شراگیم
« ... | صفحه اصلی | عجب شبی بود دیشب...! »
مانیفست آخر سال...!

در این روزهای آخر سال میخواهم به شما خیر برسانم و جای تبریک و تشکرهای آبکی که این روزها بازارش داغ است یک مانیفست از خودم در بکنم که اگر به این مانیفست عمل کنید هم در دنیا خیر خواهید دید و هم اگر آخرتی وجود داشته باشد در آخرت...!
این مانیفست دو قسمت دارد...قسمت اول آن یک جمله بدیهی و بسیار بسیار ساده است :
" از حماقت دوری کنید! "
البته وقتی کسی پیدا شود و سوال کند "حماقت چیست؟" میفهمیم این جمله آنقدرها هم ساده نیست... همه ارزش این مانیفست وقتی مشخص میشود که سنگ محکی در اختیار داشته باشیم و بتوانیم با آن عیار حماقت باورها و رفتارهایمان را مشخص کنیم...چرا که به قول شاعر:
"اگر ز جمع جهان عقل منهدم گردد...به خود گمان نبرد هیچکس که نادان است!"
به هر حال من این سنگ محک را هم در قسمت دوم مانیفست در اختیارتان میگذارم...حالا اگر جرئت دارید باورها و رفتارهایتان را با آن بسنجید :
" تمام باورها و رفتارهای محیطی و محلی احمقانه است "
این قسمت دوم مانیفست نیاز به توضیح و تبصره دارد :
اولا که منظور از رفتار "رفتار باورمند" است...یعنی رفتاری که ریشه در اعتقاد و باور تو داشته باشد...مثلا آداب معاشرت (مثل دست دادن و یا روبوسی کردن) و رفتارهای روزمره مثل عادات غذایی خاص و مانند آن که در هر قوم و ملتی خاص همان قوم و ملت است شامل این مانیفست نمیشود...اما اگر اعتقاد داشته باشی که شروع کردن سال نو بدون هفت سین بدشگونی دارد و به خاطر جور کردن سین های هفت سینت در کوچه و خیابان دوره بیفتی این یک کار احمقانه است...یا نمونه واضح تر تمام رفتارهای مذهبی که به حقیقت آنها ایمان و اعتقاد داری...اگر این جهان آفریننده ای داشته باشد و این آفریننده عادل باشد هیچگاه نمی آید تمام امکانهای رشد و کمال و در نهایت رستگاری را در اختیار یک قوم و یا قبیله خاص قرار دهد...باورهای مذهبی به راحتی با این سنگ محک عیار حماقت بالایشان آشکار میشود...طرز کار با این سنگ محک اینگونه است که از خودمان بپرسیم اگر من در توکیوی ژاپن و یا سائوپائولوی برزیل به دنیا آمده بودم کدامیک از باورهایم را میتوانستم هنوز داشته باشم...بعد میفهمی که در آن صورت برای تو نه امامی بود که به آن دخیل ببندی و نه امامزاده ای وجود میداشت که از او حاجت بخواهی...محرم و عاشورا هم همانقدر احتمالا برایت تاثیرگذار بود که امروز در یک کتاب تاریخی تصادفا بخوانی که یک جنگ بین آزتکها و قبیله مجاورشان در آمریکای جنوبی هزاران سال قبل رخ داده است...!
این سنگ محک روی باورهای مذهبی واقعا خوب جواب میدهد...البته بعضی کسانی که مذهبی هستند واقعا توانایی شک کردن در اعتقاداتشان را ندارند...سهیل همیشه یک مناظره جالبش را با یک دوست مذهبی اش تعریف میکند که طرف برای مجاب کردن سهیل به حقانیت اعتقاداتش اینگونه او را خطاب قرار میدهد که : " گیرم که تو خدا رو قبول نداری...پیامبر رو هم قبول نداری...ائمه رو هم قبول نداری...قرآن رو که دیگه قبول داری! "
...از بحث دور نشویم...برای باورها و یا رفتارهای باورمند غیر مذهبی هم این فرمول کارایی دارد...مثلا احساسها و روابط عاشقانه را در نظر بگیرید...این یک حماقت است که باور داشته باشم دختر یا پسری که سر راه ما قرار گرفته عصاره ی همه ی خوبی ها و زیبایی هاست و آنقدر به این احساس پر و بال بدهیم که تصور زندگی بدون او برایمان بسیار مشکل و یا غیر ممکن شود...این یک احساس احمقانه است...با این فرمول احمقترین انسانهای روی زمین عاشق و معشوق هایی هستند که فکر میکنند دنیا خلاصه شده است در عشقشان...!
بگذارید قضیه را کمی باز کنم...حتما در زندگی شما کسی هست که مرد و یا زن رویاهای شما باشد...شاید خیلی از شما عاشق شده باشید و از عشقتان برای خود اسطوره ساخته باشید...واقعا فرآیند عاشق شدن چیست؟ چه چیز باعث میشود که ما احساس کنیم که کسی را چنان نیرومند دوست داریم که بدون او نمیتوانیم زندگی کنیم...؟
اگر از استثناءهایی مثل من!! که واقعا ارزش به دست اوردن و یا غصه خوردن برای از دست دادن را دارند بگذریم بقیه آدمها اکثرا در ردیف هم قرار دارند...سولماز عاشق مملی ست...احساس میکند مملی سرچشمه همه خوبیهای دنیاست و بدون او زندگی برایش غیر ممکن است...اگر مملی آن روز خاص تصادفا به شرکت سولماز اینها نمیرفت و اولین برخوردها و نگاهها و حرفها به وجود نمی آمد چه میشد؟...هیچی...سولماز عاشق یک گردن کلفت دیگر می شد ...! در دانشگاه دختر پسرها همینطور مثل پشکل عاشق هم میشوند...این که شیما و فرهاد هم را در دانشگاه دیدند و آشنا شدند یک اتفاق است...اگر شیما دو تا تست را پس و پیش زده بود اصلا هیچوقت فرهاد را نمیدید که بخواهد عاشق او شود...از اینها مسخره تر و رسوا تر عشقهای فامیلی ست...!
به شما قول میدهم که نیمه ی گمشده وجود ندارد...!اگر وجود هم داشت احتمال اینکه کسی نیمه گمشده اش را بتواند پیدا کند یک در چند میلیارد بود...عشق یک توهم است...اگر ناراحت نمیشوید میگویم یک حماقت است...اگر قبول ندارید به رفتارهای عشاق کمی دقیق شوید...واقعا دنیا را بدون معشوقشان نمیتوانند تصور کنند و به خاطر رسیدن به عشقشان هر کاری میکنند...سنگ محکی را که خدمتتان دادم لطف کنید و بر روی احساسات عاشقانه تان بکشید...عیار حماقت رفتارهای عاشقانه بسیار بالاست...!
شاید بگویید عشق یک فرآیند تدریجیست که پله پله و مرحله به مرحله به وجود می آید و محکم میشود...عشق یعنی تراش دادن یک سنگ بی شکل و بیرون کشیدن زیبایی از دل آن...من را نمیتوانید با این حرفها گول بزنید...! آنقدر عاشق و معشوق دور و برم دیده ام که بدانم در مورد چه چیزی حرف میزنم...گیرم که خودم تا به حال عاشق نشده ام...
اوه...ولش کنید اصلا...الکی برای خودم دشمن تراشی میکنم...الان هرکسی در وبلاگش کلام عاشقانه ای در وصف معشوق و یا بی قراریش برای رسیدن به یار نوشته باشد می آید اینجا خشتک مرا پرچم می کند...همان بهتر بود که روی مذهب و سنت ها مانور میدادم...!
به هر حال این سنگ محک را به عنوان عیدی از من داشته باشید...اگر واقعا بخواهید در زمره ی احمقها نباشید باید هدیه من را همیشه همراه داشته باشید و نیز البته باید شهامت و جسارت کشیدن این سنگ محک بر روی تمام باورها و رفتارهایتان در شما باشد...
سال خوبی داشته باشید!

پ.ن: دوستان من در وبلاگ هیچکسی کامنت تبریک سال نو نخواهم گذاشت...در جهان سوم هیچ سالی نیست که از سال قبلش بهتر بوده باشد...بخواهیم یا نخواهیم در سراشیبی به سوی نمیدانم کجا پیش میرویم...مثل این است که برای محکوم به اعدامی که روی صندلی الکتریکی نشسته است آرزوی موفقیت کنیم...به هر حال اگر کسانی دوست داشتند طبق عادت مالوف! سال نو را به من تبریک بگویند و آرزوی سالی سرشار از موفقیت و خوشی برای من کنند خودشان میدانند...دمشان گرم!

توسط در March 19, 2007 9:35 PM |
نظرات
mahsa   ( web | email )

من اولين باره به اينجا ميام و اول از آخر شروع به خوندن کردم . نظرم اينه که گيرم مذهب و عشق هر دو چيزهای بی ژايه و اساسی باشن چرا نبايد بهشون فکر کنيم وقتی زندگی باهاشون قشنگ تر ميشه ؟ حالا لابد ميخوای بگی عشق و مذهب زندگی رو زشت تر ميکنه و باعث کلی مشکلات ميشه ، خب من هر دوش رو قبول دارم و باهاش زندگيم رو قشنگ کردم . پس برای من خوبه .بيچاره اونهايی که از اين دوتا زنجير برای خودشون ساختن و يا ازش آتش به پا کردند


April 30, 2007 5:06 PM
...   ( web | email )

من اينا رو می دونستم !!


April 2, 2007 3:54 PM
عماد   ( web | email )

سلام
داشتم آواز خوندن يه دختر انگليسی زبان به فارسی رو گوش می‌دادم، با لهجه ولی پر از احساس.
بنظرم شناخت، پايه‌ی علاقه‌هاست نه داشتن فرهنگ و مذهب مشترك.
فكر می‌كنم فرمولت زيادی كنكوريه.


March 28, 2007 8:07 PM
تينا   ( web | email )

آقاجان دربست با حرفهاتون درباره عشق موافقم! به سرم امده که دارم تاييدش می کنم. حرف حساب هم جواب نداره.


March 27, 2007 4:06 AM
ناشناس   ( web | email )

Happy Happy New Year… Happy Happy New Year…
Happy Happy New Year… Happy Happy New Year…
Best wishes for you and your cute, nice, beautiful and smart girl friend in New Year.


March 26, 2007 10:40 PM
دختری از ایران   ( web | email )

ممنون ..خودم پيدا می کنم


March 26, 2007 4:52 PM
سرمد   ( web | email )

من هم به اين موضوع عاشق شدن خيلی تا حالا فکر کردم و به نظرم حرفهات تا حد زيادی درست مياد ... ولی خب بالاخره آدم بايد يکي رو بیشتر از بقیه دوست داشته باشه ديگه ...


