شراگیم
« پاییز من | صفحه اصلی | شهر بی عاطفه »
دختر رویاهای من...!

(خواندن قسمتهایی از این نوشته به افرادی که عقلا و یا جسما زیر 21 سال هستند توصیه نمیشود)

از امروز تا روز دوشنبه ساعت 7:30 بعد از ظهر (به مدت 4 روز) هیچ تلفن و آفلاین و ایمیل و کامنتی را جواب نخواهم داد...نه...عازم سفر نیستم...یک درگیری و یا بهتر بگویم یک تجربه ی شخصی ست...به شدت احساس میکنم حریم شخصی ام مورد تجاوز و تاخت و تاز قرار گرفته است...تلفن خانه من فقط لحظاتی را که در اینترنت هستم آرام و قرار می گیرد...در اینترنت هم هر بار که می آیم آنقدر آفلاین و بعضا ایمیل روی هم تلنبار شده است که پاسخ مناسب دادن به همه آنها کلی وقت و انرژی میخواهد که من ندارم...به هر حال گفتم که گفته باشم...در این 4 روز به صورت آزمایشی میخواهم زمانم فقط و فقط متعلق به خودم باشد...اگر دیدم خیلی فاز داد تمدیدش میکنم...یعنی ممکن است در یک فرصت دیگر به مدت یکهفته و شاید هم بیشتر مجددا به لاک خود فرو بروم...تو را به خدا به خودتان نگیرید...میدانم الان لااقل چهار پنج نفر هستند که میخواهند کله ام را بکنند و در دلشان فکر میکنند که این کلک جدید شراگیم است که میخواهد به این وسیله دست به سرمان کند...! ولی واقعا اینطور نیست...مساله فقط این است که میخواهم 4 روز در لاک خودم باشم...آنقدر در خودم شهامت میبینم که اگر نخواهم وقتم را با شما بگذرانم به خودتان بگویم...پس بیخود ماجرا را در ذهنتان پلیسی نکنید و مطمئن باشید قصد پیچاندن کسی را ندارم...مساله فقط یک مدیتیشن چهار روزه است...!
در این فرصت برای خودم خوشمزه ترین غذاها را درست میکنم...کتاب میخوانم...اینترنت را به دنبال مطالب مورد علاقه ام شخم میزنم...فیلم میبینم...عصرها برای خودم می روم ول گردی...ونک...تجریش...شهرک غرب...صفوی...گلستان...میلاد نور...دلم لک زده است برای چرخ زدن در پاساژها و تیپهای فضایی دیدن...!برای پیتزا بوف با آن سالادهای پر و پیمانش...باور کنید تنهایی به من خیلی خوش می گذرد...آدم وقتی با دوست دخترش بیرون می رود البته که خوش می گذرد...ولی عیبش این است که هیچ چیز هیجان انگیزی دیگر در کار نیست...دست در دست دوست دخترت می روی و دست در دست او می آیی...و حالا اگر دوست دخترت دختر رویاهای تو نباشد ( که هیچوقت دختری که دستانش در دست توست و او را متعلق به خود میدانی دختر رویاهایت نخواهد بود!) آنوقت است که هوس میکنی گاه گداری گریزی بزنی از این همه یکنواختی و سکون و تک و تنها بروی پاساژ گردی و هر دختری را که به رویت خندید تمام خوبیهای عالم را بگذاری در وجودش و قلبت شروع کند به تند تند زدن برایش...! هیچوقت یادم نمی رود...چند سال پیش موقع برگشتن از کوه دختری موقع رد شدن از کنارم به من لبخند زد...قد کشیده ای داشت و هیچکدام از اجزای صورتش به ایرانیها نرفته بود...دماغ عروسکی و چشمهای آبی کمرنگ و موهای بلوند و یک ردیف دندان سفید که جان میداد برای مدل تبلیغاتی خمیردندان شدن...!خنده اش یک لحظه برق از سه فازم پراند... یک مانتوی کوتاه چسبان تنش بود با یک شلوار جین رنگ و رو رفته...تیپش تیپ کوهنوردی بود و کوله و کفش و تجهیزاتش نشان میداد که کوه را برای کوه می آید و نه برای قلیان و پسر بازی و شماره رد و بدل کردن...آن موقع به نظرم خوش اندام ترین دختری امد که دیده بودم...کمر باریک و باسن متناسب و پاهای ورزیده... درست به سبکی یک بالرین از روی سنگها می پرید و پایین می رفت... تا میدان تجریش با حفظ فاصله به دنبالش رفتم...در میدان تجریش در لا به لای جمعیت یک لحظه گمش کردم...خودم هم نمیدانستم میخواهم چه کار کنم...هیچوقت در خیابان به کسی پیشنهاد دوستی و حتی آشنایی نداده ام...همیشه چنین دوستیهایی را مبتذل می دانسته ام...سر پل میدان تجریش مجددا دیدمش...خیلی از من دور شده بود و داشت خیابان بغل ترمینال تجریش را پایین می رفت...بی اختیار دنبالش رفتم...داخل یکی از کوچه ها شد...چند دقیقه ی بعد که من هم به دنبالش وارد آن کوچه شدم دیگر اثری از آثارش نبود...!هنوز بعد از گذشت چند سال از آن واقعه هر بار که از میدان تجریش می گذرم یاد او می افتم...و همیشه هم چشم می گردانم مگر دوباره ببینمش...یکبار حتی ساعتها در آن کوچه ول گشتم به امید اینکه خانه اش در آن کوچه باشد و اتفاقی ببینمش...هنوز که هنوز است فکر میکنم که آن دختر میتوانست دختر رویاهای من باشد...شاید تمام افسونگری و جذابیت آن دختر به خاطر این بود که مثل قطره ی آبی در زمین فرو رفت و دست نیافتنی شد...شاید اگر در میدان تجریش او را گم نمی کردم و با او دوست شده بودم اسم او هم می رفت در لیست بلند بالای دوست دخترهای من و دوستیمان به همان سادگی که شروع شده بود یک روز بدون اینکه احساس ناراحتی و اندوه خارق العاده ای داشته باشم به پایان می رسید...
