شراگیم
یک یادداشت کوتاه از انزلی

من وقتی خونه ی خودم نیستم اصلا حس نوشتن ندارم...این چند خط رو هم برای این مینویسم که در تاریخ ثبت بشه...امروز روز سومی هست که در انزلی
مهمان اریک هستم...کلی خوش گذشته و کلی اتفاقات با نمک برامون اتفاق افتاده که جون میده برای نوشتن...اما واقعا حسش نیست...باشه طلبتون...! فردا صبح با دوچرخه م عازم آستارا هستم...شب آستارا خواهم ماند و بعد به سمت اردبیل و تبریز و بعد از اون به سمت خوی حرکت میکنم...هنوز در مورد مقصد سفرم مطمئن نیستم...شاید بزنه به سرم که از مرز رد بشم و به نخجوان هم یک سرکی بکشم...اما فعلا برنامه ام رفتن پیش خانواده داماد در خوی است...اگه برنامه را تغییر ندهم و همه چیز خوب پیش برود 4 یا نهایتا 5 روز دیگر خوی خواهم بود...احتمالا در چند روز آینده هوا بارانی و نامناسب است و احتمالا سخت ترین قسمت سفرم رد شدن از گردنه حیران خواهد بود...!کوله ای که بسته ام بیش از حد سنگین و بزرگ است و دوچرخه ام هم باربند ندارد...میدانم طبق معمول به گه خوردن خواهم افتاد...ولی ترجیح میدهم فعلا به این چیزها فکر نکنم...از الان دلم دارد قنج میزند برای مناظر قشنگی که در پیش رو دارم...!جای شما را هم اگر دیدم دارد خوش میگذرد خالی میکنم...
از اریک برای این سه روز خوبی که با هم بودیم ممنونم...در اولین فرصتی که بتونم در ادامه همین نوشته وضعیت سفرم رو مختصر و مفید گزارش خواهم داد...

قسمت دوم : حسب حالی از آستارا
اوضاعم خراب است...دیشب حوالی ساعت 10 شب به آستارا رسیدم...وحشتناک بود...تمام طول مسیر بارندگی و بوران بود...اصلا تصور هم نمیکردم هوا اینقدر بد باشد...160 کیلومتر جهنمی را رکاب زدم...! حتی یک نقطه خشک هم در تمام بدنم وجود نداشت...تمام محتویات داخل کوله ام و لباسهایی را هم که همراه داشتم خیس شده بود...فکر کنم وزنم حدود دو برابر زمانی بود که راه افتاده بودم...افتضاح بود...باران را میشود تحمل کرد...اما این اسمش باران نبود...معجونی بود از باران و دانه های ریز یخ که سوار بر باد مثل شلاق به سر و رویم میخورد...تمام طول مسیر همین آش بود و همین کاسه...ماشینهایی که از کنارم رد میشدند آنقدر گل و لای به سر و رویم پاچیده بودند که نصفه شبی هرجا که میرفتم بهم اتاق نمیدادند...حق هم داشتند...چه کسی حاضر است به یک توده گل همراه با کمی آدم اتاق بدهد...!؟ دست آخر یکی از مسافرخانه دارها دلش سوخت و یک اتاق به من داد و اجازه داد از حمام مسافرخانه اش هم استفاده کنم...باورتان نمیشود اگر بگویم نمیتوانستم دکمه های جلیقه و شلوارم را باز کنم...کاملا بی رمق شده بودم و دستانم از شدت سرما و خستگی اصلا حس نداشت... تا اخر عمرم مدیون صاحب آن مسافرخانه هستم...از همان سر شب میدانستم تب میکنم...اصلا میلی به غذا نداشتم...کمی آب میوه و یک کمپوت به همراه چند تایی قرص تب بر خوردم و خوابیدم...صبح حوالی ساعت 10 که چشمم را باز کردم هنوز بدنم سنگین بود و کمی هم تب داشتم...باران همچنان به شدت ادامه داشت...اخبار هوا شناسی گفته بود که تا آخر هفته نیمه غربی و شمال غربی ایران بیشترین میزان بارندگی را خواهند داشت...این هم شانس من است...نه آنقدر دیوانه بودم که بخواهم ادامه دهم و نه توان آن را داشتم...وقتی کنار دریای خزر برف و بوران است و سرمایش آدم را بی حس میکند تکلیف گردنه حیران و اردبیل و تبریز معلوم است...تصمیم گرفتم خودم را دشمن شاد کنم و همانجا اتوبوس بگیرم و برگردم به تهران...بگذار بگویند شراگیم کم آورد...خب حقیقت هم این است که کم آوردم...!حوالی ظهر از مسافرخانه بیرون زدم و بعد از خوردن یک ناهار مختصر داخل یک کافی نت چپیدم و الان هم اینجایم و اینها را دارم برایتان مینویسم...احتمالا اگر وسیله پیدا کنم امشب تهران خواهم بود...فعلا دست به نقد این چند خط را داشته باشید تا وقتی رسیدم به تهران اگر دل و دماغش را داشتم مشروح خبرها را به سمع و نظر گرامیتان برسانم...!