March 26, 2007 1:43 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
جانا سخن از زبان ما ميگويي!
واقعا" كه خوب مينويسي.چون من هم ميخواستم همينها رو بگم اما بيا بخون ببين چه گندي زدم.كاش حداقل اول وب تو رو باز ميكردم يه چيزايي ياد ميگرفتم بعد به اظهار فضل ميپرداختم.به هر حال صد در صد با تمامش موافقم.اينم عيدي سال نوي من به تو.


March 25, 2007 1:52 PM
شهاب   ( web | email )

شراگيم عزیز، با احترام به قلم توانای شما می خواهم چند نکته را در باره این پست و تبعات!! آن متذکر شوم:
اولا من نمی دانم شما و آقای(؟) ریتزیک با چه مبنا و معیاری اصول اخلاقی را امری بدیهی و شایسته می دانید؟! فی المثل جناب ریتزیک در آخرین کامنت خود از دنیای ایده آلشان صحبت می کنند که در آن کشتار کودکان بی گناه! وجود ندارد حال آن که در صحبتهای پیشینشان تمام امور موجود کنونی را زیر سوال برده اند و از همه چیز به عنوان جهل احتمالی بشری یاد کرده اند. چگونه چنین چیزهایی در دنیای ایده آل ایشان قطعی فرض می شوند؟! یا اینکه شما چه طور از دموکراسی یا عدم برده داری به عنوان پیشرفتی بشری یاد می کنید حال آنکه پیروی از بسیاری از اعتقادات کنونی بشری را که هر یک زمانی به وجود آمده اند حماقت می دانید؟! اصلا از کجا به این رسیده اید که دموکراسی بهترین نوع حکومت بشری است؟!.
مذهبیون بیس هایی را که در مذهب از طرف خدا فرض می شوند تقریبا بی دلیل(اکثرا با دلایلی که صرفا توجیه اند) می پذیرند اما شما که صرفا بر مبنای انسانی پیش رفته اید به این سادگی نمی توانید فرض هایی برای خود داشته باشید.
ثانیا: جناب ریتزیک، به فرض بسیاری از اعتقادات شما مانند گیاه خواری را نیز بپذیریم. هدایت در کتاب گیاه خواری خود مکررا دلایلی می آورد از قبیل اینکه انسان ذاتا از کشتار متنفر است یا بررسی های علمی دانشمندان! مشخص کرده که دندان های انسان برای گیاه خواری آفریده شده اند و نه جویدن گوشت! می بینیم که این دلایل خود به دام جهل(از نوع شما) گرفتارند و به نظر می رسد خودتان نیز در میکروسکوپی ترین ابعاد عقایدتان به ورطه لوپ!! افتاده اید.
نکته دیگری که به نظرم می رسد وجود تعریف های متفاوت از جهل در نزد افراد است گرچه شاید از لحاظ کلامی تعاریف یکی باشند. قطعا می توان بر سر موضوعاتی بحث کرد که تعاریف و تصور دو طرف از موضوع کاملا (دقیقا کاملا!!) یکسان باشد و تایید این موضوع صرفا به طریق زبانی امکان پذیر نمی باشد.
در آخر باید از بی محل بودن خود معذرت بخواهم و تاکید کنم که شخصا اصلا مذهبی نیستم(گرچه به فرض هایی که بعضا الهی در نظر گرفته می شوند معتقدم). این را گفتم تا گزکی به دست دوستان در این موارد نیفتد!.


March 25, 2007 12:55 PM
ناشناس   ( web | email )

اون يادداشت جديد را کجا غايم کردی؟


March 25, 2007 10:46 AM
مهر   ( web | email )

چرا فکر می کنی کسی که مثلا تو اونطرف دنيا زندگی می کنه حتما جهنميه؟ به نظر من اسلام اصلا اين قدر که می گی محدود نيست!
البته اين جوری خيلی مسخره است! چون فکر می کنم حرف در اين مورد زياد می شه زد....


March 24, 2007 1:31 AM
maryam   ( web | email )

مسائل مذهبی رو نميدونم ولی اونی که تو به عنوان عشق و سر راه هم قرار گرفتن ميگی عشق نيست همون دوست داشتنه زياده ! با عشق تومنی ده شاهی توفير داره شری جونم .عشق به سادگی نصيب هر کسی نمی شود ...عيدت مبارک .بووووووس


March 24, 2007 1:10 AM
ریتزیک   ( web | email )

من هم از شما و سهیل جان که در این تبادل نظر شرکت کردید صمیمانه متشکرم..که وقت و انرژی گذاشتید
ازاد دل و ازاده باشید :)


March 23, 2007 8:17 PM
شراگیم   ( web | email )

ريتزيک جان...عزيز دلم...:) واقعا مکالمه لذتبخشی بود...متشکرم از توجهت و از وقتی که گذاشتی...!من متوجه منظور تو شدم...یعنی امیدوارم که شده باشم...ولی خوب ظاهرا نه حرفهای تو مرا اقناع ميکند و نه حرفهای من به کار تو می آيد...البته وجه اشتراک فراوانی بين من و تو هست...پاراگراف آخر تو دقيقا حرفهای من بود گيرم کمی چاشنی احساساتش زياد بود...و البته زاویه نگاهمان هم متفاوت است...به هر حال متشکرم از وقتی که صرف اين مکالمه لذتبخش کردی...موفق باشی دوست من.


March 23, 2007 6:54 PM
ریتزیک   ( web | email )

شراگیم جان بله من به نظریات این اقا رجوع کردم و این حماقت را مرتکب شدم..برای اینکه به شما بگم این نظریه سالهاست که رد شده ولو اینکه شما وقتی نظرتون رو می نوشتید به آن فکر نمی کردید و به ان کاری نداشتید. به هر حال این تکاملی ست که طی شده تا بشر به اینجا رسیده و نمیتوانیم انرا نا دیده بگیریم و خودمون انرا از اول طی کنیم..شما وقتی متوجه می شید که اینجای رقصتون اشتباست دلیلی نداره دوباره انگونه برقصید ولو اینکه قبلا اینکار را می کردید. ضمنا روی صحبت من تنها این نظر شما بود که "جهل اصلا چیزی نیست که خاصیتی داشته باشد...یک خلاء است...فقدان آگاهیست..." و این مبحث ربطی به تراکمی بودن علم و جهل که بحث ما بود نداشت.
به هر حال تا زمانی که شما ماهیتی برای جهل قایل نشوید بحث در مورد تراکمی بودن جهل عبث است. لطفا همین الان یک بار دیگر کامنت شماره 69 را بخوانید.
نقل قول:" پس لطفا اگر انتقادی بر نظر من داريد آن را مشخص و مستدل بيان کنيد (از زبان خودتان و یا حتی اگر فکر میکنید مکانیزم رقص من کاملا شبیه ویتگنشتاین بوده است استدلال های او را در رد نظریه اولش بیان کنید) تا مساله قابل بحث شود...!"
من در کامنت 69به اختصار دلایل رد این نظریه توسط ویتگنشتاین را نیز توضیح دادم و انرا مستدل کردم.صورت قضیه خیلی روشن است ..نمیدانم کجای ان ابهام انگیز است.. واژگان به مانند ابزارها هستند. همچنان كه ابزارها براى كاركردهاى مختلف به كار برده مى شوند، واژه ها يا بيان هاى زبانى نيز براى كاربردهاى مختلف به كار گرفته مى شوند. اگرچه برخى قضايا براى تصوير كردن واقعيات استفاده مى شوند اما برخى ديگر چنين نيستند.
و اما باز هم مثال و تشبیهی نا بجا..هیچ چیز مرا به این حد عذاب نمی دهد که به چنین امثال غلطی استدلال شود.
نقل قول از کامنت قبلیت :" من مشخصا جهل را تعريف کردم...جهل تاريکيست و تاريکی فقدان نور است...حتی اگر کور سويی در تاريکی روشن کنيم حتی اگر تاريکی به وسعت بی نهايت باشد باز هم با روشن شدن یک شمع از مقدار تاريکی کاسته ميشود...ولو این روشنایی به اندازه شعله یک شمع باشد در برابر فضایی لایتناهی از ظلمت مطلق...!"
شما با چه استدلالی و منطقی جهل را به تاریکی و علم را به نور تشبیه می کنی و از این تشبیه حکمی صادر می کنی؟ اینها صرفا بازیهای کلامی ست که شنونده را به قانع شدن می گراید ولی ذاتا پوچ و بی معناست.. حتی تا این حد که شما با تصویر سازی از این مثالتان نظری جامع در مورد تراکمی بودن جهل صادر می کنید. همه ی زندگی ما و عقایدمان خواسته ناخواسته الوده به این جهل ذاتیست و کمتر کسی این زحمت را به خود می دهد که حقیقت را از این گونه بازیهای زبانی تفکیک کند و اینست که جهل روی جهل گزارده میشود.
به هر حال مرز بن فلسفه و سفسطه بسیار باریک است که باید انرژی زیادی بگذاریم تا این دو رو از هم تمیز دهیم.
تراکمی بودن جهل خیلی روشن و بارز است. نمیدانم چه اصراری دارید بر روی نظرتان پا فشاری کنید. به هر حال من در اخر کامنت قبلی در مورد نظرم در این باب توضیح دادم و عدله اوردم.
و اما قسمت اخر حرفهایت: "من موکدا ميخواهم بدانم تو چه نتيجه ای ميخواهی از حرفت بگيری...اين که جهل درست همپای علم رشد ميکند یعنی حقيقت (يعنی رسيدن به آگاهی) دست نيافتنيست؟ چرا يکبار مختصر و مفيد و شسته و رفته نميگويی اگر جهان بينی تو را اختيار کنيم به چه نتایجی خواهیم رسید؟
لابد به پوچی تمام فعاليتهای بشر برای آگاه تر شدنش خواهيم خنديد...بشر امروز من کره ی ماه را تسخير کرده است و هزاران بیماری را قابل درمان و یا ریشه کن نموده است...بشر فردای تو به کجا خواهد رسيد؟"

بشر امروز و دیروز توست که ماه را تسخیر کرده و هزاران بیماری لا علاج را درمان و ریشه کن نموده است..
اری..این بشر توست که این چنین وحشیگری و بربریت را اشاعه داده است ..این بشر توست که رذالت هایش در پشت نقاب به صورت فضیلت ها متجلی شده است..این بشر توست که با وجود ذاتا گیاهخوار بودن و تنفر ذاتی از خون و خونخواری , بربریت و سبعیت خود را با گرفتن حق حیات از موجودی دیگر برای لذت خود , نشان می دهد. در بشر توست که دادگاه و محاکمه وجود دارد..و در ان انسانی به خود اجازه می دهد جان موجودی دیگر را بگیرد..در بشر تو تنها این چیزها یافت می شود..در بشر توست که بچه های مظلوم و بی گناه زیر بمبهای اتمی و هسته ای جان می کنند و اسم تکنولوژی را بر ان می گذارید. در بشر توست که مرزبندی وجود دارد در بشر تو هر کس خود را متعلق به کشور , مذهب , جناح سیاسی, زبان, طایفه و قومی خاص میداند و حتی برای دفاع از ممالک و عقایدش جنگ راه می اندازد.
در بشر من نه تعلق خاطری وجود دارد نه فیلسوفی نه مکتب خاصی .... فلسفه ی هر کس طرز زندگانیش است نه کتب یا مقالاتش. در بشر من سادگی ها و زیبایی هایش فرمانرواست...بشر من چون جهالت ذاتی خود را می شناسد هیچگاه برای خود قدرتی قایل نمی داند و با ان قدرت کسی را سرکوب نمی کند ولی این مانع تلاش برای کشف حقیقت و رهایی از جهل نمی شود. این بشر توست که هر کس در جایی برای خود با ابعادی مختلف دیکتاتوری میکند. در بشر من کسی اعتقاداتش را به کسی تحمیل نمی کند.. در بشر من سادگی و توجه به اصول اصلی زندگی ست که جای دارد نه سر درگم شدن در حواشی پوچ زندگی. در بشر من تفکرات و انسانیت هر کس را فقط میتوانی در زندگیش به وضوح ببینی.


