شراگیم
پاییز من

اگر هر فصل دیگری به جز پاییز بود تحمل این روزها را برایم سخت و غیر ممکن می کرد...پاییز فصل کودکی های من است... یک چیزی در گذشته های دور من هست که ارتباط تنگاتنگی با پاییز دارد...یک خاطره ی خوب که در ناخودآگاه ذهنم جا خوش کرده است و بوی پاییز و صدای کلاغ که بلند می شود من را می برد و پرتاب میکند به آن روز خوب پاییزی ام...به نقطه ی RESTORE زندگی ام...شاید در یک عصر سرد پاییزی در یکی از خیابانهای خلوت تهران ساعتها به دنبال مادرم روی برگهای خشک و زرد راه رفته باشم...شاید با من حرف زده باشد و چانه ی کوچکم را در دست گرفته باشد و موهایم را شانه زده باشد...شاید مرا بوسیده باشد...
یکی از آن روزها را خوب به خاطر دارم...من شش سالم بود و خواهرم هفت سال...پاییز بود...به حکم دادگاه که حضانت ما را به پدرم سپرده بود مادرم فقط هفته ای یکساعت میتوانست بیاید ما را ببیند...محل قرارمان پارک لاله بود...هنوز هم هر وقت در فصل پاییز از کنار پارک لاله رد می شوم قلبم می لرزد...آن روز مادرم برای هرکدام از ما کلی خوردنی و چیزهای دیگر آورده بود...روی یکی از نیمکتهای پارک نشستیم و مادرم بیشتر حرف می زد...مخاطبش خواهرم بود که یک سالی از من بزرگ تر بود...بعد از مدتی بلند شدند و با خواهرم رفتند آن سو تر نشستند...قشنگ یادم است که مادرم گفت همینجا بنشین و شکلاتهایت را بخور من و ماهک کمی حرفهای مادر دختریمان را بزنیم و بیاییم...من نشستم و شکلاتم را خوردم...اما قشنگ یادم است که غمگین شدم...نمیدانستم معنی حرفهای مادر دختری چیست...هوا سرد بود و با اینکه پدرم خوب ما را پوشانده بود اما باز سرما از لای یخه ی پیراهنم نفوذ می کرد...می لرزیدم...کلاغها را نگاه میکردم که بالای بلند ترین شاخه های درخت مینشستند و با تمام قوایشان فریاد می زدند...دیگر چیزی از آن روز در خاطرم نیست...
اکثر قرارهای اینگونه مان در پارک لاله و در فصل پاییز بود...بعد مادرم برای همیشه از ایران رفت و کم کم به نبودنش عادت کردیم...در اصل هیچوقت به بودنش عادت نکرده بودیم که به نبودنش عادت کنیم...مادر برای من معجونی از پاییز و کلاغ و ابرهای بارانیست که مینشاندم روی نیمکت سرد پارک و شکلاتی به دستم می دهد و می رود...!
ولی من مطمئنم در یک عصر سرد پاییزی...در یک جای پر از درخت و پر از کلاغ...زیر یک آسمان ابری و گرفته...بر روی زمینی پر از برگهای سرخ و زرد...مادرم من را بغل کرده و بوسیده است...من مطمئنم که من را بوسیده است و من در آغوش امنش آسوده به خواب رفته ام...اگر چنین نبود پاییز اینهمه زیبایی اش را از کجا آورده بود؟اگر اینگونه نبود چرا من کلاغها را انقدر دوست دارم...حتی بیشتر از گربه ها...!
بالاخره این پاییز یک جایی باید من را به مادرم پیوند داده باشد که اینچنین آرامبخش و مسحور کننده است...
روزهای بدی را می گذرانم...خدا را شکر که پاییز است.

توسط در January 30, 2007 5:53 PM | | نظرات (197)
سفر به کیش...

