چند روزیست که تلفن خانه به خاطر بدهی یکطرفه شده است...با اینکه در بانک پول دارم اما ترجیح میدهم تا یکی دو روز دیگر صبر کنم تا حقوق بگیرم و صورتحساب تلفن را پرداخت کنم...زندگی بدون اینترنت با اینکه در نگاه اول غیر ممکن به نظر می رسد اما شدنی ست...قطع شدن تلفن فرصتی به وحود آورد که به کارهایی که ماههاست میخواهم انجام دهم و پشت گوش می اندازم برسم...مهمترین آن سوا کردن و دور ریختن لباسهایی ست که نمیپوشم...یک چمدان بزرگ لباس را امروز صبح دور انداختم...شلوار های جین وصله دار و رنگ و رو رفته و تی شرتهای تنگ و گشاد و از ریخت افتاده و کلی لباسهای زیر رنگ و وارنگ و بیست سی جفت جوراب انگشت نما را که تا به حال برای روز مبادا نگه داشته بودم همه را در یک اقدام انقلابی دور انداختم...اعتقادی به دادن لباسهای مستعمل به نیازمندان ندارم و این کار را دون شان انسانی آنها می دانم که لباسهای مستعمل و دور ریختنی ام را به آنها ببخشم...!
سوای مساله ی یکطرفه بودن تلفن، مسافرت هفته قبل به کیش هم مزید بر علت شد تا نتوانم آنگونه که باید و شاید به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی در این ده دوازده روز اخیر بپردازم...بالاخره این طلسم کیش نرفتن من هم شکست و عاقبت "کیش را دیدم" ( جمله اخیر را هم میتوانید با سبک اخوان بخوانید آنجا که می گوید " شوش را دیدم" و هم میتوانید به سبک رهبر معظم انقلاب بخوانید آنجا که فرمودند "صحنه را دیدم" )
برنامه ریزی سفر و خرید بلیط و رزرو هتل را خاله کوچکه انجام داده بود و راستش من به خاطر امتحان میان ترم زبان و مشکلات مالی در لحظات آخر از رفتن منصرف شده بودم اما چون بعد از مراجعه به آژانس بهای بلیط غیر قابل استرداد اعلام شد راهی این سفر شدم...من قبل از این سفر کلا دو بار سوار هواپیما شده بودم و همیشه مسافرت با هواپیما برایم هیجان انگیز و ماجراجویانه بوده است...موقع رفتن اولین نفری که وارد هواپیما شد من بودم و صاف رفتم کنار اولین پنجره برای خودم جا گرفتم و بعد خانوم مهربانی آمد و برای من توضیح داد که در هواپیما بر خلاف اتوبوس هرکسی باید سر جای مخصوص خودش بنشیند و من را به صندلی خودم راهنمایی کرد که خوشبختانه آن هم کنار پنجره بود و من تمام طول پرواز دماغم را به شیشه هواپیما چسبانده بودم و مناظر پایین را تماشا می کردم... تا یادم نرفته یک انتقادی از وزارت راه و ترابری بکنم که اینهمه پول از مردم میگیرند اما هیچ فکری به حال این چاله چوله ها و دست اندازهای هوایی نمیکنند...در طول پرواز انقدر تکان تکان خوردیم که فکر کنم جلوبندی هواپیما درست و حسابی پایین آمد...! از مسایل فنی که بگذریم مهماندار پرواز دختر مهربان و خوشگلی بود و اعتراف میکنم در طول پرواز گلویم کمی پیشش گیر کرده بود...بین راه چند بار به بهانه های مختلف سر صحبت را با او باز کردم اما از ترس اینکه مبادا وسط راه یکدفعه پیاده ام کنند پیشنهاد نامربوطی ندادم و فقط به خاله و دختر خاله بزرگه ام یک سقلمه زدم که دوزاریشان بیفتد که من پسندیده ام و خلاصه هر گلی بزنند به سر خودشان زده اند...موقع پیاده شدن فهمیدم که خاله ام اصلا در باغ نبوده و متوجه منظور من نشده و دختر خاله ام هم اشتباها یکی دیگر را که دماغ بزرگی داشت به عنوان عروس آینده برای من زیر نظر گرفته بوده است...!
به نظر من مهمترین جاذبه توریستی کیش زن ها و دخترهای دل انگیزش است...این جزیره کلکسیونی ست از زنها و دخترهای فوق العاده سکسی و خوشگل با لنزهای آبی و سبز و مانتوهای چسبان و سینه های ورقلمبیده که دهان هر تازه واردی را آب می اندازند و همین مساله دوچرخه سواری را در کیش بسیار مشکل میکند...در روز اول اقامتمان در کیش من که علاقه ای به خرید و پاساژ گردی نداشتم دوچرخه ای را کرایه کردم و در امتداد نوار ساحلی به سیر آفاق و انفس مشغول شدم و سیر آفاق و انفس همان و کله پا شدن با دوچرخه همان...! شلوار نازنین و کاپشن گرانقیمتم همانجا پاره شد... بعد از پس دادن دوچرخه من هم به ناچار لنگ لنگان به جرگه ی پاساژ گردها پیوستم تا بلکه برای خود کاپشن و شلواری ابتیاع نمایم...!
قیمت پوشاک در کیش با اطمینان عرض میکنم که از تهران گرانتر است...لنگه ی کفشی را که پای من بود را بیست هزار تومان بالاتر از قیمتی که من از تهران خریده بودم گذاشته بود و وقتی موضوع را با فروشنده در میان گذاشتم فرمودند که چون کفشهای کاتر پیلار زیره اش تاریخ مصرف دارد!! احتمالا من تاریخ مصرف گذشته اش را خریده ام...!!
آدم در کیش به خاطر تنوع کالاها و فروشگاههایش دچار پدیده ای تحت عنوان "جنون خرید" می شود...من با اینکه قصد داشتم بیشتر از چهل پنجاه هزار تومان خرج نکنم اما در نهایت با قرض گرفتن از همراهان بیشتر از دویست هزار تومان پول بی زبان را در این جزیره نفله کردم...!در هر مغازه ای که وارد می شدم محال بود دست خالی بیرون بیایم...تنها در یکی از فروشگاههای مخصوص فروش لباس زیر با مارکهای معروف دچار "جنون زیر شلواری" شدم و از تمام مدلهای موجود که بعضا از قیمت یک شلوار جین هم گرانتر بود چندین عدد ابتیاع نمودم...!فقط غصه ام این است که وقتی قرار است اینهمه مارک معروف در زیر شلوار پنهان بماند چه نیازی به پرداخت اینهمه پول بود و ترسم این است که نکند خدایی نکرده وسوسه شوم و برای نمایش زیر شلواریهایم هم که شده پای نامحرم را به این خانه باز کنم و در منجلاب فساد هرچه بیشتر فرو بروم...!
