شراگیم
« مانیفست آخر سال...! | صفحه اصلی | یک یادداشت کوتاه از انزلی »
عجب شبی بود دیشب...!

سر شب سهیل آمد اینجا و تازه نشسته بودیم و به اصطلاح هنوز کونمان درست و حسابی گرم نشده بود که موبایل سهیل زنگ زد...خانم ب دوست سهیل بود...این خانم ب یک خانوم خوشگل و نسبتا محترمیست که شاید وصفش را در وبلاگ سهیل خوانده باشید...این خانوم حدودا سی و سه ساله است و گرچه شغل اصلی اش بیزینس است و برای خود شرکت و تشکیلاتی دارد اما کار جانبی و به نوعی سرگرمی اش انرژی درمانی و کارهای متافیزیکی ست و بعضا با هماهنگی با بیمارستانها و مراکز پزشکی کارهای درمانی نیز انجام میدهد...خلاصه قرار شد با سهیل کاسه کوزه مان را جمع کنیم و برویم خانه خانم ب و به اصطلاح دور هم باشیم و شامی بخوریم و فیلمی ببینیم...!
خانه خانم ب یک آپارتمان نقلی بود در یکی از فرعی های خیابان جردن...خانم ب را قبلا یکی دو بار دیده بودم و بعد از سلام و تعارفات اولیه نشستیم و از هر دری حرف زدیم تا اینکه بحث به متافیزیک و انرژی درمانی کشید...خانم ب ادعا میکرد میتواند با انرژی دادن به افراد آنها را زیر و زبر کند و یا بیماریها و دردهای آنها را تخفیف دهد و سهیل برای خانم ب توضیح داد که شراگیم به این چیزها اعتقادی ندارد و ادعا میکند که یک انسان خردگرا ست و برای اثبات حرفت باید ضرب شستی به او نشان بدهی...خانم ب هم نگاه عاقل اندر سفیهی توام با کمی چاشنی تهدید به من انداخت انگار که میگوید "آدمت میکنم!" و قرار شد بعد از خوردن شام و دیدن فیلم ما را حسابی انرژی تپان کند و خلاصه به من ناباور نشان دهد که یک من ماست چقدر کره دارد...! حالا ما را میگویی توی خانه ی غریب کمی ترس هم برمان داشته بود و در دل گفتیم نکند واقعا راست باشد و این خانم ب با همدستی سهیل نصفه شبی ما را سوسکی چیزی کنند و یا لااقل بیهوشمان کنند و کلیه ملیه هایمان را در بیاورند و ببرند بفروشند...! واقعا جو وحشت انگیزی بر خانه حاکم شده بود...احساس میکردم نگاههای خانم ب و سهیل به من تغییر کرده و امشب من احتمالا موش آزمایشگاهی مراسم انرژی چپانی شان خواهم بود...خانم ب هم نامردی نکرد و موقع انتخاب فیلم ترسناکترین فیلم تاریخ سینما را انتخاب کرد...فیلم "درخشش" با بازی هولناک جک نیکلسون...!این فیلم به خودی خود از آن فیلمهاییست که آدم در شرایط کاملا روتین هنگام دیدن آن پاپیون میکند وای به وقتی که بخواهی نصفه شب این فیلم را در خانه ای غریبه که صاحب آن قرار است تا ساعاتی دیگر تو را با عالم متافیزیک ارتباط دهد ببینی...!
خانم ب حین تماشای فیلم دائم به قول سهیل حرفهای خفن خولی! میزد که مثلا این جای زخم را میبینی روی دستم...؟چند روز پیش یک بنده خدایی را داشتم بهش انرژی میدادم یکدفعه اور دوز کرد و افتاد به جانم و اینجور کارها شوخی بردار نیست و ممکن است به خودت یا دیگران صدمه بزنی و امشب هم به تو توصیه میکنم بیخیال انرژی گرفتن بشوی چون اگر دچار حالتهای هیستریک و حمله های عصبی بشوی حتما باید سه چهار مرد قوی هیکل باشند که بتوانند کنترلت کنند والا ممکن است بلایی سر خودت یا ما بیاوری...من هم که این حرفها توی کتم نمیرفت گفتم شده سهیل با چاقو بالای سر من بایستد باید همین امشب من این نیروی متافیزیکی را تجربه کنم و من هم نوشته میدهم و امضا میکنم که خونم پای خودم است و اگر یکدفعه زامبی شدم!! سهیل میتواند با چاقو من را بزند...!
آنقدر خانم ب با اطمینان از انرژی دادن و متافیزیک صحبت میکرد که کم کم من هم داشت باورم میشد و هروقت خانم ب میرفت مثلا نسکافه ای چیزی بیاورد من به سهیل با ایما و اشاره میگفتم جان سهیل خودت چنین چیزی را تجربه کرده ای؟ و آیا راست است؟ و سهیل هم خیلی قاطعانه می گفت که واقعا چیزهایی هست و من همیشه موقع انرژی گرفتن در فلان جایم احساس درد میکنم و نمیدانم آپاندیسم عود میکند و فتقم باد میکند و قس علی هذا...!
خب حق بدهید که من در چنین جوی و بعد از این بمباران سنگین روانی کمی در باورهایم مبنی بر نفی متافیزیک متزلزل شوم و خودم را در نقطه ی عطف بزرگ زندگی ام ببینم...!
