اگر هر فصل دیگری به جز پاییز بود تحمل این روزها را برایم سخت و غیر ممکن می کرد...پاییز فصل کودکی های من است... یک چیزی در گذشته های دور من هست که ارتباط تنگاتنگی با پاییز دارد...یک خاطره ی خوب که در ناخودآگاه ذهنم جا خوش کرده است و بوی پاییز و صدای کلاغ که بلند می شود من را می برد و پرتاب میکند به آن روز خوب پاییزی ام...به نقطه ی RESTORE زندگی ام...شاید در یک عصر سرد پاییزی در یکی از خیابانهای خلوت تهران ساعتها به دنبال مادرم روی برگهای خشک و زرد راه رفته باشم...شاید با من حرف زده باشد و چانه ی کوچکم را در دست گرفته باشد و موهایم را شانه زده باشد...شاید مرا بوسیده باشد...
یکی از آن روزها را خوب به خاطر دارم...من شش سالم بود و خواهرم هفت سال...پاییز بود...به حکم دادگاه که حضانت ما را به پدرم سپرده بود مادرم فقط هفته ای یکساعت میتوانست بیاید ما را ببیند...محل قرارمان پارک لاله بود...هنوز هم هر وقت در فصل پاییز از کنار پارک لاله رد می شوم قلبم می لرزد...آن روز مادرم برای هرکدام از ما کلی خوردنی و چیزهای دیگر آورده بود...روی یکی از نیمکتهای پارک نشستیم و مادرم بیشتر حرف می زد...مخاطبش خواهرم بود که یک سالی از من بزرگ تر بود...بعد از مدتی بلند شدند و با خواهرم رفتند آن سو تر نشستند...قشنگ یادم است که مادرم گفت همینجا بنشین و شکلاتهایت را بخور من و ماهک کمی حرفهای مادر دختریمان را بزنیم و بیاییم...من نشستم و شکلاتم را خوردم...اما قشنگ یادم است که غمگین شدم...نمیدانستم معنی حرفهای مادر دختری چیست...هوا سرد بود و با اینکه پدرم خوب ما را پوشانده بود اما باز سرما از لای یخه ی پیراهنم نفوذ می کرد...می لرزیدم...کلاغها را نگاه میکردم که بالای بلند ترین شاخه های درخت مینشستند و با تمام قوایشان فریاد می زدند...دیگر چیزی از آن روز در خاطرم نیست...
اکثر قرارهای اینگونه مان در پارک لاله و در فصل پاییز بود...بعد مادرم برای همیشه از ایران رفت و کم کم به نبودنش عادت کردیم...در اصل هیچوقت به بودنش عادت نکرده بودیم که به نبودنش عادت کنیم...مادر برای من معجونی از پاییز و کلاغ و ابرهای بارانیست که مینشاندم روی نیمکت سرد پارک و شکلاتی به دستم می دهد و می رود...!
ولی من مطمئنم در یک عصر سرد پاییزی...در یک جای پر از درخت و پر از کلاغ...زیر یک آسمان ابری و گرفته...بر روی زمینی پر از برگهای سرخ و زرد...مادرم من را بغل کرده و بوسیده است...من مطمئنم که من را بوسیده است و من در آغوش امنش آسوده به خواب رفته ام...اگر چنین نبود پاییز اینهمه زیبایی اش را از کجا آورده بود؟اگر اینگونه نبود چرا من کلاغها را انقدر دوست دارم...حتی بیشتر از گربه ها...!
بالاخره این پاییز یک جایی باید من را به مادرم پیوند داده باشد که اینچنین آرامبخش و مسحور کننده است...
روزهای بدی را می گذرانم...خدا را شکر که پاییز است.
نمیدونم چرا اینقدر من از این پستت خوشم میاد. چندین بار که خوندمش. این نوشته خیلی برام آشناست. با ین میشه تو را شناخت
December 26, 2007 10:49 AM
کشاورزی و دام داری
با توجه به ميزان نزولات جوی و جاری شدن رودخانه های پرآب، كشاورزی يكی از مهم ترين اركان اقتصادی به ويژه در شرق استان چهارمحال و بختياری محسوب می شود. از ميان محصولات سالانه اين استان غلات از اهميت قابل توجهی برخوردار است، به طوری كه بيش ترين درصد از كل سطح زير كشت محصولات سالانه به غلات اختصاص داده شده است. بعد از غلات، نباتات علوفهای درصد بيش ترين ميزان سطح زير كشت محصولات سالانه را به خود اختصاص داده اند.
جامعه عشايری تحت تأثير شديد اقتصاد دام داری بوده از كوچ به عنوان تحرك اجتماعی و اقتصادی استفاده می كند. در سال های اخير تعداد كوچ كننده گان عشاير آرام آرام كاهش میيابد. قشلاق ايل بختياری در شمال شرقی استان خوزستان و در منطقه كوهستانی شهرستان های دزفول، شوشتر، مسجد سليمان، هفتگل، بهبهان و ايذه قراردارد. محدوده قشلاق ايل بختياری از طرف غرب به رودخانه دز، از طرف شرق به حد فاصل بين شهرستان های بهبهان و ايذه و از طرف جنوب به منطقه كوهستانی و دشت خوزستان محدود می شود.
منطقه ييلاقی عشاير بختياری محدوده های شهرستان های فارسان، بروجن و قسمت هايی از شهرستان لردگان، شهرستان فريدن در استان اصفهان و قسمت هايی از شهرستان اليگودرز در استان لرستان را دربرمی گيرد. هم چنين علاوه بر رمه های كوچنده، پرورش انواع دام، رايج ترين فعاليت عشاير و مردم روستاهای استان چهار محال و بختياری است.
December 12, 2006 8:55 PM
خدا را شكر كه پاييز است...پاييز كه مي رسد هزارتوي احساس آرام تر مي گيرد...و سرما گاه چون آبيست كه آتش اندوه و دلتنگي را چند لحظه اي فرو مي نشاند...همان غم را كه تازه است و ريشه هاي روح را مي سوزاند...
December 11, 2006 3:15 PM
دیگر چه اهمیتی دارد که کی مقصر است و چه و چه . از این نوشته همین جنگ و جدل ها را فهمیدید؟ چرا مدام از هم دیگر ایراد میگیرید ؟ اگر می توانید فکری کنید . روزی هزار کانون خانواده می پاشد از هم . روزی هزار کودک تنها می شود . همه شان هم می دانند که جز جدایی راهی نیست و چه و چه .
پس چرا وقتی بزرگ می شوند با اینکه می دانند چاره ای جز این نبوده است باز هم غصه می خورند .این درد ها چگونه توجیه می کنید؟ بس است نقد و نکوهش و توهین . بگذارید در همین تنهاییمان بمانیم.همه ی شمایی که همدردی می کنید یا خیلی قشنگ بود دلم گرفت نه فلانی مقصره و بهمانی چنان است و چه و چه کجایید وقتی که همین کودک که حالا بزرگ شده در لحظاتی باز هم کودک می شود و آغوش مادرش را می خواهد احساس تنهایی می کند همه غم ها آوار می شود بر دلش ( با وجود اینکه کار خوب دارد خانه دارد با فلان مدرک تحصیلی و چه و چه) .بس است بس است . رهایمان کنید . بگذارید تا ابد کلاغ ها قار قار کنند و برگ های زرد و سرخ آوار شوند بر تنهایی ها مان .
November 24, 2006 7:29 PM
شری جونم....نمیخوام برات دل بسوزونم.....اون روزها رو من هم به یاد میارم......نمیخوام توضیحی بدم.....ولی یه چیزی رو بدونی بد نیست.....منم مثل تو هنوز به تمام کسانی که پدر و مادرشون کنارشون هستند......به تمام محبتهاشون حسودیم میشه......میخوام بگم هر کسی به نوعی یکروز این کمبودها رو احساس میکنه. برای من خیلی زود اتفاق افتاد.......خیلی بده این احساسها....من که اصلا دوستشون ندارم.......خودم میام نازت میکنم مهربون.......دوست ندارم غصه بخوری ها.....بوس بوس بوس
November 17, 2006 4:22 PM
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ که من چقدر همدردم با فیروزه ولی من فقط 27 سالمه
November 17, 2006 10:48 AM
شماره ۱۸۸.... اولا که من ۲۰ سال نيست که اينجام .... درثانی هنوز گير ادمای ديوونه نيافتادی که ببينی چقدر ناشدنيه..... اينم از اون قضاوتهای از سر نادانی شماست ........ رابعا هنوز هم من ميگم ميتوان و بايد ... من در ان مقطغ زمانی خاص درست ترين بايد ها رو انجام دادم.و توانستم..... خامسا کنکاش در زندگی ديگران و سين جين کردن ادما ممنوع.....