چند روزیست که تلفن خانه به خاطر بدهی یکطرفه شده است...با اینکه در بانک پول دارم اما ترجیح میدهم تا یکی دو روز دیگر صبر کنم تا حقوق بگیرم و صورتحساب تلفن را پرداخت کنم...زندگی بدون اینترنت با اینکه در نگاه اول غیر ممکن به نظر می رسد اما شدنی ست...قطع شدن تلفن فرصتی به وحود آورد که به کارهایی که ماههاست میخواهم انجام دهم و پشت گوش می اندازم برسم...مهمترین آن سوا کردن و دور ریختن لباسهایی ست که نمیپوشم...یک چمدان بزرگ لباس را امروز صبح دور انداختم...شلوار های جین وصله دار و رنگ و رو رفته و تی شرتهای تنگ و گشاد و از ریخت افتاده و کلی لباسهای زیر رنگ و وارنگ و بیست سی جفت جوراب انگشت نما را که تا به حال برای روز مبادا نگه داشته بودم همه را در یک اقدام انقلابی دور انداختم...اعتقادی به دادن لباسهای مستعمل به نیازمندان ندارم و این کار را دون شان انسانی آنها می دانم که لباسهای مستعمل و دور ریختنی ام را به آنها ببخشم...!
سوای مساله ی یکطرفه بودن تلفن، مسافرت هفته قبل به کیش هم مزید بر علت شد تا نتوانم آنگونه که باید و شاید به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی در این ده دوازده روز اخیر بپردازم...بالاخره این طلسم کیش نرفتن من هم شکست و عاقبت "کیش را دیدم" ( جمله اخیر را هم میتوانید با سبک اخوان بخوانید آنجا که می گوید " شوش را دیدم" و هم میتوانید به سبک رهبر معظم انقلاب بخوانید آنجا که فرمودند "صحنه را دیدم" )
برنامه ریزی سفر و خرید بلیط و رزرو هتل را خاله کوچکه انجام داده بود و راستش من به خاطر امتحان میان ترم زبان و مشکلات مالی در لحظات آخر از رفتن منصرف شده بودم اما چون بعد از مراجعه به آژانس بهای بلیط غیر قابل استرداد اعلام شد راهی این سفر شدم...من قبل از این سفر کلا دو بار سوار هواپیما شده بودم و همیشه مسافرت با هواپیما برایم هیجان انگیز و ماجراجویانه بوده است...موقع رفتن اولین نفری که وارد هواپیما شد من بودم و صاف رفتم کنار اولین پنجره برای خودم جا گرفتم و بعد خانوم مهربانی آمد و برای من توضیح داد که در هواپیما بر خلاف اتوبوس هرکسی باید سر جای مخصوص خودش بنشیند و من را به صندلی خودم راهنمایی کرد که خوشبختانه آن هم کنار پنجره بود و من تمام طول پرواز دماغم را به شیشه هواپیما چسبانده بودم و مناظر پایین را تماشا می کردم... تا یادم نرفته یک انتقادی از وزارت راه و ترابری بکنم که اینهمه پول از مردم میگیرند اما هیچ فکری به حال این چاله چوله ها و دست اندازهای هوایی نمیکنند...در طول پرواز انقدر تکان تکان خوردیم که فکر کنم جلوبندی هواپیما درست و حسابی پایین آمد...! از مسایل فنی که بگذریم مهماندار پرواز دختر مهربان و خوشگلی بود و اعتراف میکنم در طول پرواز گلویم کمی پیشش گیر کرده بود...بین راه چند بار به بهانه های مختلف سر صحبت را با او باز کردم اما از ترس اینکه مبادا وسط راه یکدفعه پیاده ام کنند پیشنهاد نامربوطی ندادم و فقط به خاله و دختر خاله بزرگه ام یک سقلمه زدم که دوزاریشان بیفتد که من پسندیده ام و خلاصه هر گلی بزنند به سر خودشان زده اند...موقع پیاده شدن فهمیدم که خاله ام اصلا در باغ نبوده و متوجه منظور من نشده و دختر خاله ام هم اشتباها یکی دیگر را که دماغ بزرگی داشت به عنوان عروس آینده برای من زیر نظر گرفته بوده است...!
به نظر من مهمترین جاذبه توریستی کیش زن ها و دخترهای دل انگیزش است...این جزیره کلکسیونی ست از زنها و دخترهای فوق العاده سکسی و خوشگل با لنزهای آبی و سبز و مانتوهای چسبان و سینه های ورقلمبیده که دهان هر تازه واردی را آب می اندازند و همین مساله دوچرخه سواری را در کیش بسیار مشکل میکند...در روز اول اقامتمان در کیش من که علاقه ای به خرید و پاساژ گردی نداشتم دوچرخه ای را کرایه کردم و در امتداد نوار ساحلی به سیر آفاق و انفس مشغول شدم و سیر آفاق و انفس همان و کله پا شدن با دوچرخه همان...! شلوار نازنین و کاپشن گرانقیمتم همانجا پاره شد... بعد از پس دادن دوچرخه من هم به ناچار لنگ لنگان به جرگه ی پاساژ گردها پیوستم تا بلکه برای خود کاپشن و شلواری ابتیاع نمایم...!