راستی میدانید دختر رویاهای من کیست؟
اممم...از نظر ظاهری قد متوسطی داشته باشد...دوست ندارم وقتی در حالت ایستاده میبوسمش دو لا شوم...من فکر کنم بس که سینه های سر بالا و شق و رق در فیلمهای هالیوودی و غیر هالیوودی دیده ام بد عادت شده ام...یعنی انتظار دارم همه ی دخترها سینه های سفت و درشت و سربالا داشته باشند و وقتی در عمل با سینه های شل و ول و کوچک مواجه می شوم توی ذوقم میخورد...به هر حال باز هم ترجیح میدهم یک چیز شل و ول اما اصیل! زیر دستم باشد تا اینکه یک مشت ژلاتین را ورز دهم...! نمیخواهم زیاد وارد جزئیات شوم اما دختر نباید شکم داشته باشد...باسنش هم باید تراشیده و مناسب باشد...باور کنید باسن خیلی مهم است...اصلا نمیتوانم فرم باسنی را که شبیه گلابیست تحمل کنم...یک تست وجود دارد که عیار باسنتان دستتان بیاید...برهنه شوید و پشت به آینه بایستید و یک آینه هم دستتان بگیرید و تنظیم کنید جوری که باک تان کاملا در دیدرستان باشد...بدنتان را کاملا شل کنید...حالا با کف دست راست یک ضربه محکم به باسنتان بزنید...اگر تلاطمی که ایجاد شد در کسری از ثانیه از بین رفت شما یک باسن سفت و مردانه دارید...این خوب نیست...! اگر تکانهای باسنتان بین یک تا دو ثانیه طول کشید باسن شما نرمال است...اما اگر این تلاطم به بیشتر از 3 ثانیه کشید یعنی شما به شدت نیاز به کلاسهای ایروبیک دارید...این تست را خودم شخصا بر روی تعدادی از دوست هایم که رابطه شان با من صمیمانه تر بود انجام داده ام و جواب گرفته ام...!باور کنید مو لای درزش نمی رود...!
...یک زمانی چشمها برایم خیلی مهم بود...هیچوقت هم نتوانستم توضیح بدهم که چه نوع چشمهایی را دوست دارم...حتما همه تان بریتنی اسپیرز را در کلیپهای اولش دیده اید...آن چشمها را دوست دارم...پنه لوپه کروز هم چشمهایش بد نیست...البته الان فکر میکنم هرچشمی که بیش از حد ریز و یا بی روح نباشد کار من را راه می اندازد...طبیعیست که دختر رویاهای من خوشگل است...متاسفانه دخترهای خوشگل معمولا مغزشان کار نمیکند...! به هر حال اگر یک روز مجبور باشم بین خوشگلی و خوش فکری یکی را انتخاب کنم احتمالا دومی را انتخاب خواهم کرد...یک دختر خوشگل بالاخره یک روز زیبایی اش رو به افول می رود و یا تکراری می شود...اما یک دختر خوش فکر همیشه تر و تازه است!
اوه...اصلا حوصله دخترهایی که بیست و چهار - پنج را رد کرده اند و هنوز دختر باقی مانده اند را ندارم...باور کنید اگر بخواهم ازدواج کنم و شب اول عروسی بفهمم طرف باکره است آبرو ریزی میکنم...بالاخره دختری که مخ ملاجش ایرادی نداشته باشد که اینهمه سال خودش را آکبند نگه نمیدارد...!دخترهای خجالتی را هم اگر زیاد از حد خودشان را لوس کنند طلاق میدهم...!در مرام ما چراغ رو خاموش کن و بریم زیر لحاف و حوله رو از لای در بده و چشماتو ببند و این حرفا رو چی...؟ نداریم...!
ولی از شوخی گذشته دختر ایده آل من باید لااقل 250 جلد کتاب غیر درسی خوانده باشد...باید باهوش باشد...خلاق باشد...مهمتر از همه باید بتواند با طنز ارتباط برقرار کند...از آدمهای یبس که از هیچ چیزی نمیخندند خوشم نمی آید...من دو چهره کاملا متضاد دارم که شاید از لا به لای نوشته هایم هم متوجه شده باشید...در زندگی شخصی ام ترجیح میدهم شراگیم بذله گو و شوخ و شنگ باشم...تلخی هایم را می گذارم برای لحظات تنهایی ام...
دختر ایده آل من باید در یکی از رشته های هنر سر آمد دیگران باشد...بهترین حالتش این است که نویسنده و یا کارگردان باشد...بازیگر و یا عکاس هم عالیست...از این شبنم طلوعی خیلی خوشم می آید...خیلیها هستند در بین همین وبلاگها که شخصیتهایشان را دوست دارم...شخصیتهای مستقل، هدفمند و قوی...دوست دارم هرکدام راه خودمان را برویم...ایده آل ترین ازدواج برای من ازدواجی ست که کمترین اثر از سنتهای ایرانی در آن باشد...خانواده طرف برایم خیلی مهم است...اصلا همه مزه ازدواج در این است که با یک خانواده روشنفکر آشنا بشوی...
امممم...دیگر چه چیزی مانده؟...میدانید... من اینگونه تخیلات را خیلی دوست دارم...در ذهنم آنقدر از جور کردن خوشبختی برای خودم لذت میبرم که گاهی وقتها خودم خنده ام می گیرد...مثلا یک زمانی قلم و کاغذ دستم میگیرم و با خودم حساب میکنم که اگر مثلا یک میلیارد تومان پول داشتم چه می کردم...بعد شروع می کنم به حساب و کتاب که مثلا ششصد میلیون یک خانه دوبلکس در ولنجک با سونا و استخر و سالن بدنسازی و جکوزی و... و فلان میلیون یک ماشین مدل فلان و فلان قدر اثاث خونه و بعد ریز به ریز اثاثیه ای رو که در حد و اندازه ی خونه ی ششصد میلیونیم باشه مینویسم که مثلا مبل چرم ایتالیایی فلان قدر و تلویزیون پلاسمای سونی فلانقدر و ....

