یک چیزی بهتان معرفی کنم که اگر نخوانید از دستتان رفته است..." با آخرین نفسهایم" ...این کتاب شرح خاطرات "لوئیس بونوئل" است و با اینکه بعد از انقلاب (سال 71 اگر اشتباه نکنم) اجازه ی چاپ گرفته است اما هرگز دیگر تجدید چاپ نشد و اگر شانس بیاورید تنها به صورت افستی میتوانید از کتابفروشی هایی که کتابهای کمیاب و نایاب را میفروشند آن را تهیه کنید...دیشب بعد از خواندن چند فصل اول این کتاب همه فکر و ذکرم این بود که بنشینم و پستوی ذهن را زیر و رو کنم و تمام خاطرات دوران کودکی و نوجوانی خودم را قبل از اینکه به کلی از بین برود جمع و جور و باز یابی کنم...اولین خاطره هایی را که میتوانم به یاد بیاورم احتمالا مربوط به خانه پاسدارانمان می شود...یک گنجه پر از اسباب بازی...یک شمشیر واقعی که متعلق به پدرم بود...چکمه های مادرم و کلی داد و فریاد و کتک و کتک کاری...احتمالا اگر بیشتر به ذهنم فشار بیاورم خیلی چیزهای دیگر هم به یادم خواهد آمد...کاش آدم معروفی در حد لوئیس بونوئل بودم که میتوانستم خاطراتم را چاپ کنم...به هر حال خواندن خاطرات و زندگی خصوصی یک آدم معروف همیشه برای همه جالب است...اما چه کسی اهمیت می دهد که شراگیم زند نامی کودکی و نوجوانی اش چگونه گذشته است و زندگی و روابط خصوصی اش چگونه بوده است؟ کسی چه میداند...شاید بر خلاف همه که بعد از مشهور شدن زندگینامه مینویسند من اولین کسی بشوم که بعد از نوشتن زندگینامه اش معروف می شود...! به هر حال دیشب داشتم فکر میکردم کتابی را که خواهم نوشت سه فصل خواهد داشت...کودکی،نوجوانی و جوانی...خاطرات کودکی بیشتر خاطراتی مبهم و نوستالژیک است...البته هنوز بعضی صحنه ها و اتفاقها را به وضوح به یاد می آورم...مثل چکمه های بلند و براق مادرم که به زور پایش می کردم...مثل ماجرای بابادک درست کردنهایمان را با حصیر و کاغذ الگو...مثل بریدن انگشت دست راستم با چاقو و دویدن های بی پایان پدرم با زیر پیراهنی و پیژامه و بدون کفش در خیابان قصر دشت در حالی که بغلم کرده بود و محکم انگشت خون آلودم را در مشت گرفته بود...مثل ماجرای "دای دون" نوشتن هایم را بر در و دیوار خانه ی دایی پدرم وقتی که اردنگی نثارم می کرد...که بعدها وقتی که دیگر تمام راه پله ها و پشت درها را پر کرده بودم از " دای دون" خواهرم به من یاد داد که درستش اینگونه است " دایی دیوانه است ".
دوران نوجوانی تصاویرش واضح تر است...دوران فقر و فلاکتی که جزئی از زندگیمان شده بود...حرفهایی را که در اعترافات نوشته بودم را تنها کسی که باور کرد شاید خواهرم بود که وقتی من را دید گفت تو چطور هنوز همه ی آن روزها و اتفاقات را یادت است؟نقش اول این قسمت احتمالا صاحبخانه های خشمگینمان می شدند...که البته خیلیهایشان محق بودند و به خاطر رفتارهای پدرم که از تخلیه خانه در موعد مقرر همیشه سر باز می زد به خشونت روی می آوردند! ولی آن موقع ما چیزی نمیدانستیم و آدمها برای مان دو دسته بودند...آدمهای خوب و آدمهای بد...آدمهای خوب کسانی بودند که ما و پدرمان را اذیت نمیکردند(که تعداد این عده از انگشتان یک دست تجاوز نمیکرد!) و آدمهای بد که دامنه شان نود و نه درصد همسایه ها و صاحبخانه ها و کاسب ها و فک و فامیل بود...این گروه به طور دائمی و تخصصی همواره مشغول اذیت کردن و توطئه چینی علیه ما بودند!
دوران سوم هم که هنوز در آن هستم احتمالا قسمت بلند بالایی می شد از شرح اولین بوسه ها و نوازش ها و تجربه های جنسی (که احتمالا مجبور میشدم این فصل را بر خلاف میلم تا حدودی سانسور کنم تا کتاب بتواند مجوز چاپ بگیرد)...و نیز خاطرات خدمت سربازی و چگونگی و چرایی جدا شدن از پدرم و همچنین شرح و تبیین مراحل شکل گیری و تغییر و تحول اندیشه هایم...
و الان که دارم فکر میکنم میبینم یک فصل را هم می توانستم به عنوان ضمیمه کتاب اختصاص بدهم به مطالب وبلاگی ام...چه ایرادی دارد اگر چند مطلب وبلاگی را به همراه نظراتش ضمیمه کتاب کنم؟ اینطور اسم خیلی از شماها هم بدون آنکه یک قران بدهید توی کتابم می آمد و یک شبه معروف می شدید...!:)
باور کنید کتاب خوبی از آب در می آمد...خیلی مسائل و افکار و دلمشغولیها و درد هایم را میتوانستم لا به لای خاطرات خاک گرفته ام بیان کنم...قطع و اندازه کتاب احتمالا چیزی در اندازه های " ابله" داستایوفسکی می شد...یعنی آنقدر مطلب خواندنی در زندگی من وجود دارد که بدون لفت و لیس و کش دادن بی مورد کتابی با آن حجم را بتواند پر کند.
اینگونه خیالبافیها باور کنید حتی اگر هیچگاه به حقیقت نپیوندد باز هم لذت بخش است...به آدم شوق و نیرو و انرژی می دهد...زندگی را از یکنواختی بیرون می آورد...درست مثل خیال همآغوشی...درست مثل عاشق بودن که تمام لذتش به بیم و امید نرسیدن و یا رسیدن به معشوق است...کتابی که بتواند چنین آرزویی را در آدم زنده کند و اینگونه شوق را در خواننده اش برانگیزاند حتما کتاب ارزشمندیست...پیدایش کنید و بخوانید.
پانویس مرتبط : کتاب فوق الذکر را به هیچ احد الناسی قرض نمیدهم! (حتی شما دوست عزیز)
پانویس غیر مرتبط : همیشه فکر میکنم اگر یکوقت کسی میکروفونی در خانه من کار گذاشته باشد در خل وضع بودن من هیچ شکی نمیکند...آنقدر که در تنهایی با خودم حرف میزنم گاهی فکم درد می گیرد...البته این حرف زدن اینطور نیست که خیلی کلاسیک بنشینم و با خودم در مورد مساله ای صحبت کنم...این حرف زدن مجموعه ای است از بحثهای کلاسیک...درد و دلهای دوستانه...فوحش و فوحش کاری (البته در حدی نیست که کار به خود زنی بکشد!)...آوازهای عامیانه که هر چند وقت یکبار به یک چیزی گیر میدهم و این روزها "تو گل منی تو گل منی من دیگه باهار نمیخوام" ورد زبانم است...موسیقی متن بدون کلام مثل "دیدی ری دیدی دیدی دیدی دی دیری دی"...مجموعه ای از اصوات نامشخص مثل "اوه...چخچخ...یوهو...ها ها ها هو...پیتیکو پیتیکو پیتیکو..."و صداهایی که با حروف الفبایی فارسی نمیتوان آنها را بیان کرد و در آخر تقلید صدای وحوش که مشابهش را فقط در جنگلهای انبوه آمازون میتوان شنید...!