November 16, 2006 3:42 AM
salam
kheyli tasvir sazziye ghahsangi bud
ziba va tasir gozar
mersi
hamishe shad bashi va sarboland
November 15, 2006 3:52 PM
خانم فيروزه ميدونم بعد سالها جواب پس دادن سخته اما فکر ميکنم در کامنتی که گفتين ؛این بما میگه که در هر شرایطی همیشه میتوان و باید.......... ؛ خودتون جواب خودتونو دادين. من شما رو محاکمه نميکنم اما من اگر جای شما بودم ۲ سال بعد از رفتنم دختر ۹ ساله ام رو که حق انتخاب در دادگاه پيدا ميکرد با خودم ميبردم و با توجه به اينکه حودو ۲۰ ساله امريکا هستين ۱۰ سال پيش بايد شراگيم رو پيش خودتون ميبردين....به هر حال شراگيم جان درسته که مادر عزيزه اما از من مينشنوی دلتو به وعده های ایشون خوش نکن
November 15, 2006 11:37 AM
سلام در یه صبح سرد پاییز
امروز که اومدم سرکاربعد از یه سرچ دادن برای کلاس زبانم اومدم به وبلاگت بعد از مدتها سر زدم . این متن با همه ی متنهات متفاوت بود.یه جور غم و شادی در کنار هم .یه جور زشتی و زیبایی ...
مادر بارون حتما اون روزهای قشنگ پاییز تو رو بوسیده ... و بازهم می بوسه .
خوش باشی
November 14, 2006 9:12 AM
سلام...من خیلی اتفاقی اینجا رو پیدا کردم...جای جالبیه...ولی یه سوال اول از همه ذهنم رو مشغول کرد...شراگیم یعنی چی؟
و ثانین می خواستم بگم مادر و پدر شما اگرچه در کودکی شما از هم جدا شدن ولی حتما هر دو تون رو خیلی دوست می داشتن که اسم هایی به این قشنگی براتون انتخاب کردن...
از اینکه بگذریم...من هم این روز ها حالم چندان خوب نیست...ولی اصلن فکر نمی کنم به فصل مربوط باشه...
وقتی متن تونو خوندم خیلی حالم گرفته شد...آخه ناگهان یه پسر کوچولویه ۶ ساله ی تنها توی کلی باد و گرد وخاک اومد تو ذهنم که مامانشو گم کرده...
بدون تکیه گاه بودن خیلی درد بزرگیه اونم از سوی کسی که همه می گن(منم قبول دارم) که سرچشمه عشقه....اما حتمن ..........نمی دونم چی باید بگم!!!!
November 14, 2006 12:45 AM
to ra nemidanam ama roozha ghashag ast be khatere cheezhayee ke roozi ja gozashtim va tasvviri az anaha dar royahaman misazim ghashngtarin hadeseye zendegui dashtane delbastegi be khake morde ast an zaman ke gole sorkhe koochake ghalbam dar panjeye khaterate to feshordeh mishod sher ra chon ghasedaki dar bad raha kardam ta parvaze abiash neshane arezye nahoftaet bashad
November 12, 2006 8:58 PM
حالم خیلی بد شد وقتی نوشته ات رو خوندم. اگر جلوی دیگران نبودم می نشستم کلی گریه می ردم. اینجا رو برای دومین باره که می خونم ولی از کامنت های دیگران خیلی گیج شده ام.
November 12, 2006 10:51 AM
میدونی .نمیدونم چرا مادرت رفت..ولی مطمئن باش بارها و بارها بوسیدتت..این عشق مادرانه است..
November 11, 2006 9:40 PM
دوباره خواندن نوشتهات عجب حالی به حاليام کرد. بار اول فقط از آن خوشم آمد. دیروز بود یا پریروز که خواندماش، نمیدانم. فقط حظ کردم و از کنارش گذشتم. ولی این بار نه، سخت به دلم نشست شاید دلیلش غم خودم باشد از تنهائیام و یاد دوست و دوستانی که صمیمیترینشان دیروز سالمرگش بود، شاید یاد مادر که خبر مرگش را تلفنی شنیدم . اصلن شاید پارک لاله باشد و دویدنهی صبگاهیام و بردن بچهها در عصر به آنجا. نمیدانم.
November 11, 2006 7:51 PM
من نمی فهمم فرق بين: ابله و خودخواه و کوته فکر با احمق چيه.؟ کدومش بدتره؟
November 11, 2006 7:32 PM
اين هم از پيام شماره ۸۳ فيروزه:؛براستی که هيچ چيز زيباتر از ازادی از دست مردان ابله و خودخواه و کوتاه فکر نیست ... ... و بچه های من بدرستی اینرو درک کرده اند ودرست بهمين دليل است که اينقدر مادر خودشون رو ( که بقول تو ولشون کرده) دوست دارند.
November 11, 2006 7:28 PM
نميخواهی آپ کنی عزيزم ؟ من خيلی وبلاگ تورو دوست دارم .
November 11, 2006 2:58 PM
شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــری تا ۲۰۰ چیزی نمونده طاقت بیار.........تو میتونی به گینس فکر کن ......
پ ن: حالت تو این ۲ هفته بهتر نشد ؟؟!! دق بده حالا هی.........
November 11, 2006 12:31 PM
يه چيزی رو مطمئن باشی شری
مامانا حرفاشونو با دختراشون می زنن ولی عاشق پسراشونن
منم مطمئنم که حتما مامانت عاشقانه بوسيدت
November 11, 2006 12:01 PM
شماره 174...:
اولا مادر من هيچگاه پدرم را احمق معرفی نکرده است...کامنتهای من و مادرم کاملا مشخص است و هر دويمان معتقديم پدرم به بيماری سوء ظن مبتلا بود و سوای اين بيماری اش که شيرازه ی زندگی ما را از هم پاشيد هيچ عيب و يا مشکلی نداشت...من کجای نوشته ام او را از عيب بدگمانی و به تبع آن رفتار بیمارگونه اش تبرئه کرده ام که اينگونه ادعا ميکنيد حرفهای من با مادرم همخوانی ندارد؟!
در ثانی کجا مادرم گفته است که کاری برای ما نکرده است...؟مادر من چه کار ميتوانست برای ما بکند که نکرده است؟من خیلی چیزها را مدیون مادرم هستم که شما مطلقا از آنها چیزی نمی دانید...نیازی هم نیست که بدانید... بازی کردن نقش مادر دلسوز و فداکار و ماندن در ايران چه دردی را از ما دوا ميکرد؟
قانون ما را از مادرم جدا کرد...مادرم تمام تلاشش را برای گرفتن حضانت ما انجام داد...چرا انقدر بی انصافيد؟؟برای خودتان داستانی درست کرده اید که ذره ای شباهت به داستان زندگی من ندارد و از روی آن برای مادر من قاضی می شوید و محکومش میکنید...این حتی بی انصافی نیست...حماقت است!
November 11, 2006 11:14 AM
اي بابا اگر موضوعي مطرح شده است خود مطرح كردهايد چرا از صحبت در مورد آن نالانيد.
فيروزه خانم من كه نمي فهمم شما از يك طرف شوهر سابق خود را آدمي هيستريك، بدگمان، احمق ياد كردهايد درحاليكه فرزند شما او را از اين عيبها مبرا دانسته است. اگر چه او را بي عيب نمي داند. و اگرچه او را انساني با سوء ظن دانسته ولي او را پدري دلسوز معرفي نموده آنكاري كه به گفته خودتان هيچوقت براي فرزندانتان نكردهايد.
البته اگر شوهر سابق شما خواننده اين سطور مي بود شايد حرفهاي بسياري براي گفتن داشت تا اينطور شما يكطرفه به قضاوت نرويد.
اگر به نوشتههاي خود بيشتر دقت كنيد لااقل خود شما معترف بودهايد كه كاري براي فرزندانتان از كوچكي تا حال نكردهايد و توجيه آنرا در اين مي دانيد كه ” قبل از اینکه زن و یا مادر باشيد اول یک انسانيد“ . از طرف ديگر فرزند شما معترف است كه پدرش براي او حقيقتا هم مادر و هم پدر بوده است اگر چه در بسياري از اوقات دوستيهايش تنها به خوراك و پوشاك محدود بوده است.
باري بقول شما بايد به آينده نگريست. پس شما نيز جبران مافات كنيد اگر مي توانيد.
بهرحال منظور من اين است كه خانم عزيز
November 11, 2006 9:12 AM
sheragem jan update update we are waiting
update update
update update
update update
November 11, 2006 8:57 AM
نه زيتون جونم اشکال سه تا نقطه داره .... منم ميبوسمت عزيز .
November 11, 2006 2:42 AM
فيروزه جان
برای همين گفتم شراگيم آپديت کنه. همین که...
وگرنه شراگيم جان قصد فضولی نداشتم.
فيروزهی عزيز
صورتتون رو ببوسم اشکالی نداره؟
قول میدم بدون ميکروب باشه:))
November 11, 2006 1:52 AM
ذات و جوهره عشق اجتماعی است و همه دردهای ما از عشق است شری مهربان و دوست داشتنی من..... جون هرکی که دوست داری تنبلی رو بذار کنار و اب کن............در مجموع کامنتها بسيار مثبت وجالب بود .