قیمت پوشاک در کیش با اطمینان عرض میکنم که از تهران گرانتر است...لنگه ی کفشی را که پای من بود را بیست هزار تومان بالاتر از قیمتی که من از تهران خریده بودم گذاشته بود و وقتی موضوع را با فروشنده در میان گذاشتم فرمودند که چون کفشهای کاتر پیلار زیره اش تاریخ مصرف دارد!! احتمالا من تاریخ مصرف گذشته اش را خریده ام...!!
آدم در کیش به خاطر تنوع کالاها و فروشگاههایش دچار پدیده ای تحت عنوان "جنون خرید" می شود...من با اینکه قصد داشتم بیشتر از چهل پنجاه هزار تومان خرج نکنم اما در نهایت با قرض گرفتن از همراهان بیشتر از دویست هزار تومان پول بی زبان را در این جزیره نفله کردم...!در هر مغازه ای که وارد می شدم محال بود دست خالی بیرون بیایم...تنها در یکی از فروشگاههای مخصوص فروش لباس زیر با مارکهای معروف دچار "جنون زیر شلواری" شدم و از تمام مدلهای موجود که بعضا از قیمت یک شلوار جین هم گرانتر بود چندین عدد ابتیاع نمودم...!فقط غصه ام این است که وقتی قرار است اینهمه مارک معروف در زیر شلوار پنهان بماند چه نیازی به پرداخت اینهمه پول بود و ترسم این است که نکند خدایی نکرده وسوسه شوم و برای نمایش زیر شلواریهایم هم که شده پای نامحرم را به این خانه باز کنم و در منجلاب فساد هرچه بیشتر فرو بروم...!
یکی دیگر از مزایای کیش این است که آدم آنقدر تاکسی های مدل بالا میبیند و سوار میشود که کلا عقده اش نسبت به ماشینهای مدل بالا و گرانقیمت برطرف می شود...چوب توی سر سگ بزنی آنجا تویوتا کمری و لندکروز ریخته که التماست میکنند سوارشان شوی...!
شاید جالب ترین قسمت برنامه البته سوای قدم زنی در کنار سواحل مرجانی و دریای فوق العاده شفاف جزیره، دیدار از باغ پرندگان و نمایش دلفینها بود...با خرید یک بلیط ناقابل بیست و پنج هزار تومانی میتوانید از این دو مجموعه دیدن کنید...واقعا دیدنی ست...باغ پرندگان محوطه ای مشجر و وسیع است که در هر گوشه اش تعدادی از زیباترین پرندگانی که بتوانید تصور کنید در قفسهای مخصوص نگه داری میشوند...از انواع طوطی های رنگارنگ و پرنده های گرمسیری عجیب و غریب که شاید نمونه اش را فقط در بعضی فیلمهای راز بقا دیده باشید تا پنگوئن و شترمرغ را میتوانید آنجا پیدا کنید...تنوع گیاهی محوطه باغ هم به خودی خود دیدنی و شگفت انگیز است...درختهای گرمسیری و عجیب و غریب و دیدنی تر از همه "درخت انجیر معابد" با آن تنه ی شگفت انگیز و اسطوره ایش...!
در داخل باغ پرندگان در محوطه ای با جایگاه تماشاچیان استخر بزرگی با دیواره های شیشه ای برپا کرده بودند که مخصوص نمایش دلفینها بود...دلفینهای دوست داشتنی و فوق العاده باهوش...من که عاشقشان شدم و فکر میکنم هیچ کاری در دنیا به اندازه ی سر و کله زدن با دلفین ها لذت بخش نباشد...با هر اشاره ی دست مربی دلفینها نمایشی حیرت انگیز و زیبا از پرشهای هماهنگ و حیرت انگیز و یا ادا اطوارهای خنده دار اجرا می کردند...در یک قسمت برنامه یکی از دلفینها از آب خارج شد و چند دقیقه ای با یک قلم مو روی یک بوم را نقاشی کرد و در نهایت آن بوم به مزایده گذاشته شد و به بالاترین قیمت (فکر کنم دویست و هشتاد هزار تومن) به یکی از تماشاچیان فروخته شد...مبالغی که از فروش بوم های دولفین نقاش (نام دولفین سالوادور سالی بود) جمع می شد صرف ساختن مدرسه ای در بم میگردید.
غیر از دلفینها دو شیر دریایی هم به هنر نمایی و بازی با توپ پرداختند که آن هم به نوبه خود دیدنی بود...
در مسیر برگشت با سماجت و پر رویی جای دختر خاله ام را کنار پنجره هواپیما غصب کردم...این بار مهماندارها هیچ کدام چنگی به دل نمیزدند و وقتی من یکی از آنها را صدا کردم که بطری نوشابه نیمه خالی باقی مانده از مسافرین قبلی را تحویلش بدهم با اخم و تخم آن را از من گرفت که تاثیر بدی روی من گذاشت و تا خود تهران توی لک بودم...!