توسط در March 27, 2007 12:19 AM | | نظرات (87)
عجب شبی بود دیشب...!

سر شب سهیل آمد اینجا و تازه نشسته بودیم و به اصطلاح هنوز کونمان درست و حسابی گرم نشده بود که موبایل سهیل زنگ زد...خانم ب دوست سهیل بود...این خانم ب یک خانوم خوشگل و نسبتا محترمیست که شاید وصفش را در وبلاگ سهیل خوانده باشید...این خانوم حدودا سی و سه ساله است و گرچه شغل اصلی اش بیزینس است و برای خود شرکت و تشکیلاتی دارد اما کار جانبی و به نوعی سرگرمی اش انرژی درمانی و کارهای متافیزیکی ست و بعضا با هماهنگی با بیمارستانها و مراکز پزشکی کارهای درمانی نیز انجام میدهد...خلاصه قرار شد با سهیل کاسه کوزه مان را جمع کنیم و برویم خانه خانم ب و به اصطلاح دور هم باشیم و شامی بخوریم و فیلمی ببینیم...!
خانه خانم ب یک آپارتمان نقلی بود در یکی از فرعی های خیابان جردن...خانم ب را قبلا یکی دو بار دیده بودم و بعد از سلام و تعارفات اولیه نشستیم و از هر دری حرف زدیم تا اینکه بحث به متافیزیک و انرژی درمانی کشید...خانم ب ادعا میکرد میتواند با انرژی دادن به افراد آنها را زیر و زبر کند و یا بیماریها و دردهای آنها را تخفیف دهد و سهیل برای خانم ب توضیح داد که شراگیم به این چیزها اعتقادی ندارد و ادعا میکند که یک انسان خردگرا ست و برای اثبات حرفت باید ضرب شستی به او نشان بدهی...خانم ب هم نگاه عاقل اندر سفیهی توام با کمی چاشنی تهدید به من انداخت انگار که میگوید "آدمت میکنم!" و قرار شد بعد از خوردن شام و دیدن فیلم ما را حسابی انرژی تپان کند و خلاصه به من ناباور نشان دهد که یک من ماست چقدر کره دارد...! حالا ما را میگویی توی خانه ی غریب کمی ترس هم برمان داشته بود و در دل گفتیم نکند واقعا راست باشد و این خانم ب با همدستی سهیل نصفه شبی ما را سوسکی چیزی کنند و یا لااقل بیهوشمان کنند و کلیه ملیه هایمان را در بیاورند و ببرند بفروشند...! واقعا جو وحشت انگیزی بر خانه حاکم شده بود...احساس میکردم نگاههای خانم ب و سهیل به من تغییر کرده و امشب من احتمالا موش آزمایشگاهی مراسم انرژی چپانی شان خواهم بود...خانم ب هم نامردی نکرد و موقع انتخاب فیلم ترسناکترین فیلم تاریخ سینما را انتخاب کرد...فیلم "درخشش" با بازی هولناک جک نیکلسون...!این فیلم به خودی خود از آن فیلمهاییست که آدم در شرایط کاملا روتین هنگام دیدن آن پاپیون میکند وای به وقتی که بخواهی نصفه شب این فیلم را در خانه ای غریبه که صاحب آن قرار است تا ساعاتی دیگر تو را با عالم متافیزیک ارتباط دهد ببینی...!