دردسرتان ندهم...فیلم هم تمام شد و حوالی نیمه شب بالاخره مراسم انرژی تپانی آغاز شد...خانم ب از من خواست که آرام روی صندلی ام بنشینم و چشمهایم را ببندم و البته قبلش از من پرسید دوست داری دهنده باشی یا گیرنده...از آنجا که نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیافتد و در ذهنم هر اتفاقی را مد نظر قرار میدادم ترجیح دادم احتیاط کرده و علی الحساب دهنده نباشم...! ما که شانس نداریم...گفتم اگر یکوقت چشم باز کنم و سهیل را در حال هتک حرمت!! خود ببینم دستم به جایی بند نیست و خانم ب هم میگوید خودت گفتی که میخواهی دهنده باشی...! به هر حال اینطور بود که سهیل دهنده شد و من گیرنده...سهیل هم به فاصله کمی از من روی صندلی نشست و چشمهایش را بست...خانم ب بعد از کمی اس ام اس بازی اول به سراغ من آمد...عطر تنش را کاملا حس میکردم که نزدیک من ایستاده است ولی نمیدیدم چه کار میکند چون چشمهایم بسته بود...بعد از یکی دو دقیقه به من گفت چیزی احساس نمیکنی؟ من هم با کمال وقاحت گفتم نه...! چون واقعا چیزی احساس نمیکردم...خانم ب بعد به سراغ سهیل رفت و ندیدم و نمیدانم با او چه ها کرد و بعد از چند دقیقه که از سهیل پرسید چیزی احساس نمیکنی سهیل گفت نمیدانم در ناحیه فلان جا و فلان جایم درد دارم...!من آن موقع فکر میکردم این سهیل یا دارد فیلم بازی میکند و یا اینکه واقعا دارد زامبی میشود...!
بعد دوباره خانم ب به سوی من آمد...اینبار دستش را احساس میکردم که با موهای سرم در تماس بود انگار که بخواهد دو دستی بزند توی سر من...!ولی من همچنان هیچ تغییری را احساس نمیکردم...خانم ب از من خواست کوچکترین احساس هایی که دارم را هم گزارش کنم...البته راستش من زیاد رویم نشد...چون یک بادی توی دلم از سر شام پیچیده بود که فکر میکردم کم کم طاقت ضبطش را دارم از کف میدهم...! اما در مورد آن حرفی نزدم...کمی هم پایم از نشستن بی حرکت روی مبل خواب رفته بود که آن را هم مسکوت گذاشتم...چون به هر حال من منتظر تغییرات خیلی مشهود تری از چنین امور پیش پا افتاده ای بودم...خانم ب که دید من نم پس نمیدهم با یک خنده ی موزیانه ای گفت که "هنوز باید خیس بخوری"...دقیقا این جمله را به همین نحو ادا کرد و باز رفت به سراغ سهیل...راستش من دیگر میترسیدم چشمهایم را باز کنم...این سهیل بس که گزارش از احساس درد در قسمتهای مختلف بدنش میداد حتم داشتم اگر چشم باز کنم با یک موجود دگردیسی شده به سبک فیلمهای ترسناک هالیوودی مواجه خواهم شد و یا لااقل می دیدم که سهیل با یکجفت دندان دراکولایی روی مبل نشسته است...!خانم ب بار آخر که به سراغ من آمد فکر کنم دیگر تمام نیروی جادوئیش را به کار گرفت چون خوب که به فعل و انفعالات درون بدنم دقیق شدم احساس کردم کمی هم جیش دارم...! ولی باز هم رویم نشد چنین موردی را گزارش کنم و در جواب خانم ب که مصرانه از من میخواست حتی کوچکترین احساسهایم را بیان کنم گفتم که هیچ احساس قابل عرضی ندارم... من واقعا نمیدانم چرا بدن سهیل برخلاف من که مثل یک گونی سیب زمینی روی مبل افتاده بودم و هیچ ارتباطی با هاله انرژی برقرار نمیکردم به این آزمایشات جواب مثبت میداد و حداقل نشانه های درد در نقاط مختلف بدنش ظاهر میشد...یک حدسی که زدم (و خدا من را ببخشد) این بود که این خانم ب از سادگی و شیدایی این سهیل ما سوء استفاده میکند و هر از گاهی که به سمتش می رود یک جایی از بدنش را فشارکی میدهد یا نیشگونی میگیرد و سهیل هم طبیعتا از آنجا که پسر فوق العاده ساده ایست و مثل تخم چشمش به خانم ب اعتماد دارد اینها را میگذارد به حساب دردهای متافیزیکی...!
به هر حال بعد از حدود بیست دقیقه کلنجار رفتن خانم ب با گفتن اینکه گیرنده های من قفل شده اند (یا یک چیزی شبیه این) پایان مراسم را اعلام کرد و من با ترس و لرز چشمهایم را باز کردم و خوشبختانه بر خلاف انتظارم سهیل تغییر زیادی نکرده بود...!البته خانم ب گفت آدمهایی مثل من باید یک دوره مقدماتی را بگذرانند که نمیدانم چیچیشان باز بشود و بشود هاله انرژی را راحت تر به آنها منتقل کرد و قرار شد در فرصتی دیگر روی من بیشتر کار کند تا آماده ی پذیرش هاله انرژی بشوم...!
علی ایحال من که چشمم آب نمیخورد...اما واقعا شب خوبی بود...نمیدانم خانم ب اینجا را میخواند و کلا اهل اینترنت گردی هست یا نه...امیدوارم اگر اینها را میخواند از اینکه من جسارت کرده و وقایع دیشب را مطایبه آمیز نوشتم از من دلخور نشود...این خانم ب ی نازنین قطعا تواناییهای زیادی دارد...دختری در سن و سال او که بدون کمک دیگران و به تنهایی از صفر شروع کرده و به همه چیز رسیده است (حداقل از نظر مادی) حتما انسان با قابلیت و فوق العاده ایست...!من در مورد انرژی درمانی چیز زیادی نمیدانم...نه میتوانم بگویم خرافات است و نه میتوانم قبول کنم که علم است...چیزی که مسلم است بر روی من چنین پدیده ای جواب نداد...حالا یا من آدم نرمالی نیستم و نیاز به این دارم که بیشتر رویم کار شود و یا اینکه چنین نیرویی اصلا وجود خارجی ندارد و صرفا یک تلقین درونیست که باعث میشود بعضا احساس کنیم که در ما تغییراتی در حال حادث شدن است!
به هر حال برای سهیل و دوست نازنینش بهترین آرزوها را دارم...:)