March 23, 2007 2:17 PM
شراگیم   ( web | email )

دختری از ایران( شماره 83 ) عزیز:
هست...روی کامپیوترم دارم...از همان سایت هم میتوانید بگیرید و دانلود کنید...الان دقیقا مراحل دانلود کردنش در خاطرم نیست...اما میدانم که میشود و تعدادی از دوستان فایل را گرفته اند...فرمتش ام پی تری نيست منتها...با ریل پلیر اجرا میشود...!


March 23, 2007 1:49 PM
شراگیم   ( web | email )

اوه دکتر جان (شماره ۸۲) :
چه سعادتی...هرچه زور زدم برای عرض ادب خدمت برسم کامنت دونت راه نداد...به هر حال ممنونم و اميدوار که سال آينده همچنان تخته گاز بنويسی و ما هم تخته گاز کيف کنيم...!:)


March 23, 2007 1:44 PM
دختری از ایران   ( web | email )

سلامٍِِ.اين سرود آزادی ام پی تری اش موجود می باشد احيانن؟
ممنون می شم بگی.


March 23, 2007 1:43 PM
میمون بی مغز   ( web | email )

همیشه می گن سال نوی شما ... یا نوروز تان ... به دوم شخص مفرد یا جمع کوچولو اشاره دارن. یعنی وضع یه سری بد بشه و حال و احوال شما خوب بشه. این دعا و درود حتی و شاید بهتر باشه بگیم خصوصا در جهان سوم هم صادقه چون خیلی محتمله که با افتضاح شدن وضع یکی وضع دیگری توپ بشه. پس
نوروز پیروز داشته باشی


March 23, 2007 12:08 PM
شراگیم   ( web | email )

دلقک جان (شماره ۷۹) :
اين چه حرفيه؟ اگه يک روز اين چشم بخواد به زيد رفيقش چپ نگاه کنه خودم با قاشق درش ميارم ميندازمش توی سطل آشغال...زيد شما جای مادر منه! و هرگز من به خودم اجازه نميدم به ایشون چپ نگاه کنم...! این حرفا حرفای اون انرژی منفيه ست که داره سعی ميکنه اين افکار بيمارگونه رو بهت القا کنه...!
در مورد نظرت هم در مورد انباشتگی جهل والا من که از رو رفتم...! حواله ت ميدم به حضرت عباس که ايشالا خودش بزنه به کمرت که انقدر با روح و روان و اعصاب من بازی نکنی!فکر کنم انرژی درمانی لازم شدم باز...!!
(در ضمن...کی بود ديشب خودشو لوس می کرد که من خوابم مياد و چشمام رو به زور باز نگه داشتم و بالا نمیام و از این لوس بازیا...برو یه نگاهی به ساعت کامنتی که برام گذاشتی بکن...!خجالتم خوب چیزیه اگه آدم بکشه...! عجله داشتی زود برسی خونه که بیای اینجا آتیش بسوزونی؟)


March 23, 2007 9:27 AM
mehrzad   ( web | email )

ببخشید که پابرهنه وسط بحثتون پریدم
راستش چون اولین بار بود چنین مطالبی توی این سطح رو میخوندم(شاید چون اصلا اهل کتاب خوندن نیستم!) خیلی برام جالب بود و کلی مجذوب شدم و دلم نیومد هیچی نگم
در مورد خاصیت انباشتگی جهل که باهاش موافقم...
(با توجه به صحبت ها شما) به نظر من, همونطور که دلقک عزیز گفت "شايد در اينده معلوم شود که فلان اصل غلط بوده است" هرگز نمیتونیم بگیم جهل و علم از هم جدا هستن
ما با این جهان بینی که دارین ازش صحبت میکنین هرگز نمتونیم بگیم که چیزی حتما علم هستش برای مثال یه زمانی مردم فکر میکردن زمین مسطحه و حالا میگیم که زمین گرد هستش و روزی هم شاید به نتیجه ی دیگه ای برسیم و در واقع این حلقه برای هر علمی همیشه ادامه داره...
یعنی ما هیچوقت به حقیقت(علم) محضی نمیرسم که بخواهیم اون رو از جهل جدا کنیم و بگیم جهل پوچی هست و علم نه!
اون چیزی که ما علم میدونیمش و خودش پایه ای واسه علوم دیگه میشه میتونه جهل باشه و در نتیجه ی پایه ی جهالت هایی که که به نظر علم میومدن.
بنابراین جهل هم همانند علم (که خودش به نوعی جهل هستش!) خاصیت انباشتگی داره و نمیشه از جهل جداش کرد.
به این کامنت فقط به عنوان یه نظر معمولی نگاه کنین...


March 23, 2007 8:36 AM
دلقک   ( web | email )

به شراگيم :
پس اينطور هان ؟ گرز گران ؟ خدا وکيلی دستم نمک نداره ! همين امشب بردمت ماشين ددر و شامتم خوردی و انرژی درمانی هم شدی و تازه به زيد منم به چشم بد نگاه کردی ( فقط خواستم بدونی خر نيستم ! من ديدم چه جوری چش ابرو ميومدی فقط خواستم به روت نيارم ! ) بعد اين همه تازه دو قورت و نيمت هم باقيه و گرز گرز می کنی واسه من ...
ولی از همه اينها گذشته :
جهل به معنای قلب حقيقت و واقعيت است . بنابراين وقتی طرف معتقد است که زمين صاف است . او اين حقيقت را که زمين گرد است نمی داند و در عوض به يک چيز نادرست و غلط اعتقاد دارد .
هنوز معتقدم جهل خاصيت انباشتی و تراکمی دارد . برای مثال همين موضوعاتی که ما به عنوان واقعيات علمی پذيرفته ايم و در طول زمان هم کلی نتايج ديگر از آنها گرفته شده و...شايد در اينده معلوم شود که فلان اصل غلط بوده است . لاجرم در تمام اين مدت يک موضوع نادرست و غلط بوده که بسط و گسترش پيدا می کرده است .
يا مثلا يک مکتب موهوم فکری . فرضا دين را در نظر بگير . به هرحال اديان هم در طول زمان گسترش يافته اند و کلی مفاهيم مختلف بدانها افزود شده است . اين نمی تواند مصداق انباشتگی جهل باشد ؟
بعدشم اصلا خوب می کنم واسه ريتزيک به به چه چه می کنم ! تا چشت درآد !! می خواستی تو هم بری به جای دختربازی و ..و.. دو سطر کتاب بخونی !


March 23, 2007 2:54 AM
شراگیم   ( web | email )

ريتزيک جان:‌ (شماره ۷۶)
باور کن به جد بزرگم قسم نميخواهم جدل کنم اما شما اول و آخر بحثت با اينکه گفته ای نميخواهی به ويتگنشتاين بپردازی و رجوع های اینچنینی را عین حماقت میدانستی اما آن را مرتکب شدی و در آخر از آن نتیجه گیری هم برای پیش بردن بحث کردی و نوشتی که « حال اینکه شما نظریه ای را قبول دارید که خالقش نیز انرا نقض کرده جای بسی ؟؟؟ دارد » ...يعنی با ارجاع به فلان فيلسوف که فلان نظريه را ساخته است و با علم به اينکه آن فيلسوف چند سال بعد همان نظر را رد کرده است بنده را زیر نه یکی که سه تا !! علامت سوال بردید...! غير از اين است؟یعنی شما اعتبار یک اندیشه را( که من اصلا موقع بیان آن به ویتگنشتاین حتی فکر هم نمیکردم ) به يک شخص خاص که ویتگنشتاین باشد منتسب کرديد و آن را مبدع چنين نظريه ای دانستيد و بعد با علم به اينکه همان شخص چند سال بعد نظريه اش را پس گرفته و يا اصلاح کرده است حکم داديد که پس ديگر آن انديشه از رده خارج است( لابد چون کارخانه سازنده اش! آن را از رده خارج اعلام کرده است...!) و تو حق استفاده از آن را نداری... خب به من حق بدهید که برای شما آن چند خط را بنویسم و از شما بخواهم که اینقدر بر روی جای پاهای ویتگنشتاین فقید زوم نکنید که مثلا اينجا ويتگنشتاين يک نيم دور به چپ چرخيده و تو يک نيم دور به راست زده ای...! رقص من مختص خودم است و من موقع رقص نگاهم به جای پاهای این بزرگمرد عرصه فلسفه نبود...پس لطفا اگر انتقادی بر نظر من داريد آن را مشخص و مستدل بيان کنيد (از زبان خودتان و یا حتی اگر فکر میکنید مکانیزم رقص من کاملا شبیه ویتگنشتاین بوده است استدلال های او را در رد نظریه اولش بیان کنید) تا مساله قابل بحث شود...!
اما یک چیز مهم تر...حاشیه را فراموش کن...گفته ای نميخواهی بحث را ادامه دهی...همانطور که داوطلبانه بحث را شروع کردی ميتوانی داوطلبانه نیز ان را ترک کنی...اما حرفهايت در مورد تراکمی بودن جهل را نميتوانم بپذيرم...من مشخصا جهل را تعريف کردم...جهل تاريکيست و تاريکی فقدان نور است...حتی اگر کور سويی در تاريکی روشن کنيم حتی اگر تاريکی به وسعت بی نهايت باشد باز هم با روشن شدن یک شمع از مقدار تاريکی کاسته ميشود...ولو این روشنایی به اندازه شعله یک شمع باشد در برابر فضایی لایتناهی از ظلمت مطلق...!
من موکدا ميخواهم بدانم تو چه نتيجه ای ميخواهی از حرفت بگيری...اين که جهل درست همپای علم رشد ميکند یعنی حقيقت (يعنی رسيدن به آگاهی) دست نيافتنيست؟ چرا يکبار مختصر و مفيد و شسته و رفته نميگويی اگر جهان بينی تو را اختيار کنيم به چه نتایجی خواهیم رسید؟
لابد به پوچی تمام فعاليتهای بشر برای آگاه تر شدنش خواهيم خنديد...بشر امروز من کره ی ماه را تسخير کرده است و هزاران بیماری را قابل درمان و یا ریشه کن نموده است...بشر فردای تو به کجا خواهد رسيد؟


March 23, 2007 2:11 AM
اوليس   ( web | email )

سلام شراگيم چند بار بهت سر زدم ولي ازت خبري نشد تو وبلاگم!!!
خيلي ازت لجم گرفته!
ولي عاشق تخته سياهتم ميام مي خونم ومي رم ولي اين باركرمكي شدم باز دوباره كامنت بذارم.. گرچه مي دونم نمياي... حداقل يك بار هم براي دلخوشي من و به تلافي بي محلي هات اين جمله رو تخته سياهت بنويس كه:
آنچه بين اكثر زنها وخوشبختي فاصله مي اندازد اكثرا" يك مرد است!