خانم ب حین تماشای فیلم دائم به قول سهیل حرفهای خفن خولی! میزد که مثلا این جای زخم را میبینی روی دستم...؟چند روز پیش یک بنده خدایی را داشتم بهش انرژی میدادم یکدفعه اور دوز کرد و افتاد به جانم و اینجور کارها شوخی بردار نیست و ممکن است به خودت یا دیگران صدمه بزنی و امشب هم به تو توصیه میکنم بیخیال انرژی گرفتن بشوی چون اگر دچار حالتهای هیستریک و حمله های عصبی بشوی حتما باید سه چهار مرد قوی هیکل باشند که بتوانند کنترلت کنند والا ممکن است بلایی سر خودت یا ما بیاوری...من هم که این حرفها توی کتم نمیرفت گفتم شده سهیل با چاقو بالای سر من بایستد باید همین امشب من این نیروی متافیزیکی را تجربه کنم و من هم نوشته میدهم و امضا میکنم که خونم پای خودم است و اگر یکدفعه زامبی شدم!! سهیل میتواند با چاقو من را بزند...!
آنقدر خانم ب با اطمینان از انرژی دادن و متافیزیک صحبت میکرد که کم کم من هم داشت باورم میشد و هروقت خانم ب میرفت مثلا نسکافه ای چیزی بیاورد من به سهیل با ایما و اشاره میگفتم جان سهیل خودت چنین چیزی را تجربه کرده ای؟ و آیا راست است؟ و سهیل هم خیلی قاطعانه می گفت که واقعا چیزهایی هست و من همیشه موقع انرژی گرفتن در فلان جایم احساس درد میکنم و نمیدانم آپاندیسم عود میکند و فتقم باد میکند و قس علی هذا...!
خب حق بدهید که من در چنین جوی و بعد از این بمباران سنگین روانی کمی در باورهایم مبنی بر نفی متافیزیک متزلزل شوم و خودم را در نقطه ی عطف بزرگ زندگی ام ببینم...!
دردسرتان ندهم...فیلم هم تمام شد و حوالی نیمه شب بالاخره مراسم انرژی تپانی آغاز شد...خانم ب از من خواست که آرام روی صندلی ام بنشینم و چشمهایم را ببندم و البته قبلش از من پرسید دوست داری دهنده باشی یا گیرنده...از آنجا که نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیافتد و در ذهنم هر اتفاقی را مد نظر قرار میدادم ترجیح دادم احتیاط کرده و علی الحساب دهنده نباشم...! ما که شانس نداریم...گفتم اگر یکوقت چشم باز کنم و سهیل را در حال هتک حرمت!! خود ببینم دستم به جایی بند نیست و خانم ب هم میگوید خودت گفتی که میخواهی دهنده باشی...! به هر حال اینطور بود که سهیل دهنده شد و من گیرنده...سهیل هم به فاصله کمی از من روی صندلی نشست و چشمهایش را بست...خانم ب بعد از کمی اس ام اس بازی اول به سراغ من آمد...عطر تنش را کاملا حس میکردم که نزدیک من ایستاده است ولی نمیدیدم چه کار میکند چون چشمهایم بسته بود...بعد از یکی دو دقیقه به من گفت چیزی احساس نمیکنی؟ من هم با کمال وقاحت گفتم نه...! چون واقعا چیزی احساس نمیکردم...خانم ب بعد به سراغ سهیل رفت و ندیدم و نمیدانم با او چه ها کرد و بعد از چند دقیقه که از سهیل پرسید چیزی احساس نمیکنی سهیل گفت نمیدانم در ناحیه فلان جا و فلان جایم درد دارم...!من آن موقع فکر میکردم این سهیل یا دارد فیلم بازی میکند و یا اینکه واقعا دارد زامبی میشود...!