با همه این وجود تقریبا مطمئن هستم که هنوز با مرز جنون فاصله زیادی دارم.
توضیح برای پانویس غیر مرتبط :مدتها بود میخواستم این مساله را با شما در میان بگذارم...اما ارزش این که یک پست را به آن اختصاص بدهم نداشت...گفتم بهترین کار این است که به صورت پانویس همراه این نوشته به خوردتان بدهم...!
چقدر با این تنهایی پرتون احساس اشنایی می کنم. البته می تونه فقط یه حس باشه و لا غیر. این اولین باری بود که یه متن وبلاگی توانست من را تا اخرش مجبور به بستن صفحه نکند. موفق و شاد باشيد.
February 1, 2007 12:17 PM
چهطوری؟
ببین آدما دو دستهاند یکی اونایی که قراره یه چیزی بشن و خب، شدن. که هیچی. اما دستهی دوم قراره یه چیزی بشن و هنوز نشدن و دائم توی تعلیق این هستن که میشن یا نمیشن. بقیهی اطرافیان هم با نگرانی منتظرن ببینن بالاخره اونا چیزی می شن یا نه و اونا میتونن راحت به هیچی نشدن خودشون ادامه بدن و سر بقیه رو کلاه بذارن و البته میدونن که همیشه وقت دارن که چیزی بشن. همهی اینا رو بافتم که بگم تو یه چیزی میشی پسر!
January 24, 2007 9:49 PM
ای ی ی ...ببين کی اينجاست...شماره ۱۲۷ رو می گم...دختر جان اصلا معلومه تو کجايی؟؟ چرا يه زنگ نميزنی؟ اون داستان تصادف واقعيت داشت يا اين خواهرت باز ما رو گذاشته بود سر کار؟
January 24, 2007 3:24 PM
salam peyshnehad meydam har che zodtar shoro be neveshtan koney man kharidare ketabet hastam
January 24, 2007 2:08 PM
سلام
احياناْ اگه همکار نويسنده خواستی و توی کافه قرار گذاشتيم از اون هديه های بونوئلی نيار چون ممکنه من هم مثل اون همکار خوش قول بزنم زير قولم و با نوشته ايی روی شکم مواجه بشم.....اينا رو نوشتم که اظهار فضل کنم که يعنی خوندم فقط حيف و صد حيف که کتاب امانت بود و بدتر اينکه امانتدار بودم و الان چند ساليه دنبال اين کتاب ميگردم و حتی کتاب فرو شيهای غير مجاز هم ندارنش/ خودمونيم اين ميدون انقلاب و خيابون انقلاب محل فروش چه چيزهايی شده ها
January 24, 2007 4:24 AM
شراگيم دلم برات تنگ شده و اينكه بعد عمري اومدم وبلاگت و نوشته هاتو خوندم و دلم ميخواد يه چيزه جديد ازت بخونم .
خب بنويس ديگه.....شري جونم دلم خيليييييييي تنگ شده هاااااااااااا.......
افسوس كه توان نيست مرا
January 23, 2007 8:35 PM
اين کتاب رو در اصفهان که پيدا نکرديم ! ببينيم اردبيل پيدا ميشه يا نه !
فعلا امين مشغول گشتنه
از اون تیپ کتاب هاييه که ليلا خيلی دوست داره
ممنون از معرفيت
January 23, 2007 10:09 AM
سلام شراگيم. خيلی وقته ازت بی خبرم شايد دليلش اينه که هم تو و هم من هميشه نامرئی وارد ميسينجر ميشيم :))
راستش يه روزي گفتي منم وبلاگ بنويسم. حالا شروع كردم يه مدتيه. ولي وقتي به وبلاگ تو نگاه ميكنم و نوشته هاتو مي بينم پيش خودم ميگم: اي بابا! جمعش كن... تو اينكاره نيستي... منظورم از اينكاره كه ميدوني چيه... يعني وبلاگ نويس نيستي. بعدش نااميد ميشم حسابي. با اينهمه اگر فرصت كردي يه سر بزن و نظر بده... نظر اينجوري: فرشته! بي خيال بابا! جمعش كن! تو اينكاره نيستي. و يا: فرشته! حالا سعيتو بكن. نااميد نشو. شايد يه صد سال ديگه تو سن صد و پنجاه سالگي بتوني يه نوشته ي قشنگ واسه سنگ قبرت بنويسي.
January 23, 2007 10:05 AM
بچه جان: اون غلط رو اون بالا درستش کن، آدئیست چیه آدم آبروش میره؟ درستش آتئیسته.
January 22, 2007 5:27 PM
بيا وokبده كه با هم رفيق بشيم
بيا و كج خلقي نكن و با من رفيق شو
بيا و قبول كن تبادل لينك كنيم
بيا و اذيت نكن
جون مترسك!!!!!!!
شراگيم جونم
شراگيم خوشگلم
اذيت نكن
آي قربونش برم
دوست؟
هان؟
January 22, 2007 4:52 PM
محرم آمد و عيدم عزا شد
حسينم وارد کرب و بلا شد
شراگيم جان . مطمئنم که اين ناپديد شدن تو به علت مشغله های فراوانی است که در هيئت و مچد !! محل برای هرچه با شکوه برگزار کردن مراسم سالار شهيدان داريد .
اجرتون با اقا !!!
در ضمن بد نيست که يک خبری هم به ما بدهيد . چون می خواهم با شما در زمينه اين که شايد امسال غذای هيئت رو خورشت آلو اسفناج کرديم مشورت کنم !!!!
January 22, 2007 7:33 AM
در راستاي همون "خود بزرگ بينى" نمى نويسى تا تعداد كامنتا بره بالا؟D:
January 21, 2007 2:40 PM
شري جونم نكنه بلا ملايي سرت اومده باشه البته به من مربوط نيستها !!ولي خوب دلم نميخواس پدر روحانيم بدون خدافسي از من بره اون دنيا . تو رو خدا در اولين فرصت اگه بت اجازه دادن يه خبري از خودت بهمون بده دلمون هزار راه رفته .
