شراگیم
« دختر رویاهای من...! | صفحه اصلی | شکست طرح اعتکاف...! »
شهر بی عاطفه

از سمت ساری که وارد شهر نکا شوی کمی که داخل شهر بروی دست چپ خیابان درازی وجود دارد که به محله ی نارنج باغ معروف است...در نگاه اول نارنج باغ محله ایست مثل تمام محله های دیگر...کسبه در دکانهایشان به کسب و کار مشغولند و در کوچه پس کوچه هایش بچه ها سرگرم بازی هستند و جلوی مغازه های نانوایی زن و مرد برای گرفتن نان در صف ایستاده اند...همه چیز به طرز رقت انگیز و چندش آوری عادیست...اولین مغازه ی خلوتی را که میبینم داخل می شوم...یک ساندویچی ست و فقط شاگرد مغازه که جوانی بیست ساله به نظر می رسد مشغول نظافت است...خسته نباشیدی می گویم و می پرسم محله نارنج باغ همینجاست؟با سر تائید میکند...می پرسم حدود دو سال پیش ظاهرا دختری را اینجا اعدام کردند، خبر داری؟ با تعجب نگاهم میکند...دستانش را می شوید و نزدیکتر می آید...می گوید بله...عاطفه سهاله...خانه اش صد متر پایین تر بود...همه می شناختندش...دختر چتی بود...چجور بگویم...شیرین عقل بود...همان بهتر که مرد و راحت شد...کارهایی می کرد که هیچ دختری نمی کرد...پرسیدم مثلا چه کار می کرد؟ جواب داد مثلا اگر کسی را در خیابان می دید که به نحوی می شناختش می رفت و با دست محکم به پشتش میزد و بلند بلند حال و احوال می کرد...یا در خیابان جلوی همه ی مردم راه می رفت و بستنی اش را لیس می زد...(ظاهرا در بعضی شهرستانها بستنی خوردن دختر در خیابان عجیب و یا نشانه ی جلفی ست!)... گفتم همین؟ به خاطر همین می گویی که همان بهتر که مرد و راحت شد...؟! می گوید نه...وضعش هم خراب بود...اینجا همه می دانستند...باورت نمی شود که پای چند تا از معتمدین همین محل را هم به کثافتکاریهای خود کشانده بود...موقع اعدامش اینجا بودم...بلند بلند زیارت عاشورا میخواند و از مردم طلب بخشش می کرد...حتی به اون حاج آقایی که طناب دار را دور گردنش انداخت گفت اگر من را اعدام نکنی قول می دهم دیگر دور این کارها نگردم...مردم یک عده دلشان سوخته بود و یک عده ی دیگر هم می گفتند توبه ی گرگ مرگ است...!گفتم چند سالش بود؟ گفت بچه سال بود...البته هیکلش کمی درشت بود ولی با این حال فکر نکنم 18 سال هم داشت...
کمی پایین تر در خانه شان را پیدا میکنم...پرس و جو که میکنم می گویند خیلی وقت است از اینجا رفته اند و در حال حاضر فقط چند تا کرد اینجا زندگی میکنند که آنها هم اطلاعی از چیزی ندارند...هیچکس نمیداند که پدر و برادر و عمه ی عاطفه کجاست...
چند متر پایین تر پیرمردی را جلوی مغازه اش سوال پیچ میکنم...وقتی میفهمد به دنبال ردی از عاطفه آمده ام نطقش باز می شود...می گوید با پدر عاطفه زمانی همکار بوده است...گفت هر دو روی چرخ دستی میوه میفروخته اند و بارها به خانه ی عاطفه رفت و آمد داشته است...می پرسم چطور دختری بود؟ می گوید فقط مخ و ملاجش ایراد داشت...می گویم ظاهرا جرمش فساد اخلاقی بوده است...با بغض و نفرت می گوید چه فسادی؟ او که بچه بود و اصلا عقل درست و حسابی هم نداشت...پدرش را باید اعدام می کردند...پدرش آدم لاابالی و مزخرفی بود...از همان کودکی پای این دختر را به خانه ی این و آن باز کرد...خود من بارها به خانه شان رفته بودم...دخترک همینطور دراز به دراز با یک تا پیرهن و شلوار جین تنگ که همه جایش هم معلوم بود گوشه ی خانه افتاده بود و حتی به خود زحمت نمیداد کمی خود را جمع و جور کند...پدرش بی غیرت بود...حقش بود او را اعدام می کردند...می پرسم موقع اعدام عاطفه آنجا بودی...؟جوابش منفیست اما می گوید که زنش آنجا بوده است و از پشت پستوی مغازه زنش را صدا میکند...دلم میخواست تمام جزئیات را بدانم...از زنش پرسیدم عاطفه موقع اعدام ترسیده بود؟ گفت که نه...گفت اصلا انگار نمیدانست میخواهند اعدامش کنند...گفتم پس اینکه می گویند زیارت عاشورا میخواند و از مردم حلالیت میخواست چه؟ گفت نمیگویم که نمیدانست...اما به هر حال کسی که میداند تا چند لحظه ی دیگر میمیرد باید کمی رنگ پریده و ترسیده باشد یا لااقل زبانش بند بیاید...ولی او انگار نه انگار...حرف خودش را می زد...با همان خل بازیهایی که خاص خودش بود...حتی دم آخر گفت که یادتان باشد یک آب هم به من ندادید که بخورم...حیوانات را هم که میخواهند بکشند لااقل یک آبی بهشان می دهند...! دستانش را از پشت با دستبند بستند و چشم بندی هم روی چشمهایش گذاشتند...از مردم حلالیت میخواست و قرآن میخواند...احتمالا توی زندان یادش داده بودند...قاضی پرونده (حاج آقا رضایی) خودش طناب را چند دور دور گردنش پیچید و بعد بالا کشیدندش...عمه اش تنها کسی بود که شیون و زاری می کرد و آخر هم از حال رفت...باقی مردم هم یک عده با شنیدن حرفهای عاطفه دلشان سوخته بود...یک عده هم موافق اعدام او بودند...
از حاج آقا رضایی (قاضی پرونده) پرسیدم که الان کجاست و چه میکند...ظاهرا پیرمرد خوب میشناختش و دل پری هم از دستش داشت...گفت منتقل شده است...البته نمیدانیم به کجا...عده ای هم می گویند تصادف کرده و قطع نخاع شده است...می گویند برای گرفتن حکم اعدام این دختر خودش 8 روز به تهران آمده بود و دنبال پرونده دویده بود تا توانسته بود حکم اعدام را تائید کند...ظاهرا عاطفه در دادگاه مسخره اش کرده بود و دستش انداخته بود و خلاصه طبق معمول خل بازی در آورده بود...می گویند راست یا دروغ اسم کله گنده های نکا را برده بود که با او خوابیده بودند که مثلا حاج آقا فلانی و حاج آقا فلانی هم ترتیب مرا داده اند...و گفته بود خود تو هم اگر من همین الان لخت شوم می آیی و ترتیبم را می دهی...ظاهرا کل کل کردن های عاطفه توی دادگاه باعث شده بود که قاضی سر لج بیفتد و قسم بخورد که طناب دار را خودش دور گردن او می اندازد...که انداخت...!
در مورد محل دفن عاطفه می پرسم و اینکه چطور میتوانم یکی از بستگانش را پیدا کنم که پاسخشان کمک چندانی به من نمیکند...
از این دو خداحافظی میکنم و به سمت محلی می روم که مراسم اعدام آنجا اجرا شده بود...دلم میخواست ریز ترین جزئیات را هم در ذهنم ثبت کنم...محل اعدام یک بلوار خلوت بود که با خیابان اصلی تقریبا دویست متری فاصله داشت...در دو طرف بلوار خانه های مسکونی و تک و توکی مغازه وجود داشت...خانه هایی با درها و پنجره هایی چفت شده که آن روز صبح احتمالا همه پنجره هایشان باز بوده و جلوی هر پنجره چند نفری برای تماشای مراسم اعدام جا روزرو کرده بودند...روز اعدام ظاهرا جمعیت زیادی در این بلوار خلوت جمع شده بودند چون از چند روز قبل از طریق برگه هایی که پخش شده بود و هیچکس نمیدانست کار کیست خیلی از مردم از محل و ساعت اعدام مطلع شده بودند...
داخل یکی از مغازه های تقریبا مشرف به محل اعدام می شوم...صاحب مغازه مردی حدودا 50 ساله است که ته ریشی هم دارد و به نظر حزب اللهی می رسد...اما چاره ای نیست...شاید بتواند جزئیات بیشتری را از مراسم اعدام برایم بگوید...وقتی سوالم را می پرسم اولین سوالش این است که از کجا امده ام و برای چه میخواهم این چیزها را بدانم...می گویم دارم داستانی مینویسم که حول و حوش زندگی عاطفه دور می زند و میخواهم اطلاعاتم را تکمیل کنم...با خنده می گوید خودت می گویی داستان...داستان چه ربطی به واقعیت دارد...؟خودت یک چیزی سر هم کن و بنویس...و بعد با کنایه می گوید هیچ آدم عاقلی باور نمیکند که تو اینهمه راه برای یک موضوع بی اهمیت به اینجا آمده باشی...می گویم بی اهمیت؟ اعدام یک دختر 16 ساله بی اهمیت است؟ می گوید اولا که دختر 16 ساله نبود و یک زن هرزه بود...همه ی اهل محل از دستش به ستوه آمده بودند...جوانهای این محل را همه را به فساد کشیده بود و در حالی که صدایش را پایین می آورد که انگار دارد مطلب مهم و در عین حال شرم آوری را برای من بازگو میکند می گوید ...و در ثانی...ظاهرا ایدز هم داشته است!
حالم دارد به هم میخورد و بدون هیچ حرف اضافه ای تشکر میکنم و میخواهم از مغازه اش بیایم بیرون که میبینم موبایلش را در می آورد و دوربینش را سمت من می گیرد و با خنده می گوید قبل از رفتن بگذار یک عکس از چهره ات بگیرم...دیگر بر نمی گردم و با عجله از مغازه اش خارج می شوم...میشنوم که لحنش عوض می شود و با تهدید می گوید بهت می گم وای سا...من نظامی ام!
در حال رفتن بلند بلند می گویم هر کاری دلت میخواهد بکن و همه اش خدا خدا میکنم که دنبالم نیاید...بلوار خلوت است و حدس میزنم اگر دنبالم نیامده حتما رفته که از داخل مغازه زنگ بزند به جایی که بیایند و من را ببرند...غرورم اجازه نمیدهد که بدوم...با همان قدمهای تند دور می شوم و به محض رسیدن به خیابان اصلی ماشین دربستی می گیرم و از این شهر بی عاطفه دور می شوم...!