توسط در March 23, 2007 1:17 PM |
نظرات
ناشناس   ( web | email )

خیلی مسخره بود


May 4, 2009 8:03 AM
بانوی ارغوانی   ( web | email )

سلام!
دارم کل آرشیو شما را زیر و رو می کنم و بسیار لذت می برم... تازه فهمیده ام که در این چندساله دفعات زیادی وبلاگتان را باز کرده ام و یک چیزی را خوانده ام و بسته ام... از طریق لینکهای مختلف... اما هرگر التفاتی به بقیه اش نداشته ام! این برای خودم یکی که خیلی عجیب است، معمولا من اینقدر بی توجه نیستم به مخزن نوشته ها خوب! ولی حدس می زنم به دو علت از وبلاگتان راحت گذر کرده ام: اول قالب وبلاگ که هیچ از رنگ و رخش خوشم نمی آید و دوم نام شما! شراگیم! من همیشه تداعی بدی نسبت به این اسم داشتم... نام پسر نیما یوشیج که یک نسجه تصحیح بسیار بد از اشعار پدر را روانه بازار کرده و بر حقانین خرابکاری ویراستاری نشده اش! پافشاری می کند... بگذریم! با دیدن این پست و تاریخ آن به یاد اسفند 85 و عید 86 افتادم و حس نوستالژی قوی ای مرا کشاند به اینکه بیایم اینجا و تشکری بنویسم برای هر کسی که تاریخ را، حتی حس خودش از لحظه ها را ثبت می کند... از هر کسی که موجودی واقعی است در نوشته هایش... از هر کسی که آنقدر واقعی است که خواننده وبلاگش گاه برایش هورا بکشد و گاه حس کند نفرت را... من از شما سپاسگزارم. شادی و موفقیت و آزادی و ... هر چه که آرزو دارید را برایتان آرزو می کنم تا آرزوها به توان برسند... ممنون از اینکه پستتان خاطراتم را زنده کرد و بوی عید 86 خودم که شاید هیچ ربطی به این اوضاع ندارد، در جانم پیچید...


February 23, 2009 12:34 AM
جوجو   ( web | email )

از ب خنديدم و اشک ريختم که اگه کسی منو ميديد ميگفت خل شدم. شايد تو جز معدود آدمهايی بشی که هم خوب طنز می نويسی و هم هم متنهای جديد گيرايی داره.

متاسفانه قمت نظر دهی وبلاگت معمولا جای يار کشی و صحبتهای غير مرتبط با نوشته هاته. حيفه


April 23, 2007 9:54 AM
فرنده   ( web | email )

فقط بگم که تصمیم گرفته‌م من بعد این وبلاگت رو شبها که اهل بیت خوابن نخونم.


April 10, 2007 1:38 AM
عليرضا   ( web | email )

شراگيم لعنت به مختصات‌‌ات در همه‌ي دستگاه‌ها! :))
من هم که کلاً مي‌دوني، مدت‌هاس با اين چيزا ميونه‌اي ندارم. يعني نه اين که ردشون کنم، فقط تا زماني که به من کاري نداشته باشن، من هم کاري‌شون ندارم. در واقع به قولِ فردريش عزيزمون، «در آب‌هايِ کم‌عمق پا نمي‌گذارم»...


March 27, 2007 11:41 AM
دلقک   ( web | email )

برای شادی : من گفتم توی اروپا و آمريکا افراد می تونند رسما انرژی درمانی انجام دهند به شرطی که پزشک باشند و منع قانونی وجود ندارد .
در ضمن سازمان نظام پزشکی به هيچ وجه انرژی درمانی را رد نکرده است . بلکه موضوع انرژی درمانی علی اکبری مطرح بود و عدم صلاحيت ايشان برای اين کار . قطعا هر کسی که ادعای اين کار را داشته باشد انرژی درمانگر نيست و در اين وادی افراد کلاهبردار کم نيستند . بزودی آمار جالبی همراه با يک سری اطلاعات علمی در باره اين موضوع در وبلاگم خواهم نوشت .


