اپیدمی حماقت (قسمت دوم)
راستش فکر نمیکردم نوشته قبلی اینطور مورد توجه قرار گیرد...عملا کنترل اوضاع از دستم خارج شد...در عرض یک روز حدود صد کامنت داشتم و طبیعیست که ترجیح دادم به جای سر و کله زدن با این حجم کامنت گذار بنشینم و نگاه کنم که موافقین و مخالفین من چه می گویند...قبول دارم که نوشته ام توهین آمیز بود...نه...اشتباه نکنید...نمیخواهم معذرت خواهی کنم...توهین کمترین کاری بود که میتوانستم در حق حماقتهای شما انجام دهم...! ...همین حماقتهاست که آن دختر 16 ساله ی شیرین عقل را که مظلومیتش هزاران بار بیشتر از حسین گردن کلفت شما بود در برابر دیدگان هم محله ای هایش در نکاء بالای دار فرستاد...کدامیک از شما سینه چاکان حسینی مظلومیت آن دختر را دید و فهمید و برایش اشک ریخت؟ همین حماقتهای شماست که امروز هر نویسنده ی دگر اندیشی یا کشته شده است...یا کنج زندان است...یا ممنوع القلم است و یا خارج از کشور...همین حماقتهاست که انسانها را به جرم روابط و زندگی شخصیشان محاکمه و اعدام می کنند و همین حماقتهاست که این قوانین تبعیض آمیز و مضحک خانواده را وضع کرده است.......شمارش آثار حماقتهای شما از اندازه بیرون است!
فراموش نکنید که من زخم خورده ی شمایم...از همان اول قربانی حماقتهای شما بوده ام...همانجا که من را از مادرم جدا کردید و به دست پدر اسکیزوفرنم سپردید...! و بعدها که نویسندگان مورد علاقه من را یکی یکی به آن دنیا فرستادید و یا ممنوع القلم کردید و کتابهایشان را توقیف کردید و بعد تر ها که به اسم دین و غیرت و ناموس کشتید و کشتید و کشتید و هنوز هم از خون سیراب نشده اید...!
آنهایی که من را بیشتر می شناسند میدانند که من تا همین یکی دو سال پیش مسلمان بودم...یعنی معتقد بودم که قرآن کتاب خداست و محمد نیز آخرین فرستاده اوست...متنهای زیادی از من در بحث با مخالفین دین حتما خوانده اید که دو نمونه اش درباره محمد و اسلام و بحث دینی با یک روشنفکر است...اما همان زمان هم که اوج دینداری من بود مذهب تشیع و آداب و رسومش را احمقانه میدانستم و نسبت به خیلی از بدعتهایی که به اعتقاد من وارد اسلام (چه شیعه و چه سنی) شده بود معترض بودم ...بدعتهایی مثل تقلید...شفاعت...ائمه...احادیث...حجاب...و مانند آن...
آن زمان که مسلمان بودم عقایدم شبیه هیچکدام از مسلمانانی که از کارخانه مسلمان سازی! جمهوری اسلامی بیرون آمده بودند نبود...پیرو قرآن بودم و هرجای قران را هم که مغایر عقل و یا وجدان می یافتم انقدر در موردش تحقیق می کردم که یا برایم توجیه شود و یا با استناد به آیه ی همان قران که " از چیزی که نسبت به آن علمی ندارید پیروی نکنید" آن را به کناری مینهادم...من حدود ده سال از بهترین سالهای عمرم را منقطع و یا پیوسته صرف کلنجار رفتن و تحقیق و خواندن و بحث کردن در مورد ادیان و به خصوص همین اسلامی کردم که امروز کسانی که قسم میخورم که دینشان را از زبان آخوند مسجد محلشان و یا کتب دینی دوران مدرسه شان گرفته اند من را متهم به بی اطلاعی از آن می کنند...!
من امروز هم خودم را آدم بی دینی نمیدانم...چون هنوز از یافتن معمای این جهان ناامید نشده ام...اما معتقد و مطمئنم اگر شعور و هدفی پشت این آفرینش وجود داشته باشد...اگر خدایی باشد و من در این دنیا رسالت و هدفی داشته باشم...احتمالا اولینش این است که از رجاله هایی که تحت لوای مذهب توده های مردم را تحمیق میکنند نفرت داشته باشم و دوری کنم...باید خطاب به همه ی روحانیان و کشیش ها و خاخام ها و بزرگان دینی مرده یا زنده فریاد بزنم که " شما نماینده ی خدا بر روی زمین نیستید! " باید این جمله را هزاران بار با خشم و نفرت فریاد زد...درست همانگونه که آن دختر بخت برگشته در فیلم " خواهران مگ دالین" فریاد زد...با همان خشم...با همان نفرت...و با همان تاسف...!
بگذارید مستقیم به اصل مطلب بپردازم...یعنی به مراسم و عزاداری های محرم و اینکه چرا من ریشه این مراسم را در حماقتهای بی پایان مردم سرزمینم می دانم...
