یادتونه بهتون گفته بودم بابای من بعضی وقتا که با صابخونه ش درگیر میشد و کار به حکم تخلیه میکشید اثاث و مثاث و پول پیش و همه چیز رو ول می کرد به امان خدا و می رفت یه جای دیگه؟این روزها که یه پام کرج و شهریار و اون ورا بود و یه پام تهران زد به سرم که برم پیش صابخونه سابقمون و ببینم میشه با زبون راضیش کرد که اون یک میلیون پول پیشی رو که بابام ول کرده بود به امان خدا همراه با اسباب اثاث ها ازش بگیرم یا نه...
حدود هشت سال پیش تو اوج درگیری با صابخونه یه روز بابام میاد خونه و میبینه قفل و کلید خونه رو عوض کردن و خونه هم از طرف دادگاه پلمپ شده...بابام که میبینه اینجوریه هرچی بوده و نبوده ول میکنه به امان خدا و به جای اینکه پیگیر گرفتن پول پیش و اثاثش از طریق قانونی بشه دست ما رو میگیره و میبره به یه جای دیگه...فقط شانس آورده بوده که تمام مدارک خودش و ما همراهش بوده...خلاصه ما میریم یه جای دیگه و یه زندگی دیگه رو از صفر شروع میکنیم...کاری که بارها و بارها توی مدت زندگی با پدرم انجام دادیم...هروقت هم که از پدرم سراغ وسایلمون رو میگرفتیم و میپرسیدیم پس کی میریم اونها رو پس بگیریم حواله میداد به عوض شدن حکومت و بعضی وقتها هم ظهور امام زمان!
سرتون رو درد نیارم...چند روز پیش رفتم سراغ اون خونه...صاحبخونه ی سابقمون اول منو نشناخت...وقتی خودم رو معرفی کردم کلی تحویل گرفت و نشست به درد دل کردن و گله گذاری که پدر تو روزگار ما رو سیاه کرد و یکسال دویدم تا تونستم حکم تخلیه ش رو بگیرم و نمیدونم چرا اینجوری کرد و خلاصه کم مونده بود بزنه زیر گریه... بعد از یه کم صحبتهای اینچنینی سراغ اثاث ها رو گرفتم...گفت همه ش هنوز همینجاست...چند بار خواستم از طرف پدرت ببخشم به ایتام ولی دلم راضی نشد...گفت به بابات بگو بیاد امضا بده تا همه اثاثش رو در حضور مامور کلانتری تحویلش بدم...گفتم بابام هیچوقت سراغ این اثاثیه نخواهد اومد و براش از زندگیمون و ماجراهای مشابه گفتم که همیشه همینجور بوده و پدرم به خاطر افکار بیمارگونه ش گرفتن این اثاثها رو موکول کرده به ظهور امام زمان و خلاصه خیالش رو راحت کردم که تنها راه خلاص شدن از شر این اثاث ها اینه که اونها رو به صورت توافقی ریسک کنه و تحویل من که پسرشم بده...کار آسونی نبود اما بعد از کلی دل دل کردن راضی شد...کل اثاثیه رو چیده بود توی راه پله ی پشت بام...اثاثیه ای که هر قطعه ش برای من یک دنیا خاطره بود حالا پوسیده و زهورا در رفته و کج و مج روی هم تلمبار شده بود...باورتان نمیشود وقتی در یخچال را باز کردم داخلش پر از کپک خاکستری رنگ بود...مامورین اجرای حکم تخلیه حتی به خود زحمت نداده بودند که میوه های داخل یخچال را خارج کنند...قابلمه ها را هم همینطور نشسته کرده بودند توی گونی...افتضاح بود... یک میز ناهارخوری بزرگ داشتیم که چوب گردو بود و اون رو به خاطر بزرگ بودنش روی پشت بام گذاشته بودند...باد و باران تقریبا چیزی ازش باقی نگذاشته بود...یک وانت گرفتم و هرچه را که فکر میکردم ارزش بردن دارد بار وانت کردم...یک اجاق گاز بدون فر زنگ زده...یک یخچال که کف آن کاملا زنگ زده و ریخته بود...یک فرش که تازه خریده بودیم و زیرش آب رفته بود و تقریبا پوسیده بود...ماشین لباسشویی دو قلوی توشیبا...یک بخاری گازی که از همه سالم تر مانده بود...کتابها و جزوات درسی و غیر درسی که شش هفت کارتن بود و فکر کنم ارزشمند ترین چیزی بود که با خودم اوردم...کتابهایی که من را متصل می کرد با خاطرات دوران نوجوانی ام...در کنار اینها کلی سیخ و سه پایه و کاسه بشقاب و تقریبا دو برابر چیزی را که بردم همانجا جلوی در تحویل نان خشکی ای دادم که از خوشحالی دیدن اینهمه اهن زنگ زده و پلاستیک درب و داغان در پوستش نمی گنجید...برای تمام آنها 14 هزار تومان به من داد...!