بعد دوباره خانم ب به سوی من آمد...اینبار دستش را احساس میکردم که با موهای سرم در تماس بود انگار که بخواهد دو دستی بزند توی سر من...!ولی من همچنان هیچ تغییری را احساس نمیکردم...خانم ب از من خواست کوچکترین احساس هایی که دارم را هم گزارش کنم...البته راستش من زیاد رویم نشد...چون یک بادی توی دلم از سر شام پیچیده بود که فکر میکردم کم کم طاقت ضبطش را دارم از کف میدهم...! اما در مورد آن حرفی نزدم...کمی هم پایم از نشستن بی حرکت روی مبل خواب رفته بود که آن را هم مسکوت گذاشتم...چون به هر حال من منتظر تغییرات خیلی مشهود تری از چنین امور پیش پا افتاده ای بودم...خانم ب که دید من نم پس نمیدهم با یک خنده ی موزیانه ای گفت که "هنوز باید خیس بخوری"...دقیقا این جمله را به همین نحو ادا کرد و باز رفت به سراغ سهیل...راستش من دیگر میترسیدم چشمهایم را باز کنم...این سهیل بس که گزارش از احساس درد در قسمتهای مختلف بدنش میداد حتم داشتم اگر چشم باز کنم با یک موجود دگردیسی شده به سبک فیلمهای ترسناک هالیوودی مواجه خواهم شد و یا لااقل می دیدم که سهیل با یکجفت دندان دراکولایی روی مبل نشسته است...!خانم ب بار آخر که به سراغ من آمد فکر کنم دیگر تمام نیروی جادوئیش را به کار گرفت چون خوب که به فعل و انفعالات درون بدنم دقیق شدم احساس کردم کمی هم جیش دارم...! ولی باز هم رویم نشد چنین موردی را گزارش کنم و در جواب خانم ب که مصرانه از من میخواست حتی کوچکترین احساسهایم را بیان کنم گفتم که هیچ احساس قابل عرضی ندارم... من واقعا نمیدانم چرا بدن سهیل برخلاف من که مثل یک گونی سیب زمینی روی مبل افتاده بودم و هیچ ارتباطی با هاله انرژی برقرار نمیکردم به این آزمایشات جواب مثبت میداد و حداقل نشانه های درد در نقاط مختلف بدنش ظاهر میشد...یک حدسی که زدم (و خدا من را ببخشد) این بود که این خانم ب از سادگی و شیدایی این سهیل ما سوء استفاده میکند و هر از گاهی که به سمتش می رود یک جایی از بدنش را فشارکی میدهد یا نیشگونی میگیرد و سهیل هم طبیعتا از آنجا که پسر فوق العاده ساده ایست و مثل تخم چشمش به خانم ب اعتماد دارد اینها را میگذارد به حساب دردهای متافیزیکی...!
به هر حال بعد از حدود بیست دقیقه کلنجار رفتن خانم ب با گفتن اینکه گیرنده های من قفل شده اند (یا یک چیزی شبیه این) پایان مراسم را اعلام کرد و من با ترس و لرز چشمهایم را باز کردم و خوشبختانه بر خلاف انتظارم سهیل تغییر زیادی نکرده بود...!البته خانم ب گفت آدمهایی مثل من باید یک دوره مقدماتی را بگذرانند که نمیدانم چیچیشان باز بشود و بشود هاله انرژی را راحت تر به آنها منتقل کرد و قرار شد در فرصتی دیگر روی من بیشتر کار کند تا آماده ی پذیرش هاله انرژی بشوم...!
علی ایحال من که چشمم آب نمیخورد...اما واقعا شب خوبی بود...نمیدانم خانم ب اینجا را میخواند و کلا اهل اینترنت گردی هست یا نه...امیدوارم اگر اینها را میخواند از اینکه من جسارت کرده و وقایع دیشب را مطایبه آمیز نوشتم از من دلخور نشود...این خانم ب ی نازنین قطعا تواناییهای زیادی دارد...دختری در سن و سال او که بدون کمک دیگران و به تنهایی از صفر شروع کرده و به همه چیز رسیده است (حداقل از نظر مادی) حتما انسان با قابلیت و فوق العاده ایست...!من در مورد انرژی درمانی چیز زیادی نمیدانم...نه میتوانم بگویم خرافات است و نه میتوانم قبول کنم که علم است...چیزی که مسلم است بر روی من چنین پدیده ای جواب نداد...حالا یا من آدم نرمالی نیستم و نیاز به این دارم که بیشتر رویم کار شود و یا اینکه چنین نیرویی اصلا وجود خارجی ندارد و صرفا یک تلقین درونیست که باعث میشود بعضا احساس کنیم که در ما تغییراتی در حال حادث شدن است!