در اسپانیا جشنی وجود دارد به نام جشن گوجه فرنگی...در این جشن هر ساله صد ها تن گوجه فرنگی را به سر و روی هم میزنند...ریشه و فلسفه این جشن هرچه باشد یک چیز مشخص است که انجام چنین مراسمی با عقلانیت در تضاد کامل است...هدر دادن آنهمه وقت و هزینه ای که صرف کاشت، داشت و برداشت گوجه فرنگی ها شده و بعد از آن صرف هزینه و وقت برای تمیز کردن چهره شهر از گوجه فرنگی های له شده و ماسیده بر در و دیوار هیچگونه توجیه عقلانی ای ندارد... یا چرا راه دور برویم...همین چهارشنبه سوری خودمان...هر ساله میلیاردها تومان هزینه میشود و کلی خسارت جانی و مالی به افراد وارد میشود و به بدترین وجهی زندگی دیگرانی که علاقه ای به شرکت در این مراسم ندارند تحت الشعاع قرار میگیرد...چه فرقی ست بین جوانی که شب چهارشنبه سوری هیمه ای را روشن میکند و ان جوانی که در روز عاشورا خیمه ای را به آتش می کشد...؟چه فرقی ست بین جوانی که در جشن گوجه فرنگی سر تا پایش از آب گوجه قرمز است و جوانی که در مراسم سوگواری گِل بر سر و روی خود مالیده است؟
من به شما می گویم...جوان اولی احمق نیست...ماجراجو و به دنبال تفریح و هیجان است...اما جوان دومی احمق است...(دقت کنید که کسانی که به قصد تفریح یا سرگرمی در چنین مراسمی شرکت میکنند شامل بحث من نمی شوند)...احمق است چون باور دارد که ابر انسان هایی در هزار و سیصد سال پیش در عراق میزیستند که مرگشان بزرگترین فاجعه ی جهان خلقت بوده است...من زمانی که مسلمان بودم هم اعتقاد داشتم که وقتی خدا به محمد می گوید که در قرآن خود را بشری مثل ما معرفی کند تنها با این تفاوت که به او وحی می شود، چرا ما باید برای او تقدس قائل شویم؟ معتقد بودم که این پیام رسان نیست که اهمیت دارد...پیام است که مهم است و می دیدم که هم کیشانم چطور محتوی را رها کرده اند و ظرفها را چسبیده اند...!امروز احمقانه ترین اعتقادات و مناسک را در بین پیروان مذهب تشیع میتوان یافت...شیعه گری که زمانی یک گرایش و ترفند سیاسی برای رها شدن از یوغ بردگی اعراب بود امروز تبدیل به یک حقیقت مطلق دینی شده است...اسلام یعنی تشیع و تشیع یعنی شیعه اثنی عشری و تنها این اقلیتی که در ایران زندگی می کند اسلام و حقیقت راستین آن را در اختیار دارد...با حماقت تمام به این باور چسبیده ایم که علی و حسن و حسین تا یازده نسل بعد از آن مقدس بوده اند و دارای قدرتهای جادویی و شفا بخش هستند و امروز میتوانند در کنار خداوند در امور جهان دخالت کنند و مزارشان تبدیل به بتکده های رسمی ما شده است و معتقدیم حاجات را برآورده میکنند و شفا میدهند و مراقب و نگهبان ما هستند...حماقت یعنی این...!اینها مگر اعتقادات شما نیست؟ مگر وقتی در مجلس حسین گریه میکنید یا وقتی زیر علم حسین سینه میزنید چیزهای دیگری در سر شماست؟شما را اینطور بار آورده اند...مثل خمیر در دست صاحبان قدرتید (وقتی میگویم قدرت صرفا منظورم حکومت نیست و همه میدانیم که مرجعیت شیعه درست مثل کلیسا در قرون وسطی همواره در ایران صاحب قدرت بوده است...گو اینکه در این سالها حکومت و مرجعیت با هم تقارن یافته اند)...شما اسیر در جبر جغرافیاییتان مانده اید...فقط یک لحظه تصور کنید که در جایی دیگر به جز این خراب شده به دنیا آمده بودید...آن آقایی که برای من جوابیه مینویسد و هنوز هم آوردن اسم انسانهایی مثل خودش را بدون پسوند و پیشوند و سلام و صلوات گناه میداند یک لحظه خودش را مجسم کند که جبر زمانه او را در جغرافیای دیگری به روی عرصه گیتی آورده بود...آن بنده ی خدایی که در هند گاو می پرستد درست به اندازه تو که به تقدس ائمه ات اعتقاد داری به تقدس گاو سفیدش اعتقاد دارد...تو اگر هند به دنیا آمده بودی امروز به جای گریه کردن بر مظلومیت حسین از دست رفته ات بر جنازه ی گاو تلف شده ات عزاداری میکردی...! حقیقتی که از یک نقطه تا نقطه ی دیگر میتواند اینگونه تغییر کند حقیقت نیست...اسمش حماقت است...!
حسین کسی بود که در خوش بینانه ترین حالت به خاطر عقایدش و به خاطر دینش خود و خانواده اش را فدا کرد...ترویج مکتب حسین یعنی ترویج این اصل که هدف، وسیله را توجیه میکند...ترویج تعصب و کشتن و کشته شدن در راه ایدئولوژی...همه میدانیم حسین در اقلیت بود...یعنی خواسته اش و هدفش خواسته و هدف قاطبه ی مردم عراق نبود و برای همین هم خود و خانواده اش را به کشتن داد و بعدها به دلایل مشخص سیاسی و تاریخی در ایران طرفدارانی یافت و عده ای به خونخواهی اش قیام کردند...در جهان امروز تبلیغ چنین اندیشه ای صرفا گرایشیست به بنیاد گرایی و خشونت...تروریست ها پیروان واقعی مکتب حسینند...انها وقتی خود را در اقلیت میبینند برای احیای دین خدا (به تعبیر خود) از جان خود می گذرند و جان دیگران را نیز می گیرند...کشتن و کشته شدن هیچگونه توجیهی مگر اضطرار جانی ندارد...یعنی تنها جایی مجازی که دستت را به خون دیگری آلوده کنی که بدانی اگر نکشی کشته میشوی...این نوع کشتن هم هیچ افتخاری ندارد...یک اضطرار دردناک است...! کشتن و کشته شدن در راه عقیده و هدف و آرمان و دین و هر چیز مانند آن و تقدس دادن به جنایت چیزیست که صاحبین قدرت برای رسیدن به اهداف خود تبلیغ میکنند و مردم را در این جهت پرورش میدهند...در جنگها نباید مدال افتخار و نشان شجاعت به کسی داده شود...جنگ یک فاجعه است و در این کشت و کشتار هیچ کسی قهرمان نیست...همه بازنده اند...!
و در آخر اینکه محرم در ایران نماد و سمبل مذهب است و مذهب همان چیزیست که باعث خاموش شدن چراغ علم و عقب ماندگی تاریخی ایرانیان شد...(رجوع کنید به کتاب "ما چگونه ما شدیم" نوشته دکتر صادق زیباکلام)...مذهب همان چیزیست که عده ای با توسل به آن امروز اینجا تنها شعبه نمایندگی خداوند بر روی زمین را دایر کرده اند و تمام ابزارها را در اختیار دارند که تمام صداها به غیر از خودشان را خفه کنند و کسی جلودارشان نیست...!
چرا من نباید بر این مراسم بتازم و آن را احمقانه قلمداد کنم؟
پ.ن: این نوشته در پاسخ به کسی نیست...تکمله ایست بر نوشته ی قبلی ام...من معتقدم کسی که آنقدر گوشهایش تیز است که صدای آروغ های معاویه را بعد از هزار و سیصد سال می شنود یک جای کارش ایراد اساسی دارد...کسی که معضل و دغدغه ی بزرگ زندگی اش این است که حکومت سیزده قرن پیش در عراق حق چه کسی بوده است نمیتواند مخاطب نوشته های من باشد...کسی که معتقد به حکومت موروثی در خاندان علی ست و آن را عین شایسته سالاری میداند زیاد پای برنامه های تلویزیون جمهوری اسلامی نشسته است...این آدم نمیتواند همصحبت من باشد...جای این آدم جسارتا پای منبر و مجالس روضه است...!
توسط در February 26, 2007 2:04 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (259)
اپیدمی حماقت...!