پ.ن: فکر و غصه ی عاطفه سهاله دختر 16 ساله ی خل وضعی که در سحرگاه 25 مرداد 1383 در محله ی باغ نارنج نکا به جرم فحشا اعدام شد دو سال است که مثل خوره به جانم افتاده است و مثل یک سرطان بدخیم دائم رشد می کند و بزرگ می شود...نه با شعر و نه با نوشتن و نه با گفتن از مرگ او نتوانستم این درد را تسکین دهم...این که چرا عاطفه و چرا هزاران نفر دیگری که گناهکار یا بی گناه قربانی قصاوت و بیرحمی جامعه شان شده اند نه را نمیدانم...من با این دختر احساس برادری دارم...دلم میخواست مزارش را پیدا می کردم و هر هفته یا هر ماه به او سری میزدم و با گلاب سنگ قبرش را که تنها و متروک افتاده است میشستم و شاخه گلی برایش می گذاشتم و آنوقت امیدوار می نشستم کنار قبرش...امیدوار به اینکه عاطفه با تمام خل بازیهایش الان یکجایی آن بالا ها تک و تنها نشسته است و من را می بیند و خوشحال است که حالا دوستی دارد که او را برای جسمش نمیخواهد...جسمی که لابد تا الان کاملا متلاشی شده است... و آنوقت دلش میخواهد بیاید پایین و با دست محکم بکوبد به پشتم که بیخیال پسر...گریه نکن...! هرچه بود دنیای بدی بود که گذشت...از آن دنیا دلم فقط برای یک چیزش تنگ شده...آن هم بستنی های خوشمزه اش است...اگر میتوانی جای این گلهای بی خاصیت برایم بستنی بیار...!

یک توضیح: در مدت سه ساعتی که در شهر نکا بودم با هشت نفر صحبت کردم که فقط چکیده ای از گفتگویم با چهار نفر را اینجا آورده ام...مطلب خاصی در حرفهای آن سه نفر دیگر نبود جز اینکه تقریبا هر سه اعتقاد داشتند که اعدام عاطفه به نحوی یا به نفع خودش بود!! و یا حقش بود...قصدم این بود که شب بمانم و صبح به پرس و جو ادامه دهم تا شاید نشانی از پدر، عمه و یا برادر عاطفه پیدا کنم و یا لااقل محل دفنش را...اما به خاطر اتفاقی که افتاد مجبور شدم شهر را ترک کنم...بعید میدانم این دختر من را دوباره به این شهر نکشاند!

توسط در February 16, 2007 3:05 AM |
نظرات
مهد ی   ( web | email )

از این سایت خیلی خوشم اومد. بعدها حتما بیشتر این سایت را مطالعه می کنم.


October 12, 2007 1:30 PM
ناشناس   ( web | email )

واقعا دلم برای عاطفه سوخت . فقط از خدا میخوام بلاییی رو که سر شیطان میاره از اوون بدترشو سر این قاضی اجنبی بیاره!


August 17, 2007 4:58 AM
نیلا   ( web | email )

و این منم
زنی تنها
در ابتدای درک هستی آلوده زمین

عاطفه نازنین
بی گمان مرگ تو ابتدای زندگیست.........
روحت شاد باد


May 2, 2007 2:11 PM
هومن   ( web | email )

من امروز فیلم مستند BBC در مورد اعدام این دختر بی گناه رو دیدم آیا واقعا او گناهکار بود؟ یا شرایط زندگی و آدمای دوروبرش باعث شدند که این اتفاق براش بیفته؟؟ کدوم یکی از ما می تونه ادعا کنه که اگر تو شرایظ اون دختر قرار بگیره وضعش از اون دختر بدتر نمی شه؟؟ اعدام ... آخه با چه مجوزی؟ کجای دنیا آدمی رو بخاطر SEX اعدام می کنند ؟؟ آیا واقعا دین اسلام گفته که هر کسی سکس کرد باید اعدام بشه؟؟؟ اگر واقعا اینطور باشه این دین و اون پیامبرشو باید لعنت کرد

خدایا خدایا خدایا


April 24, 2007 7:31 PM
EmadPIccolo   ( web | email )

salam.fek nakonam shenakhte bashi emrooz2shanbast oomadi cne ma too rasht oomadam be adresi ke dade boodi .avalesh fek mikardam mese bishtare bachehaye tehrooni bishtar ahle harf bashi va webloget mese hameye weblogae dige..:-"vali toosh raftam didam na mese inke harfi vase goftan dari khoshhal misham bazam bebimaet .dasshooi ro ham sefaresh midam doros konan;)) be refighetam slaam beresoon khosh bashi bye
-----------------------------
آقا دمت گرم...مرسی از لطفت...فکر نمیکردم بیای و بخونی...خوشحالم کردی


March 26, 2007 4:32 PM
sanaz   ( web | email )

دوست عزيز
من امروز اتفاقي مطلبتون رو خوندم در مورد عاطفه مي خواستم بپرسم شما از ديانت بهائي چيزي مي دوميد البته نه اين مطالبي كه متعصبين و دشمنان اين ديانت مي گويند، واقعيت را به نظر من اگر با اين ديانت آشنا شويد ديدگاه جديد و جالبي از زندگي پيدا ميكنيد.


