شراگیم
« اپیدمی حماقت (قسمت دوم) | صفحه اصلی | ... »
هفته ای که گذشت...

میدونین من چرا انقدر دیر به دیر آپدیت میکنم؟ نمیدونین؟ من خودمم نمیدونم...هفته ای که گذشت واقعا هفته پر ماجرا و پر باری بود...اول از همه مساله خونه با پا درمیونی مادرم حل شد...علی الحساب برای دستگرمی یه دو میلیون فرستاد که شرمنده صابخونه م نباشم...این یعنی فعلا تو همین اکباتان هستم و اون پروژه ی قلعه حسن خان حداقل تا سال دیگه کان لم یکن تلقی میشه...جان خودم این مادر ما رو خیلی دست کم گرفتین...یه ذره ناز و ادا داره ولی به موقعش خوب هوامو داره...راستی...میخواین صدای مادر منو بشنفین؟ وای...یه سرودی به مناسبت هشت مارس اجرا کرده محشر...اشتباه نکنم چند باری از ماهواره (دقیقا نمیدونم کدوم کانال) و صدای امریکا پخش شده...شعرش رو هم خودش گفته...اصلا ما خانوادگی هنرمندیم...برای دیدن این کلیپ برین اینجا و صبر کنین تا آهنگ خودش لود بشه...البته کلیپه و حجمش یه مقدار زیاده...یعنی برای خطوط دایال آپ شاید لود شدن کل کلیپ یه چیزی حدود چهل پنجاه دقیقه ای طول بکشه...ولی میارزه...این آقای فرهی که آهنگساز و موسیقیدان هست هم همسر مادرمه...یه جاهایی هم اون میخونه و یا همسرایی میکنه...انسان فوق العاده نازنینی هست...برین کلیپه رو ببینین صفا کنین...اسم ترانه " سرود یاران" هست...نظرتون رو هم اگه در مورد این کار بگین ممنون میشم...البته اینو هم در نظر بگیرین که مادر من خواننده ی حرفه ای نیست و گاه گداری برای دلش یه همچین کارایی میکنه...
راستی...میدانید من الان با پای قارچ شده دارم اینها را برایتان مینویسم...؟دیشب با خانوم شین رفته بودیم تماشای اتش بازی...اکباتان که دیگر خودتان میدانید چهارشنبه سوریهایش چگونه است...فقط آر پی جی نمیزنند...! یک لحظه چیزی پشت سرم گفت بووم و سوزشی در پشت رانم احساس کردم...همین که دست زدم و دیدم شلوارم پاره شده و از شدت خونریزی خیس شده است فهمیدم که عمق فاجعه چقدر است...حالا گور پدر خودم...دلم برای شلوار دیزلی که از کیش خریده بودم میسوخت...خانوم شین هم این وسط جای اینکه به من دلداری بدهد و بگوید چیزی نیست زده بود زیر گریه که استخوان پایت زده بیرون...!! همه اش فکر میکردم چون بدنم گرم است زیاد درد ندارم واینجوری که خانوم شین میگفت احتمالا پایم در آستانه قطع شدن است...فکرش را بکیند استخوان ران آدم از لای اینهمه گوشت و عضله زده باشد بیرون...خلاصه حسابی جو گرفته بود ما را و یا حسین گویان به سمت درمانگاه راه افتادیم...در درمانگاه آقای دکتر در کمال بیشرمی به من گفت شلوارت را بکش پایین...خانوم شین هم در کمال بیشرمی جلوی در ایستاده بود و همانطور که اشک میریخت نگاه میکرد...فقط شانس آورده بودم که شورت کوین کلاینم را پوشیده بودم...فکرش را بکنید خیلی ضایع است آدم زیر شلوار جین دیزل اصل شورت ماماندوز پایش کرده باشد...!خلاصه دردسرتان ندهم...کاشف به عمل آمد که استخوانی را که خانوم شین دیده بود در حقیقت تکه ای پلاستیک شیری رنگ بوده که مثل شمشیر فرو رفته بوده توی ران ما...همانجا پایم را پانسمان کردند و آقای دکتر دو روز هم استراحت پزشکی برایم نوشت...یعنی عملا این اتفاق دو روز زودتر از موعد من را به استقبال تعطیلات نوروزی فرستاد...
کارخانه ما از شنبه هفته آینده تعطیل است تا روز جمعه هفده فروردین...با احتساب این دو روز که من زودتر به تعطیلات رفتم امسال عید من 24 روز تعطیل خواهم بود...خیلی خوب است...در حال حاضر هیچ برنامه ای ندارم... دلم لک زده است برای مسافرت با دوچرخه...اگر اینبار بروم سمت تبریز میروم...یه کم سرد است ولی حتما سفر خوبی خواهد شد...البته بستگی به این دارد که در روزهای آینده شرایط پایم چطور شود...شاید هم چند روزی با سهیل برویم شمال و خراب شویم سر اریک...اریک را که دیگر میشناسید...پسر خوبیست و این هفته پنج روزی را اینجا مهمان من بود...تجربه جالبی بود...یعنی برای من که به قول خاله ام " آدم گلمز " هستم محک خوبی بود که چقدر میتوانم دیگران را در خلوت خود شریک کنم...واقعا برای من سخت است...فلج میشوم...نمیتوانم روی هیچ چیزی تمرکز کنم...انگار سنگی را انداخته باشند توی برکه ای...دیگر تصویر هیچ چیزی در من منعکس نمیشود...نمیتوانم بگویم این پنج روز بد گذشت...واقعا همه چیز خوب بود...اما نکته اینجاست که من فقط در تنهایی خودم میتوانم نفس بکشم...همپیاله شدن با یاران موافق برای من مثل غواصی لذتبخش است...به شرطی که بتوانم هروقت که احساس خفه گی کردم روی آب بیایم و با تنهایی ریه هایم را پر از اکسیژن کنم...شاید برای همین است همیشه از تاهل گریزان بوده ام...من نمیتوانم...واقعا خفه میشوم...بهترین دوست دخترم را هم بعید میدانم بتوانم بیشتر از سه روز کامل تحمل کنم...ارتباط ایده آل برای من ارتباطهای موقتی و یا مجازی ست...مثل همین جا...در دنیای مجازی قاعده این است...شما نمیتوانید تنهایی من را از من بگیرید...تنها برگ برنده اینترنت شاید همین باشد...من هروقت بخواهم از پای کامپیوتر بلند میشوم...بدون اینکه کسی را ناراحت کنم...هروقت هم بخواهم با هرکس که بخواهم گرم میگیرم...باز بدون اینکه مزاحمتی برای کسی ایجاد کنم...این یک ارتباط کامل است...یک ارتباط واقعی ست...!