میدانم...همه ی این تخیلات با واقعیت فرسنگها فاصله دارد و آخرش هم نصیب من از زندگی یک خانه ی اجاره ای زهوار در رفته ته خانی آباد میشه با یه پیکان جوانان مدل 57 و یه زن گرد و قلمبه ی هیچی نفهم و غر غرو که اهل همه چیز هست الا سکس با شوهرش! :(

پ.ن: راستش اول اومدم فقط یک توضیحی بدم در مورد غیبت صغرایی که در این چهار روز خواهم داشت تا دوستان و دشمنان نگران نشن و واقعا نمیدونم چرا صحبت به اینجا کشید...بازم تاکید میکنم...تا دوشنبه غروب سراغی از شراگیم نگیرین...شراگیم مرد!

پ.ن: البته این غیبت صغرا شامل تلفن و قرار و آفلاین و ایمیل و جواب دادن به کامنتهاست...شاید از زور بیکاری در این چهار روز هر روز اینجا رو به روز کنم...!

توسط در February 15, 2007 11:32 PM |
نظرات
عسل چشم عسلی   ( web | email )

مطمئن باش تا اخر عمرت تو خماری دختر ایده آل میمونی اصلا خودت جقدر ایده آلی حیف که از مردهای دارای اعتماد به نفس کاذب خوشم نمیاد وگرنه با مشخصاتی که گفتی یک چیزی بالاتر از ایده آلتم


September 24, 2007 7:32 AM
عسل چشم عسلی   ( web | email )

مطمئن باش تا اخر عمرت تو خماری دختر ایده آل میمونی اصلا خودت جقدر ایده آلی حیف که از مردهای دارای اعتماد به نفس کاذب خوشم نمیاد وگرنه با مشخصاتی که گفتی یک چیزی بالاتر از ایده آلتم


September 24, 2007 7:31 AM
مجهول   ( web | email )

از دختر رویاهات خوشم اومد ولی مطمئنم هیچوقت بهش نمی رسی چون کلی باهاش فرق داری


July 19, 2007 11:07 AM
مجهول   ( web | email )

از دختر رویاهات خوشم اومد ولی مطمئنم هیچوقت بهش نمی رسی چون کلی باهاش فرق داری


July 19, 2007 11:07 AM
مجهول   ( web | email )

از دختر رویاهات خوشم اومد ولی مطمئنم هیچوقت بهش نمی رسی چون کلی باهاش فرق داری


July 19, 2007 11:07 AM
یاسمن   ( web | email )

با اینکه خیلی وبلاگتو دوست دارم ولی گاهی اوقات یه چیزهای میگی که ادم بهت شک میکنه یعنی واقعا حاضری با دختری ازدواج کنی که باکره نیست؟؟؟؟؟/!!!!!!!!!!!!!!!!


March 27, 2007 12:26 PM
رویا   ( web | email )

ببینم تو متولد خرداد نیستی؟ تازه دختر رویاهات هم کلی ایراد داره .در ضمن تاره با وبلاگت آشنا شدم خیلی قشنگه .موفق باشی.


March 15, 2007 11:56 PM
علیرضا   ( web | email )

شرا جون میخای خودم زنت بشم وصله تنت بشم !!!!!!
فقط بگو وقتی باهبم دعوات بشه منوباچی مینزی ها ها ها ها .............


March 12, 2007 11:12 AM
gistela   ( web | email )

بابا خودمم ...بيا منو بگير ...تورو خدا...۲۵۰ کتاب غير درسی خوندم...فيلمنامه می نويسم اما فقط به خاطر تو فيلم هم می سازم ..ديگه چی بود؟ باسن؟ باسن ديدی مال من هم ديدی...فقط منم بايد يه چيزهايی رو تست کنم که به نظر می یاد ن...
ترکه گفت يه زنی مي خواد هيکل جنيفر لوپز داشته باشه اخلاق فاطمه زهرا
شما هم همونی فقط اخلاق سيمون دوبوارو می خوای با هيکل جنیفر لوپز


March 2, 2007 10:25 PM
زویا   ( web | email )

گاهی وقتا مهم ترین کاری که ادم می تونه انجام بده اینه که کتاب بخونه اما همیشه خوندن کتاب مهم نیست فهمیدنش مهم تره؟!! این طور نیست؟!!یادم میاد ۳ ۴ سالم که بود بابام برام کتاب ماهی سیاه صمد بهرنگ برام می خوند و از اونجا بود که باید سخت بود و سرد
به قول سهراب :
وسیع باش تنها و سخت
اگه منظورت از ۲۵۰ تا کتاب رمان و داستان هست که من اصلا نباید این همه حرف می زدم اما اگر چیزی غیر از این هست باید بگم همه چیز تو کتابا نیست هر وقت تونستیم برای زندگیمون یه قانون بگذاریم و یه عرفی غیر از این عرف حاکم در زندگی رو پیاده کنیم اونوقته که درکمون به جایی رسیده که همه چیز در نظرمون جسمیت نباشه.
لذت ما از زندگی به اندازه ی درکمون از زندگی هست این طور نیست؟


February 27, 2007 5:11 PM
زویا   ( web | email )

ارزو بر جوانان عیب نیست. ضمن اینکه من به عنوان یه دختر اصلا بهم بر نخورده شما نظرتو گفتی هان؟!!


February 27, 2007 4:44 PM
فرزام   ( web | email )

چقدر سليقه ات شبيه مال منه.... اگه يكي پيدا كردي كه دوقلو بود به منم خبر بده باب قل دوم!!!