March 5, 2007 8:29 PM
sanaz   ( web | email )

دوست عزيز
من امروز اتفاقي مطلبتون رو خوندم در مورد عاطفه مي خواستم بپرسم شما از ديانت بهائي چيزي مي دوميد البته نه اين مطالبي كه متعصبين و دشمنان اين ديانت مي گويند، واقعيت را به نظر من اگر با اين ديانت آشنا شويد ديدگاه جديد و جالبي از زندگي پيدا ميكنيد.


March 5, 2007 8:29 PM
آریا   ( web | email )

شراگیم عزیزم
به خاطر احساس قشنگت بهت تبریک میگم.عاطفه قربانی عقده های یک قاضی از خدا بخبره که مطمئنا در جایی دیگه و برای یک عاطفه دیگه بازهم تکرار میشه.... هرچی میکشیم از ماست که بر ماست .
شراگیم جان در تهیه مطالب میتونم باهات همکاری کنم خواستی منو ایمیل کن. موفق باشی


March 4, 2007 11:51 AM
yeki   ( web | email )

dar yek kalam , agha damet garm , omidvaram rozi biyad ke in mardom nadan befahmand ke islam bad bakhteshon kardeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee


February 14, 2007 1:33 AM
پرستو   ( web | email )

سلام
من دیروز فیلم مستندی که در مورد عاطفه ساخته بودن را دیدم. خیلی وحشتناک بود. فکر اینکه تو این مملکت دارم زندگی می کنم دیوونه ام کرده. ولی واقعا نمیدونم چه کاری ازم بر می آد؟
یه چیزی هم رو دلم مونده که می خوام به آقا روزبه که در این مورد نظر دادن بگم:
اگه آروم شدن پیش مهربون ترین مهربونها خیلی خوبه، خداکنه زودت نصیبت بشه. این حرفها فقط برای گول زدنه و از سر باز کردن.


January 17, 2007 4:37 PM
پرستو   ( web | email )

سلام
من دیروز فیلم مستندی که در مورد عاطفه ساخته بودن را دیدم. خیلی وحشتناک بود. فکر اینکه تو این مملکت دارم زندگی می کنم دیوونه ام کرده. ولی واقعا نمیدونم چه کاری ازم بر می آد؟
یه چیزی هم رو دلم مونده که می خوام به آقا روزبه که در این مورد نظر دادن بگم:
اگه آروم شدن پیش مهربون ترین مهربونها خیلی خوبه، خداکنه زودت نصیبت بشه. این حرفها فقط برای گول زدنه و از سر باز کردن.


January 17, 2007 4:36 PM
koofeeeannan   ( web | email )

yeki peyda nasho bege akhe taraf harze va harjaee boode .alakai adaye adamaye ensan doosto dar nayarin


January 10, 2007 4:28 AM
پیام ابتکار   ( web | email )

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست....
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست...
نمیدونم چی بگم.
ولی
ولی همین قدر بگم که کاش تو یه دنیای دیگه.شهر دیگه.زیر یه آسمون دیگه عاطفه رو میدیدم..
میدیدم و بهش میگفتم...
می گفتم که چقدر انسانیت این دنیا شکست خورده و اون قربونی این شکست شده...


December 18, 2006 7:56 PM
پرهام   ( web | email )

چی بگم!؟
مثلا با این کار(اعدام) چی نصیبشون شد؟


December 18, 2006 6:30 AM
مهسا   ( web | email )

man hamoon moghe in khabare talkh ro dar sayte zanan khonde boodam kheyli delam gereft .... didi ghazihaye ma che rahat baraye khodeshoon miboran o midozan o hokme edam sader mikonand vali khodaiish in yeki haj agha rezaiii ghaziye parvande ye oghdeiiiye be tamame maaana bod.


December 14, 2006 3:57 PM
ناشناس   ( web | email )

انسان حقیقی کسی است که حروف نباشدقلم باشدنیزه وشمشیر باشد نه سپاه امام رضا بی جهت مظلوم نماند بخداقسم امام زمان باهات توحقیقت را نوشتی نه واقعیت چون همیشه قضاوت اخر با خداست امام رضاتوکه بهتر میدونی من چی میگم توکه بهتر میخونیدلم درفش سیاه قشنگ..


December 14, 2006 6:07 AM
پیدرا   ( web | email )

لطفا به این سایت وقیحانه توجه کنید:
http://www.mazandnume.com/?PNID=V1018


December 13, 2006 11:28 AM
ناشناس   ( web | email )

لطفا به این سایت وقیحانه توجه کنید:
http://www.mazandnume.com/?PNID=V1018


December 13, 2006 11:27 AM
پیدرا   ( web | email )

من چند وقته پيش از يکی از سا يت های خبری اين جريا نو خوندم . بعد از هر کی پرسو جو کردم گفتن اين امکان نداره مگه مملکت بی صاحابه . چند روزه پيش از يکی از شبکه های ماهواره يه فيلم مستند راجع به زندگی عاطفه پخش شد از زندگيش و جريا ن اعدا مش . انقدر حالم بد شد که حد نداره . فکره اينکه من تو ساری باشم و بيخه گوشم همچين اتفاقی افتاده باشه ومن نفهميده باشم داشت منو ديوونه ميکرد . از اون لحظه حتی يه ثانيه هم نتونستم بهش فکر نکنم . تصميم گرفتم هر طور شده يه کاری بکنم امّا چه کاری ؟ من تنها چه کاری از دستم برمياد؟ گشتم تو سايتا شايد چيزی پيدا کنم کسيو پيدا کنم که در جريانه قضيه باشه . چن تايی پيدا کردم اما همش فيلتر بود. ولی وبلاگه شما رو ديدم و نوشته شما رو که همه احساسه منو بيان ميکرد رو خوندم. حالا ميخوام ازتون بپرسم بايد همينطور ساکت موند و دست روی دست گزاشت تا نوبته يکی ديگه بشه؟ پس وجدانمونو چی کار کنيم؟خواهش ميکنم يکی جوابه منو بده.


