شراگیم
« اپیدمی حماقت...! | صفحه اصلی | هفته ای که گذشت... »
اپیدمی حماقت (قسمت دوم)

راستش فکر نمیکردم نوشته قبلی اینطور مورد توجه قرار گیرد...عملا کنترل اوضاع از دستم خارج شد...در عرض یک روز حدود صد کامنت داشتم و طبیعیست که ترجیح دادم به جای سر و کله زدن با این حجم کامنت گذار بنشینم و نگاه کنم که موافقین و مخالفین من چه می گویند...قبول دارم که نوشته ام توهین آمیز بود...نه...اشتباه نکنید...نمیخواهم معذرت خواهی کنم...توهین کمترین کاری بود که میتوانستم در حق حماقتهای شما انجام دهم...! ...همین حماقتهاست که آن دختر 16 ساله ی شیرین عقل را که مظلومیتش هزاران بار بیشتر از حسین گردن کلفت شما بود در برابر دیدگان هم محله ای هایش در نکاء بالای دار فرستاد...کدامیک از شما سینه چاکان حسینی مظلومیت آن دختر را دید و فهمید و برایش اشک ریخت؟ همین حماقتهای شماست که امروز هر نویسنده ی دگر اندیشی یا کشته شده است...یا کنج زندان است...یا ممنوع القلم است و یا خارج از کشور...همین حماقتهاست که انسانها را به جرم روابط و زندگی شخصیشان محاکمه و اعدام می کنند و همین حماقتهاست که این قوانین تبعیض آمیز و مضحک خانواده را وضع کرده است.......شمارش آثار حماقتهای شما از اندازه بیرون است!
فراموش نکنید که من زخم خورده ی شمایم...از همان اول قربانی حماقتهای شما بوده ام...همانجا که من را از مادرم جدا کردید و به دست پدر اسکیزوفرنم سپردید...! و بعدها که نویسندگان مورد علاقه من را یکی یکی به آن دنیا فرستادید و یا ممنوع القلم کردید و کتابهایشان را توقیف کردید و بعد تر ها که به اسم دین و غیرت و ناموس کشتید و کشتید و کشتید و هنوز هم از خون سیراب نشده اید...!
آنهایی که من را بیشتر می شناسند میدانند که من تا همین یکی دو سال پیش مسلمان بودم...یعنی معتقد بودم که قرآن کتاب خداست و محمد نیز آخرین فرستاده اوست...متنهای زیادی از من در بحث با مخالفین دین حتما خوانده اید که دو نمونه اش درباره محمد و اسلام و بحث دینی با یک روشنفکر است...اما همان زمان هم که اوج دینداری من بود مذهب تشیع و آداب و رسومش را احمقانه میدانستم و نسبت به خیلی از بدعتهایی که به اعتقاد من وارد اسلام (چه شیعه و چه سنی) شده بود معترض بودم ...بدعتهایی مثل تقلید...شفاعت...ائمه...احادیث...حجاب...و مانند آن...
آن زمان که مسلمان بودم عقایدم شبیه هیچکدام از مسلمانانی که از کارخانه مسلمان سازی! جمهوری اسلامی بیرون آمده بودند نبود...پیرو قرآن بودم و هرجای قران را هم که مغایر عقل و یا وجدان می یافتم انقدر در موردش تحقیق می کردم که یا برایم توجیه شود و یا با استناد به آیه ی همان قران که " از چیزی که نسبت به آن علمی ندارید پیروی نکنید" آن را به کناری مینهادم...من حدود ده سال از بهترین سالهای عمرم را منقطع و یا پیوسته صرف کلنجار رفتن و تحقیق و خواندن و بحث کردن در مورد ادیان و به خصوص همین اسلامی کردم که امروز کسانی که قسم میخورم که دینشان را از زبان آخوند مسجد محلشان و یا کتب دینی دوران مدرسه شان گرفته اند من را متهم به بی اطلاعی از آن می کنند...!
من امروز هم خودم را آدم بی دینی نمیدانم...چون هنوز از یافتن معمای این جهان ناامید نشده ام...اما معتقد و مطمئنم اگر شعور و هدفی پشت این آفرینش وجود داشته باشد...اگر خدایی باشد و من در این دنیا رسالت و هدفی داشته باشم...احتمالا اولینش این است که از رجاله هایی که تحت لوای مذهب توده های مردم را تحمیق میکنند نفرت داشته باشم و دوری کنم...باید خطاب به همه ی روحانیان و کشیش ها و خاخام ها و بزرگان دینی مرده یا زنده فریاد بزنم که " شما نماینده ی خدا بر روی زمین نیستید! " باید این جمله را هزاران بار با خشم و نفرت فریاد زد...درست همانگونه که آن دختر بخت برگشته در فیلم " خواهران مگ دالین" فریاد زد...با همان خشم...با همان نفرت...و با همان تاسف...!
بگذارید مستقیم به اصل مطلب بپردازم...یعنی به مراسم و عزاداری های محرم و اینکه چرا من ریشه این مراسم را در حماقتهای بی پایان مردم سرزمینم می دانم...
در اسپانیا جشنی وجود دارد به نام جشن گوجه فرنگی...در این جشن هر ساله صد ها تن گوجه فرنگی را به سر و روی هم میزنند...ریشه و فلسفه این جشن هرچه باشد یک چیز مشخص است که انجام چنین مراسمی با عقلانیت در تضاد کامل است...هدر دادن آنهمه وقت و هزینه ای که صرف کاشت، داشت و برداشت گوجه فرنگی ها شده و بعد از آن صرف هزینه و وقت برای تمیز کردن چهره شهر از گوجه فرنگی های له شده و ماسیده بر در و دیوار هیچگونه توجیه عقلانی ای ندارد... یا چرا راه دور برویم...همین چهارشنبه سوری خودمان...هر ساله میلیاردها تومان هزینه میشود و کلی خسارت جانی و مالی به افراد وارد میشود و به بدترین وجهی زندگی دیگرانی که علاقه ای به شرکت در این مراسم ندارند تحت الشعاع قرار میگیرد...چه فرقی ست بین جوانی که شب چهارشنبه سوری هیمه ای را روشن میکند و ان جوانی که در روز عاشورا خیمه ای را به آتش می کشد...؟چه فرقی ست بین جوانی که در جشن گوجه فرنگی سر تا پایش از آب گوجه قرمز است و جوانی که در مراسم سوگواری گِل بر سر و روی خود مالیده است؟
من به شما می گویم...جوان اولی احمق نیست...ماجراجو و به دنبال تفریح و هیجان است...اما جوان دومی احمق است...(دقت کنید که کسانی که به قصد تفریح یا سرگرمی در چنین مراسمی شرکت میکنند شامل بحث من نمی شوند)...احمق است چون باور دارد که ابر انسان هایی در هزار و سیصد سال پیش در عراق میزیستند که مرگشان بزرگترین فاجعه ی جهان خلقت بوده است...من زمانی که مسلمان بودم هم اعتقاد داشتم که وقتی خدا به محمد می گوید که در قرآن خود را بشری مثل ما معرفی کند تنها با این تفاوت که به او وحی می شود، چرا ما باید برای او تقدس قائل شویم؟ معتقد بودم که این پیام رسان نیست که اهمیت دارد...پیام است که مهم است و می دیدم که هم کیشانم چطور محتوی را رها کرده اند و ظرفها را چسبیده اند...!امروز احمقانه ترین اعتقادات و مناسک را در بین پیروان مذهب تشیع میتوان یافت...شیعه گری که زمانی یک گرایش و ترفند سیاسی برای رها شدن از یوغ بردگی اعراب بود امروز تبدیل به یک حقیقت مطلق دینی شده است...اسلام یعنی تشیع و تشیع یعنی شیعه اثنی عشری و تنها این اقلیتی که در ایران زندگی می کند اسلام و حقیقت راستین آن را در اختیار دارد...با حماقت تمام به این باور چسبیده ایم که علی و حسن و حسین تا یازده نسل بعد از آن مقدس بوده اند و دارای قدرتهای جادویی و شفا بخش هستند و امروز میتوانند در کنار خداوند در امور جهان دخالت کنند و مزارشان تبدیل به بتکده های رسمی ما شده است و معتقدیم حاجات را برآورده میکنند و شفا میدهند و مراقب و نگهبان ما هستند...حماقت یعنی این...!اینها مگر اعتقادات شما نیست؟ مگر وقتی در مجلس حسین گریه میکنید یا وقتی زیر علم حسین سینه میزنید چیزهای دیگری در سر شماست؟شما را اینطور بار آورده اند...مثل خمیر در دست صاحبان قدرتید (وقتی میگویم قدرت صرفا منظورم حکومت نیست و همه میدانیم که مرجعیت شیعه درست مثل کلیسا در قرون وسطی همواره در ایران صاحب قدرت بوده است...گو اینکه در این سالها حکومت و مرجعیت با هم تقارن یافته اند)...شما اسیر در جبر جغرافیاییتان مانده اید...فقط یک لحظه تصور کنید که در جایی دیگر به جز این خراب شده به دنیا آمده بودید...آن آقایی که برای من جوابیه مینویسد و هنوز هم آوردن اسم انسانهایی مثل خودش را بدون پسوند و پیشوند و سلام و صلوات گناه میداند یک لحظه خودش را مجسم کند که جبر زمانه او را در جغرافیای دیگری به روی عرصه گیتی آورده بود...آن بنده ی خدایی که در هند گاو می پرستد درست به اندازه تو که به تقدس ائمه ات اعتقاد داری به تقدس گاو سفیدش اعتقاد دارد...تو اگر هند به دنیا آمده بودی امروز به جای گریه کردن بر مظلومیت حسین از دست رفته ات بر جنازه ی گاو تلف شده ات عزاداری میکردی...! حقیقتی که از یک نقطه تا نقطه ی دیگر میتواند اینگونه تغییر کند حقیقت نیست...اسمش حماقت است...!
حسین کسی بود که در خوش بینانه ترین حالت به خاطر عقایدش و به خاطر دینش خود و خانواده اش را فدا کرد...ترویج مکتب حسین یعنی ترویج این اصل که هدف، وسیله را توجیه میکند...ترویج تعصب و کشتن و کشته شدن در راه ایدئولوژی...همه میدانیم حسین در اقلیت بود...یعنی خواسته اش و هدفش خواسته و هدف قاطبه ی مردم عراق نبود و برای همین هم خود و خانواده اش را به کشتن داد و بعدها به دلایل مشخص سیاسی و تاریخی در ایران طرفدارانی یافت و عده ای به خونخواهی اش قیام کردند...در جهان امروز تبلیغ چنین اندیشه ای صرفا گرایشیست به بنیاد گرایی و خشونت...تروریست ها پیروان واقعی مکتب حسینند...انها وقتی خود را در اقلیت میبینند برای احیای دین خدا (به تعبیر خود) از جان خود می گذرند و جان دیگران را نیز می گیرند...کشتن و کشته شدن هیچگونه توجیهی مگر اضطرار جانی ندارد...یعنی تنها جایی مجازی که دستت را به خون دیگری آلوده کنی که بدانی اگر نکشی کشته میشوی...این نوع کشتن هم هیچ افتخاری ندارد...یک اضطرار دردناک است...! کشتن و کشته شدن در راه عقیده و هدف و آرمان و دین و هر چیز مانند آن و تقدس دادن به جنایت چیزیست که صاحبین قدرت برای رسیدن به اهداف خود تبلیغ میکنند و مردم را در این جهت پرورش میدهند...در جنگها نباید مدال افتخار و نشان شجاعت به کسی داده شود...جنگ یک فاجعه است و در این کشت و کشتار هیچ کسی قهرمان نیست...همه بازنده اند...!