به هر حال برای سهیل و دوست نازنینش بهترین آرزوها را دارم...:)

توسط در March 23, 2007 1:17 PM | | نظرات (110)
مانیفست آخر سال...!

در این روزهای آخر سال میخواهم به شما خیر برسانم و جای تبریک و تشکرهای آبکی که این روزها بازارش داغ است یک مانیفست از خودم در بکنم که اگر به این مانیفست عمل کنید هم در دنیا خیر خواهید دید و هم اگر آخرتی وجود داشته باشد در آخرت...!
این مانیفست دو قسمت دارد...قسمت اول آن یک جمله بدیهی و بسیار بسیار ساده است :
" از حماقت دوری کنید! "
البته وقتی کسی پیدا شود و سوال کند "حماقت چیست؟" میفهمیم این جمله آنقدرها هم ساده نیست... همه ارزش این مانیفست وقتی مشخص میشود که سنگ محکی در اختیار داشته باشیم و بتوانیم با آن عیار حماقت باورها و رفتارهایمان را مشخص کنیم...چرا که به قول شاعر:
"اگر ز جمع جهان عقل منهدم گردد...به خود گمان نبرد هیچکس که نادان است!"
به هر حال من این سنگ محک را هم در قسمت دوم مانیفست در اختیارتان میگذارم...حالا اگر جرئت دارید باورها و رفتارهایتان را با آن بسنجید :
" تمام باورها و رفتارهای محیطی و محلی احمقانه است "
این قسمت دوم مانیفست نیاز به توضیح و تبصره دارد :
اولا که منظور از رفتار "رفتار باورمند" است...یعنی رفتاری که ریشه در اعتقاد و باور تو داشته باشد...مثلا آداب معاشرت (مثل دست دادن و یا روبوسی کردن) و رفتارهای روزمره مثل عادات غذایی خاص و مانند آن که در هر قوم و ملتی خاص همان قوم و ملت است شامل این مانیفست نمیشود...اما اگر اعتقاد داشته باشی که شروع کردن سال نو بدون هفت سین بدشگونی دارد و به خاطر جور کردن سین های هفت سینت در کوچه و خیابان دوره بیفتی این یک کار احمقانه است...یا نمونه واضح تر تمام رفتارهای مذهبی که به حقیقت آنها ایمان و اعتقاد داری...اگر این جهان آفریننده ای داشته باشد و این آفریننده عادل باشد هیچگاه نمی آید تمام امکانهای رشد و کمال و در نهایت رستگاری را در اختیار یک قوم و یا قبیله خاص قرار دهد...باورهای مذهبی به راحتی با این سنگ محک عیار حماقت بالایشان آشکار میشود...طرز کار با این سنگ محک اینگونه است که از خودمان بپرسیم اگر من در توکیوی ژاپن و یا سائوپائولوی برزیل به دنیا آمده بودم کدامیک از باورهایم را میتوانستم هنوز داشته باشم...بعد میفهمی که در آن صورت برای تو نه امامی بود که به آن دخیل ببندی و نه امامزاده ای وجود میداشت که از او حاجت بخواهی...محرم و عاشورا هم همانقدر احتمالا برایت تاثیرگذار بود که امروز در یک کتاب تاریخی تصادفا بخوانی که یک جنگ بین آزتکها و قبیله مجاورشان در آمریکای جنوبی هزاران سال قبل رخ داده است...!