December 13, 2006 11:22 AM
پیدرا   ( web | email )

تا کی باید بشینیم و این وضع رو تحمل کنیم؟


December 12, 2006 2:18 PM
مهدا   ( web | email )

سلام- چند وقت پیش از یکی از سایتهای خبری از جریان عاطفه مطلع شدم بعد هم از هر کسی پرسیدم گفتن مگه مملکت بی صاحبه؟ امکان نداره. ولی دیروز از یکی از شبکه های ماهواره یک فیلم مستند راجع به زندگی و اعدام عاطفه پخش کرد که شرح کامل ماوقع رو شامل میشد. و تا عمق وجودم رو سوزوند دیدن اون صحنه ها و از اون لحظه تا حالا نتونستم از فکرش بیرون بیام .
چطور ممکنه من تو ساری باشم بیخ گوشم همچین اتفاقی بیافته و من نفهمم؟ بعد گشتم ببینم تو هیچ سایتی راجع بهش چیزی پیدا می کنم؟ اغلب سایتهایی که پیدا کردم فیلتر داشتن ولی وبلاگ شما رو پیدا کردم و مطلبتون دقیقا همون احساس قلبی من بود. من احساس عذاب وجدان می کنم از این بی خبری . بیخبری که ادامه داره .حس می کنم باید کاری بکنم . کسی نیست که بخواد اقدامی بکنه ؟
یکی بگه تا کی باید این وضع ادامه داشته باشه.


December 12, 2006 2:10 PM
دلارام   ( web | email )

سر تا پای دلم تاول زد ..
بس که سوخت ...


December 11, 2006 6:51 PM
نرگس   ( web | email )

عالی بود...تحریک شدم قضیه رو به طور جدی پیگیری کنم...
تصور اینکه دخترک در لحظات پیش از اعدام چه احساسی داشته وحشتناکه!


December 11, 2006 1:36 AM
روزبه   ( web | email )

برادر جان،

قرآن هایی که بر سر نیزه هاسینه هاشان شکافته شد نیز بر مرثیه ای به همین مضمون می گریستند.
حقیقت فرن هاست که در دستان آلوده تعصب دست و پا می زند. اما اندوهگین نباش برادر که عاطفه و عاطفه های دیگر در آغوش آن مهربان ترین مهربانان عاقبت آرامش خود را باز می یابند.
عشفت ستودنی است.


December 10, 2006 12:13 PM
جوانان اصلاح طلب ناراضی   ( web | email )

از اصلاح طلبان واقعی حمایت کنید نه دوغین!


December 10, 2006 4:06 AM
هادی نعمتی   ( web | email )

سلام
من این موضوع را تا حالا نشنیده بودم و نمی دونم تا چد حد مستند و درست هست.
در هر حال خبری بسیاری دلخراش و ناراحت کننده است.
باید بپذیریم که با فرهنگی خاص و کمی عجیب و غریب مواجه هستیم.
موفق باشید


December 10, 2006 12:29 AM
moniro   ( web | email )

شراگيم لطفا به خانه ما زنگ بزن


December 9, 2006 11:01 PM
سنجاب   ( web | email )

خيلی وقت بود سری به شراگيم نزده بودم

..

نشست ام و همه جا مانده هایم را خواندم
تکلیف اول عاطفه بود که سخت به فکرم فرو برد... و تا آخر راننده تاکسی و خاله...

نمی تونم بگم تا مدتی به عاطفه فکر می کنم چون همیشه از این بیداد ها عصبانی باشم یا نباشم غیظم را فرو می دهم... مردم ماهمین اند... نمی شود دیگر خواست


December 9, 2006 9:36 PM
roshanak   ( web | email )

سلام.منم متاسفم .حتی اگه دختر هرزه ای بوده باشه که جرمش اعدام نبوده؟ اگه اينطور باشه اينهمه دختر ... توی تهران رو بايد اعدام کنن؟ عاطفه قربانی خودخواهی و ... اوم قاضی شده.که مطمئنن بد جوری اون مرد جواب اين بی عدالتی رو بايد پس بده. عاطفه معلوم بوده که به خدا اعتقاد داشته پس برای همين باکش نبوده .روحش شاد. اون مرد با بی عدالتی که در حقش روا داشت تمام گناهان اون دختر رو پاک کرده بنظرم


December 9, 2006 6:14 PM
سبا   ( web | email )

سلام ..امروز وبلاگت روديدم ...مطالبت رو خوندم ....البته همشو نه اما اونايی که عنوانشون جالب بود به نظرم ...مثل غيرت...معرفی...وچند تای ديگه ..خيلی جالب مينويسی....موفق باشی
بای بای


December 9, 2006 11:44 AM
بی نام و نشون   ( web | email )

تنها چیزی که می تونم بگم:
...............................

ـ چقدر جالبه که خواب هات ،
اينطور دقيق به يادت ميمونه.
:)


December 8, 2006 10:05 PM
لیلا   ( web | email )

شراگیم ممنون از اینکه لینک خانم امینی رو گذاشتی . از ان نازنین هایی ست که واسه پیگیری این قضایا از دل و جون مایه میذاره یکی از روزنامه نگارهای حرفه ای و عاشق .


December 8, 2006 7:44 PM
reza bahador   ( web | email )

بعید نیست

شاید من هم به راز عجیب دوستت دارم پی ببرم

به سادگی این کلمات خوش باور

من از هزار راه نرفته به این جا رسیده ام

از عبور غربت واژه ها تا شکفتن در باد

من پچ پچ کلمات را با بند خواب گره زده ام

از کلمات هرزه ی بیشماری گذشته ام

از ازدحام واژگان روسپی تا نشستن در آینه

من راز علاقه و نفرت این واژگان بی چشم و رو هستم

آشنای همین حکایت دیروز و فردای شما

من آمده ام با شما در هر کجای این جهان خوش باشم

حالا کم کم دارم راز این کلمات صمیمی را می فهمم

هی... لولی بربط زن

تو مست تری یا من؟


December 8, 2006 7:02 PM
( - -)   ( web | email )

من یه ارتباطی با این آقای (- -) با یه نفری پیدا کردم هرکی پول بیشتری بده له اون میگم که کیه ؟


December 8, 2006 5:59 PM
ناشناس   ( web | email )

نمرديم و معنی انسان و انسانيت رو هم فهميديم...اين کامنت شماره 66 از مصاديق بارز ارتباط گوز و شقيقه است...!


December 8, 2006 4:46 PM
mohamad   ( web | email )

سلام
سلام به آنانکه انسانندو انسانیت را میشناسند
شما اینهمه برای فاحشه ای رجز میخوانید که دیوانه یا عاقل به راه تباهی قدم گذاشته بود و از فرزندان این خاک وبوم که آگاهانه در مقابل تجاوز دشمن ایستادگی کردندو از خود خانواده هایی بسیار ضعیفتر از آنچه شما در مورد وی ساخته و پرداختیه اید بجا گذاشته و حتی با وجود نداری از دریافت کمک های تحقیر آمیز بنیاد های به مثابه شما دوری جسته اند
الحق که در قاموس شما معنی انسانیت چیزی جز توهم نیست
اگر تجاوز و خودفروشی و سختی و تنگی ابزار کردار و گوش شیطانی شما میباشد بدانید که بهشت را به بها میدهند نه به بهانه
وسلام علی من اتبع الهدی


December 8, 2006 2:27 PM
قصه   ( web | email )

شراگیم عزیز. به خاطر این همه مهر و عاطفه و حس انسانی ی عمیق و بی تفاوت ننشستنی که در تو هست تحسینت می کنم و خوشحالم که باهات اشنا شدم.


December 8, 2006 2:18 PM
همين حالا   ( web | email )

ياد اون روزهاي وحشتناك افتادم كه بغض داشت خفه ام مي كرد و هيچ از دستمون برنيم آمد بريا عاطفه اي كه ديگر نبود. چه خوب كه يادمون اوردي شراگيم


December 8, 2006 1:35 PM
*   ( web | email )

نکن.
خودتو بی جهت نابود می کنی.
نکا چه کار داشتی رفتی


December 8, 2006 1:04 PM
بچه درويش   ( web | email )

خيلي بد قلقم ... ولي كاش مي دونستي كه گريه كردم....