November 10, 2006 10:11 PM
بابا ما رو تو دردسر انداختی با اين جناب ژوله ها اولش که رفتم از خاله بپرسم امير مهدی ژوله رو می شناسه که هنوز امير ش رو نگفته خاله ه رفت تو شيکم ما که ای بابا بازم پسر مسر آخه اين روز جمعه اي هم تو دست بردار نيستی ...بعدش هم که توجيه ش کردم که نه اشتباه فهميده و اين ژوله ظاهرا يک نويسنهده ای شاعری چيزی هست که يکی به من گفت شکل اون چيز می نويسم ...تقريبا.... باز رفت توشيکم ما که کی بوده اين پسری چيزی اين حرف رو به تو زده خلاصه اينکه بعدش برای اينکه من نزنم زيرش اومد و باهم رفتيم تو اينترنت و پرونده هفت جد ژوله رو کشيد بيرون .به خدا اين مردک يک گوله نمکه به خاطر همين گفتم که اين اسم ژاله که مستعار هست بزار بگم ژواله شايد يه کم جدی بگيرنم......
November 10, 2006 5:40 PM
هيچ کس نميتواند در زندگی خصوصی ۲ فرد نظر ی قاطع و درست دهد...
در شگرفم اين ادميان به ظاهر دانا ؛چطور مسئله به اين سادگی را نميفهمند و هی نظر؛ بار اين کامنت دان بيگناه اينجا ميکنند..
بس است ديگر!
خاموش...
زن و شوهر به مانند عسل و خربزه ميمانند...
عسل با خربزه نميسازد! ولی به راستی مقصر کيست؟! عسل يا خربزه؟!!
چه طور به خودتان اجازه ميدهيد حکم کنيد؟؟
بس است ديگر! خاموش...
November 10, 2006 11:32 AM
شري چان اشك ما رو در آوردي اصلا جلوي خودمو نتونستم
بگيرم تو قلب بزرگ و پر احساسي داري اميدوارم هر چه زودتر
تو رو انجا لس آنچلس ببينم
November 10, 2006 8:44 AM
ببينم مادر تو در خارج ازکشور ازدواج کرده است يا نه چونکه من عين اين احساسی که تو به مادرت داری به پدرم دارم که مرده است يعنی مثلا من هروقت مدرسه تعطیل می شود و جلوی در مدرسه باباها آمده اند دنبال بچه هايشان زود خودم را قايم ميکنم چون واقعا از اين موضوع ناراحت می شوم .يا مثلا در روزهای تولدم خيلی دلم تنگ می شود که چرا بابايم مرده است يا حتی وقتی لباس نو می خرم دوست داشتم که او زنده بود و آن را ميديد .با اينکه وقتی پدرم مرد من شش سالم بود و دقيقا حالا نمی توانم فکر کنم که او حتی چه جوری بوده است و فقط دو خاطره از او يادم می آيد يکی آنکه موهای من را شانه ميکرد و من دوست نداشتم که او اينکار راکند و همه اش سرم را تکان ميدادم و يک بار هم اينکه او عادت داشت همه اش به من بگويد دماغت را بزار لای انگشت های بابا و من اينکار را ميکردم و او الکی می خورد و ميگفت وای چه عسلی بود و از اين حرفها در هر صورت من فکر ميکنم مامان آدم وقتی شوهر ميکند خيلی از چشم و رو می افتد چون درواقع يعنی اينکه واقعا آدم را ترک کرده ولی وقتی طلاق ميگيرد وضع بهتر است .حتی آگر برود آنور دنيا .ضمن اينکه مطلبت خيلی ناراحت کننده بود و من آن را واقعا حس کردم و بااينکه نصف شب است آمدم تا چيزی در موردش بنويسم.قربانت .شب بخير
November 10, 2006 2:27 AM
سلام.آنقدر از دستتون ناراحت بودم كه دلم نمي خواست كامنتي بذارم ولي الان با خواندن اين مطلب دلم گرفت.نمي دونم چرا حس كردم كه دقيقا مي دونم غمت چطوريه البته من از مادرم جدا نيستم ولي شايد حس مشترك انتظار باعث اين مسئله شده.
مي خوام بگم اگر اين احساسو داري كه مادرت بوسيدت پس حتما اينكارو كرده...با تمام وجودم آرزو مي كنم كه كنار مادرت باشي چون دلم نمي خواد از مادرم جدا باشم...مادرها مقدس هستند وهر چيزي در مورد اونها باشه قداست خودشو داره ومادر تو هم شامل اين قاعده است.... به اميد روزي كه همه بچه ها در كنار مادرشون باشند ومادرها هم سايشون روي سر بچه هاشون باشه
November 10, 2006 1:09 AM
به نظرم کسانی که این طوری به اظهار نظر های دیگران انتقاد می کنند(شما ره های ۱۵۴ و ۱۵۵) خیلی بی جنبه وپر رو هستن.
November 9, 2006 9:53 PM
سلام . واقعا قصد نداري منو لينك كني . ببم جان من هم سن و سال خودتم . 25 سالمه . حالا فكر نكن چون دانشگاه درس مي دم نود وبوقي سن دارم .
سايت " خاطرات استاد فيزيك "
www.vahdaneh.persianblog.com
بابا جان يه خرده در گسترش فرهنگ وبلاگ نويسي در ايران سهم داشته باش . بد نمي بيني .
November 9, 2006 7:54 PM
ببخشيد شراگيم عزيز شما که ميدونی آدمها از راه نرسيده به خودشون اجازه ميدن اظهار نظر کنند و يک نفر رو برای کوبيدن پيدا کنند تا عملکرد خودشون تو زندگی خودشون رو صحيح جلوه بدهند و يکم وجدان خودشونو راحت کنند و خلاصه ادعای قداست و پاکی و انسانيتشون گوش کلک رو کر کرده ...پس بهتر نبود مادرتون رو در معرض قضاوت قرار نميداديد؟؟؟هرچند همين حرف من هم شامل همون آدمهای تازه از راه رسیده و فضول میشه..ولی حس کردم آدمهایی که تو تاریکی نشستند و روشنایی زندگی دیگران رو دید می زنند حق اضهار نظر در مورد زندگی و گذشته ی ديگران رو ندارند...به هر حال اگر باز هم اين حرف من اظهار نظر بيجايی بود معذرت می خوام...شاد باشيد
November 9, 2006 1:36 PM
درود بر شراگیم و فیروزه ...عزیزان وقت خودتون رو هدر ندید برای توضیح به آدمهایی که اول باید به یه سطح از رشد برسند تا تازه موقعیت دیگران رو بفهمند....از ته دل براتون آرزو دارم که بزودی دور هم جمع بشید....شما یکی از هزاران قربانی سیستم لعنتی هم هستید....ولی فیروزه جان تو مامان خوبی که هستی و ایشالا که مامان بزرگ هم بشی تو :-))
همیشه از نوشته های پر احساس شراگیم لذت بردم حالا لذت ۲ برابر شده با وجود تو عزیز
November 9, 2006 1:02 PM
سلام شراگيم عزيز.خوب شما مادر و پسر شهر رو به هم ريختينا:)مشکل ما ايرانیها در زود قضاوت کردنمونه.استفان کاوی مثال خوبی ميزنه.می گه:«فرض کنيد سوار اتوبوس شديد و اتفاقا چند ايستگاه بعد مردی همراه دو سه فرندش سوار اتوبوس می شود.بچه ها کلافه اند و شلوغ.شما هم حوصله نداريد و از بی خيالی پدر بچه ها که سعی نمی کند بچه هایش را آرام کند حسابی عصبانی هستيد.مسافرهای دیگرهم کم کم شاکی می شن.اما همين که می فهميد اين مرد از مزار همسر تازه فوت شده اش بر می گرده فوری ديدتان نسبت به او وبچه هايش تغيير می کنه و دوست داريد جاتون رو برای نشستن به اونها بديد يا يک جورهايی با آنها همدردی کنيد». اين دقيقا تغيير نگرش ما آدمها و تاثيرش بر زندگی ما رو نشان می ده.تاثير گذاری متنت از اون رو که واقعی بود و با احساس نوشته بودی قابل انکار نيست.رابطه ی صميمی شما با مادرتون هم قابل ستايشه.ما بايد عادت کنيم به مسايل اون جوری که ديده می شن نگاه نکنيم بلکه اون طور که هستن باورشون کنيم.مموفق باشی.
November 9, 2006 12:24 PM
بی هیچ حرف دیگر، برای تو، همنسل پاییزی نسل تنهاماندهی پاییزی من:
...پاییز جان چه شوم، چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلاییبال
از سردی و سکوت سیه جستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل، سوی گرمی
و آن نغمه های پاک و بلورین رفت..
پاییز جان چه شوم، چه وحشتناک
اینک، بر آن کنارهی دشت، اینک
این کوره راه ساکت و بیرهرو
آنک، بر آن کمرکش کوه، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یادگار روزگار فراموشت..
پاییز جان چه سرد، چه دردآلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم،
پاییزم، ای قناری غمگینم....
November 9, 2006 9:56 AM
اولا من قضاوتی نکردم که بخواهم از کنجی اينکار را بکنم و در ضمن سياست خوبی داری يک نفر را مورد حملات ديگران قرار بدی و بعد سپر بلايش بشی. اینکه من اینجا اومدم چیزی نوشتم نه برای تو که اول برای خودم بود و در ثانی کسی که کار درستی کرده خودش می تواند از خودش دفاع کند ( و البته مادر گرامیتان نیز قلم خوبی دارد )
در ضمن متن ۱۳۶ را نيز به بقيه اين مطلب اضافه کن.