March 27, 2007 3:13 AM
شادی   ( web | email )

شراگیم عزیز خیلی خوب نوشته بودی.من که واسه خودم بلند بلند میخندیدم ... تمومش نمیشد ...
فقط بعضی شوخیات دخترونه نبود.یه جورایی پسرا بیشتر به این چیزا بیشتر میخندن.البته بعضی از دخترام میخندن ، ولی برای بعضیاشونم مشمئز کننده هست ( باد و این چیزا...) فقط محض اطلاع گفتم.

ضمناً چقد عالیه که تو تحت تاثیر این ادعاها که هنوز ثابت نشده و سازمان نظام پزشکی هم اونو رد کرده ، قرار نمیگیری.

ضمناً دلقک عزیز بیتا خانوم که پزشک نیستن چرا دست به این کار میزنن؟پزشکا خودشون این موضوعو قبول ندارن .اگه هم عده معدودی اینکارو میکنن اونا جزو پزشکان صادق نیستن و به جنبه مالی یا مشهور شدنش فکر میکنن.هزار جور کلک واسه بیمار جمع کردن هست..


March 27, 2007 2:04 AM
آيلين   ( web | email )

راستی داشتم کامنتاتو می خوندم .. جدا افسوس خوردم برای کسايی که اومدن اينجا و فقط به خاطر نداشتن يه تيکه کاغذ مهر شده ، تو و اطلاعاتتو بردن زير سوال ... فقط کاشکی جوابشونو نمی دادی ... چون اونایی که باید تو رو قبول داشته باشن با همین مدرک دیپلم هم قبولت دارن ... نمی دونم اين دسته از ادمها به چه حقی به خودشون اجازه می دن که درباره سطح علمی کسی نظر بدن ؟؟؟ قطعا اينا يا جو گيرن يا اينقدر کوته فکر که نمی دونن که مدرک ، ربطی به اطلاعات و شعور ادم نداره ...


March 27, 2007 1:25 AM
علی   ( web | email )

این ۱۰۲ هه خیلی با حاله.بابا تو دیگه کی هستی.حالا تو چرا سنگ سوسک و شپش میپیش اینا رو به سینه میزنی؟؟؟

نکنه همون پژمانی داری عقده بازی در میاری؟؟؟...راستشو بگو.
زشتم خودتی...بچه دماغو


March 27, 2007 1:15 AM
آيلين   ( web | email )

قربونت باز برو خدا رو شکر کن که اين دوستان محترم و محترمه تلکه ماليت نکردن ... من که برای هر ساعتش ۵۰۰۰ چوق پياده شدم چی بگم ؟؟؟


March 27, 2007 1:10 AM
برای دلقک   ( web | email )

من فقط يک بار وبلاگتو از سر کنجکاوي
ا زورکي خوندم در ضمن انسانيت به اون نيست که از شدت کثيفي شته و کنه زندگيه ادمو بر داره و ادم دلش نياد اونها رو بکشه اگه اين طوري باشه حيوونها خيلي ادم ترند فکر کنم اينو نوشتي که از شري که سوسکها رو نمي کشه عقب نموني يا دم از روشنفکري (بي غيرتي) زدنتم همين طور ولي معمولا ادمهاي زشت عقده ي خشگلي دارند من يک بار توي زندگيم خيلي گريه کردم اون هم به خاطره دختر هايي که مي ياند و وبلاگتو مي خونند انسانيتو برو از اريک ياد بگير
توهم به تناسب خودت خواننده زشت داري به قول خودت(بالاخره هر ملتی به تناسب خودش دولتی هم داره) تو يه دلقک بي مزهاي که لياقت فيلتر رو هم نداري و در اخر مي خواستم بگم:خشگله چه قدر تو رو داشتن مشکله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


March 27, 2007 1:04 AM
ستاره   ( web | email )

الهی من قربونت شم که اینقدر قلبت بزرگه.بووس


March 27, 2007 1:04 AM
eli   ( web | email )

من صد


March 27, 2007 1:02 AM
soleyman   ( web | email )

شراگیم عزیز
ما نفهمیدیم این وبلاگه یا دفتر خاطرات
بی زحمت اینو واسه ما روشن کن
بای


March 27, 2007 12:12 AM
linguist   ( web | email )


-------------------------------------------------------
این کامنت به خاطر عدم رعایت شئونات اخلاقی پاک گردید


March 26, 2007 10:07 PM
امیر   ( web | email )

فهم و درک و منطق داشتن به دانشگاه ربطی نداره.
به نظر من نوعی روشنفکر کسی است که وقتی احساس می کنه بايد انتقاد کند يا نظر بدهد اين کارها را ميکند و سخنانش بر پايه منطق و درک و آگاهی بالای او است و حتا انتقاد هم میپذيرد و باز فکر ميکند و فردی تحميل کننده و زورگويی نيست و اهل مشورت و تبادل نظر می باشد و به نظر من روشنفکران انسانهايی افراطی و مذهبی و خيالپرست و خودخواه نيستند.