توسط در March 14, 2007 7:02 PM |
نظرات
dadash   ( web | email )

bebakhshi mi khastam benevisam bar gharar bashid ke eshtebah shod dar zemn bayad begooyam chizy shabihe hamin matlab ra mohreie sookhtey chon abtahi 2 rooz pish dar webash nevesht taghriban be hamin khooby

---------------------------
ممنونم از توجه و لطفت...
شراگیم


April 18, 2007 7:19 AM
dadash   ( web | email )

va nokte biniyee hooshmandane .ba in hame estedade naghd heif ast sarfe masayely sabok va koochak shavad mdooste nadideam baz ham migooyam na hadaf naghd ast na ershad.hadaf tanha enteghale tajrobe ast anham agr morede paziresh gharar girad (khoh malal gir az in sohbat khoh......)bar ghar va nevisa bashi khanandeye matalebe shoma dadash


April 18, 2007 7:14 AM
dadash   ( web | email )

valy dooste man.vaghty shoma be digaran ejaze bedahid ke be webe shoma vared shavand in digar (char divary)nist va shoma masole tamame neveshtehaye khod hastid va nemitavanid az salayeghe shakhsietan peiravi konid inha ra na az baraie nasihat neveshtam na az baraye ershad (chon khodam ra dar in had nemibinam)faghat va faghat ehsas mikonam ke heif ast hooshy be in tizy,ghalamy be in ravany,


April 18, 2007 7:04 AM
dadash   ( web | email )

didy tiz binane ,fekry naghad,ghalami ravan, va shakhsiaty motehaver ast .barha be webe shoma sar zadam valy bayad begooyam ba khandane matlabe shoma dar morede (basan shenasi) na omid shodam momken ast shoma befarmayid ke in webe shakhsi shomast va (char divary ekhtiary)va ya befarmayid(albate moadabane) ke lotfan dige inja tashrif naiarid


April 18, 2007 6:55 AM
dadsah   ( web | email )

be dooste nadideam sheragim begozar aval az khodam begam bad az salha vebgardi in dovomin kament ast ke mi gozaram avalish baraye....bood va dovominash baraye shoma. hala chera payam mizaram?man ba vebe shoma ba khandane (epidhemiye hemaghat) ashna shodam danestam poshte in neveshte


April 18, 2007 6:47 AM
Mahin Milani   ( web | email )

سلام عزیز

شعری نوشته ام شاید دوست داشته باشی آن را در وبلاگم بخوانی. منظور بیشتر شعر ستاره افول کرد است
http://mahinmilani.blogspot.com/2006_08_01_archive.html
عشق اتقاق است و چه بسا بسيار کوتاه باشد ولی عشق است يعنی تو ازميان اين همه آدم که دورو برت می ژرند فقط آن يکی را می خواهي تنت فقط برای او می لرزد. صحبتم در باره ی کسانی نيست که در بيابان لنگه کفشی می يابند و خوب کاچی به از هيجی.
گاهی ما عشق را نفی می کنيم زيرا عشق اذيت می کند يعنی طبيعتش اينست که اذيت کند و زيبائيش نيز درهمين است تا لحظات لذت بخشش را با همه ی سلول هايت نفس بکشی. گاهی مدت ها طول می کشد که آن کس را که با خون ما جور در بيايد بيابيم و نمی شود هرکسی را دوست داشت. بخصوص کسانی که با کتابت و هنر سروکار دارند و بسيار نيز ديده اند اين امر بسيار مشکل است.
اما حادثه حادث می شود. فقط نبايد منتظرش شد. خودش می آيد چگونه چرا و کی نمی دانی ولی حادث می شود. و همين حادثه هاست که زندگی را می سازند منظور من هم از عشق عشق افلاطونی نيست ومنظور اين نيست که طرف را بی عيب ونقص بدانمی . عشق با حساب گری جور درنمی آيد. فقط اين اتفاق يک جوری دو دل را به هم وصل می کند همين


March 21, 2007 12:25 AM
fasletaze   ( web | email )

سرود عالي بود. من بارها گوش دادمش. فيروزه خانم خسته نباشيد.


March 18, 2007 6:18 PM
حاجی کنزینگتون   ( web | email )

من هم وقتی چهار پنج سالم بود، توی کوچه آتیش بازی چارشنبه سوری داشتیم ولی نمی دونم چطور یه رنو که راننده اش همسایه مون بود، از روی پام رد شد. سرود هم زیبا بود. سال نو خیلی خوبی داشته باشی.


March 18, 2007 6:08 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
خدايي دم مامانت گرم!عمرا"كسي تو اين دوره زمونه دو ميليون تــــــــــــــومن به آدم پول برسونه.اونم قرض الپسنده.(مامان شراگيم بوس بوس)
****
ديگه هيشگي از شماها ما رو تحويل نميگره!نه سري نه پايي .انگار ته انگار كه يه روز ماهم با شما بوديم....باشه...
****
عيد همه تون هم مبارك


March 18, 2007 10:28 AM
حمید   ( web | email )

صدای مادر گرم بود . تبریک یادم رفت بگم.