این سنگ محک روی باورهای مذهبی واقعا خوب جواب میدهد...البته بعضی کسانی که مذهبی هستند واقعا توانایی شک کردن در اعتقاداتشان را ندارند...سهیل همیشه یک مناظره جالبش را با یک دوست مذهبی اش تعریف میکند که طرف برای مجاب کردن سهیل به حقانیت اعتقاداتش اینگونه او را خطاب قرار میدهد که : " گیرم که تو خدا رو قبول نداری...پیامبر رو هم قبول نداری...ائمه رو هم قبول نداری...قرآن رو که دیگه قبول داری! "
...از بحث دور نشویم...برای باورها و یا رفتارهای باورمند غیر مذهبی هم این فرمول کارایی دارد...مثلا احساسها و روابط عاشقانه را در نظر بگیرید...این یک حماقت است که باور داشته باشم دختر یا پسری که سر راه ما قرار گرفته عصاره ی همه ی خوبی ها و زیبایی هاست و آنقدر به این احساس پر و بال بدهیم که تصور زندگی بدون او برایمان بسیار مشکل و یا غیر ممکن شود...این یک احساس احمقانه است...با این فرمول احمقترین انسانهای روی زمین عاشق و معشوق هایی هستند که فکر میکنند دنیا خلاصه شده است در عشقشان...!
بگذارید قضیه را کمی باز کنم...حتما در زندگی شما کسی هست که مرد و یا زن رویاهای شما باشد...شاید خیلی از شما عاشق شده باشید و از عشقتان برای خود اسطوره ساخته باشید...واقعا فرآیند عاشق شدن چیست؟ چه چیز باعث میشود که ما احساس کنیم که کسی را چنان نیرومند دوست داریم که بدون او نمیتوانیم زندگی کنیم...؟
اگر از استثناءهایی مثل من!! که واقعا ارزش به دست اوردن و یا غصه خوردن برای از دست دادن را دارند بگذریم بقیه آدمها اکثرا در ردیف هم قرار دارند...سولماز عاشق مملی ست...احساس میکند مملی سرچشمه همه خوبیهای دنیاست و بدون او زندگی برایش غیر ممکن است...اگر مملی آن روز خاص تصادفا به شرکت سولماز اینها نمیرفت و اولین برخوردها و نگاهها و حرفها به وجود نمی آمد چه میشد؟...هیچی...سولماز عاشق یک گردن کلفت دیگر می شد ...! در دانشگاه دختر پسرها همینطور مثل پشکل عاشق هم میشوند...این که شیما و فرهاد هم را در دانشگاه دیدند و آشنا شدند یک اتفاق است...اگر شیما دو تا تست را پس و پیش زده بود اصلا هیچوقت فرهاد را نمیدید که بخواهد عاشق او شود...از اینها مسخره تر و رسوا تر عشقهای فامیلی ست...!
به شما قول میدهم که نیمه ی گمشده وجود ندارد...!اگر وجود هم داشت احتمال اینکه کسی نیمه گمشده اش را بتواند پیدا کند یک در چند میلیارد بود...عشق یک توهم است...اگر ناراحت نمیشوید میگویم یک حماقت است...اگر قبول ندارید به رفتارهای عشاق کمی دقیق شوید...واقعا دنیا را بدون معشوقشان نمیتوانند تصور کنند و به خاطر رسیدن به عشقشان هر کاری میکنند...سنگ محکی را که خدمتتان دادم لطف کنید و بر روی احساسات عاشقانه تان بکشید...عیار حماقت رفتارهای عاشقانه بسیار بالاست...!
شاید بگویید عشق یک فرآیند تدریجیست که پله پله و مرحله به مرحله به وجود می آید و محکم میشود...عشق یعنی تراش دادن یک سنگ بی شکل و بیرون کشیدن زیبایی از دل آن...من را نمیتوانید با این حرفها گول بزنید...! آنقدر عاشق و معشوق دور و برم دیده ام که بدانم در مورد چه چیزی حرف میزنم...گیرم که خودم تا به حال عاشق نشده ام...
اوه...ولش کنید اصلا...الکی برای خودم دشمن تراشی میکنم...الان هرکسی در وبلاگش کلام عاشقانه ای در وصف معشوق و یا بی قراریش برای رسیدن به یار نوشته باشد می آید اینجا خشتک مرا پرچم می کند...همان بهتر بود که روی مذهب و سنت ها مانور میدادم...!