November 8, 2006 5:16 PM
ببین من بلد نبودم چه جوری پیام بفرستم برای همین اژاله ژاله رو ردیف کردم اگه راستش رو بخوای از این کار خیلی خوشم اومده ولی مطمئن باش چسبت نمی شم تو هم قول بده به من سر بزنی و اگه روزه نمی خونی راهنمائیم کنی بعضی وقتها خیلی زندگی برام عجیب و غریبه گه گیجه می گیرم .فیلا بای تا بعد .راستی ماجرای خنده دار امروزم رو هم نوشتم اگر چه اون موقع یه خورده ترسیده بودم ولی حالا خنده ام میگیره.من خلم ها.
November 8, 2006 4:57 PM
از اینکه به من سر زده بودی خیلی خوشحال شدم چون روحیه بدی داشتم هنوز هم دارم از ناراحتی دماغم را بالا میکشم . فکر مکنم ۷۵ درصد به خودکشی نزدیک شده بودم .متشکرم شری
November 8, 2006 4:16 PM
از اینکه به من سر زده بودی خیلی خوشحال شدم چون روحیه بدی داشتم هنوز هم دارم از ناراحتی دماغم را بالا میکشم . فکر مکنم ۷۵ درصد به خودکشی نزدیک شده بودم .متشکرم شری
November 8, 2006 4:16 PM
حيف که روزهای بدی رو ميگذرونی ... دل گرفتن ها نبايد تو روزهای پر خاطره به سراغ آدم بيان ...
آره پاییز خوبه ... خوب میشه اشک ریخت و همنوا با فصل شد ...
چه خوب که رو اون برگهای سرخ و زرد بارون نمیباریده .
November 8, 2006 11:19 AM
نوشته ای که از دل تو برآمده بر دل صدها نفر خواهد نشست...
چند روزه میام میخونمش...
شاد و پیروز باشید... تو و خانواده ات...
هیچوقت به آدرس ساندویچ فروشی که دادم رفتی؟
November 8, 2006 8:48 AM
هيچ کس نميتواند در زندگی خصوصی ۲ فرد نظر ی قاطع و درست دهد...
در شگرفم اين ادميان به ظاهر دانا ؛چطور مسئله به اين سادگی را نميفهمند و هی نظر؛ بار اين کامنت دان بيگناه اينجا ميکنند..
بس است ديگر!
خاموش...
زن و شوهر به مانند عسل و خربزه ميمانند...
عسل با خربزه نميسازد! ولی به راستی مقصر کيست؟! عسل يا خربزه؟!!
چه طور به خودتان اجازه ميدهيد حکم کنيد؟؟
بس است ديگر! خاموش...
November 8, 2006 7:05 AM
به نظر من آدمها خيلی متفاوت و پيچيده اند و به عبارتی شايد به سختی بشه يک حس مشتر ک رو بين همه ی انسانها تعريف کرد ولی من فکر ميکنم احساس مادرانه يک استثنائ خيلی بزرگه . ميخوام بگم شايد ۹۹ درصر مادرا به نوعی شبيه به هم حس مادر بودن رو تجربه ميکنن. من دلم نميياد اينو بگم ولی معتقدم تمام کسانی که خودشون مادر نيستن بهتره اصلا نظر ندن .
من با تمام سلولهام عبارت ؛ بارها بوسيدمت و چلوندمت ؛ فيروزه رو حس کردم . شما مادرو پسر اصلا دور نبودين . اصلا تعريف ما از دوری و نزديکی چيه ؟
November 8, 2006 2:47 AM
خواستم من هم در رورد ينس ثبت بشم. شبيه لسات تزيه نفس شده و هر آدم افراطی در اين دنياست از خانه دار و ٫ورماليده و سر به زير تا سليطه در اين آش متفق القول شده اند.
November 8, 2006 12:35 AM
وای خدای من چه وبلاگ شلوغ پلوغی مردم از بس اسم ژیلا و نینا و زیلا و سحرو پری و فری خوندم این همه دختر توی یه وبلاگ یه معنی هایی میده ها . راستی شری توهم که مثل من یتیمی با این تفاوت که فیروزه من همین جا توی ایران خراب شده رفته یه شوهر پیدا کرده و من سال تا سال نمی بینمش فیروزه تو رفته اونور دنیا در سانی من هنوز دهنم بوی شیر میده وتو معلومه که از شیر گرفتنت ولی خوب اگه فردا امتحان شیمی نداشتم همه وبلاگت رو می خوندم اما فردا امتحان دارم و خاله هم داره چپ چپ نگاهم میکنه .راستی می تونی به وبلاگ من یه سری بزنی ؟؟؟؟؟؟
November 7, 2006 11:39 PM
هيچ کس نميتواند در زندگی خصوصی ۲ فرد نظر ی قاطع و درست دهد...
در شگرفم اين ادميان به ظاهر دانا ؛چطور مسئله به اين سادگی را نميفهمند و هی نظر؛ بار اين کامنت دان بيگناه اينجا ميکنند..
بس است ديگر!
خاموش...
زن و شوهر به مانند عسل و خربزه ميمانند...
عسل با خربزه نميسازد! ولی به راستی مقصر کيست؟! عسل يا خربزه؟!!
چه طور به خودتان اجازه ميدهيد حکم کنيد؟؟
بس است ديگر! خاموش...
November 7, 2006 10:04 PM
دختری از ايران عزيز (شماره ۱۳۵ و ۱۲۴):
من نميدانم چه اصراری بر طرح شبهاتی داريد که خودتان هم می دانيد که پايه و اساس درستی ندارد...شما در زندگی ما نبوده ايد و ديد محدود و ناقصی نسبت به قضايا داريد ولی نمیدانم چرا انقدر اصرار دارید که عملکرد مادر من را در زندگی اش زیر سوال ببرید...من با اینکه در این زندگی بوده ام و از خیلی جهات لطمات زیاد و جبران ناپذیری دیده ام اما هرگز خود را محق نميدانم که در مورد مادر یا پدرم بد قضاوت کنم ...! ولی شما خيلی راحت و ريلکس با نام مستعار کنجی نشسته ايد و با یک سری اطلاعات ناقص و کلی که از لا به لای نوشته ها کسب کرده اید سعی می کنید چنین القا کنید که مادر من لابد انسان باری به هر جهت و بی مسئولیتی بوده...
عملکرد مادر من در زندگی اش در درجه اول به خودش مربوط می شود و در درجه ی دوم به من و خواهرم...این عملکرد هم چه از نظر خود او و چه از نظر فرزندانش که ما باشیم درست و منطقی بوده است...
خواهش میکنم در مورد مساله ای که یک صدم من هم برای قضاوت کردنش صاحب اطلاع و محق نیستید اینگونه قضاوت نکنید!
November 7, 2006 9:52 PM
با اينکه از اون موقع خيلی زمان گذشته چه خوب حس ات را بيان کردی.
پائیز فصل خاطره هاست
November 7, 2006 3:02 PM
مادر شراگیم شما يک انسان واقعي هستید اما به عنوان مادر چيزی برای گفتن ندارید... نمونه ی ساده اش همينجا: ميخواهید با عوض کردن بحث حتی مجال خودبازبینی رو از ایشون بگیرید چرا چون محور بحث روی شما دور میزند! عزيز من باور بفرماييد اگر از انتخابتان پيشمان نيستيد و احساس خوشبختی ميکنيد بی شک درسترين راه را انتخاب کرديد. حق شما بوده با انتخاب اگاهانه طعم تلخ حسرت و رنج رو یک عمر تحمل نکنید اصلا کدام انسان عاقلی این را میپذیرد که تنها فرصت زندگی را به حسرت و اندوه و پشیمانی بگذراند؟ نيازی نيست به توضيح و توجيه و دفاع از خودتان بپردازيد یا نگران ایجاد ذهنیت بد در اطرافیان باشید این پسر شما مثل دهقان فداکار مشعل به دست تاریکی رو از ذهن ها زدود تا شخصیت شما زیر سوال نرود ( دهقان فداکار! (: ) پس قطعا قصدشان مقصر جلوه دادن شما نیست. در حال حاضر فقط بایستید و به بلوغ ذهنی و احساسی یک «انسان» نگاه کنيد... و خواهشا سعی نکنيد به خودتان ربطش دهيد. يعنی بدهيد هم من يکی که باور نميکنم ... اين شراگيم به نظر نميرسد آدمی باشد که راحت تحت تاثير محيط قرار بگيرد .. به نظرم آنچه دارد مديون ذهن پويا و باز خودش است نه اینکه دست انسان فرهیخته ی دیگری آن را در ذهنش جاسازی کرده باشد... نمونه اش مسائل مذهبی!