March 18, 2007 1:06 AM
امیر   ( web | email )

اقای شراگیم یو آر د بست...
من مدتهای زیادی تنها بودم و خودم دور کردم و حتی رابطم با همه قطع کرده بودم و آخرپشیمان شدم.
دیگر تنها بودن به مدت زیاد را دوست ندارم.


March 17, 2007 10:40 PM
سبزينه   ( web | email )

سال نو پيشاپيش مبارك


March 17, 2007 9:45 PM
شكيبا   ( web | email )

در ضمن از غلطهاي املايي عذر خواهي ميكنم برچسبهاي كيبوردم پاك شده. در پناه حضرت حق باشيد.


March 17, 2007 8:30 PM
شكيبا   ( web | email )

به دلقك عزيز و اريك نازنين : باشما چندان موافق نيستم پس دوستي براي چيه ؟ حالا از افسردگي و پوچي بگذريم اگه دوستتون گرسنه باشه شما هم بدونيد منتظر ميشيد ازتون تقاضاي غذا كنه ؟شايد بربط گفتم ولي مثال بهتري بسرعت به فكرم نرسيد . نميدونم به هر حال اسن عقيده منه .من اونايي رو كه دوست دارم نميتونم ناراحتيشونو ببينم . قصدمم اصلن دخالت و اين حرفا نيست فقط كمكه و بس . در ضمن از الان بگم سهيل جان ۲تا كامنت پر وپيمون برات گذاشتم كه بهتره نخوني چون اونم به نظرت يه دخالت مفصل مياد .بعدشم خيلي خيلي خوشحال ميشم كه اين فرمايشات ندونيته ونفهميده من رو اناليز بفرماييد .از قديم گفتن هرچه از دوست رسد نيكوست .حالا تو واريك نياييد بگيد بابا ما دوست تو نيستيم وتوهم دوست مانيستيم اا! من شمارو دوست خودم ميدونم شما هم خود دانيد ..مختاريد.شما دوستيتون رو با ميئله ماشين لباسشويي (هرچند كه هنوز درست نشده )براي من ثابت كردين .مگه آدم از دوستاش چه انتظاري داره؟


March 17, 2007 8:28 PM
eric   ( web | email )

نمیدونم شراگ من اونو ÷اک کردم یکی به اسم نمیدونم سانتانا سامانتا ستانتا کامنت گذاشته بود که نمیدونم این طوری اونطوری یعد رفتم گفتم شاید از بچه های قدیمی باشه دیدم یک وبلاگ که تازه بهمن 85 تاسیس شده . واقعا حق با تو و سهیل بود واقعا من دوستتون دارم
حق با شما بود


March 17, 2007 4:48 PM
elnaz   ( web | email )

ساجده جون با اين که تو خيلی خيلی(تاکيد دارم رو اين کلمه) با من بد حرف زدی اما بوس کردن نشون دهنده‌ی شخصيت آدمه(چشمک)...........آهای اريک من با آدم فروشها کاری ندارم تازه از کبوتر هم ميترسم...اما چون نهضت من هنوز ادامه داره بوس بوس


March 17, 2007 2:12 PM
ثنا   ( web | email )

بابا توصيف! غواصي و تنفس و برکه و انعکاس تصويرت ما رو کشته


March 17, 2007 1:39 PM
مریم   ( web | email )

تعطيلات خوبی داشته باشی
پات هم زودتر خوب بشه
اين نوشته تخته سياه رو هم موافقم


March 17, 2007 1:37 PM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

عیدتــــــــــــــــــــــــــان مبارک....
نوروز باستانی بر شراگیم عزیزم و تمام دوستانش مبارک بـــــــــــــــــــــاد

تعطیلات بهمتون خوش بگذره......


March 17, 2007 1:22 PM
nirvana   ( web | email )

خوشحال شدم که سرجات موندگار شدی و مشکلاتت یک کمی حل شد. تعطیلات 24 روزه ات خوش بگذره عزیزم .


March 17, 2007 11:52 AM
بابا محمد   ( web | email )

سلام ... هفته پيش که تهران بودم خيلی دلم می‌خواست ببينمت، حتی يه روز تا زير بلوک هم اومدم اما ... اونقدر کار سرم ريخته که فرصت خودم رو که هيچ ... گاه حوصلهء خودم رو هم ندارم ...
و اما تنهايی ... نشستن پای نت و ارتباط مجازی خيلی عالی ... اما يه جور فراره به نظر من ... فرار از اينکه نخوای شناخته بشی ... نخوای قاطی بشی ... شايدم ترس ... من خودم اين‌جور ارتباط رو خيلی دوست دارم ... ولی کسی نمی‌شناستت، با خيال راحت می‌تونی درددل کنی ... می‌تونی در مورد اعتقاداتت آزادانه صحبت کنی ... ديگه خبری از «خودسانسوري» نيست ...
و اما تنهايی ... اين روزا تمام اميدم به اينه که از سر کار با دوچرخه، تنها برم لب کارون و دور بزنم و شب هم «تنها» تا صبح فکر کنم ... ديگه اين فکرا دارن ديوونه‌م می‌کن ...


March 17, 2007 11:30 AM
Atoosa   ( web | email )

۱- صدای خواننده خيلی قوی و گرم بود.
۲- اميدوارم که خوب بشه پاتون زود.
۳- من هم تنهايی رو خيلی دوست دارم. همسرم هم اين احتياج به ساعتهايی خودم و فقط خودم بودن رو درک ميکنه و بهش احترام ميذاره. دليلی نداره دوستی کم دوامی داشته باشی يا ازدواج نکنی. کافيه اون آدمی رو پيدا کنی که درک ميکنه احتياجت رو به داشتن يه گوشه خلوت و امن.