به هر حال این سنگ محک را به عنوان عیدی از من داشته باشید...اگر واقعا بخواهید در زمره ی احمقها نباشید باید هدیه من را همیشه همراه داشته باشید و نیز البته باید شهامت و جسارت کشیدن این سنگ محک بر روی تمام باورها و رفتارهایتان در شما باشد...
سال خوبی داشته باشید!

پ.ن: دوستان من در وبلاگ هیچکسی کامنت تبریک سال نو نخواهم گذاشت...در جهان سوم هیچ سالی نیست که از سال قبلش بهتر بوده باشد...بخواهیم یا نخواهیم در سراشیبی به سوی نمیدانم کجا پیش میرویم...مثل این است که برای محکوم به اعدامی که روی صندلی الکتریکی نشسته است آرزوی موفقیت کنیم...به هر حال اگر کسانی دوست داشتند طبق عادت مالوف! سال نو را به من تبریک بگویند و آرزوی سالی سرشار از موفقیت و خوشی برای من کنند خودشان میدانند...دمشان گرم!

توسط در March 19, 2007 9:35 PM | | نظرات (100)
...

با عرض شرمندگی اومدیم زیر ابروی وبلاگمان را برداریم زدیم چشمش را کور کردیم...کل آرشیو به هم ریخته و نوشته ها ترتیب زمانیشان را از دست داده اند...اما اطمینان میدهم تمام نوشته ها همراه نظراتشان حفظ شده اند فقط باید در آرشیو دنبالشان بگردید...حالا فرصت کنم درستش میکنم...خلاصه حلال کنید

توسط در March 17, 2007 11:27 PM | | نظرات (29)
هفته ای که گذشت...

میدونین من چرا انقدر دیر به دیر آپدیت میکنم؟ نمیدونین؟ من خودمم نمیدونم...هفته ای که گذشت واقعا هفته پر ماجرا و پر باری بود...اول از همه مساله خونه با پا درمیونی مادرم حل شد...علی الحساب برای دستگرمی یه دو میلیون فرستاد که شرمنده صابخونه م نباشم...این یعنی فعلا تو همین اکباتان هستم و اون پروژه ی قلعه حسن خان حداقل تا سال دیگه کان لم یکن تلقی میشه...جان خودم این مادر ما رو خیلی دست کم گرفتین...یه ذره ناز و ادا داره ولی به موقعش خوب هوامو داره...راستی...میخواین صدای مادر منو بشنفین؟ وای...یه سرودی به مناسبت هشت مارس اجرا کرده محشر...اشتباه نکنم چند باری از ماهواره (دقیقا نمیدونم کدوم کانال) و صدای امریکا پخش شده...شعرش رو هم خودش گفته...اصلا ما خانوادگی هنرمندیم...برای دیدن این کلیپ برین اینجا و صبر کنین تا آهنگ خودش لود بشه...البته کلیپه و حجمش یه مقدار زیاده...یعنی برای خطوط دایال آپ شاید لود شدن کل کلیپ یه چیزی حدود چهل پنجاه دقیقه ای طول بکشه...ولی میارزه...این آقای فرهی که آهنگساز و موسیقیدان هست هم همسر مادرمه...یه جاهایی هم اون میخونه و یا همسرایی میکنه...انسان فوق العاده نازنینی هست...برین کلیپه رو ببینین صفا کنین...اسم ترانه " سرود یاران" هست...نظرتون رو هم اگه در مورد این کار بگین ممنون میشم...البته اینو هم در نظر بگیرین که مادر من خواننده ی حرفه ای نیست و گاه گداری برای دلش یه همچین کارایی میکنه...