یکی دیگر از مزایای کیش این است که آدم آنقدر تاکسی های مدل بالا میبیند و سوار میشود که کلا عقده اش نسبت به ماشینهای مدل بالا و گرانقیمت برطرف می شود...چوب توی سر سگ بزنی آنجا تویوتا کمری و لندکروز ریخته که التماست میکنند سوارشان شوی...!
شاید جالب ترین قسمت برنامه البته سوای قدم زنی در کنار سواحل مرجانی و دریای فوق العاده شفاف جزیره، دیدار از باغ پرندگان و نمایش دلفینها بود...با خرید یک بلیط ناقابل بیست و پنج هزار تومانی میتوانید از این دو مجموعه دیدن کنید...واقعا دیدنی ست...باغ پرندگان محوطه ای مشجر و وسیع است که در هر گوشه اش تعدادی از زیباترین پرندگانی که بتوانید تصور کنید در قفسهای مخصوص نگه داری میشوند...از انواع طوطی های رنگارنگ و پرنده های گرمسیری عجیب و غریب که شاید نمونه اش را فقط در بعضی فیلمهای راز بقا دیده باشید تا پنگوئن و شترمرغ را میتوانید آنجا پیدا کنید...تنوع گیاهی محوطه باغ هم به خودی خود دیدنی و شگفت انگیز است...درختهای گرمسیری و عجیب و غریب و دیدنی تر از همه "درخت انجیر معابد" با آن تنه ی شگفت انگیز و اسطوره ایش...!
در داخل باغ پرندگان در محوطه ای با جایگاه تماشاچیان استخر بزرگی با دیواره های شیشه ای برپا کرده بودند که مخصوص نمایش دلفینها بود...دلفینهای دوست داشتنی و فوق العاده باهوش...من که عاشقشان شدم و فکر میکنم هیچ کاری در دنیا به اندازه ی سر و کله زدن با دلفین ها لذت بخش نباشد...با هر اشاره ی دست مربی دلفینها نمایشی حیرت انگیز و زیبا از پرشهای هماهنگ و حیرت انگیز و یا ادا اطوارهای خنده دار اجرا می کردند...در یک قسمت برنامه یکی از دلفینها از آب خارج شد و چند دقیقه ای با یک قلم مو روی یک بوم را نقاشی کرد و در نهایت آن بوم به مزایده گذاشته شد و به بالاترین قیمت (فکر کنم دویست و هشتاد هزار تومن) به یکی از تماشاچیان فروخته شد...مبالغی که از فروش بوم های دولفین نقاش (نام دولفین سالوادور سالی بود) جمع می شد صرف ساختن مدرسه ای در بم میگردید.
غیر از دلفینها دو شیر دریایی هم به هنر نمایی و بازی با توپ پرداختند که آن هم به نوبه خود دیدنی بود...
در مسیر برگشت با سماجت و پر رویی جای دختر خاله ام را کنار پنجره هواپیما غصب کردم...این بار مهماندارها هیچ کدام چنگی به دل نمیزدند و وقتی من یکی از آنها را صدا کردم که بطری نوشابه نیمه خالی باقی مانده از مسافرین قبلی را تحویلش بدهم با اخم و تخم آن را از من گرفت که تاثیر بدی روی من گذاشت و تا خود تهران توی لک بودم...!
پ.ن: به خاطر کمبود نقدینگی تصمیم گرفتم برای کسی سوغاتی نخرم...خودتان را لوس نفرمائید!
پ.ن: تعدادی از صدفها و گوشماهی های خوشگلی که به همراه آورده بودم پا در آوردند و فرار کردند...! یکی از آنها را در حالی که موجود نفرت انگیزی داشت آن را میکشید پیدا کردم و به همراه کلیه سکنه اش از پنجره بیرون انداختم...خیلی مراقب صدفها باشید!
پ.ن: این نوشته را از کافی نت پاساژ بغل خانه مان پابلیش میکنم...به هر حال گزارش سفری که نوشتنش ساعتی 1000 تومان برای آدم آب بخورد بهتر از این نمیشود!
سلام شراگیم روز اول یکی برام پیغام گذاشته بود از خوشحالی بال درآوردم . از لطفت بسیار متشکرم . وقت کردی یه سر به ما بزن
February 23, 2007 6:47 PM
شراگیم عزیز
هر گاه دانسته ها را دانستیم تازه می فهمیم که به قول آن بزرگ هیچ نمی دانیم و سعی می کنیم ندانسته ها را بدانیم دانستن ندانسته ها هم ما را به خاطر اینکه متوجه می شویم هیچ نمی دانیم از ادامه زندگی دلسرد می کند . پایانی برای اسرار وجود ندارد .
February 22, 2007 11:14 AM
سلام شراگیم بابت چیپس خوشمزت ممنون خیلی خوب بود ولی با همه اینها خوب جواب خوبیهای منو دادی
حیف از اون کلم
February 21, 2007 9:03 AM
به کودکی که دیگر پاک نیست
گاهی وقت ها ادم فکر می کنه که توی این دنیای گنده تنهاست و هیچ کس سرنوشت اونو نداره حتی دچار سرگذشت بزرگ بینی یه چیزی شبیه همون خود بزرگ بینی می شه اما وقتی ماجرای دوستی تو و شراگیم رو متوجه شدم متوجه شدم یه بار دیگه یه جای همین کره خاکی دو تای دیگه هم دارن فیلم نامه زندگی منو اجرا می کنن اسمم شیماست اما منم کودکیم که دیگر پاک نیست........
شاید کمی دیر این مطلب رو نوشتم زمانی که دو بار دیگه اینجا آپ شده اما امیدوارم بخونیش خوشکل خانم........
February 12, 2007 11:41 PM
آقای شراگیم سلام
توی سایت میراث فرهنگی سفر نامه شیرازتو خوندم ولی توی آرشیوت نبود مال عید84 .