لحظه شماری میکنم که این عاشورای لعنتی هم تمام شود بلکه یک مقدار از غلظت حماقتی که در رگهای شهر جریان دارد کم شود...رادیو و تلویزیون را که دیگر نمیشود طرفش رفت...روشن نکرده میدانی برنامه چیست...! کانال یک عده ای مشکی پوش با شال سبز و چفیه دور تا دور هم ایستادن و دارن تق و تق میزنن توی سینه هایشان...کانال دو یک آخوند نیم تنی در حال تشریح ابعاد قیام عاشوراست...کانال 3 مجری مشکی پوش و ریشویی در حال دکلمه ی مصیبت نامه ست...در کانال چهار سنج میزنند و کانال پنج هم مطهری در حال فریاد و سخنرانی در مورد عاشوراست...شبکه خبر هم قاعدتا در حال پخش اخبار سوگوارانه ست...! توی خیابان هم که قربانش بروم از لات و بی پدر مادر و چاله میدانی و خانوم باز و عرق خور و کیف قاپ همه یک شبه عاشق سینه چاک حسینی شده اند...!
این دار و دسته و عزاداری و علم و کتل و تعزیه خوانی و سنج و طبل همه یادگار دوران صفویه ست...آن زمان به دستور شاه عباس (اگر اشتباه نکنم) یک وزارت خانه ای تاسیس شد به نام وزارت تعزیه...! در بدو امر "وزیر تعزیه" به دستور شاه به اروپا اعزام شد تا طبق عادت مالوف آداب عزاداری فرنگی ها و از ما بهتران را یاد بگیرد...آن بنده خدا هم چیزی که از عزاداری و تشییع جنازه فرنگی ها فهمید این بود که هروقت کسی میمیرد یک نفر جلو با صلیب راه میفتد و پشت سرش جنازه رو توی تابوت حمل میکنند و پشت بندش هم مردم در صفوف منظم در حالی که آرام توی سینه میزنند حرکت میکنند تا به محل خاکسپاری جنازه برسن...این جناب وزیر تعزیه که برگشت جای صلیب را با یک علم عوض کرد و نتیجه این شد که امروز میبینیم...! و به مرور زمان هی شاخ و برگ داده شد به این مراسم و هر نسلی برای خودش کلی ابتکار و خلاقیت به خرج داد تا رسید به امروز...! مزخرف، رقت انگیز و تهوع آور است...یک واقعه ی مبهم تاریخی را علم کردن و هر سال میلیونها آدم بی مغز را با آن سرگرم کردن و کلی وقت و پول و انرژی را دور ریختن...!
دیروز توی رادیو داشت می گفت سپاهی که برای مقابله با حسین و یارانش آمده بود بالغ بر سیصد هزار نفر بوده...در رسانه ی عمومی یک مملکت بول شت! می گویند و کسی نیست بگوید اخه پدر سوخته ها...کجای دنیا و با چه منطقی برای مقابله با عده معدودی سیصد هزار نفر را تجهیز میکنند و به میدان میفرستند...!؟کل ارتش کشور عراق امروز اینقدر نفر در اختیار ندارد که اگر داشت امریکا عمرا میتوانست عراق را بگیرد...!حالا فکرش را بکنید هزار و سیصد سال پیش که عراق یک صدم امروز هم جمعیت نداشته سیصد هزار نفر فقط از کوفه و اطرافش برای مقابله با حسین تجهیز شده اند!
اینهمه آدم هر روز بی گناه و خیلی مظلومانه تر از حسینی که با انگیزه های سیاسی (و گیرم که دینی!) راهی کوفه شد کشته میشوند... اما ظاهرا خون آن هفتاد و دو تن در هزار و سیصد سال پیش رنگین تر از همه ی خونهایی بوده است که در طول تاریخ ریخته شده و ریخته خواهد شد...!
به قول ایرج میرزا : "در جنگ دو سال پیش دیدی...شد چند کرور نفس رنده...؟ از این همه کشته گان نگردید... یک مو ز زهار چرخ کنده...در سیزده قرن پیش اگر شد...هفتاد و دو سر ز تن فکنده...امروز چرا تو می کنی ریش...ای در خور صد هزار خنده...! "
مذهب از اساس بر پایه حماقت و تزویر بنا شده است...بروید تاریخ اروپای کاتولیک را بخوانید تا بدانید چرا باید از مذهب منزجر بود...توصیه میکنم فیلم "خواهران مگ دالین" را ببینید...مکانیزم ها دقیقا مثل هم است...جای پاپ را با امام و جای کشیش را با آخوند عوض کنید...بدون رواج دادن خرافات کلیسا و مسجد عملا قدرتشان را از دست می دهند...مردم ذاتا آمادگی سواری دادن را دارند...فقط کافیست زین و افساری به نام مذهب و یا حتی ملیت را بر آنان ببندی تا راهوار تر از همیشه در خدمتت باشند...(در مورد نفرتم از ناسیونالیسم و ملی گرایی بعدها خواهم نوشت) ...توده های مردم ضعیف، نادان و ذاتا مقلدند...نفرت انگیزند...هر بار که سوار ماشینی میشوم که صدای نوحه از آن بلند است و یا پرچم سیاهی از آن آویخته است در چشمان راننده نگاه میکنم بلکه بتوانم بارقه ای از هوشمندی و یا آگاهی و حتی انسانیت را در آن بیابم...چیزی نمیابم...هیچ برقی در آن چشمها نمی بینم...انگار زاده شده است که برده باشد...فرق نمیکند کجا...اگر در اروپای کاتولیک به دنیا آمده بود یک کاتولیک به تمام معنا بود...حالا در ایران است و شیعه است...انسانهایی که اسیر در مکان و زمانند...هویتشان از طرف صاحبین قدرت برایشان تعریف میشود و آن را می پذیرند...چشمهای بی فروغ...خیره به روبه رو...مطیع...فرمانبر...و در عین حال متعصب...!یک خانه تکانی عظیم باید حادث شود تا این مردم به خودشان بیایند...یک رنسانس باشکوه که بتواند تمام انسانها را همزمان reset کند...هرکس مجبور باشد بر پاهای شعور و اراده خودش بایستد...بتواند جهانی بیندیشد...زمان و مکان و هویت و دینش را فراموش کند و به دنبال هویت واقعی خویش باشد...سرگردان...حیران...گم شده...از خانه ی گرم و امن و ایمنش بیرون بیاید...یکبار برای همیشه اربابی را که یک دستش نوازش است و دست دیگرش تازیانه ترک کند...سگی را رها کند...به میان برفها بیاید...و گرگ شود...!
پ.ن: قصدم اصلا نوشتن این چیزها نبود...فقط میخواستم اول نوشته ام گریزی زده باشم به این حماقت بزرگ تاریخی و رد بشوم که سخن دراز شد...این زخم کهنه را...خونابه باز شد!
یکی از ایرادهای اساسی من این است که وقتی نوشته ای را شروع میکنم خودم هم نمیدانم سر از کجا در خواهم آورد...!
بعد التحریر: خبر دستگیری فرناز سیفی و دو تن دیگر از فعالین جنبش زنان را در فرودگاه امام هنگام سفر به هند در سایت زنانه ها خواندم...خیلی نگران این دختر هستم...فرناز را همیشه دوست داشته ام...البته خیلی اختلاف سلیقه با او دارم و حس میکنم بعضا از من زیاد دل خوشی ندارد...اما واقعا نگرانش هستم...امیدوارم مشکلی نباشد و قضیه فقط یک سوال و جواب ساده باشد و زود آزادش کنند.