March 26, 2007 4:40 PM
امیر   ( web | email )

دانشگاه های ايران چه دولتی و چه آزاد و ...همه يکی اند و مدرک گرفتن از هر کدومشان به دليل اينکه دانشگاهند هم يه کار مسخره است و فردی هم نبايد بيايد و بگد که من مدرک اينارو گرفتم پس قدرت درک بالا دارم و ديگه نخبه شدم چون يک فرد روشنفکر می تواند هر کسی با هرنوع تحصيلاتی باشد و اصل آن است که فرد دنبال دانش و علم باشد نه دنبال مدرک پولی.


March 26, 2007 4:27 PM
نازنین مهرا   ( web | email )

برای من خنده دارترین مطلب این کامنت پیمان یا پژمان بود...هاهاهاهاهاهاااااااااااااااا... وای مردم از خنده....
تیپیک ایرانیییییییییییییییییییییییییییییییییی
روانشناس و مکانیک ماشین !!!!!
اوه...این خنده دارترین ورژن بود!
من اینو ترجمه کردم به آلمانی برای دوستم لنا که اون هم قاه قاه بخندد...


March 26, 2007 2:30 PM
سرمد   ( web | email )

خیلی خنده دار بود مرسی ...
به نظر من هم بيشتر تلقينی مياد اين انرژی بازيا ... !!!


March 26, 2007 1:38 PM
يادداشتتهاي يك رسوايي   ( web | email )

به وبلاگ من هم سر يزنيد لطفا ...


March 26, 2007 1:37 PM
يادداشتتهاي يك رسوايي   ( web | email )

به وبلاگ من هم سر يزنيد لطفا ....


March 26, 2007 1:35 PM
ناشناس   ( web | email )

ببخشید منم دارم میمیرم از فضولی ! باید نظر بدم راچع به کامنت پژمان ! بابا این طفلک با توجه به سن و سال کمش فقط جو گیر شده خواسته از سهیل دفاع کنه . چرا همه تون ریختین به جونش ؟! خود شراگیم که جوابش رو داد به نحو کامل و منطقی و جامع . اشتباه کرده درسته اما دیگه بچه مستحق این همه متلک نیست یا اون تنبیهی که سهیل براش قائل شده و حتی اجازه عذرخواهی هم بهش نداده . بابا جان بشر جایزالخطاست . نشده بعضی از ماها گاهی جوگیر بشیم یه حرفایی بزنیم بعد ببینیم اشتباه کردیم ؟!!! اشتباه کرده اون هم اینکه با عجله قبل از مشورت با سهیل اومده نظر داده . چون اگه شناخت رو سهیل داشت میدونست چقدر با شراگیم رفیقه . اما دیگه ادم که نکشته این جوری مورد تاخت و تاز قرارش دادین .


March 26, 2007 12:33 PM
علی   ( web | email )

اون احمدشون بود که مریض بود نه مظفرشون.


March 26, 2007 12:16 PM
آن   ( web | email )

يک.من آن هستم خيلی ارفاق کنم ميتونی بگی آنی ولی آنا هيچ جوره نيستم به جون خودم و خودت!!!
بهدشم از دستم درفت خيلی ناااااامردی


March 26, 2007 11:42 AM
آن   ( web | email )

اریک جان دلبندم اون فتحعلی شاه قاجاره که تعداد زنانهاش زیاده این مظفرشون که بدبخت همش مریض بود افتاده بود گوشه مریض خونه.
D:


March 26, 2007 11:40 AM
اریک   ( web | email )

بابا ملت شماها خیلی ساده این . این شراگیم یهو چیزیه الان میخواستیم صبحانه بخوریم صبح بلند شدم اول یه دوتا دختر دیگه که دیشب با شراگ اومده بودن توی ویلا رو بیرون کنم؛؛ اقا دیشب به بهانه اینکه میخوام تنها باشم رفت دوچرخه سواری بعد با دوتا هلو برگشت؛؛ بیدارش کردم گفتم لعنتی پاشو برو نون بگیر رفت نون گرفت اومدم دیدم مگه اریک با این دوتا خانوم اشنا شو ایرانگرد هستند رفتم تو هال دیدم جل الخالق !!!!!!!!!! دو تا دختر دیگه بااهاش اومدن اسمشون چی بود رقیه و زینب اره (( سلیقه هم که نداره)) خلاصه بعد از اینکه صبحانه که این دوتا سرمن خراب شدن شراگ جفتشون رو برد بهشون طرز کار با جی پی اس رو یاد بده بعد از اطاق اومدن دیدم شراگیم رفت حموم . اخه من نیمفهمم چرا این هروقت با یه دختر یا دوتا میره اموزش وبلاگ نویسی یا اموزش کار با کیبورد یا اموزش کار با جی پی اس اولا باید من نباشم دوما بعدش حتما باید بره حموم والله ما که سر درنمیاریم . اخه مگه این امزشها چطوری هستش که ادم باید هی بره حموم هی بره از خودش تو اطاق صداهای عجیب و وهمناک در بیاره . الان هم رفته با یکی از دوست دختراهای سابقش قرار داشته. من نمیدونم این سابق چند تا دوست دختر داشته ؟
در ضمن ۳۹ سالشه اسمش هم توی شناسنامه دستگیر علی گوورک ابادی سبزواریه .
بابا یکی بیاد اینو بگیره فکر کنم داره رکورد مظفرالدین شاه قاجار رو میزنه توی احداث حرمسرا
اصلا این دلبری از دخترها رو به من یاد نمیده میگه تو هنوز زوده برات بری توی این کارهای خداپرستانه
حالا همه فکر میکنن این خدایی هستش برای خودش
بیچاره دخترهای معصوم که به این راسپوتین سبزواری دل بستن