و در آخر اینکه محرم در ایران نماد و سمبل مذهب است و مذهب همان چیزیست که باعث خاموش شدن چراغ علم و عقب ماندگی تاریخی ایرانیان شد...(رجوع کنید به کتاب "ما چگونه ما شدیم" نوشته دکتر صادق زیباکلام)...مذهب همان چیزیست که عده ای با توسل به آن امروز اینجا تنها شعبه نمایندگی خداوند بر روی زمین را دایر کرده اند و تمام ابزارها را در اختیار دارند که تمام صداها به غیر از خودشان را خفه کنند و کسی جلودارشان نیست...!
چرا من نباید بر این مراسم بتازم و آن را احمقانه قلمداد کنم؟

پ.ن: این نوشته در پاسخ به کسی نیست...تکمله ایست بر نوشته ی قبلی ام...من معتقدم کسی که آنقدر گوشهایش تیز است که صدای آروغ های معاویه را بعد از هزار و سیصد سال می شنود یک جای کارش ایراد اساسی دارد...کسی که معضل و دغدغه ی بزرگ زندگی اش این است که حکومت سیزده قرن پیش در عراق حق چه کسی بوده است نمیتواند مخاطب نوشته های من باشد...کسی که معتقد به حکومت موروثی در خاندان علی ست و آن را عین شایسته سالاری میداند زیاد پای برنامه های تلویزیون جمهوری اسلامی نشسته است...این آدم نمیتواند همصحبت من باشد...جای این آدم جسارتا پای منبر و مجالس روضه است...!

توسط در February 26, 2007 2:04 PM |
نظرات
بامداد   ( web | email )

اوسکولو گنده اش نکنید
عجیب اینه که اکثرا اینجا گله میکنن
زرشک!!
خب این انو ول کنین چطو میشه؟
نیاین بخونین
کی؟
کجا؟
روشنفکر کدومه؟؟
این سنده باقالی هم یکیه مث خودتون .. خودمون!!
برید بابا زندگیتونو کنین
اینهمه مشغولیت ذهنی کشکی پشمی
اینهمه حساسیت های دم کرده ی خفن !!
زرشک


July 28, 2008 9:19 PM
احمد   ( web | email )

ببين شراگيم فقط همين قدر بگم که ادمای مثل تو کم نيستن که دو دوزه بازی ميکنن من ادمای مثل تو رو خوب مي شناسم تازه از تو عوضی تر هم ديدم مواظب خودت باش همچين خدا ميزنتت که ديگه نتونی بلند شی از ما فقط گفتن بود


March 22, 2007 6:47 AM
علی   ( web | email )

مي گريم از اين پوچي پندار و حماقت
بيچاره شيطان كه مقصر شد و زان پس
افسانه اغفال بشر؛ آدم و حوّا و شماتت !


March 18, 2007 3:59 AM
هیچ کس   ( web | email )

یکی برات نوشته بود که خدا جوابت رو میده ...... یه کم فکر کردم بعد دعا کردم که خدایا ما رو به خودمون وا مگذار .......فکر می کنم در این حد بفهمی که منظورم چیه؟ البته اصلا بعید نیست که نفهمی!!!!!!


February 27, 2007 12:16 AM
کفری!   ( web | email )

شراگیم خان جان!

جهل، بی انصافی، وقاحت و بی اعتنایی به حقیقت شیوه ی بسیاری از بچه مسلمان هایی است که سعی می کنند با استفاده از یک ترمینولوژی به خیال خودشان مدرن و با زبانی به ظاهر پیراسته و مودب گند باورهای عقب افتاده و ارتجاعی شان را پنهان کنند.
به همان خدایشان، امثال این "حسین " روزی نامه نگار حال مرا بیشتر به هم می زنند تا آن لات قمه زن!
خریت بیش از اندازه و وقاحت و بیشرمی را هیچ کس نمی تواند چاره کند. تو چه حوصله ای داری که با این جماعت چخ چخ می کنی!


February 17, 2007 11:25 PM
کيانوش   ( web | email )

مـن از این قـسمت خیلی بیشـتر خـوشم اومــد !! حــق مـطلب رو ادا کــردی بــخـدا


February 17, 2007 10:28 AM
ugd   ( web | email )

چون شاهزاده ايرانی توسط حسين مورد تجاوز قرار گرفت سجاد امام ۴ شيعيان حروم زاده است


February 16, 2007 11:55 PM
ایلیاد   ( web | email )

تقریبا ۳۰ دقیقه وقت گذاشتم تا چند پست اخیر تو را خواندم، جالب بود...
راستی همیشه طنز می نویسی؟ از دیگران غلط املایی می گیری اما در متن خودت نیز از این اشتباهات فراوان داری، منظورت از فوحش همان فحش بود دیگر؟ شاید هم من اشتباه دیده ام،‌خانوم باز یعنی خانم باز؟ و بسیاری دیگر که وقت نوشتنشان را ندارم.
آقای روشنفکر تو هم مخاطب من نیستی، تویی که فکر می کنی درست را فقط و فقط خودت می فهمی و دیگران در حماقت مرزهای تولدشان می سوزند! همه نفرت انگیزند و این تویی که باید با چاپ زندیگنامه (شاید هم بوسه نامه!؟) سکسی ات آنها را آگاه کنی، محض اطلاع می گویم آن پست سکسی شما که پر بیننده شده است مربوط به لینک هایی است که آن را معرفی می کنند و خود من در سایت کلوب، مبحث حجاب،‌به سایت شما هدایت شدم!!!
ممنونم که با حماقتهای نوشتاری ات مرا تا این حد شاد کردی، موفق باشی!


February 16, 2007 12:50 AM
ناشناس   ( web | email )

برام غیر قابل تحمل بود .اصلن شاید چون خیلی کم عقلم . متنفر شدم. شاید چون یه چیزهایی رو نباید میگفتم وگفتم. و هیچکس چیزی که میخواستم بگم نفهمید. جز تو که حس میکردم باهات تله پاتی دارم


February 16, 2007 12:04 AM
شراگیم   ( web | email )

آنا وبلاگتو چرا حذف کردی...خل شدی؟ يا زده به سرت...؟ حيف که چهار روز روزه ی سکوت گرفتم...ديگه نميتونم نازتو بکشم تو اين مدت...خودتو لوس نکن برگرد سر خونه زندگيت!...دهه...!!


February 15, 2007 11:49 PM
آنا   ( web | email )

فقط اومدم خداحافظی بکنم. چون وقت نشد توی وبلاگ خودم شرمنده . شاید چون خیلی ها از اینجا لینک میشدن به وبلاگ من فکر کردم اینجا ازشون خداحافظی کنم از شما هم همینطور . در هر صورت خارخاسکه دیگه عمرش کوتاست ...........


February 15, 2007 11:23 PM
من يك ايرانيم   ( web | email )

از تخم حرامي مثل تو بر مياد كه از جنده ها خوشت بياد مخصوصا از نوع شيرين عقلش.تو خودتم مثل همون هرزه هستي فقط خوب اداي ادماي سالم رو در مياري


February 15, 2007 10:19 PM
حمید   ( web | email )

ببينيد شرط يک بحث عادلانه و عاقلانه اين است که :
اول احترام متقابل را رعايت کنیم.
دوم با حب و بغض و با تمايل به يک جناح خاص که ناشی از تعصب بی جا باشد صحبت نکنيم.
سوم...
...
واقعا شرط های ساده و صد البته سنگينی است. بعيد می دانم در اين گونه مباحث جنجالی اين امر محقق شود.


February 15, 2007 8:46 PM
مونیکا   ( web | email )

برای شناختن آدمها فرصت صدساله لازم نیست.مثلا خود من با همین مدت کم خوب می دانم الان آقای شراگیم خان نشسته پای سیستمش یکپا را انداخته روی پای مبارک دیگر دارد به این معرکه که راه انداخته حسابی می خندد.حیا کن پسرم این چه آتیشیه انداختی به جون ملت آخه؟بابا بی خیال شین لین بچه مردم آزاره شما صلوات بفرستید)حالا اصلا فکر نکنی من به رقم بالای کامنتات حسودیم می شه ها(
من برم تا نیومدن ته توی زندگیه منودر بیارن بگن چون من تاحالا شوور نکردم عقده ای شدم دارم به شراگیم گیر میدم یا اینکه شراگیم محل نداده بهم دارم مبارزه غیر اصولی می کنم
بیا بنویس از یه چیز ساده تر با نفرتی کمتر


February 15, 2007 6:44 PM
anonymous   ( web | email )

حقيقت جو جان - شماره ۲۴۰- :
بس که به ماههای قمری و حقيقت واقعی نهفته توی اونها اعتقاد داری احتمالا زياد تحت تاثير ماه رجب! قرار گرفتی چون همه ی « راجع به » ها را «راجب به»!! نوشتی :))


February 15, 2007 4:31 PM
eric   ( web | email )

اقا شرمنده اون مسعود عزيزه که واوش جا افتاد به زاريد به حساب بيسوادی من که شاگرد کله پزی بيش نيستم. الهی من بميرم اينقدر بيسوادم


February 15, 2007 12:09 PM
eric   ( web | email )

مسعود جان اين بچه ها نتونستند جامعه رو اصلاح کنن قبول چون وقتی خرافه عمری به قدمت تاريخ داره مبارزه باهاش کمی سخته ولی حداقل به خودشون زحمت دادند که برن همون ۱۰ تا کتاب رو بخونن کمی هم فکر کردن بزنن تنگش و به خود همون منابع گير بدن ولی بيشتر بچه هاب ما الان درگير سر خيابون وايستادن دارن يا دلمشغولی های به حق ديگه مثه بيکاری بهر حال هرکسی در تاريکی اجباری که براش به وجود مياد مجبوره يه جوری فيل رو بشناسه همه مثه شما که نيستن فيل رو در روشنايی ببينن و بشناسن مسعد عزيز من.