November 7, 2006 1:49 PM
شراگیم عزیز
برای اینکه بتوانم دید درستی نسبت به مسئله داشته باشم مجبور شدم تعداد زیادی از نوسته هایت را بخوانم احساس می کنم به خاطر یک سری مسائل مجبوری با يک سری چيزها کنار بيايی .
می خوام ازت بپرسم:
در اين ۲۴ یا ۲۳ سال مادرتان از ایران رفته زمان کافی برای درست شدن کارت و گرفتن گرين کارت نبوده ؟
روی سخنم با آنهایی است که دفاع می کنند توصیه میکنم فیلم ۱۰ را ۱۰ بار ببینید و
آیا تابحال بی مادر بوده اید . دلتنگی شراگیم و بغضی که گلویش را فشار میدهد برای همه عمر با اوست .آینده همیشه بهتر خواهد بود اما آن مرد ثروتمند که در اتومبیل آخرین سیستمش نشسته همیشه در حسرت دوچرخه قرمز رنگ پسر همسایه خواهد ماند
شراگیم جان امیدوارم همانطور که وقتی پسرکی ۶ ساله بودی مال خودت بودی همیشه مال خودت بمانی
در ضمن محیط اینجا گند و کثافت نیست و بسیارند کسانیکه عاشقانه در کنار خانواده و فرزندانشان زندگی می کنند
November 7, 2006 11:42 AM
نسرين جان درست ميگی بنام نامی خودم فيروزه قبلا براش کامنت ميذاشتم ولی احتمالا خود شبح هم شايد ندونه که با نام مستعار براش ميتاييم......البته حدودا چندماهی ميشه که براش کامنتی نذاشتم ولی هميشه وبلاگش رو ميخونم....با سیاس از تو... برقرار باشی عزيز.
November 7, 2006 8:58 AM
فيروزه جان
به گمانم حدود دو سال پيش برای مطلبی در وب لاگ شبح پيامی گذاشته بودی که الان درست به ياد ندارم به چه نامی٫ "فيروزه " يا "فائزه " و يا ... به هر حال خود شراگيم عزيز با شیطنت و طنز خاص خودش در همان نظرخواهی نوشت که نويسنده ی آن پيام مادر اوست . از آن به بعد مدت ها با همان نام نظراتت را در آنجا می نوشتی و در بحث ها شرکت می کردی .
امیدوارم به زودی زود فرزندانت را در کنارت داشته باشی .
November 7, 2006 6:23 AM
راستی شری جان نميدونم چرا اين کامنتهای من رفته سر از وبلاگ شبح در اورده چگونه است اين ماجرا؟........ حسابی شهر رو شلوغ کردی با اين نوشته ياييزيت ...........
November 7, 2006 5:31 AM
هيچ کس نميتواند در زندگی خصوصی ۲ فرد نظر ی قاطع و درست دهد...
در شگرفم اين ادميان به ظاهر دانا ؛چطور مسئله به اين سادگی را نميفهمند و هی نظر؛ بار اين کامنت دان بيگناه اينجا ميکنند..
بس است ديگر!
خاموش...
زن و شوهر به مانند عسل و خربزه ميمانند...
عسل با خربزه نميسازد! ولی به راستی مقصر کيست؟! عسل يا خربزه؟!!
چه طور به خودتان اجازه ميدهيد حکم کنيد؟؟
بس است ديگر! خاموش...
November 7, 2006 5:02 AM
درود بر زن متولد ۱۳۵۷..... شماره ۱۰۳ومادرانی از جنس فیروزه .........
November 7, 2006 4:09 AM
dear Sharagim:
here i do not have a farsi keyboard so i am sorry for writing in english.
at first i want to say congratulations for loving your parents and ACCEPTING them as they are and undrastanding why these events happened in your life. you can be proud of yourself and be named as an " adult". i found your blog by " hedyeh lahzehah" and i really enjoyed reading your blog. for question you asked previously for getting green card which your Mom has applied for you i should tell you if you are single,unmarried and above 21 years old this process will probably take between 6 to 8 years because you are a F2 relative now.
i am a US citizen and living here too. i applied green card 3 times for my parents and my husband and i can tell you the best way to make sure where is your file progression is going to unites states immigration web site which you can find all your answers. you can go to F & Q part.
www.uscis.gov
if you have your file number which INS has sent to your Mom by a letter and knowing which center in the united states is processing your file, by entering your file number you can see how many days you should stay for your file to be done.
and at the end if there is another question that i can help i will be glad to know. i wrote my email address. sorry for this long comment.
November 7, 2006 1:47 AM
شماره ۱۲۴ دختری از ايران عزيز......... برای اطلاع تو بايد بگم که دختری که ازش صحبت ميکنی ليسانس فيزيک دانشگاه تهران رو داره و داره میره برای گرفتن فوق لیسانس..... در همان محیط گند و کثافت و متعفن و وبازده ایران.... مضافا بر اینکه نوازنده یر احساس و چیره دستی در ییانو میباشد. و کردیت همه اینها تنها به اراده و تلاش خودش داده میشه.... این بما میگه که در هر شرایطی همیشه میتوان و باید.......... البته رهنمودها و تاثیرات مثبت و سازنده خودم و خانواده رو هم نمیشه ندیده گرفت.
November 7, 2006 12:22 AM
خوب من اصولا تو وبلاگايی که می خونم کامنت نمی ذارم. اما اين بحث اينقدر طولانی شد و دوستان عزيز قضاوت کردند که تصميم گرفتم بنويسم و از همه بخوام که هرگز برای هيچ کس به راحتی قضاوت نکنين. خيلی از ماها اگه توی شرايط سخت قرار بگيريم دست به کارهايی می زنيم که ديگران رو از انجام دادنش منع می کنيم و متاسفانه محکوم!!!! >
شراگيم عزيز من از روز اولی که اين مطلب رو نوشتی کامنتها رو دنبال می کنم و امروز عصر بعد از خوندن تصميم گرفتم که شب برات کامنت بزارم و ازت بخوام که مطلب جديدی رو بنويسی(که فیروزه خانم قبل از من این درخواست رو کردن) تا اين بحث کم کم فراموش بشه وگرنه ما ملتی هستيم با اين توانايی که ساليان سال همديگرو محکوم می کنيم!!!
یک ییشنهاد: با انصاف تر باشیم
November 7, 2006 12:04 AM
شری عزیز امیدوارم هر چه خوب است برات پیش بیاد..من مطمئنم مادرت حتماً تو رو بغل کرده و صدای قلب کوچولوتو شنیده..حتماً تو رو بوسیده ..حتماً موقع خداحافظی بغضش رو قورت داده تا تو غصه نخوری چشماشو محکم بسته تا اشکاشو نبینی..مگه میشه مامانی که از بچش جدا میشه به همین راحتی باشه..به نظر من مادرت به دلایلی که برای خودش ارزش داشته تو رو تنها گذاشته رفته ..دلایلی که شاید باعث شه یه روزی حتی بهش افتخار کنی..امیدوارم یه روز پاییزی بازم تو رو همونجوری بغل کنه و ببوسه..
November 6, 2006 11:53 PM
شراگیم عزيز..... اين ماجرای شراگيم و مادرش ديگه زيادی مورد کنکاش قرار گرفته بهتره سوژه رو عوض کنی .... زياد هم دنبال مقصر نگرد چون دردی از من و تو دوا نخواهد کرد. گذشته ها درگذشته نگاهت به اينده و روزهای روشن فرداباشه که تنها تو و خود توميتونی سازنده ان باشی . من برای ان یسرکی که در یک روز زیبای یاییزی با شکلاتی در دست بر روی نیمکتی در یارک لاله غمگین وتنها رها شد بسیار متاسفم شری جان وکار چندانی نمیتونم براش بکنم. تو این تصویر زیبا رو میتونی همیشه ته ذهن خود داشته باشی و تردید نداشته باش که ییوند تو با یاییز همه از عشق است و مادری که تو را دوست داشت.و یادت باشه که عشق با تملک و مالکیت مقوله ای کاملا جدا از یکدیگرند . هیچ کس متعلق به هیجکس نیست و هرکسی در وهله نخست متعلق به خودش است . تو خوب خودت باش یرتلاش و سازنده ....ودر نهایت زندگی کن انگونه که شایسته نام انسان است .
November 6, 2006 11:14 PM
با سلام
من نوشته جديد شراگيم عزيز را خواندم و سولاتی برايم پيش آمد به عنوان يک فرزند که مادری فداکار از ديد شما ولی فرشته از ديد خودم دارم می پرسم فيروزه خانم عزيز :
۱- از آمريکا (آن ور دنیا ) چگونه می توان مواظب بچه ها بود با پدری با آن مشخصات.
۲- خواهر شراگيم آيا نباید در آن جامعه گند و کثافت بزرگ می شد ( به عنوان یک زن ) و آنطور که معلوم است ۷ سالش بوده است.
۳-چگونه بود که بودنتان حس نشد .
نمی خواستم کاسه داغتر از آش باشم اما بايد می گفتم .
November 6, 2006 10:18 PM
شماره ۹۰ نسرين عزيز درود بر تو و سياس از کامنت زيبايت..... من معمولا در وبلاگ شبح با نام مستعار کامنت ميذارم و بندرت با نام خودم يعنی فيروزه ..... خيلی دلم ميخواد بدونم که تو منو از کجا شناختی با نام مستعارم ؟؟؟؟ يه اشاره کوچک کافيه شايد منم تورو شناختم.