March 17, 2007 9:50 AM
eric   ( web | email )

ميدونيد بچه ها من يکی چيزی وقتی خونه شراگ بودم کشف کردم. اسم واقعیش شراگيم نيست . اون خارجيه اسمش اينه برتراند راسل اره اگه اشتباه نکنم همين بود . من يکی از دست نوشته هاش رو خوندم به نام ازادی و سازمان .
اره همين بود . ميدونيدخيلی هم خوش قيافه است حتی وقتی من اونجا بودم يکی از مسئولين پيکسار زنگ زد و قرار شد در يک فيلم اورتيک نقش مقابل انجی جولی رو بازی کنه
اسم فيلم هم اينه ساعت صفر در تختخواب


March 17, 2007 9:41 AM
اریک   ( web | email )

شراگيم عزيزم من برای توصيف تو کلماتی پيدا نکردم که ارزشمند باشه عسلم تو از کلمات حروف و جملات هم فراتری . تو يک پيامبر جديد مثل خودمی عسلکم لاو دوستت دارم
you are something else und ich kann nicht die erzhelen ja das ist richtig . ti volio bebne mi amour
شراگیمم نمیتونم کلمه پیدا کنم که توصیفت کنم عسل گلابی توت فرنگی شیرینی تو شیرینی فروشی لادن تجریش
ای لاو یو
الناز شما خوبی ؟ زود بیا این کبوتر رو ببین عزیزم


March 17, 2007 9:09 AM
eric   ( web | email )

شراگیم عزیزم جای توی قلبم امنه عسلم گلم جیگر باقلوا برتراند راسل اصلا هم به این جملات توجه کن همش احساسه : شراگیم کسی بود که مثل خودم ولی کیلومترها دورتر از من زندگی میکند یا میدونید برای شناختن امثال شراگیم نیاز به کلمات نیست . میدونید شاید لحظات بودن در کنار شراگیم نیاز به حرف زدن نداشتیم .چون سکوت بین ما خودش دنیایی از حرف بود . یا شراگیم ازت واقعا ممنونم . واقعا . تو .......نمیدونم چی بهت بگم نمیدونم .
میدونی شراگ من تو رو از خودم میدونم ادم که از خودش تعریف نمیکنه میشه غرور
الناز جان بابت ساجده عذر میخوام راستی کمی جوون و حساس در ک میکنی که؟
الان رفته کلاس تربیتی . ببین اگه دوست داشتی یه کبوتر دارم انگلیسی حرف میزنه اگه خواستی میتونی بیایی ببینی قربون یو برم عسلم الناز من باقلوا


March 17, 2007 9:05 AM
ساجده کمالی   ( web | email )

الناز جان خواهرم من از تو و احساس خواهرانه ات متشکرم ولی اگر دگر باری برای شوهرم بوس بفرستی چشمانتان را جسارتا بیرون میاورم برو برای نامزد خودت بوس بفرست


March 17, 2007 8:49 AM
sajede kamali   ( web | email )

اتفاقا ترس منهم جناب اقای دلقک از همینه کسی چه میدونه شاید شما تمایلات منحرف داشته باشید . ولی باید باور کنید شیر زنانی مثل تا فی خالدون از همسران نامزدان و شیر مردانشان پاسبانی مبکنند. شما و اقای شراگیم در واقع مریدان شیطانید که قصدی جز لهو و لعب ندارید و میخواهید با منحرف کردن جوانان خدماتی ولو اندک در جهت پیشبرد اهداف شوم استعمار در منطقه داشته باشید ولی بقول اریک نازنین و عزیزم حاشا و کلا . من قویا در مقابل توطئه های شما ایستادگی میکنم و کم نمیاوروم . اگر هم دستم به ان خانوم برسد میدانم چطور گیسهایش را قیچی کنم


March 17, 2007 8:46 AM
elnaz   ( web | email )

ساجده جون يه وقت خام نشی بذار تا آخرين دختر رو از تو جيبش بندازه بيرون بعد دوباره باهاش آشتی کن(مثل تو کارتونا که وقتی خودشون رو ميتکونن يه کاميون چيز از تو لباسشون ميريزه بيرون) در هر صورت مواظب باش گولش‌رو نخوری اين يه مار خوش خط‌خاليه که دومی نداره یه زبونی داره(اريک جون بوس بوس)............


March 17, 2007 8:43 AM
دلقک   ( web | email )

به ساجده :
با این چیزا که از این دونفر گفتی فک کنم نامزدت بیشتر توسط این دوتا تهدید میشد تا دخترهای تهرانی !


March 17, 2007 7:50 AM
eric   ( web | email )

i don't know ,what i have to say about Efsha gari but it was such dumpy joke . tanx buddy we goof all the time with your pms and Efsha gari . it would be nice . grazzi


March 17, 2007 6:30 AM
eric   ( web | email )

به شکیبا : میدونی من همیشه برای دوستام مثل خودم تعصب قائل بودم . همون بهتر که ندونی که سهیل چه جور روانشناسیه . این مهم نیست مهم اینه که حداقل من میتونم درک کنم که سعی میکنه به همه امیدواری بده اینکه سعی داری یک توصیه خواهرانه به شراگیم بدی خیلی خوبه ولی از کجا اونو میشناسی ؟ از کجا فکر میکنی که اون با این توصیه خواهرانه بتنونه به دنیای خودش برسه . من سالهاست که تنها زندگی میکنم و از این تنهایی که کسی کنار یا مزاحمم نباشه لذت میبرم با عروسکهام راحت هستم ولی بودن یک نفر مثل خودت یک سایه نه تجربه بدی نیست خیلی هم لذت بخشه ولی اینکه فکر کنی حق داری در مورد اینکه یکی چطور ادمیه به خودت حق اظهار نظر بدی نه به نظر من منطقی نیست .
ساجده جان منکه بهت گفتم خانوممم توی تهران باور کنید به جان اقای کمالی چند بار خانومها از من تقاضا کردند که اجازه بدم تا لپ منو کیس کنند ولی به جان شما من مقاومت کردم . حتی وقتی با ماتیلدا رفتیم اسکان نهار بخوریم روی میز بغل سه تا خانوم بودند اصرار اصرار که ما لپ شما رو کیس خوب منهم کمی از رو رفتم ولی باور کن ساجده جان موقعی که داشتند لپ منو کیس من چشمام رو بستم تا مرتکب گناه نشم