بعد از بعد التحریر: ظاهرا فرناز و دو همراهش را فعلا آزاد کرده اند...اگر کسی خبر موثقی دارد من را بی خبر نگذارد.
توسط در February 25, 2007 10:40 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (185)
...
همیشه یکی از کابوسهای من کمک کردن تلفنی به افرادی بوده که از کامپیوتر هیچ سر در نمیارن...مثلا طرف دو روزه کامپیوتر خریده و هنوز کار کردن با ماوس براش مثل سوزن نخ کردن میمونه و اونوقت میزنه به سرش که خودش کامپیوترش رو فرمت کنه و بعد پارتیشن بندی کنه و بعد ویندوز نصب کنه و وسطش که گیر میفته زنگ میزنه به آدم که فلانی الان چی کار کنم...
امروز عصر یکی از دوستان ایمیلی رو برای من فوروارد کرد که نشون میداد توی انگلستان متصدی های مراکز مشاوره ی تلفنی مایکروسافت چه می کشن از دست بعضی مشتریانشون...خیلی جالبه و حیفم اومد شما رو بی نصیب بگذارم...:
مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده
در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان
مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری : یک کامپیوتر سفید...
*
مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره، ولی اون واقعاً گیر کرده
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم...
مشتری : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درایو ... هنوز روی میزمه .. ببخشید ...
*
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
*
مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام ... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و ...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!
*
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمیتونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه ...
*
مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.
*
مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خریده .
*
مرکز : و الآن F8 رو بزنین .
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...
*
مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه .
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم .
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید .
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه ... اون یکی کار می کنه !
*
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست .
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
*
یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه ...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.
*
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید ... Internet Explorer
*
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه !
*
مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟
*
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم .
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟
بعد التحریر:
ایرج میرزا یه شعری داره که اینجوری شروع میشه :
بر سر در کاروانسرایی...تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمائم این خبر را...از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا خلق...روی زن بی نقاب دیدند!
آسیمه سر از درون مسجد...تا سر در آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق...میرفت که مومنین رسیدند
این آب آورد آن یکی خاک...یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را...با یک دو سه مشت گِل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست...رفتند و به خانه آرمیدند...والی آخر...
حالا حکایت ماست...!نمیدونم کدوم مخبر پدر سوخته ای رفته چغلی (شایدم چقلی) اینجا رو کرده که ارباب عمائم اینطور نگران شدن و با یک دو سه مشت گل از جنس فیل + تر میخوان ناموس به باد رفته ی اسلام و مسلمین رو بهش برگردونن... نگران از دست دادن مخاطبینم نیستم...کسی که نتونه یا نخواد به خودش زحمت بده و یه فیل + ترینگ چسکی رو دور بزنه همون بهتر که وبلاگ منو نخونه... البته یه چیزی هم هست...میدونین...بعضی آی اس پی ها کاسه های داغ تر از آش هستن...یعنی به جای اینکه منتظر بشن لیست سایتهای ممنوعه از طرف مخابرات به دستشون برسه و بعد اقدام به فیل + ترینگ کنن خوش رقصی میکنن و سر خود شروع به کشف! و فیل + تر کردن سایتها و وبلاگهای آنچنانی میکنن...توصیه من اینه که از این آی اس پی های مزدور و پفیوز و دستمال به دست حتی المقدور اینترنت نخرید اگر هم خریدید یک راهی برای دور زدن فیل + ترش پیدا کنید!
توسط در February 19, 2007 8:56 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (133)
شکست طرح اعتکاف...!
طرح اعتکاف چهار روزه با شکست مفتضحانه ای روبرو شد...دیروز دختر خاله ام زنگ زد که فردا بنایی دارد و از آنجا که نمیخواهد با دو تا افغانی گردن کلفت در خانه تنها باشد من از صبح (دقیقا از یکساعت دیگر) بروم آنجا...خواهرم هم چند دقیقه بعدش زنگ زد که یکشنبه باید برویم بیمارستان عیادت یکی از اقوام...خب عملا باز هم پرایوسی بنده لجن مال شد...اصلا این پرایوسی به ما نمی آید انگار...همیشه یک چیزی هست که من را از لاک گرم و نرمم بیرون بکشد و به کارهایی که هیچ ربطی به من ندارد وادار کند...البته یک اعترافی هم بکنم...شما که غریبه نیستید...دیروز که از صبح هیچ تلفنی را جواب ندادم (البته به جز تلفن اقوام) و با هیچکسی هم چت نکردم و وبلاگ هیچکسی هم نرفتم و ایمیل هایم را نیز چک نکردم برخلاف تصورم اصلا خوش نگذشت...!یعنی نه اینکه بد گذشته باشد ها...ولی خوش هم نگذشت...راستش دلم کمی برای این خانم "ش" هم تنگ شده بود...با اینکه میدانست قرار است تا چهار روز تلفنی را جواب ندهم دست کم سه چهار باری زنگ زد...خیلی دختر نازیست...قیافه اش شبیه اوشین است...خیلی کارهای بامزه ای میکند...دست خودش نیست...دفعه قبل که رفته بودیم کوه من جلو میرفتم و او هم پشت سرم همینجور حرف میزد و می آمد... همه ی حواسش به حرف زدن بود و اصلا متوجه مسیر نبود...یک بار دو دور دور یک صخره چرخیدم و او هم بدون انکه متوجه شود و یا اعتراضی کند دنبالم صخره را طواف کرد...هر جا می ایستادم با حفظ فاصله او هم می ایستاد...یکبار ناگهان شروع کردم به دویدن و او هم پشت سرم بدون آنکه رشته کلامش را قطع کند یا از من توضیحی بخواهد شروع به دویدن کرد...آخر طاقت نیاوردم و بهش گفتم تو چرا امروز مثل این جوجه اردکها که دنبال مادرشان وک وک کنان راه میروند شده ای؟...آخی...دختر باهوشیست...میدانید من از کجا میفهمم یک دختر باهوش است؟ برایش یک ماجرای طنز که طنزش زیاد جلوی چشم نیست و یکجورهایی در دل داستان مستتر است تعریف میکنم...اگر بلافاصله متوجه شد و خندید یعنی شیارهای مغزش عمیق تر از سایر همجنسانش است...حالا نمیدانم لذت بردن از طنز ربطی به هوش دارد یا یک چیز ذائقه ایست...اما من ترجیح میدهم آن را به هوش طرف ربط دهم...مثلا به این دیالوگ که نمیدانم قسمتی از یک کتاب است یا دیالوگی در یک فیلم دقت کنید...:
جاسوس اول : وقتی به آنجا می رسی با مردی ملاقات میکنی که بارانی سیاه پوشیده. او از تو سراغ الماسها را می گیرد.