November 6, 2006 8:12 PM
فيروزه نازنين جزء اون معدود آدماييه که برای آزادی خودش احترام قائله ... بهت تبريک ميگم به خاطر داشتنش .... کاش زودتر حال دلت خوب شه ...
November 6, 2006 3:06 PM
عمو شراگيم خيلی خوشحالم کردی . من هم به همچنين لينکت کردم و راجع به پيشنهاد ديگرت هم به شدت پايه ام !!!
November 6, 2006 10:55 AM
حالا همه اومدن و راجع به رابطه تو و مادرت حرف مي زنن مسئله اي نيست. ولي نمي دونم چرا هيش کي راجع به اين روزهاي بدي که ميگذروني و اون جمله فوق العاده منفي تو تخته سياهت حرفي نمي زنه!!! بيشتر مواظب خودت باش!!!!
November 6, 2006 9:02 AM
• زرد است كه لبريز حقايق شده است تلخ است كه با درد موافق شده است شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاريست كه عاشق شده است
November 5, 2006 5:55 PM
): از اينجا ماندن ، روبرو شدن با ترس هاي کودکانه ام ، ديگر خسته شده ام.... اگر مي بايست مرا ترک کني اي کاش واقعا اين کار را مي کردي.... چرا که حضور تو هنوز اينجا حس مي شود و مرا رها نمي کند.... آه ،که اين زخم شفا يافتني نيست.... اين درد فراتر از درد هاي ديگر است.... آنقدر خاطره وجود دارد که حتي گذشت زمان هم آنها را از بين نخواهد برد.... آن زمان که گريستي من بودم که اشک هايت را زدودم.... آن زمان که فرياد کشيدي من با ترس هايت جنگيدم.... و در طول اين همه سال دستانت را در دست نگه داش
November 5, 2006 5:20 PM
به سهند : فرمايشات شما را کاملا می پذيرم . ولی ان کتاب ها را نديده ام . اما به هرحال عداوتی که برخی با نيچه دارند بيشتر به خاطر خط مستقيمی است که از او شروع می شود و با گذر از هگل و مارکس و هايدگر امتداد می یابد . برخی از خرده مکاتب ارتجاعی . مثل فاشيسم هيتلری . به دروغ خود را وارث مکتب فکری اين غول های فلسفه می دانند . اين موضوع باعث واکنش تند خرده مکاتب ديگری هم شده است . به عنوان مثال به کتاب معروف کارل پوپر . يعنی جامعه باز و.. مراجعه کنيد . مرسي
November 5, 2006 12:15 PM
اينم برای نانا : متاسفانه وبلاگ شما فيلتر است . اما بعد . دوست عزيز . اسکيزوفرنی علل و تیپ های بی شماری دارد . چند تیپ رایج ان عبارت است از اسکیزوفرنی پارانوئید و اشفته و کاتاتونیائی و نا متمایز و همچنین باقیمانده . به هرحال يکی از مهمترين دلايل این بیماری ناهنجاری در کميت عنصری به نام دوپامين در مغز است . بیماری که پدر شراگیم داشت شاید اسکیزوفرنی بوده باشد . اسکیزوفرنی پارانوئید می تواند توسط این دو عامل هم ایجاد شود . اول از همه ناشنوائی یا کم شنوائی و بعد هم مهاجرت ( به خاطر مشکلات زبان ) باری . شرایط آن اقا به اختلالب شخصیت پارانوئید شبیه تر است . من دارم به تفاوت های اسکیزوفرنی پارانوئید و اختلال شخصیت پارانوئید اشاره می کنم : در اسکیزوفرنی پارانوئید بیمار نگران ربوده شدن توسط موجودات فضائی است . یعنی هذیان ها و توهمات جنبه بسیار غیر معقول دارد . اما در اختلال شخصیت پارانوئید . بیمار هذیان های منطقی دارد . مثلا می گوید زنم به من خیانت می کند یا مثلا فلان فروشنده سرم کلاه گذاشته . به هرحال هردو تیپ این بیماری در یک چیز مشترکند . وآن مقاومت زیاد در درمان است . چون مطلقا قبول نمی کنند که درمانند . باری .به هرحال پروزاک مطلقا در درمان پارانوئيد به کار نمی رود . چون يک محرک است و می تواند به سادگی منجر به تشديد بيماری شود . اين قرص مثل بسياری از داروهای مورد استفاده در روانپزشکی عوارض وحشتناکی دارد . متاسفم که به تازگی می توان بدون نسخه هم ان را خريد . خيلی ها را می بينم که طرفدار پر و پاقرص انند . بد نيست بدانيد مصرف بی رويه ان می تواند يکی از عوامل زوال عقل زود رس و بيماری های شبه الزايمری باشد . به هرحال اين نقل قولی که کرده ايد . يعنی ريختن پروزاک در اب شهر مربوط به دورانی بود که هنوز روانپزشک ها عوارضش را نمی شناختند . در حال حاضر به ندرت روانپزشکی را مشاهده می کنيد که حاضر باشد خودش از پروزاک استفاده کند . ببخشيد که زياد حرف زدم . اما چون کامنت شما برای من کمی ناموسی بود !!! ناچار به روده درازی شدم . مرسی .
November 5, 2006 12:07 PM
می يخشيد که اشتباه تایپ داشتم. The Price of Greatness by Arnold Ludwig and Strange Brains and Genius by Clifford Pickover
November 5, 2006 11:56 AM
چواب به پيام شماره ۹۳ دلقک عزيز اولا:من گفته بودم که نيچه ديوانه تمام عيار شد . نه اينکه بود. ثانيا: من نه تنها هيچوقت ازرش کارش را نفی نکردم بلکه معتقدم که رابطه نزديکی بين جنون و نبوغ هستش . با اينکه می توان صدها مثال زد ولی همين چند هفته پيش بود که زندگی هواردهيوز.. بنيان گذار شرکت هواپيماسازی هيوز... را در تلويزيون نشان ميداد که هم واقعا ديوانه و همچنين يک نابغه تمام عيار بود. شما می توانيد به کتابهای Strange Brains and Genius از Clifford Pickpver و The Praice of Greatness از Arnold Ludwig مراجعه کنيد. من در آن سطحی نيستم که بتوانم اهمیت نيچه را پايين بياورم
November 5, 2006 11:52 AM
پاييز فصل غريبيه! زيبا و دلگير و لذت بخش. انگار که آدم دچار جنون شده باشه و از دلگير بودنش لذت ببره.
خيلی چيزها تو ذهنم بود که بنويسم و قسمتی رو هم نوشتم اما پاک کردم چون تماما تکرار مکرراته و تاثيری در احوالات آدم دلگير نميذاره. فقط دوست دارم زودتر حالت خوب شه اگرچه میدونم چيزايی که آدم رو دلگير میکنه هميشه هستند فقط آدم گاهی سعی میکنه فراموششون کنه. منتظرم خبر خوشحاليت رو بشنوم.
November 5, 2006 11:52 AM
برای ام : دوست خوبم اينجا جای بحث و جدل ما نيست . اما به هرحال چند نکته : يک جمله را ازکامنت شما کپی می کنم تا متوجه شويد حرف من چه ربطی به کامنت شما داشت : (( هميشه در همه کامنتها حتی اگه ربطی هم نداشته باشه بارها تکرار کردن که بسيار زيبا و جوان هستند و روی اين نکته خيلی تاکيد می کنن شايد همين رفتارها يک کم باعث ايجاد حساسيت هايی در پدرت ميشده که ظاهرا مردی با حساسيت های خاص هم بوده )) ...
بسيار خوب . اول از همه بدانید که استقلال فکری با توهین کردن تفاوت های زیادی دارد . دوم این که ظاهرا استعداد زیادی در کشف انگیزه های دیگران دارید . هم انگیزه های درونی فیروزه را کشف کرده اید و هم انگیزه های من را که ظاهرا به نظر شما پاچه خواری بوده !! من نمی فهمم این ها را از کجا اورده اید ؟ دوست عزیز رمالید یا فالگیر ؟ سوم این که به عنوان یک روانشناس بالینی . بارها با امثال فیروزه و همسرش سر و کله زده ام . به وضوح اختلال رفتاری همسر ايشان مشخص است . گيرم از انچه ايشان گفته اند چنين بر می ايد . لاجرم باز هم تکرار می کنم . شرايط ظاهری فيروزه و يا رفتار او مطلقا تاثيری بر رفتار همسرش نداشته است . دقت کنيد که ما داريم راجع به يک اختلال حرف می زنيم . اگر شغلم را گفتم تنها به این دلیل بود که بدانید بدون دلیل راجع به همسر فیروزه حرف نمی زنم . پنجم : دوست عزيز بحث کردن با جدل تفاوتی دارد از زمين تا اسمان . برخورد چکشی و منتسب کردن ديگران به پاچه خواری و هکذا . مصداق جدل است . اميدوارم اين موضوع را متوجه شده باشيد . ششم . من نه شراگيم را می شناسم و نه فيروزه را . اول حرفهايم هم گفته ام اين دو را به خوبی نمی شناسم . هرچند شخصيت شراگيم برای من جذاب است اما به نظر شما . پاچه خواری و تعريف بيجا از او چه نفعی به حال من دارد ؟
هفتم : از اين که فرموديد از خواننده های قديمی هستيد و هميشه سعی در انصاف داشته ايد خوشحالم .
