شراگیم
« زیاده جسارت است...! | صفحه اصلی | آوار زمان »
پایان دیکتاتوری...

در مورد اعدام صدام این روزها آنقدر نوشته اند و انقدر خوانده اید که لابد دیگر حالتان به هم میخورد اگر بگویم این نوشته نیز قرار است مرتبط با آن موضوع باشد...اما من نمیخواهم "ایپولیتیچ" وار** بدیهیاتی را بگویم که همه می دانید...اینکه صدام بد بود و جنایت کرد و عاقبت همه ی دیکتاتور ها همین است موضوع این نوشته نیست...حتی نمیخواهم به عنوان یک مخالف مجازات اعدام اجرای حکم اعدام صدام را محکوم کنم و به آن بپردازم...همه میدانیم که در جریان جنگ ایران و عراق صدها هزار نفر کشته و میلیونها نفر بی خانمان شدند...همه ما به اندازه کافی در مورد جنایتهای صدام چه علیه مردم ایران و چه بر علیه کردها و شیعیان جنوب عراق شنیده ایم...این روزها همه جا صحبت از "جنایتهای صدام" است...!
نکته همینجاست...همیشه انگشت اتهام به سوی "صدام" گرفته می شود...چگونه "یک نفر" میتواند زندگی میلیونها نفر را از بین ببرد و جنایتکار قرن لقب بگیرد...؟جواب این است...شدنی نیست...فقط خودمان را گول می زنیم...رسم است یک نفر را نشان کنیم و گناهها را به گردن او بیاندازیم و اگر پا داد اعدامش کنیم و تمام جنایتهای انجام شده را به همراه او دفن کنیم...
جنایتهای بزرگ را جنایتکارهای بزرگ مرتکب نمیشوند...جنایتهای بزرگ کار انبوه جنایتکارهای کوچک است...کار سیاهی لشکرهاست...کار توده های فرمانبردار انسانی ست... جنایتکار های واقعی همین نزدیکی هستند...درست در همسایگی من و شما...به دنبال جنایتکار کاخهای صدام را زیر و رو کردن حماقت است...جنگ عراق و ایران را نه صدام پیش برد و نه خمینی...مردم پیش بردند...مردم عراق و مردم ایران...ماشه ها را ما می کشیدیم...به زنها و دخترها ما تجاوز میکردیم...نسل کشی ها را ما راه می انداختیم...بمبهای شیمیایی را ما بر سر زن و بچه یکدیگر میریختیم...گورهای دسته جمعی را ما می کندیم...
صدام و هیتلر و چنگیز و موسولینی که بودند اگر ما نبودیم...!؟
ولی رسم است که در پایان هر جنگ و با سقوط هر دیکتاتور و با ورق خوردن هر برگ از تاریخ یک نفر را به عنوان مسبب جنایتهای انجام شده قربانی کنند تا لکه ی ننگ باقی مانده بر دامان بشریت با مرگ او به یکباره پاک شود...تمام زشتی هایمان را و تمام پلیدی هایمان را و تمام توحشمان را و تمام دنائتمان را به گوشه ی لباس او سنجاق میکنیم و با او در خاک دفن میکنیم...!
نمیشود...یکبار برای همیشه باید این نمایش مضحک را خاتمه داد...خود فریبی کافیست...! این درخت خون باید از ریشه هرس شود و نه از سر شاخه هایش...!باید جنایتکارهای واقعی را معرفی کرد...ما بدون آنکه بدانیم جنایتکاریم و "ندانستن" تنها علت جنایات ماست و تنها مقصر ندانستن نیز خود ما هستیم...همان "کاهلی و کمبود دلیری در به کار گیری فهم خویش" که در مقاله ی کانت آمده است...!
همه ی ما توانایی فکر کردن را داریم...اما همه ی ما شجاعت و جسارت و یا اراده ی لازم برای فکر کردن را نداریم...ترجیح میدهیم کسی باشد که از آن بالا به ما بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط...ترجیح میدهیم کسی راه و چاهمان را نشانمان بدهد...نتیجه این می شود که همیشه توده های مردم سواری دهنده های خوبی برای طالبان قدرت بوده اند...همیشه افسارشان در دست پیشوایان دینی و یا سیاسی شان بوده است...همیشه ابزاری بوده اند در دست صاحبان قدرت برای تحکیم پایه های قدرت و یا احیانا گسترش آن...از همان قدیم حلال و حرامشان را برایشان تعریف کردند...آداب اجرای شعائر مذهبیشان را به آنها یاد دادند...دوست و دشمنشان را به آنها شناساندند و حتی عادات و سلایقشان را به میل خود تغییر دادند...ملی گرایی و اعتقادات مذهبی را در آنها تقویت کردند تا در هنگام لزوم بتوانند آنها را یکپارچه و متحد کنند...به ما قبولانند که میهن چیز مقدسی ست...حتی مقدس تر از جان انسانها...به ما قبولاندند که هدف وسیله را توجیه میکند...به ما قبولاندند که در راه دین و یا وطن میشود آدم کشت و قهرمان بود...می شود جنایت کرد و مدال افتخار گرفت...حتی به ما قبولاندند که در راه خدا میشود روی مین رفت و تکه تکه شد و در عین حال سعادتمند گردید...!
و ما قبول کردیم ... با وجدانی آسوده جنایت کردیم... می گویم ما...شما به خودتان نگیرید...انقدر دایره ی جنایتکارهای کوچک بزرگ است که نمیتوانم گروه و یا طیف خاصی را مخاطب قرار دهم...!
قبول دارم...سالها پیش عراق شروع کننده جنگ بود و تا مدتها ما فقط دفاع می کردیم...در سالهای اول هرچه بود به ضرورت بود و بر ما حرجی نیست که اگر نمی کشتیم کشته می شدیم...اما واقعا چه فرق میکند؟ اگر ما هم به اندازه ی عراق انگیزه و امکان شروع جنگ را داشتیم آیا آغاز کننده جنگ نمی شدیم...؟ مگر بعدها که ضرورت دفاع از بین رفت شعارمان " برای فتح کربلا پیش به سوی جبهه ها " نشده بود...؟بحث ایران و عراق و پیدا کردن مقصر نیست...بحث بر سر این است که در این کشت و کشتارها جنایتکارهای واقعی که شایسته ی محاکمه اند چه کسانی هستند؟
در یک پرونده ی جنایی قاتل را قصاص میکنند و نه کسی که قاتل را تشویق به قتل کرده است...اما اینجا قضیه درست برعکس است...مشوق و آمر را اعدام میکنند و کسانی که واقعا دستشان به خون آلوده است تبرئه می شوند...
اعدام صدام پایان دیکتاتوری در تاریخ نبوده و نیست...اعدام صدام تنها اسم صدام را برای همیشه به تاریخ در کنار اسم سایر دیکتاتورها منگنه کرد...پایان دیکتاتوری آگاه شدن توده های مردم است...پایان دیکتاتوری روزیست که هیچکس گردن به رسنی که دیگری برای او بافته است ندهد...پایان دیکتاتوری شروع عصر عقلانیت است...پایان دیکتاتوری روز تخته شدن دکان مرشد ها و ملاها و پیشواهاست...پایان دیکتاتوری روزیست که گله های کور انسانی اراده و شهامت اندیشیدن را پیدا کنند.

** چخوف داستان کوتاهی دارد با عنوان "دبیر ادبیات" ...یکی از شخصیتهای فرعی این داستان مردی ست به نام " ایپولیت ایپولیتیچ" که ویژگی اش این است که جز بدیهیات چیزی نمی گوید :
"ایپولیت ایپولیتیچ یا ساکت بود و حرفی نمی زد یا وقتی صحبت می کرد چیزهایی به زبان می آورد که همه می دانستند.حالا وقت حرف زدن بود، گفت : « آره...هوای خوبیه...تو ماه مه هستیم...دیگه کم کم تابستون می رسه و تابستون هم که با فصل زمستون فرق میکنه...زمستون ها آدم باید بخاری روشن کنه اما تابستونها خودش گرم هست و نیازی به بخاری و دنگ و فنگ نیست...آدم شب پنجره ها رو باز می ذاره و باز هوا گرمه...اونوقت زمستون که میشه با اینکه پنجره ها رو میبندی و کرکره ها رو هم میکشی باز هوا سرده.» "در هر کجای داستان که سر و کله ی ایپولیت ایپولیتیچ ظاهر میشود شاهد یک دیالوگ اینچنینی از او هستیم...حتی دم مرگ هم هذیان گفتنش از همین قاعده پیروی میکند: " ولگا به دریای خزر می ریزه...اسبها کاه و جو میخورن..."