March 26, 2007 10:51 AM
eric   ( web | email )

انا توی برای یک مردک اونهمه ول دادی ؟؟//
خوب برای یک مردک چرا اینهمه پول دادی نصفش رو به خودم میدادی کاری میکردم که دیگه اینهمه قرص هم نخوری اینهمه اسبابت هم خورد نشه/
بابا این چه مملکتی شده همه برای خانومها خرج میکنن اونوقت یه دختر بابت یه مردک اونهمه پول بیزبون خرج میکنه
انا جان اون مدرکه نه مردک...؛))
منظورم این بود که نوشت ؛؛؛چرا این مردک ما رو میزنی تو سرش بابا ۲.۵ بابتش پول دادم ؛؛؛؛


March 26, 2007 10:16 AM
فتانه   ( web | email )

به نظر من اظهار نظر کردن در مورد مسایل مختلف ( و البته نه شخصی دیگران ) حق طبيعی هر کسيه البته با رعايت احترام و بدون توهين کردن. يکی از مهمترين چيزهايی که آدمها بايد در زندگی ياد بگيرن توانايی گفتن است حتی اگر خيلی ها هم موافق باشند اينطوريه که آدم ميتونه برای خودش و خارج از معيارهای محيطی زندگی کنه و لذت ببره. اينکه آدم منتظر باشه تا برای حق اظهار نظر کردن اول يک تکه کاغذ که تنها جذابيتش اون مهر برجسته پايينشه به دست آدم بدن فقط نشون دهندّه عدم اعتماد به نفسه آدمه و اين که احتمالا هيچ وقت قبلا اين حق رو بهش ندادن و اون ميخواد با گرفتن مدرک وارد دنيای آدمهای صاحب رای بشه. ولی اصلا مدرک و اين چيزا مهم نيست. مهم اينه که ادم با خودش رو راست باشه و با خودش ريا نکنه اونم به خاطر يه عده ديگه که اونها هم شايد تو رودربايستی بالاتری ها موندن. همگی موفق باشيم


March 26, 2007 9:25 AM
مونیکا   ( web | email )

بابا بازم دعوا؟؟شد یک بار بلاگ تو به صلح بگذرونه؟
آقا می گم حالا این قاطی کرده کامنت منو سه بار زده تو پاک می کردی الان همه فکر می کنن من خلم(حالا بماند که هستم)
خوش باشی


March 26, 2007 9:05 AM
دلقک   ( web | email )

واقعا در تمام مدتی که توی اينترنت بوده ام تا به حال کامنت به اين عجيب غريبی نديده بودم و راستش اصلا نمی دونم چی بگم . به هرحال :
۱) از شراگيم عزيزم خواهشمندم در اولين فرصت کامنت پژمان را پاک کنند و در عين حال اميدوارم عذرخواهی من را هم بپذيرند چون به هرجهت تمام اين مزخرفات با تصور دفاع از من بيچاره نوشته شده است .
۲) اين اقای پژمان خان يک جوان بيست و يکی دوساله و اگر اشتباه نکرده باشم دانشجوی سال اول صنايع است يعنی دقيقا همان موقعی که آدم فکر می کند توی دانشگاه چه خبر است و به محض گرفتن مدرک تمام درهای دنيا به رويش باز خواهد شد .
۳) نوشته شراگيم هم برای من و هم بيتا جالب و خنده دار بود و من نمی فهم کجای اين متن ناراحت کننده بود که ما نفهميديم ؟ و طبعا بالفرض محال توهين آميز بودن فوقش با يک تماس کوچک اين مسئله حل می شد و اين که به کامنت ها کشيده شود خنده دار و مضحک است .
۴) در اين که دانشگاه اثرات مثبت روی انسان دارد هيچ شکی نيست ولی آرزومندم ای کاش تمام تحصيلکرده های اين کشور به اندازه شراگيم دیپلمه فهم و شعور داشتند .
۵) آدم زنده احتياج به قيم ندارد و من واقعا نمی فهمم کاسه داغتر از آش شدن و سنگ ديگران را به سينه زدن چه لطف و مزيتی دارد که بعضی ها انقدر بر آن اصرار دارند ؟
۶) جناب آقای پژمان . امشب شاد و شنگول از یک مهمانی برگشتم و طبق عادت خواستم قبل از خواب نگاهی به اینترنت بیندازم . بدبختانه تمام خوشحالی و ارامش من با این حرکت بیجای شما از بین رفت و واقعا نمی دانم چطور ناراحتیم را توصیف کنم . نهایتا اگر سهیل منم از شما خواهش می کنم دیگر به هیچ عنوان در این وبلاگ چیزی به هر عنوانی حالا چه توجیه و هر چیز دیگر ننویسید و لازم به ذکر است که به عنوان صاحب وبلاگ دلقک باید با کمال احترام به شما عرض کنم که حق نوشتن کامنت برای من را هم ندارید .
خوب است بدانید که با این به اصطلاح دفاعتان بدترین توهین ها را به من کرده اید و واقعا نمی دانم چه بدی در حق جنابعالی کرده بودم که حالا مستوجب تحمل این حرکات شما هستم ؟