هشتم : مجددا ناچارم از شما خواهش کنم به تفاوت های بحث و جدل عنايت داشته باشيد .
November 5, 2006 11:46 AM
شری جونم.وقتی مطلبت رو خوندم دلم خواست برای تمام پاييز در آغوش بگيرمت.من هم خوشحالم برای تو که پاييز است.که پاييز برای تو خوب است.آرزو می کنم تا در يک روز پاييزی ديگر زير آسمان يک عالمه درخت کلاغ نشين با مادرت رو در شوی و در آغوشش بگيری و او را ببوسی.
November 5, 2006 11:23 AM
چند روزیست می آیم اینجا و کامنت ها را دنبال می کنم. جدای از خود مطلب شراگیم که بسیار با احساس و روان نوشته انقدر که منی که خوشبختانه چنین تجربه ای ندارم انگار خودم روی نیمکت سرد پارک لاله نشسته ام و ... از افکار و نظرات خانم فیروزه هم بسیار لذت بردم. ای کاش ای کاش بسیاری از زنان ایرانی چنین شهامتی داشتند...
دوستی اینجا گفته بود که همه در حال تعریف و تمجید از یکدیگرند (نقل به مضمون). من نه شراگیم و نه مادرش را حتی در این دنیای مجازی به درستی نمی شناسم چه رسد در دنیای حقیقی. عمداً لینک وبلاگم را هم این بالا نگذاشتم (بماند که تنها دفترچه یادداشتی برای پسرکم است). من هیچ وامی به شراگیم و مادرش ندارم که بخواهم ازشان تعریف کنم، اما این مرور مختصر بر زندگی شان نگذاشت بدون تحسین از کنارشان بگذرم ولو اینکه نیازی به تحسین من نداشته باشند.
دوستان عزیزی که سعی در محکوم کردن مادر شراگیم دارید؛ برای من بسیار جای تعجب است که وقتی خود شراگیم یک انسان بالغ و عاقل اینگونه در بحث های این نظرخواهی تصمیم مادرش را بسیار درست دانسته و دیگر نکاتی که همه خوانده ایم، چه اصراری دارید که برای او دایه مهربان تر از مادر باشید. فقط کمی انصاف داشته باشید. همین.
شراگیم و فیروزه عزیز، برایتان آرزوی روزهای بهتری دارم. شاد باشید.
November 5, 2006 11:16 AM
شراگيم بی حيا
من ابدا نه جکيل هستم و نه هايد
بنده يک عدد جادوگر خبیث يک تنه هستم و بهش افتخار هم ميکنم و ابدا شرمنده هم نيستم خیلی دل تک تکتان بخواهد اين از اين
ولی حقيقتا برای پدرت متاسف شدم عجب بيماری وحشتناکی است اين اسکيزوفرنی
دوستی در ايران دارم که برای خود يکی از بزرگترين کله های جامعه شناسی است ولی متاسفانه همين بيماری را دارد
نميدانم فيلم ذهن زيبا را ديدی راسل کرو هم همين بيماری را داشت
به هر حال اکنون سالهاست که پروزک را برای اين بيماران مفيد ميدانند آيا او تحت درمان داروئی بود يا نه ؟
اين بسيار مهم است اينان در مراحل پيشرفته قطعا بايد مداوم دارو بخورند و حتما کسی کنارشان باشد ممکن است بلائی سر خود يا ديگران بياورند .
به هر حال من که فکر ميکنم پروزک را بايد بدون استثنا در منبع آب تمامی شهرهای عالم بريزند همه بشريت به آن سخت محتاج است ميگی نه ؟
برو يه نيگا به ريخت رئيس جمهورمون بکن تا بفهمی چی ميگم !!!!!!!!!!!!!! نانا
November 5, 2006 11:15 AM
WOW!!!!! قربون دستت شراگیم جون! عجب حالی داد باز کردن سایتای فیلتر شده به کوری چشم این عوضیای دسته بیل!! نمی دونم چه جوری تشکر کنم!
(آدرس ها رو به دلائل امنیتی از تو کامنتا پاک کردم)
November 5, 2006 9:39 AM
جریانات اینجا چقدر شبیه کودتای ۲۸ مرداد شده تا دیروز ۱ مادر محکوم بود امروز(پس از کشف حقایق) محبوب......
جالب اینجاست که بدون داشتن کوچکترین اطلاعاتی همه در مورد هم قضاوت میکنند هرکس دیگری را محکوم میکنند ..........
شری رکاب زن اینا همش ۱ طرف، هزینه کردم برات تعداد کامنت بالای ۱۰۰ تو گینس ثبت بشه دادا ......
November 5, 2006 8:56 AM
نانا جان...مرسی از راهنمائيت...با اينکه می دانم يکی دو ماه (روز!) ديگر باز سر يک مساله بی اهميت (که مثلا در فلان وبلاگ چه نظری داده ام و طرف چه کسی را گرفته ام) بالا و پايينم را يکی ميکنی و مستر هايد! می شوی اما اين دليل نمی شود فعلا قدر دان محبت و توجهت نباشم...يک نکته را هم روشن کنم که پدر من به جز بيماری سوء ظنی که داشت هیچ مشکلی نداشت...می گویم « بیماری» سوء ظن...سوء ظن های پدرم بیمار گونه بود و ربطی به اختلاف سنی اش با مادرم نداشت...به تمام همسایه ها و سالها بعد از جدایی از مادرم به تمام بستگانش سوء ظن داشت...من کلاس اول راهنمایی بودم که به من می گفت تو را مدیر و کارکنان مدرسه ات تحریک کرده اند که جاسوسی من را بکنی...به مادر خود شک کرده بود که در غذایش سم می ریزد و قصد کشتنش را دارد...و دهها مورد از این دست را میتوانم نام ببرم...پدر من بدون تعارف و قطعا بیمار بود و روز به روز این بیماریش بیشتر شد تا جائیکه دیگر ما نیز توان و امکان زندگی کردن با او را از دست دادیم...داستان زندگی ما با پدرم آنقدر مفصل است و آنقدر برایم خاطره های تلخ و و عذاب آور و گاه شیرین دارد که اگر بخواهم بنویسم یک کتاب سه جلدی می شود...!
نانای عزیز...پدر من انسان بد طینتی نبود...با همه ی بد بینی هایش زندگی اش را وقف ما کرد...هیچوقت یادم نمی رود وقتی مریض می شدم تا صبح بالای سرم مینشست...به در و دیوار می زد تا بتواند برای ما بهترین ها را فراهم کند...(متاسفانه همیشه بهترین ها را در خوراک و پوشاک میدید) ...پدر من همانطور که مادرم گفت شخصی بود در منتها درجه ی شخصیت اجتماعی و تحصیلی...بسیار ورزیده و خوش پوش بود و همانطور که مادرم گفت سالها در آمریکا تحصیل و زندگی کرده بود...بعد از جدا شدن از مادرم نيز نه ازدواج کرد و نه زنباره شد...تمام زندگی اش را گذاشت پای ما و همه انرژی اش را مصروف بزرگ کردن ما کرد...گیرم خیلی جاها دوستی اش دوستی خاله خرسه بود و در نهایت با رفتارهای به ظاهر خیرخواهانه و به زعم من بیمارگونه خود زندگی ما و خودش (چه از لحاظ اقتصادی و چه از لحاظ روحی و عاطفی)را نابود کرد...اما من هميشه قدر دان پدرم هستم و خواهم بود...نميخواهم وارد جزئيات شوم که چرا از پدرم جدا شديم و چه بود و چه شد...فقط دلم نميخواهد کسی در مورد پدرم بد قضاوت کند...پدر من انسان خوبی بود و هست و توهمات و تخيلاتش که شيرازه ی زندگيمان را از هم پاشيد ناشی از يک بيماري روحی ست که متاسفانه روز به روز هم بيشتر شد...با همه اين اوصاف من او را نيز نه به حکم وظيفه که به حکم دل دوست دارم!
November 5, 2006 8:52 AM
شراگيم گرامی
ميخواهم برای اولين بار در زندگی وبلاگانه ام از فردی به جرم زدن با کتابچه نت به کله اش اگرچه دردی نداشت ولی معذرت خواهی کنم و اون هم توی بخت برگشته ای که خير از بچگی ات نديده ای !!!!!!!!!!
تصور ميکنم اگر زمان دعواهای مادر و پدر -شما دو نفر قادر به نوشتن بوده ايد اکنون ميتوان در ميان گنجه ای پشت پرده ای جائی نوشته ای با خط بچگانه کج و معوج ديد که بچه ای نوشته :
در اين خانه چهار نفر ديوانه زندگی ميکنند !!!