توسط در January 5, 2007 9:45 PM |
نظرات
piruz   ( web | email )

سلام دادا شما هم اصفهانی هستید من هم اصفهانی هستم . به ما هم سر بزنید دادا


June 20, 2008 8:29 PM
احسان اخباری   ( web | email )

یک کمی دیر این مطلبت به چشمم خورد اما چه بهتر،‌ چون که این احتمالن بهترین مطلبی است که در مورد اعدام صدام خوانده‌ام در این یک ماه. بهترین ماند برای آخر.
پیداست که پستی و بلندی‌های زندگی از تو آدم عمیقی ساخته است.
توی وبلاگم به این مطلب لینک دادم که بعدها راحت‌تر بتوانم به آن مراجعه کنم.


January 27, 2007 5:26 AM
بنفشه   ( web | email )

ببخشيد يه سوال چرا پست جديدت نيست؟چی کارش کردی بابام جان؟


January 19, 2007 10:52 PM
مونیکا   ( web | email )

سلام
به قول عشق همیشگی خودم جناب داریوش نازنین:
گناه هرچی که گذشت به گردن ما بود و هست
از ما اگه بتی شکست بتهای تازه جاش نشست
هیچکس بقدر خود ما از خود ما فریب نخورد
هیچکس بغیر از خود ما مارو به بیراهه نبرد


January 19, 2007 6:18 PM
zoro   ( web | email )

سلام .نظر میدهیم
هق صدام اعدام شدن نبود.ان هم توسط
يک مشت گدا گشنه عوضی.انها مگر خدا
بودند که برای ديگران تصميم ميگيرند.کل اگر طبيب بودی سر خود دوا نمودی.اگراو
ديکتاتور بود دولت شما هم هست.حمله
بسيجيان به دانشگاه امير کبير يک نمونه
کوچک است.ظلم به بانوان.ما ادعا ميکنيم
کشور ازاد داريم وخارجيها ندارند.اجازه انتخاب
لباس را به بانوان نميدهند اما شما چه نه تنهااجازه انتخاب لباس نميدهيد جای خدا را
هم گرفته ايد و بهشت و جهنم ديگران را تعيين ميکنيد.هيچ زنی باچادر وهيچ مردی
بااباامامه به گور نميرود.بزرگی را مثال ميزنيد
وميگوييد.اين مرد بزرگ بهلول در جمع
ثروتمندان با البسه کهنه راهش ندادند. اوبا
البسه زيبا رفت.اجازه ورود يافت.اما چيزی
نخوردو با نطقی طولانی به جمع حاضر در
مجلس فهماند که لباسهای فاخرشان به
مهمانی دعوت شده نه جسم داخل لباس
و انها هيچند
تن ادمی شريف است به جان ادميت
نه همين لباس زيباست نشان ادميت
شماهم عمرو اسيد ولباس اسلام را علم
کرديد.مگر حضرت محمد دوره ميگشت و
البسه بندگان خدارا به تمسخر و بد حجابی
وبی ناموسی را رواج ميداد که شما بنده
خدايی را اين چنين ميازاريد.مگر شما خدائيد
در مورد انسانها نظر ميدهيد دار ميزنيد
مردی دخترش را به خاطر فکر ازداج با جوانی
کشت.چرا؟ايا دختر تا اخر عمر بايد خانه نشين باشد.ازدواج نکند.چرا؟چطور خود او
عاشق زنی شد.مونث هاو مذکرهای ديگر
حق ندارند.اين اسلام است.دختر ها حق
انتخاب لباس ندارند.جوانها بيکارند ودرامد
ثابط .کار ثابط.اراده.وحتی اينده روشنی ندارند.ظلم برما بيداد ميکند.شمااخوندهای دزد اما چه ميخواهيد.جانمان.
ماازشماحقمان را ميخواهيم.حقمان از ثروت
باد اورده ملت که درجيب شماست.
زمان شاه فروش نفت فروش بيت المال مدم ايران بود اينک نفت گاز برق و ناموس ما شده
بازيچه دست عده ای بی شعور.مرگ حق صدام نبود.او بدون نظر داشتی به فلسطين
در بهبوه جنگ با اسرائيل .اسرائيل را مورد
حمله موشکی قرار داد زمانی که ايران و
کشور های ديگر مانند زنان فقط جيغ بيخود
ميزدند.اگر هماس الان حمله ميکند. فقط به
منافع خود فکر ميکند و توسعه حزب الله.
اما صدام نه.ايران هم همين طور حزبالله
ايران و لبنان را بارها درحال زدن جوانان ايرانی
ديده ايم.اين ديکتاتوری نيست.
حالا تصميم با شما جوانان است نظر بديد
شهاب دانش 1 اتساید یاهو دات کام منتظر
شماست.نظراتون رو بفرستید.لازم به ذکر
ایمل من شهاب رو به انگلیسی بنویسدو حروف کوچک.زرو میخواین
زرو
ز
اصل همون نقطش بید


January 15, 2007 3:44 PM
شراگیم   ( web | email )

اين جناب فردوسی با من بود آيا...!؟


January 13, 2007 9:13 AM
فردوسی   ( web | email )

اگر کمی مطالعه داشته باشيد و چشمانتان را باز کنيد متوجه می شويد که دنيا را همين يک نفر يک نفر ها نجات می دن
زود قضاوت ميکنيد آن هم مقتضای سن شماست


January 13, 2007 6:57 AM
anonymous   ( web | email )

از آخرين پست شما بسيار لذت بردم. کاملا با شما موافق هستم که انسان ها تک تک باعث بوجود آمدن کل می شوند. ولی وقتی اين تک تک ها عقده هايی باشد که اين تک تک ها راهی برای گريز از آنها نداشته باشند ملتی را به کام نابودی خواهد کشيد و شما ديگر همين اينترنت گوزکی را هم نخواهيد داشت که بخواهيد وب لاگی داشته باشید.


January 13, 2007 2:47 AM
رضا   ( web | email )

اين توده جنايتکاران کوچک خودش اما جرات جنايت ندارد. بنابراين رهبی درخور برای خود می گزيند و در پناه دستورات و در پوشش جنايات او از جنايات کام می گيرد و تراژدی را پيش می راند. اما ريسک رهبری نيز چنين اتفاقاتی را ناچار خواهد طلبيد...


January 12, 2007 3:15 PM
sibe soorati   ( web | email )

سلام استاد اعظم.بعد از يه مدت خيلی طولانی که خواننده ی نوشته هات بودم تصميم گرفتم برات کامنت بذارم و دعوتت کنم خونم.البته نه برای دادن شیرینی!واسه ی کمک کردن تو اسباب کشی !خوشحال ميشم بيای...
يه چيزيم در گوشی بهت ميگم ولی ازش سواستفاده نکنياااا>>>نميدونم چرا ازت می ترسم!
اگه اجازه بدی بهت افتخار بدم و لينکتو به ليستم اضافه کنم خوشحال ميشم!