December 8, 2006 11:35 AM
پدر(نم نم)   ( web | email )

جای تاسف...


December 8, 2006 11:15 AM
من   ( web | email )

خوندن اين مطلب وقتی برام جالبتر شد که شنيدم رئيس جمهور محبوب ! هم چند روز پیش به نکا رفته و از شهيد محمود احمدی نژاد تجليل کرده. http://www.aftabnews.ir/vdciwvat1ua5w.html
آره. بهتره ديگه کم کم بفهميم که کجا داريم زندگی می کنيم.
راستی این لینک رو هم ببین. سوای مزخرفاتی که نوشته عکس جالبی داره.

http://www.baztab.com/news/54826.php
ديگه اينکه برات آرزوی موفقيت می کنم.


December 8, 2006 11:06 AM
سلمان زند   ( web | email )

....نه نميشه واسه همش يه نظر دادپس در کل لذت بردم!
و يک نکته در مورد پست دن فرناندو...استدلالتون در مورد توجيه بازيهای کامپيوتری!..بگيم از فردا هم همو سکسوالها به فوکو استناد کنن!
از خانم امينی تشکر کن که يه خواننده جديد واسه وبلاگتون فرستاد!
باز هم ميام شاد باشی!


December 7, 2006 9:01 PM
بی نام و نشون   ( web | email )

دلم هوای مرگ کرده است...
مردن و دوباره زنده شدن،
از نو شروع شدن...


December 7, 2006 8:20 PM
دلقک   ( web | email )

يهوه ای خدای ابراهيم .
مرا به عصای رسالت چه نيازی است ؟
که بشريت را
از نيل عشق و عاطفه هرگز يارای گذر نيست
چرا که
برادران معنوی من
هريک
خود فرعونی ديگرند
فرعونی ديگرند...


December 7, 2006 6:59 PM
ایدا   ( web | email )

ببين منم دقيقن چند ماه پيش جنون اين موضوع رو گرفته بودم ديوانه شده بودم يادمه يه فيلمی از اعدامش رو از طريق لينک از وبلاگ خانوم مهستی شاهرخی ديدم اگه سر بزنی به ارشيو مطالبش ژپدا ميکنی چی ميشه گفت غير از تاسف و تاسف!


December 7, 2006 6:10 PM
پگاه   ( web | email )

چی بايد گفت؟ نوشته هات زيبان حتی با مطالبی زشت.موفق باشی. به وبلاگ من هم بيا.


December 7, 2006 6:08 PM
آزاده   ( web | email )

سلام...همين اول بذارين يه اعترافی بکنم.!
من همين امروز ساعت ۲ بعد از ظهر با اینجا آشنا شدم.از طريق معرفی تو وبلاگ امیر! (تلخ مثل عسل ) ولی از ساعت ۲ تاحالا نشستم و دارم مطالبتون رو می خونم..کل آرشيوتون رو هم خوندم!!!تازه به خودم اومدم و يه نگاهی به ساعت انداختم که ديدم واييييييييی!!!! من امشب بايد برم عروسی ولی هنوز مشغول خوندنم!!!!
خيلی از نوشته هاتون جالب و خواندنی بود!! نظرات ارزشمندم راجع به موضوعات مختلف مطرح شده باشه برای بعد!!!!


December 7, 2006 5:18 PM
Irandokht   ( web | email )

agar betoonid "youtube" baz konid, ein yek documentarye kheili ghavee hast dar bare-e Atefeh. Oon hayee ke ein bache ra koshtand bayad heechvaght na faramoosh kard na bakhsheed.

http://www.youtube.com/watch?v=tHqnSe3EqpA


December 7, 2006 5:01 PM
اميد   ( web | email )

سلام -هر آدمي يك بار شانس زندگي داره- ببين چقدر غم انگيزه كه اين تنها فرصت رو از كسي بيهوده بگيرن - اون هم ميدان دار اين انتقام خواهي همان هايي هستند كه خودشون مقصرين اصلي اين ماجرا هستند .آه ..
صحبت از پژمردن يك برگ نيست ...
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست.
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست..
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ..مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است..


December 7, 2006 4:58 PM
علي   ( web | email )

بازم سلام....يه مطلبي رو يادم رفت عنوان كنم : عاطفه با ذهن پاك و ساده اش مرداي ايراني رو خوب شناخته بود و ميدونست اكثرشون چقدر هوسباز و كثيف و شهوتران هستند،به خاطر همين در دادگاه اون حرف رو به قاضي زده.مطمئن هستم در بين اون جماعت وحشي و افسار گسيخته كه اعدام يك دختر بيگناه رو تماشا ميكردند چقدر تعداد اين مردا زياد بوده.....چقدر وحشتناكه ما كه در جامعه اي زندگي ميكنيم كه افراد رو به خاطر رابطه جنسيشون به راحتي اعدام ميكنند.


December 7, 2006 4:38 PM
راحله   ( web | email )

ممنون شراگیم . یادم انداختی در این دنیای بی رخم انسن بودن آسان نیست.


December 7, 2006 4:26 PM
adeleh   ( web | email )

وقتی به ستاره ای دیگر می اندیشم به خود می گویم
هرگز دیر نخواهد بود
کبوتر پرواز خواهد کرد


December 7, 2006 3:48 PM
علي   ( web | email )

به خاطر فكر روشني كه داري بهت تبرك ميگم.موفق باشي و سلامت.


December 7, 2006 3:15 PM
میترا   ( web | email )

فقط اینو می تونم بگم........
ای کاش عاطفه ی زخم خورده ام را توانی بود و ذره ای دل ِ سنگ/که هرچه دار،به دار می آویختم/تا در این شهر بی عاطفه/نگاه عاطفه از سر ِ دار تازیانه ام نمی زد.....


December 7, 2006 2:06 PM
غزال   ( web | email )

تو مملكتي كه اوايل انقلاب قضاتش حكم اعذام فرزندشون رو به خاظر عقايدشون با افتخار اعلام ميكنن اعدام امثال عاظفه خيلي دور از باور نيست


December 7, 2006 1:27 PM
دختر همسايه   ( web | email )

عنوان بسیار به جایی انتخاب کردی .......من فيلم مستندی که يک
خبر نگار خارجی بوسیله مصاحبه با پدر و عمه و همشهريهای عاطفه درست کرده بود ديدم که خيلی به اين چيزهايی که تو نوشتی نزديک بود.....دليل اينکه از مرگ نمی ترسيده اين بود که به دروغ به او گفته بودند که او را درستی اعدام نميکنند ....فقط برای ترس بقيه ميخواهند صحنه سازی کنند ....اين رو عمه عاطفه در فيلم ميگفت....پدرش هم دخترش رو خيلی دوست داشت و نميخواست مانند پدران ديگر دخترش رو زير فشار بذاره و تعصب بی خودی نشون بده....برای همين همه بهش بی غيرت ميگفتند....راستی در فيلم هم نشون داد که يه جوون قبل از دستگیری عاطفه عاشقش میشه و در طول زندانی بودنش هر روز براش یه رز قرمز میاورد و به ملاقاتش میومد..... فکر کنم او هنوز هم سر قبر عاطفه ميره....
از يه جای نوشته ات اما خيلی خوشم اومد ....اونجايی که نوشتی غررورم اجازه نداد بدوم .....باور کن من هم اگه جای تو بودم همين کار رو ميکردم حتی اگه کتک ميخوردم......اما با اين همه مواظب خودت باش


December 7, 2006 12:14 PM
bahar bi narenj   ( web | email )