از طرف اسپانسر برنامه ؛هزار راه نرفته ؛
January 21, 2007 1:12 PM
ممنون از اون عزيزي كه در قسمت پيام ها نوشته بود كتاب رو ميشه از سايت خوشه داونلود كرد. من اين كار رو كردم. از تو هم ممنون كه سبب شدي. حالا بايد وقت كنم برم بخونم ببينم چه قدر پرتم از دنیا. راستي نگفتي شراگيم يعني چي؟
January 21, 2007 11:56 AM
صدو سيزده کامنت. من رسما مخم گوزيد! من منتظر می مانم:دی
January 21, 2007 10:59 AM
شراگيم عزيز
يه دوستي داشتم كه در اوج جواني ۲۰ سالگي با هم همكلاس بوديم اين دختر هميشه به من ميگفت هر كي يه جور ديوونه است . اون موقع فقط مي خنديدم اما حالا كه سالها از اون زمان گذشته به عمق واقعيتي كه در پشت اين كلمه پنهان شده بود پي بردم .شايد يكي از دلايل متفاوت بودن افراد متفاوت بودن نوع ديوونگي اوناست . البته قصد توهين نداشتم
January 20, 2007 11:24 AM
واقعا دلم می خواد بدونم این شراگیمی که همیشه منو با نوشتن های بی دغدغه اش مسخ می کنه کیه..
شما جزو اون دسته معدودی هستید کهع در این دوره وب گردی های من همیشه برایم سخت قابل درک بودید
January 20, 2007 9:27 AM
چی کار کنم از پیغام گذاشتن خوشم نمیاد هیچوقتم که نیستی......
January 19, 2007 11:40 PM
.....اینگونه خیالبافیها باور کنید حتی اگر هیچگاه به حقیقت نپیوندد باز هم لذت بخش است...به آدم شوق و نیرو و انرژی می دهد...زندگی را از یکنواختی بیرون می آورد........
کاملا با حرفت موافقم و خيلی خوب درکش کردم..میدونی منم آرزوهای بزرگی توی سرم دارم که باهاشون یه دنیا فاصله دارم ...اما فکر کردن راجع بهشون دلگرمم میکنه...
January 19, 2007 11:01 PM
سلام.
این پستت من را هم یک سفر برد به کودکی ،نوجوانی پر از فراز و نشیب خودم ...
خاطراتم مثل یک فیلم کوتاه از جلوی چشمانم گذشت...
3 سالگی که تنهایی رفتم توالت و افتادم تو چاهش... :)
مهاجرت همراه پدرم ،زبان جدید، دوری مادر،خاطرات بد مهد کودک و ...
بازگشت به همراه مادر،زبان جدید،آرامش و دل نگرانی در کنار هم...
تجربه ی جدایی...
شادی های کودکانه،شوق دیدار پدر،شبهای تنهایی...
سفر به وطن،درک حس داشتن فامیل،ذوق همیشه ماندن...
پیوند جدید،مهاجرت به وطن،زبان جدید،استرس مدرسه که تازه تجربش کردم ...
و......................................................................................................
الآن فکر می کنم،اگر همه این اتفاقات در دوره جوانی ام رخ می داد،طاقت نمی آوردم.
همین نگاه کودکانه است که آدم را دلتنگ آن میکند.
January 19, 2007 9:21 PM
بعدش هم می خواستم بگم که اين لينک تريبون فمينيستی را که گذاشتی که خيلی وقته عوض شده که جانم که ! درست نيست اينجوری آدم باس نسبت به لينکهاش احساس مسئوليت داشته باشه کمی !
January 19, 2007 6:34 PM
جددی میگم با من دوست شو من خیلی تنهام
ولی تو رو واسه تنهایی نمی خوام نمی خوام روباه داشته باشم یا بشم میخوام تمرین ÷رورش گل سرخ رو ÷اس کنم
جدی دوستم میشی؟
January 19, 2007 11:12 AM
به همین دلیله که دیوونگیهامون؛رویاهامون؛امیدهامون؛و خیلی از آرزوهامونم شبیهند....
منم دوست دارم نویسنده بشم!اگه چیز گشادی بذاره!و البته هیچ وقت مایل به چاپ داستان زندگیم برای ناباورانی که میخوننش نیستم.روحم آزار میبینه!
January 18, 2007 4:14 PM
تا وقتي من و تو ، توي ماليخوليا رفتيم و داريم به اين فكر مي كنيم كه روزي چيزي در حد شاهكار مي نويسيم ، و اثر جديدي رو به دنياي نوشته ها اضافه مي كنيم و از سوژه اي استفاده مي كنيم كه اله بله تو دنيا تكه تا حالا كسي اينجوري نوشته نداشته و زاويه ديد بسيار ماهرانه و جديدي است ، ادغام مسائل زيست شناسي با ريز پردازنده هاي نرم افزاري ويستا يا تلفيقي از تاريخ رم باستان با زندگي قارچ هاي آسكوميست يا تآثير آن پرنده رو مرگ ملكه اليزابت يا رابطه بين سرعت جهش هاي ژنتيكي و سامانه توليد برق ....
.
.
و آكادمي نوبل دريافته حرفي براي گفتن داره...
.
.
اون آدم داره تو آرامش كتابخونه اش يا فرقي نمي كنه زير اون سقف نمور يا در همزيستي مسالت آميز با گوسفندها در دشت ديوانه وار مي خونه و استدلال مي كنه و استنباط مي كنه و مي انديشه و از همه سرزمين مغزش استفاده مي كنه و مي نويسه ، پاك مي كنه ، خط مي زنه ، مي سوزونه و با آتشش خودش رو گرم مي كنه و نهايتاً ايده ي خلق كاري جديد دستش مي ياد و مهمتر از همه اين كه او از زحمت و زجر و عذاب و چشم درد و خستگي و بي خوابي چيزي نمي فهمد و اصلاً هم به فكر مشهور و مهم شدن نيست
.
.
گوي سبقت رو از من و تو كه ايمان داشتيم به برنده شدنمان در بازار چاپ و نشر ، مي بره ...
.
.
و آكادمي نوبل درمي يابد حرفي براي گفتن دارد ...
.
.
حقيقتي بزرگتر گوشه ي ذهن او را مشغول كرده است !!
و ما به همين رؤياها بسنده كرده ايم و سالها بعد مي فهميم زمان بود كه ازدست رفت ...
January 18, 2007 3:05 PM
سلام، من خوانندهء دائم وبلاگت هستم ولی نمی دونم جرا تا حالا کامنت نذاشتم! امروز ديدم کّ می خوای اسم ملت رو بذاری تو کتابت، گفتم من هم خودی نشون بدم!!!!!!!!!!:دی! خلاصه ما رو يادت نره !!!
January 18, 2007 12:47 PM
سلام،
با اینکه دوست ندارم تو ذوق یه بچه بزنم و همیشه مشوق نسبتا خوبی برای دوستان و اطرافیان بوده ام، ولی لازمه یه چیزایی رو بگم بهت.
اولا که به کسی چه ربطی داره که زندگی تو چه جوری گذشته و چه بر سرت اومده و از کیا سر کوفت و کتک خوردی؟ این ها یه سری مسایل شخصیه که فقط و فقط به اعتقاد بنده به خود شخص مربوط میشه، مگه اینکه تو به Privacy ات احترام قایل نباشی و به قول ابراهیم نبوی بخوای مسایل خصوصی خودت رو داد بزنی و مثلا بگی که یه معشوقه می خواستم همراه با همون اصوات! که به قول خودت آوا های پارسی قادر به نشان دادنشان نیستند.تو قلم خوبی داری،پس سعی کن تو مسیر بهتری ازش استفاده کنی.