پ.ن: به خاطر کمبود نقدینگی تصمیم گرفتم برای کسی سوغاتی نخرم...خودتان را لوس نفرمائید!

پ.ن: تعدادی از صدفها و گوشماهی های خوشگلی که به همراه آورده بودم پا در آوردند و فرار کردند...! یکی از آنها را در حالی که موجود نفرت انگیزی داشت آن را میکشید پیدا کردم و به همراه کلیه سکنه اش از پنجره بیرون انداختم...خیلی مراقب صدفها باشید!

پ.ن: این نوشته را از کافی نت پاساژ بغل خانه مان پابلیش میکنم...به هر حال گزارش سفری که نوشتنش ساعتی 1000 تومان برای آدم آب بخورد بهتر از این نمیشود!

توسط در January 24, 2007 3:08 PM | | نظرات (83)
با آخرین نفسهایم...

یک چیزی بهتان معرفی کنم که اگر نخوانید از دستتان رفته است..." با آخرین نفسهایم" ...این کتاب شرح خاطرات "لوئیس بونوئل" است و با اینکه بعد از انقلاب (سال 71 اگر اشتباه نکنم) اجازه ی چاپ گرفته است اما هرگز دیگر تجدید چاپ نشد و اگر شانس بیاورید تنها به صورت افستی میتوانید از کتابفروشی هایی که کتابهای کمیاب و نایاب را میفروشند آن را تهیه کنید...دیشب بعد از خواندن چند فصل اول این کتاب همه فکر و ذکرم این بود که بنشینم و پستوی ذهن را زیر و رو کنم و تمام خاطرات دوران کودکی و نوجوانی خودم را قبل از اینکه به کلی از بین برود جمع و جور و باز یابی کنم...اولین خاطره هایی را که میتوانم به یاد بیاورم احتمالا مربوط به خانه پاسدارانمان می شود...یک گنجه پر از اسباب بازی...یک شمشیر واقعی که متعلق به پدرم بود...چکمه های مادرم و کلی داد و فریاد و کتک و کتک کاری...احتمالا اگر بیشتر به ذهنم فشار بیاورم خیلی چیزهای دیگر هم به یادم خواهد آمد...کاش آدم معروفی در حد لوئیس بونوئل بودم که میتوانستم خاطراتم را چاپ کنم...به هر حال خواندن خاطرات و زندگی خصوصی یک آدم معروف همیشه برای همه جالب است...اما چه کسی اهمیت می دهد که شراگیم زند نامی کودکی و نوجوانی اش چگونه گذشته است و زندگی و روابط خصوصی اش چگونه بوده است؟ کسی چه میداند...شاید بر خلاف همه که بعد از مشهور شدن زندگینامه مینویسند من اولین کسی بشوم که بعد از نوشتن زندگینامه اش معروف می شود...! به هر حال دیشب داشتم فکر میکردم کتابی را که خواهم نوشت سه فصل خواهد داشت...کودکی،نوجوانی و جوانی...خاطرات کودکی بیشتر خاطراتی مبهم و نوستالژیک است...البته هنوز بعضی صحنه ها و اتفاقها را به وضوح به یاد می آورم...مثل چکمه های بلند و براق مادرم که به زور پایش می کردم...مثل ماجرای بابادک درست کردنهایمان را با حصیر و کاغذ الگو...مثل بریدن انگشت دست راستم با چاقو و دویدن های بی پایان پدرم با زیر پیراهنی و پیژامه و بدون کفش در خیابان قصر دشت در حالی که بغلم کرده بود و محکم انگشت خون آلودم را در مشت گرفته بود...مثل ماجرای "دای دون" نوشتن هایم را بر در و دیوار خانه ی دایی پدرم وقتی که اردنگی نثارم می کرد...که بعدها وقتی که دیگر تمام راه پله ها و پشت درها را پر کرده بودم از " دای دون" خواهرم به من یاد داد که درستش اینگونه است " دایی دیوانه است ".
دوران نوجوانی تصاویرش واضح تر است...دوران فقر و فلاکتی که جزئی از زندگیمان شده بود...حرفهایی را که در اعترافات نوشته بودم را تنها کسی که باور کرد شاید خواهرم بود که وقتی من را دید گفت تو چطور هنوز همه ی آن روزها و اتفاقات را یادت است؟نقش اول این قسمت احتمالا صاحبخانه های خشمگینمان می شدند...که البته خیلیهایشان محق بودند و به خاطر رفتارهای پدرم که از تخلیه خانه در موعد مقرر همیشه سر باز می زد به خشونت روی می آوردند! ولی آن موقع ما چیزی نمیدانستیم و آدمها برای مان دو دسته بودند...آدمهای خوب و آدمهای بد...آدمهای خوب کسانی بودند که ما و پدرمان را اذیت نمیکردند(که تعداد این عده از انگشتان یک دست تجاوز نمیکرد!) و آدمهای بد که دامنه شان نود و نه درصد همسایه ها و صاحبخانه ها و کاسب ها و فک و فامیل بود...این گروه به طور دائمی و تخصصی همواره مشغول اذیت کردن و توطئه چینی علیه ما بودند!
دوران سوم هم که هنوز در آن هستم احتمالا قسمت بلند بالایی می شد از شرح اولین بوسه ها و نوازش ها و تجربه های جنسی (که احتمالا مجبور میشدم این فصل را بر خلاف میلم تا حدودی سانسور کنم تا کتاب بتواند مجوز چاپ بگیرد)...و نیز خاطرات خدمت سربازی و چگونگی و چرایی جدا شدن از پدرم و همچنین شرح و تبیین مراحل شکل گیری و تغییر و تحول اندیشه هایم...
و الان که دارم فکر میکنم میبینم یک فصل را هم می توانستم به عنوان ضمیمه کتاب اختصاص بدهم به مطالب وبلاگی ام...چه ایرادی دارد اگر چند مطلب وبلاگی را به همراه نظراتش ضمیمه کتاب کنم؟ اینطور اسم خیلی از شماها هم بدون آنکه یک قران بدهید توی کتابم می آمد و یک شبه معروف می شدید...!:)
باور کنید کتاب خوبی از آب در می آمد...خیلی مسائل و افکار و دلمشغولیها و درد هایم را میتوانستم لا به لای خاطرات خاک گرفته ام بیان کنم...قطع و اندازه کتاب احتمالا چیزی در اندازه های " ابله" داستایوفسکی می شد...یعنی آنقدر مطلب خواندنی در زندگی من وجود دارد که بدون لفت و لیس و کش دادن بی مورد کتابی با آن حجم را بتواند پر کند.
اینگونه خیالبافیها باور کنید حتی اگر هیچگاه به حقیقت نپیوندد باز هم لذت بخش است...به آدم شوق و نیرو و انرژی می دهد...زندگی را از یکنواختی بیرون می آورد...درست مثل خیال همآغوشی...درست مثل عاشق بودن که تمام لذتش به بیم و امید نرسیدن و یا رسیدن به معشوق است...کتابی که بتواند چنین آرزویی را در آدم زنده کند و اینگونه شوق را در خواننده اش برانگیزاند حتما کتاب ارزشمندیست...پیدایش کنید و بخوانید.

پانویس مرتبط : کتاب فوق الذکر را به هیچ احد الناسی قرض نمیدهم! (حتی شما دوست عزیز)

پانویس غیر مرتبط : همیشه فکر میکنم اگر یکوقت کسی میکروفونی در خانه من کار گذاشته باشد در خل وضع بودن من هیچ شکی نمیکند...آنقدر که در تنهایی با خودم حرف میزنم گاهی فکم درد می گیرد...البته این حرف زدن اینطور نیست که خیلی کلاسیک بنشینم و با خودم در مورد مساله ای صحبت کنم...این حرف زدن مجموعه ای است از بحثهای کلاسیک...درد و دلهای دوستانه...فوحش و فوحش کاری (البته در حدی نیست که کار به خود زنی بکشد!)...آوازهای عامیانه که هر چند وقت یکبار به یک چیزی گیر میدهم و این روزها "تو گل منی تو گل منی من دیگه باهار نمیخوام" ورد زبانم است...موسیقی متن بدون کلام مثل "دیدی ری دیدی دیدی دیدی دی دیری دی"...مجموعه ای از اصوات نامشخص مثل "اوه...چخچخ...یوهو...ها ها ها هو...پیتیکو پیتیکو پیتیکو..."و صداهایی که با حروف الفبایی فارسی نمیتوان آنها را بیان کرد و در آخر تقلید صدای وحوش که مشابهش را فقط در جنگلهای انبوه آمازون میتوان شنید...!
با همه این وجود تقریبا مطمئن هستم که هنوز با مرز جنون فاصله زیادی دارم.