January 12, 2007 6:09 AM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
در اینکه تو اعصاب نداری که شک ندارم.از اولین کامنتی که برام گذاشنی اینو فهمیدم.خب به دلقک مراجعه کن شاید دارویی تجویز کنه حالت بهتر شه .البته بعید میدونم .کار تو از دارو گذشته!!!!(کل متن رو به حالت شوخی بخوان)


January 11, 2007 7:17 PM
delphica   ( web | email )

دبیر ادبیات رو خوب اومدی :))


January 11, 2007 11:51 AM
مهرداد   ( web | email )

پاسخ به 56( ظاهرا به آرمین)

نوشته ای " به مهرداد" اما شک دارم که واقعا آنچه نوشته ام را خوانده باشی!
من حتی شک دارم که تو نوشته ی "پایان دیکتاتوری..." را هم خوانده باشی ! بخشی ازاین نوشته که به گمانم آنقدر مکرر و لابد پذیرفتنی است که به شکل شعار در آمده است ، در مذمت جستجو در پی یافتن یک مقصر اصلی برای همه ی نا بسامانی هااست : "فقط خودمان را گول می زنیم...رسم است یک نفر را نشان کنیم و گناهها را به گردن او بیاندازیم و..."
درک، پذیرفتن و بیان این نکته نیاز به توانایی ذهنی درخشانی هم ندارد و از قضا از معدود موارد مطرح شده در یادداشت است که می توان همه ی خوانندگان را با آن موافق دانست. به این ترتیب چندان غریب نیست اگر فرض کنیم که از توانایی ذهنی لازم برای درک و پذیرفتن آن برخوردار نیستی آنجا که "مقصر، دلیل و مشکل اصلی " را یافته ای :
"یه دلیل بزرگترش نا آگاهی مردمه اما دلیل اصلیش طرز فکر شماست......." یا "مشکل اصلی ما شمایید که خود را به خواب زده اید."
شاید اینهمه صراحت و شتاب درصدور حکم آن هم در باب کسی که بیش از 15 سطر از او نخوانده ای ناشی از همان شجاعتی است که سایرین از آن محرومند؟ این بگویم و بگذرم که شاید ندانی شجاعت و بلاهت ، گاه بسیار مترادف می نمایند....
1- اما گمان می کنم نوشته ی مرا (همان 15 سطررا) هم نخوانده ای ؛ در آن نوشته توجیهی برای ارتکاب " هر خطا" یی (راهپیمایی روز فدس؟!عزاداری؟! ...) از جانب ملتی فقیر نیامده است بلکه آنچه را شما یا نویسنده ی یادداشت (ظاهرا کاملا هم عقیده اید!) امری ذاتی و ناشی از کم جراتی و کاهلی در اندیشیدن دانسته اید : "اما همه ی ما شجاعت و جسارت و یا اراده ی لازم برای فکر کردن را نداریم..."، عارضی و از سر فقرمالی یا آموزشی دانسته ام که با برطرف شدنشان ، کاهلی ذهنی یادشده به چشم نخواهد آمد : در انتخابات ریاست جمهوری اخیر می شد، آرای شهروندان تهرانی را با دانستن محل سکونتشان حدس زد ....
2- در باب استقلال هند. هدفم اشاره به قانون همه فهم "ظروف مرتبط" بود ولو اینکه رابط دو ظرف، مویین (4 یا 4000نفره...) باشد. به ماه اشاره کردم رفیق! سرانگشتم رها کن!


January 11, 2007 3:18 AM
beheshteh   ( web | email )

سلام.چطوری؟ خيلی وقته با وبلاگت آشنام اما فکر کنم اولين يا دومين باره دارم کامنت ميذارم.موفق باشی.


January 10, 2007 10:14 PM
نازنين   ( web | email )

سلام نيسيتی ؟
کجايی؟


January 10, 2007 7:24 PM
بابک   ( web | email )

فکر ميکنم کشتن کشتن است... آنهم اعدام! که بنظرم وحشيانه‌ترين نوع قتل است... وقتي که براي کشتن يک انسان از قبل برنامه‌ريزي کنند و حتي مکان و زمانش را هم تعيين کنند.... اين وحشيانه است...
و از سوي ديگر... چه کسي دادگاه صدام و مثل او را برگزار مي‌کند؟ چکسي حکم مي‌دهد؟ به حتم کسي که عراق را براي مثال فتح کرده است... به چه وسيله‌اي؟ با جنگ و کشتار؟ پس او کيست؟ او هم ديکتاتور خواهد بود! او هم کسي مانند صدام و هيتلر و.... خواهد بود!
مهم اين نيست که کسي را کشته‌اند! اما مهم اين است که چرا کسي را و به چه وسيله‌اي کشته‌اند؟ صدام پاک نشد... و نمي‌شود! چرا؟ چون صدام و عين صدام‌ها هميشه هستند و فقط و فقط يکديگر را مي‌کشند... و جايشان را با هم عوض مي‌کنند.... مهم اين است.. آيا ديکتاتور و ديکتاتوري واقعاً از بين رفت؟


January 10, 2007 4:27 PM
armin   ( web | email )

برای مهرداد
1.ملت ایران فقیر است اما این باعث نمیشود مجاز به هر خطایی باشد
2.اگر ملت ایران را به فردی چلاق تشبیه میکنید در آن حرفی نیست....اما این آدم چلاق با رفتن به راهبیمایی روز قدس و
چادر سر کردن و هورا کشیدن برای هیتلر ها سیر میشه؟
3.اگه دور و برتو نگاه کنی میبینی این جماعت خیلی هم وضعشون خوبه... و از سر گرسنگی نیست که این کارو میکنند
4.این نهایت ساده انگاریه که استقلال هند رو تنها کار 4 نفر بدونیم.... از این 4 نفر ها در تمام زمانها و در تمام جوامع بودند ولی اکثرا
سرشون بالای دار رفت و کسی هم معترض نشد!
5.اگه وضع ما اینه چند تا دلیل داره یکی از دلایل کوچکش فقر هست ..یه دلیل بزرگترش نا آگاهی مردمه
اما دلیل اصلیش طرز فکر شماست.......
6.من سرو کارم با کارگر هاست...کارگرهایی که شدیدا محتاجند....اما به اندازه کافی فهم و شعور دارند
و مثلا میفهمند که حج و نمازجمعه و روضه خونی و مسجد و آخوند و ....همش کلاهبرداریه و برای تحمیق مردمه.
... از
طرف دیگه برو ببین کسایی که تو ادارات دولتی مشغول ریدن به مملکت هستند و اونایی که حج میرن و محرم تو خیابون خودشونو کتک میزنن که برن به بهشت و اونجا با حوری های بهشتی تا آخر عمر حال کنند
چه کسایی هستند؟
اینها از سر گرسنگی این کارهارو میکنند؟
7. کیسکه خواب هست را میتوان بیدار کرد اما کسی که خود را به خواب زده را خیر..
مشکل اصلی ما شمایید که خود را به خواب زده
اید


January 10, 2007 1:19 PM
armin   ( web | email )

برای مهرداد
1.ملت ایران فقیر است اما این باعث نمیشود مجاز به هر خطایی باشد
2.اگر ملت ایران را به فردی چلاق تشبیه میکنید در آن حرفی نیست....اما این آدم چلاق با رفتن به راهبیمایی روز قدس و
چادر سر کردن و هورا کشیدن برای هیتلر ها سیر میشه؟
3.اگه دور و برتو نگاه کنی میبینی این جماعت خیلی هم وضعشون خوبه... و از سر گرسنگی نیست که این کارو میکنند
4.این نهایت ساده انگاریه که استقلال هند رو تنها کار 4 نفر بدونیم.... از این 4 نفر ها در تمام زمانها و در تمام جوامع بودند ولی اکثرا
سرشون بالای دار رفت و کسی هم معترض نشد!
5.اگه وضع ما اینه چند تا دلیل داره یکی از دلایل کوچکش فقر هست ..یه دلیل بزرگترش نا آگاهی مردمه
اما دلیل اصلیش طرز فکر شماست.......
6.من سرو کارم با کارگر هاست...کارگرهایی که شدیدا محتاجند....اما به اندازه کافی فهم و شعور دارند
و مثلا میفهمند که حج و نمازجمعه و روضه خونی و مسجد و آخوند و ....همش کلاهبرداریه و برای تحمیق مردمه.
... از
طرف دیگه برو ببین کسایی که تو ادارات دولتی مشغول ریدن به مملکت هستند و اونایی که حج میرن و محرم تو خیابون خودشونو کتک میزنن که برن به بهشت و اونجا با حوری های بهشتی تا آخر عمر حال کنند
چه کسایی هستند؟
اینها از سر گرسنگی این کارهارو میکنند؟
7. کیسکه خواب هست را میتوان بیدار کرد اما کسی که خود را به خواب زده را خیر..
مشکل اصلی ما شمایید که خود را به خواب زده
اید


January 10, 2007 1:19 PM
سوسن   ( web | email )

موافقتم


January 10, 2007 3:42 AM
مهرداد   ( web | email )