March 26, 2007 4:59 AM
علی   ( web | email )

پژمان عزیز,
آدمی قبل از اینکه حرفی بزنه و نظری بده خوبه که قبلش یه خورده مزمزه کنی. خردگرایی به میزان سواد و تحصیلات ربطی نداره.اصلآ شما میدونی خردگرایی یعنی چی ؟ کسی که سواد درست و حسابی نداره یعنی نباید اظهار نظر کنه؟یعنی حق نداره حرفی بزنه؟ با این کارت می خواستی چی رو ثابت کنی؟ که بگی مثلآ تحصیلات آکادمیک داری؟ بابا همه فهمیدند که دانشگاه رفتی. وقتی درک صحیحی از مسائل نداشته باشی یا وقتی کوته بین باشی چه فایده داره ؟ حالا پست دکترا داشته باش.شما که هنوز معنی طنز رو نمیدونی چرا بیخودی به خودتون اجازه میدی که به دیگران توهین کنی؟من به اندازه انگشت های دستت مدرک دانشگاهی تلنبار کردم بازم به این مسائل (انرژی درمانی و ...) اعتقاد ندارم اونوقت نمی دونم این تحصیلات شما چیه که داری پزش رو میدی و به رخ میکشی؟ نه عزیز. آدم باید شعور داشته باشه نه تحصیلات.
سهیل چون فوق لیسانس داره حرفش باید ملاک باشه؟ و شراگیم چون به قول خودش اون یتیکه کاغذ رو نداره نباید نظر بده؟
این حرف شما برخاسته از کوته بینی و نفرت و شعور و فهم ناقص شماست,متأسفانه.


March 26, 2007 2:57 AM
nazanin   ( web | email )

درود بر شراگيم عزيز فيلسوف کوچک و طنز يرداز بزرگ.... امید که اين اراجيف انسانهای کوجک انديش و حقير تورو دلسرد نکنه همیشه وبلاگ تورو ميخونم و نوشته های تورو خیلی دوست دارم خلاصه طرفدار زیاد داری عزیز..... ( کامنتها ی دوستان در رابطه با اين نوشته گواه این ادعاست ) میدونم که انسان اگاه و با مطالعه اهل کتاب و بسیار نکته بين ( طنزهات شاهکاره) هستی از اون ادمايی هستی که با قلم و انديشه زيبايت شايد روزی دکترای افتخاری هم از یکی از دانشگاههای معتبر دنیا گرفتی با این قلمی که تو داری بعید نمیدونم .... و يه سخنی با اين يژمان دارم عزيز جان دکتر شدن چه اسون ادم شدن چه مشکل.. اخه قراره اين سواد دانشگاهی يه چيزی بما اضافه کنه وگرنه جهار يايی بر او کتابی چند ... شعور و خرد رو هم اگر در دانشگاهها تدريس ميکردند به این نتیجه میرسیدیم که انسان هرجه داناتر و باسوادتر باشه باید افتاده تر باشه .... هیجکس از هیچکس بالاتر نیست ومیزان سنجش تنها انسان بودن و عملکردهای انسانی ما ادما ست...... اینقدر مدرک زده نباشیم در ضمن وبلاگ سهیل رو هم میخونم انسان جالبیه وبه اندازه خودت دوست داشتنی. بقول دوستت اریک دفاع کردن بعضی ادما بيشتر توهينه تا دفاع.


March 26, 2007 2:26 AM
آن   ( web | email )

اریک ۷۷ واقعان وقتی خوندم اشکم دراومد یعنی راه به راه به این مدرک دانشگاه آزاد ما گیر میدین .بابا ما هم دل داریم هی میخونیم هی دلمون میگیره هی بیاسه روز افسردگی مزمن بگیرو با هزارتا قرص خودتو خوب کن یکی دیگه به مدرک و رشته ما گیر میده .... .همو بزنین لت و پار کنین !!!چرا این مردک ما رو میزنی تو سرش بابا ۲.۵ بابتش پول دادم حالا بابایی داره ماه به ماه ازمون پس میگیره چی میگین هی مدرک دانشگاه آزاد ....
:)))))
بعدشم شراگیم۷۴ یعنی چی که اون واحدهی انسانی که پاس شده یهنی ما درسامون آبکی بود دیگه بابا دستتون درد نکنه .من اینجا رو خوندم چشمام الان قرمز شده از بس گریه کردم به جون عموم :))


March 26, 2007 12:44 AM
اریک   ( web | email )