آرشیوت ایراد داره؟
اگه میخوای جواب بدی توی کامنتای پست جدیدت جواب بده
February 9, 2007 10:24 PM
به دلقک سحرخیز
به گمانم ساعت 7:57 صبح برای ارسال سه پاسخ (94 و95 و96)، آن هم با لحنی تا این حد رقت آور به پینوشت کوتاه کامنتم ( 92) قدری زود باشد...! می گویم رقت آور : به متوسط تعداد علامت های تعجبی که در سه کامنت ( 94) و ( 96)و (104) آورده ای دقت کن! آخر روانشناس! حرفه ای ! Hannibal Lector وطنی! کدام جمله است که آن قدر تکان دهنده باشد که به 5 علامت تعجب نیاز داشته باشد؟ باور کن یک و تنها یکی کفایت می کند.به گمانم دستت هم وقت تایپ میلرزیده ؛ تا این حد هیجان زده ای که صبح را بانوشتن پاسخ هایی طولانی به پی نوشت کامنتم شروع کرده ای؟! اوه! شاید زیاده روی کرده ام؟! (دردت آمد؟) این همه نوشته ای ولی تهدیدت را هم عملی نکرده ای فقط اشاره کرده ای به ریش که به جان عزیزت همین یکی را هم زاییده ای .
اتهام "حمق"... چون چندان نمی شناسمت ونظر می دهم ؟ دقیقا همین که با اطلاعات کم ، به قضاوتی صحیح دست پیدا کرده ام دلیل بر هوشمندی است نه حماقت؛ البته اگراین را نمی فهمی تقصیر خودت نیست. گفته ای " از شانس بدت..." از شانس؟! بیچاره ! انتخاب تو به عنوان طعمه ی پاسخ گویی اصلا تصادفی نبوده ؛ می بینی که مطابق انتظار، کاملا منفعلانه به دفاع مشغولی . که البته اینجا هم زاییده ای ؛ برای اینکه مخالف گویی کماکان به خودت ترکمان می زنی. کتاب هایی خوانده ای که قرار است خانه خرابمان کند ؟! آخر بدبخت! کدام کتاب به کار خانه خراب کردن می آید؟ البته باز هم عیب از کتاب نیست و عیب را باید در میزان توانایی ذهنی خواننده جست .
تو حتی کامنت های مرا هم به درستی نفهمیده ای ! شاید در توهمی؟ یک بار دیگر بهشان نگاه کن . در کجای آن ها چیزی در توجیه عزاداری ها می بینی؟ اصلا کدام پارادایم مذهبی را در آن ها یافته ای؟ (می فهمی چی میگم؟) من فقط به گوینده نظر داشته ام که قضاوتش را نمی پذیرم چون او را به لحاظ ذهنی بیمار میدانم (دلایلم را چند بار گفته ام ) و سلامت عقلی را برای هر قاضی ای ضروری میدانم. ضمنا او را صادق هم نمی دانم؛ چون او هم مثل تو مدعی مطالعه ی کتاب هایی است که شاید فقط اسمشان را شنیده : "ما چگونه ما شدیم ". اگر مطلبی را که او ادعا کرده در آن کتاب یافته، نشانم بدهی هم او را صادق تر نشان داده ای و هم از فرومایگی خودت کاسته ای.
ضمنا دلقک بی مقدار من تو حتی درمجیز گویی هم کودنی ، گفته ای : " شراگیم به حدی انسان شریف و باسوادیه که ..." یا " به عنوان کسی که از نزدیک با شراگیم حشر و نشر داشته می توانم بگویم که انقدر با سواد هست که کلی از این مدرک دارها یا به قول تو با سواد ها !! رو می بره لب چشمه و تشنه بر می گردونه !!"
آخه احمق جون ! کی وقت تمجید از یک آدم شریف اونو با این که " دیگران رو می بره لب چشمه و تشنه بر می گردونه " توصیف کرده ؟! این دقیق وصف رذل ها و قالتاق ها است ! ( واقعا نمی فهمی ؟! ) کامنت گذار بی نام و نشان 102 به دوستی خاله خرسه و شراگیم غبطه هم خورده ! لابد به خاطر همین ترکمونی که بهش زدی ؟!
به هر حال وقتی به عنوان یک مدرک داربالینی (!) با شراگیم به سر چشمه می روی ، قمقمه ای با خود همراه کن.
February 5, 2007 11:04 PM
سلام شری کيف احوال؟ خوبی؟
با گزارشت حال كردم
خيلي توپ توضيح دادي
من وقتي رفتم كيش نحسي افتاد به جونم مريض شدم.:)) مجبور شدم پارك دلفينها رو كنسل كنم و استراجت كنم. ميگن خيلي قشنگه
انشالله هميشه خوش باشي
February 4, 2007 12:32 PM
سلام وبلاگ قشنگی داری اگه ممکنه منم به لينک دوستانت اضافه کن وبه وبلاگ منم سربزن متشکرم [گل]
February 2, 2007 4:48 PM
چه سفر ...خوبی بود نه؟مملو از خاطره های خوب و بد!!!!!!!!!!!!از قبيل پسند کردن زيبا روی مهماندار تا زمين خوردن با...خوب زندگی هنگامه فرياد هاست.!!!!!!!!!!!!!
January 29, 2007 4:34 PM
..صحنه سايت شما را ديدم..بسيار خشنودم..و لينکتان نمودم.
January 29, 2007 12:20 PM
جالب ميشه اگه اون خانوم مهمانداره خواننده اينجا باشهُ نه؟
اگه اينجوری شد و اونم اتفاقاْ از تو خوشش اومده بود و قضيه بيخ پيدا کرد اسم اين جور خواستگاری رو مثلاْ گذاشت:
implicit cybernetic proposal
January 29, 2007 12:06 PM
اهه پس تو هم اون دلفينه رو ديدی ؟ ( تبليغ اين بود که منم ديده م ! ) ... ببين کلی حال کردم از يه چيز ! من تا حالا فکر ميکردم فقط من و شهرزاد بعد از پیروزی رضازاده متوجه بار معنايی « صحنه را ديدم » شديم و غش رفتيم .
January 29, 2007 3:48 AM
آخیشششش بالاخره یکی ما رو اینجا تحویل گرفت.بهاره جون قربونت برم.من که نرسیده درگیر دعواهای قبیله ای شدم اینجا.
January 28, 2007 2:37 PM
ميشه شماره بدی مخوام اگه بشه خدمات رايگان ازت بگيرم:دی
January 28, 2007 12:50 PM
شما لينك شديدددددددددددد
با افتخار
رررررررررررر
January 28, 2007 9:12 AM
از حسین پارتی تا ٨مارس سر
زنده بادهشت مارس. بدون حجاب. ستم بر زن موقوف
http://sharareh-n.blogfa.com
January 28, 2007 8:18 AM
اگر سميه از وبلاگ بهزاد بلور اومده پس دوست منه!