جاسوس دوم: من هم الماسها را به او میدهم؟
جاسوس اول: نه. این کار را نمیکنی. او از همه سراغ الماسها را می گیرد. بعد تو با یک خوشگل موشرابی روبرو میشوی. الماسها را به او بده.
جاسوس دوم: او کی هست؟
جاسوس اول: خودم.
جاسوس دوم: آهان! پس قیافه ات را عوض میکنی؟
جاسوس اول: نه! الان قیافه ام را عوض کرده ام.
از نظر من کسی که با نگاه اول و بدون اینکه به او گفته شود این دیالوگ طنز آمیز است متوجه طنز موجود در آن نشود و از آن لذت نبرد جسارتا از ضریب هوشی بالا بی بهره است...حالا چه شد که به اینجا رسیدیم؟ آهان...این خانوم شین را می گفتم...(دقت کنید روی جلد کتاب مسعود بهنود هم به جای خانم با خط درشت نوشته شده است خانوم...قابل توجه بعضی ها که کل نوشته های من را به امید یافتن غلط املایی زیر و رو کرده اند!)...به هر حال بازی دیگر تمام شد...طرح مدیتیشن بنده از این لحظه کان لم یکن تلقی می شود...زنگ بزنید..آفلاین بگذارید...ایمیل بزنید...قرار بگذارید...بنده مثل همیشه پایه ام...!
اوه...دیر شد...بروم که الان دیگر سر و کله افغانیها پیدا می شود!
توسط در February 17, 2007 8:28 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (97)
شهر بی عاطفه
از سمت ساری که وارد شهر نکا شوی کمی که داخل شهر بروی دست چپ خیابان درازی وجود دارد که به محله ی نارنج باغ معروف است...در نگاه اول نارنج باغ محله ایست مثل تمام محله های دیگر...کسبه در دکانهایشان به کسب و کار مشغولند و در کوچه پس کوچه هایش بچه ها سرگرم بازی هستند و جلوی مغازه های نانوایی زن و مرد برای گرفتن نان در صف ایستاده اند...همه چیز به طرز رقت انگیز و چندش آوری عادیست...اولین مغازه ی خلوتی را که میبینم داخل می شوم...یک ساندویچی ست و فقط شاگرد مغازه که جوانی بیست ساله به نظر می رسد مشغول نظافت است...خسته نباشیدی می گویم و می پرسم محله نارنج باغ همینجاست؟با سر تائید میکند...می پرسم حدود دو سال پیش ظاهرا دختری را اینجا اعدام کردند، خبر داری؟ با تعجب نگاهم میکند...دستانش را می شوید و نزدیکتر می آید...می گوید بله...عاطفه سهاله...خانه اش صد متر پایین تر بود...همه می شناختندش...دختر چتی بود...چجور بگویم...شیرین عقل بود...همان بهتر که مرد و راحت شد...کارهایی می کرد که هیچ دختری نمی کرد...پرسیدم مثلا چه کار می کرد؟ جواب داد مثلا اگر کسی را در خیابان می دید که به نحوی می شناختش می رفت و با دست محکم به پشتش میزد و بلند بلند حال و احوال می کرد...یا در خیابان جلوی همه ی مردم راه می رفت و بستنی اش را لیس می زد...(ظاهرا در بعضی شهرستانها بستنی خوردن دختر در خیابان عجیب و یا نشانه ی جلفی ست!)... گفتم همین؟ به خاطر همین می گویی که همان بهتر که مرد و راحت شد...؟! می گوید نه...وضعش هم خراب بود...اینجا همه می دانستند...باورت نمی شود که پای چند تا از معتمدین همین محل را هم به کثافتکاریهای خود کشانده بود...موقع اعدامش اینجا بودم...بلند بلند زیارت عاشورا میخواند و از مردم طلب بخشش می کرد...حتی به اون حاج آقایی که طناب دار را دور گردنش انداخت گفت اگر من را اعدام نکنی قول می دهم دیگر دور این کارها نگردم...مردم یک عده دلشان سوخته بود و یک عده ی دیگر هم می گفتند توبه ی گرگ مرگ است...!گفتم چند سالش بود؟ گفت بچه سال بود...البته هیکلش کمی درشت بود ولی با این حال فکر نکنم 18 سال هم داشت...
کمی پایین تر در خانه شان را پیدا میکنم...پرس و جو که میکنم می گویند خیلی وقت است از اینجا رفته اند و در حال حاضر فقط چند تا کرد اینجا زندگی میکنند که آنها هم اطلاعی از چیزی ندارند...هیچکس نمیداند که پدر و برادر و عمه ی عاطفه کجاست...
چند متر پایین تر پیرمردی را جلوی مغازه اش سوال پیچ میکنم...وقتی میفهمد به دنبال ردی از عاطفه آمده ام نطقش باز می شود...می گوید با پدر عاطفه زمانی همکار بوده است...گفت هر دو روی چرخ دستی میوه میفروخته اند و بارها به خانه ی عاطفه رفت و آمد داشته است...می پرسم چطور دختری بود؟ می گوید فقط مخ و ملاجش ایراد داشت...می گویم ظاهرا جرمش فساد اخلاقی بوده است...با بغض و نفرت می گوید چه فسادی؟ او که بچه بود و اصلا عقل درست و حسابی هم نداشت...پدرش را باید اعدام می کردند...پدرش آدم لاابالی و مزخرفی بود...از همان کودکی پای این دختر را به خانه ی این و آن باز کرد...خود من بارها به خانه شان رفته بودم...دخترک همینطور دراز به دراز با یک تا پیرهن و شلوار جین تنگ که همه جایش هم معلوم بود گوشه ی خانه افتاده بود و حتی به خود زحمت نمیداد کمی خود را جمع و جور کند...پدرش بی غیرت بود...حقش بود او را اعدام می کردند...می پرسم موقع اعدام عاطفه آنجا بودی...؟جوابش منفیست اما می گوید که زنش آنجا بوده است و از پشت پستوی مغازه زنش را صدا میکند...دلم میخواست تمام جزئیات را بدانم...از زنش پرسیدم عاطفه موقع اعدام ترسیده بود؟ گفت که نه...گفت اصلا انگار نمیدانست میخواهند اعدامش کنند...گفتم پس اینکه می گویند زیارت عاشورا میخواند و از مردم حلالیت میخواست چه؟ گفت نمیگویم که نمیدانست...اما به هر حال کسی که میداند تا چند لحظه ی دیگر میمیرد باید کمی رنگ پریده و ترسیده باشد یا لااقل زبانش بند بیاید...ولی او انگار نه انگار...حرف خودش را می زد...با همان خل بازیهایی که خاص خودش بود...حتی دم آخر گفت که یادتان باشد یک آب هم به من ندادید که بخورم...حیوانات را هم که میخواهند بکشند لااقل یک آبی بهشان می دهند...! دستانش را از پشت با دستبند بستند و چشم بندی هم روی چشمهایش گذاشتند...از مردم حلالیت میخواست و قرآن میخواند...احتمالا توی زندان یادش داده بودند...قاضی پرونده (حاج آقا رضایی) خودش طناب را چند دور دور گردنش پیچید و بعد بالا کشیدندش...عمه اش تنها کسی بود که شیون و زاری می کرد و آخر هم از حال رفت...باقی مردم هم یک عده با شنیدن حرفهای عاطفه دلشان سوخته بود...یک عده هم موافق اعدام او بودند...