آن یک میلیون تومان پول پیش را صاحبحانه دیگر نداد...گفت هشت سال است دارم انبار داری میکنم...اگر ماهی ده هزار تومان هم کرایه بابت نگهداری اثاث پدرت ازش بگیرم کلی هم بدهکار من می شود...در ضمن به دروغ می گفت که پدرت چند ماه اخر دیگر کرایه اش را نداده بود و بدهکار بود...این را مطمئنم که دروغ می گفت ولی حرفی نزدم...یک نصفه روز با این اثاثیه درب و داغان دنبال سمساری می گشتم...دست آخر کل اثاث را منهای کتابها فروختم 58 هزار تومان...!که بیست هزار تومانش را بابت پول وانت دادم و پنجهزار تومانش را هم قبلا داده بودم به رفتگر محل که لحاف تشکها و لباسهای پوسیده و تخته پاره هایی را که نان خشکی هم نمی برد و روی زمین مانده بود با خود ببرد...!
تجربه ی تکان دهنده ای بود...زمان غارتگر وحشتناکی ست... تمام دلخوشیهای نوجوانی ام را از زیر آوار زمان بیرون کشیدم...پوسیده و دفرمه شده و ویران...کفش چرمی را که آن زمان کلی پولش را داده بودم و با پوشیدنش به همکلاسیهایم فخر میفروختم چنان در هم پیچیده و مچاله کرده بود که تشخیص اینکه زمانی کفش بوده است ممکن نبود...این آوار هر لحظه بر سر ما در حال فرو ریختن است...همه چیز به سمت فساد و نابودی یکنواخت و لاینقطع پیش می رود...نمیتوانم احساسم را وصف کنم...خسته ام...میدانم که یک روز من هم شامل مرور زمان خواهم شد...آنقدر تدریجی و آرام که شاید هیچگاه متوجه ان نشوم...واقعا چقدر فاصله است بین این شراگیمی که وقتی از سر کار می آید پله ها را دو تا یکی میکند و مینشیند پشت کامپیوتر و وبلاگ مینویسد و وبلاگ میخواند و به کوه می رود و دوچرخه سواری میکند و آغوشش همیشه گرم و تپنده است و شراگیمی که احتمالا یک روز نیازمند این است که برای قضای حاجتش زیرش لگن بگذارند؟
میخواهم بدانم...چقدر فاصله است؟
پ.ن :
دو سه هفته ست که مثل سگ سوزن خورده دارم می دوم و هنوزم هیچی به هیچی...تو هر بنگاهی که می رم و می گم مجردم انگار که گفته باشم طاعون دارم...یعنی لااقل از هر ده تا بنگاه هشت تاش می گن خونه برای آدم مجرد نداریم...نمیدونم سمت سر آسیاب و قلعه حسن خان اینجوریه یا جدیدا مد شده که خونه به مجردا ندن...یه جا رفتم یارو برگشته می گه یه خونه دارم راست کار خودته...پشت مغازه ست و حسابی دنجه...یه جوری میگه دنجه انگار من میخوام شیره کش خونه باز کنم...رفتم خونه رو دیدم...باورتون میشه یه پنجره هم نداشت...؟ یعنی در رو که میبستی انگار شب شده باشه...بهش میگم اینجا انباریه یا خونه ست...؟ میگه برای یه نفر مجرد خوبه دیگه...تازه کسی هم کاری به کارت نداره...! جان من مسخره نیست؟
تازه صابخونه م هم از اون ور سر بزنگاه غیبش زده...گفتم برم باش صحبت کنم بگم یه چند میلیونی بهش بدم بذاره روی پول پیش خونه و از اجاره م کم کنه...اگه یه دو میلیون این مادر ما خوابنما بشه و بفرسته برام میذارم روی سه میلیون خودم و پولم میشه پنج میلیون و پنج میلیون رو که بدم دست صابخونه فقط ماهی پنجاه تا باید کرایه بدم... خب خوبه دیگه...تازه پولم هم دست نخورده باقی میمونه...فکرش رو که میکنم و میبینم الان مادرم توی خونه خوشگل دوبلکسش توی سن دیه گو نشسته و پد فایندر شصت هزار دلاریش هم جلوی در پارکه و اون وقت من رو توی قلعه حسن خان هم راه نمیدن کونمو بد جور میسوزه...الان مادرم میدونین در چه حالیه...؟ سیگارش رو گرفته دستش...یه پاشو هم انداخته روی پاش...داره همینجور که با یه لبخند مکش مرگ ما پک میزنه به سیگار اولترا لایتش ، اینا رو میخونه و در ضمن متن سخنرانی ای رو هم که قراره در اولین فرصت در این مورد با من بکنه آماده میکنه...مطلع سخنرانیش هم احتمالا این شعره که "در زندگی بال و پر خویش گشودن آموز...که پریدن نتوان با پر و بال دگران..."