اونجا كه گفتي رفتي نشستي بعد فهميدي شماره صندلي داره آخرش بود!
پس كارت داره درست ميشه براي رفتن؟جدا اميدورام هرچه سريعتر بري و مادرت رو ببيني دوباره.ماكزيمم دو سال ديگه؟:D
January 27, 2007 10:22 PM
مغرورررررررررررررررررررررررررررررر
بی عاطفههههههههههههههههه
حالتو میگیرمممممممممممممممممم
January 27, 2007 10:46 AM
من که همیشه نوشته هاتو می خوانم و دوستشون دارم ...الانم خدا رو شکر که نمردم و غیر از خودم یکی دیگه رو هم دیدم که کیش نرفته بوده تا حالا !
وااای اون تیکه ای که دماغتو چسبوندی به شیشه ی هواپیما خیلی بانمک بود . :)
January 27, 2007 10:34 AM
ممنون دوست عزيز و ناشناس. نميدونم چرا هنوز تصورم اينه كه جانوران سمي و خطرناك فقط مال تو تلويزيونه و حاليم نميشه كه ممكنه سر راه ما و بچه هامون هم قرار بگيره. شراگيم جان بار بعد به مهمونات به جای خورش اسفناج خوراک صدف بده. مطمئن باش لب نمیزنن! خيلی اقتصاديه ها. البته خودت قبلش شام بخور که گرسنه نمونی!
January 27, 2007 10:23 AM
سلام.
خوبی شری جان .
بوی سفر مي دی. خيلی خوبه که کارهات داره درست مي شه.
يه چيز جالب وقتی من زنها رو تو اون شکل و شمايل می بينم نمي دونم چرا همش حرص مي خورم مخصوصا مانتوهای تنگی که دکمه اول از روی چاک سينه شروع ميشه و اخريه روی ناف جا خوش کرده.
اصلا دوس ندارم جنسيت ادمها قبل خودشون حرکت کنه اما مثل اينکه اينجوريه.
January 27, 2007 9:22 AM
سلام
برای نوشتن این کامنت دو دل بودم ولی گفتم شاید جوابی بیاید از آنسویی که زمانی خود شاید مثل من و من ها بوده است
با هزاران بدبختی در انتشاراتی گمنام (نگیما) و با جرح و تعدیل زیاد ارشاد، کتاب شعرم با عنوان " گاهی مرا به نام کوچکم بخوان" چاپ شد .
برای پخش به مشکل برخوردم و هیچ موسسه پخش و هیچ کتابفروشی حاضر به حتی امانی گرفتن کتابها نشد
به دنبال بازگشت سرمایه نیستم، دوست دارمکتابم حداقل توسط اهل آن و اساتید فن خوانده شود ولی وقتی همه را در کارتون چیده ام کنج اتاقم ، چگونه میشود؟
كامنتهايي كه تو يه ماه گذشته برام گذاشته شده بود رو دوباره مرور كردم كه اونايي رو كه نسبت به خريد كتابم (گاهي مرا بنام كوچكم بخوان) ابراز تمايل كرده بودن، پيدا كنم و بهشون بگم كه بعد از سه هفته تلاش، فقط يك كتابفروشي (البته كتابفروشي كه چه عرض كنم) قبول كرد فعلا ۱۰ تا از كتابام رو اماني با شرط ۴۰ درصد اون ۶۰ درصد من، بزاره تو مغازه تا ببينيم چي ميشه. آدرسش اينه : كتابفروشي نشر شهر-بلوار كشاورز-ضلع جنوبي پارك لاله-تلفن ۸۸۹۷۸۱۶۸ . راه ديگه خريد هم اينه كه آدرسشون رو بصورت يه كامنت واسم بزارن تا كتاب رو تقديم كنم
اگه جایی بشه خودم بیام و بخونم و نظرات رو بشنوم هم عالیه
شما تو کدوم موردش میتونین کمکم کنین؟
January 27, 2007 9:11 AM
چشم بسته اومدم اینجا کامنت دونی رو باز کنم وفحش بدم که چرا مدتیه ازت خبری نیست و چرا آپدیت نمیکنی !!! شراگیم حاضرم تمام مخارج سفرت به هر جای دنیا رو بدم تا سفرنامه و فکاهی های سفرت رو بخونم !! حال میکنی چقدر دمت گرمه ؟ حقا همین یکی هستی!
January 26, 2007 9:41 PM
بي بی جان، بله کنوس يک صدف گزنده ست. و بسته به نوع گونه، می تواند سم خطرناک و کشنده ايی برای انسان داشته باشد. علائم پس از گزيدگی: سوزش و درد يا خواب رفتگی دست ( اگر محل گزيدگی دست باشد) ، سستی و فلجی توسعه يافته ، اشکال در صحبت و تاری ديد. اگر صدف گزنده جزء گونه هايی با سم مهلک نباشد ظرف ۲۴ ساعت علائم از بين ميرود اگر از گونه های خطرناک باشد مرگ کمتر از ۱۲ ساعت و معمولا پس از ۶ ساعت اتفاق می افتد. گونه ايی که در سواحل خليج فارس وجود دارد به اسم کنوس ژئوگرافيکوس با سم فوق العاده خطرناک و کشنده است. گسترش وسیعی دارد به همراه ظاهری مخروطی شکل و خوشرنگ، توصيه ميکنم اگر تشريف برديد دست کم سراغ صدفهایی با این شکل و شمایل نروید و يا حداقل از متروکه! بودنش اطمينان حاصل بفرماييد. :)
January 26, 2007 6:51 PM
پس تو هم بچه محل ما هستی؟؟؟ اگه ...بقیه اش رو میتونی توی پست خودم بخونی
January 26, 2007 6:26 PM
آنا جون شرمنده به خاطر همون موضوعی که خودت میدونی مجبور شدم این حقیقت رو بگم.ایشالا جبران میکنم.
January 26, 2007 5:04 PM
اومدم بگم که من از وبلاگ ؛بهزاد بلور ؛ به اینجا کشیده شدم و از اینجا به ؛خارخاسک هفت دنده؛ هر خبری غیر از این رو هم تکذیب میکنم.