از حاج آقا رضایی (قاضی پرونده) پرسیدم که الان کجاست و چه میکند...ظاهرا پیرمرد خوب میشناختش و دل پری هم از دستش داشت...گفت منتقل شده است...البته نمیدانیم به کجا...عده ای هم می گویند تصادف کرده و قطع نخاع شده است...می گویند برای گرفتن حکم اعدام این دختر خودش 8 روز به تهران آمده بود و دنبال پرونده دویده بود تا توانسته بود حکم اعدام را تائید کند...ظاهرا عاطفه در دادگاه مسخره اش کرده بود و دستش انداخته بود و خلاصه طبق معمول خل بازی در آورده بود...می گویند راست یا دروغ اسم کله گنده های نکا را برده بود که با او خوابیده بودند که مثلا حاج آقا فلانی و حاج آقا فلانی هم ترتیب مرا داده اند...و گفته بود خود تو هم اگر من همین الان لخت شوم می آیی و ترتیبم را می دهی...ظاهرا کل کل کردن های عاطفه توی دادگاه باعث شده بود که قاضی سر لج بیفتد و قسم بخورد که طناب دار را خودش دور گردن او می اندازد...که انداخت...!
در مورد محل دفن عاطفه می پرسم و اینکه چطور میتوانم یکی از بستگانش را پیدا کنم که پاسخشان کمک چندانی به من نمیکند...
از این دو خداحافظی میکنم و به سمت محلی می روم که مراسم اعدام آنجا اجرا شده بود...دلم میخواست ریز ترین جزئیات را هم در ذهنم ثبت کنم...محل اعدام یک بلوار خلوت بود که با خیابان اصلی تقریبا دویست متری فاصله داشت...در دو طرف بلوار خانه های مسکونی و تک و توکی مغازه وجود داشت...خانه هایی با درها و پنجره هایی چفت شده که آن روز صبح احتمالا همه پنجره هایشان باز بوده و جلوی هر پنجره چند نفری برای تماشای مراسم اعدام جا روزرو کرده بودند...روز اعدام ظاهرا جمعیت زیادی در این بلوار خلوت جمع شده بودند چون از چند روز قبل از طریق برگه هایی که پخش شده بود و هیچکس نمیدانست کار کیست خیلی از مردم از محل و ساعت اعدام مطلع شده بودند...
داخل یکی از مغازه های تقریبا مشرف به محل اعدام می شوم...صاحب مغازه مردی حدودا 50 ساله است که ته ریشی هم دارد و به نظر حزب اللهی می رسد...اما چاره ای نیست...شاید بتواند جزئیات بیشتری را از مراسم اعدام برایم بگوید...وقتی سوالم را می پرسم اولین سوالش این است که از کجا امده ام و برای چه میخواهم این چیزها را بدانم...می گویم دارم داستانی مینویسم که حول و حوش زندگی عاطفه دور می زند و میخواهم اطلاعاتم را تکمیل کنم...با خنده می گوید خودت می گویی داستان...داستان چه ربطی به واقعیت دارد...؟خودت یک چیزی سر هم کن و بنویس...و بعد با کنایه می گوید هیچ آدم عاقلی باور نمیکند که تو اینهمه راه برای یک موضوع بی اهمیت به اینجا آمده باشی...می گویم بی اهمیت؟ اعدام یک دختر 16 ساله بی اهمیت است؟ می گوید اولا که دختر 16 ساله نبود و یک زن هرزه بود...همه ی اهل محل از دستش به ستوه آمده بودند...جوانهای این محل را همه را به فساد کشیده بود و در حالی که صدایش را پایین می آورد که انگار دارد مطلب مهم و در عین حال شرم آوری را برای من بازگو میکند می گوید ...و در ثانی...ظاهرا ایدز هم داشته است!
حالم دارد به هم میخورد و بدون هیچ حرف اضافه ای تشکر میکنم و میخواهم از مغازه اش بیایم بیرون که میبینم موبایلش را در می آورد و دوربینش را سمت من می گیرد و با خنده می گوید قبل از رفتن بگذار یک عکس از چهره ات بگیرم...دیگر بر نمی گردم و با عجله از مغازه اش خارج می شوم...میشنوم که لحنش عوض می شود و با تهدید می گوید بهت می گم وای سا...من نظامی ام!
در حال رفتن بلند بلند می گویم هر کاری دلت میخواهد بکن و همه اش خدا خدا میکنم که دنبالم نیاید...بلوار خلوت است و حدس میزنم اگر دنبالم نیامده حتما رفته که از داخل مغازه زنگ بزند به جایی که بیایند و من را ببرند...غرورم اجازه نمیدهد که بدوم...با همان قدمهای تند دور می شوم و به محض رسیدن به خیابان اصلی ماشین دربستی می گیرم و از این شهر بی عاطفه دور می شوم...!
پ.ن: فکر و غصه ی عاطفه سهاله دختر 16 ساله ی خل وضعی که در سحرگاه 25 مرداد 1383 در محله ی باغ نارنج نکا به جرم فحشا اعدام شد دو سال است که مثل خوره به جانم افتاده است و مثل یک سرطان بدخیم دائم رشد می کند و بزرگ می شود...نه با شعر و نه با نوشتن و نه با گفتن از مرگ او نتوانستم این درد را تسکین دهم...این که چرا عاطفه و چرا هزاران نفر دیگری که گناهکار یا بی گناه قربانی قصاوت و بیرحمی جامعه شان شده اند نه را نمیدانم...من با این دختر احساس برادری دارم...دلم میخواست مزارش را پیدا می کردم و هر هفته یا هر ماه به او سری میزدم و با گلاب سنگ قبرش را که تنها و متروک افتاده است میشستم و شاخه گلی برایش می گذاشتم و آنوقت امیدوار می نشستم کنار قبرش...امیدوار به اینکه عاطفه با تمام خل بازیهایش الان یکجایی آن بالا ها تک و تنها نشسته است و من را می بیند و خوشحال است که حالا دوستی دارد که او را برای جسمش نمیخواهد...جسمی که لابد تا الان کاملا متلاشی شده است... و آنوقت دلش میخواهد بیاید پایین و با دست محکم بکوبد به پشتم که بیخیال پسر...گریه نکن...! هرچه بود دنیای بدی بود که گذشت...از آن دنیا دلم فقط برای یک چیزش تنگ شده...آن هم بستنی های خوشمزه اش است...اگر میتوانی جای این گلهای بی خاصیت برایم بستنی بیار...!