March 17, 2007 6:23 AM
ساجده کمالی   ( web | email )

اقای دلقک واقعا شرم اوره بخاطر همين شخصيت شما من فکر ميکردم که اولين تجربه عشقی زندگی من با شکستی فاحش روبرو خواهد شد . اريک جوان بی تجربه ايی است که به تهران امده بود و توسط دخترکان تهرانی احاطه شده بود. من ميلهای زيادی دريافت کردم که خانوم ساجده کمالی شوهر شما توسط دو نفر از فاسد ترين انسانای عصر خود که حرفه ايی جز فريب دختران جوان و بيتجربه ندارند به کوره راه های فساد کشيده شده است .من اقای شراگيم را نميشناسم ولی ميدانم اون نيز در امر ربودن گوهر عفت و طهارت و پاکی دختران معصوم تخصص دارد و خانه اش به مکانی برای فريب دختران تبديل شده است . نامزد من جوانی است خام که در تهران دل در گروی عشق دختران لوند تهرانی گذاشته نميدانم اين کابوس کی به اتمام ميرسد مادرم به من ميگويد بايد بيشتر حواست به نامزد خوش قيافه و جذابت باشد تا توسط امثال شياطينی مانند شراگيم و سهيل فريب نخورد و به راه های فساد کشيده نشود. اقای شراگیم خواهش میکنم شوهرم را فریب ندهید ما برنامه های زیادی برای اینده داریم . نمیخواهم حالا که دست تقدیر در کوره راه زندگی نامزد خوش قیافه ؛ دوست داشتنی ، باسواد ، و انسانی وارسته مثل اریک در مقابلم قرار داده او را ازد ست بدهم


March 17, 2007 6:10 AM
ساجده کمالی   ( web | email )

اقای دلقک واقعا شرم اوره بخاطر همين شخصيت شما من فکر ميکردم که اولين تجربه عشقی زندگی من با شکستی فاحش روبرو خواهد شد . اريک جوان بی تجربه ايی است که به تهران امده بود و توسط دخترکان تهرانی احاطه شده بود. من ميلهای زيادی دريافت کردم که خانوم ساجده کمالی شوهر شما توسط دو نفر از فاسد ترين انسانای عصر خود که حرفه ايی جز فريب دختران جوان و بيتجربه ندارند به کوره راه های فساد کشيده شده است .من اقای شراگيم را نميشناسم ولی ميدانم اون نيز در امر ربودن گوهر عفت و طهارت و پاکی دختران معصوم تخصص دارد و خانه اش به مکانی برای فريب دختران تبديل شده است . نامزد من جوانی است خام که در تهران دل در گروی عشق دختران لوند تهرانی گذاشته نميدانم اين کابوس کی به اتمام ميرسد مادرم به من ميگويد بايد بيشتر حواست به نامزد خوش قيافه و جذابت باشد تا توسط امثال شياطينی مانند شراگيم و سهيل فريب نخورد و به راه های فساد کشيده نشود. اقای شراگیم خواهش میکنم شوهرم را فریب ندهید ما برنامه های زیادی برای اینده داریم . نمیخواهم حالا که دست تقدیر در کوره راه زندگی نامزد خوش قیافه ؛ دوست داشتنی ، باسواد ، و انسانی وارسته مثل اریک در مقابلم قرار داده او را ازد ست بدهم


March 17, 2007 6:09 AM
دلقک   ( web | email )

به شکيبا :
رفيق صرف روانشناس بودن دليل بر اين نيست که انسان به خود حق دخالت در زندگی ديگران را بدهد . من فقط هنگامی در مورد چيزی نظر می دهم که کسی از من آن را خواسته باشد . در ضمن از اين که راه به راه برای اين و آن روانشناس بازی دربياورم متنفرم . وگرنه موضوع برای اين کار فت و فراوان است . مثلا همين کامنت شما و اين که همين جوری بر ميداريد ندانسته و نفهميده فرمايش می فرمائيد خود يک موضوع عالی برای اناليز است !


March 17, 2007 12:58 AM
دلقک   ( web | email )

رفیق عزیز . این قضیه علاقه زیاد به تنهائی علتش در تنها بودن ماست . حرفت را کاملا درک می کنم چون من هم مثل تو هیچ وقت تحمل ادمها را برای مدت طولانی نداشته ام . حقیقتش این است که هر دوی ما در خانواده های خلوت و کم جمعیتی بزرگ شده ایم . هیچ کدام صاحب برادر نیستیم . به همین جهت عادت کرده ایم تنها باشیم . معاشرت را دوست داریم ولی به شرطی که زمانش طولانی نباشد . این موضوع نه عیب است و نه حسن . صرفا یک سبک زندگی و یک سلیقه است . مطمئن باش که به موقعش خیلی خوب هم می توانی با یک نفر زندگی کنی . مثلا همسرت . اگر و تنها اگر آن طرف را واقعا دوست داشته باشی . در غیر اینصوت همان موضوعی که گفتی پیش میاید . یعی حس کلافگی و بی حوصلگی و تمایل شدید به تنها بودن .
در ضمن تصور نمی کنی تبریز برای رکاب زدن کمی دور باشد ؟ البته قطعا بسیار سرد خواهد بود .