February 26, 2007 3:01 PM
شكيبا   ( web | email )

از ميناي عزيز براي راهنماييش سپاسگزارم .آفاي كماليم لطف كنن آدرس مكانيكي يا همون مطب روانشناسي يا كميته انضباطي عقيدتي سياسي خود را بدهند به هر حال لازم ميشه!شاگرد مكانيك يا منشي مكش مرگ ما يا بازجو لازم نداريد؟


February 23, 2007 11:51 AM
شكيبا   ( web | email )

از ميناي عزيز براي راهنماييش سپاسگزارم .آفاي كماليم لطف كنن آدرس مكانيكي يا همون مطب روانشناسي يا كميته انضباطي عقيدتي سياسي خود را بدهند به هر حال لازم ميشه!شاگرد مكانيك يا منشي مكش مرگ ما يا بازجو لازم نداريد؟


February 23, 2007 11:51 AM
neda   ( web | email )

می گما خوشم مياد مردان مشرق زمين از اين يه چيز هيچ وقت کم نميارن: اعتماد به نفس!

با مريم گلی هم موافقم هاهاها


February 21, 2007 10:07 AM
علی   ( web | email )

جالب نوشتی.امیدوارم که به دختر که چه عرض کنم به زن ایده آلت برسی.همینطور به اون 1000000000 تومن.به امید خدا


February 21, 2007 4:28 AM
يه نويسنده   ( web | email )

آه آه شري چه خواننده هاي بي ذوقي داري من كه نبودم و وقت نشده بود اين پستت رو بخونم حالا كه خوندم خوشم اومد بابا تو كه قيد همه چيز رو زدي !! اون دوتا دونه چيزي هم كه بهش گير دادي فقط يه كم همت ميخواد و سعه صبر كه با يه كم ورزش قابل حله بنابراين تودر واقع فقط با مخ طرفت كارداري و چيز ديگه اي نخواستي نه چشمي نه ابرويي نه قيافه اي - سينه مينه رو هم كه بابا اي ول -- آهان حس طنز و شوخ طبعي هم گفته بودي ... مطمئن باش تو با اين روحيه خوشمزه اي كه داري با فاطمه غر غرو هم عروسي كني سر دو روز مي آريش تو راه .. خجالتي مجالتي بودن هم ولللش بعدا حل ميشه غصه ش رو نخور آه --- كاش من يه نويسنده نبودم !!!... به خدا بشمار سه تورت ميكردم .ولي ميدوني كه نويسنده ها دنياي مجازي دارن حالا واي به حال اينكه مجبور هم باشن !! تو دنياي مجازي چيز بنويسن . با اين حال بايد اعتراف كنم بعضي وقتها با اين پست هايي كه مينويسي ديوونه ت ميشم .


February 20, 2007 11:47 AM
عسل تلخ   ( web | email )

ميگما من يه کم شبيه اون دختره ام....بااین تفاوت که از کوه رفتن اصلا؛خوشم نمیاد ..................................................................
حیف که۲۵۰ تا کتاب غير درسی نخوندم
وگرنه تونمايشگاه بعديم دعوتت ميکردم....................:)


February 19, 2007 1:43 PM
elahe hamidi   ( web | email )

manzuram shomare 46 bud nane.chesham doros nemibine.tabrik be khatere filter!


February 19, 2007 11:56 AM
maryam   ( web | email )

در مورد خصوصيات همسر اينده هم هميشه ادم کلی ادعاش می شه که طف بايد اين جوری باشه . ولی بعدش موقع ازدواج می بينه هيچ کدوم نشد .
مثلا من می گم عمرا با ترک جماعت ازدواج نمی کنم . وای مامانم می گه به غير از ترک حق نداری با کسی ازدواج کنی . وکلی مسائل ديگه :)


February 19, 2007 9:55 AM
maryam   ( web | email )

من معتقدم خداوند و سرنوشت قطعه گمشده ادم رو فقط يکبار جلو روی ادم قرار می ده .اگر تونستی بدستش بياری که بردی وگرنه ديگه هيچ وقت نمی بينيش .


February 19, 2007 9:43 AM
سمیه   ( web | email )

میگما شراگیم پستات یه طرف،این کامنتا و کامنت گزارا هم یه طرف.


February 18, 2007 4:42 PM
مريم   ( web | email )

بــــــــــــــــله، خوش بگذره اين 4 روز.


February 18, 2007 11:31 AM
الهه حمیدی   ( web | email )

شرا'گیم جام این خانومه ستاره)۲۶(احتمالا طنز موجود تو ژلاتین رو در نیافته! وگرنه شما استاد همه رقم این چیزایی!!


February 18, 2007 9:21 AM
aye   ( web | email )

bebein man migam in tasavorateto benevis va chap kon yerooz.man khodam hamishe mikhastam in khialate khande dari ro ke mian too zehnam benevisam vali khob honaresho nadashtam.donbale ye ketabi hastam ke injoori bashe.motmaen bash adamei ke azin fekraye ajib gharib mikonan ziade.kheili lezat bakhsh mishe sharagim plz do it...


February 18, 2007 8:27 AM
مجتبی   ( web | email )

ببین به نظرم واسه اینکه تو زندگیت دچار مشکل نشی من پیشنهاد می کنم قبل از ازدواج با نامزدت صحبت کنی
اگه بکارت داشت وتجربه سکسی نداشت بهش فرصت بدی تا روز عروسی حتمن یه سکس خوب با یکی داشته باشه تا شما به عنوان همسر قبولش کنی مرسی از مطالب قشنگت


February 17, 2007 11:21 PM
مريم   ( web | email )

سلام خيلي با حال بود.من فكر مي كنم باهات جور در مي آم . (: چه جوري باهات تماس بگيرم؟


February 17, 2007 4:55 PM
nirvana   ( web | email )

اگه دختر مورد نظر رو پيدا کردم چه جوری به دست تو برسونمش ؟؟


February 17, 2007 3:36 PM
فاوست صورتی   ( web | email )

يخ کنی بی نمک.


February 17, 2007 1:27 PM
.........   ( web | email )

با سلام .پسر خوب
هر آنچه آدمي آرزو مي كنه در مقام رويا زيباتره.شايد من امروز اون خونه و اثاثيه و غيره و ... را داشته باشم ولي ماديات هيچگاه سبب شادي آدم نميشه.
اي كاش آنچه دل را راضي ميكرد اسم داشت...