یک توضیح: در مدت سه ساعتی که در شهر نکا بودم با هشت نفر صحبت کردم که فقط چکیده ای از گفتگویم با چهار نفر را اینجا آورده ام...مطلب خاصی در حرفهای آن سه نفر دیگر نبود جز اینکه تقریبا هر سه اعتقاد داشتند که اعدام عاطفه به نحوی یا به نفع خودش بود!! و یا حقش بود...قصدم این بود که شب بمانم و صبح به پرس و جو ادامه دهم تا شاید نشانی از پدر، عمه و یا برادر عاطفه پیدا کنم و یا لااقل محل دفنش را...اما به خاطر اتفاقی که افتاد مجبور شدم شهر را ترک کنم...بعید میدانم این دختر من را دوباره به این شهر نکشاند!
توسط در February 16, 2007 3:05 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (101)
دختر رویاهای من...!
(خواندن قسمتهایی از این نوشته به افرادی که عقلا و یا جسما زیر 21 سال هستند توصیه نمیشود)
از امروز تا روز دوشنبه ساعت 7:30 بعد از ظهر (به مدت 4 روز) هیچ تلفن و آفلاین و ایمیل و کامنتی را جواب نخواهم داد...نه...عازم سفر نیستم...یک درگیری و یا بهتر بگویم یک تجربه ی شخصی ست...به شدت احساس میکنم حریم شخصی ام مورد تجاوز و تاخت و تاز قرار گرفته است...تلفن خانه من فقط لحظاتی را که در اینترنت هستم آرام و قرار می گیرد...در اینترنت هم هر بار که می آیم آنقدر آفلاین و بعضا ایمیل روی هم تلنبار شده است که پاسخ مناسب دادن به همه آنها کلی وقت و انرژی میخواهد که من ندارم...به هر حال گفتم که گفته باشم...در این 4 روز به صورت آزمایشی میخواهم زمانم فقط و فقط متعلق به خودم باشد...اگر دیدم خیلی فاز داد تمدیدش میکنم...یعنی ممکن است در یک فرصت دیگر به مدت یکهفته و شاید هم بیشتر مجددا به لاک خود فرو بروم...تو را به خدا به خودتان نگیرید...میدانم الان لااقل چهار پنج نفر هستند که میخواهند کله ام را بکنند و در دلشان فکر میکنند که این کلک جدید شراگیم است که میخواهد به این وسیله دست به سرمان کند...! ولی واقعا اینطور نیست...مساله فقط این است که میخواهم 4 روز در لاک خودم باشم...آنقدر در خودم شهامت میبینم که اگر نخواهم وقتم را با شما بگذرانم به خودتان بگویم...پس بیخود ماجرا را در ذهنتان پلیسی نکنید و مطمئن باشید قصد پیچاندن کسی را ندارم...مساله فقط یک مدیتیشن چهار روزه است...!
در این فرصت برای خودم خوشمزه ترین غذاها را درست میکنم...کتاب میخوانم...اینترنت را به دنبال مطالب مورد علاقه ام شخم میزنم...فیلم میبینم...عصرها برای خودم می روم ول گردی...ونک...تجریش...شهرک غرب...صفوی...گلستان...میلاد نور...دلم لک زده است برای چرخ زدن در پاساژها و تیپهای فضایی دیدن...!برای پیتزا بوف با آن سالادهای پر و پیمانش...باور کنید تنهایی به من خیلی خوش می گذرد...آدم وقتی با دوست دخترش بیرون می رود البته که خوش می گذرد...ولی عیبش این است که هیچ چیز هیجان انگیزی دیگر در کار نیست...دست در دست دوست دخترت می روی و دست در دست او می آیی...و حالا اگر دوست دخترت دختر رویاهای تو نباشد ( که هیچوقت دختری که دستانش در دست توست و او را متعلق به خود میدانی دختر رویاهایت نخواهد بود!) آنوقت است که هوس میکنی گاه گداری گریزی بزنی از این همه یکنواختی و سکون و تک و تنها بروی پاساژ گردی و هر دختری را که به رویت خندید تمام خوبیهای عالم را بگذاری در وجودش و قلبت شروع کند به تند تند زدن برایش...! هیچوقت یادم نمی رود...چند سال پیش موقع برگشتن از کوه دختری موقع رد شدن از کنارم به من لبخند زد...قد کشیده ای داشت و هیچکدام از اجزای صورتش به ایرانیها نرفته بود...دماغ عروسکی و چشمهای آبی کمرنگ و موهای بلوند و یک ردیف دندان سفید که جان میداد برای مدل تبلیغاتی خمیردندان شدن...!خنده اش یک لحظه برق از سه فازم پراند... یک مانتوی کوتاه چسبان تنش بود با یک شلوار جین رنگ و رو رفته...تیپش تیپ کوهنوردی بود و کوله و کفش و تجهیزاتش نشان میداد که کوه را برای کوه می آید و نه برای قلیان و پسر بازی و شماره رد و بدل کردن...آن موقع به نظرم خوش اندام ترین دختری امد که دیده بودم...کمر باریک و باسن متناسب و پاهای ورزیده... درست به سبکی یک بالرین از روی سنگها می پرید و پایین می رفت... تا میدان تجریش با حفظ فاصله به دنبالش رفتم...در میدان تجریش در لا به لای جمعیت یک لحظه گمش کردم...خودم هم نمیدانستم میخواهم چه کار کنم...هیچوقت در خیابان به کسی پیشنهاد دوستی و حتی آشنایی نداده ام...همیشه چنین دوستیهایی را مبتذل می دانسته ام...سر پل میدان تجریش مجددا دیدمش...خیلی از من دور شده بود و داشت خیابان بغل ترمینال تجریش را پایین می رفت...بی اختیار دنبالش رفتم...داخل یکی از کوچه ها شد...چند دقیقه ی بعد که من هم به دنبالش وارد آن کوچه شدم دیگر اثری از آثارش نبود...!هنوز بعد از گذشت چند سال از آن واقعه هر بار که از میدان تجریش می گذرم یاد او می افتم...و همیشه هم چشم می گردانم مگر دوباره ببینمش...یکبار حتی ساعتها در آن کوچه ول گشتم به امید اینکه خانه اش در آن کوچه باشد و اتفاقی ببینمش...هنوز که هنوز است فکر میکنم که آن دختر میتوانست دختر رویاهای من باشد...شاید تمام افسونگری و جذابیت آن دختر به خاطر این بود که مثل قطره ی آبی در زمین فرو رفت و دست نیافتنی شد...شاید اگر در میدان تجریش او را گم نمی کردم و با او دوست شده بودم اسم او هم می رفت در لیست بلند بالای دوست دخترهای من و دوستیمان به همان سادگی که شروع شده بود یک روز بدون اینکه احساس ناراحتی و اندوه خارق العاده ای داشته باشم به پایان می رسید...