March 17, 2007 12:53 AM
عسل تلخ   ( web | email )

طنز نوشته هات خيلی قويه...
باید ادم فوق العاده با هوشی باشی.......
معمولا طنز پردازها هوش اجتماعی بالاتری دارن....
پيشنهاد ميکنم رو موضوعات سياسی
یا اجتماعی روز کار کن...
عسل تلخ باز هم نوشته هات رو دنبال خواهد کرد...


March 16, 2007 9:04 PM
حمید   ( web | email )

با اون "ما نیمه ی دیگریم ، نه کمتریم نه برتریم " ش خیلی حال کردم.


March 16, 2007 6:01 PM
elnaz   ( web | email )

نه شراگيم جان تو خونه‌ی ما فقط من از نت استفاده می‌کنم پسر هم تو خونه نداريم...قربون يو


March 16, 2007 1:03 PM
شكيبا   ( web | email )

ميدوني شراگيم خيلي دوستانه وخواهرانه بهت توصيه ميكنم اينقدر به اين دنياي يه طرفه وحس تنهاييت پروبال ندي .قول دارم كه بعضي وقتا تنهايي دنيايي ميارزه ولي فقط بعضي وقتا كه مدتش كوتاهو موقت باشه .پسر خوب رابطه هاي موقت ودوستي هاي موقت هيچوقت كافي نيست شايد از بعضي جهات تورو ارضاء كنه ولي كاملا نه !! واگر خيلي به تنهاييت بچسبي و عادت كني كه اينقدر كم تحمل باشي در مقابل ديگران اونوقت ديگه دنبال يه رابطه كامل و عشق نميري و اونم اگر بياد از سر بازش ميكني واسه همين شه روز به پوچي ميرسي .من نميدونم اين سهيل مثلا چه جور روانشناسيه؟حتما خودش بدتر از توئه. بابا نميگم لاكتونو بشكونيد فقط سرتونو دراريد بيرون و دنياي بيرون رو هم ببينيد.ميدونم شماها همه از من داناتريدفقط خواستم براي چند لحظه خواهرت باشم .راستي تو خواهر نداري ؟


March 16, 2007 12:43 PM
حاج واشنگتن   ( web | email )

برادر شراگیم
صحنه را دیدم. ملت ما به داشتن سربازان و جانبازانی مانند شما افتخار میکند. برایتان دعا میکنیم تاسلامت را دوباره در آغوش بکشید.
ضمنا توصیه میکنیم از اریک دوری نمایید.


March 16, 2007 8:08 AM
سمیه   ( web | email )

سلام شراگیم میگم من اگه بخوام اولین پستاتو بخونم کجا باید برم.قدیمیترینش "سی سال دیگه" هست اینجا.در ضمن من روزی 3 بار میام اینجا.اما حس نظر دادن نیست.قربانت موفقتر باشی.


March 16, 2007 2:09 AM
ناشناس   ( web | email )

Dictionary of Humorous Quotations
Razi Khodadadi


March 16, 2007 2:03 AM
رویا   ( web | email )

ببینم نکنه تو منی درهیبتی مردانه؟


March 16, 2007 12:51 AM
بنفشه   ( web | email )

از قارچ .......................پات خیلی نارحت شدم ..البته اولش.اما خوب مواظب خودت باش.صدای مادر را نتونستم بشنوم اما سعی میکنم.
مواظب مامانت باش.اخه منهم یه مامانم با دو تا دختر که بزرگه باز خانمه کوچکتره چاله میدونی شده و وای به روزگارم..اخر عاقبت خانه سالمندان کهریزک را برایم انتخاب میکنه.
سال نو مبارک.جات خالی میرم شمال دو هفته.برای همین در تبریک سال نو هول شدم!!!!!!!!!!!!
سال نو...
زندگی نو..
گرسنه های نو..
پولدار های نو با خونه های میلیاردی نو...


March 16, 2007 12:47 AM
رویا   ( web | email )

صدای مادرت قشنگ بود ولی حیف که مدام قطع ووصل میشد.ازخوندن این قسمت آخر حال عجیبی پیدا کردم تمام احساس منو که نمیدانستم چه جوری بیانش کنم تو درغالب زیباترین کلمات تصویر کردی .ممنونم.


March 16, 2007 12:01 AM
ناشناس   ( web | email )

من هم کاملا مثل خودتم با این تفاوت که
تو نمی تونی دوست دخترتو بیش از سه روز تحمل کنی من دوست پسرمو!!!!
در مورد اینترنت و تنهایی هم کاملا باهات موافقم!
جونمو بگیرن ولی اینترنتمو نگیرن


March 15, 2007 11:31 PM
ستاره   ( web | email )

شراگیم منو ببخش! من همه حقایق رو راجع به تو نوشتم تو بلاگم!!! نمیخواستم افشاگری کنم اما مجبور شدم!!!
ببین مسائل سکسی رو هم نوشتمD:


March 15, 2007 8:19 PM
آیلین   ( web | email )

راستی شراگيم تو که صوت مامانتو گذاشتی ، تصويرشم می ذاشتی ديگه ... آخه بابا جون من به چه زبونی بگم دلم می خواد عکس مامانتونو ببينم ... تقصير خودته ... می خواستی اينقدر ازشون تعريف نکنی و نگی خوشگل ... يادت که تو کافی شاپ ...


March 15, 2007 8:10 PM
آیلین   ( web | email )

الهی بمیـــــــــرم ... جانبازم شدی ... خودتو معرفی کن ستاد حمایت از جانبازان ... خدا رو چه دیدی شاید مثل شهرام جزایری ردت کردن رفتی اونور آب ... راستی : قربونت صدای مامانت قشنگ ولی بابامونو اورد جلو چشممون تا ۲ تا کلمشو فهميديم ... چرا اينقدر نسيه می خونه؟؟؟؟


March 15, 2007 8:05 PM
آدمیزاد   ( web | email )

همين برگ برنده اينترنت هست که باعث شده بهترين دوستم باشه! همين که هميشه حريم تنهاييت رو حفظ ميکنه...