دیما اگه یه روزی خواستی همچین کاری کنی و تذکره نویسی کنی میانسالی و کهنسالی رو هم حتما لحاظ کنید تا خواننده هایتان مستفیض بشوند.
سیما نسیه ممنوع و ورود به پشت پیشخون و این حرفا یعنی چی؟ اگه فکر می کنی که قابل خوندنه و دوست داری قسمتی از خاطرات زندگیتو با دیگران در میون بذاری، دیگه این کارهای ... معنی نداره.
و ختم کلوم این که ؛گوروشن کنده بلدچی لازم دئیر". یعنی چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ چه حاجت است به کار گذاشتن میکروفون و این قسم آلات استراق سمع برای اثبات جنون و دیوانگی عموووو؟
میتونی بهتر از این ها باشی.
شاد زی ی ی ی، مهر افزووووووون
January 18, 2007 12:30 PM
سلام
تو چرا اینقدر دیر به دیر میای؟؟نکنه ناز می کنی کامنتهات بره بالای ۱۰۰؟بابا بی خیال
بیا بنویس
می گم تو بشین خاطراتتو اینجا بگو ما بعدا کتابت کنیم بدیم واسه چاپ بعد خودت.چطوره؟
البته دور از جون ولی شتره رو توام می خوابه دیگه نه؟ا شرمنده میاد در خونه ات میشینه خوب
منتظریم بیا
January 18, 2007 10:46 AM
سلام / اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَه چقد حس نوشتاری دارید /. تا آخر خوندم عالی بود عالی بود عالی /. موفق باشید /.
January 18, 2007 8:11 AM
رفیق این کتاب را می شود در کتابخانه سایت خوشه دانلود کرد . پس زیاد غصه ی قرض دادنش را نخور و لینک بده به رفقایت .
January 18, 2007 2:53 AM
من هم جدیدا یه ورد پیدا کردم که به من انرژی میده...بگم چیه:
پاارسال باهم دسته جمعی رفته بودیم زیارت زیارت.....بقیه اش را هم درست بلد نیستم پس اهنگشو با دهن میزنم!
January 18, 2007 2:40 AM
تو حرف نداری پسر ...از بس خنديدم دارم ميميرم...مخصوصا جوابی که به الهام دادی....
January 18, 2007 12:36 AM
به خدا رفته بود دلم بشکنه که حالا حالاها هم نشه درستش کرد وقتی تولینکدونیت اون اول مول ها اسم خودم رو ندیدم .فکر کردم با من قهر شدی و مثل خودم زدی لینک من رو پاک کردی .ولی بعد دیدم مثل اینکه وبلاگت آنفولانزا گرفته همه چیز چپکی شده .
January 17, 2007 5:16 PM
ممنون شراگيم جان. جسارته ولي يه سوال ديگه هم تو اون پيامي كه حذف شده بود كرده بودم اونم اين بود: شراگيم يعني چي؟ حالا که يه فکری به حال نسخه ی پی دی اف کردی يه فکری هم به حال اين يکی سوالم بکن مادر.
January 17, 2007 3:02 PM
ويک چيز ديگه در مورد اين مطلب طنزی که در ان هست به خاطر تضادش(البته به نظر من) خدا راشکر....يک کم از تحميلی که در اين عقيده هست کم می کنه.
January 17, 2007 2:57 PM
سلام.شعرهاتو خوندم .سه تای اول زيبا بودند ودومی را بهتر از همه ديدم.خوبی کارهای تو اينکه هم در شعر وهم در نثر حرفی و تفکری وجود داره حتا در نوشته های احساسی.
اما در مورد نوشته ی کنار ی.ايکاش عقايد شخصی رو برای خودمون نگه می داشتيم.
ايا اين بونوئل حرف زيباتری نداشت برای گفتن.ادئيست بودن و نبودن هرکس يک موضوع شخصی است.ايکاش اين رو باور کنيم.
January 17, 2007 2:54 PM
مربوط به پانویس غیر مرتبط!
یک روانشناس خوب سراغ دارم!
January 17, 2007 1:58 PM
کتاب واقعا محشریه .حالا که این همه در بارش تبلیغات کردی آپ بعدی کتاب رو به مزایده بگذار ....:دی
راجع به با خودت حرف زدنم زیاد مهم نیست اسکیزوفرنی واگیر نداره تنها راه درمانش یه هم خونه ترگل ور گله.........
January 17, 2007 10:36 AM
سوتی شد!!!! منظورم بی نظير بود تایپ شد بی نظر!
January 17, 2007 8:15 AM
سلام
به کلکسيون بيماريهات نارسيسيم (خودشيفتگی ) رو هم اضافه کن.
تو چرا فکر ميکنی اينقدر افق ديد ادبی و اجتماعيت گسترده است که هر کتابی رو ميخونی و به نظرت جالب مياد لزوما يک اثر جاودانه و بی نظر است که حتما بايد به ديگران هم پيشنهاد داد؟(کل متن رو با لحن شوخی بخوان!!!)
January 17, 2007 8:13 AM
ببینم چند تا از این پیامها خیلی از نوشته هات تعریف کردن راستشو بگو کدوماش کار خودته؟(با توجه به اعترافات بازی یلدا)راستش من یادم نمی اد اومده باشم اینجا و کامنت قبلی که با نام هم آوا نوشته شده رو گذاشته باشم؟!!!
January 17, 2007 12:08 AM
پس پيام من كو كه خواهش كرده بودم يكي نسخه ي پي دي اف اين كتاب هاي ناياب رو در اختيار بقيه بذاره؟ پيام هم پاك ميكني؟ من باورم نميشه. حتما اشكال از سيستمه. مطمئنم. نه محاله تو پاکش کرده باشی. حتی بيشتر احتمال میدم دارم آلزايمر میگيرم و تو فکرم پيام گذاشته بودم نه تو واقعيت ولی به تو محاله شک کنم!!!!!!!!!!!
January 16, 2007 10:23 PM
هميشه فكر مي كردم چرا شري زندگيشو نمي نويسه؟ يك اتوبيوگرافي معمولي هر چقدر هم كه معمولي باشه مجموعه اي از فرهنگ و شرايط اجتماعي جامعه اي رو كه نويسنده در اون زندگي مي كرده رو بيان مي كنه. چه برسه به زندگي تو كه من آرزو دارم راجع بهش نوشته بشه، چون يكي از مهم ترين مشكلات حاكم بر جامعه ايران هست. راستشو بخواي نه تنها مطمئنم كه كتاب خوبي مي شه بلكه آرزو دارم ترجمه بشه . در ضمن اين ابتكار كه وبلاگتو چاپ كني خيلي ايده نويي هست، يا حداقل من تا حالا باهاش برخورد نكردم. مي دوني كه من كاملاً اون زندگي رو باور دارم و خيلي دلم مي خواست كاملشو بخونم. موفق باشي.