March 23, 2007 2:10 AM
ریتزیک   ( web | email )

شراگیم جان... زبان بازیهایت و بازی های زبانیت را به خوبی می شناسم ;) من این همه با ریشه و اصولی مسیله رو مو شکافی می کنم بعدا شما با چندین خط سفسطه انرا زیر سوال می بری ؟ :)(شوخی)
شما میگی:" به عقيده من هم هرچقدر بخواهيم جا پای او بگذاريم خودمان را به دردسر انداخته ايم... قدم های ويتگنشتاين با ان مقام شامخ و ذهن پويايش بزرگ تر از سرقدم های لرزان من و جسارتا شماست...خيلي از اهل فن که عمرشان را وقف فلسفه کرده اند ويتگنشتاين را بزرگترين فيلسوف تمام دورانها ميدانند" ما کی خواستیم اینکار را بکنیم؟؟؟؟ من دو بار در انتها و ابتدای صحبتهام عرض کرده بودم:" قصد بحث در مورد آنرا هم ندارم که این از صلاحیت بنده و شما و اقتضای این بحث خارج است و فلاسفه بسیار در این باب گفته اند و شنیده اند." و "قصد من بررسی این نظریات نبود ولی با عرضی که شما کردید لازم دونستم یک گریزی بزنم تا همه چیز را ریشه ای بررسی کرده باشم. هر چند که این رجوع ها عین حماقت محض است."
شما گفتی:" ولی فعلا به جای اينکه بگوييم او چه گفت و چقدر از حرفهايش درست يا غلط بوده بهتر است حرف خودمان را بزنيم...به نظر من بدترين و سخت ترین روش در مطالعه و بحث در فلسفه اين است که بخواهيم مسير فکری فيلسوفی را از روی نوشته ها و آثارش دنبال کنيم...طاقت فرسا و غير ممکن است..." من هم که این کار رو حماقت محض دانستم و اصلا چنین کاری هم نکردم .تنها برای روشن شدن صورت مسیله گفتم که حتی کسی که خالق این فرضیه بوده انرا تکذیب کرده و متوجه اشتباهش شده..حال شما به حقانیت ان اهتمام میورزی... من گفتم :" تفکراتی هم که صرفا از یک کتاب یا عقیده خاصی نشات گرفته باشه از لحاظ من پوچ و توخالیه. به کتاب باید فقط رجوع کرد و حقایقی را که امکان دانستنش بسته به محدودیتهای ما وجود نداره را از میان ان جست.نباید تفکرات یک شخص را که در بند کلمات اسیر است و به جهل الوده ,بپذیریم .فقط میتوان به عنوان جمع بندی یا نتیجه گیری, به تفکرات شخصی رجوع کرد و بس.."
که من نیز چنین کردم .
در ادامه مثالی زدید :" انگار کسی روی برف رقصیده باشد و ما بخواهیم با گذاشتن پایمان بر روی رد کفش او رقص او را تقلید کنیم..."
در این تشبیه که من این گونه تشبیهات را بسیار در نوشته های شما می یابم اگر مشبه را "ما" بگیریم و مشبهُ به را کسی (که منظور ویتگنشتاین است) در نظر بگیریم, وجه شبه "گذاشتن پا در جا پا و رقصیدن" است که کاملا به غلط بیان شده و یکی از ان بازیهای زبانیست که من به ان بسیار توجه میکنم و عامل گمراهی ست و در پیرامونمون و حتی در کتب نویسندگان بزرگ به وفور می بینیم "استدلال های خیلی رایجی که در نگاه اول کاملا درست بنظر میرسه و میتوان با ان همه را متقاعد کرد ولی ذاتا جهل محض است". ما نمیخواستیم رقصیدن را از ویتگنشتاین تقلید کنیم..اصلا کار ما رقصیدن مانند کسی نیست. ما فقط می توانیم رقص دیگران را ببینیم و آنرا نقد کنیم و بگیم کجاش خوب و اصولی رقصیده و کجاش فالش رقصیده. حال ویتگنشتاین خود رقص خود را نقد کرده و گفته اینجا درست نرقصیدم و اهای مردم اینجای رقص من اشتباه کردم ..شما اینجوری نرقصید..که همانا شما در حال حاضر در حال رقصیدن به مانند او هستید.
شاید در نگاه اول اینچنین ریزبینی و توجه زیاد به اجزا رشته ی نوشتاری یا گفتاری مبالغه امیز و عبث به نظر بیاد ولی باور کنید عامل بیشتر بدبختی های ما توجه نکردن به همین نکات بنیادی ست و توجه به اون در تمامی ابعاد جهان و با مقیاس بزرگتر میتونه ما رو به سوی سعادت بشری رهنمون کنه.
در مورد تراکمی بودن جهل و دانش بشری و کامنت شماره 74 : وارد بحث نشویم به نظرم بهتر است چون نه در این مقال میگنجد و نه شرایط یک بحث منطقی حاکم است که بتواند منطق را از سفسطه جدا کند. پس فقط تلف کردن انرژی و وقت و در اخر هم در جا زدنه. ولی فقط به گفتن این نکته بسنده می کنم که جهل چون مانند علم تصویر نیست و ماهیتی معنایی تر دارد برای اینکه بتوان در مورد ان سخن گفت باید ابتدا انرا بصورت دقیق وتعریف شده در آورد که من تا کنون این تفکیک معانی و زبانی به صورت ریشه ای را ندیده ام در جایی. ایا شما جهل را نقطه مقابل علم قرار می دهید که با پیشرفت علم به کاهش جهل استدلال می کنید؟ در واقع همانطور که انسان حقیقتی را کشف می کند با مرور زمان به شناخت ابعاد گوناگون جهل در پیرامون خود نیز نایل می شود..اصلا شما نباید جهل رو در مقابل علم قرار بدهید و با در نظر گرفتن تصویر رشد علم در مورد جهل نیز حکمی ارسال کنید. درسته..دوران برده داری و اینکه مردم فکر کنند زمین مرکز عالم هستی است و... تمام شده و تکرار نخواهد شد ولی این نکته مصداق تراکمی بودن علم است نه تراکمی نبودن جهل.
هر چه قدر علم و دانستنی ها پیشرفت کند به نظر میرسد که جهل نیز به همان تناسب کاهش مییابد ولی اینطور نیست..با پیشرفت علم ابعاد جدیدی از جهل تولید می شود که چون ما درون ان جهل محصور هستیم نمی توانیم به ماهیت ان پی ببریم(ولی این باعث نادیده گرفتن این جهل نمی شود) که این یعنی تراکمی بودن جهل. نفی تراکمی بودن جهل از این لحاظ آسان و معقول به نظر میرسد که ما هنوز ماهیت جهلی را که در ان اسیریم نمی شناسیم ولی تجارب گذشته به ما نشان داده است که هر رشدی در علم باعث کشف شدن بعدی جدید از جهل است. شاید این اینگونه به نظر اید که در اصل جهل را پوشش میدهیم و این یعنی نفی تراکمی بودن جهل ولی اصل اینست که ما در واقع با رشد علم بابی از جهل را که ماهیتش برامون ناشناخته بوده (و در خودی خود ان جهل وجود نداشته است) ایجاد کرده ایم. این مطلب موید همان جمله که شما نمیتوانستید برایش دلیلی منطقی بیابید نیز میتواند باشد.
به هر حال به نظرم ادامه دادن این بحث به دلایلی که بالاتر گفتم لزومی نداره. مسایل خیلی قشنگتر و سودمندتری وجود دارد که میتوان به ان پرداخت و این انرژی را انجا صرف کرد.
راستی اون اوایل که یو ار ال وبلاگت یه چیزه دیگه بود با دیدن کلمه ی "شراگیم" فکر میکردم شراگیم عبارت sure a game هست که فارسی نوشتیش ؟! ;) :)


March 22, 2007 11:59 PM
شراگیم   ( web | email )

ريتزيک جان...(شماره ۶۹) :
امممم...چه عرض کنم...ويتگنشتاين را رها کنيم...به عقيده من هم هرچقدر بخواهيم جا پای او بگذاريم خودمان را به دردسر انداخته ايم...قدم های ويتگنشتاين با ان مقام شامخ و ذهن پويايش بزرگ تر از سرقدم های لرزان من و جسارتا شماست...خيلي از اهل فن که عمرشان را وقف فلسفه کرده اند ويتگنشتاين را بزرگترين فيلسوف تمام دورانها ميدانند...نميخواهم جو گير شوم...ولی فعلا به جای اينکه بگوييم او چه گفت و چقدر از حرفهايش درست يا غلط بوده بهتر است حرف خودمان را بزنيم...به نظر من بدترين و سخت ترین روش در مطالعه و بحث در فلسفه اين است که بخواهيم مسير فکری فيلسوفی را از روی نوشته ها و آثارش دنبال کنيم...طاقت فرسا و غير ممکن است...انگار کسی روی برف رقصیده باشد و ما بخواهیم با گذاشتن پایمان بر روی رد کفش او رقص او را تقلید کنیم...!فلسفه فرآیند فکر کردن است و هیچکس با مطالعه کتابهای فلسفی فیلسوف نمیشود...
ریتزیک جان...علی ايحال من هنوز هم نتوانستم بفهمم اين جمله قصار « که جهالت و حيات لازم و ملزوم يکديگرند» از چه اصول بديهی و با چه قواعد منطقی استخراج شده است...خودت ميگويی يک نظر شخصيست و برای اثباتش هم انگيزه ای نداری...باور کن من کل کامنتهايت را يکبار ديگر دوره کردم و نفهميدم سر و کله ی اين اصل از کجا پيدا شد...پس ناچار بايد منتظر کتابت بمانم...باقی حرفها را هم که در جواب دلقک زده ام...
و در آخر من متوجه نشدم کدام نکته بود که انتظار داشتی مورد توجه قرار گيرد و مورد غفلت واقع شد...اگر اشاره کنی و سواد من اجازه دهد در موردش بحث ميکنيم...