ببین دوست عزیز، برادر شراگیم !
اینکه به ملتی فقیرو نا آگاه که دلمشغول بر آوردن نیاز های اولیه شان هستند
انگ تنبلی ودون همتی بزنیم ،درست به آن ماننده است که مردی بی دست و پا را روی زمین افتاده ببینی و ملامت کنان بگویی" بلند شو! فقط ذره ای همت و اراده کافی است ...."
نه! عزیزِ برادر ، آنچه شما در کتاب های خودیاری و "چگونه چنین و چنان شویم " خوانده ای جملگی مربوط به مردمی صاحب دست و پای تمثیلی : رفاه و آموزش ، اند.نگاهی به تاریخ بسیاری از همان ها که ممکن است به تنبلی متهمشان کنی : سیاهان آمریکا یا هندیان پیش از استقلال نشان می دهد که به محض برخوردار شدن از نخستین ملزومات زندگی مرفه و به تبع آن آموزش عالی ، خواهان حق خود شده اند و دیگر آن مردم دون همت پیشین نبوده اند که اگر این طور نبود ،طرفداران برده داری را آن همه مخالف سواد آموزی سیاهان نمی دیدیم ....
رفاه و تنها رفاه به کار ارتقای سطح آموزش می آید، ارتقای سطح آموزش برای آگاهی مردم به حقوق خویش و افزایش احترام به خویشتن (self-respect) ضروری است و افزایش احترام به خویشتن است که هر آدمی (از جمله خودت) را از بدل شدن به آلت دست دیگری و مطیع بی چون و چرای غیر بودن باز می دارد. فراموش نکنیم که آگاهی- بخشی (= تعلیمات) یک تیم چهار نفره ی فارغ التحصیل آکسفورد برای استقلال هند چند صد میلیونی کافی بود .همان میلیون ها آدمی که پیشتر از آن به زعم شما ، دون همت و تنبل بودند ، با اندک آموزشی بدل به مردمانی شدند خواهان حق خود و باز فراموش نکنیم که آن تیم چهار نفره (مهاتما ، نهرو، تاگور و جناح) همگی مردانی برخاسته از از خانواده های اشرافی و مرفه سرزمین خود بودند .


January 10, 2007 2:25 AM
آنا   ( web | email )

:)) - اين به معنی اينه که دوباره اومدم مطلب رو خوندم .


January 9, 2007 10:44 PM
عاطفه   ( web | email )

"رسم است یک نفر را نشان کنیم و گناهها را به گردن او بیاندازیم " میدونی این جمله‌ت من رو یاد چی انداخت!؟ "تقصیر خودت شد" D: بگذریم اینایی که تو می‌گی همش درسته کاملا اما لازمه‌ی درست شدن اینه که آدم‌ها به خودشون زحمت فکر کردن بدن که این هم خیلی سخته براشون خب یک لقمه‌ای حاضر آماده جلوشون گذاشتن اینا هم خداخواسته می‌شینن می‌خورن کاریم ندارن که چلو کبابه یا ساندویچ ژامبون! مهم اینه که زحمت نداره. کاری هم به عوام و غیر عوام نداره‌ها خیلی از کسایی که ادعاشون میشه یا حتی وقتی یکی مثل تو حرف می‌زنه سری تکون میدن و به به چه چه می‌کنن و تصدیق و تایید حتی به دلیل کارهای روزمره‌شون هم فکر نمی‌کنن چه برسه به اخلاقیات و اعتقادات و ... ضمن اینکه همونایی که از ابتدا اعتقادات و مذهب و ... این مردم رو براشون تعریف کردن شک کردن و در نتیجه فکر کردن رو براشون ممنوع و گناه تعریف کردن! خانه از پایبست ویران است برادر!


January 9, 2007 10:36 PM
طلوع   ( web | email )

شراگيم عزيز راه به خانه ديگری بردم به اشتباه.دوباره سر می زنم و در همينجا سوالم را می پرسم.اميدوارم ان بار ديگر پيامم حذف نشود.
تا ان وقت
موفق باشيد


January 9, 2007 3:14 PM
شيرين   ( web | email )

سلام شراگيم عزيز
من اصلا كاري ندارم كه صدام چرا اعدام شد و اصلا حقش بود يا نبود، ولي به شدت معتقدم كه نبايد دنباله رو بود و عقل رو خدا داده واسه اينكه ازش استفاده كنيم.
خوشحال ميشم به وبلاگ من هم سر بزني.


January 9, 2007 1:23 PM
طلوع   ( web | email )

سلام.ای وای پيام وزين ما کو؟
به تخته سياه سر می زنم اونجا امن تره گرچه مطالب اينجا هم بسيار خواندنیست.سوالی دارم که در انجا با شما مطرح می کنم .
شاد و اميدوار باشيد


January 9, 2007 1:17 PM
mARYAM   ( web | email )

خوشبين شدی ! ... هيچ تصوری برا عصر عقلانيت سر هم نکن که وقتی يه هيتلر و يه استالين و يا نه اصلا يه شوپنهاور و يه هگل که شجاعت و اراده ی فکر کردن رو دارن و خوبم دارن نتونن با هم کنار بيان ، از يه سياهی لشکر بزن بهادر انتظار داری به چه عقلانيت و ثبات اخلاق گرايانه ای برسن ؟ هاه ؟


January 9, 2007 5:14 AM
shervin   ( web | email )

سلام
مقدار زیادی از نوشته هاتو خوندم. به دلم نشست البته بعضی هاش با روحیه من سازگار نبود و منم ازشون گذشتم. ولی در کل امشب که دلم ا زهمه جا پُر بود با خوندن نوشته های تو کمی خودمو فراموش کردم. خوشحالم که باهات آشنا شدم. راستی من آدرس وبلاگمو ننوشتم اینجا چون هنوز ندیده فکر کنم نظرتو فهمیده باشم. پس نیازی نیست بخونیش دیگه.

موفق باشی.


January 9, 2007 4:06 AM
ناشناس   ( web | email )

:)


January 9, 2007 2:47 AM
ققنوس   ( web | email )

با عرض سلام به دوست ندیده ام شراگیم

با نظراتی که در باره اعدام صدام مطرح کرده ای کاملا موافق هستم. بسیار زیبا و روان مسئله را توضیح داده ای. هیچ چیز برای اضافه کردن به پست زیبایت ندارم الا تاکید مجدد بر اینکه این نظر تو نظر من نیز هست.

با تشکر و تقدیم احترام
ققنوس


January 8, 2007 6:07 PM
nazanin   ( web | email )

javabe mano nadadinaaaaa ;)


January 8, 2007 3:54 PM
sara   ( web | email )

خيلی دقيق می نويسين و جذاب
براوو


January 8, 2007 4:03 AM
A   ( web | email )

اينا که تو ميگی قبول. ولی سلسله مراتب قدرت هم نقش داره در اينکه کی تصميم گيرنده باشه. خيلي از مردم ممکنه عقايد افراطی و تندرو داشته باشن و در عين حال به حرف خودشون معتقد باشن. ولی اينکه يکی از اين آدمها قدرت اجرای افکارو داشته باشهُ اون موقع خطرناک ميشه. صدام هم نمونه يکی از همون آدمها. همه کسايی که پشت سر صدام جنگیدن و مثلا سر ایرانی ها بلا آوردن که تصمیم گیرنده نبودن.خیلی هاشون ارتشی بودن و اگر شرکت نمی کردن به عنوان خائن کشته می شدن و خیلی ها هم خدمت سریازیشون بود. عین ایرانیها. عین این سربازهای امریکایی که وام دولتی دارن و تعهد دارن در جنگ شرکت کنن. مساله به نظر من اینه که وقتی یک فرد به جای جمع تصمیم می گیره، یعنی دیکتاتوری به جای دموکراسی، قدرت پیدا می کنه عقاید شخصی اش رو به طریق مستقیم و غیر مستقیم اعمال کنه. منظورم اینه که ساختار تصمیم گیری فرد برای جمعه که می تونه منجر به فاجعه بشه.