ميگويند ما در قرن بمباران اطلاعاتی هستيم . بايد اتفاق خيلی مهمی باشی که يک ساعت تيتر يک باشی . بعضی وقتها که آرشيو اخبار را نگاه ميکنم به خودم ميگويم ما در بمباران فاجعه به سر ميبريم . هر روز بدتر از ديروز و خيلی وقت است يادمان رفته ليست اعدامی ها و ... اصلا بيخيال


December 7, 2006 10:16 AM
mahdi   ( web | email )

مدت‌ها بود فراموش كرده بودم قصه‌ي اين دخترك را. نوشته‌ي تو را كه خواندم، از بين كاغذهايم چند صفحه‌اي را كه برايش نوشته‌ بودم بيرون كشيدم. نتوانسته بودم بنويسمش. هميشه فكر مي‌كردم كه به هر حال يك نفر قضيه‌ي اين روسپي كوچك را خواهد نوشت اما نشد. اميدوارم كه تو بتواني. اين‌ها ديني است كه قلم بر عهده‌ي ما گذاشته... خيلي دوست دارم بيش‌تر درباره‌اش بگويم اما سينه‌ام تنگ است. گمانم ديروز بود كه نوشته‌ات را خواندم و دوباره رفتم سراغ قرص‌هايم... بنويس شراگيم. بنويسش


December 7, 2006 5:26 AM
دلقک   ( web | email )

سلام برادر . راجع به عاطفه مطلقا هيچ چيزی نمی تونم بنويسم ....
رفقائی که در پست قبلی این همه از اعدام دفاع می کردند کجان ؟
چرا هيچکدومتون از اعدام اين بيچاره دفاع نمی کنيد ؟
فقط اين بود که نبايد بالای دار می رفت ؟


December 7, 2006 3:10 AM
شب نشینی در جهنم   ( web | email )

ایول ا... به همتت ! ای کاش اون قاضی بی شرف هم یک جو از همت و غیرت تو را داشت تا بجای گرفتن حق زندگی از یک بچه ی بی گناه به راه حلی منطقی برای حل مشکلات عاطفه و امثال عاطفه میپرداخت. روح خواهرمون عاطفه شاد !
_ راستی هنوز ایرانی شما ؟


December 7, 2006 2:50 AM
نازنین مهرا   ( web | email )

سلام
دلم گرفت خیلی گرفت.
کاش من به جای انسان حتی یک مورچه بودم...


December 6, 2006 8:34 PM
سپینود   ( web | email )

چقدر خوب می‌شه اگر بنویسی، داستان بنویسی. دی روز برای من روز بدی بود. حس تو رو من ۳-۴ سال پیش داشتم. حالا دیگه شاید تا خیلی وقت گذرم به اون ساختمونای بلند نیفته. حالا فکر می‌کنم باید نوشت. فقط نوشت. و خوند. از همونا که رو هوا قاپیدی شروع کن(از اون علامتای چشمک)!


December 6, 2006 7:58 PM
مونا   ( web | email )

شراگیم جان. خیلی قشنگ نوشتی و حستو بخوبی منتقل کردی. میدونم تا وقتی که اکثریتی گوسفندوار چشم به دهن این حاج آقاقها دوخته اند و با بی تفاوتی شاهد اعدام بچه هاشون هستن کاری از ÷بش نمیره. من فکر می کنم که همین نوشته ها و تغییری که در افکار ایجاد میشه و بحث های فعال ولو در گروهی محدود می تونه در درازمدت چاره ساز باشه.دیگه اینجا نه فقط چشمها که دلها و فکرهارو باید شست!!!!!


December 6, 2006 7:40 PM
ماهی سیاه کوچولو   ( web | email )

شراگیم نظری که برای سپینود گذاشتی را خواندم . و روده بر شدم از خنده .
می دونی یک طنزی توی قلمت هست که آدم رو از اعماق وجودش به وجد میاره
حالا بذار بهت بگم که خانم روانی پور پشت سرت حرفهای دیگه ای هم میزنه .
مثلا .........
نمی گم که خرج داره
اما همیشه میگه این شراگیم چه قلم فرزی داره خیلی فرز می نویسه


December 6, 2006 7:21 PM
roodabe   ( web | email )

اين ضعيفانند که بی رحمند نرم خوئی را می توان تنها از آنانکه قوی ترند انتظار داشت. لئورستن.
شراگيم جان سلام .
یک بار تو یه جمعی که حضرات دستگاه قضائی حضور داشتند رئس دیوان عالی کشور به صراحت گفت که تو زندانهای ما سنگسار انجام میشه . خیلی با افتخار گفت که شتر سواری دولا دو لا نمیشه . تو اون جمع خبرنگارها هم بودن اما هیچکدوم جرات نکردن حتی یه نیمچه مطلب هم تو این رابطه بنویسن.

ليلا مافی دختر عقب افتاده ای که متهم به زنا با محارمش (برادر هاش ) شده دست کمی از عاطفه نداره.
ليلا هم به مرگ محکومه. جالبه بدونی که برادرهاش چون به این موضوع اعتراف نکردن از زنای با محارم تبرئه شدن اما لیلا چون خودش گفته به مرگ محکومه.
حالم از این سیستم قضائی بهم میخوره.
قلمت خوبه لطفا درباره فاطمه زنی که شوهر صیغه ایش رو به خاطر تجاوز به دخترش کشته یه مطلبکی بنویس.


December 6, 2006 6:43 PM
مريم   ( web | email )

ممنون از نوشته و آن پي نوشت بسيار تاثيرگذار.تجسم كردن صحنه التماس دخترك و خونسردي قاضي هنگام پيچاندن طناب...
خب خدا را شكر كه حالا ديگر آن آقايان به اصطلاح معتمد محل ديگر در دام گناه گرفتار نمي شوند!!


December 6, 2006 6:12 PM
ر.ا   ( web | email )

دغدغه‌هايتان قابل ستايش است و تلاشتان تحسين برانگیز .


December 6, 2006 5:15 PM
شهــــلا   ( web | email )

شری جان تمام ایران
آسیا و اروپا و اصلن تمام
دنیا پر است از این کشته شدگان بی نام و نشون، امیدوارم که نری قبر همه را بیابی تا براشون دعا گو باشی. البته این حس زیبایت قابل تقدیر است ولی
از تو بعید دیدم اینقدر احساساتی برخورد کنی!!!!!
دوست گلم در این دنیای فانی تا بوده این جریانها بوده و هست و خواهد بود.


December 6, 2006 4:51 PM
پاني   ( web | email )

حس نوشته هات رو خيلي دوست دارم. خيلي.
بعد هم شرايگم جان چه انتظاري داري وقتي پدر به راحتي بچه اش را ميکشد و هيچ نمي شود چرا بايد مردم براي بچه ديگري دل بسوزانند. وقتي هم که اعتراض مي کني صاف نگگاهت مي کنند و مي گويند حکم اسلام است ديگر چون و چرا ندارد. ميداني من با اسلام مشکلي ندارم ولي با اين برداشت هاي شخصي....


December 6, 2006 4:51 PM
بابا محمد   ( web | email )

حالا جدی تا نکا رفتی ؟!


December 6, 2006 4:30 PM
قلب خوشبخت   ( web | email )

متنت بسيار تاثير گذار بود. كاملا ملموس و عيني صحنه رو تشريح كردي . چقدر تلخ بود .موفق باشي هم سنگر...