March 22, 2007 5:11 PM
شراگیم   ( web | email )

دلقک عزيز: (شماره ۷۱)
اين که از يک اصل غلط میتوان به نتايج غلط اندر غلط رسيد را نميتوان مصداقی برای تراکمی بودن جهل دانست...اگر مصداق های تو از تراکمی بودن جهل همين مثالهايی که زدی باشد حرفت صحيح است...یعنی یک فرآیند مقطعی و محکوم به زوال...اما بحث ريشه ای تر و کلی تر از اين حرفهاست...اینجا تو تراکمی بودن جهل را در برابر تراکمی بودن علم و دانش قرار داده ای که رگهای گردن من بیرون زد...
(البته در اصل این آشی بود که ریتزیک پخت و تو هم با ملاقه به به و چه چه این آش را هم زدی!)
آگاهی یک فرآیند بازگشت ناپذیر است...اما آیا جهل هم چنین خاصیتی دارد...؟ چطور میتوان چنین ادعایی کرد؟ آیا تو فکر میکنی که نوادگان ما ممکن است دوباره به دوران قبل از رنسانس رجعت کنند؟دوباره ممکن است روزی برسد که نوادگان ما فکر کنند زمین مرکز عالم است؟ یا ممکن است روزی برسد که سیاه پوستها را به عنوان برده بخرند و بفروشند؟ آیا تو فکر میکنی ممکن است روزی یک رنسانس دیگر در جهت عکس روی دهد و همه دستاوردهای بشر از دست برود؟ واضح است که اگر امروز علم و دانش اینقدر به جلو رفته است صرفا به خاطر همین خاصیت انباشتگی علم و اطلاعات بوده است...اگر جهل هم چنین خاصیتی داشت چرا باید همواره بشر رو به جلو و در جهت تکامل حرکت می کرد...؟جهان امروز با جهان صد سال پیش قابل قیاس نیست...این که در دوره ای از تاریخ از یک اصل غلط ده ها اصل غلط دیگر استنتاج و استخراج میشده و یا می شود اولا مقطعیست و ثانیا محکوم به نابودیست...دنیا قوانین خودش را دارد و بشر برای تسلط بر زندگی و سرنوشتش ناچار است که این قوانین را کشف کند...بشر برای رفتن به فضا ناچار بود که راهی را بپیماید که گالیله آغاز گرش بود...نظریه مرکزیت زمین و تمام زیر مجموعه هایش که ناشی از فقدان آگاهی بوده است با یک گردش قلم کوپرنیک دود شد و به هوا رفت...جهل نمیتواند در برابر آگاهی قد علم کند...اصلا جهل چیزی نیست که بتواند در برابر فرآیند آگاه شدن ایستادگی کند...همانطور که گفتم یک فقدان است...جای خالی آگاهیست که دير يا زود با کمک تعقل و نیروی فکر پر خواهد شد...!
به هر حال سهيل جان...اگر هنوز هم فکر ميکنی که جهل خاصيت انباشتگی مانند آگاهی دارد بگو تا.......... چنانت بکوبم به گرز گران...که پولاد کوبند آهنگران !


March 22, 2007 5:10 PM
من او هستم   ( web | email )

لينک ميکنيم.


March 22, 2007 4:55 PM
میعاد   ( web | email )

من فکر می کنم منظور دوستتون از اینکه قرآن رو قبول داری اشاره به اعجاز قران هست که هممون خواسته یا ناخواسته تو دبیرستان خوندیمشون..مثل پیش بینی آینده و فصاحت و بلاغت و .. من موندم شما خدا منکرها معیار های اخلاقی رو بدون وجود خدا چطوری توجیه میکنید..این همه اصرار بر نبودن چیزی که هست رو هم نمی فهمم


March 22, 2007 1:00 PM
دلقک   ( web | email )

بحث تراکمی بودن جهل با ارائه مصداق و مثال بهتر بیان می شود . زمانی اصل غلطی وجود داشت که زمین مرکز جهان است . بعد اصول و مفروضات بسیار زیادی بر روی این پایه به وجود آمد مانند این که اگز زمین مرکز جهان است پس بشر هم اشرف مخلوقات و.الخ.
یا تصور می کردند زن در خلقت خود واجد یک سری نواقص است و بعد نتیجه گرفته شد که باید محدود شود یا حق یک سری کارها را ندارد .
یعنی یک اصل غلط و سپس اصول فرعی و مفروضاتی که از همان اصل غلط نتیجه گیری می شوند .
این می شود انباشت و تراکم جهل..


March 22, 2007 12:44 PM
ناشناس   ( web | email )

می گم اینا کامنت می ذارن یا پست می نویسن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


March 22, 2007 12:13 PM
ریتزیک   ( web | email )

با تشکر از دلقک و شراگیم .
شراگیم جان شما گفتید که اصل تراکمی بودن جهل را قبول ندارید که نظرتان محترم است ولی من نمی خواهم تو را متقاعد کنم ولی مطمینم در اینده نظرت عوض خواهد شد. قصد بحث در مورد آنرا هم ندارم که این از صلاحیت بنده و شما و اقتضای این بحث خارج است و فلاسفه بسیار در این باب گفته اند و شنیده اند.فقط به ذکر چند خطی مختصر اکتفا می کنم:
این چیزی که شما می فرمایید همان نظریه تصویری معنای معروف لودويك‌ ويتگنشتاين است که در صحبتی که با سهیل داشتم هم گفتم اصلا به هیچ وجه نمیتوانم با ان موافقت کنم . اصلا این نظریه لعنتی چیست که اینقدر وقت و انرژی بشریت را گرفته است؟؟؟ ويتگنشتاين در این نظریه به ویژگیهای سطحی زبان توجهی نداشت بلکه تمام نظر خود را معطوف به زیر ساختهای جملات کرد که آنها را جملات ابتدایی خواند.
جمله‌ هاي‌ ابتدايي‌ در آن‌ سوي‌ رابطه‌ي‌ تصوير با ساخت‌ واقعيت‌ قرار دارند. اما جملات‌ همواره‌ ايجابي‌ نيستند بلكه‌ سلبي‌ نيز مي‌باشند. برای مثال وقتی من می گویم " لیوان روی میز است " این جمله‌ وضعيتي‌ واقعي‌ را تصوير مي‌كند، اما اگر بگویم " لیوان روی میز نیست " در این صورت واقعيتي‌ كه‌ تصوير مي‌شود چيه؟ تو هم برای مثال گفتی که " جهل اصلا چیزی نیست که خاصیتی داشته باشد...یک خلاء است...فقدان آگاهیست... " که موید این نظریه است . بحث اصلی در "تصویر کردن" است؛ يعني‌ تصوير كردن‌ «نيستي» چگونه‌ امكانپذير است؟ ويتگنشتاين در دوره اول فلسفی خود و در رساله منطقى- فلسفى ‌, نه‌ و نيستن‌ و نفي‌ و يا و اگر و شاید از اين‌ قبيل‌ را ثابتهاي‌ منطقي مي‌گويد كه تصوير نيستند بلكه‌ رساننده‌ مفاهيمي‌ هستند كه‌ اين‌ مفاهيم‌ حكم‌ به‌ امكانهايي‌ مي‌كنند، اما اين‌ حكمها قطعي‌ و مطلق‌ نيستند، چرا كه‌ اساساً‌ نمي‌شود درباره‌ي‌ آنها سخن‌ گفت. اخلاق و دین و هنر و الهیات هم از این قسم هستند. نمي‌شود در باره‌ي آنها سخن‌ گفت، هر كوششي‌ در اين‌ باره‌ بي‌معنا است‌ هر چند كه‌ آنها جزء امور مهم‌ زندگي‌ هستند. اما خود ویتگنشتاین که مبلغ و خلاق این نظریه بود (هر چند رد پای تقلید از دیگر فلاسفه در ان به چشم می خورد) در دوره ی دوم فلسفه خود و در کتاب پژوهش هاى فلسفى متوجه اشتباهاتش در نظریه اول شد و به شدت انرا تکذیب کرد و نظريه‌ي‌ تصويري‌ معنا را رها كرد و به‌ جاي‌ تصوير معنا نظريه‌ي‌ كاربردي‌ يا ابزاري‌ معنا را مطرح کرد. نظريه ابزاری معنا‌ واژه‌ها را در حكم‌ ابزاري‌ مي‌داند كه‌ در جملات‌ گوناگون‌ كاربردهاي‌ مختلف‌ پيدا مي‌كنند. ديگر ساخت‌ جهان‌ واقعي‌ نيست‌ كه‌ ساخت‌ زبان‌ را تعيين‌ مي‌كند بلكه‌ ساختار زبان، چگونگي‌ تفكر درباره‌ي‌ جهان‌ را معين‌ مي‌كند (در کامنتم به سهیل در موردش صحبت کردم). مفاهيمي‌ كه‌ زبان‌ فراهم‌ مي‌كند، نحوه‌ي‌ انديشه‌ و نگرش‌ را نيز رقم‌ مي‌زند.
در نظریه اول مرز معنا و بی معنایی یک ساختار زبانی یا جمله را واقعیات جهان مشخص می کند اما نظریه ابزاری معنا , معنایی که بر پایه ی واقعیات جهان شکل می گیرد تنها نوعی از بازیهای ممکن و موجود زبانیست. زبان بازیهای متنوعی دارد که این بازیها هستند که جهان را معنی و تعبیر می کنند. در نظريه‌ي‌ نخست‌ زبان‌ به‌ تصوير تشبيه‌ مي‌شود و در نظريه‌ي‌ دوم‌ به‌ ابزار. تصوير بيانگر جزيياتي‌ است‌ كه‌ در عالم‌ واقع‌ موجود است‌ اما ابزار مي‌تواند كاركردهاي‌ مختلفی‌ داشته‌ باشد. حال اینکه شما نظریه ای را قبول دارید که خالقش نیز انرا نقض کرده جای بسی ؟؟؟ دارد که قطعا تو هم در اینده به بی اساسی این نظریه پی خواهی برد.
قصد من بررسی این نظریات نبود ولی با عرضی که شما کردید لازم دونستم یک گریزی بزنم تا همه چیز را ریشه ای بررسی کرده باشم. هر چند که این رجوع ها عین حماقت محض است.
در مورد اینکه شما پیشرفت بشریت را در مقایسه با انسان اولیه مهر تاییدی بر نفی تراکمی بودن جهل میدانی ..من مخالفم . اصلا شما جهل را چه چیزی تعریف می کنی و حقیقت را چه چیزی؟ ایا منظورت از حقیقت همان علم به معنای جا افتاده اش است؟ در این مورد هم میتوانم به تفصیل برایت توضیح دهم و نظراتم را در قالب کلمات و فلسفه های گوناگون بیان کنم ولی از حوصله من و این بحث خارج است..همانگونه که گفتم علم و معرفت هر کسی باید بی واسطه یا با واسطه توسط خود شخص حاصل شود.
در مورد اینکه جهل و حیات لازم و ملزوم یکدیگرند من به تفصیل توضیح دادم و این صرفا چیزی بود که من خود به ان رسیده بودم نه چیزی که در لا به لای کتابها یا نظریات مختلف پیدا کرده باشم.ان را هم به هیچ کس تحمیل نمی خواهم بکنم یا از ان دفاع کنم. اگر روزی توانستم کتابم را تکمیل و منتشر کنم انوقت از ان دفاع خواهم کرد.
در مورد اینکه گفتی افکارم اغراق امیز و بیمار گونه است . در مورد اغراق امیز بودن با تو میتوانم مخالفت کنم ولی در مورد بیمار گونه بودن شک دارم بتوانم. همانطور که من هیچ فرد سالمی (به معنایی که خودم تعریف میکنم) نمی بینم و این شامل خود من نیز می شود. ضمنا ازت میخوام به اون قسمت از حرفهام که در مورد دفاع کردن و بوجود امدن سفسطه های جدید بود توجه کن.
در پایان چیزی که برای من جنبه نا امیدی و حیرت داشت توجه نکردن شما و بقیه دوستان به صحبتهای اصلیم بود که بیان کردم و انتظار داشتم گرفته شود. شاید اگر اون نوشته سه سال دیگر نوشته میشد بیشتر رضایت من را جلب می کرد که این هم از اشتباهات مکرر و بی پیاین من ناشی می شود.