January 26, 2007 5:01 PM
ميشه در باره ي اين صدف و حلزون ها بيشتر توضيح بدي؟ يعني اينا رو از كنار ساحل جمع كردي و اون جونوراش زنده توش بودند و تو خونه راه افتادند اينور و اونور؟ ميشه يعني؟ بعد هم يه سوال: مگه صدف نيش هم ميزنه كه پيام گذار اولي نوشته اگه نوع كنوس بود ميكشت؟! اگه ميشه در اين موارد هم اطلاع رساني كنيد. ما اگه يه زماني قرار شه بريم كيش من كه اهل خريد نيستم ه.ع هم كه اهل ديد زدن نيست فكر كنم فقط مثل بچه های خوب بايد با بچه ها بريم كنار ساحل صدف جمع كنيم. چي؟ نريم بهتره؟ آره خودم هم به همين نتيجه رسيدم. برا همين تا حالا نرفتيم کیش ديگه! حالا گفتم اگه يه زمانی مجبور شديم. همونجوری که تو مجيور شدی يه اطلاعاتی در باره ی حلزون و اينا داشته باشم که سوغاتي هامون راه نيفتند دور خونه مجبور شيم بريم دستگيرشون کنيم!
January 26, 2007 1:19 PM
ها ها اومدم اینجا بگم چه باحال می نویسی ، دیدم اینجا چه خبره ؟ از ج.ن مرغ تا شیر ادمیزاد قاطی این comment ها پیدا میشه !
January 26, 2007 11:26 AM
شراگیم!
میگم حالا که ماشین دارم با شوهرم هم کار نداری چرا بریم لواسون ؟بهتر نیست بریم دماوند که اونجا ویلا هم داریم؟
خییییییییییییلی روداری به خدا.
راستی تو با شوهرم کار نداری ولی فکر کنم اون با توزیاد کار داشته باشه.دیدیش سکته نکنیا.همینطوری بلبلی کن.باشه
January 26, 2007 9:07 AM
شماره 33 (نازنین)سلام!
این شراگیم شما خیلی پررو تر از این حرفهاست.میخواد با من بره لواسون هواخوری.بعد هم که بهش میگم شوهر دارم (البته این سومین باریه که بهش میگم)میگه من با شوهرت چی کار دارم؟! فکرشو بکن.بچه پررو رو!
January 26, 2007 9:01 AM
من ديدم يك هواپيما رد ميشد يك دماغ ازش پيدا بود نگو دماغ تو بوده شري!!!!
برعمكس تو من كيش كه رفتم خيلي خريد نكردم...فقط كنار دريا بودم و دوچرخه سواري و اينها...پسرهاشم كه برعكس دخترهاش چنگي به دل نميزنن!
January 26, 2007 12:58 AM
به ستاره:
مگه شري ميتونه منو از ياد ببره؟؟؟؟!!!!!
يعني اينقدر جسور شده تو اين مدت كم؟!!!هزار الله اكبرش باشد .
اما سواي اين حرفا مرسي كه نقطه كوچيكي از اميد تو دل ما روشن كردي.
تو رو هم مثه شري بوس بوس
January 26, 2007 12:01 AM
شری مهربونم:
گرچه ميدونم ميشه همه اينا رو زنگ زد و گفت و يا اينکه طی افلاينی بسيار دلپذير بيان کرد اما خب فکر کردم حالا که همه چيزمون رو شده اينم روش.
خيلی خوشحالم که کار رفتنت رو غلتک افتاده و اينکه ميری پيش فيروزه جون و اون ساحل لختيها و هزارتا چيز خوب ديگه.من از همين حالا حسوديم شد.
بعدشم در مورد تلفن نزدن...اولا که تو اين مدت گذشته اوضاع به شدت بيريخت بود و از طرفی فکر کردم شايد دليلی وجود نداشته باشه واسه زنگ زدنم...عليرغم دلتنگی بسيار.راستی اين دوستام گروه اپاچيا هنوزم که هنوزه چپ و راست که ميشن ميگن محشششششششششر بود محشششششر...ميبينی؟؟؟
و يه چيز ديگه اينکه حتما به زودی ميام و ميبينمت....الو اسفناج يادت نره!
اسمتم تو روزنامه اعتماد خوندم تو يه قسمتی از نوشته های پسر منيرو...من به تو افتخار ميکنم شری جونم اينا و بدون که هيچ دختری از من نه خوشگلتر ميشه نه بهتر...بوس بوس
January 25, 2007 11:57 PM
شراگیم چقدر دلمان برایتان تنگ شده بود هرچه می آمدیم و میرفتیم خبری نبود.
نکند شما هم قصد دارین مثل خانم منیره از اینجا بروید این بی معرفتی است چون ما دوست داشتیم شما را ببینیم لطفا قبل از رفتن به شهر ما هم سفر کنید اینجا هم مثل کیش پر است از دوشیزگان زیبا.:D
January 25, 2007 9:43 PM
نـــــــــــــــــــــــــــه . نــــــــــــــــــــــــــــه . آخه چــــــــــــــــــرا ؟ نه می خوام بدونم چرا ؟ خدایا این درست نیست . به خدا این انصاف نیست . یعنی واقعا می خوام بدونم چرا ؟
چرا تو کیش بری و من نرم ؟ هان ؟ یعنی واقعا ممکنه ؟ یعنی من نرم و تو بری ؟
خوب البته خدارو شکر که خداوند منو بچه مایه دار آفریده !! چاره اش هم خیلی آسونه !!
دلقک : پاپا جون !
ددی ( با دستمال گردن و پیپ و خیلی باکلاس روی صندلی گهواره ای کنار شومینه نشسته و داره مجله تایمز می خونه ! البته در حقیقت عکساشو نگاه می کنه !! ): بله پسرم ؟
دلقک : من می خوام برم کیش !! لطفا کمی به من پول بدهید !!
دی : پسرم صد ملیون تومن کافیه ؟ برو از تو جیب اون شلوار سیاهه بردار !!
دلقک : آخه پاپا جونم ! والنتین نزدیکه ! من می خوام برای زیدم !! هم خرید کنم !
ددی : بسیار خوب ! پسر عزیزم !! از تو جیب کتم هم صدملیون دیگه بردار !!
دلقک : مرسی پاپا !! خیلی دوستت دارم !!
ددی : منم همینطور پسرم !! صد ملیون دیگه هم بردار به عنوان جایزه چون امروز پسر خوبی بودی و خدمتکار هارو اذیت نکردی !