January 16, 2007 3:28 PM
به خاطر بونوئل و آخرين نفسهايم هم که شده باز هم ميام.
کتاب رو به بهترين حالتی که بشه يک کتاب رو خوند.... يه شب تا صبح خوندم.
شراگيم يعنی چی؟
January 16, 2007 2:56 PM
ان شبی که اين نوشته رو خوندم در تمام طول شب در خواب و بيداری چهره ی پسرکی در ذهنم ميامد و می رفت .پسرکی که به زور می خواست چکمه ی براق مادرش رو به پاش کنه.
من هم می خوام يک کتاب به تو معرفی کنم .اين کتاب رو الان بخون که زوده .-شفای زندگی- ترجمه گيتی خوشدل.از روی اسم ابکی اش روش قضاوت نکن.اينو بگير و بخون خوبه دوست من.
آرامش و شادی برات ارزو می کنم
January 16, 2007 1:17 PM
به هرحال من یکی که می دونم تو اون کتاب رو با شوق و ذوق و علاقه به من قرض میدی !! راستی اون کتاب تقسیم رو با خودم بردم مسافرت و تاحالا نزدیک به سه چهارمش رو خوندم . چیز خوبیه . ارزشش رو داره .
بعد هم این که لطفا به موسیقی متن خونه ات سر و صدای ضجه ها و التماس های اون دخترکان معصوم رو هم اضافه کن !!!
روزبه اومده یه کامنتی برام گذاشته که می خواستیم برنامه بذاریم ولی این شراگیم شبکاره !!!!!! خرابش کرد !
January 16, 2007 12:26 PM
من اون كتاب قائد رو از كتابخانه دانشگاه گرفتم خوندم برم ببينم اين يكي رو هم ميتونم همونجا پيدا كنم..
ضمنا شراگيم جان اين كه تو تنهايي با خودت حرف مي زني همه اش نتيجه عزب موندنه:دي
January 16, 2007 9:47 AM
در به در دنبال اين کتابيم
در اصفهان
و در اردبيل
پيدا ميشه اصلاْ ؟؟؟
January 16, 2007 8:09 AM
راستش چرا نميدونم اما دلم گرفت خوشم اومد يعنی ميام اینجا جدیدنا ميخونم اما اين یکی دلم گرفت
January 16, 2007 1:18 AM
hichi nadaram begam , joz inke kheili ghashang minevisi. hameye neveshtehato az aval ta akhar khoondam, inrooza khoondane matalebet shode behtarin tafrihe man .1
January 15, 2007 10:26 PM
چند وقت پيش توي وبلاگ بهزاد بلور(آدرسش رو دادم) يه اعترافي كرده بودم دربارهي علاقهم به خودش،حسين درخشان و تو.و بعد اينكه هيچ كدومتون هم همچين با ديگري جور درنمي يايد!با اين وجود نوشته هاتون براي من خيلي جذابه و من خيلي هم تحت تاثير حرفاي شماها قرار ميگيرم.الان داشتم فكر ميكردم تو زندگينامهت رو بنويسي بدون شك ميشه عالي ترين كتابي كه خوندم.من از پست افتخارات با اينجا آشنا شدم.بعد يه چندبار سر زدم و بعد تقريبا شد كار هر روزم!خاصيت نوشتههات اينه كه بعد يه مدت آدمو ميگيره.خوندن آرشيوتم آش خالهست!بخوري پاته...
نوشتي روياي نوشتن زندگينامهت هم شيرينه.من مدتهاست مرز بين واقعيت و رويام رو از دست دادم.يعني الان دارم از تو آسمون برات كامنت ميذارم!حالا از روياهام فرار ميكنم...چشمام رو كه ميبندم تا يه فكر مياد سراغم سريع ميگم هي بازم رفتي تو رويا؟البته اين به اين شكل حاد مشكل منه وگرنه فك نميكنم تو رويا رفتن خيلي وحشتناك باشه.
من خيلي دلم ميخواد تو رو ببينم از نزديك.اصولا امكان داره؟
January 15, 2007 7:38 PM
تشخيص من اينه شراگيم!
باز اين هذيان خود بزرگ بيني(grandusity)اومده سراغت!
ممنون از معرفي كتاباي ملس!
January 15, 2007 6:11 PM
خوب دهنمون رو آب انداختی آخرش می گی نمی دی!؟
اما راجع به اون اصوات و بلند بلند فکر و مباحثه و مجادله کردن خیلی نگران نباش. چون اگه جای نگرانی می بود من باید الان از نگرانی می مردم.
راستی راجع به اون جمله آخرت، نوش جانمان شد. بعدی لطفا.
January 15, 2007 5:40 PM
ولی جيی شو سانسور نکن فروشت می ياد پايين ها. از ما گفتن بود. اينجور هم که تو حرف می زنی انگار همه زندگيت خلاصه شده تو ماچ و بوسه و کتاب و بدبختی. خوب اوليش رو که حذف کنی می مونه دومي دو سومیش. خوب مردم چقدر در مورد کتابها و بدبختی های تو بخونن؟
January 15, 2007 4:29 PM
شراگیم جون از بابت اون کامنت خوشگل و سکسی!!! یه خیلی مرسی!!!!
January 15, 2007 3:09 PM
شنيده ايد كه ميگويند جنون و نبوغ داراي مرز مشتركي هستند، و شما را كه از ساكنان اين مرز مشترك هستيد، بشارت باد تا ناقوس حركت همگاني، و تا آن زمان ؛ آماده باش آماده باش ؛
January 15, 2007 2:00 PM
راستی در مورد کتابت : من خيلی اهل خوندن زندگی نامه نيستم. فقط يه لطفی کن اون قسمت هايی که مجبوری سانسورش کنی رو بده من بخونم!!! :)
January 15, 2007 10:33 AM
از وقتی وبلاگت رو پیدا کردم از کاروزندگی افتادم همش تو آرشیواتم با یه پستت گریم میگیره با یکی دیگه از ته دل میخندم نمونه بارزش افتخاراتت با یکی میرم تو فکر با اون یکی دفترچه یادداشتم رو باز میکنم و اسم چندتا کتابو مینویسم برای خریدن خلاصه بگم خیلی بااستعدادی مرسی بلوتک هم همینطوره موفق باشیددوتا وبلاگ محشر
January 15, 2007 10:33 AM
سلام. مطمئنم وقتی که کتابتو چاپ کني؛ بعد از يه مدت خودت دلت طاقت نمياره و ميای اينجا هم ميذاريش. اونوقت من ميام همينجا ميخونمش و مثل اکثر وقتا هيچ نظری هم نميدم و ميرم. اينجوری کيفش بيشتره!!!
January 15, 2007 8:53 AM
یادم رفت بگم، خاطراتت رو شروع کن به نوشتن، من که می خرمش مطمئن باش.