پ.ن:
اصلا وایسا ببینم...به شماها چه ربطی داره مسائل خصوصی زندگی من...؟ نبینم کسی بیاد توی کامنتها موش بدونه ها...من و مادرم گوشت هم رو هم بخوریم استخون هم رو دور نمیریزیم...بیام ببینم کسی گفته تو مامانت اله یا خودت بلی میزنم پاشو قلم می کنم...!
پ.ن:
ببخشیدا...من یه کم اعصاب ندارم...واقعا اعصاب ندارم...اگه بدونین تو این یکی دو هفته چه به من گذشته به دل نمی گیرین...آخه فقط درگیری خونه که نیست...به قول "جبلی" توی اون فیلم زیر درخت هلو " ...آقا ما یه مشکلی داریم..."
نمیتونم بگم که...سکرته...خانوادگیه...فقط بهتون بگم مشکل خونه در مقابل اون یکی مشکله هیچه...!اگه بهتون بگم شاخ در میارین و کلی هم دلتون برای من میسوزه...اصلا این بخت من از همون اول سیاه بوده انگار ...بگذریم...
پ.ن: یه چیز جالب...توی یکی از بنگاههای سر آسیاب ملارد یه ماجرایی شنیدم که گفتم برای شما هم بگم تا بفهمین ناموس پرستی یعنی چی...! یارو بنگاهیه داشت برای رفیقش تعریف میکرد که یکی از آشناهاش (که صد در صد ترک بوده) رو به جرم قتل گرفته بودن و هر کاری میکردن طرف اعتراف نمی کرده و قتل رو به گردن نمی گرفته...ظاهرا ناخونهاشو رو کشیدن اعتراف نکرده...انگشتش رو بریدن بازم اعتراف نکرده...حتی پیک نیکی زیر بیضتینش روشن کردن بازم چیزی نگفته...دست اخر مامور پرونده میاد بهش میگه فلانی ما که میدونیم کار توئه...تو رو به ناموست تو نکشتی؟ و طرف یه دفعه مقاومتش در هم میشکنه و میگه چرا...من کشتم...!و به همین راحتی طرف اعتراف میکنه و قاضی هم حکم اعدامش رو صادر میکنه...البته صاب بنگاهیه اینو هم اضافه کرد که قاضی وقتی حکم رو صادر کرده خیلی تحت تاثیر ناموس پرستیه این رفیقمون قرار گرفته (احتمالا اونم ترک بوده) و به حاضرین توی دادگاه گفته که اگه دست من بود و قانون دست و بالم رو نبسته بود به جای اعدام حکم میدادم که مجسمه همچین آدمی رو از طلا بسازن!
شراگیم اگه تو پات را از دست بدی یا مشکلی برای پات بوجود بیاد من هیچ وقت خودم را نخواهم بخشید...
اینکه شراگیم من بخواد با چوب زیر بغل راه بره ..... حتی تصورش هم وحشتناکه
March 14, 2007 12:40 PM
ایشالله به امید خدا پات خوب میشه ناراحت نباش
زنگ زدم جواب ندادی
March 14, 2007 12:24 PM
و زندهگي
مرا تکرار ميکند
بهسان ِ بهار
که آسمان را و علف را.
March 14, 2007 11:35 AM
اين يه دونه رو هم بگم ديگه نميام خوب ؟؟!!
اريك گفته بودي الگو حس كردم نه تنها معناي نمونه رو نمي دوني بلكه معناي الگو رو هم اشتباه متوجه شدي!!! الگو يعني چيزي كه بتوني ازش چيزي ياد بگيري ( الگوها حتما كه نبايد پيامبر و ائمه و يا آقاي كمالي و امثالهم باشن كه) ...... به قول لقمان: ادب از كه آموختي از بي ادبان!!! حالا تو هي حرف خودت رو بزن ... باشه!!!
March 14, 2007 9:49 AM
نمي دونم چرا ماها عادت داريم انقدر سطحي و بدوي نسبت به همه چيز و همه كس نظر مي ديم ( البته خودم هم شايد شامل اين همه بشم!!!) ... اصلا نمي خوايم بيايم ببينيم كه منظور يه نفر از بيان يه مطلب چيه به قول معروف تو مو ميبيني و من پيچش مو!!! ..... در كل بهتره بگم هر چي دوس داري برداشت كن و فكر كن ... مهم منظور من و برداشت اونهاييه كه مي فهمن چي ميخوام بگم ... حتي اگه يه نفر فقط متوجه بشه بسه!!
در ضمن يه مطلبي هم بگم بد نيست، هيتلر به جز با اوا براون با هيچ كس ديگه اي ازدواج نكرد ( اون هم فقط ۲ روز پاياني عمرشون) اگه اسمي از خواهر زادش و روابطش شنيدي بايد بگم كه ژولي ( خواهر زاده ناتني هيتلر) فقط معشوقش بود كه البته با توجه به قوانين حاكم بر آلمان ازدواجشون هيچ مشكلي نداشته!!! ... البته اينها رو گفتم اگه مطالبي شنيدي كه سند تاريخي و محكمي نداره برات ايجاد استفهام نكنه ...