February 15, 2007 12:05 PM
eric   ( web | email )

اقای حقيقت جو. اين شراگيم نه پسر خاله منه و نه من شوهر دختر دايی اش . من خوشحالم که با انسان مسنی مثل شما اشنا شدم چون ماشالله به نظر مياد شما
۱۳۰۰ يا ۱۴۰۰ سالی عمر داريد. چون با چنان قاطعيتی از حوادث پشت پرده کربلا حرف زديد که من چهار شاخ گاردانم رفت هوا ! ببينيد من ميگم خيلی خوبه که شراگيم که من شوهر دختر دايی اش که نيستم هيچ شوهر دختر عموش هم نيستم ُ هر چيز رو بعد از ايجاد چالش و شک کردن به اون قبول ميکنه و اگر هم ديد دلايلی که ارائه شده منطقی نيست خوب ازاد ه که قبول نکنه. شما منابع علميتون در مورد واقعه کربلا چيه؟ ميشه نام ببريد. کتب اهل شيعه ؟ چرا دولت ايران اجازه نميده ما به منابع اهل تسنن دست پيدا کنيم؟ در ثانی مگه جرم که ادم نخواد داستانی که هزاران سال پيش اتفاق افتاده رو الان باور کنه؟ ببين من توی سرچال بدنيا اومدم . مادرم با اينکه يهودی بود عاشق ابوالفضل بود اينو داشته باش که مادرم روز عاشورا نذری ميداد بيرون . خوب . ولی منو ميبينی ! اون کامنت انگليسيه ۲۲۵ مال منه . خوب من دوست دارم به همه چی شک کنم همانطور که پرزيدنت جيگر ما با شجاعت هلوکاست رو با ۵۰ ميليون سند و عکس و فيلم و يه عالمه بازمانده برد زير سئوال و کسی تو اينجا ککش هم نگزيد(( برای درک فاجعه و حس ما بايد يهودی باشی )) ببين حقيقت جوی عزيز من اگه يکی ادبيات کوچه و بازار رو داشته باشه روشن فکر نيست؟ مگه بقال و عطار و راننده تاکسی ادم نيستند؟ چرا فکر ميکنی که روشنفکر حتما بايد موقع حرف زدن افتاب بالانس با دووارو جمع بزنه مگه اون کسی که دو کلاس سواد داره ادم نيست؟ چرا فکر ميکنی که تو خود مرجعيت شيعه هستی ؟ اصلا اين مذاهب لعنتی جز کينه و دشمنی چی به ما ياد دادند؟ هان ؟ اون مسلمونه تروريسته اون يهوديه نجسه اون مسيحيه فلانه ........مذاهب فقط مثل خطوط نامرئی انسانها رو از هم جدا ميکنند همين فقط نفرت ميکارن چرا نميخوايم باور کنيم که همه ما قبل از اينکه مسلمون باشيم يا يهودی باشيم يا هر کوفت و زهرماری باشيم انسانيم مگه اينکه شما اقای حقيقت جوی عزيز معتقد باشی خدای هر مذهب با مذهب ديگه فرق داره مسلمانها رو يک خدا افريده و مسيحی ها رو يک خدا و يهودی ها رو يک خدا ........
ببخشيد من جز زبان انگليسی المانی اسپانيايی عبری يديش و کمی ايتاليايی و همچنين زبان مادری و اجداديم فارسی چيز زيادی بلد نيستم و باور کنيد که تا تصميم کبری بيشتر درس نخوندم و سوم ابتدایی رو با استشهاد محلی و نامه از بنیاد مستضعفان گرفتم. الان هم شاگرد کله پزی در خيابان فردوسی هستم. اگر بی ادبانه با شما روشنفکر ها صحبت کردم الهی برم زير اين ماشين گنده ها . من خیلی بدم که تو حرف روشنفکر ها افتادم الهی من سوسک بشم . الهی بمیرم تست اچ ای وی من مثبت بشه .


February 15, 2007 12:00 PM
مسعود   ( web | email )

به شراگیم و سهیل و مهرداد و حسین

از این همه بحث چه نتیجه ای گرفتید؟جامعه رو اصلاح کردید؟دشمنتونو رو سیاه کردین؟
حالم به هم خورد از بس خوندم که چقدر کتاب خوندین. پز کتابهای که خوندنین رو به هم دادین.همدیگر رو کوبیدین.روی گفته هاتون پافشاری کردین و ادعا کردین که فقط خودتون می فهمین.شما ۴ نفر با هم چه فرقی دارید؟هیچی
هر کدوم از شما به یک قسمت فیل دست زدین و فکر میکنین فهمیدین فیل چیه.
اشتباه نکنین من ادعای فهم کامل این قضیه رو ندارم.یعنی می دونم که در کل غیر ممکنه با این نوری که تو دست منه بتونم از کل قضیه سر در بیارم ولی اینکه می بینم شماها ادعای فهم کامل این قضیه رو دارین واقعا مایه تاسفه.
فکر می کنین شاهکار زدین ۱۰ تا کتاب خوندین و حالا دارین نظرات اونا رو بیان می کنین؟ خودتون از خودتون چی دارین بگین؟چند تا کتاب خودتون نوشتین؟
شما که تمام تفکر تون رو از تو کتاب ها گرفتین پس چطور می خواهید همون کتاب ها رو نقد کنین ؟


February 15, 2007 11:42 AM
حقیقت جو   ( web | email )

سلام شراگیم روشنفکر !
من اتفاقی به این وبلاگ تو هدایت شدم بماند به چه دلیل ......من یک برنامه نویسم و بیشتر کارم در اینترنت این است که دنبال مقاله یا سایت در مورد برنامه نویسی ....بگردم
که با افکارت روشنفکری را به جامعه تزریق می کنی !!! آفرین...... واقعا وطن به روشنفکرانی مثل تو احتیاج داره ! چقدر کار غربیان راحت می شه(چون اونها دلشون برای ما دین زده می سوزه).....(مخصوصا آمریکای جهانخوار خونخوار.....هه هه ها هه......
اگر تو در راس حکومت بودی
واقعا من از تو تشکرمی کنم که آنقدر ریز بین هستی که اعدام بی گناه آن دختر شیرین عقل را می بینی اما درشت تر ها .... نمی بینی
اما راجب حسین :
تو هرچه که از آن ذهن گذشته است را با افتخار به زبان می آوری کلی با خودت حال می کنی (که به به چه مطالب روشنفکرانه وعلمی ) و احتمالا خود را یک روشنفکر می دانی اما صد افسوس در حیطه کاری من (برنامه نویسی) ..... تمامی بحث ها باید استدلال های علمی بیان شوند در غیر این صورت کاملا مردود می باشد.قرن 21 در قرون وسطی زندگی نمی کنیم

جالب بر من که تو ادبیاتی که به کار می بری تماما ادبیات کوچه و بازار و احتمالا صف کوپن ..... و احتمالا مراجع مورد بحث علی آقا بقال عزیز آقا سبزی فروش آقای راننده تاکسی با دو کلاس سواد ........اینها هستند
"مذهب تشیع و آداب و رسومش را احمقانه میدانستم ": احتمالا آن زمان سرگرم فراگیری تشیع صفوی بودی نه تشیع علوی
"انقدر در موردش تحقیق می کردم " : احتمالا از علی آقا بقال و سوپر مارکت سر کوچه ...........اگر درست تحقیق کرده بودی الان راه را از بیراهه می شناختی
"حماقت تمام به این باور چسبیده ایم که علی و حسن و حسین تا یازده نسل بعد از آن مقدس بوده اند ": نه روشنفکران دینی همچین اعتقادی ندارند و تنها قشر بی سواد جامعه بر این باورند .تازه این نشانه جهل عده ای از انسان ها است که عدهای در هر لباسی از آن سو استفاده می کنند تو حق نداری این مطلب را به کلیه انسان ها و خود دین ربط دهی مگر اینکه مغرض باشی یا از سر جهل یا اینکه ....
"مرجعیت شیعه درست مثل کلیسا در قرون وسطی ":تو راجب قرون وسطی و کلیسا چیزی نمی دونی !!!
"حسین کسی بود که در خوش بینانه ترین حالت به خاطر .......": تو راجب حسین ..... عشق حسین ...... و غیره چه می دانی .....!!!!
تو چه می دانی که چرا حسین در هنگام حج واجب حج خود را عمره ممفرده کرد و از مکه چرا گریخت..........
تو چه می دانی تو چه می دانی که چرا حسین با توجه به رفتار های کوفیان علیه پدر و برادرش چرا به دعوت کوفیان لبیک گفت (احتمالا فقط برای تاج تخت .......)
تو که نمی دونی داستان حسین رو چطور به خودت اجازه قضاوت می دهی اصلا قضاوت تو از پایه مردود تو بدون دلایل علمی بدون مطالعه در باره مطلبی که می نویسی حرف می زنی که در قرن حاضر مردود است نه منطقی نه دلیلی
توکه نمی دونی حسین تا قبل از روز عاشورا چندین بار با عمر سعد مذاکره کرد و درخواست کرد اجازه دهد تا به مدینه یا هر جای دیگر باز گردد چگونه اجازه می دهی از روی هوا تحلیل و تجزییه کنی و قضاوت و نتیجه بگیریی چگونه تو تحلیل میی کنی وقتی نمی دونی داستان چی بوده !!! احتمالا شنیدی اما پا منبر .......
امام حسین در روز عاشورا برگشت به سپاه مقابل گفت هر گونه که می خواهی(مذهب دین ....ایدئولوژی در زندگی داشته باشید آما ازاده باشید (آزاد بیاندیشید)......
که تو شراگیم آزاد نمی اندیشی با یک عقل کوتاه نگر و دید جزئی بر آمده از پای منبر (10 سال) و صف ...... برای خودت نظرات می دهی .........تو که نمی دونی جنگ را حسین شروع نکرد باید هم قضاوت کنی "برای همین هم خود و خانواده اش را به کشتن داد":احتمالا حسین یک آدم شیرین عقلی بوده که با 72 دو نفر می خواسته به جنگ یزید بره ........ها ها ها ...
یا اینکه اینگونه قضاوت کنی "..انها وقتی خود را در اقلیت میبینند برای احیای دین خدا (به تعبیر خود) از جان خود می گذرند و جان دیگران را نیز می گیرند." راست می گی چون تو تاریخ نخوندی احتمالا تو پای منبری بودی که پا منبرییش ...........
چیزی که برای من جالب اینه که تو که ادعا می کنی دین مایه عقب افتادگی چگونه تو که از این حصار خارج شدی به تعبییر خودت اینقدر نا آگاهانه و غیر علمی و عقلی سخن به نگارش در می آوری
می دونی چیه برای من جالب که افرادی به مانند تو که ادعای روشنفکریییییییییییییی ، آزاد اندیشییییییییییییییییی، می کند جایی این تفکر گل می کند که مطابق با هوای نفس (ببخشید به ادبیات شما تفکر مطابق با امیال انسانی شما هم سو می شود) همانند دمکراسی غربی (دمکراسی مطابق بر منافع شخصی خودممممممممم)
افسوس بر تو که در جهل مرکب خودت باقی ماندی ... باز هزار آفرین به آن افرادی که با حماقت خودشون به 1300 اندی قبل باز میی گردند ولی تو به دوران جاهلیت نفس .
دوست من اسلام در پای هر منبر در لباس هر آخوند .......درهر مسجد ...... در هر تکیه .... توی کوی کوچه .... نخواهی یافت (در میکده هم خدای بینی گر بامرد خدا نشینی )
تو به دنبال حقیقت نرفتی تو به دنبال هوای نفس خود رفتی و جایگاه آن در دین که هیچ نیافتی و از آن رو دین را مزاحم امیال شخصی یافتی
دوست من (شاید) به دنبال حقیقت باش آنطور که هست نه آنطور که دوست می داری کمی مطالعه کن (آکادمیک........) نه به صورت اینکه اصغر آقا میگه من این رو در نوشته هایت خوندم که "داستان دختره شیرین عقل" که اولی میگه ..... بقاله می گفت این دیوونه نبود......سومی می گفت ........ مرد حسابی امروزه صبح برات یک اتفاقی پیش می آید شب تو همون اتفاق از جای دیگه می شنوی با 1000 نکته اضافه تر جالب که برای خودت جدیده
تو به دنبال آزادی .. ... هستی اما متاسفانه خودت این امر را رعایت نمی کنی اونوقت دم از آزادی می زنی (چه جالب).............