راستی...میدانید من الان با پای قارچ شده دارم اینها را برایتان مینویسم...؟دیشب با خانوم شین رفته بودیم تماشای اتش بازی...اکباتان که دیگر خودتان میدانید چهارشنبه سوریهایش چگونه است...فقط آر پی جی نمیزنند...! یک لحظه چیزی پشت سرم گفت بووم و سوزشی در پشت رانم احساس کردم...همین که دست زدم و دیدم شلوارم پاره شده و از شدت خونریزی خیس شده است فهمیدم که عمق فاجعه چقدر است...حالا گور پدر خودم...دلم برای شلوار دیزلی که از کیش خریده بودم میسوخت...خانوم شین هم این وسط جای اینکه به من دلداری بدهد و بگوید چیزی نیست زده بود زیر گریه که استخوان پایت زده بیرون...!! همه اش فکر میکردم چون بدنم گرم است زیاد درد ندارم واینجوری که خانوم شین میگفت احتمالا پایم در آستانه قطع شدن است...فکرش را بکیند استخوان ران آدم از لای اینهمه گوشت و عضله زده باشد بیرون...خلاصه حسابی جو گرفته بود ما را و یا حسین گویان به سمت درمانگاه راه افتادیم...در درمانگاه آقای دکتر در کمال بیشرمی به من گفت شلوارت را بکش پایین...خانوم شین هم در کمال بیشرمی جلوی در ایستاده بود و همانطور که اشک میریخت نگاه میکرد...فقط شانس آورده بودم که شورت کوین کلاینم را پوشیده بودم...فکرش را بکنید خیلی ضایع است آدم زیر شلوار جین دیزل اصل شورت ماماندوز پایش کرده باشد...!خلاصه دردسرتان ندهم...کاشف به عمل آمد که استخوانی را که خانوم شین دیده بود در حقیقت تکه ای پلاستیک شیری رنگ بوده که مثل شمشیر فرو رفته بوده توی ران ما...همانجا پایم را پانسمان کردند و آقای دکتر دو روز هم استراحت پزشکی برایم نوشت...یعنی عملا این اتفاق دو روز زودتر از موعد من را به استقبال تعطیلات نوروزی فرستاد...
کارخانه ما از شنبه هفته آینده تعطیل است تا روز جمعه هفده فروردین...با احتساب این دو روز که من زودتر به تعطیلات رفتم امسال عید من 24 روز تعطیل خواهم بود...خیلی خوب است...در حال حاضر هیچ برنامه ای ندارم... دلم لک زده است برای مسافرت با دوچرخه...اگر اینبار بروم سمت تبریز میروم...یه کم سرد است ولی حتما سفر خوبی خواهد شد...البته بستگی به این دارد که در روزهای آینده شرایط پایم چطور شود...شاید هم چند روزی با سهیل برویم شمال و خراب شویم سر اریک...اریک را که دیگر میشناسید...پسر خوبیست و این هفته پنج روزی را اینجا مهمان من بود...تجربه جالبی بود...یعنی برای من که به قول خاله ام " آدم گلمز " هستم محک خوبی بود که چقدر میتوانم دیگران را در خلوت خود شریک کنم...واقعا برای من سخت است...فلج میشوم...نمیتوانم روی هیچ چیزی تمرکز کنم...انگار سنگی را انداخته باشند توی برکه ای...دیگر تصویر هیچ چیزی در من منعکس نمیشود...نمیتوانم بگویم این پنج روز بد گذشت...واقعا همه چیز خوب بود...اما نکته اینجاست که من فقط در تنهایی خودم میتوانم نفس بکشم...همپیاله شدن با یاران موافق برای من مثل غواصی لذتبخش است...به شرطی که بتوانم هروقت که احساس خفه گی کردم روی آب بیایم و با تنهایی ریه هایم را پر از اکسیژن کنم...شاید برای همین است همیشه از تاهل گریزان بوده ام...من نمیتوانم...واقعا خفه میشوم...بهترین دوست دخترم را هم بعید میدانم بتوانم بیشتر از سه روز کامل تحمل کنم...ارتباط ایده آل برای من ارتباطهای موقتی و یا مجازی ست...مثل همین جا...در دنیای مجازی قاعده این است...شما نمیتوانید تنهایی من را از من بگیرید...تنها برگ برنده اینترنت شاید همین باشد...من هروقت بخواهم از پای کامپیوتر بلند میشوم...بدون اینکه کسی را ناراحت کنم...هروقت هم بخواهم با هرکس که بخواهم گرم میگیرم...باز بدون اینکه مزاحمتی برای کسی ایجاد کنم...این یک ارتباط کامل است...یک ارتباط واقعی ست...!

توسط در March 14, 2007 7:02 PM | | نظرات (78)