March 14, 2007 9:24 AM
اريك جان ... يادمه چندين پست قبلي شراگيم در مورد جنايت و جنايتكاران بود كه البته سوژه اصلي نوشته صدام بود... اگه اونو خونده باشي كه مطمئنا خوندي بايد متوجه شده باشي كه جنايتكار يه نفر نيست بلكه يه مملكت و يه سياسته ... درست مثه سياست حاكم بر جو جامعمون!!!! ولي من نمي خوام در مورد جاني و جنايت كار حرف بزنم ... چون نه اينجا جاشه و نه مربوط به اين بحث ميشه ... فقط باز هم ميگم منظور از اون مثال قبول داشتن عقايد يه نفر نيست بلكه توجه به زندگي و پيشرفتشه!!! كه خوب متاسفانه اين جور كه پيداست داري با نظر و ديد شخصي ت به قضيه نيگا مي كنيو نظر ميدي!! حالا هر چي من بيام بگم پسر خوب آدمهايي مثه هيتلر، ناپلئون، گاندي، انيشتين و ... همشون بزرگ و نمونه هستند چه نمونه خوبي چه بدي، البته مي دونم كه متاسفانه ماها هميشه فكر مي كنيم كلمه نمونه يعني خوب!!! يعني بي عيب و نقص!!! يا به قول فرنگياperfect !!! ولي نمونه يعني مثال، مثالي از يه صفت!!! مثلي از يه كل ....... اينو ميگن نمونه ....
March 14, 2007 8:55 AM
سلام
لطف ميکنی يه خبر از بقيه بچه ها که وبلاگشون باز نميشه بدی؟(دلقک- پرنده مسافرو...) .يعنی شماها ميتونيد بازشون کنيد؟
اگه هم نتونستی وبلاگ منو باز کنی و اونجا خبر بدی محبت کن همينجا جواب بده.
مرسی
March 14, 2007 8:32 AM
خانم مرضيه . من فکر نميکنم شهرت با کشتن چند صد هزار نفر(( تصور کن چند ميليون نه)) يا ازدواج با خواهر زاده نميتونه دليل خوبی برای الگو شدن باشه اغاز يک جنگ و کشتار چندين ميليون نفر : پخش بذر نفرت نه دليل خوبی برای شهرت نيست برای الگو بودن . ميدونی ببخشيد من ازت عذر ميخوام
ولی الگوی تو حتی ارزش همون اب دهن رو نداره من منظورم تو نبودی منظورم الگوی تو بود.
March 14, 2007 1:42 AM
به اريک عزيز!!!
اريک جان با تمام احترامی که برات قائل بودم!!! اصلا! درست نيست که نديده و نشناخته بيايو به دختر مردم بگی تف!!!! اينو ميذارم به پای عدم شناخت و جوونيت!!!
خوب بذار يه توضيح کوچولويی هم برات بدم تا روشن شی بابا!!! ببين منظور من از بيان زندگی هيتلر و مقايسش قبول داشتن نظرات و افکار و ايده هاش و يا حتی تاييد کارهايی که انجام داده (البته تا حد زيادی نظراتشو می پسندم) بلکه تمثيلی بود برای اينکه بگم اونی که زمان کودکيش به سختی گذشته با پدر دائم الخمرش و بعدشم توی يه يتيم خونه و الی آخر به کجا رسيد و هيتلر نامی شد و الان از کوچيک و بزرگ ميشناسنش بزرگ شدن و به نام شدن همينه ... حتماْ همه نبايد مورد پسند عام!!! باشند که ...
March 13, 2007 6:59 PM
ببين من تو پست های قبليت خيلی از دوست دختر شنيدم يا خوندم اول بيا به من بيا بگو برای چی بايد دوست دختر داشته باشی خدا وکيلی من به ديد ..... به اين جور ادم ها نگاه ميکنم منتظرم منو بی جواب نزار متشکرم
March 13, 2007 6:24 PM
تو فكر نميكني ممكنه ما نگرانت باشيم؟ ببين من چند روز اومدم اينجا و تحمل كردم و پيام نگذاشتم هي گفتم فردا ميآد پس فردا مياد. چي شد پس؟
March 13, 2007 6:01 PM
سلام- خيلی خوب می نويسی. عالي.. واقعی يا نه؟ به هر حال يه واقعيت ديگه.. نه؟ ميگی شراگيم يعنی چی؟خوب باشی..
March 13, 2007 2:03 PM
اونايی که نوشتی داستان جديدت بود يا يه خواب شبونه يا جدا واقعی بود؟
ok babe ,take it easy
trust me
در هميشه رو يه پاشنه نميگرده
بالاخره يه روزی برج نشينا چادر نشين ميشن و خونه خرابا خونه دار.
believe me
March 13, 2007 9:31 AM
آقا بالاخره مستقر شدی يانه.