دلقک : پاپا جون ! میشه به راننده تون بگید این شراگیم رو زیر بگیره ؟ آخه خیلی تازه به دوران رسیده است !!
ددی : حتما پسرم !! خیالت راحت باشه !!
January 25, 2007 9:00 PM
توصیفت از کیش جالب بود . من عاشق اون دلفین ها هستم . دلم واسشون ضعف میره . راستی اون عبارت تخته سیاه بدجوری منو به فکر برد . گاهی دچار این توهم میشم . کاش گوینده راه حلی هم واسه درمانش ارائه داده بود .
January 25, 2007 7:59 PM
جملهي تخته سياه خيلي جالب بود.
من تاحالا كيش نرفتم.تو البته خيلي خوب توصيف كردي ولي براي پسرا!يه ذره هم از پسراش ميگفتي.اين همه خواننده مونث داري ناسلامتي!
من يه بار دخترخالهم يه كيسه گنده صدف بهم داد كه از شمال آورده بود...هنوز دربسته زير تختمه!
January 25, 2007 6:07 PM
هی شری این سمیه رو از من داری ها دوستم ِ فرستادمش اینجا دیگه به جای من مسئولیت مخ زنی تو رو انجام بده چون خداییش قلب من رو شکوندی.
January 25, 2007 4:15 PM
سلام شراگیم خان.(ـچون نمیدونم چند سالتونه مجبورم مودب حرف بزنم)
منم از خواننده هاتونم فعلن اینو داشته باشین تا بعد.
January 25, 2007 3:24 PM
یعنی شانس اوردی که به اتفاق اقوام و بستگان محترمت تشریف بودی ....ما هرجا میخوایم بریم(غیر از گلاب بروتون ...) اول بتو آمار میدیم تریپ فقر میایی.... بعد خودت تنها تنها میری کیش بابا بازم دم مرام بزمچه هندی.....
برو برو که میزارم بحساب فرهیختگیت...لیکن خوشحالم که اب و هوایی تازه کردی.....شری به خونه خوش آمدی
January 25, 2007 2:44 PM
شماره ۳۳ نازنین :
اولا که من کف دستمو بو نکرده بودم که تو بدبختی داری که...! قرار بود شوهر کنی و بری دنبال زندگيت و برای همين هم يه بيست روزی نه زنگ زدی و نه خبر دادی بهم که چه ميکنی...منم که از وقتی موبايلتو عوض کردی و شماره جديدتو بهم ندادی ردی ازت نداشتم که...داشتم...؟ تو فکرم این بود الان دیگه رفتی سر خونه زندگی خودت و برای خودم رفته بودم مخ یه عده دیگه رو بزنم...(یعنی در اصل مخم رو در اختیار یه عده دیگه قرار بدم که بزننش!!)...يه مدت پيش از طريق خواهرت فهميدم که اون تصادف وحشتناک رو کردی و دوستت رو از دست دادی...خيلی ناراحت شدم...هرچی به خواهرت گفتم به اين دختره بگو بهم زنگ بزنه يه گوشش در بود و يه گوشش دروازه...شايدم بهت گفته و تو در شرايطی نبودی که بخوای زنگ بزنی...نميدونم...به هر حال خيلی متاسفم...واقعا اتفاق بدی بود ولی تو مقصر نيستی...اين اتفاق ميتونست برای هرکسی بيفته و ميتونستی خود تو قربانی اين تصادف باشی...به هر حال خوشحالم که ميبينم سالمی و از نظر روحی تونستی يه مقدار خودتو بازيابی کنی...چيزی بين من و تو عوض نشده...لااقل از نظر من عوض نشده...من به خاطر اينکه کم کم ديگه داره شمارش معکوسم برای رفتن شروع ميشه نميخوام و نميتونم ديگه دوست دختر فابريک داشته باشم...يعنی نميخوام کسی بهم اونقدر عادت کنه که نبودن من بتونه بهش صدمه بزنه...و يا حتی رفتن رو برای خود من سخت کنه...نميدونم...به هر حال فکرش رو نکن...اگه بتونی کارهاتو درست کنی و بری انگليس يا هرجای ديگه خيلی برات خوبه...به نظر من با شرايطی که تو داری موندن توی ايران حماقته...خيلی حرف زدم...قربانت...يه زنگ هم به من بزن پدر سوخته...تا صداتو نشنفم خيالم راحت نميشه که همه چيز رو به راهه!
January 25, 2007 2:24 PM
آبی بيکران عزيز (شماره ۲۸) :
اين سومين باری بود که داری ساز مخالف رو از سر گشادش میزنیا ...حواست باشه که آمارت رو دارم...!:)
من دوران کودکی م تا ده- دوازده سالگی توی رفاه نسبی گذشت و زندگی خوبی داشتیم...البته از نظر مادی... اون ماجراها همه مربوط به دوران نوجوانی م میشد...يعنی از حدود ۱۴-۱۵ سالگی تا قبل از خدمت سربازی...
البته اين رو قبلا هم گفتم و بازم برای خواننده های حواس پرت و در عین حال مخالف خوانی مثل تو که فقط میان اینجا مچ گیری کنن تکرار میکنم...
January 25, 2007 2:08 PM
برای کودکی که پاک نیست:
رسم زمونه همینه دیگه! زود از یاد میری. اما باور کن کلی نگرانت بوده.من شاهد
January 25, 2007 1:58 PM
من و تو واقعا جدا شديم؟؟؟تو رفتی اونور و من اينور....اين همه اتفاق افتاده کلی بهت خوش گذشته و من از همه چی بيخبر!!!!
کجا بودی وقتی من داشتم زیر بارهزارتا بدبختی ميمردم ها؟؟؟!!!
کيش بودی داشتی بالا و پايين دختر مردم رو نيگا ميکردی....خب البته خوبی خوشمزه ای وخوشتیپی نوش جونت...
راستی من که سوغات کرمانشاه رو ازت نگرفتم مديونی اگه نخوای سوغات کيش رو هم به من بدي.....
January 25, 2007 1:51 PM
شراگیم جان
جمله تخته سیاهت خیلی قشنگ بود با اجازه ات گذاشتمش تو بلاگم
ممنون
January 25, 2007 1:00 PM
وای شراگیم آنا قبول نکرد باهاش دوست شه:(( حالا یا راضیش کن یا خودت زحمتش رو بکش باهاش دوست شوD:بابا پس دوستی مال همین وقتهاست دیگه!!!