امید وارم در زندگی به دنبال حقیقت باشی مگر اینکه قصد ییا غرضی یا هدف از پیش تعیین شده ای داشته باشی (که بعید نیست).


February 15, 2007 2:06 AM
ناشناس   ( web | email )

tanke you for evry thing.


February 14, 2007 3:53 PM
بي بي   ( web | email )

شراگيم اين ننوشتنت شده مثل سكوت قبل از توفان. باور كن دل تو دلم نيست. چي داري مي‌نويسي پسر؟ حداقل از قبل بگو من برم دكتر قلب يه چكاپ بكنم سكته نزنم جلو كامپيوتر خونم بيفته گردنت مادر.


February 14, 2007 12:13 PM
کاتب   ( web | email )

اين متن قديمی شده من منتظر متن پرشور بعدی شما هستم موفق باشيد


February 14, 2007 9:28 AM
Alireza   ( web | email )

beshin ba khodet fekr kon age zire galut chaghu bezaran hazeri az rahet va aghidat dast nakeshi ya na( albate age aghide va eteghade khasi be chizi dashte bashi). age tunesti be jaye ja zadan margo entekhab koni, hamun rahio rafti ke hosein rafte, age 100 sal baade to mardom bekhateret gel sareshun berizan taghsire to nist, taghsire hemaghate mardom va unaiie ke azash sue estefade kardan.
zemnan neveshtehat (ke be ghole khodet tamaman az sare oghde hast) va aksare kamentat neshun mide chera ma irania inghadr tu fahm va pazireshe demokrasi moshkel darim. be har hal, hoseine shariatmadari tu keihan ham alaihe kasaii ke mesle khodesh fekr nemikonan haminjuri (balke ghashangtar) minevise. . beshin fekr kon farghe tarze tafakoret rajebe mokhalef ba un mardak chie.


February 14, 2007 6:56 AM
yeki   ( web | email )

omidvaram yek rozi biyad ke in mardom e nadan befahmand , islam onha ro bad bakht kardeeeeeeeeeeeeeeee


February 14, 2007 1:36 AM
sahar   ( web | email )

فقط خدا بهت رحم کنه...
همين.


February 13, 2007 11:09 PM
pantheia   ( web | email )

اwow!200 comments?


February 13, 2007 9:41 PM
شادي   ( web | email )

سالگرد فروغه . ساكتي . ؟


February 13, 2007 8:06 PM
نازنین مهرا   ( web | email )

یک چیز دیگه هم می گه شاو :
ما به تجربه یاد می گیریم که انسان ها از تجربه نمی آموزند !!!


February 13, 2007 8:03 PM
سبزينه   ( web | email )

مرسي از اجازه ات. لطفا بگو اجازه دارم لينكت رو هم اضافه كنم يا نه.
در مورد گرين كارت من: مادر من گرين كارت داشت و سال 74 برام تقاضا داد اما يكسال بعد خودش فوت كرد و من سال 79 براي مصاحبه دعوت شدم كه البته گواهي زنده بودن مادرم رو جز مدارك از من ميخواستن - چون مدتي بود نه وارد آمريكا شده بود و نه خارج!- و من نداشتم پس مشخصا مصاحبه اي انجام ندادم و باطل شد و رفت. اما در كمال تعجب - توي پست هام توضيح دادم- لاتاري سال 2007 برنده شدم و مصاحبه ام هم انجام شده و منتظرم جواب اف. بي. آي چكم بياد كه هنوز نيومده اما با توجه به اينكه بخش دولتي كار ميكردم گفتن بين 2 تا 2.5 ماه بعد از مصاحبه مياد كه مصاحبه ام روز 11 ژانويه 2007 بود.


February 13, 2007 6:45 PM
طاهره   ( web | email )

ضمنا قابل توجه كامنت گذاران. آقاجان ديگه كامنت نذاريد. قسم ميخورم هر كامنتي كه اضافه مي شود يكي از سلولهاي مرده آقاي شراگيم زنده مي شود! ميگيد نه از خودش بپرسيد. ايشان آنقدري كه از اين تعداد بالاي كامنت و هياهو در وبلاگش لذت برده اينروزها از هيچ چيز ديگر لذت نمي برد.....باور ايلله.........


February 13, 2007 6:39 PM
طاهره   ( web | email )

سلام. براي سومين بار در حال كامنت گذاري هستم. بابا آقاي شراگيم اين چه قشقريه كه راه انداخته ايد؟ ‌بنظر نمياد ساديسم ماديسمي باشيد!. بالاخره هر چيزي حدي داره. به اين اختلافات خاتمه دهيد و بگذاريد همه با صلح و صفا به زندگي وبلاگي خود ادامه دهند.يه مطلب جديد بنويسيد آقا. يه مطلب جديد.........


February 13, 2007 6:36 PM
ونوس   ( web | email )

هی شراگیم!
میشه یک کار + دیگه بکنی و این بحث و تموم کنی و بجاش ماجرای سد سیوند و بلایی که داره سر میراث فرهنگی ۲۵۰۰ ساله ما درمیارن این آخوندا رو باز گو کنی بلکه رگ غیرتی بجوش بیاد... فکر میکنم بتونی یه صفحه رای گیری در رابطه با متوقف کردن این سد لعنتی درست کنی.. امید وارم که فردا نیای بگی نه اینطور نیست و اونطور هست...!
ممنون


February 13, 2007 4:51 PM
راهنماي آسماني   ( web | email )

بابا شري اين دختر ه خارخاسك رو بچسب ول نكن اينو از اون خداهاست آخرش يعني تا همه اون چيزا كه گفته تجربه نكرده باشه محاله اينطور باحال بنويسه . تحصيلاتشم كه خوبه به نظر ميرسه استاد دانشگاهي چيزي باشه . منتهي اعتبارش اجازه نميده دم به تله بده بايد بيشتر روش كار كني . برات دعاي خير ميكنم . به خدا انگ خودته البته اگه خودش خودت نباشه و واقعا دو نفر باشين يه زاد ولدي را بندازين به قول خودت عبيد زاكاني از توش در مي آد.


February 13, 2007 4:37 PM
eric   ( web | email )

God? Is that it? God? I'll tell you let me give you a little inside information about God. God likes to watch. He's a prankster. Think about it. He gives man instincts.
He gives you this extraordinary gift, and then what does He do?
I swear, for his own amusement his own private, cosmic gag reel.
He sets the rules in opposition. It's the goof of all time. Look, but don't touch. Touch, but don't taste. Taste, but don't swallow. And while you're jumping from one foot to the next, what is He doing?
He's laughing his sick, fucking ass off! He's a tightass! He's a sadist! He's an absentee landlord!


February 13, 2007 11:11 AM
فرشته   ( web | email )

شراگيم تورو خدا تمومش كن يه پست شاد بذار دلمون گرفت اينجا همش دعواست


February 13, 2007 10:07 AM
سبزينه   ( web | email )

سلام. تازه با وبلاگت آشنا شدم. خواستم اجازه بگيرم بخش هايي از مطلب مربوط به اعدام عاطفه رو با ذكر منبع و آدرس لينكتون توي وبلاگم بيارم. البته تا اجازه ندين اين كارو نميكنم.


February 13, 2007 9:12 AM
بي بي   ( web | email )

شراگيم من اومدم ديدم هيچكي برات پيام نذاشته دلم سوخت مادر. گفتم بيام مثل اين پيامگذار الكي ها بگم: وبلاگ جالبي داري به من هم سر بزن!!!!