February 17, 2007 11:54 AM
roodabe   ( web | email )

سلام.
جبران خليل جبران ميگه هر مردی دو زن را دوست دارد يکی زايده خيال اوست و ديگری هنوز به دنيا نيامده است.
در مورد مردها هم شايد يه همچين چيزی صادقه.
کسی که که تو ذهن و تصورته هميشه تو همون جا مي مونه عزيز و خواستنی.
اما جاش فقط تو ذهنته.
روشنفکری در ضمن به حرف نيست در عمله. شايد خيلی از ماها تو حرف خيلی ادعامون بشه اما تو عمل عجيب تو زرد از آب در ميائيم.
۲۵۰ کتاب چيه شاید ۲۵۰۰ کتاب هم خونده شده باشه اما...


February 17, 2007 10:25 AM
بهار   ( web | email )

ظاهراً معيار هاي ظاهري در اولويت بالاتري نسبت به معيارهاي ديگه دارن!!


February 17, 2007 10:24 AM
شراگیم   ( web | email )

اين شماره ۳۸ جدی جدی فکر کرده من اگه شب اول عروسی ببينم عروس باکره ست از حجله م کونبرهنه ميدوم بيرون و آبرو ريزی ميکنم...!:) بابا شماها چرا انقدر آی کيو هاتون پايينه؟ چرا نميفهمين وقتی دارم يه همچين شوخی اغراق گونه ای ميکنم صرفا منظورم اينه که از نظر من بکارت داشتن يا نداشتن يه دختر قبل از ازدواج هيچ اهميتی نداره...!اين شوخی اغراق آمیز وقتی معنا پیدا میکنه که بگذاریمش در مقابل این واقعیت اغراق آمیز که خیلی از مردهای ايرونی اگه شب اول بفهمن عروسشون باکره نيست زندگيشون زير و رو ميشه...! الان افتاد؟


February 17, 2007 8:41 AM
yalda   ( web | email )

ش۳۸ حرف دل منو هم زده به اضافه اينکه جمله تخته سياه با این پستت در تناقضه! چه طوری تو هم دنبال دختر روياهات ميگردی و هم فکر ميکنی عشق يه توهمه و همه زنها مثل همند؟!
شراگيم علی رغم تمام تلاشهايت هنوز افکار بسته یه مرد رو داری که بدش نمیاد ادعای روشنفکری داشته باشه:)


February 17, 2007 8:13 AM
نازنين   ( web | email )

خوبه که حداقل اعتراف کردی که فقط وقتی تو اينترنتی با تلفن صحبت نمی کنی ها؟؟؟


February 17, 2007 7:59 AM
ستوده   ( web | email )

سلام.
وقتی می گم باحات حال می کنم، هی تو گوش نکن.
روزی یک نفر این جمله رو در مورد من به کار برد و امروز من در مورد تو. از جسارت تربیت شده ات خوشم می آید.
خدا حافظ.


February 17, 2007 2:16 AM
ستاره   ( web | email )

مجید جان دلبندم اون کلاژن! ژلاتین اون پودری که میریزی تو آب ژله خوشمزه میشه!
کلاژن رو میذارن تو بدن و تا اونجا که اطلاع دارم تو مناطق مورد نظر جنابعالی هم نمیذارن! در اون نواحی از کیسه آب نمک و پروتز استفاده میکنن! آره قربونش! از تو اینجور سوتیها بعید بود!


February 16, 2007 11:31 PM
بنفشه   ( web | email )

از سايز و چشم و اسفنج ...بگذريم ..خسته کننده ترين کار در دنيا ازدواج کردنه..البته معلومه که هر بنی ادمی دوست داره تجربه کنه درازگوش شدن را ...اما جدن پرهیزکن...
کسانی مثل تو ..با افکار و عقايد تو (اون چيزی که من ازت تا به حال فهميدم از لابلای واژه هات)ازدواج براشون سم هست ميدونی چرا؟خيلی سخته فهميدن تو..بودن با تو.حتی سکس هم شاید برات مفهومی دیگر داشته باشه که خوب باید طرفت زیرک..هوشیار و دانا باشه تا بتونه تو در هر لحظه همراه با بالانس روحیت ببینه.نمیگم تو خاصی دیگران عام..نه منظورم این نیست.ادمی که تنها گرفتار روزمرگی هاش باشه همون قدر دنیار را میبینه اما کسی که کمی فراتر بره فراتر هم میبینه...این حرفمه.
شوهر من مردی بسیار خوب ...خوبه دیگه ..اما ماه های اول ازدواج وقتی یک جمله از رومن رولان را براش گفتم میدونی چی جواب داد؟گفت ولمون کن بابا بنفشه خانم....و من شش ماه رفتم تو لک.
حالا اینا را برای چی به تو گفتم خودم هم نمیدونم.


February 16, 2007 10:25 PM
ناشناس   ( web | email )

mage hala khodet ki hasti ke inghadr edea dari?mesle inke zendegie darb o daghoonet bad joor oghdeyit karde.tedad ketabayi ke ye adam khoonde neshoon dahande roshanfekrish nemishe.kafie dahanesho baz kone ya ye tafakorati modele to dashte bashe va roo safhe biare ta daraje roshanfekrish maloom she.


February 16, 2007 9:47 PM
hamed   ( web | email )

هرکس در اين جامعه عريانی کند پاسخ های مهيبی می گيرد.گاه گداری در کامنت هايی که برای ات می گذارند می بينم و خوشحال ام که با حوصله جواب همه شان را می دهی.به هر حال لينکيدم.


February 16, 2007 9:28 PM
یک پنتیوم 233 احساساتی   ( web | email )

آقا شما بعد از پست قبليت که به يک حماقت تاريخی تاختي و تازيدی
چطور يک دفعه رفتی سراغ رنگ و ابعاد و اندازه و ...؟

در اين هم حماقتی ميشود ديد يا نه؟


February 16, 2007 9:27 PM
طناز   ( web | email )

اهان راستی اون تست هم خيلی جالب بود!