جماعتی در خماری به سر می برند .
March 13, 2007 6:31 AM
شراگیم ما که می دونیم تو این قضیه رو از خودت در آوردی... حالا خودت بگو: جونِ ناموست اینو از خودت در آوردی؟
March 13, 2007 1:02 AM
آخی شراگيم
ايندفه واقعن غم انگيز بود
خيلی خوشحالم که مشکلت حل شد
راستش اونروز که هی می گفتی کمک رسيد من اصلن تو جريان نبودم
الان که تازه فهمیدم جریان چیه ؛خيلی خوشحال شدم واست
March 12, 2007 5:20 PM
شما انسان فهميده روشنفکر نويسنده با تجربه و راستگويی هستيد که من به شما افتخار می کنم.
اميدوارم همه مشکلاتون هم حل بشه و ديگه اصلن مشکلی نداشته باشيد.
March 12, 2007 3:50 PM
بيبن شرگيم جون نميشه بياي اين جا حس كنجكاوي ما رو انگولك كني بعد بذاري برياااااااااااا!!!
اگه يه حرفي مي زني تا آخرش بگو...
بله
March 12, 2007 10:34 AM
سلام شری الان از توی خبرگزاری باز کردم بخش نظراتتو اما اون موقع توی خونه کلی حرف برای گفتن داشتم که بخش نظراتت باز نشد و حالا هم که............
اما به نظر من نوستالژی با اين که غم انگيزه اما قشنگه مثل خاروندن گوش می مونه
March 11, 2007 6:48 PM
رسیپشن هتل شراگیم( شرایتون سابق)، پیشاپیش نوروز باستانی را به شما عزیزان تبریک گفته و روزهای خوبی را برای شما آرزو مند است. در ضمن به اطلاع می رساند هتل شراگیم ( شرایتون سابق) تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد.
لازم به ذکر است تمام اتاق ها برای نوروز رزرو می باشد.
.
.
.
.
حالا اگه این شراگیم چیزی نمیگه، من که میتونم بگم. حق آب و گل هم دارم.
:))
March 11, 2007 5:00 PM
منم اينجا بدبختی خونه داشتم. اونم سر بزنگاه امتحانا. اونم اين رشته خفن که من می خونم. دهنم صاف شد. هر شب می يومدم خونه عر می زدم يه فص. از بس ايرانيا اينجا شلوغ کردن به ايرانی ديگه خونه نمی دن. اين خونه ام که الان نشستم صاحبش ايرانيه که دو قرن پيش مهاجرت کردن به هند.
خلاصه من يکی می دونم بد درديه. اما می گذره...
March 11, 2007 4:19 PM
داشتم آرشيوت رو می خوندم. يه جوری از خورش بادمجون می نويسی که آدم هوس می کنه همين الان بره هر جوری شده خورش بادمجون با چلو بخوره! حتی من که از مزه بادمجون خوشم نمياد! ببخشيد انقدر بی ربطه! خيلی جالبه که آشپزی ت انقدر خوبه!البته شنيدن کی بود مانند چشيدن! می گم شايدم علتش اينه که کلا اين کلمه بادمجون خيلی قشنگه. يعنی به آدم يه حس خوشمزه ای می ده! بادمجون... بادمجون...
March 11, 2007 3:48 PM
سلام
چطوری؟
اين داستان آخرييه جوک سال بود به جان خودم
ضمنا منتظرم
March 11, 2007 12:41 PM
وای شری جونم من من من بميرم که تو چیز نوشته باشی و من دیر رسیده باشم واسه خوندنش // يه چيزی بهت ياد ميدم ولی جون من اگه ميتونی خودت رو به کارتن خوابی و چادر زدن تو بيابون عادت بدی انجامش نده چون من خودم اولین کسی هستم که بعدش از غصه دق میکنم .. اين که بايد بری دنبال خونه هايی بگردی که صابخونه چند تا... يا دست کم دو تا دختر دم بخت داشته باشه !! باور کن اينطوری خيلی باهات راه می آن . ولی خواهشن تا ميتونی مقاومت کن ....... من حسود نيستم ها ... اصلن //
March 11, 2007 11:15 AM
مشکل خونه ات که بزودی حل ميشه و اما مشکل بعدی که گفتی خونه پيشش هيچه اون چيه ؟!؟ نمیشه که اینجا مطرح کنی و بعد ما رو تو خماری بذاری !
راستی گفتی که بابت یه مشت اهن زنگ زده و پلاستیک درب و داغان از اون نان خشکی بدبخت ۱۴۰۰۰ تومان پول گرفتی ؟نه واقعا گرفتی ؟ اصلا باورم نشد !!!!!