January 25, 2007 10:31 AM
هیچ چیز برای من لذت بخش تر از خوندن تخته سیاه نیست. همیشه جمله های اونجا نوشته میشه که توش یه طنز زیرکانه است و اگه کمی دقت کنی یه جورایی با نوشته ای که توی وبلا میذاری همخوانی پیدا می کنه.
راستش از اونجایی که ما جز اقشار آسیب پذیر جامعه هستشم نه تا حالا هواپیما نشستیم نه کیش رفتیم نه تویاتا کمری رو انو زدیم نه....
:-) این دلفینه با سالواتور دالی نقاش نسبتی دارن؟
January 25, 2007 10:30 AM
اين آدرس زنستان به جای تريبون فمينيستی سابق !
http://herlandmag.net
January 25, 2007 9:38 AM
تو که می گفتی وقتی بچه بودی وضع مالی تون خیلی خراب بود!!!!!!!
نکنه با اون سطلهای مخصوص آب با هواپیما می رفتین آب می آوردین!؟
چه فقیرای با کلاسی بودینا،تازه به ترتیب صندلی هم می نشستین!!!!!!!!!
January 25, 2007 9:01 AM
راستی شراگیم این جمله واقعا جمله ی جالبیه:
یکی از علائم نزدیک شدن به بحران روانی این است که فکر کنید کارتان فوق العاده مهم است، آنقدر که اگر به تعطیلات بروید آسمان به زمین می آید!
برتراند راسل
January 25, 2007 8:52 AM
من دارم ميرم قشم براي ايام سوگواري... دفعه سومه كه دارم خودمو مهمون ميكنم خونه ي برادرم. ولي هنوز كيش نرفتم. ديگه هم نميرم ميدوني چرا؟ چون اونقدر جالب اين جزيره را توصيف كردي كه انگار خودم با چشماي خودم ديدم. راستي... تو در این ایام كجا سینه میزنی... یا زنجیر زنی؟ خداروشکر که زنجیری نیستی. غذاهای خوشمزه ی نذری هم نوش جونت
January 25, 2007 8:47 AM
هههههه! اون تاريخ مصرف زير کفش کاترپيلار ديگه آخر قالتاقبازی اون بوتيکداره بوده ها!! خيلی خنديدم... ياد سفر قاهره و الاقصرم افتادم!
بعدشم من ۱۰ سال پيش يکبار رفتم کيش ولی اين باغ پرنده و دلفينها رو اونموقع نداشت... يکبار بايد به هوای تيسی هم که شده بريم کيش اين پرندهها و دلفينها رو ببينيم... آبش رو ولی هنوز يادمه... دريای کارائيب بايد بره جلوی آب و ساحل کيش بوق بزنه... ساحل کيش خداااااست!
XOXO
--سوسکی
January 25, 2007 1:50 AM
با این سفرنامه ی کافی نتیت من کیش را مجانا دیدم. (می تونی به همون دو لحنی که گفتی بخونیش!) به قول یه خدابیامرزی که می گفت نثر دلنشینی داری! راستش یه الاغی منو دعوت کرده بود به کیش، بلیط رو برام می خرید اونجا هم خونه داشت ولی چون اصولا با شخصیتش حال نمی کردم نرفتم! اشتباه کردم یا نه؟
من لینکیدم بهت.
January 25, 2007 1:49 AM
شراگیم جان خوشم می یاد هر جا می ری چشمت دنبال دختر هاست.
January 25, 2007 1:00 AM
وای شری جونم ؛ یادت میآد یه مدت به تو میگفتن منم .. چقدر بهت برخورد گفتی من فنچولکم و قلقلی و از این حرفا تو کجا و من کجا ..ولی حالا که این خانومه گفت تو مث من نوشتی ممممممن زبونم بند اومد .تتتتتتتو چقدر ماهی که خاله داری!! بعد یه دختر خاله بزرگم داری ولی ممممن اونش و ندارم هنوز ..... اما با پسر خاله ش بیشتر موافقم !!
درمورد اون مهماندار خوشکل پرواز حرفی ندارم بزنم جز حسرت و آه و افسوس فراووون .
یه چی دیگه هم میخواسم بهت بگم کلی به خودم افتخار کردم و از خودم خوشم اومد که بدون اینکه التماست کنم و منتت و بکشم و نهایتا تهدیدت کنم با کلک بازی و ناقلاگری وادارت کردم تو سومین پستم من و بذاری تو لینکدونیت (البته بازم ای کاش میذاشتی توقلب سیاهت )!!! فک میکنم فرق زنهای متفاوت همین میتونه باشه .
January 25, 2007 12:05 AM
خوب است که نوشتی چرا ديرکرد داشتی، هر بار سر ميزدم و ميديدم خبري نيست. هميشه به سفر و خوشی.
اما جدا برای لباس زير اون همه پول دادی!!! بچه مايه دار يعنی همين ديگه :)
سفرنامه بدی نبود، اما خودتم گفتی زياد مثل نوشته های ديگه ات قوی نبود.
January 24, 2007 11:43 PM
هنوز از کلاه هايی که تابستان گذشته در کيش بر سرم رفت افسرده ام.
January 24, 2007 10:43 PM
خوب شد گفتی اینا رو! منم تو برنامه این ماهم یه سفر کیش دارم احتمالاً. منهای اون باغ پرندگانش بقیه اش به نظر خیلی توپ میاد. به خصوص قسمت مهمترین جاذبه توریستی اش! :))
January 24, 2007 10:31 PM
خوب بود ولی اين دلفين بازياش خيلی طول کشيد!خميازم گرفت!
January 24, 2007 8:36 PM
سودابه جان (شماره 11) : چرا پای شوهرت رو الکی وسط میکشی؟ به من چه که سایز گردن شوهرت چنده...؟ همچین شوهر شوهر میکنی هرکی ندونه فکر میکنه فقط توی این مملکت شوهر گیر تو اومده...! ای بابا...چی فکر میکردیم و چی شد؟
به هر حال قضيه ماشين و لواسون و اين چيزا ربطی به شوهرت نداره...يه چيزيه بين خودم و خودت...پای اون رو الکی وسط نکش که حوصله ش رو اصلا ندارم!
January 24, 2007 7:55 PM
الناز جان (شماره ۱۳) : اون موقع من بچه بودم...بابام منو به زور برد يه گوشه ای نشوند ديگه...چه ميدونستم از روی شماره برده نشونده! حرفا ميزنيا...البته قبول دارم بعضی جاها پياز داغ ماجرا رو زياد کردم...ولی تو رو خدا شما مچ گيری هم ميخواين بکنين گير درست حسابی بدين که آدم چار چرخش بره هوا...نه اينجوری!