February 16, 2007 8:51 PM
طناز   ( web | email )

یه زن گرد و قلمبه ی هیچی نفهم و غر غرو که اهل همه چیز هست الا سکس با شوهرش! نيم ساعته دارم به اين جمله می خندم:))اميدوارم اونی که می خوای پيدا کنی!


February 16, 2007 8:46 PM
ننه قدقد   ( web | email )

1. یک زن هالیوودی سراسر توش ژل کار شده!
دیگه انتخاب با خودته یا هالیوودی مملو از ژل یا یک هیکل فابریک، یک در میلیون اون جوری نمی شه.
2. تو قدت بالای 180 سانتی متره. پس اونی که تو بدون دولا شدن بتونی ببوسیش یک زن بلند یا خیلی بلند می شه، فعلاً جنیفر لوپز از لیستت خارج شد.
در ضمن عزیزم اینجا ایرانه با فرهنگ خاص خودش، باکره نبودن قانون شکنی حساب می شه اینجا، آدم قانون شکن قانون های مهم دیگری رو هم در زندگی می شکنه، مثل قانون وفاداری بعد از ازدواج، با این حال باز هم استثناء همیشه پیدا می شه، در تاریخ حتی ما فاحشه هایی داریم که ازدواج کردن و زن های خوبی شدن، این به شانست بستگی داره که در زندگیت چه افرادی سر راهت قرار می گیرن.


February 16, 2007 8:42 PM
قند عسل   ( web | email )

آقاي شراگيم عزيز وروشن فكر ./ نميدونم اصلا چرا ما پسرها بايد به خودمون حق اينو بديم تا در مورد زندگي خصوصي قبلي يك خانم هرچند كه حالا همسرمان باشد دخالت كنيم . قبلا هم گفته بودم اين روشنفكري اجباري شما هم مثل تحجر اجباري ناپسند است . يك روز مرد به نام رضاخان به خودش حق داد چادر را با زور از سر زن ايراني بردار يك روز ديگر نظامي ديگر اين حق را به خود داد تا با اجبار آن را دوباره بر سر زن ايراني بكشد . از ديد من هيچ كدام براي زن ايراني شعورش و اعتقادش و خواستش احترامي قائل نشدند . صحبت شما هم در مورد شب عروسي تان در همين مقوله جاي ميگيرد . شما هم كه دم از روشنفكري ميزنيد به چه حقي در مورد انتخابي كه يك زن خودش مي بايست ميكرده اظهار عقيده ميكنيد . اين كه هر زن پيش از ازدواج چه انتخابي را داشته فقط وفقط مربوط به خود اوست . در پناه حق


February 16, 2007 7:19 PM
سبزينه   ( web | email )

تعطيلات خوش بگذره!
اولش رو كه خوب اومدي يعني مهم ترين دليلي كه اون دختره رو واست اينقدر مهم كرده همينه كه گمش كردي.
در مورد اينكه دوست نداري زنت باكره باشه. دروغ چرا تو اين 37 سال سنم خداد تا پسر ديدم كه اين حرف رو زدن اما فقط يكيشون موقع عروسي سر حرفش موند!
بازم تعطيلات خوش بگذره!!!


February 16, 2007 6:25 PM
man(roozmare negar)   ( web | email )

يعنی تو قيمت تمام اين چيزا (خونه با تجهیزات، مبل، ماشین و خورده ریز ها) رو از حقظ می دونی؟!!!!


February 16, 2007 5:36 PM
آرمان   ( web | email )

ميگم اين دختر روياهای شما احیاناْ خواهری چيزی نداره؟
من جوون آینده داری هستما!!!


February 16, 2007 4:13 PM
غزل   ( web | email )

اخيرن به اين نتيجه رسيده ام ادم هايی که در بچه گی زندگی ها ی از هم پاشيده و سخت را تجربه کرده اند معيار هايشان کاربردی تر است .

البته یک سری تخیلات و آرزو ها غیر قابل تغیر اند


February 16, 2007 3:01 PM
غزل   ( web | email )

نسبت اهمیت تن به ذهن در یک رابطه ی نزدیک و طولانی چه قدر است ؟در حالت ايده آل از ۱۰۰ درصد چند درصد به هر کدام تعلق می گيرد ؟من جوابی ندارم .می دانی يک اتفاق عجيبی که پاره ای از اوقات می افتد اين است که ادم های خيلی روشنفکر با ادم های خيلی بی سواد بسيار خوشحال اند.
به نظرم هر چی سن ادم بالاتر بره براش مهم تره که با يک نفر بتونه ساعت ها حرف بزنه به خصوص درباره ی يک کتاب يا يک فيلم که هر دو نفر خوانده اند.
بار ها پیش امده که ادم رویا ها بعد از مدتی خسته کننده و یکنواخت شده بار ها پیش امده و پیش خواهد امد.


February 16, 2007 2:57 PM
elnaz   ( web | email )

مجبوری الکی حرف بزنی آخه مگه تو تو اين مملکت زندگی نمی‌کنی؟ اگه من بدونم قرار بيای منو بگيری که همين الان ميرم خودمو به باد ميدم اما حالا که اين فرض غير ممکنه نه تنها من بلکه خيلی‌های ديگه نميتونن اين کار رو بکنن...قربون يو


February 16, 2007 2:54 PM
ناشناس   ( web | email )

سلام .خوبي؟اميدوارم اين چهار روزه هر جا که ميري بهت خوش بگذره.نوشته هاي تو هميشه تاثير زيادي روي افکار من داشته و داره به همين خاطرم هميشه اولين صفحه اي رو که باز ميکنم وبلاگ تو و اولين لينک وبلاگم هم مال تو!


February 16, 2007 2:50 PM
چهار خواهر   ( web | email )

سلام .خوبي؟اميدوارم اين چهار روزه هر جا که ميري بهت خوش بگذره.نوشته هاي تو هميشه تاثير زيادي روي افکار من داشته و داره به همين خاطرم هميشه اولين صفحه اي رو که باز ميکنم وبلاگ تو و اولين لينک وبلاگم هم مال تو!