March 11, 2007 11:04 AM
اگه تحمل حرف نداری چرا تو وبلاگت ميذاری و پابلیش ميکنی و کامنتت رو هم باز مي ذاری! روت زياده ، ادامه بده :)
March 11, 2007 10:17 AM
كلمه ها حادثه اند
در عرق ريزان روح مراقب كلمه ها باشيم، مراقب حادثه هايی كه از آنها زاييده ميشوند
March 11, 2007 8:02 AM
سلام... واقعا از خواندن وبلاگت سیر نشدم... خیلی حال کردم... بیا با هم دوست باشیم... میای؟ تو وبلاگم بهت لینک می دهم تا به این وسیله دستم را برای دوستی دراز کرده باشم... هستی؟
March 11, 2007 3:35 AM
اميدوارم مشكلتون هر چه زودتر حل بشه و خبر خونه دار شدنتون رو همينجا به ما بديد. براتون آرزوي موفقيت دارم.
March 11, 2007 2:45 AM
تو که اکباتان بودی بايد سمت غرب تهران رو بشناسی.
يه سر به املاکی های شهران بزن .
درست ميشه ان شاالله .
March 11, 2007 2:08 AM
مشکل اصلی تو همون پوله که خودت گفتی
اگه پول داشتی ميتونستی تو محله های خوب بگردی چون اونجاها به مجرد هم زياد خونه اجاره ميدن
از آگهی های روزنامه همشهری هم غافل نشو
اميدوارم مشکلت زودتر حل بشه
March 10, 2007 11:51 PM
برو هفت تير مفتح جنوبی ۲ کوچه به شيرودی پلاک ۵ خونه اجاره کبه مجرد هم ميدن
March 10, 2007 8:15 PM
خيالي نيس رفيق توي اين جامعه جوون بودن و مجرد بودن خودش بزرگترين گناهه ايدز كه پيشش لنگ ميندازه
March 10, 2007 2:04 PM
خوب دست دوست دخترت رو بگير بگو زنمه هم خدا راضيه هم بندهی خدا........بذار ببينم من خالم يه خونهی دوخوابه داره تو سعادتآباد فکر کنم خالی باشه اگه دوست داری بگو تا بهش بگم ببينم اجاره ميده يا نه(حالا بگو خوانندههات درپيتن).........چه مامی با کلاسی داری...قربون يو(بوس)
March 10, 2007 12:51 PM
:)
گاهی فکر می کنم اگر یک روز مجبور بشوم بروم یک خانه کوچکتر چه قدر از خاطراتم را باید بگذارم توی کارتون و بسارمشان به انباری یک دوست با مرام در حالیکه می دانم یادگاری های من از گذشته در کارتون خواهند پوسید.
در اسباب کشی قبلی پدرم کتاب هایش را فروخت دو تا وانت کتاب .
مشکل ات هم زود حال بشه .مامان جانت هم لطف اش نسبت بهت بیشتر و بیشتر بشه .
March 10, 2007 11:17 AM
واقعا که مسخره است اين يارو مرضيه شراگ رو با هيتلر مقايسه کرده
تف
تازه هيتلر ادم بزرگی هم بوده
زرشک
مرگ بر صدام يزيد کافر
March 10, 2007 2:11 AM
به به ! حال احوال! بنده را که اصلا به جا نمی آوری! می بينيم که وبلاگ را از آن پرشين بلاگ به سوی دامين و هاست شخصی رهنمون کرده ای! مبارکه! هنوز ياد اون ساندويچی هستم که ...
March 9, 2007 11:42 PM
شراگیم میگم اونی که بدتر از خونه بود رو چرا نگفتی نمیگی ما از فضولی میمریم؟؟
بعدشم تهدید نکن که آدم بتونه حرف بزنه از ترس شل و ل شدن ملت نیومدن حرف دلشون رو بگن؟
March 9, 2007 6:56 PM
من تنها كاري از دستم برمياد اينه كه بيام زنت بشم كه متاهل شي خونه بهت بدن! و واقعا حاضرم!
اميدورام اون يكي مشكلتم حل شه.ميخواي به من بگي چيه؟!بالاخره زن و شوهر كه نبايد چيزي رو از هم پنهون كنن!
March 9, 2007 5:29 PM
حسی که حالا دارم خيلی وقت ها بعد از خوندن نوشته هات بهم دست ميده. عميق و نمناک است. اينقدر شديد است که نميتونم بيانش کنم. سختی و مشکلات رو ميفهمم. هيچکس بی مشکل نيست. صميمانه آرزو داشتم ميتونستم يک کمک دوستانه واسه خونه برات داشته باشم. ای کاش توی نوشته های بعديت بگی که خونه ی خوب و مناسبی پيدا کردی.
عالی مينويسی حتی با اين حالت!
March 9, 2007 4:55 PM
فکر مي کنم اون شراگيم که حالا تو از دور نگاهش ميکنی هميشه هست ٫اگه ميخوای عاشق باشی بايد همه چی رو به اون اختصاص بدی.اين تويی که بايد با يه RESET زندش کنی.