توضیح برای پانویس غیر مرتبط :مدتها بود میخواستم این مساله را با شما در میان بگذارم...اما ارزش این که یک پست را به آن اختصاص بدهم نداشت...گفتم بهترین کار این است که به صورت پانویس همراه این نوشته به خوردتان بدهم...!

توسط در January 13, 2007 8:42 AM | | نظرات (133)
آوار زمان

یادتونه بهتون گفته بودم بابای من بعضی وقتا که با صابخونه ش درگیر میشد و کار به حکم تخلیه میکشید اثاث و مثاث و پول پیش و همه چیز رو ول می کرد به امان خدا و می رفت یه جای دیگه؟این روزها که یه پام کرج و شهریار و اون ورا بود و یه پام تهران زد به سرم که برم پیش صابخونه سابقمون و ببینم میشه با زبون راضیش کرد که اون یک میلیون پول پیشی رو که بابام ول کرده بود به امان خدا همراه با اسباب اثاث ها ازش بگیرم یا نه...
حدود هشت سال پیش تو اوج درگیری با صابخونه یه روز بابام میاد خونه و میبینه قفل و کلید خونه رو عوض کردن و خونه هم از طرف دادگاه پلمپ شده...بابام که میبینه اینجوریه هرچی بوده و نبوده ول میکنه به امان خدا و به جای اینکه پیگیر گرفتن پول پیش و اثاثش از طریق قانونی بشه دست ما رو میگیره و میبره به یه جای دیگه...فقط شانس آورده بوده که تمام مدارک خودش و ما همراهش بوده...خلاصه ما میریم یه جای دیگه و یه زندگی دیگه رو از صفر شروع میکنیم...کاری که بارها و بارها توی مدت زندگی با پدرم انجام دادیم...هروقت هم که از پدرم سراغ وسایلمون رو میگرفتیم و میپرسیدیم پس کی میریم اونها رو پس بگیریم حواله میداد به عوض شدن حکومت و بعضی وقتها هم ظهور امام زمان!
سرتون رو درد نیارم...چند روز پیش رفتم سراغ اون خونه...صاحبخونه ی سابقمون اول منو نشناخت...وقتی خودم رو معرفی کردم کلی تحویل گرفت و نشست به درد دل کردن و گله گذاری که پدر تو روزگار ما رو سیاه کرد و یکسال دویدم تا تونستم حکم تخلیه ش رو بگیرم و نمیدونم چرا اینجوری کرد و خلاصه کم مونده بود بزنه زیر گریه... بعد از یه کم صحبتهای اینچنینی سراغ اثاث ها رو گرفتم...گفت همه ش هنوز همینجاست...چند بار خواستم از طرف پدرت ببخشم به ایتام ولی دلم راضی نشد...گفت به بابات بگو بیاد امضا بده تا همه اثاثش رو در حضور مامور کلانتری تحویلش بدم...گفتم بابام هیچوقت سراغ این اثاثیه نخواهد اومد و براش از زندگیمون و ماجراهای مشابه گفتم که همیشه همینجور بوده و پدرم به خاطر افکار بیمارگونه ش گرفتن این اثاثها رو موکول کرده به ظهور امام زمان و خلاصه خیالش رو راحت کردم که تنها راه خلاص شدن از شر این اثاث ها اینه که اونها رو به صورت توافقی ریسک کنه و تحویل من که پسرشم بده...کار آسونی نبود اما بعد از کلی دل دل کردن راضی شد...کل اثاثیه رو چیده بود توی راه پله ی پشت بام...اثاثیه ای که هر قطعه ش برای من یک دنیا خاطره بود حالا پوسیده و زهورا در رفته و کج و مج روی هم تلمبار شده بود...باورتان نمیشود وقتی در یخچال را باز کردم داخلش پر از کپک خاکستری رنگ بود...مامورین اجرای حکم تخلیه حتی به خود زحمت نداده بودند که میوه های داخل یخچال را خارج کنند...قابلمه ها را هم همینطور نشسته کرده بودند توی گونی...افتضاح بود... یک میز ناهارخوری بزرگ داشتیم که چوب گردو بود و اون رو به خاطر بزرگ بودنش روی پشت بام گذاشته بودند...باد و باران تقریبا چیزی ازش باقی نگذاشته بود...یک وانت گرفتم و هرچه را که فکر میکردم ارزش بردن دارد بار وانت کردم...یک اجاق گاز بدون فر زنگ زده...یک یخچال که کف آن کاملا زنگ زده و ریخته بود...یک فرش که تازه خریده بودیم و زیرش آب رفته بود و تقریبا پوسیده بود...ماشین لباسشویی دو قلوی توشیبا...یک بخاری گازی که از همه سالم تر مانده بود...کتابها و جزوات درسی و غیر درسی که شش هفت کارتن بود و فکر کنم ارزشمند ترین چیزی بود که با خودم اوردم...کتابهایی که من را متصل می کرد با خاطرات دوران نوجوانی ام...در کنار اینها کلی سیخ و سه پایه و کاسه بشقاب و تقریبا دو برابر چیزی را که بردم همانجا جلوی در تحویل نان خشکی ای دادم که از خوشحالی دیدن اینهمه اهن زنگ زده و پلاستیک درب و داغان در پوستش نمی گنجید...برای تمام آنها 14 هزار تومان به من داد...!
آن یک میلیون تومان پول پیش را صاحبحانه دیگر نداد...گفت هشت سال است دارم انبار داری میکنم...اگر ماهی ده هزار تومان هم کرایه بابت نگهداری اثاث پدرت ازش بگیرم کلی هم بدهکار من می شود...در ضمن به دروغ می گفت که پدرت چند ماه اخر دیگر کرایه اش را نداده بود و بدهکار بود...این را مطمئنم که دروغ می گفت ولی حرفی نزدم...یک نصفه روز با این اثاثیه درب و داغان دنبال سمساری می گشتم...دست آخر کل اثاث را منهای کتابها فروختم 58 هزار تومان...!که بیست هزار تومانش را بابت پول وانت دادم و پنجهزار تومانش را هم قبلا داده بودم به رفتگر محل که لحاف تشکها و لباسهای پوسیده و تخته پاره هایی را که نان خشکی هم نمی برد و روی زمین مانده بود با خود ببرد...!