January 15, 2007 8:45 AM
سلام.نويسنده خيلی خوبی هستی و اين ته مايه ی طنزی که در بيشتر نوشته هات هست اونها رو جذاب تر می کنه.خاطراتتو بنويس حتما چیز خواندنی از آب در میادو ديگه اينکه روانشناس ها می گن کسانی که با خودشون حرف می زنن آدم های باهوشی هستند .پس نگران خل و چلی نباش و به حرف زدن با خودت ادامه بده .چه کسی بهتر از خود آدم(منم با خودم حرف می زنم)
اميدوارم اين پيامم حذف نشه.
موفق باشی
January 15, 2007 1:33 AM
آدم با صفايي هستيد و نوشته هاتون خيلي به دل مي شينه انصافا. زودتر نوشتن خاطراتتون رو شروع كنيد . براتون آزروي موفق دارم.
January 15, 2007 12:32 AM
میگم ها ببین یه چیزی میخواستم بهت بگم یعنی اعتراف کنم اما نمیدونم چه جوری چون هم زمان داشتم واسه امتحان فردا دین و زندگی میخوندم !همون دینی قدیم یه خورده حوا برم داشت که نکنه کار اشتباهی باشه این اعتراف اون هم پیش کشیش غیر هم کیش !!!
January 15, 2007 12:29 AM
من یکی بهت قول می دم اگه اگه اگه کتابت چاپ شه حتماً بخرم آخه نوشته هاتو خیلی دوست دارم به جرات می گم تنها وبلاگیه که نوشته های طولانیشو می خونم
January 15, 2007 12:01 AM
حالا خوبه تو خونه تنهايی و با خودت حرف می زنی! من تا حالا چند بار جلوی اعضای خونه سوتی های فاحشی دادم که غير از شرمندگی چيزی رو به همراه نداشت! يه با داشتم دروغی رو طرح ريزی می کردم که به مامانم بگم چنان جزئيات رو واضح و بلند گفتم که...... خب بذارين بقيه اش رو نگم... يه بارم به برادرم که ۱۱ سال ازم بزرگتره فحش دادم!! خب بعضی وقت ها يادم ميره که دارم با آدما زندگی می کنم!!!
January 14, 2007 11:16 PM
سلام شری جونم
ميبينم که دوباره اين بيماری نارسيسيزمت بدجوری دامنگیرت شده ولی یادت نره از من هم بنویسی تو خاطراتت البته اگه پیدات کردم میگم کجاهاشو بنویسی
January 14, 2007 5:41 PM
سلام. نميدونم چرا بايد خاطرات دوران نوجوانی شما را باور نکرد؟ پدر شما زنده هستند؟ پدر من دچار شيزوفرنی حاد هست و با ۷۴ سال سن دمار از روزگار ما بچه ها و مادرمون دراورده. با تمام وجود با خاطرات دوران نوجوانی شما همدردی کردم. فقط کسی که در خانواده يکی از ارکان اصلی خانواده دچار بيماری روحی بوده باشه می فهمه که ما چی کشيديم و من چی دارم می کشم.
January 14, 2007 3:09 PM
ستاره جون يه چی بت ميگم جون من لوم نده !! من ميدونم چه جوری اين شری رو بايد از را به درش کرد!!واسه همين رفتم جستم يه عالمه حرفهای گنده گنده از آدمای وارد!! پيدا کردم ميخوام از چند وقت ديگه لايی بزنم ميون نوشته های وبلاگ خودم بگم مال خودمه اینطوری فک میکنه من خيلی هم خنگول نيستم بعد شايد دلش بسوزه که ميخوايم تحويلش نگيريم. بياد منت کشی .....
آخ آخ مدرسه تعطیل شده باید دیگه برم مسئول کتابخونه داره مانتوم رو از تنم میکنه که برم بیرون وای ... ديگه نميتونم چيزی بنويسم .
January 14, 2007 2:32 PM
آره به خدا بيا !! خيلي از خود راضي شده . مييگم ببين يه مدتي كه محلش نذاريم خودش مي فهمه چه ضرري كرده مارو از دست داده .نمي فهمه ؟؟ چرا بابا ميفهمه .
January 14, 2007 2:17 PM
ببین آنا یه پیشنهاد! بیا اصلا این شری رو تحویل نگیریم تا حالش جا بیاد!!! پایه ای؟؟؟
January 14, 2007 2:09 PM
برای آنا:
ببین عزیزم من تا حالا فکر میکردم تنها مشکلم تویی! نگو اینهمه آدم دیگه هم اینجان که بیوگرافی و تحصیلات میخوان!!!!!
در ضمن باید بگم که تو همینجوری هم از شری دل بردی!!! تازه من از اون چشم خوشگلای بد شانسم!!! آسوده باش که هیچ گزندی برای شما نمیباشیم!!!! اما خب زیاد هم ذوق نکن حتما یه راهی وجود داره!!!
January 14, 2007 2:04 PM
سلام
داشتم دنبال واژه نوستالوژی ميگشتم رسيدم به وبلاگ تو
مطالب خواندنی داره که سر فرصت ميخونمش
به نظرم همونطور که گفتی کتاب خوبی خواهي نوشت چون اينقدر روشن تو ذهنت ترسيمش کردی به مرحله انجام هم ميرسه
موافقم هنوز با جنون فاصله داری :دی
موفق باشی هميشه
January 14, 2007 1:46 PM
نوشته هات با حاله.ميشه از بيوگرافيت بگی .تحصيلات و اين حرفها
January 14, 2007 12:17 PM
حيف شد می خواستم بگم اين هفته با بچه ها بيايين پيش ما ..در باره فيلم ها هم که تو وبلاگم نوشتم می تونم برات ليستش رو بيارم هر کدوم رو خواستی می گم برات رايت کنه
January 14, 2007 11:59 AM
شری جونم این موضوع به تو مربوط نمیشه موضوعیه بین من و ستاره خودمون حلش میکنیم تو دخالت نکن !!
برای ستاره :ببين من يه بوته خارخاسک بيابونی ام عمر مفيدم حول و حوش يک فصل يا نهايت شش ماهه که الان دوماهش هم رفته!! ولی تو يه ستاره ای که دست کم ميتونی چند صد هزار ساله نوری زنده بمونی و مدام چشمک بزنی و اگه هم يه طوريت بشه ما چند ده هزار سال نوری بعد ميتونيم بفهميم که تو زبونم لال مردی . بنابر اين من را يارای برابری با تو نيست .
تازش هم به خدا الان جلوی بچه يه بوته خارخاسک بزاری و يه بسته شوکولات نديد !! شوکولاته رو بر ميداره حالا چه برسه به اين شری جوم که گرم و سرد روزگار چشيده است و خوب و بد رو ميشناسه !!!
در کمال تاسف ميخوام بگم من از حالا بازنده ام
ولی تو هم بیا معرفت کن و تواین دو سه ماهه باقی مونده چنگولت رو بردار!!!!
بعدا شايد پشيمونی سودی نداشته باشه ها. حالا بماند که اون هنوز تو توهم و فکر ميکنه من يه مرتيکه سيبيل کلفتم که همش بهش گير میدم و لابد هم منظوری دارم!! ولی خوب کی ميدونه شايد در آخرين دقايق يه فرجی شد و باورم کرد....