March 15, 2007 2:12 PM
نازنين   ( web | email )

سلام شری
می دونستم مامانت آخرش به دادت ميرسه
ديدی دلم الکی خوش نبود
ولی تو خيلی بی معرفتی


March 15, 2007 1:21 PM
elnaz   ( web | email )

تو هم احتمالا از بی‌شرميه اون دکتر و خانوم شين انقدر ناراحت شدی که الان نصف گوشتات آب شدن(چشمک)...خدا رو صد هزار مرتبه شکر که مشکل خونه حل‌شد حالا هی بگيد امدادهای غيبی وجود ندارن بيا اينم دست غيب خدا که از تو جيب مامان جون اومد بيرون........قربون يو


March 15, 2007 1:04 PM
آنا   ( web | email )

الهی.... شری جونم چرا مواظب خودت نبودی ؟ به قول شاعر که می فرمایند : تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد.......ولی به نظر من اگه طبیبش !!! طبیب ! (حبیب) باشه ناز هم بکنه مگه چه اشکالی داره شاید زودتر خوب شدی. با اینکه تو بی معرفتی و سری به من نمیزنی ..... ولی من مدام نوشته های تو رو میخونم و از قوه تخیلت تو نوشته های خودم استفاده میکنم !!! .... امیدوارم مشکل پات زیاد جدی نباشه . از نوشته روی تخته سیاهت خیلی خوشم اومد . و کل روز نوشتت عالی بود سال خوبی رو برات آرزو میکنم .


March 15, 2007 12:49 PM
جوجو   ( web | email )

صدای مادرتون خيلی قوی بود. منو ياد اون آهنگهايی ميندازه که مجاهدين خلق اوايل انقلاب می خوندن. با کلی زور زدن اينترنت صاب مرده تونستم بشنومش. چيزی در حد اعمال شاقه بود.


همیشه از این جمله هایی که بادقت واسه تخته سیاهت انتخاب می کنی کیف می کنم. همیشه یه ربطی به موضوع پستات پیدا می کنن. و باور کن تو شرکت داشتم میمردم از خنده بخاطر توصیف تیر خوردگی و شلوارلی و مارک لباست و ...

من هم در اين چهار شنبه سوری دچار ترکش خردگی در ناحيه زير چشم شدم :-)


March 15, 2007 12:10 PM
پانته آ   ( web | email )

اوه ببخشيد فکر کردم نمی تونم فارسی تایپ کنم.


March 15, 2007 11:58 AM
pantheia   ( web | email )

so ur mother s a singer?wow! i got a good voice and i used to sing for my love.but its always hard to perform for ppl i don t know.
about the privacy, i m on the opposite side.can t bear loneliness.not even a part of day!lol!


March 15, 2007 11:56 AM
بهاره   ( web | email )

خوشحالم كه خيلي جدي نبود و اميدوارم خيلي زود راه بيفتي كه البته اونجور كه مادرت گفته راه افتادي!!!
من هنوز نشنيدمش.قبل از اينكه احيانا بخواي ورش داري بهتره برم و دانلودش كنم!


March 15, 2007 11:34 AM
سرمد   ( web | email )

وای ترسیدم !!! من که دعا می کنم زودی خوب شی و بتونی با دوچرخه بری تبریز ... چه کار خوبی ... خوش به حالت.
خیلی این تعطیلات طولانی خوش بگذره :)


March 15, 2007 11:32 AM
نسرین   ( web | email )

شراگیم جان
عالی بود ... شعر که چون از دل برآمده است بر دل هم می نشیند و اجرا هم که فوق العاده است .



March 15, 2007 11:29 AM
مست ديوانه   ( web | email )

بعد از مدت ها سکوت، دلم خواست کامنت بذارم..هميشه لذت می برم...شادي ات هميشه پايدار باشه دوست من..


March 15, 2007 10:20 AM
ميترا   ( web | email )

لذت بردم.مخصوصا از شعرش.در مورد احساست راجع به تعلق به يه فضای خصوصی هم می تونم بگم با اينکه شايد خيلی رفتار پذيرفته شده ای نباشه از نظر بقیه ولی برای مالکش خيلی لذت بخشه.من موافق اين قضیه م هر چند خیلی جا ها سرزنش شدم.موفق باشی.


March 15, 2007 8:45 AM
آذين   ( web | email )

منو ياده صداي دلكش انداخت صداي مامان شما


March 15, 2007 8:44 AM
داریوش   ( web | email )

شراگیم بابت خونه خیالم راحت شد .خدایی تو فکرت بودم چیکار میخوای بکنی . کلیپ رو هم انداختم رو بار که تا آخر لود بشه .
نهایت دوچرخه سواری من رفتن به پارک نزدیک خونه در زمان دلبری ها و جوونی هام بود و قورباغه جمع میکردم.کاش میتونستم یک ذره مثل تو خوش بگذرونم


March 15, 2007 8:40 AM
رضا   ( web | email )

با اين ارتباط واقعيت حسابی موافقم ولی لعنتی اين هم با اعتيادش يه جورايی جفتک ميندازه.