December 6, 2006 4:26 PM
زهرا   ( web | email )

همون اول بایداین قاضی ها رو اعدام کرد هرضه اینا هستن که خودشون رو پیغمبرمیدونن.همشون معتاد و دله وووووو.حالم از این نظام به هم میخوووووووووووووره


December 6, 2006 4:17 PM
موناهیتا   ( web | email )

شراگیم سلام، میدانی وقتی تاریخ فاشیسم را مطالعه میکنی پر است وقایع اینچنینی. درکنار فجایع انسانی که بر یهودیان روا داشته شده، هزاران غیر یهودی که معلول (چه روانی و چه جسمی)، همجنسگرا و دگر اندیش و در یک کلام آنها که از "ما" نبودند کشته شده اند. ولایت فقیه هم به مانند دیگر رژیمهای توتالیتر یک نوع انسان میخواهد: مای مسخ، متحد القول، مطیع، برده و ... . آنها. " ما، ما که متحدیم و اجازه هر کاری را داریم و آنها که از ما نیستند و یا مثل ما فکر نمیکنند. این ما در حقیقت آغاز هر حرکت و جریانی است که به توتالیتاریسم می انجامد.


December 6, 2006 4:11 PM
دخترساروی   ( web | email )

احساساتی شدم.
گريه م گرفت....نميدونم چی بگم؟!


December 6, 2006 3:22 PM
بهاره   ( web | email )

درباره ي بعضي چيزا حرف زدن آب توي هاون كوبيدنه.عاطفه اولين كسي نبود كه قرباني شد آخرين هم نخواهد بود.من هميشه يه سوال دارم.چرا كاري نمي كنيم؟اصلا بايد چيكار كنيم؟مي دونم كه نبايد دست رو دست گذاشت.مي دونم با چيزي كه مخالفي چيزي كه اذيتت مي كنه بايد پاشي باهاش مقابله كني.تاريخ ما اينو نشون داده.چرا حالا ما نمي تونيم؟به قول هيچ كس:من وايسادم چرا نشتي؟تو هم باس پاشي وايسي ببخشيد.
به زودي منم وبلاگ خودم رو خواهم زد.


December 6, 2006 3:17 PM
parnyan kocholo   ( web | email )

سلام شری جون شری راستش من یه جورایی عاطفه رو درک میکنم اخه منم یه خورده 55 میزنم زیادی جفنگم البته سو تفاهم نشه از اون لحاظ نه ها راستی شری جون دیگه مثه قبلنا طناز (طنز نویس)نیستی؟ فکر به بلاد فرنگستان دیپرست کرده؟یه خورده با میوزیک های جدید اسی و هنگامه قر بده روحت جلا بگیره


December 6, 2006 2:32 PM
مریم   ( web | email )

نمی دونم چی بنویسم.... دلم پره حرفه اما همش غم انگیزه...

هیچ می دونین تو ایران هیچ دختری رو اعدام نمی کنن؟ حتما باید قبل از مرگش زن بشه؟

هیچ می دونین حتی لذت یه هم آغوشی رو هم بهش نمیدن و این کار رو با یه وسیله می کنن؟

یعنی قبل از اعدام اون دختر رو می کشن؟نابودش میکنن؟واقعا دلم گرفته ....

دلم در حال طغیان داره خفه میشه....متاسفم


December 6, 2006 2:31 PM
ستاره   ( web | email )

میبینی قاضی هامون چقدر عادلند؟!!!


December 6, 2006 2:23 PM
يكي از عوامل حكومتي   ( web | email )

اِ چيكارش كردي دوباره درست شد.
فكر كنم امشب هم بايد برم تو يه قبرستون قديمي ؛ روي سنگ قبر يه پيرمرد چپ چشم واستم ؛درحالي كه دست چپم رو كردم توي گوش راستم و دست راستم رو هم به كمرم زدم قر بدم و ورد يارَدودي ؛ بَردودي اگه ديدي نديدي بزن داغون كن وبلاگ اوني كه نمي خوام اسمش رو ببرم رو بخونم. ...گرفتارم كردي .تو به خدا .اين دفعه اگه خدا بخواد يه جوري ميخونم كه كمپلت كامپيوترت بره رو هوا....برم برم ببينم چيكار ميتونم بكنم.
..........


December 6, 2006 2:22 PM
شراگیم   ( web | email )

آمدم يک عذرخواهی بکنم برای فعال نبودن سيستم نظرخواهی...شرمنده...الان ظاهرا درست شده است... ميدانم که مطلب را داغ داغ بايد خواند و نظر را هم داغ داغ بايد داد...ولی دست من که نبود...برويد يخه ی اين جابلاگي ها را بگيريد...!


December 6, 2006 2:11 PM
kimia   ( web | email )

سلام شراگيم.
دختر ۱۶ ساله يا زن فاحشه؟!
مامور انتظامی يا...
عجب.اينا درده..زخمه...چرا خوب نميشه؟؟؟؟؟


December 6, 2006 12:38 PM
لیلا   ( web | email )

زمانی که عاطفه اعدام شد روزنامه ها نوشتند بيست و دو سالش بوده ! هر چند چند سال کمتر و بيشتر از فاجعه بار بودن چنين خبری چندان نمی کاست . در مورد وضعيت بهره هوشی و تعادل روانيش هم بايد ازش تست پزشکی گرفته می شده برای ثبت در حکم در حالی که ظاهرا حکم اعدامش حتی فاقد نتايج معاينات پزشکی بوده ! قبل از اون هم در فاصله زمانی کوتاهی چند بار و هر بار حدود صد تازيانه شلاق خورده به جرم فساد اخلاق و زنا !!! جامعه در برابر اين دختر چه مسئوليتی داشته ؟! چه شرايطی برای تغيير وضعيت خانوادگی و اجتماعی و يا حداقل اصلاحش ايجاد کرده ؟! قانون برای عاطفه و عاطفه ها فقط هنگام مجازات معنا می يابد !!!
در مورد انبوه افرادی هم که .............................. ! يادشعری افتادم : رهگذرها گناهی ندارند / گرچه کم نيست ازار انها / عاقبت از تن يک درخت است / دار من دار تو دار انها


December 6, 2006 11:05 AM
مونیکا   ( web | email )

سلام دوباره
نوشته ات خیلی غریب بود؟؟توی اون شهر دنبال چی می گردی؟؟نمی دئنم شاید اگر ن هم شرایط تورو داشتم می رفتم تا ته ته خط.اگه چیزی پیدا کردی بنویس چون مطمئنم بازهم می ری.یادت نره من و تو هم جزء اون جامعه ای هستیم که عاطفه رو بالای دار برد.کاش راه برگشتی بود متاسفم نه برای عاطفه نه حتی برای اون قاضی وحشی صفت بی نهایت احمق.برای خودم متاسفم که حتی نمی تونم گریه کنم تا این بهت بشکنه
تا بعد


December 4, 2006 12:19 PM
علی   ( web | email )

در همان روزها خیلی درگیر این مطلب بودم (نامه های ایرونی، نامه ی پانزدهم، پنج شهریور 1383) / ولی حسی که پشت این نوشته ات هست / چیز دیگری ست / پاک دگرگونم کردی، شراگیم/ عنوان مطلب هم زیبا و گویاست / شهر بی عاطفه!


December 4, 2006 11:54 AM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
شراگيم جان تو که نه اين عاطفه رو ديده بودی و نه ميشناختی يعنی از بعد از مردنش شناختيش.وای به حال من که يه دوست نازنينم (رومینا)به جرم فحشا بدست پدرش(پدری فرهنگی) بظاهرابه خاطرشرکت در پارتی فوتباليستها که بعدا هم معلوم شد اون نبوده تکه تکه شد و من دو سال است که فکر ميکنم به کدامين گناه کشته شد؟


December 4, 2006 11:53 AM
Ehsan   ( web | email )

سلام شراگیم جان
نوشتتون بسیار زیبا بود البته باید اعتراف کنم که بغض فر خورده ای هنوز ....
با تمام وجود پاراگراف پی نوشت رو لمس کردم.