February 12, 2007 9:14 PM
ناشناس   ( web | email )

آره سفتری، به هیکلت :))


February 12, 2007 9:04 PM
matarsack   ( web | email )

والا من با وجوديکه در يک خانواده مذهبی دنيا اومدم ولی نتونستم بگم کدوم حرفت اشتباهه. باور کن يکی از يکی درستتر بود
عالی بود فقط کافيه که يکم تعصب رو بذاری کنار و بخونی


February 12, 2007 4:51 PM
HHZ   ( web | email )

خيلی دوست دارم نظرت رو در مورد دفاعيات گلسرخی و حرفهای پورازغندی(يا يه همچين چيزی!!) در يه پست بخونم!


February 12, 2007 3:40 PM
حوری   ( web | email )

شراگيم...فقط کامنتهای اين دو پست اخيرت با قدرت هر چه تمامتر به تموم حرفهات صحه ميگذاره...

تو حرف نداری آقا!


February 12, 2007 2:51 PM
نازنين   ( web | email )

سلام شراگيم جان
بابا اين جا چه خبره بخورم اين کامنتهاتو
اوه ببخشید که زیاد سکسی حرف زدم یاد باطری قلبت نبودم
از بابت دیروز معذرت
بعدا توضیح میدم
تا بعد ...


February 12, 2007 11:47 AM
ناشناس   ( web | email )

I'm sorry For everything I just couldn't do
Thank you for all you've done


February 12, 2007 10:45 AM
شراگیم   ( web | email )

سفتر جون خودمونيم...حالا آمريکا و انگليس نداره...! ولی خداوکيلی اگه نگران پرده بکارت بودن به خودی خود نشونه ی حماقت باشه من فکر نکنم شخص شما بتونی سرتو بالا بگيری با توجه به محتوای اولين کامنتت...!
اين از اين...در ثانی...واقعا خيلی جالبه برام که شما که اينقدر دنيا ديده هستيد چطوريه که دنيا رو سياه و سفيد ميبينين...پس همه دخترهايی که خارج از ايران زندگی ميکنن هفته ای يه دونه پارتنر سکسی عوض ميکنن و همه مردمون اون ور دنيا به باباهاشون ميگن ميمون پشمالو...!:))
بعضی وقتها که محتوای کامنتت رو با غلطهای املاييت تطبيق ميدم ميبينم هيچ دليلی نداره که فکر کنم اين غلطها رو عمدا از خودت به جا گذاشته باشی...به هر حال نويسنده همچون کامنتی قاعدتا نبايد زياد آدم کتاب خونده و با سوادی باشه و دايره ی معلوماتش احتمالا در حد دايره ی شنيده هاشه...!


February 12, 2007 6:26 AM
سفتر   ( web | email )

sherry اگر خداوند برای احمقی و بی شعوری حد اقلی قائل بود، انسانهای به خنگی تو هیچ وقت زاده نمی شدند. توی که به قول خودت تا خرخره تو امریکا داری خفه می شی می تونی فقط اسم سه نفر را بیاری تو آمریکا که به قول تو پخمه امل و بی سیاست از یک طرف هستند و از طرفی دیگر سوار مرسدس بشه و 2000000 دلار هم نقد داشته باشه؟ آخه شومپت همین چیزی ممکنه؟

دوما بازهم از بی شعوریته که فکر می کنی من به خاطر بکن بکن امدم اینجا. من اگر دنبال دختر بازی بودم که آخه خنگ خدا آلان داشتم تو جوردن و یا فرشته و یا یه خراب شده ای شمال تهران حالشو می بردم... سوما کی به توی مونگول گفت که من الان تو آمریکا هستم و "اینجا" یعنی آمریکا؟ چهارما من به غیر از آفریقا و استرالیا به تمام قاره های دیگه رفتم و عقب مانده ترین و امل ترین ایرانیهای که دیدم در لس آنجلس بودند. اونها بیشتر از دهاتی های علی آباد کتول نگران پرده بکارت دخترشون هستند و هنوز تو مراسم عروسیهاشون با آهنگ هندی و عربی رقص چاقو می کنند. انها وقتی طعطیلات thanks giving می شود بدون اینکه بدانند چرا و به چه دلیل و فقط سرف اینکه خودشان را آمریکایی نشون بدهند بزرگترین بوقلمونی که پیدا کره سرخ می کنند و گوسفند وارانه مراسم تنکس گیوینگ برگزار می کنند..... dude get a fucking reality check . و در آخر هم بایید بگم که من نه زن دارم نه بچه پس حسابی ریدی عزیزم....


February 12, 2007 12:17 AM
sherry   ( web | email )

شراگیم من به بحث گندیده این ماجرا که اینجاست کار ندارم اما در مورد حرف های این سفتر (با این اسمش!) چیزی معلوم است زندگیش همونی بود که برات مثال زده و میخواد به همه تعمیم بده. خیالش همه مثل خودش پخمه و بی سیاست هستند. سالها امریکا زندگی کردم الانم لااقل یک سوم فامیلم اونجان. این قصه ای که تعریف کرده رو من به چشمم ندیدم تو فامیل خودمم نیست. الانم که یک مملکت دموکرات هستم ابدا همچی چیزهای لااقل من ندیدم. زنی که بخواد با مردهای دیگه باشه ایران و امریکا نداره همه جا کارش رو میکنه. مردی هم که عرضه نداشته باشد بچه هاش رو به سبکی که میپسندد تربیت کند تو امریکا همون خنگی است که توی ایران.
در ضمن این جناب امل باید بدون است که رابطه ی جنسی دختر اقا همونقدر مهم است که پسرش. اگر مشکلی هست که ترتیب دخترش رو دوست پسر داره میده باید برود دق کند چون دامادش هم همین کار رو میکنه. پس بهتر است کمی فقط کمی املیسم رو فراموش کند و بدون در دنیای آزاد کسی ترتیب کسی رو نمیده رابطه جنسی یک لذت دوطرفه است که دختر همون میزان سهم باید داشته باشد که پسر. اون دوره اجداد ایشون بوده زنها به زور به شوهر داده میشدند و اصولا رابطه ی جنسی مطلقا یک طرفه بوده و به قول این سفتر!! ترتیب زن داده میشده چون لذتی نسیبش نمیشده بلکه توسط همسر مورد تجاوز قانونی قرار میگرفته.
کسی که این همه امل و قدیمی فکر میکند غلط میکنه میره امریکا که بعد حاضر باشه همه چیزش رو بده که فلان و بهمان.


February 11, 2007 11:12 PM
...   ( web | email )

فکر کنم به نتيجه ای که می خواستی داری می رسی
امارت حسابی رفته بالا.


February 11, 2007 10:48 PM
افشین   ( web | email )

سلام شراگیم عزیز...ای کاش طرفداران مذهب می فهمیدند که چه دنیای کوچکی دارند. دنیای کوچک و جهان بینی محدود مذهبیون چه مسلمان چه مسیحی و چه هر دین دیگری آنها را از دیدن جهان اطرافشان محروم می کند. بیچاره ها فکر می کنند که خیلی می دانند ولی چه سود. آن کس که نداند و نداند که نداند...

متاسفانه جنبش روشنفکری - به همان دلیل محدوده کوچک ذهنی مذهبیون که جمعیت غالب ایرانیها را تشکیل می دهد - محکوم به فناست. نمی دانم آیا تلاشهایی از دست تلاش شما روزی به ثمر می رسد یا خیر ولی حتی اگر آن روز وجود داشته باشد با آن خیلی فاصله داریم.


February 11, 2007 6:58 PM
دشمن ناصبيان   ( web | email )

العلوي الصادقي ( عليه السلام ) : ما يحبنا مخنث ولا ديوث ولا ولد زنا -(مستدرك سفينة البحار - ج 3 - ص 217 - 218)
ترجمه : امام علي و امام صادق عليهما السلام فرمودند : هرگز ، افراد ابنه اي و جاكش و زنازاده ، دوستداران ما نيستند .


February 11, 2007 2:08 PM
دشمن ناصبيان   ( web | email )

العلوي الصادقي ( عليه السلام ) : ما يحبنا مخنث ولا ديوث ولا ولد زنا -(مستدرك سفينة البحار - ج 3 - ص 217 - 218)
ترجمه : امام علي و امام صادق عليهما السلام فرمودند : هرگز ، افراد ابنه اي و جاكش و زنازاده ، دوستداران ما نيستند .


February 11, 2007 2:05 PM
Benjamin SNake   ( web | email )

شراگيم !‌ جالب و عجيب !‌ زيبا و بديع . متفکرانه .
خوشحالم بلاگتو ديدم خيلی خوبه مثل تو کم پيدا ميشه دوست دارم نظرتو راجع به بلاگم بدونم


February 11, 2007 1:55 PM
یلدا آرتا   ( web | email )

شراگيم! ميبينی خودتو انداختی تو چه معرکه ای؟ با اين متنت تونستی يکدفعه عقب موندگی يه جماعت احمق و ببينی که کنارت دارن نفس می کشن....اگر هنوز عقاید و کلمات انسانها معرف
آنها باشد بسیار از آشنایی با تو خوشبخت و مسرورم.


February 11, 2007 1:46 PM
بي بي   ( web | email )

....... هي فهميدم. مهسا جون نكنه پيامگذار ۱۸۷ تو بودي؟ آخه من تو پيام ۱۸۹ فقط به اون توهين كردم. واي چه قدر خنگم. به فكرم نرسيده بود. گفتم كه عقل به سن و سال نيست. همين الان تازه دوزاريم افتاد............