January 14, 2007 10:36 AM
راستش به نظر اونی که معروفه و خاطراتشو چاپ می کنه و کتابش به چاپ n ام میرسه هنر نکرده.
مرد اونیه که مطمئن باشه وقتی کتابش بره پشت پیشخون کتابفروشیها ملت برن بخرن.مطمئن باش که با نوشتن کتاب داستان خاطراتت خیلیها شراگیم زند رو فراموش نمی کنند. یکیش من :-)
January 14, 2007 9:48 AM
خيلی جدی بهت می گم که قدرت داستان پردازيت بی نظيره و حرف نداره و مطمئنا می تونی يه نويسنده خيلی خيلی خوب باشی ..راستی آقا اين هفته اوضاع کاريت چه جوره شب ها وقتت آزاده؟
January 14, 2007 9:14 AM
حالا که نمیخوای با من دوست بشی
یشنهاد میکنم کتابو بهم قرض بدی تا دیگه التماست نکنم:؛تو رو خدا با من دوست بشو!؛
January 14, 2007 9:05 AM
حالا که نمیخوای با من دوست بشی
یشنهاد میکنم کتابو بهم قرض بدی تا دیگه التماست نکنم:؛تو رو خدا با من دوست بشو!؛
January 14, 2007 9:05 AM
حالا که نمیخوای با من دوست بشی
یشنهاد میکنم کتابو بهم قرض بدی تا دیگه التماست نکنم:؛تو رو خدا با من دوست بشو!؛
January 14, 2007 9:05 AM
برای اولين و آخرين بار در زندگیم اقرار
می کنم که عاشق شده ام اونم عاشق کی ؟(شراگيم زند)
امضاء
بی احساس ترين موجود دنيا
January 14, 2007 8:45 AM
لیلا راست میگه بنده هم تمام نمایشگاه کتاب شیراز رو زیر پا گذاشتم اما دریغ از یک ناشر که این کتاب به گوشش خورده باشد .همشون میگفتن ها ؟ نه نداریم! منظورم کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی هست.تو روخدا به من قرضشون بده قول میدم هر کاری بگی برات کنم.....تو رو خدا فقط دو و سه روز !!!!!
خیلی جالبه که اغلب ما با خودمون بلند فکر میکنیم بلند حرف میزنیم و بلند آواز میخونیم.
January 13, 2007 11:26 PM
کتابهایی رو معرفی میکنی که پیدا کردنش در اشفته بازار کنونی اسون نیست . برای پیدا کردن دفترچه خاطرات و فراموشی دهنم سرویس شد :دی اما جدا ارزشش رو داشت . این کتاب رو خوشبختانه خوندم بماند که اون موقع هم صاحبش با اینکه به امانتداری من مطمئن بود چقدر منت سرم گذاشت تا بهم قرض بده . من هم نامردی نکردم و یک شب تا صبح ترتیبش رو دادم ! بعضی از جملات از نظر خودم جالبش رو هم یادداشت کردم مثل این یکی : اخرین حسرتم اینست که نمى دانم پس از من چه پيش خواهد آمد. بايد اعتراف كنم كه يك آرزو برايم باقى مانده است؛ خيلى دلم مى خواهد وقتى كه مردم هر ده سال يك بار از ميان مرده ها بيرون بيايم، خودم را به يك كيوسك برسانم و با وجود تنفرى كه از رسانه هاى جمعى دارم، چند روزنامه بخرم، اين آخرين آرزوى من است: روزنامه ها را زير بغل بزنم، بعد كورمال كورمال به قبرستان برمى گردم و از فجايع اين جهان باخبر مى شوم. سپس با خاطرى آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب مى روم.
January 13, 2007 9:42 PM
آدئیست!!؟ فکر نمی کنی منظورت «اَته ايست» باشه؟ همون athéiste
ريشه ی لاتين داره.
January 13, 2007 9:19 PM
خب شروع کن ديگه بجنب! در مورد قسمت آخر کمک خواستی من و حافظه در خدمتيم فقط جان شری اينبار به اسم خودت چاپش کن نه به اسم ساراماگو و مارکز (چشمک) ميگم حالا که داری دچار جنون میشی يعنی میخواهی موهاتم بذاری بلند بشه!!؟
January 13, 2007 8:47 PM
برای آنا:
خب معلومه کی میخواد شری رو از چنگت در بیاره! اون منم دیگه...
January 13, 2007 8:27 PM
کتابت رو حتما چاپ کن بخصوص دورهی سومش رو من که حتما میخونمش حتی اگه مجبور بشم از بازار سیاه تهیش کنم (خندهی عروسک مسنجر)...به خودت اميدوار باش هنوز به جنون نرسيدی چون من که از تو بدترم هنوز جزو عاقلا حساب ميشم...قربون يو(بوس)
January 13, 2007 7:19 PM
ببین یادت باشه تو کتابت در بخش جوانی حتما از چشم خوشگلها هم یاد کنی!!! ;;)
January 13, 2007 6:41 PM
من نمی دونم تو که اين قدر استعداد داری و همينطور فکر خلاق منتظر چی هستی ديگه؟چرا نويسندگی رو شروع نمی کنی؟
January 13, 2007 6:05 PM
حتما داستان جالبی می شود از همین الان شروع کن به نوشتن
January 13, 2007 4:39 PM
حتما داستان جالبی می شود از همین الان شروع کن به نوشتن
January 13, 2007 4:39 PM
حتما داستان جالبی می شود از همین الان شروع کن به نوشتن
January 13, 2007 4:39 PM
اتفاقا من فکر میکنم همینطوری باشه که تو وقتی خاطراتت رو بنویسی حسابی معروف شی. کما اینکه الان هم آدمهای زیادی هستند که تو رو میشناسن و تقریبا کتابت تضمین شده است.
ولی یادت باشهیکدونه بدون سانسورشو حتما برای من بزاری کنار.
بابت لینک هم بسیار ممنون:)
January 13, 2007 4:08 PM
داستان زندگی هر انسانی ..به عقيده من..مجموعه ايست از ريال و ايده ال هايش.يعنی اگر زمانی بخواهم داستان پر پيچ و خم زندگی ساده ام!!!!!!!!را بنويسم ...گرداوری تمام حقايقی است که چاشنی اش رويا های بيات شده ام است.اينکه چقدر به نظر ميرسيد که برای پدرم عزيز هستم ..اما در ايده ال ام هرگز پدرم نبايستی اينگونه باشد...و اينکه در چهل سالگی دانستم دست به قلم بردن ارامشم ميدهد ..اما از زمانی که نوشتن را ياد گرفتم و انشا بيست ميگرفتم ارزوی نويسنده شدن را داشتم و شخصيتم را شبيه سرافينا میدیم.
اما هر زمان به نوشتن داستان بودنم فکر میکنم ....زندگی ام را خالی از سکنه ای می بینم که بتوان به انها تکيه کرد..حتی خودم...را.