December 4, 2006 11:36 AM
گربه وحشی   ( web | email )

وااای شراگيم هيچ چيزی نميتونم بگم. اين متن فوق العاده بود و فوق العاده اعصاب و روان من را به بازی گرفت.
فکر اينکه عاطفه های زيادی هستند که بی دليل و بيجهت به پای چوبه دار ميروند.
نميتونم بنويسم ديگه...


December 4, 2006 11:31 AM
rahaa   ( web | email )

ما در کشوری زندگی ميکنيم که سرنوشت زنان و دختران مثل برده ها در دست ديگران است
افکار و عقاید و سنتها حتی مرگ و زندگی آنها را تعیین میکنند !


December 4, 2006 11:30 AM
ناشناس   ( web | email )

خیلی خوش اومد . واقعاً با شجاعت تمام نظراتتو می نویسی. خیلی خوشحالم که آدم هایی هستند که اینجوری فکر میکنن. شراگیم تو محشری.


December 4, 2006 11:20 AM
جوجو   ( web | email )

اين چند پست آخرت بدجور اذيتم کردم. نه اينکه بد نوشته شده باشه. نه ! تنها به دليل تکان خوردن آن باقی مانده های احساس در روح و روانم. بچه که بودم يه روز به طور اتفاقی توی رشت مردی رو دار زده بودند که من برای کسری از ثانيه اونهم به طور اتفاقی اون رو آويزان از جرثقيل ديدم. خوندن اين پست يادآوری تلخ و دردناکی بود از اون روز تلخ و رعب آور.

به قول فروغ دلم عجيب گرفته است. عاطفه های زيادی به دست مردمان بی عاطفه از حق حيات محروم ميشوند. بايد کاری کرد؟ مگه نه؟
من اگر بنشينم تو اگر بنشينی چه کسی برخيزد؟


December 4, 2006 10:19 AM
ناشناس   ( web | email )

http://www.ict-center.ir/NewsView.aspx?ID=23&Size=1


December 4, 2006 9:29 AM
صادق   ( web | email )

سلام
موقع زنده بودن بايد به فكرش ميبوديم


December 4, 2006 8:50 AM
گوشزد   ( web | email )

يکی دو سال پيش توی يکی از تلويزيونهای ماهواره‌ای فيلمی نشان دادند که ظاهرا برای تلويزيون جمهوری اسلامی تهيه شده بود ولی اجازه پخش نگرفته بود.
موضوع فيلم راجع به بنايی بود که در مشهد زنان خيابانی را می‌کشت و در فيلم نحوه کار را در صحنه شبيه سازی می‌کرد و همزمان با دختر بچه هشت نه ساله يکی از قربانيان در يک زير زمين نمور و با وسايل بسيار ابتدايی در فقر مطلق زندگی می‌کرد و می‌گفت که مامانم خيلی خوب بود اما همه تو مدرسه به من می‌گن که اون حقش بود که کشته بشه.
داداشم از زمانی که مامانم کشته شد ديگه مدرسه نمی‌ره و سر کار ميره تا خرج منو بده...من هم مدرسه رو ول کردم.
پسر آن بنا (سعيد حنايی بود ظاهرا) با لحنی انقلابی از اعمال پدرش دفاع می‌کرد و می‌گفت که به راه پدرش خواهد رفت.
همسر قاتل دفاع چندانی نمی‌کرد و پدر زنش او را ديوانه می‌دانست و رفتارش را باعث سرافکندگی خود می‌شمرد.
اما ساير مردمی که با آنها مصاحبه شده بود به نحو تهوع آوری از اقدامات او حمايت می‌کردند.
آدمهايی که خودشان شايد بارها با زنان خيابانی خوابيده بودند با بی‌صفتی و بی‌شرفی هر چه تمام‌تر آنها را موجب قتل می‌دانستند و در پاسخ به مجری که می‌گفت آنها به خاطر فقر به تن فروشی روی آورده بودند سرشان را به نحو چندش آوری تکان می‌دادند و می‌گفتند که از گرسنگی مردن بهتر بود تا تن فروشی!...لا بلای اين فضله فروشی‌ها تصوير معصوم دخترک در آن زير زمين محقر تکرار می‌شد که خاطراتش را با مادرش به ياد می‌آورد و گاه نيز تصوير پسر قاتل با آن ياوه‌گوييهای رجز گونه‌اش.
در اين محيط و از اين مردم انتظار رفتار متمدنانه داشتن بیهوده است.


December 4, 2006 5:46 AM
azar   ( web | email )

شهر بی غاطفه ...
شهری که عاطفه در قلب مردمانش نيست
شهری که عاطفه ديگر در انجا زنده نيست و او را کشته اند ...
شر اگيم نازنين .. قصه ات از دل بر خاست و بردل نشست .. بقول زيتون عزيزم واقعا به نسبت چند سال پيش انگار ناگهان به فرم دلخواهی از نويسندگی رسيده ای . تبريک ميگويم ..
دلم ميگيرد وقتی ميبينم مردم تاب تحمل صداقت ها را ندارند و نامش را ميگذارند خل و چلی و هرزگی .. وای بر حايی که کودکی و صداقت را با طناب دار خفه ميکنند ...کجاست نيما تا فرياد کند که :
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم ميشکند .


December 4, 2006 5:08 AM
wellgard   ( web | email )

داگ‌ویل را دیده‌ای؟؟


December 4, 2006 4:38 AM
حمید / میداف   ( web | email )

به این نوشته زیبا و پر از احساس در بلاگ نیوز لینک داده شد


December 4, 2006 4:26 AM
اردشیر   ( web | email )

درود

عاطفه یکی از معدود قربانی های فرهنگ اسلامیه که هر موقع یادشون میوفتم واقعن قلبمو بدرد میاره. و گاهی هم اشگ در چشمانم جمع میشه. او دیوانه نبود او سالم سالم بود او از همه ما سالم تر بود پر از نشاط و زندگی بود او میان مرده های زنده نما زندگی می کرد که طاقت دیدن اون همه انرژی و نشاط را نداشتند و دست اخر هم کشتنش.


December 4, 2006 4:22 AM
زيتون   ( web | email )

بارک‌الله به همتت.
نوشته‌ی قشنگيه.
يه‌جورايی حس می‌کنم خيلی عوض شدی شراگيم جان. اصلا مث اون اوائل وبلاگ‌نويسيت‌نيستی.
ولی اين‌قدر به مرگ فکر نکن. گرچه اين فکرت داره منسجم‌تر می‌شه و به راه‌های درست می‌افته:)


December 4, 2006 4:09 AM
شهــــلا   ( web | email )

متنت را هنوز نخوندم، ولی بگو ببینم تو هنوز در ایران هستی؟!


December 4, 2006 3:59 AM
زيتون   ( web | email )

بارک‌الله به همتت.
نوشته‌ی قشنگيه.
يه‌جورايی حس می‌کنم خيلی عوض شدی شراگيم جان. اصلا مث اون اوائل وبلاگ‌نويسيت‌نيستی.
ولی اين‌قدر به مرگ فکر نکن. گرچه اين فکرت داره منسجم‌تر می‌شه و به راه‌های درست می‌افته:)


December 4, 2006 3:59 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.