February 11, 2007 11:27 AM
بي بي   ( web | email )

مهسا جون - ۱۹۷- حيف كه نوشته اي اينجا رو ديگه نمي‌خوني یا حداقل این طور ادعا کرده ای وگرنه بهت مي‌گفتم كه: يه چند بار ديگه رفتم پيام ۱۸۹ رو خوندم و نه اون زمان كه داشتم پيام رو مي‌نوشتم و نه الان هيچ توهيني به هيچ شخصي جز خودم و نفهمي خودم توش نديدم. با خوندن اعتراض تو به اون پيام چه چند تايي شاخ رو سرم سبز شده است. شما ذهن بسيار خلاقي داري كه تونستي اين طور مسائل رو به هم ربط بدي و در ضمن من خيلي خنگم چون هنوز نتونستم هيچ ارتباطي بين پيام ۱۸۹ ي خودم و شما پيدا كنم و بفهمم چه طور ممكنه اونو به خودتون و حرف هاتون ربط داده باشيد و اون سه تا پيامي كه حتي به خاطر ندارم توش چي نوشته بودي. در ضمن نوشته بودي آدرس ايميلم را نگذاشته ام. در عوض آدرس وبلاگم بود مي‌تونستي بياي اونجا گله ات رو مطرح كني. من حداقل آدرسم رو گذاشتم كه اين شك و شبهه رو پاك كنم كه كسي بقيه رو زير سوال نبره و تصور نكنه بي بي يه پيام گذار مجازيه و به عنوان مثال خود شراگيمه چون همه اين رو مي‌دونيم كه درست كردن ميل باكس خيلي راحت تر از درست كردن وبلاگه و حداقل بايد چند ماه يا چند سال وقت گذاشت و يك وبلاگ رو مستمر نوشت. ولي چند دقيقه اي مي‌شه يه ايميل درست كرد كه بقيه نمي‌دوننن توش چه خبره! و صاحبش چه جور آدمي هست. اشتباه نكن قصد ندارم تو رو زير سوال ببرم بلكه قصدم فقط اينه كه كار خودم رو توجيه كنم. ديگه اين كه فهم و شعور كه به سن نيست. به عنوان مثال شما كه نصف من سن داريد دو برابر من سرتون مي‌شه. من كه ادعايي نكردم اگه گفتم سنم چه قدره بارها هم خودم رو يه بي سواد معرفي كرده ام. شما چرا اوناش رو نديدي و فقط چسبيدي به سن و سال من؟ اگه به سن و سال بود كه الان كلاغ ها همه دانشمند بودند! ديگه اين كه باز متاسفم كه نوشتي اينجا رو نمي‌خوني و حاضر نيستي اين بحث رو ادامه بدي چون من فرصت ندارم برات ايميل بزنم در ضمن دوست ندارم ْدرس صندوق پستميم رو در اختيار بقيه بذارم. ببخش. اميدوارم يكي از دوستانتون خواننده ي اينجا باشه و شما رو در جريان قرار بده كه من هم وقت گذاشتم و پاسخ شما رو دادم؛البته با عقل ناقص خودم........... در پايان از شراگيم هزار بار عذر مي‌خوام كه پيامگيرش رو كرده ام محل گفت و گوي شخصي. البته اين پاي قبض تلفن در!


February 11, 2007 11:21 AM
mARYAM   ( web | email )

آخ جونم ! باز اينجا جشنواره ی ديکتيشن و رسم الخط با شرکت افتخاری اذهان فندقی برقراره !!! ... پسر بعضی وقتا به طرز ديوانه کننده ای قوی مينويسی . بعد آدم يه دوره ی جامعه شناسی تجربی هم مهمون کامنت دونی تو ميشه ! گريت :)


February 11, 2007 4:28 AM
Nazanin   ( web | email )

درود بر شراگيم عزيز........ ارتباط کامنت شماره ۱۹۵ با نوشته روشنگرانه و ير محتوی تو ارتباط گوز با شقيقه است و بعبارت ديگه بی ربط به موضوع..... جمهوری اسلامی از اين کفتر سفترها ی جيره خور زياد داره که در جوامع ازاد زندگی ميکنند و براشون هزينه و يول خرج ميشود که اگه هرکی دو کلوم حرف حساب زد بيايند و چرت و يرت بگويند . در حالی که همين دنيای غرب بقول اين دغل بازان فاسد سگشون شرف داره به اخوند متظاهر و رياکار و تا مغز استخوان فاسد مساجد ايران .........


February 11, 2007 2:11 AM
yaran   ( web | email )

همتون اوسکليد هم اون دلقک هم منيرو هم اون شراگيم هم او اکثر لينک باکستون
واقعا شما رو می بينم به خودم اميد وار ميشم هميشه فکر ميکردم يه آدم بد بختم ولی دمت گرم خوشحالم کردی خدا بد تر از من هم آفريده(ولی خودمونيم با اين آفريده (شراگیم و دلقکو ...) یه فص حسابی ریده ! گمشید بابا برید دختر بازی تونو کنید آدم نستید که اصلا نباید خودمو اذیت می کردم کامنت می ذاشتم ارزش کامنت فحش هم ندارید! سبردمتون به خاک بای!


February 11, 2007 1:43 AM
سفتر   ( web | email )

بگو جایزش چیه خودم روشنت می کنم. من شاید کامنتم جای اشتباه چاب شد ( یه صفحه دیگه داشتی از امدن به آمریکا و ازدواج با مکزیکی می گفتی) ولی مراد این بود که حرف رو تو بخونی که خوندی.

در ضمن آره بچه ها، وقتی عمرتو تو این خراب شده به باد دادی دیگه فارسی هم درست نمی تونی بنویسی، این هم بزارین روز اون چیزهای دیگه.

علی ای الحال آدمی که اینقدر اغده ای که براش آمریکا می شه مهد آزادی و بهشت برین حرفهاش در هیچ ضمینه اعتبار نداره. تو یه جوون خام هستی که دنیا رو توی خیالاتت و سوار به کتابهای که خوندی سیر کردی. و فکر می کنی به حساب اون مطالعاتت آدم روشن و عمیقی هم هستی. ولی تو همون قدر گمراه هستی که اون دهاتی که برای سنگسار صف می کشه. تو هم یک افراطی دیگه هستی که کتاب زیادی خوندی و سرت باد کرده ولی نمیدونی اون همه چیزی که خوندی به هم چه ربطی داره. از چیزهایی که ندیدی اسطوره می سازی و به حساب تجربیاتی که نداری نتیجه گیری می کنی. یک مشت هم میان اینجا و خر میشن که اجب ادم فهمیده ای و اگر این شیخ فضیلت میگه ایران گوه پس گوه. منی که میبینی همه جورشو که میگی توش بودم و دیدم. آز اروپا تا آمریکا. وقتی لهستان کومونیستس بود من اونجا بودم و وقتی بوش تو امریکا رای اورد من اروگان بودم. اما من با این همه تجربه شخصی هنوز به خودم اجازه نمیدم مثل تو ببرم و بدوزم.


February 11, 2007 1:21 AM
سحر   ( web | email )

فکر کنم ميخواد بگه گناه اين حرفايي که به امام حسين زدي ،آمريکا که بري دامنتو مي گيره و به اين حال و روزي ميفتي که برات شرح داده .درست "حدث " زدم؟ حالا هرکي بگه سفتر يعني چي يه جايزه پيش من داره. با اين ديکته شاهکاري که داره منظورش صفدر که نيست احيانآ ؟


February 11, 2007 12:26 AM
مهرانه   ( web | email )

خوب معلوم ربطش چیه: میخوای ما رو از خوندن این نوشته های صدتا یه غاز نجات بدی!! اصلا خود این کلمه (سفتر) یعنی چی؟؟ حالا بگذریم از متنش که نه سر داشت نه ته!غلط املایی و انشایی هم که هچ!! :)


February 11, 2007 12:19 AM
لیلا   ( web | email )

اگر انلاین هستی لطفا ایمیلت رو چک کن .


February 10, 2007 10:22 PM
مهسا   ( web | email )

برای بی بی : بی بی خا نم من بعد از اینکه حس کردم شما از قسمتی از پیام من ناراحت شدیند سریع خواستم تا ازت معذرت بخوام و اون قدر برات ارزش قائل شدم که رو لحن کلامم هم فکر کردم..وخوب بگذریم که به فردا صبحش کشیده شد.و شما!!! بعد ازخواندن مطلب من شماره (۱۸۱-۱۸۲ـ۱۸۳ ) رفتین و در کامنت۱۸۹ اون طوری تشخیص اشتباهتون را با گوشه کنایه و توهین والبته غیر مستقیم بیان کردین. واقعن سطح شعورتون را خیلی خوب نشون دادین......این با در نظر گرفتن این نکته است که من ۲۰ سال دارم و شما بالای ۴۰ واقعن که..............(در ضمن اصلن نمی خواستم اینجا پیام بذارم چون خوب میدونم که دیگران اصلن تما یلی به خواندن این بحث ها ندارن.ولی وقتی دیدم که شما حتی یک آدرس ایمیل هم ندارید که برایتان بفرستم مجبور شدم.)در ضمن من ديگه تمايلی به ادامه دادن اين بحث و خواندن جواب شما ندارم .چون خوب به من فهمو ندين که دفعه ی اول هم الکی جدی گرفته بودمتان.


February 10, 2007 10:09 PM
شراگیم   ( web | email )

هرکی تونست ارتباط کامنت سفتر رو با اين نوشته پيدا کنه يه جايزه خوب پيش من داره!

(اين روزها يه مقدار سرم شلوغه...ولی قول ميدم امروز فردا بيام و يه چيز جديد بنويسم و اينجا رو از اين حال و هوا یه مقدار در بيارم...)


February 10, 2007 9:51 PM
سفتر   ( web | email )