March 22, 2007 11:48 AM
ناشناس   ( web | email )

بماند گرامی
اين حکومت با درس از همين حسن و حسين هست که داره اين کارها رو انجام ميده
حکم سنگسار و حکم قتل مرتد مگر غير از حکم اسلام هست؟ چه جور شما ميتوانيد اينها رو از هم تفکيک کنيد؟ آيا شما برای يک ثانيه هم به خودتون اين اجازه رو داديد که فکر کنيد اعدام صداها نفر در سال ۶۷ برای چه چيزی بوده؟ آيا برای يک بار هم شده سری به گورستان خاوران بزنيد؟ و .........
با امثال شماها کلا بحث نکرد بهتر هست
فقط تنها خواهشی که دارم اين هست که بگم يک کم فکر کنيد اون سال ها گذشت به حال فکر کنيد به خواست منطقی معلمان و...... فکر کنيد چرا بايد اينها کتک بخورند خواست منطقی اينها چه چيزی هست؟ اشکالی پيش نمياد اگر انسان بعضی مواقع کمی هم فکر کنه


March 22, 2007 10:57 AM
دلقک   ( web | email )

به بماند :
آخ دمت گرم که گل گفتی ! منم واقعا از اين شراگيم بدم مياد . اين فک می کنه چون اسمش خارجيه مثلا خيلی باکلاسه ! از روشنفکری هم فقط فحش دادن به مقدسات رو ياد گرفته ! الان خدائيش نگاه کن وقتی من و ريتزيک داشتيم بحث می کرديم اين هيچی نمی فهميد و همينطوری بر بر نگاه می کرد ! بعد ديگه ديد بحث تموم شده فوری خودش رو انداخت وسط و يکی دوجمله از حرفهای ما رو کپی کرد که مثلا منم فهميدم قضيه چی بود و فلان جاش غلط بود !
حالا تو فک می کنی که اين آدم حرف حاليش ميشه ؟ فک می کنی ميشه با حرف اين آدم رو عاقل کرد ؟ نه داداش امثل اين اقا رو بايد با چوب تر به راه آورد !
اقا برداشته نوشته فلان جای حرفهای سهيل غلطه ! يکی نيست بگه بابا کی با تو بود ؟ حالا گيريم اين جا کامنت دونی وبلاگ توست ! ولی اين دليل نميشه که همينجوری خودت رو بندازی وسط که....
اقا بر ميداره به حسين و علی فحش ميده ! قربون آقا برم که انقدر مظلومه حتی آدمی مثل شراگيم هم بهش فحش ميده ...هيشکی ندونه خدای من ميدونه که من هر وقت اين بچه رو ديدم به خاطر همين اخلاقاش زدم شل و پلش کردم و اونوقت اينم افتاده به ببخشيد و ببخشيد و ديگه از اين کارا نمی کنم و اينا...ولی وقتی پامو از خونه اش بيرون گذاشتم فوری برداشته اپ کرده و دوباره باز طبق معمول به اسلام فحش داده !


March 22, 2007 4:43 AM
nazanin   ( web | email )

کاملا موافقم به عقايد ديگران بايد احترام گذاشت اما در جامعه ای که تو رو بخاطر داشتن عقيده مرتد ميدونه و حکم اعدام صادر ميکنه صحبت از احترام به عقاید دیگران کلامی احمقانه است ....


March 22, 2007 3:03 AM
بي بي   ( web | email )

من پبام گذاشتن برات رو ترك كرده ام. ولي خوندنت رو نه هنوز!


March 22, 2007 2:59 AM
بماند   ( web | email )

حالم بهم میخوره از کسایی که عقده هاشون رو مجبورند اینجوری خالی کنن..کسانی که میخوان با به گند کشیدن مذهب نشون بدن خیلی روشن فکرن!!
می دونم همه ی این مشکلات از فشار اومدن و بدبختیه که آدما شده از گاو هندو هم حمایت می کنن به قیمت اینکه دو تا فحشی هم به حسین و علی بدن..هر کسی برای خودش اعتقاداتی داره..مهم اینه که آدم باشی و آدم زندگی کنی..احمق اونیه که دین رو با سیاست قاطی می کنه بعد از کلی بد و بیراه به بقیه میگه احمق!!
خیلی مهمه کسی برای حسین سینه میزنه ؟ قرار نیست هر کی به هرجاش فشار میاد بیاد سنگ محک درست کنه..سنگ محک برای همه یک شکله؟هر کسی یک اعتقادی داره..حالا چون یه سری ایرانی از عربا خوششون نمیاد بقیه باید برن بمیرن؟ موسی به دین خود عیسی به دین خود..آیا شما خودت رو در حدی می دونی که بیایی این جماعت احمقو نجات بدی؟ اگر این مردم گشنه و تشنه حسینرو بندازن دور مشکل شما جماعت عاقل و دانا و محقق حل میشه؟؟ من مسلمونم..کاریم به علی و حسن و حسین ندارم..ولی اونقدر شعور دارم که به اعتقاد دیگران حتی اگر از نظر من مزخرف باشه احترام بذارم..می شه بگی حکومتی که شما ازش متنفری چه ربطی به حسین ۳هزار سال پیش داره؟ اگر ما بدبخت و گشنه و جهان سومیم تقصیر ۳۰روز ماه محرم یا اصلا نه ۶۰ روز محرم و صفره؟ وطن من خاک ایران من با عزای حسینی فنا نمی شه ..ایران به دست کسایی فنا می شه که فکر میکنن خیلی آدمن..از بقیه بیشتر می دونن و یک فاشیست به تمام معنایند..


March 22, 2007 2:31 AM
مینا   ( web | email )

حوب پس من واست آرزو می‌کنم زودتر از شر جهان سوم خلاص بشی و بری پيش مامانت :) اميدوارم يه روز همه از اين جهنم دره بريم...


March 22, 2007 1:49 AM
Mahshid   ( web | email )

شری جان سال نوی تو هم مبارک.
مانيفستت هم خيلی خوب بود. درد بزرگ ما همان حماقت است. حماقت و چسبيدن به گذشته.

کليپ مادرت را هم ديدم. کار جالبی است. البته خيلی شعار گونه است ولی خوب خودت گفتی که کار اولش است.
دیدم که از نقاشی های دوست من ، سودابه اردوان استفاده کرده است . خيلی خوشحال شدم. کليپ را برای سودابه هم فرستادم. اگر مامان ميخواد ميتونه برايم ميل بزنه که ای ميل سودابه را برايش بفرستم. تا با او تماس مستقیم داشته باشه.


March 22, 2007 12:48 AM
امیر   ( web | email )

سلام شراگیم جان، یه چند وقتی هست که به وبت سر میزنم ولی بهونه ای برای نوشتن پیدا نمیکنم.
راستش این پست رو که خوندم احساس کردم با یکی از اون آدم های متفاوت طرفم که واسه روتین های زندگی، مخالفت های منطقی می تراشن. از اون دسته بچه هایی که از گوش دادن به حرفاشون لذت می برم و البته یه کار روتین رو هم در جواب حرفاشون بلدم که اون هماناسر تکون دادن و تصدیق کردن صرفه!در مورد عشق که صحبتش رو کردی، من خیلی با نظرت موافق نیستم اما چون تا حالا برنامه ای پیش نیمده که خودم عاشق بشم، نمی تونم استدلالی به این مخالفتم داشته باشم!
ولی در مورد موضوع اولت می تونم بگم که حرفت را تقریباً قبول دارم و سرم رو تکون می دم! گرچه هنوز هم جای بحث خیلی زیادی داره.
در آخر هم باید بگم که این قسمت کامنت های وبلاگت واسه خودش سایتیه! آدم باید یه وقت جداگونه بذاره که نظرای دوستانی مثل ریتزیک و جواب های تو رو بخونه و البته از این طور گذروندن وقتش هم اصلاً پشیمون نشه.
به هرحال موفق باشی و ... سال نو رو هم تبریک نمی گم!


March 22, 2007 12:41 AM
ققنوس   ( web | email )

شراگيم عزيز و محترم با عرض سلام

حتی برای آن محکوم روی صندلی الکتريکی هم می‌توان آرزوی اعدامی راحت‌تر کرد! در هر حال برای کشورم و مردمانش آرزوی سالی شاد دارم (شايد حتی بتوان روی صندلی الکتريکی هم شاد بود!!! علیرغم اینکه معتقدم مردم کشورم در حال حرکت به سمت بهتر شدن و بهتر بودن هستند، گیرم با سرعتی که لاک‌پشت می‌تواند از آنان سبقت بگیرد).

در مورد اعتقادات کاملا با تو موافق هستم. باز هم می‌گويم که مراقب سر خودت باش. جماعت احمق سرهای زيادی را شکسته‌اند. شرشان از سر امثال تو کم.

اما در مورد «سنگ محک» و عشق. راستش اگر من در توکيو يا سائوپائولو بدنيا آمده بودم هم ممکن بود عاشق هيروکو يا ساندرا بشوم. عاشق شدن -متاسفانه يا خوشبختانه- يک پديده جهانی است. فکر می‌کنم آنچه که اکثر ابناء بشر قبول دارند را نمی‌توان «احمقانه» خواند هرچند که واقعا «احمقانه» هم باشد! خيلی سخت است حکم کلی دادن.

در هر حال سالی پر از خوشی و تندرستی و جيبی پر از پول برايت آرزو می‌کنم.