March 15, 2007 7:42 AM
ویکی‌پدیا   ( web | email )

دانش‌نامهٔ ویکی‌پدیای فارسی با اختلافی زیاد از دیگر ویکی‌پدیاها عقب مانده و نیازمند کمک ایزانیان است. http://fa.wikipedia.org


March 15, 2007 4:12 AM
firoozeh   ( web | email )

شری جان تو که يته مارو ریختی رو اب این کارت یه کم بچگانه بود و بدور از تعقل حقش بود با من یه مشورتی میکردی برای گذاشتن این کار در سایت خودت..... باید دنبال یه اسم مستعار برای خودم باشم . باهات مفصلا و خصوصی صحبت خواهم کرد در این رابطه.......... بهرحال خوشحالم که این کارو دوست داشتی امید که بتونه تاثیری هرجند اندک بر مخاطبین خودش بذاره..... باسياس از دوستانی که کامنت گذاشتند و مارو حسابی چوب کاری کردند..... ۴تا اهنگ دیگه هست که دارم روش کار میکنم که دوتا از انها فولکلور است و دو تای دیگه بزبان اینگلیسی. ...... ضمنا چندین بار زنگ زدم و خونه نبودی گویا زخم يات چندان کاری نبوده که تو رو خونه نشین بکنه ....... اگه دوست داری بشنوی که خیلی نگرانتم خوب اره هستم ولی تو ر و جون کسی که دوست داری يیازداغ ماجرا رو رو زیاد نکن به شین عزیز هم سلام برسون ( اسمش رو هم که سانسور کردی کاش کمی ازاین خود سانسوری رو در مورد خانواده خودت هم میکردی ) دوستت دارم با یکدنیا دلتنگی.


March 15, 2007 3:09 AM
شهلا   ( web | email )

آوای مامان جان خیلی هم خوب است.

در مورد پریدن استخون پات بیرون، کلی وحشت کردم ولی خوشحال شدم که اونجور که گفتی نبوده.
منم مسافرم
فردا دارم میام
در تنهایی هایت چه می کنی؟ چه جوری طاقت میاری!
من اصلن تنهایی رو نمیتونم تحمل کنم.
...
اگر دیدمت که خوب،
اگر هم ندیدمت سال نوی خوی را برایت آرزو دارم.


March 15, 2007 1:11 AM
sahar   ( web | email )

سلام
اين جمله ها که تو تخته سياه ميذارينا
ی آرشيو ازشون درست ميکنين بی زحمت !؟


March 15, 2007 12:54 AM
شراگیم   ( web | email )

فرهنگ جان (شماره ۷) :
مرسی از تذکرت...اين قارچ شدن! تکه کلام منه...البته حقش بود جلوی قارچ يه علامت تعجب ميذاشتم که خدايی نکرده حمل بر کم سوادی بنده نشه...!:)


March 15, 2007 12:15 AM
ستاره   ( web | email )

آخی پات چی شد آخه؟؟؟ گناه داشتی! وای بیچاره شین چی کشید! من اگه بودم یه جیغ میکشیدم که تو از صدای جیغ غش میفرمودی!
نتیجه اخلاقی: با من نرو چهارشنبه سوری!


March 15, 2007 12:12 AM
هاله   ( web | email )

فیروزه جان جدا" صدای زیبائی دارید. خیلی لذت بردم.

شری جان تو بدم، دور از جون بمیر و بدم! هر وقت تونستی به روز کن مگه طلب‌کاریم؟ :)

می‌گم حیف شلوار جدا" ها! :)


March 14, 2007 10:09 PM
فرهنگ رضانیا   ( web | email )

۱-خيلی خوشحالم که مشکلاتت کم ترشدند.
۲-تبريک ميگم که مادرهنرمندی داری
۳-عزيزدلم پای قاچ شده درسته نه پای قارچ ! شده


March 14, 2007 9:57 PM
مینا   ( web | email )

بگو بر نوحه خوان شوم شب... خموش...خموش...خموش
ما بلبلان پر از نغمه ایم به گلزار لاله ها نشسته ایم...
از این قفس بی زار و خسته ایم
ما نیمه ی دیگریم
نه کمتریم
نه برتریم
ما نیمه ی دیگریم
با هم برابریم
خواهان دنیای بهتریم

بزنید اون دست قشنگرو به افتخار خانم مامان...

شادباشی


March 14, 2007 9:50 PM
azar   ( web | email )

نازنين ... ديدی چقدر فاصله بود بين تصوری که تو داشتی و ان عملی که فيروزه انجام داد ؟ البته اين تو تنها نيستی معمولا همه فرزندان چنين فکر ميکنند . جوانی است و سرعت تصميم گيری .
صدای فيروزه حماسی بود و شعر و اهنگ هم بيانگر ... چقدر خوشحالم که فيروزه مسير زندگيش را تغيير داد و دچار احساسات نشد .


March 14, 2007 8:25 PM
لیلا   ( web | email )

این نیاز به تنهایی رو خوب اومدی . من هم با اینکه دوست و رفیق کم ندارم اما اگه این مراودات و همخانگی ها از چند روز بیشتر بشه کم میارم . خوشبختانه دیگه بیشتر و دور و بری هام اینو فهمیدن و به حساب نامهربونی و بی تفاوتی نمیذارن .


March 14, 2007 8:01 PM
بي بي   ( web | email )

در مورد نيازت به تنهايي خيلي قشنگ نوشتي. من دقيقا حس مي‌كنم چي مي‌گي. با تمام وجودم گاهي اون خفگي و اكسيژن كم آوردن رو حس كرده ام.


March 14, 2007 7:36 PM
ناشناس   ( web | email )

vai... khodam ham bavar nemikonam...medale noghreh


March 14, 2007 7:25 PM
شكيبا   ( web | email )

هورا شراگيم من اول شدم .بابا از بس دير به دير مياي مشتريات دارن ميپرنا؟! منم اولش گفتم ولش كن بابا اين كه نيسش چرا خودتو الاف ميكني ؟بعد گفتم بيام الابختكي سري بزنم و برم پيش خارخاسك.حالا از ماگفتن اگه نوشتنو دوي داري اينقدر شل نگيرش اگه نه اي ميخاي گاه گاهي دلي خالي كني خود داني فقط حواست به خواننده هات باشه.


March 14, 2007 7:21 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.