من همین طوری داشتم از اینجا رد می شدم و دیدم طبق معمول یک احمق دیکه فکر میکنه اینجا حلوا حلوا است. من دکتر مهندس دیدم که اینجا به خاطر همون رویای ابلهانه ای که تو بخاطرش می خواهی زندگیت رو به باد بدی آمدن اینجا و دارند و توالت می شوردند و کباب سیخ می کنند. تازه اگر عرضه داشته باشی (که شرط می بندم اگر داشتی تو همون ایران می تونستی زندگیت رو جمع و جور کنی) اینجا واسه خودت آدم میشی. حالا این آدم چیه؟ بزار بهت بگم. وقتی شد 50 سالت، یه نگاه دورو بر خودت می کنی می بینی ماشین زیر پات مرسدس است، 2000000 دلار هم نقد تو بانک داری ویک ویلا تو آورنج کونتی. آما به چه قیمت؟ می بینی زنت هر روز با یه مرد غریبه لاس میزنه ولی تو جرات نداری حرف بزنی چون تا جمله ات تموم نشده وکیلش حکم طلاق رو چسبونده رو پیشونیت. اگر هم خیلی خاطر خواهت باشه کمش اینه که واست روضه می خونه که تو عقب مونده و دهاتی هستی و .... بعد می بینی دخترت هر هفته یه پسر میاره خونه و با کمال پر رویی دستشو می گیره و از روبروی تو رد می شه که بره اطاقش ترتیبشو بشه و صد البته که چون یک پدر فهمیده و مدرن هستی با یید خفه شی و جیک نزنی. بعید میری تو حیات کلت خنک شه می بینی پسرت داره با دوست آمریکاییش بحث می کنه که ایرانیها تروریستهای بزرگتری هستند و یا عرب ها و بعد اون دوستش پسرتو تشویق می کنه که بیاد عضو ارتش آمریکا شود (ارتشی که بعد میره عراق و اونجا اورجی و سکس گروهی با بچه های عراقی می کنه) و لی تو چون سیتیزن آمریکا هستی و نون این خراب شده رو خوردی با یید چه کار کنی؟ درست حدث زدی ... بازهم خفه بایید شوی. بعد عصر میری بار که با دوستات خلوت کنی ولی همین که تو بار داری به طرفشون میری میشنوی که صحبت از توست ولی به جای اسمت دارند می گن هایری مانکی (میمون پشمالو) و اینها دوستای جون جونیت هستند.. تو اگر صد سال هم در امریکا بمونی همیشه یک خارجی خواهی بود. اگر باور نداری یه سر بزن یو تیوب ببین.... بعد تازه اون موقع به گوه خوری می افتی. حاظر میشی که مرسدست و بدی ولی وقتی بابات داشت جون میکند پیشش می بودی. حاضر می شی اون 2000000 دلار را بدی ولی زنت یه خانم ایرانی با احترام و شخصیت می بود. حاظر می شی اون ویلات رو بدی و لی توی کل دنیا یه دوست مشتی و با حال داشتی که و قتتی بهت می گه "نوکرته" می دونی خدا وکیلی از کاری دریغ نمی کنه. آره پسر احمق، تو اون موقع و وقتی که همه این چیزهای چرت رو بدست آوردی حاظر میشی همشو پس بدی که وقتی می خواهی کف مرگتو بزاری اون خاکی که سرت رو روش می زاری پایین خاک ایرون باشه ولی دریغ که گورت توی قبرستون لوس آنجلس خواهد بود و تنها کسی که به ملاقاتت خواههد آمد یک سگ است که رو سنگ قبرت می شاشه. حالا هر غلطی خواستی بکن فقط نگو نگفتین


February 10, 2007 9:41 PM
dr_Eli   ( web | email )

واي شراگيم...........
دارم خل مي شم از اين جوابها و كامنتهايي كه عمدتا برا رو كم كني نوشته شده!
حس مي كنم همه مي خوان نظر خودشونو تحميل كنند.
خواهش مي كنم تمومش كن!
فقط تو مي توني!
ممنونم!


February 10, 2007 3:39 PM
پاراگراف   ( web | email )

درود برشما


February 10, 2007 11:19 AM
سيمرغ   ( web | email )

واي خداي من ....
ارت ممنونم كه اين سايت رو ديدم .. نويسنده اين سايت خطابم به شماست :‌ هميشه فكر مي كردم دارم يه جور ناجور فكر مي كنم .. اغلب نسبت به افكارم بخصوص مسايلي از قبيل همين نوشته پرمحتوايت بد گمان بودم .. نمي دونستم كه چرا اين همه مزخرفات كه از اوايل دبستان تا آخر دانشگاه توي گوشم خوندن و باز هم نتونستم بپذيرم ، باورم نمي شه
بالاخره يكي مثل خودم ديدم ... خوندن مطالبت انگار از اعماق وجودم مي آمد ، خوب نوشتي و خوب گفتي ، آفرين بر اين همه توانايي و استعدادت كه حق مطلب رو ادا كردي ...
من مطمئنم كه روزي همچون قرون وسطي اروپا ما هم در تاريخ به ننگي از اين روزگار و آنچه بر سر گوسفندانمان آمد ياد خواهيم كرد .
البته نا گغته نماند كه اگر ايران بخواهد در قرون آينده در صف كشورهاي متمدن باشد چاره اي نيست كه امروز ما اوج حماقت ديني را تجربه كنيم و بدانيم و بفهميم كه از اين گروه رمال و سخنچين حوزوي هم تنوري گرم نمي شود همانگونه كه اروپا پانصد سال پيش فهميد . ما نيز به يك رنسانس نياز داريم و لازمه اين رنسانس همين حماقت ديني ماست .
خوشحالم كه پيدات كردم و هميشه باهاتم
سيمرغ


February 10, 2007 12:15 AM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

خوبه باز یکی ۴ تا فحش داده ۱ حرکتی از خودت نشون بدی.....فکر کردم ترور شدی!!!


February 9, 2007 11:37 PM
بي بي   ( web | email )

براي همه: دلتون بسوزه. من قبل از اين كه پاكش كنه خونده بودمش و كلي چيزا ياد گرفتم -از پيام۱۸۷- . شراگيم مي‌ذاشتي ملت استفاده كنند!!!! عجب كيفي كردم ديدم وقتي پيام رو فرستادم اون نظر صد و هشتاد و هفت نيست. باز حداقل سايت هاي فيلتر شده رو يه جورايي مي‌شه ديد و از كنجكاوي در اومد. برا پيام هاي سانسور شده هم يه فكري بكنيد يه جايي بذاريد و فيلترشون كنيد!!!! واي قبض تلفنم...........


February 9, 2007 7:44 PM
بي بي   ( web | email )

شراگيم جون يه فكري به حال قبض تلفن ما بكن مادر. هر بار مي‌آم يه سر مي‌زنم مي‌بينم يكي پيام گذاشته و بعضي وقتا جو گير مي‌شم يادم مي‌ره حتي دي سي شم بخونم. آخه بعضي از اين پيام گذارات اون قدر با تربيت و محشرن كه آدم حيفش مياد ثانيه اي رو از دست بده و نخوندشون! - پيامگذار ۱۸۷ دقيقا منظورم شما بوديد.در ضمن اونا كه ماهواره داشتند يادت كه نرفته چند وقت قبل اغلبشون رو جمع كردند- اي بابا. اصلن به من چه؟ اين مريضي چيه كه يكي مي‌ره سر خيابون مي‌بينه دو نفر افتاده اند به جون هم و همديگر رو مي‌زنند و ملت همه جمع شده اند و هر كي يه چيزي مي‌گه. طرف مورد نظر ما مي‌پره مي‌ره وسط و به يكي مي‌گه بزن و به يكي مي‌گه بخور و بعد هم اين وسط چند تا مي‌زنه و چند تا مي‌خوره و دماغش مي‌شكنه و بعد هم روش كم مي‌شه مي‌ره خونشون؟ فكر كنم از يكي واگير شده ام اين مريضي رو گرفته ام. البته گويا اوايلش باشه فكر كنم با كمي استراحت و جوشوندني خوردن بهبود پيدا كنم!!!!! مواظب خودتون باشيد. هي راستي شراگيم چرا تو رو فيلتر نكرده اند تا حالا؟ به خدا چشمم شور نيست. همينجوري گفتم!!!!!!!! خب بچه است سوال براش پيش مياد.


February 9, 2007 7:40 PM
fasletaze   ( web | email )

راستش نوشته ي قبليت چندان چنگي به دلم نزد. به نظرم تكرار حرف هايي بود كه موج نوي امروز همگي مي زنند. حتي كامنت ها رو هم تا حدودي دنبال كردم متعجب بودم كه اينها كه حرفهاي تازه اي نبوده كه ملت رو اينطور به جوش آورده. براي خوندن اين نوشته دومت هم خيلي انگيزه نداشتم و تا امروز هم هنوز نخونده بودمش! اما الان كه خوندمش ديدم نمي شه براش كامنت نذاشت. فقط همينو بگم، بي نظير بود! واقعيت هايي گفتني رو بدون تعصب و بدون اينكه شورش رو در بياري به بهترين وجه گفته بودي. عالي بود.


February 9, 2007 6:10 PM
برای " شمراگیم"   ( web | email )

این کامنت به علت غلظت فحاشی و رکاکت! خارج از محدوده استاندارد پاک گردید
با احترام
شمراگیم ! (شراگیم سابق) :)


February 9, 2007 5:43 PM
دلقک   ( web | email )

به مهسا : رفيق تو ميگی عجيبه چرا يک نفر همه اش داره از نويسنده اين وبلاگ تعريف می کنه ؟ بد نيست تشريف ببريد بقيه پست های اين بچه رو بخونيد تا ببينيد ايا همه اش ! تعريف کرده ام يا نه ؟
تصور ميکنم شما حرفهای مهرداد را سند قرار داده ايد و بر همان اساس قضاوت می فرمائيد . وانگهی اگر شما جای من بوديد چه می کرديد ؟ يعنی به نظر شما من نبايد از خودم و شراگيم دفاع می کردم ؟ شما چي ؟ اگر من بيايم و حرفهائی که مهرداد به من و شراگيم زده را به شما بگويم دفاع نمی کنيد ؟
شمائی که بعد از شنيدن حرفهای من يا بی بی بلافاصله جواب می دهيد . اگر خطاب کسی مثل مهرداد بوديد همه را قبول می کرديد و دم نمی زديد ؟؟
ببينيد . اصلا بحث ای پی و اين حرفها به کنار . شما قضيه را از اين جنبه ببينيد . يکی به نام مهرداد حضور مداوم در اين ستون دارد و در تمام مدت هم هيچ کس حتی يک کلمه از اين آدم طرفداری نمی کند . ( در عوض چندين و چند نفر ديگر به غير از دلقک هم جواب اين آدم را مستقيم و غير مستقيم داده اند ) باری . بعد ناگهان ايشان غيبش می زند و بلافاصله يک نفر ديگر به نام مهسا می ايد و به شدت از مهرداد دفاع می کند . حالا شما جای من بودی چه فکری می کردی ؟
شما می فرمائيد من اشتباه می کنم . اوکی . قبول . ولی مطمئن باشيد که جنابعالی هم اگر دوستی داشتيد و ايشان وبلاگ نويس بود . سپس يکی پيدا می شد و چنين حرفهائی را خطاب به شما و دوستتان می زد و صرف دوستی متهم به مجيز گو و جيره خوار و فلان و بيسار می شديد چه واکنشی نشان می داديد ؟
خانم محترم . به لحن فرناز دقت کنيد . هيچ شباهتی نمی بينيد ؟ راستش را بخواهيد من يکی خسته شده ام از اين حرفها و به نظرم اين بحث ها بيهوده است . من نه آدم درستی هستم و نه نمونه اخلاق و هيچ ادعائی هم ندارم . اگر وبلاگ من را بخوانيد متوجه می شويد که چه جور ادمی هستم . به عنوان يک ادم مجرد شايد خيلی کارها هم بکنم که به مذاق خيلی ها خوش نيايد . در اين زمينه ها اگر کسی مرا متهم کند جز حقيقت چيزی نگفته و من هم قبول می کنم . ولی اين که موجودی که نه هويتش معلوم است و نه تحصيلاتش و نه وبلاگ دارد و نه هيچ چيز ديگرش معلو م است بخواهد بيايد و کل موجوديت من و امثال من را زير سئوال ببرد و...قطعا ساکت نخواهم نشست . حالا شما اگر چنين نيستيد و هرکسی هرچه بگويد ساکت می مانيد بستگی به تفکر و سليقه خودتان دارد . من اينجور نيستم و متاسفانه اينطور فکر نمی کنم.
همين الان بی بی هم سر همين قضيه با شما درگير است . ايا اوهم جسارتا چنين و چنان است ؟ صرف طرفداری از دلقک يا شراگيم يعنی فلان بودن يا بيسار بودن ؟ اگر اينطور است تعداد زيادی از خواننده های اينجا که کامنتشان هم موجود است چنينند . ظاهرا فقط شما و دوست محترمتان استقلال فکری داريد !!!!!