تجربه ی تکان دهنده ای بود...زمان غارتگر وحشتناکی ست... تمام دلخوشیهای نوجوانی ام را از زیر آوار زمان بیرون کشیدم...پوسیده و دفرمه شده و ویران...کفش چرمی را که آن زمان کلی پولش را داده بودم و با پوشیدنش به همکلاسیهایم فخر میفروختم چنان در هم پیچیده و مچاله کرده بود که تشخیص اینکه زمانی کفش بوده است ممکن نبود...این آوار هر لحظه بر سر ما در حال فرو ریختن است...همه چیز به سمت فساد و نابودی یکنواخت و لاینقطع پیش می رود...نمیتوانم احساسم را وصف کنم...خسته ام...میدانم که یک روز من هم شامل مرور زمان خواهم شد...آنقدر تدریجی و آرام که شاید هیچگاه متوجه ان نشوم...واقعا چقدر فاصله است بین این شراگیمی که وقتی از سر کار می آید پله ها را دو تا یکی میکند و مینشیند پشت کامپیوتر و وبلاگ مینویسد و وبلاگ میخواند و به کوه می رود و دوچرخه سواری میکند و آغوشش همیشه گرم و تپنده است و شراگیمی که احتمالا یک روز نیازمند این است که برای قضای حاجتش زیرش لگن بگذارند؟
میخواهم بدانم...چقدر فاصله است؟

پ.ن :
دو سه هفته ست که مثل سگ سوزن خورده دارم می دوم و هنوزم هیچی به هیچی...تو هر بنگاهی که می رم و می گم مجردم انگار که گفته باشم طاعون دارم...یعنی لااقل از هر ده تا بنگاه هشت تاش می گن خونه برای آدم مجرد نداریم...نمیدونم سمت سر آسیاب و قلعه حسن خان اینجوریه یا جدیدا مد شده که خونه به مجردا ندن...یه جا رفتم یارو برگشته می گه یه خونه دارم راست کار خودته...پشت مغازه ست و حسابی دنجه...یه جوری میگه دنجه انگار من میخوام شیره کش خونه باز کنم...رفتم خونه رو دیدم...باورتون میشه یه پنجره هم نداشت...؟ یعنی در رو که میبستی انگار شب شده باشه...بهش میگم اینجا انباریه یا خونه ست...؟ میگه برای یه نفر مجرد خوبه دیگه...تازه کسی هم کاری به کارت نداره...! جان من مسخره نیست؟
تازه صابخونه م هم از اون ور سر بزنگاه غیبش زده...گفتم برم باش صحبت کنم بگم یه چند میلیونی بهش بدم بذاره روی پول پیش خونه و از اجاره م کم کنه...اگه یه دو میلیون این مادر ما خوابنما بشه و بفرسته برام میذارم روی سه میلیون خودم و پولم میشه پنج میلیون و پنج میلیون رو که بدم دست صابخونه فقط ماهی پنجاه تا باید کرایه بدم... خب خوبه دیگه...تازه پولم هم دست نخورده باقی میمونه...فکرش رو که میکنم و میبینم الان مادرم توی خونه خوشگل دوبلکسش توی سن دیه گو نشسته و پد فایندر شصت هزار دلاریش هم جلوی در پارکه و اون وقت من رو توی قلعه حسن خان هم راه نمیدن کونمو بد جور میسوزه...الان مادرم میدونین در چه حالیه...؟ سیگارش رو گرفته دستش...یه پاشو هم انداخته روی پاش...داره همینجور که با یه لبخند مکش مرگ ما پک میزنه به سیگار اولترا لایتش ، اینا رو میخونه و در ضمن متن سخنرانی ای رو هم که قراره در اولین فرصت در این مورد با من بکنه آماده میکنه...مطلع سخنرانیش هم احتمالا این شعره که "در زندگی بال و پر خویش گشودن آموز...که پریدن نتوان با پر و بال دگران..."

پ.ن:
اصلا وایسا ببینم...به شماها چه ربطی داره مسائل خصوصی زندگی من...؟ نبینم کسی بیاد توی کامنتها موش بدونه ها...من و مادرم گوشت هم رو هم بخوریم استخون هم رو دور نمیریزیم...بیام ببینم کسی گفته تو مامانت اله یا خودت بلی میزنم پاشو قلم می کنم...!