January 8, 2007 2:41 AM
شراگیم   ( web | email )

متاسفانه...متاسفانه...و باز هم متاسفانه حدود پانزده تا کامنت آخر ناپديد شده...باور کنید تقصير من نيست...من هم يکدفعه امدم ديدم انگار دوباره وبلاگ من را از روی back up ی که صبح گرفته اند بالا آورده اند...کار بچه های جابلاگی ست...یا اینها خیلی غیر حرفه ای دارند عمل میکنند یا من خیلی حساسم...به هر حال واقعا از دوستانی که کامنتهاشون پاک شده عذر خواهی می کنم...!:(


January 7, 2007 8:46 PM
shervin   ( web | email )

سلام می خواستم بدونم شما تونستيد برويد يا هنوزم هستيد؟؟ می شه باهاتون حرف بزنم؟؟؟؟


January 7, 2007 7:49 PM
shervin   ( web | email )

سلام
ببخشيد که فضولی می کنم ولی می خواستم بدونم موفق به رفتن شديد؟؟ می تونم با شما صحبت کنم و چند تا سوال بپرسم؟؟


January 7, 2007 7:48 PM
بي بي   ( web | email )

اون مشکلات الان همه رفع شده. حتی نگهداری مشخصات هم کار می‌کنه. ممنونم شراگيم جان.


January 7, 2007 7:16 AM
پايا   ( web | email )

سلام.اميدوارم از من غلط ديکته ای نگيری .بعضی از ايراد گيری هات منو ياد آخوند ها ميندازه.به مسائل کوچيک گير ميدی.مهم اصل حرفه.من تقريبا بيشتر نوشته هات رو خوندم.با کليت حرف هات موافقم.ولی خيلی آتيش تندی داری.تو ميخوای به مردمی که هنوز عوض کردن خودشونو شروع نکردن آخر راه رو نشون بدی.سعی کن مثل خانوم روانی پور باشی به مردم اميد داشته باش.سعی کن يواش يواش جامعه رو درست کنی .تو همين نظرات خيلی ها باهات موافق بودن اما تا حالا از همین آدما کسی سعی کرده خودشو درست کنه.گفتی میخوای مثل فیلسوف های بزرگ .هیچ فیلسوفی از مشکلات فرار نکرده ولی تو میخوای از ایران بری. این یعنی فرار از مشکلات.با خوندن نوشته هات مطمئن شدم که میتونی رو خیلی ها تاثیر مثبت بزاری .اون مقاله ای که در مورد سکس بود رو خوندم بیشترش درست بود ولی تو داشتی این مقاله رو برای کسانی مینوشتی که یک عمر با یه عقیده بزرگ شدن واسه همین نمی تونن با خوندن یه مقاله نظرشون رو عوض کنن.باید اون مساله رو یواش یواش تفهیم میکردی.نه تو چند خط .من اولین بار که به وبلاگت اومدم به عنوان وبلاگ طنز معرفی شده بود.وحشتناکه.یعنی اصلا حرف های تورو طنز میدونن.ببین کجای کارن.راستی در مورد اصلیت دنیا هم فکر کنم انسان زمانی به اصلیت دنیا پی میبره که خیلی دیره اگه رمان صد سال تنهایی گابریل گارسیا ماکز رو خونده باشی منظورمو میفهمی. بهت امید دارم .


January 7, 2007 3:16 AM
sherry   ( web | email )

تا نه «از اونجايی که» منظورم دقيقا برعکس بود يعنی از اونجا تا به انتها باهات موافقم قبلش رو نه دقيقا.


January 7, 2007 3:11 AM
sherry   ( web | email )

برعکس اکثر اوقات چندان باهات موافق نيستم. عملا تا اونجايی که از بالا رفتن فرهنگ گفتی تا انتها حرفت رو قبول دارم، به غير از اون حرف هات غير حرفه ای يک جورايی عوام پسند بود. اگر حوصله بحث داشتم توضيح ميدادم اما حالا...
وقتی ديگر شايد
موفق باشی


January 7, 2007 3:03 AM
پگاه   ( web | email )

عبود بود ديگه نبود!
صدام
هيتلر
چنگيز
...
...
هستند ميباشند خواهند بود. تا يه مشت احمق وجود داره كه هورا بكشه و دست بزنه و افتخار كنه اين روند ادامه داره يعني هموني كه شما گفتين. موافقم بدجوري...


January 7, 2007 12:23 AM
nazanin   ( web | email )

salam man ye soal dasram azaton : sheragim yani chi ???? :D


January 6, 2007 11:33 PM
نازنين   ( web | email )

پسرخوب تو هنوز نمی دونی که راجع به هرچيزی بايد متخصصان اون علم نظر بدن
نه خدايی ما عالم علم سياست کم داريم
يکيش هم که خوب ميشناسی
نه تو رو خدا بد ميگم
حالا هی بگو صدام چنين و چنان


January 6, 2007 10:56 PM
ناشناس   ( web | email )

هی من باید تکلیفم رو با تو روشن کنم ...


January 6, 2007 10:02 PM
پدرام   ( web | email )

سلام...
ميگما...يه چيزی..اون "بر عليه" غلطه ها!!!...بهرحال از من گفتن بود!!

يه چيز ديگه..اتفاقا به نظر من بايد به اين ديکتاتورها يه آفرين هم بگن..یه چیزی هم دستی بدن...خداوکیلی جون کندن، جر خوردن تا رهبری يه گروهی رو بعهده بگيرن..خداييشِ،بیخيال جنايت، آدمای شريف و زحمتکشی بودن...


January 6, 2007 9:40 PM
حامد   ( web | email )

انسان آتشی مهارنشدنی است.صدام ،ترکمن باشی و استالين سربازهای خوبی داشتند.


January 6, 2007 9:34 PM
دلقک   ( web | email )

انصافا صد در هزار باهات موافقم !!! مثلا من اگه خودم نيومده بودم همه حيثيت و غرور و افتخاراتم را به دو کاسه خورشت الو بفروشم تو کی می تونستی اين همه از من سو استفاده کنی ؟
هان ؟ کی می تونستی ؟
بعدشم عمرا من جرات نمی کنم هیشکی رو به خونه جنابعالی بیارم !! بیارم که فوری بساط الو اسفناج علم کنی و دوست دخترم رو قاپ بزنی ؟؟
عمرا !! هرگز !! تا اخرین نفس و اخرین قطره خونم میگم نه ه ه ه ه !!! هر گزززززززززززززززززز !!!!!!!


January 6, 2007 8:55 PM
شراگیم   ( web | email )

بی بی جان (شماره ۲۲) :
من نفهميدم ماجرا چيه؟؟ چه مشکلی وجود داره برای اونهايی که اسم بردی؟ خوب خودشون آدرس ايميل و يا وبلاگشون رو خالی گذاشتن...جريان چيه؟


January 6, 2007 5:33 PM
بنفشه   ( web | email )

وقتی وبلاگی را لینک میکنم در فرصتی مناسب افلاین تمامی پست هارامیخونم و همینطور ارشیو را..این قسمت اخر مربوط میشود به فضولی زنانه ام.اما پست قبل از این پست بقدری جالب بود و خندیدم که برای اینکه دختر شانزده ساله ام فکر نکندمامانش خل شده صدایش کردم و مطلب را برایش خواندم.میدونید وقتی بخواهیم تابویی مثل سکس را بشکنیم بلا خیز میشود.و این هم یک بلای اسمانی بوده است که خواسته شما را به راه راست عنایت کند(همان هدایت است که بهتر است عنایت بگوییم!!!!!!!!!!!!!!!!)خیلی خوشحالم دیدمت شراگیم نازنین.
و اما در مورد صدام کاملن درست است از نظر من پایه های فاسد یک نظام دست نشانده دیکتاتور میسازد.و پایه های فاسد یک نظام همیشه از کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


January 6, 2007 3:31 PM
بنفشه   ( web | email )

شراگیم ..بار اول نیست که میخونمت...اما یه دفعه دلم خواست بی اجازه لینکت کنم.مهم نیست که کجا دیدمت...