و خوب پا نوشتت...خيلی با مزه بود.خيلی از اوقات ميرم جلوی اينه و شکلک هايی در ميارم ..تا ببينم در ان فضا اشنا هستم يا غريبه...و خوب ما ادما چقدر در ظاهر عاقلمان...ديوانگانی شبيه به هم هستيم.
January 13, 2007 3:54 PM
کتابخانه تخصصی هنر و ادبیات حوزه هنری یک نسخه از با آخرین نفس هایم را دارد.
یکی از بی نظیرترین کتاب های خاطراتی است که خوانده ام. هیچ وقت از یاد نمی برم که چه آرزویی داشت. آروز داشت هر چند وقت یک بار بتواند از قبر بیرون بیاید، تا بتواند به باجه روزنامه فروشی برود، چند روزنامه بخرد و بعد دوباره سر جایش برگردد!
January 13, 2007 3:37 PM
خاطره ها براي خودش دنياييه. با نوشتناش خودت و خواننده هاش دوباره زندگی ميکنند.
January 13, 2007 3:32 PM
من گهگاهي به وبلاگ شما سر زدهام و هر بار كه مطلبي خواندهام در عين حال كه برايم جالب بوده متعجب هم شده ام. مي دانيد حرف زدن شما يا بهتر بگويم زبان شما با زبان پسرها و مردهاي ايراني فرق دارد. (بحث بهتر و بدتر نيست) شما يا كمي زنانه تر از مردها حرف ميزنيد يا كمي غير ايرانيتر از ايرانيها! درست نميدانم كدامشان.
گاهي فكر ميكنم مثل ايرانيهايي حرف ميزنيد كه كودكيشان را در ايران نگذراندهاند و گاهي فكر ميكنم مثل پسرهايي حرف ميزنيد كه همبازيهايشان بيشتر دختر بودهاند.
اين بود انشاي من (نظر من!)
January 13, 2007 2:54 PM
سلام گلم..
مطالبت واقعا جذاب و زيبان..
اميدوارم هميشه موفق باشی..
January 13, 2007 2:26 PM
خوب سلام .. تاخير به علت امتحانات .. هاهاها
بگذريم .. کی گفته که ادم ها فقط بايد معروف باشند تا کتاب بنويسند.. عزيز جان تو بنويس مطمئن باش که معروف ميشی... مهم جوهره است که تو هم داری و همه به اين امر واقفند.
بعد هم اين کتاب را من تا ايران بيام به دستم نمی رسه .. شايد هم گفتم و برام خريدند و فرستادند ..البته اگر يک ادم مهربون پيدا شه که اين کار را برام بکنه .. هاها
که اونم نيست.
در ضمن ..
اين مرض حرف زدن را منم دارم .. بعضی وقت ها ديوانه ميشم از اين همه صداهای مختلف که توی سرم است .. بعضی وقت ها که تنهام که يک دفعه به خودم ميام ميبينم که ساعت هاست که دارم زر زر ميکنم...
هر وقت شفا يافتی به من هم خبر بده شفا يابم
January 13, 2007 2:05 PM
hala ke daram eee-rad migiram beza charbtaresh konam .
ruye takhte syah az ghole bunuel neveshti
Atheist
yani bayad T khundeh beshe na D
be har hal nomreh shoma (19,25) chizy az 20 kam nadareh(0,5 male fohsh bud 0,25 ham male bunuel chon fekr konam motarjem estebah neveshte bud
January 13, 2007 12:31 PM
fohsh ro chera ba vav minevisy ?
fe, he-ye jimi, shin, ya inke man eshtebahi ta hala fohsh midadam :-)
January 13, 2007 12:15 PM
هه !! يه جوري بود اين پستت !!! يه جورهايي يه بوهايي احساس كردم ببین تو داره اتفاقي برات مي افته و خودت نميفهمي !! ميبخشيدها به من اين فضولي ها نيومده ولي مطمئني كه عاشق نشدي ؟ كدوم نامردي ميخواد تو رو از چنگ من در بياره ؟ گوش كن ! من هر وقت عاشق ميشم اين طوري ميشم ! يعني فيلم ياد هندستون مي افته و مثل لحظه مردن و حساب پس دادن !!! يه هو يي تمام زندگيم ميآد جلوي چشمم بخصوص اون لحظات دردناکش تا یه بهونه ای پیدا کنم و حال و هوام رو بندازم گردن گذشته م ( البته زيا د هم اينجوري مي شم اينم بگم ها !!) نميدونم شايد دخترها مدلشون با پسرها فرق داشته باشه .
حالا اگه نگي برو بابا توكه خودت سيبيل كلفتي ؟
January 13, 2007 12:11 PM
سلام
حتما باید خاطراتت رو بنویسی، یقین داشته باش از پرفروش ترین کتابها میشه!
January 13, 2007 12:10 PM
به مونم تابت يه چيزی ميشه توی مايه های ناتور دشت سلينجر .... اين فرصت طلايی رو از خودت و ما دريغ نکن
January 13, 2007 11:59 AM
من هم بارها به اين فکر افتادم
خاطرات هر کس می تونه واقعا جذاب و خوندنی باشه
January 13, 2007 10:40 AM
شراگیم عزیز، من مدت هاست دنبال این کتاب هستم و پیداش نمی کنم، تمام انقلاب رو هم زیر پا گذاشتم. می شه لطفا بهم بگی از کدوم کتاب فروشی خریدیش؟ ازت ممنون می شم.
January 13, 2007 10:28 AM
سلام شری عزیز با همون مطلب پائیزت مشتری وبلاگت شدم .از من میشنوی حتما این کارو بکن شاید کتابت پرفروشترین کتاب ایران شد. اما از الان یکی با امضا خودت برام بذار کنار مرسی
January 13, 2007 9:51 AM
شراگيم جان من در مورد اين مطلب شما نظری ندارم . فقط چون شما در وبلاگ آرايه ( پست مربوط به ماجرای پاپ اسمير ) خواهشی داشتيد اومدم اونو اجابت کنم !!!
آخه مرتيکه هونگ !! به تو چه که می شينی يه نوشته ای رو که هيچ جاش به تو ربطی نداره با اين دقت می خونی ..!!!!!!!
قابلی نداشت شراگيم جان
تا باشه از اين خدمتها به دوستانی مثل شما .
January 13, 2007 9:46 AM
اگه فيلم سگ اندلسي را نديدين پيشنهاد ميكنم پيدا كنيد و ببينيد. ساخته بونوئل و دالي. همينطور كتاب ناديا نوشته آندره برتون. احتمالا خوشتون مياد.
ادم خیلی جالبی هستی خیلی دفعه اوله که دارم نوشته هات ومی خونم میخواستم بگم که اخرشی اخر هر چی بچه باحاله ادم کیف میکنه با این نوشته هات من از اون دخترایی ام که یه خورده گیرن از هر چی عیب وایراد میگیرن تا حرص طرف ودربیارن ولی از تو نمیتونم ایرادی بگیرم چون تو اخرشی
March 16, 2007 1:28 PM