بسيار متاسفم از شنيدن ماجرای تو و مادرت
اختلاف سن زمان ازدواج اگر عروس جوان زيبا هم باشد بی برو برگرد منجر به حسادت وحشتناک از طرف مرد ميشود
اگرچه شايد درست نباشد ولی من برای روشنگری از هر اطلاعاتی استفاده ميکنم و برايتان از خود خود گلشيری نويسنده ميگويم که از فرزانه بيست سال حداقل بزرگتر بود و من شاهد حسادت های خانه مان سوز او در جمع بوده ام روحش شاد
به هر حال مادر که خود را نجات داد و پدر هم احتمالا با در آغوش گرفتن اولين زن همه چيز را فراموش کرد و ....شراگيم ماند و حوضش
خوشحالم که سالم بزرگ شده ای !!!!!!!! يعنی اکنون در تيمارستانی جائی نيستی نشان از قدرت روحی و از طرفی احتمالا پرورشی اگرچه نه کامل ولی قابل توجه ميباشد
برايم ابدا مهم نيست که چه احساسی به مادر و چه احساسی به پدر داری
چيزی که برام مهم است اين است که اين تجربه به تو جوان بايد بگويد که اگر روزی ازدواج کردی تا ميتوانی از بچه دار شدن خود داری کن
و اگر وسوسه شدی يادت باشد زودتر از پنج سال که از ازدواجت بگذرد فکر بچه را کاملا از سر خود و فرد برگزیده ات بيرون کن
اين پنج سال به هر دوی شما فرصتی ميدهد که يکذيگر را با خوبی ها و بدی های جنرال هم ببينيد و کاملا درک کنيد که ميخواهيد باقی سالها را با هم باشيد و آن گاه هنگامی که تصميم به آوردن يک کودک به اين جهان کثافت بيداد گر خونخوار سياه و
بی ترحم !!!!!!
گرفتيد
تمامی سعی خود را خواهيد کرد که فردی شاد و زنده و بی عقده و مهربان و انسان به جامعه تحويل دهيد
اين يک قلم پند مرا در يک کتابچه يادداشت کن و بعد کتابچه را به سطل آشغال بسپار !!!!!!!!! نانا
November 5, 2006 6:07 AM
سلام.. چندين بار اومدم اينجا و مي خواستم نظر بدم واسه اين مطلب ولي اونقدر چنگ به قلبم زد که رفتم... خيلي قشنگ نوشتي....
توي فرهنگ ما تا بوده و هست زن بايد بسوزه و بسازه.. بايد حفظ ابرو کنه و بايد هميشه شوهرشو و بچهاشو به خودش مقدم بدونه... يه زن که ازدواج ميکنه ديگه يه انسان نيست يه همسر ميشه واسه شوهر و يه مادر ميشه واسه بچه ها....
زن خوب اونه که همه نيازها و احساسات خودشو بکشه و با هر شرايطي زندگي کنه.... اينه چيزايي که جامعه از ما مي خواد.. فرهنگ از ما مي خواد و مذهب از ما مي خواد...
و اينا چيزايي هستن که من به عنوان يک زن ازشون متنفرم.... هميشه از زنايي که پاشونو از اون خط قرمز فراتر گذاشتن و جرات داشتن به خودشون فکر کنن خوشم مياد ( البته نه اينکه بي دليل آدم زندگي رو به هم بزنه )....
جريان طلاق مادر شما رو هم خوندم و کاري به اون ندارم چون در هر زندگي هزارن مسئله هست که باعث يه طلاق ميشه ولي واقعيت اينه که ما زندگي کوتاهي داريم اگه به هر دليلي نميتونيم در يک زندگي بمونيم ديگه دليل نداره به خودمون و بچهامون زجر بديم... زندگي خيلي کوتاهه
----------------------------------------
پرسيده بودي آدم دردشو به کي بگه.... به خودم بگو و مطمئن باش که اين امامزاده کور ميکنه که شفا نميده !
:-)
November 5, 2006 1:32 AM
واين تمام ماجرا نبود..........دلقک عزيز بدرستی اشاره کردی برای هيچ مادری هرگز و هرگز ساده نيست دل کندن از عزيزانش .... برای من هم ساده نبود.. من در حقیقت فرارکردم.......يکی از روزها زمانی که محل کار خود را ترک ميکردم توسط گشت دادستانی بازداشت شدم بخاطر داشتن يک کتاب و نوار ( مزدور خودفرخته ای که بعدها فهميدم از خبرجينان نظام فاسد جمهوری اسلامی است و در شرکت کار ميکرد گزارش مرا داده بود) بلافاصله بازرسی بدنی شدم و مرا بزندان سیاه بردند دقیقا نمیدونم کجا بود چون چشمبندی به سیاهی قلب انان بر چشم داشتم...دران سیاهچال کوجک بصورتی وحشیانه کتک خوردم ...... بشدت ترسیده بودم و فریاد میزدم ولی فریاد رسی نبود نمیدانستم جرمم چیست .... حرفهای رکیک و تحقیر امیزی که شرم دارم از بازگو کردنش ..بالاخره مرا رها کردند و رفتند....... بعد از ۱۴ ساعت که نالان و گریان از درد بخود میییچیدم مردی که به او حاج اقا میگفتند امد ...... و عجبا که او مهربان بود يا اينطوری وانمود ميکرد ......گریه نکن دخترم. وهم او بود که به من گفت اينها حق تعرض بشما را نداشتند ... ميتونی ازشون شکايت کنی .. مضحکه نه؟؟؟ من گیج شده بودم و اورا فرشته نجات خود میدیدم که دیوی بود با چهره ای ارام و لبخندی بر لب... وسین جین ها شروع شد. بگذریم ........ که داستان بسیار طولانی و تلخ است . و من روزی خواهم نوشت از اینهمه بیداد که بر زنان ما میرود قربانیان خاموش خشونت در خانه و جامعه ..... خشونت به زن را در خانه شوهر و در جامعه با یوست و گوشت و خونم لمس کردم و دیگر دانستم که جایی برای من بعنوان یک انسان در این سرزمین وجود ندارد و تصمیم خودم را گرفتم که در اولین فرصت این سرزمین نفرین شده رو ترک کنم..... چقدر این ازادی زیباست و باشکوه....و من یرواز کردم.. ولی میدونم که هزاران زن هستند که این امکان هرگز برایشان مهیا نشد تا یک زندکی انسانی انطور که شایسته نام انسان است داشته باشند .. و این دغدغه فکری من است برای کمک به انها و تلاش برای ایجاد یک دنیای بهتر.....
November 5, 2006 12:12 AM
شراگيم عزيز ..... گفتی انچه را که نبايد ميگفتی دلم نميخواست تو اين حقايق تلخ و زشت رو بازگو ميکردی....... ياداوری انروزها هنوز قلب منو ير از خشم و ناتوانی ميکنه...... با احساس تحقيری که قابل وصف نيست.... ۷سال از بهترين سالهای زندگيم رو مردی که به بيماری سوظن و بدبينی بصورت هيستريک مبتلا بود و سن و سال یدرم رو داشت از من گرفت ........ اشتباه نکنید این ازدواج با مخالفتهای شدید خانواده من صورت گرفت و انتخاب خودم بود . شوهر سابق من مردی بود تحصیلکرده اجتماعی بسیار خوش مشرب و خوش سرو زبان.... سالها در امریکا زندگی کرده بود و همیشه یه ژست روشنفکری داشت که فکر میکردی دیگه اخرشه.....و خلاصه کلام دوستان اگر او را میدیدید امکان نداشت تصور کنید که دارای شخصیتی این چنین دو گانه باشد.....همیشه دجار توهم بود و به همه جیز و همه کس مشکوک.....ومن براستی تامین جانی نداشتم...... مادرش همیشه میگفت از بس که تو رو دوست داره اینقدر حسوده و من احمق باور میکردم در حالی که او بیمار بود... من در يک خانواده متوسط نسبتا مرفه و بسيار ارامی بزرگ شدم. يدرم يک يزشک بود و يک انسان فرهيخته ....... هرگز بياد ندارم که يکبار با مادر من با صدای بلند صحبت کرده باشد.... همیشه خانه ما یر بود از رفقای یدرم با بحث های داغ و بی یایان سیاسی اجتماعی و من شنونده خوبی بودم کتابخانه بسیار بزرگی داشت که یر بود از کتب تاریخی......... وای که چه دورانی بود انروزهاو من عاشق یدرم بودم در رابطه با ازدواجم جقدر بااو جدل کردم .... شری جونم وقتی ما جوان هستیم فکر میکنیم که عقل کلیم وهمه چی رو میدونیم و معمولا نصیحت یذیر نیستیم ...بهرحال گذشته ها گذشته . وزندگی هر روزش یه تجربه است وما از شکستها و اشتباهاتمون می اموزیم یعنی ایکاش که بیاموزیم.. .... ......
November 4, 2006 10:30 PM
بعدش هم دلقک جان اينها که نوشتی چه ربطی به نوشته من داشت ؟ برو بک بار ديگه بخون با دقت
ajab ghami dasht in neveshte
June 10, 2008 6:21 PM