January 6, 2007 2:57 PM
لیلا   ( web | email )

بجرات میتونم بگم این نوشته بهترین بهترین و بهترین مطلبی بود که طی چند روز گذشته در رابطه با اعدام صدام (هر چند این نیز بهانه ایست و اصل داستان همونه که خودت گفتی ) خوندم و اون جمله تخته سیاه هم که کاملا با مسما . در ضمن این روزها از هر فرصتی واسه خوندن مقالات کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی استفاده کردم و الحق که هر کدوم رو میخوندم فکر میکردم این از قبلی جالب تره : نوستالژی اسنوبیسم ( فوق العاده بود این یکی ) فرزانگان و بقال ها درباره سانسور شهرت ویتامین روح در فضیلت نامها نمره انضباط به مردگان . خلاصه با هر کدام بسی لذت بردم . مطمئنا دوباره دوره اش میکنم . ممنون از معرفی :ایکس


January 6, 2007 2:51 PM
بي بي   ( web | email )

ببين شراگيم يه نكته اي رو ميخواستم تو پرانتز بگم بار قبل بعد از پرچانگي هاي بسيار فراموش كردم و اون اينه:( يه نگاهي به آدرس وب ناشناس و رودابه و نازنازي و رشيد... بنداز؛ اين مشكل تو پيام هاي اون مطلبي كه مطلب قبلي رو عطف به پيام هاي اون نوشتي(زير 21 سال) هم وجود داشت. اگه دست خودته سعي كن اين مسئله پيش نياد اگه دست خودت نيست هم به اونا كه فكر كردند ... خرده نگير. من خيلي نوشته هات رو دوست دارم تحت هر عنواني كه باشه. مواظب خودت باش.


January 6, 2007 1:41 PM
بهاره   ( web | email )

من با متنت موافقم اما نظر بي بي رو هم قبول دارم.
ببين ذهن يه بچه‌ كوچيك پاكه پاك و آماده براي يادگيريه.حالا بيا از اين بسته‌هاي آموزشي توش خالي كن.حالا تصور كن چه تعداد از اين بچه ها توي آينده شرايط لازم براي پيدا كردن جواب براي كنجكاوي هاشون رو خواهند داشت؟يه قشريشون كه كم هم نيستند با همين تفكرات بزرگ ميشن و زندگي مي كنن.تو همچين شرايطي شهامت فكر كردن چندان كار ساده اي نيست.كما اينكه اين آدما فكر هم بكنن به نتيجه اي جز اونچه ياد گرفتن نميرسن.
من باهات موافقم اما نميشه گفت اين صرفا مردمن كه كه مقصرن.يه حكومت ميتونه با به وجود آوردن يه جو سخت براي زندگي طوري مردمش رو درگير مشكلات كنه كه هيچ وقتي براي فكر كردن به دروغاشون نداشته باشن.حالا تو اين وضعيت يه ديكتاتور بياد و بيشتر به اين ذهنيت مردم جهت بده.اينجا مقصر كيه؟
اون قشري از مردم مقصرن كه با وجود دونستن حقايق سكوت مي كنن و نه عامه‌ي مردم.
من هم با اين نگه داري مشخصاتت مشكل دارم.


January 6, 2007 1:30 PM
سهند خانوم   ( web | email )

فکر نمی کنین مجازات اعدام احمقانه ترین مجازات ممکن برای او بود ؟ ... به نظر من باید می گجذاشتند تا ابد زنده بماند ولی با خواری و پستی زندگی کند و "بدون قدرت "...


January 6, 2007 1:22 PM
yalda   ( web | email )

با فرهنگ سازي موافقم اما با محكوم كردن صرف مردم مخالفم. رسانه هاي عمومي نقش بسياري در شكل دادن به افكار توده ها دارند. اروپاييان امروز با آناني كه در قرون وسطي زندگي مي كردند تفاوت چنداني ندارند؛ تنها به لطف قوانين مترقي كشور هاشون بسيار خودشونو كنترل ميكنند تا نژاد پرست نباشند؛ قانون رو مراعات كنند؛ به حقوق هم احترام بگذارندو..... اما اگر همين آقايون و خانوماي محترم از كودكي به عنوان فرزند خوانده در يكي از كشورهاي جهان چندمي بزرگ شده بودند اگر بدتر از ما نبودند مطمئنن بهتر هم نميشدند. مردمي كه تا چشم به اين دنبا باز كردند در گوششون اذان و اقامه گفتند و دائم اونا رو از جهنم سوزان ترسانده اند و امر به معروف و نهي از منكر و سرك كشيدن در زندگي خصوصي ديگران رو به عنوان يك اصل بديهي براشون برشمردند و هميشه اينگونه به اونها تفهيم كردند كه شما كران و كورانيد و كساني به عنوان مرجع تقليد بايد راهنماييتون كنند حتي در امور وارد شدن به مستراح! و از ابتدا مقلديني بار مي آورند تا فرد هر گونه تكروي و تغيير در نوع رندگي اش رو به عنوان گناهي بزرگ تلقي كنه؛ اونموقع شما انتظار داريد اين مردم كاري كنند كارستون؟!فرهنگ سازي و البته وجود قوانين مترقي در هر جامعه اي مهمترين اصله پسر جان!
من مردم رو مطلق سفيد و يا سياه نمي بينم از فيلم تصادف لذت بردم چون همه رو خاكستري نشون ميداد فقط بستگي داشت در چه محيط و موقعيتي قرار ميگرفتند. همه ماهايي هم كه امروز فرياد ميزنيم مخالف اعداميم در اصل يه جايي اون ته ته دلمون :)هم از انتقام لذت ميبره اما ياد گرفتيم كه اونو سر كوبش كنيم ؛ همونگونه كه ياد گرفتيم وقتي در جايي عمومي هستيم رفتار ها مونو كنترل كنيم اما در خلوت خودمون ؛ انگشت رو تا مچ هم دربيني فرو ميبريم. بايد به مردم درست بودن و خوب ديدن رو ياد داد..همونگونه كه خودمون سعي ميكنيم ياد بگيريم. اينقدر همه رو يك دست سياه نبين!


January 6, 2007 11:53 AM
بي بي   ( web | email )

ببين شراگيم تو درست مي‌گي.من اعتراف مي‌كنم كه يكي از اونايي هستم كه از فكر كردن خسته شده ام. حرفي ندارم كه دولتم به جاي ما فكر كنه يا بسته هاي آماده رو به خورد بچه ام بده به عنوان ايده ئولوژي يا هر چي. به شرطي كه این بسته ها يي كه به بچه م مي دهند حداقل اصول دموکراسی باشه نه اصول بنیاد گرایی...در همه جا همین نيست. به نظر تو فرق نداره اين كه به بچه بگن اگه تو امتحان يه واو جا بندازي قبول نيست و بخشنامه از منطقه اومده يا معلمي كه به مفهوم اون جواب توجه داشته باشه؟ هر چند اصل جواب مورد داشته باشه و اصول ديكته شده ي دموكراسي يا بنياد گرايي باشه؟ ببين قبول كن ديگه. فرق داره. اذيتم نكن. فرق نداره تو امتحان مسئله بدهند يا قضايا رو حفظ شده از بچه ها بخوان؟ جدي جدي فرق نداره. ببين داري اذيت مي‌كني من رو. من كه مي‌دوني پرچونه ام و تا هر وقت حاضرم اين بحث رو ادامه بدم. من با حرف هايي كه تو مطلبت نوشتي موافقم. فقط با جوابي كه به اين علي آقا دادي مشكل دارم. اونم رد كردن امكانات و توان دولته در اين كه مردم رو به انديشه وادار كنه. هر حكومتي اگه بخواد مي‌تونه. بدبختي اينجاست كه هيچكدوم نمي‌خوان چون رهبري يه سري گوسفند - البته جسارته يكيشون خودم هستم- راحت تر از انسانه. درسته. ولي باز فرق داره بهت بگن سخنراني فلاني رو حفظ كني يا شعر حافظ رو. حتي اگه معني هيچكدوم رو ندوني و نفهمي. موفق باشي و ممنونم كه وقت گذاشتي جوابم رو نوشتي. مواظب خودت باش. - هي راستي يه سوال: اين نگهداري مشخصات كه اين كنار گذاشتي به چه دردي مي‌خوره؟ اين كه كار نمي‌كنه! هر بار دوباره وارد مي‌كنيم -


January 6, 2007 11:50 AM
آنا   ( web | email )

( صدای صاف کردن سينه ) بله .عرضم به حضور شما که من نظر خاصتی !! ندارم يعنی درواقع خوب وقتی زمستونه هوا سرده ديگه اونوقت بخاری ميچسبه يعنی گرما آدم رو از سرما حفظ ميکنه .
من نميدونم ديگه چی بگم وفقط چون حالم اساسی گرفته است !!! وقلبم هم یه جورهایی شکسته است !!!! ترجيح ميدم برم چایی نبات بخورم .