February 16, 2007 2:49 PM
مهرانه   ( web | email )

خوش به حالت که هنوز رویا و چه میدونم ارزو(هرچند خنده دار)داری من خیلی وقت که هیچ ارزویی ندارم هیجی....


February 16, 2007 2:19 PM
Pazh   ( web | email )

هر كس آرزوها و روياهايي داره كه با اونها زندگي مي‌كنه -گاها بيشتر از واقعيت، وقتش رو با اونها مي‌گذرونه!- و خب تا حد و حدودي بد هم نيست. ولي نكته‌ي جالبي كه نظر من رو به خودش جلب كرده اينه كه چرا اين وبلاگ تو با اين همه كلمات ممنوعه فيلتر نميشه؟
راستش رو بگو؟ تو احمدي‌نژاد نيستي كه داري شخصيت سرخورده‌ات رو اينجا بروز مي‌دي و دوستان صفار هرندي‌آت جرات فيلريدنت رو ندارن؟!

پ.ن.
جدي نگير شراگيم در خود فرو رفته! همينطوري خوشم اومد بهت گير بدم كه در لاكت بي گير و بند نباشي!


February 16, 2007 1:24 PM
لیلا   ( web | email )

امممم...دیگر چه چیزی مانده؟...میدانید... من اینگونه تخیلات را خیلی دوست دارم...در ذهنم آنقدر از جور کردن خوشبختی برای خودم لذت میبرم که گاهی وقتها خودم خنده ام می گیرد...مثلا یک زمانی قلم و کاغذ دستم میگیرم و با خودم حساب میکنم که اگر مثلا یک میلیارد تومان پول داشتم چه می کردم...بعد شروع می کنم به حساب و کتاب که مثلا ششصد میلیون یک خانه دوبلکس در ولنجک با سونا و استخر و سالن بدنسازی و جکوزی و... و فلان میلیون یک ماشین مدل فلان و فلان قدر اثاث خونه و بعد ریز به ریز اثاثیه ای رو که در حد و اندازه ی خونه ی ششصد میلیونیم باشه مینویسم که مثلا مبل چرم ایتالیایی فلان قدر و تلویزیون پلاسمای سونی فلانقدر و ....
خيلی باحال بود اين بخش نوشته ات برای من . چون من هم از اين جور تخيلات زياد داشتم سال هايی نه چندان دور البته فقط محدود به داشتن اين همه پول و اينکه چه جوری خرجش کنم نبود .


February 16, 2007 12:48 PM
آذين   ( web | email )

آدم از شما می ترسد!


February 16, 2007 12:41 PM
آن شرلی   ( web | email )

اگه هرروز آپ کنی من یکی خیلی خوشحال میشم و میتونی غیبتت رو تا چند بار تمدید کنی.


February 16, 2007 12:11 PM
شاهین   ( web | email )

..فکر میکنم تو هم مثه من فانتزیای قشنگی داری...در عالم واقعیت اگر حساب کنی که هیچ..اصلا دور و بر شارون استون نگرد که ناراحت میشم...!


February 16, 2007 11:20 AM
رويا خانوم   ( web | email )

هه....اون نوشته تخته سياه چه جالبه...من خيلي دوست داشتم حتي يه بارم كه شده توهم بزنم...ولي باورت ميشه 22 سالم شد و هنوز نتونستم يكي و دوست داشته باشم اونقدر كه بخواهم به عنوان يه هدف بهش فكر كنم...بعضي وقت ها فكر ميكنم آيا واقعا كسي ميتونه با اين ذهن شلوغ من كنار بياد؟


February 16, 2007 10:58 AM
آریا   ( web | email )

و اما خودت .. آیا تو مرد ایده ال اون دخترخانم هستی؟


February 16, 2007 9:16 AM
آنا   ( web | email )

خدا بگم تو رو چیکار نکنه شری !! یعنی میخوام بگم دلم میخواد دو بامبی بزنم تو سر خودم .من از دیشب تا حالا نخوابیدم و زر زدم و آبغوره ریختم که یه نفر اومده چه دری وری هایی گفته!! :تازه موقع سحر همون وقت که باباجونم به زور بلندم میکنه تا نماز صبحگاهی اجدادی رو بخونم سروش آسمونی تو گوشم زمزمه کرد که ای خارخاسک عجول عوضی اون دختر شیرین عقله یه شیرین عقل دیگه بوده تو نبودی !! بعدش بود که من آه از نهادم به در آمد!! تازه من نمیفهمم تو چیکاره ای که همون وقتی که من یه هو فیوز می پرونم میزنی و مشخصات دختر مورد علاقه ات رومینویسی که من بعدش تازه بیام و ببینم هیچیش به هیچیم نمیخوره !!و بیشتر غصه م بشه . حالا از این ها گذشته من با این چشمای پف کرده و این قیافه خواب آلو واین حس و حال نداشته چه جور باید برم آخه جلوی اون کرور کرور آدم حسابی که می رسن اینجا زرت و پرت کنم //////!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟.بگذریم اینقدر حالم گرفته است که نگو از فردا هم که روزگارم سیاهه چون طرفدار دنیای حقیقی که بفهمن من رو ....دهنم سرویس ... بازم بگذریم . به خدا تو ماهی ....... تقصیر تو نبوده ها .......... شیرین عقل و اینا دیگه ...... حالا تا بعدا یه وخ حال کنم سرهم سوارش کنم این دری وری هام رو چه می دونم چقدر طول میکشه ؟؟ از همه بدتر اون نظرات پیام گذارام بود که اونقدر دوستشون داشتم شرمنده شون شدم.الهی بمیرم من .چرا من اینطوری کردم؟/ اینقدر مجازی در حقیقی کردم که خودم هم گیج شدم !!