پ.ن:
ببخشیدا...من یه کم اعصاب ندارم...واقعا اعصاب ندارم...اگه بدونین تو این یکی دو هفته چه به من گذشته به دل نمی گیرین...آخه فقط درگیری خونه که نیست...به قول "جبلی" توی اون فیلم زیر درخت هلو " ...آقا ما یه مشکلی داریم..."
نمیتونم بگم که...سکرته...خانوادگیه...فقط بهتون بگم مشکل خونه در مقابل اون یکی مشکله هیچه...!اگه بهتون بگم شاخ در میارین و کلی هم دلتون برای من میسوزه...اصلا این بخت من از همون اول سیاه بوده انگار ...بگذریم...

پ.ن: یه چیز جالب...توی یکی از بنگاههای سر آسیاب ملارد یه ماجرایی شنیدم که گفتم برای شما هم بگم تا بفهمین ناموس پرستی یعنی چی...! یارو بنگاهیه داشت برای رفیقش تعریف میکرد که یکی از آشناهاش (که صد در صد ترک بوده) رو به جرم قتل گرفته بودن و هر کاری میکردن طرف اعتراف نمی کرده و قتل رو به گردن نمی گرفته...ظاهرا ناخونهاشو رو کشیدن اعتراف نکرده...انگشتش رو بریدن بازم اعتراف نکرده...حتی پیک نیکی زیر بیضتینش روشن کردن بازم چیزی نگفته...دست اخر مامور پرونده میاد بهش میگه فلانی ما که میدونیم کار توئه...تو رو به ناموست تو نکشتی؟ و طرف یه دفعه مقاومتش در هم میشکنه و میگه چرا...من کشتم...!و به همین راحتی طرف اعتراف میکنه و قاضی هم حکم اعدامش رو صادر میکنه...البته صاب بنگاهیه اینو هم اضافه کرد که قاضی وقتی حکم رو صادر کرده خیلی تحت تاثیر ناموس پرستیه این رفیقمون قرار گرفته (احتمالا اونم ترک بوده) و به حاضرین توی دادگاه گفته که اگه دست من بود و قانون دست و بالم رو نبسته بود به جای اعدام حکم میدادم که مجسمه همچین آدمی رو از طلا بسازن!

توسط در January 8, 2007 3:29 PM | | نظرات (82)
پایان دیکتاتوری...