January 6, 2007 10:40 AM
ماندانا   ( web | email )

نظراتت كاملا صحيح است. اريك فروم كتابي دارد به نام گريز از آزادي - و دلايل روي آوردن جامعه به ديكتاتوري - مطمئنا ديكتاتور ها بر شانه هاي ما مي ايستند.


January 6, 2007 9:53 AM
Sub   ( web | email )

ببخشيد ولی همچين اولش گفتين که نميخوايد بديهياتو چيجييجلخ وار!! بگيد که گفتيم الان چه مسائل و راز های پيچيده ايی رو شراگيم برملا ميکنه با کلی حس اينو اونم صدا کردم نشستيم با يه مشت تخمه و آجيل پای مانيتور و آماده که عجيب ترين و نشنيده ترين تحليلو در مورد صدام بدونيم ميبينيم آقا نوشته مردم همديگرو کشتن! از اون سارای ۶ ساله ی ما هم بپرسی مردمو صدام کشت يا سربازاش ميگه سربازا!! حالا فقط ميمونه نشون دادن حماقت ونادونی مردم که اينم چيز جديدی نيست چند وقته تو نوشته هاتون داريد به شکلای مختلف اين موضوع رو عنوان ميکنيد. من فکر ميکنم تنها ابتکاری که به خرج دادید استفاده از هر موضوعی برای ثابت کردن همین آخری بود.


January 6, 2007 9:52 AM
شراگیم   ( web | email )

بی بی جان...(شماره ۱۰) :
تو فکر ميکنی يک سيستم آموزش پرورش ایده آل که انسانها را در جهتی تربيت کند که بر روی پاهای شعور خويش بايستند در کجای دنيا می تواند وجود داشته باشد و یا وجود دارد؟و اگر چنين سيستمی در کشوری مثل سوئد (به طور مثال) پياده شود چقدر توانسته است مردمش را به قول علی خودمان «ابر انسان» کند که همواره متکی به شعور خویش باشند...
بگذار با یک مثال قضیه را روشن کنم...کجای دنیا و در کدام کشور میهن پرستی و عشق به وطن چه در مدارس و چه در رسانه های عمومی به مغزها تزریق نمیشود...؟همین عشق به میهن باعث می شود که چند ده میلیون امریکایی را بتوان با قبولاندن اینکه میهنشان در خطر است بسیج کرد که به آنسوی دنیا لشکرکشی کنند...در کشورهای توسعه یافته و پیشرفته چند درصد مردمانش اهل تجزیه و تحلیل مسائل هستند...؟ انتظار مردم از سیستم آموزش و پرورش این نیست که به آنها فکر کردن یاد بدهد...این است که بسته های دربسته ی اطلاعاتی را به آنها منتقل کند...این بسته ها میتواند اصول دموکراسی باشد یا اصول بنیاد گرایی...در همه جا همین است...معلمی که جزوه اش را به دانش اموزان دیکته میکند همیشه معلم خوبیست...معلمی که رئوس مطالب را در کلاس مطرح میکند و اکثر وقت کلاس را به پرسش و پاسخ می گذراند و بار تحقیق و تفکر را بر گرده ی دانش اموز می گذارد معلم به درد نخور و یا بی سوادیست...سیستم آموزش و پرورش چه کاره است...آنجا اصول دموکراسی را به خورد مردم می دهند و اينجا اصول بنيادگرايی را...به هر حال قرار نيست مردم فکرکنند...اين يک توافق دو جانبه است بين مردم و حکومتی که یکی از وظایفش فکر کردن به جای مردمانش است...!


January 6, 2007 9:49 AM
رشيد الدين فضل الله ....   ( web | email )

ببين من با نظر تو تا يه حدودی موافقم يعنی صد در صد اعتقاد دارم يه ديکتاتور يه شبه ديکتاتور نميشه ..... يه منجی ِ يه رهبر ِ يه سزار ِ يه ناپلئون يه دفعه و يه هويی و يه شبه به فکرشون نميرسه که با انگشت يه هدف رو نشون بدن و ملتهاشون رو وادار کنن که به طرف اون هدف بدوند . به نظر من اين حافظه تاريخی ملتهاست که رهبران رو به سمت هدفی از پيش تعيين شده هدايت ميکنه .در واقع رهبران بزرگ اونهایی هستند که با ارزیابی ذهنیت تاریخی ملتهاشون برنامه ها و آرزوها و رویاهای اونها رو هدایت میکنند .البته این رو عقیده دارم که هر رهبر ِ‌ ؛ آزاده که در مورد چگونگی واکنش نشون دادن با قضایا و رویکردهای جامعه اش متفاوت عمل کنه . .صدام برای حمله به ايران خواب نما نشده بود اون از حافظه ملتش چند تا عقده و تحقير قديمی رو بيرون کشيد و با اعلام جنگ قادسيه و... به ايران حمله کرد و پشتيبانی ملتش رو هم داشت . اگه يه نگاهی به موقعييت جغرافيايی اين منطقه بياندازيم می فهميم بين النهرين و ايران داعيه داران تمدن بشری بودند . اونها حتی به گمان من تفکرات امروزين دنيا رو پايه ريزی کردند و اين به ظاهر افسانه ها نسل به نسل و سينه به سينه منتقل شده و در انديشه بشری ضبط شده اين انديشه بشريه که جنگها و صلح ها رو هدايت ميکنه .و اين رهبران هستند كه پرچم دار اين رويارويي ها ميشن ( بازهم ميگم شيوه برخورد رهبران متفاوته و ربطي به ملتهاشون نداره )‌مثلا نوع و شيوه مبارزه بخت النصر فرمانرواي پيش از ميلادي بين النهرين رو در حمله به ايران مقايسه كن با نوع و شيوه كشور گشايي كوروش ...اون يكي با بدترين و شديد ترين خشونتها . اين يكي با ملايمت و درايت بيشتر . و هردو هم براي ملتهاشون فرمانروايان بزرگ و ستوده اي بوده اند.
يه چيز ديگه هم ميخوام بگم كه برام عقده نشه من مطمئن هستم كه روزي روزگاري كه اميدوارم زود نباشه و رهبر مقتدري به درستي هدايتش كنه اينه كه جنگ ايران و اسرائيل اجتناب ناپذيره چرا ؟؟؟؟ چون ما اون رو در حافظه تاريخيمون ضبط كرديم. وقتي فردوسي راجع به ضحاك ميگه و اون رو تازي زاده اي ميدونه كه در سرزمين مقدس كه عينا به نام بيت المقدس از اون نام برده ميشه جوانان ايراني رو به مسلخ ميكشه و از مغز سرشون ارتزاق ميكنه و بعد كاوه آهنگري رو به تصوير ميكشه كه با كمك فريدون شاه ايراني او رو نابود ميكنه . اين يه افسانه است متعلق به زمان فردوسي نيست ريشه در گذشته اين ملت داره كه به نظر من داره خط و مسير آينده رو ترسيم ميكنه .همين خط و مسير ه كه صلاح الدين ايوبي كرد زاده آريايي رو هم ترغيب ميكنه به گشودن مرزهاي بيت المقدس . اين رو كه نوشتم منظورم اين نيست كه اين جنگ بايد اتفاق بيفته .منظورم اينه كه ما آماده گي پذيرشش رو داريم چون حافظه بلند مدتمون اون رو به ما ياد آوري ميكنه .بنابر اين اگر رهبري بياد و از اين حافظه تاريخي ما استفاده كنه براي رويارويي با اسرائيل اكثريت ملت مقاومت نميكنن چون اين رو به نوعي پذيرفتن .و در حافظه شون ضبط كردن .
البته اين رو هم بگم كه قدرتهاي بزرگ با درايت حافظه ملتها رو ارزيابي كردن و با در نظر گرفتن اين حافظه است كه زمام دنيا رو در دست گرفتن و ديكتاتور سازي ميكنن.