March 9, 2007 4:26 PM
اين قسمتش واقعآ معرکه بود:
...واقعا چقدر فاصله است بین این شراگیمی که وقتی از سر کار می آید پله ها را دو تا یکی میکند و مینشیند پشت کامپیوتر و وبلاگ مینویسد و وبلاگ میخواند و به کوه می رود و دوچرخه سواری میکند و آغوشش همیشه گرم و تپنده است و شراگیمی که احتمالا یک روز نیازمند این است که برای قضای حاجتش زیرش لگن بگذارند؟
میخواهم بدانم...چقدر فاصله است؟
March 9, 2007 4:03 PM
برادر من در این روز و روزگار فقط خودت باید به فکر خودت باشی . زیاد هم به روزگار پیری و درماندگی فکر نکن . شاید کارت به اونجاها ! نکشه :دی
March 9, 2007 2:54 PM
اين نوشتت منو ياد زندگينامه هيتلر انداخت (آخرين كتابي كه خودنم آخه) ... مي دوني كه همه آدمهاي بزرگ!!! اول زندگي سختي داشتند ... يعني با دور نمايي كه ازت ديدم مي دونم كه تو هم روزي آدم بزرگي ميشي... ولي بايد صبر داشته باشي يواش يواش بزرگ شيا خوب!!
March 9, 2007 2:38 PM
ميتونم احساستو بعد از ديدن اون اسباب اثاثيه درک کنم!! شادی دلگيری داره!!
راستی؟ ميخوای من يه وام برات جور کنم؟اگه ميتونی قسط بدی من ميت.نم برات وام دست و پا کنم.بهم بگو؟؟
March 9, 2007 1:22 PM
سلام
واقعاکه آوارگی خيلی سخت است و از ان سخت تر مشمول گذر زمان شدن است.
با اینکه تقریبا نوعی روزنوشت بود اما چندان چنگی به دل نمیزد.شاید نمیتوانی با این اعصاب خرد نوشته های درخشانت را تکرار کنی!؟
از دلقک خبر نداری؟وبلاگش باز نمیشود.
March 9, 2007 1:19 PM
سلام
واقعاکه آوارگی خيلی سخت است و از ان سخت تر مشمول گذر زمان شدن است.
با اینکه تقریبا نوعی روزنوشت بود اما چندان چنگی به دل نمیزد.شاید نمیتوانی با این اعصاب خرد نوشته های درخشانت را تکرار کنی!؟
از دلقک خبر نداری؟وبلاگش باز نمیشود.
March 9, 2007 1:19 PM
تقويم پريد
من فراموش
تو خاموش
و باغ در ستيز زندگي خويش با خويشتن است..........
March 9, 2007 11:23 AM
عجب کار عجیبی کرده پدرت که بی خیال همه چیز شده و ولشون کرده!
چقدر تو توی آرزوش بودی!
یاد صحنه فیلم amelie افتادم که میره اسباب بازیهای یه مرد رو که زمان بچگیش یه جا قایم کرده بود بهش میده و مرده به گریه می افته!
March 9, 2007 11:15 AM
با سلام
من که برایت پیغام گذاشتم گفتم که برادر من با شرایط تو در شهرک ابریشم در شهرک قدس آپارتمانی در حدود ۵۰ متر با آب و برق و گاز ۴۰۰۰ میلیون پیش داد ماهی ۵۰۰۰ تومان در ضمن حواست باشه هر جا رفتی بگو با مادرم زندگی می کنم شناسنامه مادرت هم همراهت باشه .
March 9, 2007 8:19 AM
این خونه گرفتنت هم عجب مصیبتی شده برات.منم موندم واقعا که چرا فکر میکنن جوون مجرد یعنی خلاف.آخه برای منم پیش اومده.یه اتاق کوچیک داشتم که حمام دستشوی توی حیاط بود.اونوقت صابخونه هر وقت میرفتم و میامدم از پنجره اش چک میکرد منو که بی ناموسی نکنم یه وقت.تازه چند دفعه هم از دوستایی که پیشم می اومدن پرسید که چه جور آدمی هستن.
اون جکی که تعریف کردی هم خیلی با حال بود.
March 9, 2007 2:16 AM
چی بگم؟ جز اینکه دو تا تذکر خوب توی نوشته ات گیرنده های من رو تحریک کرد. اولی: گذر زمان (که همیشه درون من کانتر می ندازه!) و دومی: ناموس پرستی. امشب خواهر زاده کوچولوم ازم پرسید: دایی بی ناموس یعنی چی؟ آقا من رو میگی هنگ کردم. اما یه رویکرد روشن فکر مابانه به خودم گرفتم و سعی کردم خیلی ساده براش توضیح بدم و گفتم: ببین دایی جون ناموس یعنی چیزایی که برای آدم خیلی مهم هستن. و بی ناموس یعنی کسی که هیچ چیز مهمی توی زندگیش نداره. اما این جیگر دایی که تازه یادش افتاده بود یه فرهنگ لغت با کلی کلمه معنی نشده داره زرتی نه گذاشت و نه ورداشت پرسید: دایی جون اسکول یعنی چی؟ آقا ما رو میگی مردیم از ...