February 9, 2007 3:51 PM
maryam   ( web | email )

چه خبره اينجااااااا .شراگيم جونم کولاک کرده . به من فقط سر نميزنه .گريه گريه گريه ...


February 9, 2007 3:24 PM
بي بي   ( web | email )

مهسا جون ممنونم از اين كه وقت گذاشتي و توضيح دادي. من ادعاي جوان بودن ندارم گرچه به نظرم جوان بودن به سن و سال نيست و به دل است ولي رو كلمه ي پيرزن خيلي حساسم. خيلي زياد. يعني اگه يكي به مادربزرگم هم مي‌گفت پيرزن ناراحت مي‌شدم. نمي‌دونم شايد هم اشكال از منه كه به نظرم اين كلمه توهين آميز مي‌آد. البته محل استفاده كردنش هم متفاوته و شايد موثر باشه. من نويسنده ي اين وبلاگ رو نمي‌شناسم يعني در حد همين وبلاگ مي‌شناسم و سال هاست كه جسته و گريخته و نه مداوم خوندمش و نوشته هاش رو هم خيلي خيلي دوست دارم. اون مهردادي هم كه شما مي‌گي نمي شناسم. ولي شما مگه ايشون رو مي‌شناسي كه با اين اطمينان مي گي شراگيم دروغ گفته؟ شما مگه شراگيم يا دلقك رو مي‌شناسي و مي دوني كه قابل اعتماد نيستند كه اين قدر تعجب كردي از اين كه پيامگذار ۱۶۲ حرف هاي نويسنده ي اين وبلاگ رو باور كرده؟ در حالي كه به نظر مي‌رسه ايشون دلقك رو مي‌شناسه و دلقك هم شراگيم رو در حدي مي‌شناسه كه به قول شما مي‌آد اينجا و به طرز باور نكردني از شراگيم دفاع مي‌كنه.بنا بر اين خيلي عاديه كه مامان پروين حرف شراگيم رو قبول كنه. چون شراگيم از نظر دلقك قابل اعتماده و دلقك هم از نظر اين خانم. اين حرف شما فقط در صورتي پذيرفتني است كه شما مهرداد رو بشناسي و مطمئن باشي ادعاي شراگيم كذبه. در غير اين صورت من باخودم مسئله رو اينجوري حل كردم كه احتمال داره آي پيش رو بشه چك كرد و حتي اگه آي پي عوض شه مخصوصاً اگه از يه شهر كوچيك و خارج از مركز باشه مي‌شه به سادگي حدس زد يه نفره. حالا اگه بره با هر آي پي ديگه اي هم وصل بشه چون از همون منطقه ي جغرافيائيه مي‌شه با كمي دونستن آمار و احتمال و وقت گذاشتن يه حدس هايي زد كه هر بار اين پيام گذار مثلا از شهري در حومه ي پاريس! وصل شده و با گذشت زمان اون حدس ها رو به واقعيت نزديك تر فرض كرد. و اما شما مي‌تونيد بگيد هيچ چيزي حتمي و صد در صد نيست. چنان كه ممكنه حتي از ميل باكس شخصي من هم يكي از اعضاي خانواده ام بره ايميل بفرسته يا با يك كامپيوتر و يك آي پي هزاران نفر كار كنند مثلا تو اداره ها. زمان لازمه تا بشه حدس رو با احتمال بالا نزديك كرد و گفت به احتمال زياد اينا يك نفرند كه اونش گردن شراگيم!!!! اما من چيزي كه اين وسط نفهميدم اينه كه شما نوشته اي:*...راستش اینکه یک نفر فقط از نویسنده این وبلاگ تعریف کنه.به نظر غیر عادی و لوس می یاد.خوب تشخیص نوع مشکلش بمونه به عهده ی روانشنا سان سالم. چون من روانشناس نیستم* من نمي‌فهمم چيش غير عاديه؟ مثلا اگه من تو كل وبلاگ هايي كه مي‌خونم برم از يكي طرفداري كنم و پيام بذارم و بقيه رو بخونم و همينجوري دوست داشه باشم ولي تعريفي نكنم ازشون اين غير عاديه؟!!!!!!! باور كن اصلا غير عادي نيست. بلكه خيلي هم طبيعيه. مگه اين كه شما اين اشخاص رو به خوبي بشناسي و به نظرت لوس بياد كه دلقك چرا از بقيه ي كساني كه مي‌شناسه طرفداري نمي‌كنه و پيام نمي‌گذاره. بعد اين كجاش لوسه؟ اين كه دو نفر دوست باشن و هواي هم رو داشته باشن يا اين كه بقيه رو تحويل نگيرن؟!!!!!
اين حرف شما خيلي سوء تفاهم بر انگيزه. خودت يه بار ديگه جمله ات رو بخون. آخه لوسه كه نشد دليل بر مشكل داشتن طرف. شايد به سليقه ي شما لوس اومده يا مطابق ميل شما نيست. آيا اين دليل بر مشكل داشتن اون طرفه؟ البته من هم روانشناس نيستم ولي اينا به فكر ناقصم رسيد كه خالصانه نوشتم. اميدوارم دلخورت نكرده باشم و كمي رو حرفم فكر كني. در ضمن من آنلاين تايپ مي‌كنم. اگه اشتباه تايپي داشت فرصت براي اصلاحش ندارم. ببخشيد.


February 9, 2007 1:10 PM
مهسا   ( web | email )

گفتنش کمی سخت است ولی شاید شراگیم دروغ می گوید و حالا کامنت گذار (۱۶۲)حرف های نویسنده این وبلاگ را باور کرده ودر انتهای کامنتش که خطاب به مهرداد است او را با نام مهرداد خانم خطاب میکند.و همان دروغی راکه شراگیم گفته (و او به طرز تعجب آوری باور کرده) را دو باه تکرار می کند.خوب این یعنی چی؟یعنی اینکه من در اصل حرف های تو را به حساب نمی یارم .و و اصلن ارزش جواب دادن را نداری.چون تو به خاطر یک ضعف دیگه ای که دری می یای اینجا و پیام میذاری.....در مورد سهیل نیزراستش اینکه یک نفر فقط از نویسنده این وبلاگ تعریف کنه.به نظر غیر عادی و لوس می یاد.خوب تشخیص نوع مشکلش بمونه به عهده ی روانشنا سان سالم. چون من روانشناس نیستم.


February 9, 2007 10:05 AM
مهسا   ( web | email )

خوب اینم کامنی که ذیشب می خواستم برای بی بی جان (۱۷۱) بگذارم و به امروز صبح کشیده شد.:سلام بی بی عزیز در ابتدا معذرت می خام از بی دقتی که کردم. البته یک خانم ۵۰ ساله خانمی جوان هستند. ولی عجیب این است که شراگیم تا به حال در قسمت نظر خواهی وبلاگش و پستهایش چندین بار ذکر کرده که علاوه بر اینکه نویسنده این وبلاگ است پلیس آن نیز هست و آی پی ها را چک می کند.حالا خیلی بعید که یکی از خواندگان این وبلاگ(مهرداد) که او هم ادعا میکنه پست های شراگیم را می خونه این را نداند و با نام های مختلف و جنسیت های مختلف برای اوکامنت بگذاره.البته این خواننده وبلاگ خنگ نیست و به ادعای خودش در نوشته ی یک مسئله .یک نگرانی جواب پرسشی راکه شراگیم مطرح کرده بوده راداده.پس آدمی ست که ازنظر هو شی نرمال است.(البته امیدوارم دوباره شراگیم نیاد بگه نه من آی ی ها را چک کردم و چنین چیزی نیست.)


February 9, 2007 9:47 AM
مهسا   ( web | email )

خوب من ديشب حدودساعت ۹ کامنت بی بی را خواندم.و متوجه اشتباهم شدم.لحن کلام کامنت شماره( ۱۶۴)من عاقلانه نبود .برای همین خواستم تا از او معذرت خواهی کنم.بله شما درست می گويی يک خانم ۵۰ ساله جوان هستند.و برای اينکه لحن کلامم اين بار بد نباشه ابتدا دی سي کردم و در مورد آن چيزی که می خوام بنويسم فکر کردم وتا دوباره خواستم بيام پای کامپيوتر ديدم یکی دیگه از اعضای خانواده با آن مشغول است.صبح اومم اينجا تا متن ديشبم را بنويسم.کامنت دلقک را دیدم.جالب بود!! خوب شاید بد شانسی او بود چون اگر من زودتر می نوشتم او دچار این اشتباه نمی شد..


February 9, 2007 9:30 AM
بي بي   ( web | email )

به فرناز: عليك سلام! ... چه خوب!!!!!!!!! اگه گفتي چي رو مي‌گم؟؟؟؟


February 9, 2007 5:17 AM
فرناز   ( web | email )

به همه : سلام….چه بد!
به مهرداد : با اینکه یه کم تند رفتی ولی خوشم میاد که روش بی اعتنائی رو پیش گرفتی….چون فکر کنم فهمیدی طرف بحثت ارزشش رو نداره
به شراگیم : شراگیم جان…برای اینکه این تودهء کامنت گذار توی کامنتدونیت بیشتر بشناسنت دعوتشون میکنم کامنت تورو توی آخرین پست دلقک بخونن
به دلقک : سهیل خان…میخواستم واسه خودت کامنت بذا