راستی میدانید دختر رویاهای من کیست؟
اممم...از نظر ظاهری قد متوسطی داشته باشد...دوست ندارم وقتی در حالت ایستاده میبوسمش دو لا شوم...من فکر کنم بس که سینه های سر بالا و شق و رق در فیلمهای هالیوودی و غیر هالیوودی دیده ام بد عادت شده ام...یعنی انتظار دارم همه ی دخترها سینه های سفت و درشت و سربالا داشته باشند و وقتی در عمل با سینه های شل و ول و کوچک مواجه می شوم توی ذوقم میخورد...به هر حال باز هم ترجیح میدهم یک چیز شل و ول اما اصیل! زیر دستم باشد تا اینکه یک مشت ژلاتین را ورز دهم...! نمیخواهم زیاد وارد جزئیات شوم اما دختر نباید شکم داشته باشد...باسنش هم باید تراشیده و مناسب باشد...باور کنید باسن خیلی مهم است...اصلا نمیتوانم فرم باسنی را که شبیه گلابیست تحمل کنم...یک تست وجود دارد که عیار باسنتان دستتان بیاید...برهنه شوید و پشت به آینه بایستید و یک آینه هم دستتان بگیرید و تنظیم کنید جوری که باک تان کاملا در دیدرستان باشد...بدنتان را کاملا شل کنید...حالا با کف دست راست یک ضربه محکم به باسنتان بزنید...اگر تلاطمی که ایجاد شد در کسری از ثانیه از بین رفت شما یک باسن سفت و مردانه دارید...این خوب نیست...! اگر تکانهای باسنتان بین یک تا دو ثانیه طول کشید باسن شما نرمال است...اما اگر این تلاطم به بیشتر از 3 ثانیه کشید یعنی شما به شدت نیاز به کلاسهای ایروبیک دارید...این تست را خودم شخصا بر روی تعدادی از دوست هایم که رابطه شان با من صمیمانه تر بود انجام داده ام و جواب گرفته ام...!باور کنید مو لای درزش نمی رود...!
...یک زمانی چشمها برایم خیلی مهم بود...هیچوقت هم نتوانستم توضیح بدهم که چه نوع چشمهایی را دوست دارم...حتما همه تان بریتنی اسپیرز را در کلیپهای اولش دیده اید...آن چشمها را دوست دارم...پنه لوپه کروز هم چشمهایش بد نیست...البته الان فکر میکنم هرچشمی که بیش از حد ریز و یا بی روح نباشد کار من را راه می اندازد...طبیعیست که دختر رویاهای من خوشگل است...متاسفانه دخترهای خوشگل معمولا مغزشان کار نمیکند...! به هر حال اگر یک روز مجبور باشم بین خوشگلی و خوش فکری یکی را انتخاب کنم احتمالا دومی را انتخاب خواهم کرد...یک دختر خوشگل بالاخره یک روز زیبایی اش رو به افول می رود و یا تکراری می شود...اما یک دختر خوش فکر همیشه تر و تازه است!
اوه...اصلا حوصله دخترهایی که بیست و چهار - پنج را رد کرده اند و هنوز دختر باقی مانده اند را ندارم...باور کنید اگر بخواهم ازدواج کنم و شب اول عروسی بفهمم طرف باکره است آبرو ریزی میکنم...بالاخره دختری که مخ ملاجش ایرادی نداشته باشد که اینهمه سال خودش را آکبند نگه نمیدارد...!دخترهای خجالتی را هم اگر زیاد از حد خودشان را لوس کنند طلاق میدهم...!در مرام ما چراغ رو خاموش کن و بریم زیر لحاف و حوله رو از لای در بده و چشماتو ببند و این حرفا رو چی...؟ نداریم...!
ولی از شوخی گذشته دختر ایده آل من باید لااقل 250 جلد کتاب غیر درسی خوانده باشد...باید باهوش باشد...خلاق باشد...مهمتر از همه باید بتواند با طنز ارتباط برقرار کند...از آدمهای یبس که از هیچ چیزی نمیخندند خوشم نمی آید...من دو چهره کاملا متضاد دارم که شاید از لا به لای نوشته هایم هم متوجه شده باشید...در زندگی شخصی ام ترجیح میدهم شراگیم بذله گو و شوخ و شنگ باشم...تلخی هایم را می گذارم برای لحظات تنهایی ام...
دختر ایده آل من باید در یکی از رشته های هنر سر آمد دیگران باشد...بهترین حالتش این است که نویسنده و یا کارگردان باشد...بازیگر و یا عکاس هم عالیست...از این شبنم طلوعی خیلی خوشم می آید...خیلیها هستند در بین همین وبلاگها که شخصیتهایشان را دوست دارم...شخصیتهای مستقل، هدفمند و قوی...دوست دارم هرکدام راه خودمان را برویم...ایده آل ترین ازدواج برای من ازدواجی ست که کمترین اثر از سنتهای ایرانی در آن باشد...خانواده طرف برایم خیلی مهم است...اصلا همه مزه ازدواج در این است که با یک خانواده روشنفکر آشنا بشوی...
امممم...دیگر چه چیزی مانده؟...میدانید... من اینگونه تخیلات را خیلی دوست دارم...در ذهنم آنقدر از جور کردن خوشبختی برای خودم لذت میبرم که گاهی وقتها خودم خنده ام می گیرد...مثلا یک زمانی قلم و کاغذ دستم میگیرم و با خودم حساب میکنم که اگر مثلا یک میلیارد تومان پول داشتم چه می کردم...بعد شروع می کنم به حساب و کتاب که مثلا ششصد میلیون یک خانه دوبلکس در ولنجک با سونا و استخر و سالن بدنسازی و جکوزی و... و فلان میلیون یک ماشین مدل فلان و فلان قدر اثاث خونه و بعد ریز به ریز اثاثیه ای رو که در حد و اندازه ی خونه ی ششصد میلیونیم باشه مینویسم که مثلا مبل چرم ایتالیایی فلان قدر و تلویزیون پلاسمای سونی فلانقدر و ....
میدانم...همه ی این تخیلات با واقعیت فرسنگها فاصله دارد و آخرش هم نصیب من از زندگی یک خانه ی اجاره ای زهوار در رفته ته خانی آباد میشه با یه پیکان جوانان مدل 57 و یه زن گرد و قلمبه ی هیچی نفهم و غر غرو که اهل همه چیز هست الا سکس با شوهرش! :(
پ.ن: راستش اول اومدم فقط یک توضیحی بدم در مورد غیبت صغرایی که در این چهار روز خواهم داشت تا دوستان و دشمنان نگران نشن و واقعا نمیدونم چرا صحبت به اینجا کشید...بازم تاکید میکنم...تا دوشنبه غروب سراغی از شراگیم نگیرین...شراگیم مرد!
پ.ن: البته این غیبت صغرا شامل تلفن و قرار و آفلاین و ایمیل و جواب دادن به کامنتهاست...شاید از زور بیکاری در این چهار روز هر روز اینجا رو به روز کنم...!
توسط در February 15, 2007 11:32 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (82)