January 6, 2007 9:26 AM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
استثنائا ايندفعه ۱۰۰ درصد باهات موافقم.برو حال کن!


January 6, 2007 9:14 AM
roodabe   ( web | email )

سلام.
صدام زنده است چون افکارش ساری و جاريه.
خمينی زنده است چون اون هم افکارش جاری و ساريه.
من بر خلاف نظرت معتقدم که حکومت ها نقش تعيين کننده ای دارند .
اما نبايد از ديکتاتورهای کوچيکی همه ما بالقوه داريم حملش می کنيم غافل شد.


January 6, 2007 9:14 AM
بي بي   ( web | email )

نوشته ای: **/آگاهی مورد نظر من مثل روغن و برنج نيست که دولت توزيعش کنه/ آگاهی حاصل تفکره و تفکر يک فرايند درونی و پيچيده و مستمر و انرژی بره که در عين حال به شهامت نياز داره/ اين بک اسلش گذاشتن هم بين جملات عالمی داره ها!/** من با علی موافقم. با این قسمت ها هم که تو در جوابش نوشته ای مخالفم. اگه یه نگاهی به سیستم آموزش و پرورش و کتابهای درسی بکنی متوجه می‌شی چی می‌گم و دولت به چه سادگی می‌تونه بچه ها رو به فکر کردن وابداره و برنامه ریزی کنه رو پرورش انسان نه پرورش گوسفند. در واقع ما از همون بچگی یادمون می‌دهند که اگه حرف بزنیم امتیاز از دست می‌دیم. باید بریم دم معلم رو ببینیم تا مبصرمون کنند. دختر من می‌گه: مامان من متوجه شده ام که آدم اگه پولدار باشه بهش بیست می‌دن! می‌دونی چه قدر طول کشید تا این طرز فکر رو عوض کردم؟ و تازه به اینجا رسوندمش که نمره از نظر من اهمیت نداره و اون چیزی که مهمه سواده!!!؟ که البته بین خودمون باشه خودم هم به عنوان زنی که یه نیمچه سوادی دارم و اغلب هم سعی در پنهانش دارم مشکوکم رو این موضوع. در ضمن ممنون که این تخته سیاه رو پاک کردی. هر بار بد جوری اون فیله رو اعصابم رژه می‌رفت!


January 6, 2007 6:58 AM
ناز نازي   ( web | email )

خيلی رمانتيکه / منم می‌خوام تو اين بازی بيام. ميشه؟ ولی خوب شايد اجازه ندادن ولی تا اونا بخوان رای صادر کنن بگم با وجود اين که خيلی خيلی خيلی اگزيستانسياليستها رو دست دارم ولی از شما چه پنهون اين شونه‌های ظريف قدرت نداره به تنهایی باری رو که آسمون از کشيدنش جا خالی كرد و بکشه / القصه يواشکی بگم يه خورده هم عاشق اون آدم سبيل کلفتيم که پای ساختارا رو به ميون کشيد.


January 6, 2007 6:33 AM
بهنام   ( web | email )

شاید به نوشته ای که یه ماه پیش نوشته بودم (انتقام) بی شباهت نیست. در کل من با اعدام صدام مخالف بودم. به جای چسبیدن به انتقام، می شد او را موضوع تحقیق کرد و نیز هزار ناگفته را از او بیرون کشید. یادمان می رود که هر کسی در خود صدامکی دارد که در جامعه هایی که مدرسه دیکتاتوری اند، رشد می کند.


January 6, 2007 2:33 AM
sooski   ( web | email )

باهات موافقم تا حدودی.


January 6, 2007 12:10 AM
ناشناس   ( web | email )

salam sharagim jan mikhastam begam ke man tazegia weblogeto kashf kardam va yek del na sad del asheghet shodam,albate asheghe nevesthehat va tamame archivet ro ham khoondam, khlase I LOVE YOU .dar zemn man blog mlog ham nadaram faghat weblog nevisaro doost daram makhsoosan shoma va zeitoon. س.


January 6, 2007 12:03 AM
شراگیم   ( web | email )

علی جان: (شماره ۱)
دادا/ قربون اون شکل ماهت برم من/ تو اصفهونی بودی و رو نمی کردی؟/درسته/ من معتقدم تنها در صورتی جنگ و جنايت از زمين ريشه کن ميشه که به اون آرمانشهر برسيم/ هر انسانی ميتونه ابر انسان باشه/به شرطی که بخواد/ هيچ انسانی رو نميشه وادار به فکر کردن کرد/ ببين/توی همين تهران خودمون/ چند درصد مردم به اينترنت دسترسی دارن/ هوم؟/ چند درصد مردم از اين امکانی که در اختيارشون هست استفاده ميکنن؟/ چند درصد کتاب ميخونن؟/ نا آگاهی مردم رو نميشه همیشه پای حکومتها نوشت/ ممکنه توی بعضی قبایل و ده کوره ها که در اونها واقعا دسترسی به هيچ منبع اطلاعاتی ای نیست حرف تو درست باشه/اما من می گم تو کشورهايی هم که دسترسی به همه امکانات هست مردم ترجيح ميدن به جای فکر کردن بله چشم گو باشند/مقلد باشند/ مصرف کننده باشند/ يعنی صرف وجود امکانات و يا حکومتی که ابزارهای کسب آگاهی رو در اختيار مردمونش می گذاره برای آگاه شدن مردم کافی نيست/ اگه بود اينهمه گاو علیه سلام دور از جون توی همين تهران نداشتيم/آگاهی مورد نظر من مثل روغن و برنج نيست که دولت توزيعش کنه/ آگاهی حاصل تفکره و تفکر يک فرايند درونی و پيچيده و مستمر و انرژی بره که در عين حال به شهامت نياز داره/ اين بک اسلش گذاشتن هم بين جملات عالمی داره ها!/


January 5, 2007 11:54 PM
ماهی سیاه کوچولو   ( web | email )

دید جدید و نویی بود . و البته تامل بر انگیز.


January 5, 2007 11:43 PM
احسانه   ( web | email )

سلام... از طریق وبلاگ آرایه باهات آشنا شدم.. اودم یه سر بزنم ولی کلی از پست هات رو خوندم.. اون پستی که درباره کامنت های مطلب سکس گذاشته بودی خیلی باحال بود.. البته فرصت نشد برم اصل مطلب رو هم بخونم ولی با این کامنت ها معلومه خیلی باحال بوده که اینا اینقدر جوشی شدن..
پست روانی پور رو هم خوندم و کلی محظوظ شدم از اون حال گیری..
فرصت کردی یه سر به قهوه خونه ما بزن..


January 5, 2007 11:36 PM
ستاره   ( web | email )

اتفاقا منم دیروز وقتی برنامه ناپائون رو دیدم همینها رو به مامانم گفتم البته نه به این خوشگلی! اما اعتراف میکنم اصلا به ذهنم خطور نکرد که ما هم شامل حالش میشیم! یادم رفت که تاریخ فقط مال گذشته نیست


January 5, 2007 10:33 PM
علی   ( web | email )

خوب نیومدی دادا / نوچ! / این "آرمان شهر" که تو ساخته ای / همه ی شهروندانش "ابرمرد" نیچه اند، ببم! / نکنه داری آمپول "ابرمرد" می سازی / تا هر کودکی که در کوره دهات دور افتاده ی اون مملکت یا هرجای دیگه ی جهان به دنیا میاد / فرو کنی به کونش تا همه ی این چیزها را از اول تشخیص بده، هان؟ / نه دادا / داری شفیع دیکتاتورهای عالم میشی، عزیز / همان هایی که امکانات درک را از توده ها می گیرند / در حماقت نگهشون میدارند تا سوارشون بشوند و فاجعه بار بیارند / فکرش را بکن برای همینی که تا اینجا آمده ای / با یک حساب سردستی چقدر امکانات داشته ای / که نود در صد بر و بچه های او مرز و بوم ندارند / پس اگر این چیزها را نمی دونند / تقصیر خودشون نیست، شراگیم جان!.... / این که "ما اگه نخواهیم، نمیشه" / یک حداقل ابزار دانش میخواد / هرکسی بالقوه راننده است / اما برای بالفعل شدنش، باید بره آموزشگاه، دادا.


January 5, 2007 10:15 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.