------------------------
19 Roya ( url , - ) 8:16 @ Mon, 25 Dec 06
اووووه، تو که غوغا کردی با این اعترافات ات! بابا گفتن همین جوری شوخی شوخی پنج تا از اسرارتو بگو، نگفتن که پته تو به کلی بریز رو آب... وای که چه شخصیت با تجربه ای هستی و چقد مایه داری واسه نوشتن، منو باش که خیال می کردم اعترافات خودم شورشو در آورده! نمیدونستم از من دهن لق ترم پیدا میشه!!
--------------------------------------------------------------------------------
18 لیلا ( - , mail ) 8:01 @ Mon, 25 Dec 06
اون اعتراف شماره دو شاهکار بود یه خودزنی بزرگ که فقط یه ادم شجاع مثل شما شهامتشو داره اما خداییش هر چی با خودم کلنجار رفتم اون اعتراف شماره چهارت با اون همه جزئیات و حواشی در مورد تو واسم باورپذیر نیست یکجورایی به خیال پردازی شبیه هستش بقول اصفونی ها این یکی تو کتم نمیره ! :دی
وای از اون توصیفت راجع به انا هم (خداییش انا کجا غضنفر قربانعلیجانی کجا ؟!!! ) مردم از خنده . خیلی باحال بود . اینقدر این دخترک ! رو اذیت نکن خدا رو خوش نمیاد دلش بشکنه :دی
--------------------------------------------------------------------------------
17 آسيه ( url , - ) 7:31 @ Mon, 25 Dec 06
مرسي از نيت دعوت كردنت :) ولي نفهميدم اينا كهنوشتي كدومش قصه و كدومش واقعي بود. البته همينشم خوب !
--------------------------------------------------------------------------------
16 دلقک ( url , mail ) 7:21 @ Mon, 25 Dec 06
ای بابا تو دوبار آپ کردی و پينگ هم نکردی ؟ در ضمن اعترافات من هم حاضره !
بعدا ميام و نظرمو می نويسم .
فعلا .
--------------------------------------------------------------------------------
15 shirin ( url , - ) 6:57 @ Mon, 25 Dec 06
salam
to in yalda bazihai ke khoondam behtarin ta hala male to boode.
badesh mahshid(zananeha) badesh zeitoon badesh farnaz(amshaspandan) inam kheli khoob boodan.
--------------------------------------------------------------------------------
14 ماهی سیاه کوچولو ( url , mail ) 3:39 @ Mon, 25 Dec 06
و اما در مورد اعتراف های تو :
اعتراف شماره يک و دو خيلی صادقانه بود .
به حسی که توی اعتراف ۳ گفتی داری حسوديم شد .
و در مورد اعتراف ۴ واقعا شوکه شدم تلخ بود . تلخ.
--------------------------------------------------------------------------------
13 ماهی سیاه کوچولو ( url , mail ) 3:35 @ Mon, 25 Dec 06
شراگيم خدا خفه ات کند که با اين نظری که گذاشتی برای من آنقدر بلند خنديدم که اهالی خانه همه باهم عهد کردن منو فردا پرت کنن بيرون
--------------------------------------------------------------------------------
12 ماهی سیاه کوچولو ( url , mail ) 3:35 @ Mon, 25 Dec 06
شراگيم خدا خفه ات کند که با اين نظری که گذاشتی برای من آنقدر بلند خنديدم که اهالی خانه همه باهم عهد کردن منو فردا پرت کنن بيرون
--------------------------------------------------------------------------------
11 داریوش ( url , mail ) 22:18 @ Sun, 24 Dec 06
خوبه همین الان ازت تعریف کردم که چقدر وبلاگت خستگی رو بدر میکنه / او از 3 نکته خنده دار و شیرینت و اون از زندگی که فکرش رو هم نمیکردم خیلی دردناک نوشتی باورش برام سخته/ شراگیییییییییییم
--------------------------------------------------------------------------------
10 علی ( url , - ) 21:12 @ Sun, 24 Dec 06
حالا دیگه کاملن معلوم میشه کدام کامنت ها را خودت گذاشته ای / دست کم به شرافتت خیلی اعتقاد داشتم / ولی داستان دوران سربازی ات باعث شد که به این سادگی ها دل بهت ندم / می ترسم در یلداهای آینده دلم بشکنه. / در مورد نویسنده شدنت / اگر با همین قرصی و محکمی به دروغ گفتن ادامه بدهی / امید این که نوبل هم بگیری هست / فقط امیدوارم هیچ وقت "تاریخ نگار" نشوی / چون همین حالا هم کلی شراگیم در این بخش داریم!
--------------------------------------------------------------------------------
9 parvaneh ( - , - ) 20:51 @ Sun, 24 Dec 06
ای شراگيم .. ای شراگيم
يک بار آدم را تا سرحد مرگ می خندانی يک بار هم تا سرحد مرگ می گريانی ...
خواستم بگم چقدر با شراگيم سه سال پيش متفاوت شدی ...
مشکل مهاجرتت هم که حل شد .. يک دخترک جاپونی هم بهت دادند ديگه ...
شراگيم و تريسا گلی ...
--------------------------------------------------------------------------------
8 شانه بسر ( url , - ) 20:42 @ Sun, 24 Dec 06
شراگيم تو واقعاٌ در تکان دادن آدمها استادی... بی اغراق..
--------------------------------------------------------------------------------
7 بي بي ( url , - ) 20:38 @ Sun, 24 Dec 06
ميدوني چيه ؟ خلاصه اش: خيلي محشری.
--------------------------------------------------------------------------------
6 عاطفه ( url , - ) 20:22 @ Sun, 24 Dec 06
من عاشق سیب زمینی پختهی کوبیده شده با کره ونمک زده شده هستم. اممممممممممممم....خیلی خوشمزهست.
--------------------------------------------------------------------------------
5 سوسن ( - , - ) 20:13 @ Sun, 24 Dec 06
خوندم خوب بود
--------------------------------------------------------------------------------
4 اهري ( url , mail ) 20:00 @ Sun, 24 Dec 06
بدون تعارف
خيلي جالب بود
منكه چي چي كيف شدم
--------------------------------------------------------------------------------
3 Ali ( url , - ) 19:48 @ Sun, 24 Dec 06
اشکم در آوردی.
--------------------------------------------------------------------------------
2 yalda ( - , - ) 19:46 @ Sun, 24 Dec 06
شراگيم جان با تمام وجود منتظر چاپ كتابت هستم. تو واقعن آينده روشني داري. خصوصن اگه داماد تيلا بشي:)
--------------------------------------------------------------------------------
1 Tila ( url , mail ) 19:21 @ Sun, 24 Dec 06
شراگیم واقعا به این می گویند بازی . الحق که خوب بازی کرد ای بدم میاید از این ها که ۵ تا چیز ابکی از خودشون نوشتن . دمت گرم من بیام ایران حتما یه شام دعوت می کنم .می توانی دختر من رو هم بگیری که مشکل مهاجرتت به جهان خوار بزرگ هم حل شه !!
--------------------------------------------------------------------------------
شراگیم بی تو شبکاری خیلی بدمزس
البته با تو هم همچین خوشمزه نیس
February 21, 2007 10:43 AM