در مورد اعدام صدام این روزها آنقدر نوشته اند و انقدر خوانده اید که لابد دیگر حالتان به هم میخورد اگر بگویم این نوشته نیز قرار است مرتبط با آن موضوع باشد...اما من نمیخواهم "ایپولیتیچ" وار** بدیهیاتی را بگویم که همه می دانید...اینکه صدام بد بود و جنایت کرد و عاقبت همه ی دیکتاتور ها همین است موضوع این نوشته نیست...حتی نمیخواهم به عنوان یک مخالف مجازات اعدام اجرای حکم اعدام صدام را محکوم کنم و به آن بپردازم...همه میدانیم که در جریان جنگ ایران و عراق صدها هزار نفر کشته و میلیونها نفر بی خانمان شدند...همه ما به اندازه کافی در مورد جنایتهای صدام چه علیه مردم ایران و چه بر علیه کردها و شیعیان جنوب عراق شنیده ایم...این روزها همه جا صحبت از "جنایتهای صدام" است...!
نکته همینجاست...همیشه انگشت اتهام به سوی "صدام" گرفته می شود...چگونه "یک نفر" میتواند زندگی میلیونها نفر را از بین ببرد و جنایتکار قرن لقب بگیرد...؟جواب این است...شدنی نیست...فقط خودمان را گول می زنیم...رسم است یک نفر را نشان کنیم و گناهها را به گردن او بیاندازیم و اگر پا داد اعدامش کنیم و تمام جنایتهای انجام شده را به همراه او دفن کنیم...
جنایتهای بزرگ را جنایتکارهای بزرگ مرتکب نمیشوند...جنایتهای بزرگ کار انبوه جنایتکارهای کوچک است...کار سیاهی لشکرهاست...کار توده های فرمانبردار انسانی ست... جنایتکار های واقعی همین نزدیکی هستند...درست در همسایگی من و شما...به دنبال جنایتکار کاخهای صدام را زیر و رو کردن حماقت است...جنگ عراق و ایران را نه صدام پیش برد و نه خمینی...مردم پیش بردند...مردم عراق و مردم ایران...ماشه ها را ما می کشیدیم...به زنها و دخترها ما تجاوز میکردیم...نسل کشی ها را ما راه می انداختیم...بمبهای شیمیایی را ما بر سر زن و بچه یکدیگر میریختیم...گورهای دسته جمعی را ما می کندیم...
صدام و هیتلر و چنگیز و موسولینی که بودند اگر ما نبودیم...!؟
ولی رسم است که در پایان هر جنگ و با سقوط هر دیکتاتور و با ورق خوردن هر برگ از تاریخ یک نفر را به عنوان مسبب جنایتهای انجام شده قربانی کنند تا لکه ی ننگ باقی مانده بر دامان بشریت با مرگ او به یکباره پاک شود...تمام زشتی هایمان را و تمام پلیدی هایمان را و تمام توحشمان را و تمام دنائتمان را به گوشه ی لباس او سنجاق میکنیم و با او در خاک دفن میکنیم...!
نمیشود...یکبار برای همیشه باید این نمایش مضحک را خاتمه داد...خود فریبی کافیست...! این درخت خون باید از ریشه هرس شود و نه از سر شاخه هایش...!باید جنایتکارهای واقعی را معرفی کرد...ما بدون آنکه بدانیم جنایتکاریم و "ندانستن" تنها علت جنایات ماست و تنها مقصر ندانستن نیز خود ما هستیم...همان "کاهلی و کمبود دلیری در به کار گیری فهم خویش" که در مقاله ی کانت آمده است...!
همه ی ما توانایی فکر کردن را داریم...اما همه ی ما شجاعت و جسارت و یا اراده ی لازم برای فکر کردن را نداریم...ترجیح میدهیم کسی باشد که از آن بالا به ما بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط...ترجیح میدهیم کسی راه و چاهمان را نشانمان بدهد...نتیجه این می شود که همیشه توده های مردم سواری دهنده های خوبی برای طالبان قدرت بوده اند...همیشه افسارشان در دست پیشوایان دینی و یا سیاسی شان بوده است...همیشه ابزاری بوده اند در دست صاحبان قدرت برای تحکیم پایه های قدرت و یا احیانا گسترش آن...از همان قدیم حلال و حرامشان را برایشان تعریف کردند...آداب اجرای شعائر مذهبیشان را به آنها یاد دادند...دوست و دشمنشان را به آنها شناساندند و حتی عادات و سلایقشان را به میل خود تغییر دادند...ملی گرایی و اعتقادات مذهبی را در آنها تقویت کردند تا در هنگام لزوم بتوانند آنها را یکپارچه و متحد کنند...به ما قبولانند که میهن چیز مقدسی ست...حتی مقدس تر از جان انسانها...به ما قبولاندند که هدف وسیله را توجیه میکند...به ما قبولاندند که در راه دین و یا وطن میشود آدم کشت و قهرمان بود...می شود جنایت کرد و مدال افتخار گرفت...حتی به ما قبولاندند که در راه خدا میشود روی مین رفت و تکه تکه شد و در عین حال سعادتمند گردید...!
و ما قبول کردیم ... با وجدانی آسوده جنایت کردیم... می گویم ما...شما به خودتان نگیرید...انقدر دایره ی جنایتکارهای کوچک بزرگ است که نمیتوانم گروه و یا طیف خاصی را مخاطب قرار دهم...!
قبول دارم...سالها پیش عراق شروع کننده جنگ بود و تا مدتها ما فقط دفاع می کردیم...در سالهای اول هرچه بود به ضرورت بود و بر ما حرجی نیست که اگر نمی کشتیم کشته می شدیم...اما واقعا چه فرق میکند؟ اگر ما هم به اندازه ی عراق انگیزه و امکان شروع جنگ را داشتیم آیا آغاز کننده جنگ نمی شدیم...؟ مگر بعدها که ضرورت دفاع از بین رفت شعارمان " برای فتح کربلا پیش به سوی جبهه ها " نشده بود...؟بحث ایران و عراق و پیدا کردن مقصر نیست...بحث بر سر این است که در این کشت و کشتارها جنایتکارهای واقعی که شایسته ی محاکمه اند چه کسانی هستند؟
در یک پرونده ی جنایی قاتل را قصاص میکنند و نه کسی که قاتل را تشویق به قتل کرده است...اما اینجا قضیه درست برعکس است...مشوق و آمر را اعدام میکنند و کسانی که واقعا دستشان به خون آلوده است تبرئه می شوند...
اعدام صدام پایان دیکتاتوری در تاریخ نبوده و نیست...اعدام صدام تنها اسم صدام را برای همیشه به تاریخ در کنار اسم سایر دیکتاتورها منگنه کرد...پایان دیکتاتوری آگاه شدن توده های مردم است...پایان دیکتاتوری روزیست که هیچکس گردن به رسنی که دیگری برای او بافته است ندهد...پایان دیکتاتوری شروع عصر عقلانیت است...پایان دیکتاتوری روز تخته شدن دکان مرشد ها و ملاها و پیشواهاست...پایان دیکتاتوری روزیست که گله های کور انسانی اراده و شهامت اندیشیدن را پیدا کنند.

** چخوف داستان کوتاهی دارد با عنوان "دبیر ادبیات" ...یکی از شخصیتهای فرعی این داستان مردی ست به نام " ایپولیت ایپولیتیچ" که ویژگی اش این است که جز بدیهیات چیزی نمی گوید :
"ایپولیت ایپولیتیچ یا ساکت بود و حرفی نمی زد یا وقتی صحبت می کرد چیزهایی به زبان می آورد که همه می دانستند.حالا وقت حرف زدن بود، گفت : « آره...هوای خوبیه...تو ماه مه هستیم...دیگه کم کم تابستون می رسه و تابستون هم که با فصل زمستون فرق میکنه...زمستون ها آدم باید بخاری روشن کنه اما تابستونها خودش گرم هست و نیازی به بخاری و دنگ و فنگ نیست...آدم شب پنجره ها رو باز می ذاره و باز هوا گرمه...اونوقت زمستون که میشه با اینکه پنجره ها رو میبندی و کرکره ها رو هم میکشی باز هوا سرده.» "در هر کجای داستان که سر و کله ی ایپولیت ایپولیتیچ ظاهر میشود شاهد یک دیالوگ اینچنینی از او هستیم...حتی دم مرگ هم هذیان گفتنش از همین قاعده پیروی میکند: " ولگا به دریای خزر می ریزه...اسبها کاه و جو میخورن..."

توسط در January 5, 2007 9:45 PM | | نظرات (72)