بنا نبود این رو اینجا بنویسم اما حالا که خیلی جالب شد شاید پستش کردم.
راستی ما یه خونه داریم که پدر می خواد اجاره اش بده اما حیف که گمون نمی کنم به شرایط مالی تو بخوره! خیلی یادت هستم...
March 9, 2007 1:30 AM
..یه جوریایی ادم میاد باور کنه..میبینه یه جای دیگه یه چیز دیگه تعریف میکنی..تمامش میشه ..باد..اصلا باور کردنو بی خیال..مهم پیامی!! بود که خواستی برسونی!..ولی تمام ایناییی که نوشتی یه ور..اون ترکه یه ور.
March 9, 2007 12:41 AM
مرگ، بزرگ ترين ياور و همراه ماست. چون به زندگي ما معنا مي بخشد. اما براي ديدن چهره ي حقيقي مرگ ِ خود، بايد نخست همه ي آرزوها و همه ي وحشت هايي را كه تنها با شنيدن آن نام در موجود زنده بيدار مي شود بشناسيم. = پائولو كوئيلو، سفر به دشت ستارگان
March 9, 2007 12:14 AM
اين نوهايی که کهنه ميشن و زمانی که ميگذره بی اينکه بفهميش. چه تصويری از بچگی که دود شد و به هوا رفت- يخچالی پر از کپک-ظرفهایی نشسته.
انگار که نبودی اصلاْ.
March 8, 2007 9:41 PM
وسط های نوشته ياد صاحب سياره ای افتادم که ستاره جمع می کرد(شازده کوچولو)لينک من را هم بی جواب گذاشتی.
March 8, 2007 9:34 PM
حالا پشت سر ترکا حرف می زنی ! پس بايد يه کتک کاری تو خونه راه بندازم :)
March 8, 2007 9:21 PM
ببين سرآسياب؟ اون وقت هر روز تو ترافيک چه جور می خوای بری تهران؟ يه سر هم يه طرف ساسانی و اين جاها بزن اون جا لا اقل نزديک مرکز شهره قيمت هاش هم ارزونه محيطش هم خيلی بهتره
March 8, 2007 8:32 PM
ای بابا بايد يه فکری بکنيم ؟ اخه اينطوری نميشه که ؟ من يه امار از اين اق کمالی بگيرم ببينم تو سپاه جايی اشنا نداره بتونم با نامه سپاه يک جايی رو اجاره کنيم
March 8, 2007 8:25 PM
وای شری دلم پرپر شد. اما داريوش راست ميگه. تو معرکه ای. بوووس
March 8, 2007 8:13 PM
اون قاضی ناموس پرست را باید از تخم آویزون کرد / که اینقدر "قانون" سرش میشه که طرف را اعدام می کند / اما اینقدر نفهمه که "علیه قانون" طرف را شکنجه میده! / این داستان هم عین تاریخ زندگی امام های شیعه میمونه!
March 8, 2007 5:52 PM
ولی شراگيم فکر کنم حداقل ده سال ديگه ديدن داری .تو واقعا مرد بودی که از چنين زندگی سختی اينچنين پيشرفت کردی.
خدايی معرکه هستی
March 8, 2007 5:43 PM
راست می گوييد گذر زمان بد دردی است
از ابتدای تولد انسان سير تاريخی تحول دو انسان ديگر است و بعد ها که از توهم اين دو انسان رها شد بازهم جبر زمان را بر دوش می کشد
شراگيم خوب ٬ اميد دارم که اين شراگيم دوم لگنی را به چشم نبينی و به حس درک نکنی ٬ اگرچه گاهی آدمی به تکرر بودن عادت می پذيرد و شکست از زمان بی حساب است اما دوست دارم در انزوای جملات آرزويی هرچند به دور از تحقق ٬ اين را بگويم
March 8, 2007 4:41 PM
مگه من مرده باشم كه ببينم نازنينم اينطوري الاخون والاخونه....
گرچه تو ما رو يادت نمياد اما ما هستيم در خدمتت...متاسفانه هر وقت زنگ ميزنم نيستي...شري ميگم بكن از تهران و پاشو بيا شمال..ها؟يا اينكه ميخواي سفارشتو به حاجي بكنم بري تو بازار ور دلش.....
در هر صورت فكراتو بكن من خيلي خيلي مديونتم...هنوز مزه اون غذاهايي كه با دوستام تو خونت خورديم يادم نرفته.مواظب خودت باش حرصم نخور.سكته ميكنيااااااااا
اریک کجا رفتی؟؟؟
March 14, 2007 5:01 PM