February 16, 2007 7:04 AM
matarsack   ( web | email )

ولی من معتقدم بخش عمده ای از واقعيات در زندگی امروزمان حاصل روياهايمان بوده و هر قدر رويا ها اوج داشته باشه احتمال اينکه در عالم واقع هم در اوج باشی بيشتره . من تشويقت ميکنم که همچنان استاندارد روياهاتو بالاتر ببری اونقدر که حتی روت نشه اينجا بنويسی . البته شکر خدا از رو کم نميياری ميدونم !!!


February 16, 2007 3:52 AM
maryamgoli   ( web | email )

طفلک دخترا. اين همه خودشون رو بکشن که کسی بشن تازه آخرش می شن دختر روياهای شراگيم! : دی


February 16, 2007 2:58 AM
پرگلك   ( web | email )

دوباره به همان علت قبلي اين پر زيري من هستم!


February 16, 2007 2:27 AM
پر   ( web | email )

اوه اوه اوه! چه اعتماد به نفس خفنی داری :))
جدی من هميشه انگشت به دهان مانده‌ام از ديدن اين پسرهای يک لاقبا و هيچی نداری که حق مسلم خودشان می‌دانند دنبال بهترين دخترها باشند! (کلی گفتم)


February 16, 2007 2:27 AM
ناشناس   ( web | email )

ببخشيد در اون بند لااقل ۲۵۰ جلد کتاب٬ کتابهای چند جلدی رو چطور حساب می کنيد؟ مثلاْ هفت جلد غرش طوفان را يکی حساب می کنين يا هفت تا؟!
جدای از شوخی چهار روز خلوت بهت خوش بگذره عزيز جان.


February 16, 2007 2:17 AM
عاطفه   ( web | email )

راستی نگفتی که دختر رویاهات باید جای حلقه هم داشته باشه!!! (;


February 16, 2007 2:12 AM
عاطفه   ( web | email )

این غیبت صغرا در راستای همون غیبت کبرای قبلیه؟!


February 16, 2007 2:05 AM
سمیه   ( web | email )

اوه اوه چه کم اشتها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مواظب باش تو گلون گیر نکنه خفه شی.
بیچاره آنا این پستو خونده رفته خودشو گم و گور کرده..................


February 16, 2007 1:52 AM
ارابه خدایان   ( web | email )

دختران لر این شرایط دارن......زور زدم این فارسی سر هم کردم


February 16, 2007 1:46 AM
sherry   ( web | email )

از اينکه بين خوشگلی و باشعوری، شعور رو انتخاب کردی ديگه ايمانم کامل شد که جز مردای نادرتر هستی که فهميده اند، آرزو ميکنم لااقل به نصف روياهات برسی.


February 16, 2007 1:42 AM
certainly old enough   ( web | email )

could you read the post yourself? I don't think so


February 16, 2007 1:42 AM
نگار   ( web | email )

ااااااا... اين دختر روياهات چقدر شبيه منه .
راستي اون قسمت كتابا رو از كجا ميفهمي طرف راست ميگه ؟ ازش تست ميگيري ؟
حالا عروسي كي باشه خوبه ؟


February 16, 2007 1:42 AM
sooski   ( web | email )

از دختر روياهات خيلی خوشم اومد :)


February 16, 2007 1:23 AM
پریسا گلی   ( web | email )

آنا کجاست؟ کسی خبر داره؟


February 16, 2007 1:09 AM
ستاره   ( web | email )

واه واه حالا چه دوری هم برداشته! ببین توهم برت نداره اینقدر که اینجا خاطرخواه داری و شهرت بهم زدی اگه بری سر کوچه وایسی هیچکی نمیشناستت! حالا خودت رو بکش من شراگیمم! میگن هستی که باش!!!!
قسمت چشمها رو خوب اومدی ما هم بی جنبه! درجا به خودمون گرفتیم! اما جان تو من اهل ازدواج نیستمD:


February 16, 2007 12:50 AM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

تلفنی که گفتی نمیشه با جنابعالی ارتباط برقرار کرد....پس همینجا ۲ تا دوختر رویا هاتو معرفی کنم یک خانمی هست به اسم شرون استون خیلی فکر کنم نزدیک باشه به رویاهات.....حالا نمیدونم خارجی باشه اشکال داره یا نه اشاره نکرده بودی اگر ایرانی بودنشم مهم فکر کنم همون قضیه صحنه را دیدم بد نباشه دیگه خودت دیدی دیگه......
پ ن : جسارت نشه ها چون میشناسمت و جنبه داری نوشتم دشمنان جو زده نشن....


February 16, 2007 12:16 AM
بهاره   ( web | email )

خب از قبل از اينكه بري توي اين 4 روز استراحت به ايميل من جواب ندادي اين يعني ديگه منتظر نباشم!
درباره‌ي ايده‌الهات جالب نوشتي.در همين باره حتما به اين لينك يه سر بزن:http://bbcpersian7.com/behzad/idealpartner#allcomments
درباره‌ي ايده‌الهاست.اونجا من هم نوشته بودم از كسي كه بكارت براش مهم باشه متنفرم.بدون تعارف ميگم اين توي ايران خيلي روشنفكريه.ميخوام بگم پذيرفته شده نيست.با اين حساب فقط من و تو هستيم!من كتابم زياد ميخونم بخدا.فقط مشكل سن منه...سن قانوني واسه وقتيه كه پدر دختر اجازه نده ولي من پدرم رو راضي مي‌كنم.خب؟!(با كمال وقاحت اين پيشنهاد رو يك بار ديگه به كس ديگه‌اي هم كردم!)
بد نيست آدم گاهي براي خودش وقت بذاره.بهت خوش بگذره اين چند روز.


February 16, 2007 12:11 AM
پراكنده ها   ( web | email )

خوب ، ظاهرا سليقه ات زياد هم بد نيست .
فقط مي ماند پيدا كردن كسي كه تمام اين مشخصات را داشته باشد .


February 16, 2007 12:10 AM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

خوشبحالت چه راحت میتونی دور رفیقاتو خط بکشی.........


February 15, 2007 11:58 PM
بهاره   ( web | email )

اول بگم اووووووووووووول!


February 15, 2007 11:55 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.