January 24, 2007 7:46 PM
فرانک جان (شماره ۱۲) :
عزيزم مشکل من چيه تو با دقت نميخونی مطلب رو؟ خاله بزرگه من چند سال پيش عمرش رو داد به شما...يکبار سر حوصله بخونی ميفهمی کجا اشتباه کردی :)
January 24, 2007 7:44 PM
چرا چاخان می کنی تو که گفتی قبلا هم دو بار سوار هواپیما شده بودی پس چطور ممکنه ندونی هر کس باید به شماره ی صندلیش بشینه!!!!!!!
با خالی شدن عقده برای سوار شدن تو ماشینهای مدل بالا کاملا موافقم و صد در صد تایید می کنم....حالا که دیگه کیش رفتی و با کلاس شدی:ووووی چه آقای با شخصیتی با مو ازدواج می کنی؟؟؟
January 24, 2007 7:26 PM
اينبار نوشته ات شبيه خالی بندی های خارخاسک هفت دنده شده... خاله بزرگه و کوچيکه و اشتباه گرفتن مهماندار خوشگل با.... راستش اينبار خوشم نيومد... خودت باش پسررر !
January 24, 2007 7:22 PM
اولا؛نديدم بهم لينک دادی.
ثانيا؛آره هم ماشين دارم هم يه شوهر گردن کلفت هر دو در خدمتند.
January 24, 2007 7:00 PM
همیشه به کیش گردی و تفریح شراگیم جان.
خواستم فقط تشکر کنم که زحمت کشیدی و با این بی اینترنتی از کافی نت بغل خانه تان برامون سفرنامه نوشتید :)
لباس های مارک دار زیر هم مبارک.من که از جنس مونثم،عمرن همچین ولخرجی هایی بکنم و لباس زیر مارک دار بخرم :)
January 24, 2007 6:56 PM
سلام
اولا که تهديد ميکنم ببینم کی ميگه چرا.بعد هم نوشته ات چنگی به دل نميزد.
January 24, 2007 6:35 PM
منم دلم کيش خواست آخه منم تا حالا اين صحنه را نديدم ! راستی اون دختر خوشکله گوشه صفحه ۴ سالگی خودمه...مرسی.
January 24, 2007 5:29 PM
اين يه طرفه شدن تلفن کلی مزيت داره منم می خوام برم تقاضا بدم يه يک ماهی تلفنمون رو يکطرفه کن تا به کارام برسم. البته انگار بايد بسپرم کافی نت دو خونه رو هم جمع کنن:))
January 24, 2007 5:11 PM
خوب بلدی ما را ضایع کنی داداش
باشه
من باهات دوست میشم
یه عشق یه طرفه
همیشه هم میام
این رسمش نیست
درسته بد مینویسم
زشتم
ولی.........قلبمو شکستی
بای
January 24, 2007 4:57 PM
غواصی نرفتی نه؟
در مورد اون لباس های مارک دار گرون قيمتی که گرفتی بايد بگم انگار شما پسر نيستی ها!!!يا شايدم آدم های مذکری که من ديدم خيلی عقده بودن...اين يه حرکت خاصی ه که من نميدونم چجوری اجرا ميشه.ولی از اين قراره که هر وقت اين آقایان بغل دستی بلند ميشن مارک شورتشون معلوم ميشه با وجود شلوار و شوميز و کتی که تنشونه!
اينو بايد از دوستای هم جنست بپرسی تا يه وقت پولی که دادی هدر نره!
January 24, 2007 4:36 PM
شرگيم عزيز
با درود و خوشآمد از سفر، حدود ۳۳ سال پیش یکی از کشتیهای متعلق به اداره بندر و کشتیرانی بندر بوشهر را برای تعمیرات زیر آبی به کراچی در پاکستان، بردم. پس از حدود سه ماه توقف در کراچی، در راه باز گشت، از کنار جزیره کیش گذشتیم. سر کشتی را کج کردم و افسارش را کشیدم و چون امکان پهلو گیری وجود نداشت و آبخور کشتی هم زیاد بود در چند مایلی جزیره لنگر انداختم و بچه ها را در دوشیفت برای خرید به ساحل فرستادم، و چون جیبهایشان پر از پول بودم نصف کالاهای حزیره را خریدند( اغراق). بعد از ظهری به آنجا رسیدیم و من قصد داشتم غروب لنگر بکشم و به راهم ادامه دهم. خودم هم در شیف دوم رفتم ساحل. از این همه زیبایی و بوتیک و پاساز و چه و چه که نوشتهای(دستت درد نکنه) هنوز هیچ خبری نبود و کالاهای مدرن ژاپنی و اروپایی را در دکه های کپر مانند یا کلبه های محقر، قرار گرفته در بین تپه های شنی و ماسهها، میفروختند
فقط یک چیز را فراموش نکردهام! ماسها چنان سفید و تمیز و دریا چنان پاک و زلال آبی رنگ یا سبز رنگ بود که در کمتر بندری و دریایی دیدهام. اینک که از قلم روان و شیرینات میخوانم دریا به همان تمیزی و به همان زیبایی باقی مانده است چقدر قلبا خوشحال شدم و امیدوارم هموطنان مسؤل در کیش همیشه طبیعت آنجا را تمیز نگهدارند.
و بعد از کلام، بلاگ اسپات وبلاگ قبلی مرا بعلت طنز سیاسی نوشتن و ایرادهای بنی اسراییلی از مسؤلین جمهوری اسلامی گرفتن!! قفل کردند و از ترس بمب اتمی دیگر اجازه انتشار مطلب در آنجا بمن نمیدهند، هرچند وبلاگ هنوز بیخاصیت سر پایش ایستاده است. من هم ناچار رفتم، در همان بلاگ اسپات کذایی، سر لج و دور از چشمشان، یک وبلاگ دیگر باز کردم. اچ.
اگر هنوز هم مایل هستی از نوشتهها و ازخاطرات دریایی و زمینی من مستفیض بشوی! پس لطفا آدرس و لینک ؛ میداف؛ را در بلاگرول عوض کن! خدا یک در این دنیا و ده تا در آخرت بشما اجر دهد این هم لینکاش:
http://hamid-midaf.blogspot.com/
cheap@viagra.com
July 24, 2007 8:48 PM