موفق و خوش باشی
با تقديم احترام
ققنوس


March 21, 2007 11:05 PM
شراگیم   ( web | email )

ريتزيک عزيز (شماره ۴۲):
نوشته ات را دو بار با حوصله و سر فرصت خواندم...جالب بود...واقعا عالی بود...جايی که نوشته ای : « از نظر من فرد ازاده ی واقعی کسیست که تا میتواند از تعلقات خود به فلان جناح و فلان کشور و فلان مسلک و دین کم کنه و به کم کردن نیروهای منفی که به پیرامونش وارد میکنه بپردازه در واقع بی ازار تر شدنش.» دقيقا حرفی را زدی که من در اين پست نوشته ام...اين که حالا تو اين جهل را تعميم ميدهی و آن را لازمه حيات ميدانی البته مساله ديگريست که من درک نمی کنم...چيزی که مشخص است هر انسان در سياهی و جهل مطلق به دنبا می آيد و بسته به ظرفيت و تلاشش زوايای بيشمار تاريک هستی اش را روشن ميکند يا سعی ميکند که روشن کند...ميفهمم چه ميخواهی بگويی اما فکر ميکنم افکارت اغراق آمیزاست...حتی ميتوانم بگويم بيمار گونه است...البته لا به لای نوشته ات پر از حرفهاييست که درست و منطقيست...مثل همانجايی که به آن اشاره کردم و يا ذکر اينکه با ذکر يک شعر و يا ضربالمثل نميتوان غلط بودن و يا درست بودن گزاره ای را نشان داد...(که البته اين يک چيز بديهيست و من هم هيچوقت برای اثبات حرفم به چنين حربه ای متوسل نشده ام مگر اينکه خواسته باشم منظورم و حرفم را در قالب شعر يا ضرب المثلی که مصطلح است بيان کنم)
اما من نميفهمم که اين پيش فرض حيات و جهالت لازم و ملزوم يکديگرند از کجا آمده و چه نتيجه گيری هايی از آن ميشود کرد...؟
من میگویم فرق است بین یک فیلسوف با یک فرد عامی...فیلسوف سعی میکند سیاهی جهلی را که احاطه اش کرده است کنار بزند و حقیقت را ببیند...سعی میکند چراغی روشن کند و ممکن است در خیلی از موارد موفق شود... اما بقال سر کوچه ما چنین تلاشی نمی کند...!
شما چه چیزی را میخواهید ثابت کنید؟ که همه این تلاشها برای کشف حقیقت بی فایده است؟ یعنی به نظر تو هیچ قدمی نباید در راه روشنگری برداشته شود چون همه ی انسانها به یک اندازه اسیر جهل هستند؟
در ضمن این حرف شما که سهیل هم آن را تائید کرده است از نظر من کاملا غلط است...علم و دانش و آگاهی خاصیت انباشت شدگی دارد...جهل چنین خاصیتی ندارد...!جهل اصلا چیزی نیست که خاصیتی داشته باشد...یک خلاء است...فقدان آگاهیست...همین خاصیت است که باعث میشود علم و دانش روز به روز به پیش بروند و نسل به نسل انسان آگاه تر شود...اگر جهل هم خاصيت انباشت شدگی داشت هيچ دليلی وجود نداشت که بشر امروز از انسانهای اوليه متمدن تر و باهوش تر و پيشرفته تر باشد...!
به هر حال واقعا از کامنت خوبت سپاسگذارم...کاملا مشخص است که ذهن پويايی داری...اما واقعا نتوانستم آن پیش فرض حیات و جهالت لازم و ملزوم یکدیگرند را از کجا اورده ای و با استفاده از ان به کجا میخواهی بروی؟
(در مورد بحثی که با سهیل داشتی و مساله زبانشناسی و نارسایی زبان شاید در فرصت دیگر برایت چند خطی نوشتم!)


March 21, 2007 10:26 PM
roya   ( web | email )

سلام.خيلي عيدي عالي بود. البته يكم منو ياد" كودك، والد، بالغ" انداخت...والد آزاد هميشه از حماقت جلوگيري ميكنه. و نظرت و راجع به عشق قبول دارم ...اولين باري كه اين نظرم رو كه شبيه مانيفست تو بود واسه يكي از دوست هام گفتم بهم گفت بي وجدان( حدودا 4 سال پيش بود) و دوستي ما همونجا خشك شد.راستي شراگيم يعني چي؟


March 21, 2007 9:16 PM
شكيبا   ( web | email )

شراگيم جان و خارخاسك خانم بابا من بيسسواتتتتم. ببخشيد دبگه برچسب كيبوردم پاك شده منم كه عععججججوووللللنخونده مي فرستمش .اونوقت اينجوري به هفت دندهدوست داشتني شيطون بلا مياد سوءاستفاده ميكنه.نمسدونم اين عجلم واسه ايراد دستگاهمه كه ميترسم تا بجنبم هرچي نوشتم بپره )تاحالا چندين وچند مورد حالمو به اين ترتيب اساسي گرفته)يا ريشه در روح وروانم داره حال بستگي داره دلقكمون چطئري آناليزش كنه . به هر حال ببخشيد منظورم سال نو مبارك بوده وهست هرچند كه اگر موجب خنده دوستان شوم مايه بسي مباهات است.


March 21, 2007 8:09 PM
شكيبا   ( web | email )

شراگيم جان و خارخاسك خانم بابا من بيسسواتتتتم. ببخشيد دبگه برچسب كيبوردم پاك شده منم كه عععججججوووللللنخونده مي فرستمش .اونوقت اينجوري به هفت دندهدوست داشتني شيطون بلا مياد سوءاستفاده ميكنه.نمسدونم اين عجلم واسه ايراد دستگاهمه كه ميترسم تا بجنبم هرچي نوشتم بپره )تاحالا چندين وچند مورد حالمو به اين ترتيب اساسي گرفته)يا ريشه در روح وروانم داره حال بستگي داره دلقكمون چطئري آناليزش كنه . به هر حال ببخشيد منظورم سال نو مبارك بوده وهست هرچند كه اگر موجب خنده دوستان شوم مايه بسي مباهات است.


March 21, 2007 8:09 PM
negahyno   ( web | email )

bebakhshid neveshteh
54
male man bod ke binam darj shod


March 21, 2007 5:32 PM
ناشناس   ( web | email )

SALAM
sale noye shoma mobarak
.
dar morede eshgh gofti az onja ke khodet ham eteraf kardi ke ashegh nashodi pas meisheh goft ke hargez shirini ra nacheshidi khob ageh nacheshidi pas faghat meitoni dar ghalebe kalam tajrobiyat va shanidehaye digaran ra be ghalam dar biyari
.
Be nazare man eshgh va asheghi yek marhaleh valaei dar zendegi ast hata hamon halatha va tasmim giriha va inke donya ra dar yek jazebeh khase khodesh didan hame zibast


March 21, 2007 5:30 PM
...   ( web | email )

:)


March 21, 2007 2:58 PM
دلقک   ( web | email )

به ريتزيک :
رفيق خوشحالم که به مبانی صحبتهای ويتگنشتاين تسلط کافی داريد . تصور می کنم هر دو يک نظر داريم که همان سوتفاهماتی است که ريشه در زبان و پيچيدگيهای آن دارد .
با اين حال واقعيتهای روانشناختی و فيلتر های مختلف انگيزشی هم بين ما و جهان بيرون حائل هستند . برای مثال چگونه است که بين اين همه آدم فقط ريتزيک تا اين حد به اين موضوع علاقه مند است ؟ به وضوح مشخص است که مدتهای مديدی روی اين مسئله کار کرده ايد . پس چرا بقيه اينطور نيستند ؟ چه چيزی در ريتزيک باعث می شود با بقيه تفاوت داشته باشد ؟ و...و..
برای هر آدمی هم اوضاع به همچنين ولی از تیپ و نوع ديگر است . لاجرم تفاوت های آشکار بين ما انسانها هم يک مسئله بديهی است و لاجرم انگيزه های ما متفاوت است . به همین ترتیب انگیزه های ما بین ما و جهان بیرون قرار می گیرد و ناگزیر انتخابی و گزینشی می بینیم و عمل می کنیم .
منظور من در يک جمله همين است که در کامنت قبل هم تکرارش کردم : حقيقت محض برای ما ممکن است ( عرض کردم ممکن است ) دور از دسترس باشد به همان دلايل فوق که عرض کردم .
و قطعا این نمی تواند بهانه ای برای سلب مسئولیت از انسان باشد . در مورد فلسفه ويتگنشتاين چيزی گفته بوديد که تصور می کنم در مورد خيلی از شاخه ها و مکاتب ديگر هم صادق است . يعنی سقوط در دور و تکرار ٬
نهایتا این که راجع به تراکمی بودن جهل هم چيزی فرموده بوديد که خيلی به جا و عالی بود .
:)


March 21, 2007 2:40 PM
ریتزیک   ( web | email )

برای دلقک:
دلقک جان خوشحالم که شما هم تبادل نظر کردی. کجای حرفم رو نفهمیدی یا مبهم بود؟بگو توضیح بدم.کامنت اولی رو هم که نوشته بودم بخون تا در جریان کامل حرفهایم قرار بگیری.
در مورد صحبتهات باید بگم که بحث اصلی تمیز جهل ومهمل از حقیقت و درستی بود .در مورد اون بخش که به زبان مربوط میشد من از دیدگاه زبان شناسی , ساختار شناسی زبان و فلسفه ی زبانی و تحلیلی صحبت نکردم و تمامی صحبتم به زبانی ساده و شیوا(که به نظرم بهترین نوع زبان برای بررسی و ارزیابی مسایل است)بود. اصلا این نوع زبان عامل سفسطه و جهل محض است.ولی چون شما در این باب صحبت کردی : در مورد لودويك ويتگنشتاين:حرفهای من تناقضی با فلسفه ایشون نداره و کاملا هم مطابق با ان است.ولی اصل کلام من در کامنت قبلی چیز دیگری بود که رجوع به آثار شخصی مانند ويتگنشتاين را که خودش را در دو دوره ی فلسفی متفاوتش نقد کرده و تمامی فلسفه اش تحت تاثیر آثار مولونا و نظريه اتميسم منطقى راسل است, نهی می کرد و اصلا پرداختن به این موضوعات چیزی هست که من کاملا با ان مخالفم هر چند که این امر باعث تحسین فلسفه ی ایشون از سوی من نمیشود. پیچیدگیهای زبان باعث میشه تا از رسیدن به عناصر بنیادی که همانا حقیقت را در پی دارد دور شویم . در واقع جهان کلیتی از واقعیات ساده است که پیچیدگی ها و محدودیت های زبانی باعث عدم دسترسی به اون واقعیات میشه.این از نظریات زیبای ایشون هست.هر چند که نظريه تصويرى معنای ایشون جای بسی تامل برای من دارد و اصلا نمیتوانم انرا قبول کنم . به نظرم این واقعیات دنیا هستند که معیاری برای زبان شناشی ماست نه خود زبان.این چیزی بود که ويتگنشتاين به ان توجه نداشت. ويتگنشتاين قصد داشت‌ با شكافت‌ و تحليل‌ ساختار زبان‌ ساختار یونیورس را كشف‌ و حقیقت‌ را از جهل و معنا را از مهمل‌ جدا كند حال اینکه توجه نداشت خود در مرکز جهل است (نظر شخصی من).هر چند که چنین تلاشهایی برای ارتقا بشریت همیشه برای من قابل تحسین هست و بالاترین ارزشهای انسانی را برای افرادی مانند ایشون قایلم.
زیاد دور نشیم از اصل.اصلا حرف ما زبان شناسی نبود. در مورد قسمت دوم صحبتهایت تقریبا باهات موافقم ولی باید توجه کنیم که خاصیت تراکمی علم برای جهل و حماقت هم صادق است.هر چند به نظرم بحث حول تفکراتی که از طریق خود ما حاصل نشده بی ثمره.شما که ويتگنشتاين میخوانید خود ایشون معتقد بوده که امور متافيزيكى، اخلاقى و الهياتى و مذهبی اظهاراتى هستند كه به لحاظ تجربى قابل شناخت نيستند چون اين قضايا، ارتباطى با آنچه كه مى توان تجربه كرد ندارد.صحبت در مورد فلسفه دیگران همیشه سیکل بسته بود و باعث سردرگمی و دور ماندن از اصل مطلب. همیشه هم کسی پیدا خواهد شد که دیگری را نقض کند. لطفا به اون قسمت که در مورد کتاب نوشته بودم دقت کنید.نظرمو کامل گفتم در این باب.


March 21, 2007 2:19 PM
paradise lost   ( web | email )

مانیفست جالبی بود، هر چند فکر می کنم حملِ همیشگی این سنگِ محک لذت خیلی چیزها را بگیرد... اما من فقط مرده اون استثنایتان هستم در زمینه عشق و عاشقی!! نارسیسیزم از نوعِ پیشرفته!! :دییی شما که جنابِ آقایِ سهیل را در چنته دارید استفاده کنید جانم... just kidding


March 21, 2007 10:13 AM
خارخاسک   ( web | email )

اقای بد اخلاق !!عيدت مبارک .. اونقدر بد گوشت بازی درآوردی که کسی جرات نکرده سال نو رو بهت تبريک بگه . اميدوارم سال خوبی داشته باشی . و دنيا رو همونطوری که هست ببينی و روزهات به شيرينی همونی که دوست داری بشه و....
يه چيز خنده دار شکيبا برات نوشته يال نو مبارک ............. مردم از خنده من فکر کردم بدون يال و دم اشکم هستی ....حالا جدی جدی يال نوت مبارک باشه .


March 21, 2007 4:07 AM
Mahin MIlani   ( web | email )

سلام عزیز

شعری نوشته ام شاید دوست داشته باشی آن را در وبلاگم بخوانی. منظور بیشتر شعر ستاره افول کرد است
http://mahinmilani.blogspot.com/2006_08_01_archive.html
عشق اتقاق است و چه بسا بسيار کوتاه باشد ولی عشق است يعنی تو ازميان اين همه آدم که دورو برت می ژرند فقط آن يکی را می خواهي تنت فقط برای او می لرزد. صحبتم در باره ی کسانی نيست که در بيابان لنگه کفشی می يابند و خوب کاچی به از هيجی.
گاهی ما عشق را نفی می کنيم زيرا عشق اذيت می کند يعنی طبيعتش اينست که اذيت کند و زيبائيش نيز درهمين است تا لحظات لذت بخشش را با همه ی سلول هايت نفس بکشی. گاهی مدت ها طول می کشد که آن کس را که با خون ما جور در بيايد بيابيم و نمی شود هرکسی را دوست داشت. بخصوص کسانی که با کتابت و هنر سروکار دارند و بسيار نيز ديده اند اين امر بسيار مشکل است.
اما حادثه حادث می شود. فقط نبايد منتظرش شد. خودش می آيد چگونه چرا و کی نمی دانی ولی حادث می شود. و همين حادثه هاست که زندگی را می سازند منظور من هم از عشق عشق افلاطونی نيست ومنظور اين نيست که طرف را بی عيب ونقص بدانمی . عشق با حساب گری جور درنمی آيد. فقط اين اتفاق يک جوری دو دل را به هم وصل می کند همين


March 21, 2007 12:38 AM
دلقک   ( web | email )

به ريتزيک :
والله راستش رو بخواهی من هيچی از کامنتت نفهميدم ! ميشه يه کم بيشتر توضيح بديد ؟ !!
اما بعد :

رفيق از شوخی گذشته . هر چند خطاب حرفهات من نيستم . ولی چون موضوع به نظرم جالب اومد اجازه بده من هم چند کلمه ای بنويسم :
اول اين که بديهی است ضرب المثل ها و ابيات يا کلمات قصار و مانند آن از لحاظ علمی درست و صحيح نيستند . يک گزاره اخباری مثل يک ضرب المثل می تواند درست يا نادرست باشد . چيزی که هست امثال و حکم و ضرب المثل ها و امثال آن به عنوان گزاره های اخباری طبقه بندی نمی شوند بلکه بيشتر جزو بازی های زبانی هستند و بنابراين بسيار به ندرت کسی با حکم يک شعر يا ضرب المثل کاريس انجام می دهد . برای توضيح بيشتر شما را به اثار ويتگنشتاين در زمينه زبان شناسی ارجاع می دهم .
ديگر اين که علم در ذات خود خاصيت انباشتی و تراکمی دارد . يعنی به مرور زمان بر آن افزوده می شود و هر حکم يا واقعيت علمی پايه در احکام و مفاهيم قبلی خود دارد . فرمايش شما در مورد اسارت انسان در ظرف زمان و مکان صحيح است . اما به ناچار بايد به خاصيت تراکمی علم هم توجه نمود .
از همه اين ها گذشته . واقعيات و اصول روانشناختی انسان باعث می شود که حقيقت يا دروغ يا جهل يا هرچيز ديگری از اين دست به شدت تحت تاثير عوالم و زيربناهای روان شناختی مغز ما قرار بگيرد و لاجرم حقيقت به مفهوم اصيل خود برای ما انسانها بيشتر يک شوخی و يک امر کاملا خارج از دسترس است . برای مثال توجه کن به اين که همه ما می دانيم روزی خواهيم مرد . ولی مکانيزم های دفاعی ذهنی باعث می شود که اين اصل مسلم را در زندگی روزمره خود فراموش کنيم و چنان زندگی کنيم که گويا عمری جاودان داريم !! ابدا منظورم مفروضات مذهبی نيست . بلکه اين واقعيت است که علی رغم محدود بودن عمرمان روزها و سالهای عمر را باری به هرجهت و همينطوری زندگی می کنيم و از فانی بودن خود غافليم .
و به همين ترتيب حقيقت به طرز غريبی نسبی و طيف گونه می شود و او هم لاجرم اسير زمان و مکان خواهد شد....


March 21, 2007 12:38 AM
شكيبا   ( web | email )

شراگيم جان يال نو مبارك باشه از صميم قلب برات آرزوي سال خوبي را ميكنم تا به همه آرزوهايت برسي. خوب شايد عشق حماقت باشه تا اندازه اي باهات موافقم ولي حماقت شيريني است ومن اين حماقت را دوست دارم . ميدوني كه تو يه روز بد جور عاشق ميشي؟هميشه همينطوره .از هرچي فرار كني به سمتت مياد .گرچه اصولا فكر ميكنم پسر احساساتي هستي .در هر حال موفق باشي وعيدت مبارررركككك.


March 21, 2007 12:21 AM
خيابان شماره ۱۱   ( web | email )

آقا! اين ريتزيک حسابی ترکونده ها! دمش گرم! یه لحظه احساس کردم خودِ «دکارت» یا «کی یر که گور» اومده اینجا!


March 20, 2007 10:50 PM
The11Ave   ( web | email )

کلی از خواندن مطلب آنا شماره ۱۳ کيفور شدم!! ايشان گفته مطلبت خيلی قشنگ بود هر چند که هيجی ازش نفهميده!! خدايا ملت ليران چقدر مردمان با نمکی هستند!!


March 20, 2007 10:36 PM
رادنوش   ( web | email )

شراگيم عزيز اول از همه ازت ممنونم راجع به اين پست چون من فكر مي كردم تنها كسي هستم كه فكر مي كنم اگر اوني رو كه دوست دارم از دست بدم حتما يه نفر ديگه مي تونم پيدا كنم كه به اندازه اون يا حتي بيشتر دوستش داشته باشم (در واقع اينكه عشق منحصر به فرد نيست)و با عرض شرمندگي از بي سواديم مي شه بگي مانيفيست دقيقا يعني چي؟


March 20, 2007 9:37 PM
ریتزیک   ( web | email )

چندین استفهام انکاری در کامنت من وجود داشت که در مورد هیچ کدوم حرفهاتو نزدی. فقط امیدوارم سرسری نخونده باشیش.برای همین خواهش میکنم یه بار دیگه کامنت اولمو بخون.
باشه من نظراتم رو میگم در این مورد.ولی قبلش چند نکته:
1-سعی در اثبات حقانیت گفته هایم یا چیزی ندارم چون ممکنه همه ی اینها هم برحسب زمان و مکان خاص از جهالت من ناشی بشه یا حتی بلوف باشه ولی میدونم که بیسیس کلامم جزو جهالت و نادانی نیست. این حداقل ادعاییه که الان دارم.حالا ممکنه در جزییات بعدا به درجه بالاتری از بلوغ فکری وکمال برسم و نوع نگرشم نسبت به مسایل بهتر بشه که قطعا این طور خواهد بود.
2- نوع نوشته من بدون تملق و غلو هست و ممکنه کمی غیر دوستانه به نظر بیاد ولی با شناختی که از تو دارم میدونم که میتونی بگیرش و قطعا خودت هم اینجوری خواهی بود.اگر با کس دیگری صحبت میکردم قطعا به فراخور شناختی که ازش داشتم این لحن هم تغییر میکرد.
3- من سعی در متقاعد کردن تو یا روشن کردن تو از اشتباهات نسبی و احتمالیت یا بالعکس ندارم.چون تمام سعیم در زندگی این بوده که جهل را گسترش ندهم. ولی مطمین باش اگه روزی به پرفکشن مطلوبم برسم برای اشاعه حقیقت و عقایدم روح و جانم را تسلیم خواهم کرد.
4- روی بحث من نوشته های واهی و سطحی (بد برداشت نکن عزیزم) اخیرت نیست.روی حرف من هرآنچه در این مدت 2 سال که خواننده ی وبلاگت بوده ام نگاشته ای , است.این حرفها را میخواستم روزی به تو بزنم که به نظرم الان زمان مناسبیه و تقریبا مطمینم که هیچ کس این حرفها رو به تو نگفته و نخواهد گفت .
5- امکان بحث ریشه ای