میدونی پژمان نمیدونم سهیل میدونه چه گندی زدی یا نه ولی بهتر بود باهاش هماهنگ میکردی
اون بچه اینقدر اقاست که دفاع تو از سهیل در واقع نوعی توهین بهش محسوب میشه میدونی تو اگه ازش دفاع نکنی بهش احترام گذاشتی سهیل به دفاع امثال منو تو نیازی نداره راستی این اخرین پست وبلاگ منه بخونش شاید بدرت خورد: اول فکر کن بعد جواب بده !
اگر شما زن حامله ای را بشناسید که در حال حاضر هشت تا بچه کور و کچل دارد ، آیا موافق هستید که این خانم حامله سقط جنین بکند تا یک نفر دیگر به تعداد کور و کچل های این دنیای لعنتی اضافه نشود ؟
این را هم بگویم که : از هشت تا کور و کچل این علیا مخدره محترمه ! سه تاشان کر و لال ، دو تاشان نابینا ، یکی شان عقب افتاده ذهنی ست و خود علیا مخدره هم به بیماری سیفلیس مزمن مبتلاست ! به نظر شما آیا این خانم حامله باید سقط جنین کند ؟؟
به جای اینکه به این پرسش ، تر و فرز ، پاسخ بدهید ، اجازه بدهید سوال دوم را مطرح کنم .
فرض بفرمایید حالا موقع انتخابات است و شما باید از میان سه کاندیدای ریاست جمهوری ، یکی را انتخاب کنید . شما کدامیک از این سه کاندیدا را انتخاب خواهید کرد ؟
الف--- کاندیدای اولی ، با سیاست مداران و سیاست بازان حقه باز و بد کاره و لجاره و مفتخور و بدنام ، بده بستان دارد و اهل فال بینی و پیشگویی و استخاره و این نوع مزخرفات است . روزی هشت تا ده لیوان مارتینی می خورد ، سیگار برگ دود می کند و دو تا فاسق لگوری هم دارد .
ب---کاندیدای دومی ، تا لنگ ظهر می خوابد . تریاک می کشد . و هر شامگاه نیم بطر ویسکی را روانه خندق بلا می کند .
ج---کاندیدای سوم ، یک قهرمان جنگ است ، گوشت نمی خورد ، سیگار نمی کشد ، گاهگداری یک لیوان آبجو می نوشد ، و اهل زن بازی و حقه بازی های دیگر هم نیست .
شما کدامیک از این سه نفر را روانه کاخ ریاست جمهوری خواهید کرد ؟؟
لطفاً نخست تصمیمتان را بگیرید ، بعد به پاسخ این پرسش ها توجه فرمایید .
و اما پاسخ پرسش ها :
الف---کاندیدای اولی فرانکلین روزولت است .
ب---کاندیدای دومی وینستون چرچیل و
کاندیدای سومی آدولف هیتلر است!!!
و اما پاسخ پرسش نخست :
اگر شما به سوال مربوط به آن علیا مخدره پاسخ مثبت داده اید ، از تولد بتهوون جلوگیری کرده اید !!!
و نتیجه اخلاقی اینکه : قبل از پیشداوری و قضاوت کمی فکر کنید ...


March 26, 2007 12:24 AM
امیر   ( web | email )

راستی جناب شراگیماین قضیه فیلتر شدنت چیه که می گن گروپی با سهیل اینا درتون رو تخته کردن؟ ما که داریم بازت می کنیم. یعنی سایتتو باز می کنیم. جای دوری هم نیستیم.همین پای تختیم به خدا!


March 26, 2007 12:13 AM
eric   ( web | email )

پژمان نمیدونم تو حیقیقی هستی یا مجازی؟ نمیدونم نه میخوام بدونم.
من سوادی ندارم شاگرد کله پز هستم . توی یه کله پزی کار میکنم . اینا رو گفتم که اگه خواستی توهین کنی راحت باشی چون من مدرک ندارم شاید؟ کسی نمیدونه! پس چون مدرک ندارم و برای تایپ هر کلمه نیم ساعت وقت میزارم پس جزء کثافتهام . خوب شاید هستم البته نجس که هستم
میدونی تو اگه سهیل رو بخاطر جیپت دوست داری من سهیل رو دوست دارم چون اون سهیله برای من سهیل یعنی همه چیز برای من سهیل یعنی اینکه با یکی دو نفر دعوا کنم . اگه بیتا برای تو قابل احترامه برای من خیلی مهمه چون برای سهیل مهمه. میدونی تو شاید زبون منو نفهمی چون مال نسل ماها نیستی . نسل من شراگ سهیل مونا بیتا غزل و..........همه بچه هایی که تو لابیرنت هزار توی نت به هم میرسن یعنی رفیق باز یعنی رفیق خیلی مهمه یعنی همه چیزه . میدونی سهیل هر وقت به من میرسه تا کلی سر به سر من نزاره و با من شوخی نکنه خوابش نمیبره میدونی من هر شوخی سهیل رو میخورم چون اون برای من سهیل هستش میدونی یعنی چی ؟ اره شراگ سواد نداره منهم ندارم اره شراگ مثل تو مدرک چماق شناسی یا کلنگ لوژی از دانشگاه ازاد اسلامی واحد ماساچوست علی اباد کتول علیا نگرفت ولی لنی دلیل نمیشه ما خفه خون بگیریم و بریم خفه شیم . میدونی کاشکی یه دلیل بهتر از جیپ میاوردی که ادم اینهمه نمیسوخت چون تو سهیل رو نیمشناسی چون اگه سهیل رو میشناختی و به اندازه ما دوست داشتیش به خود ت اجازه نمیدادی اینطوری بیایی حال ما رو بگیری میدونی سهیل بهترین طنز پرداز گروهه و ما همه به قدرت قلمش احترام میزاریم و حداقل اونقدر برای من مهمه که نمیدونم نمیدونم چی بگم چون عاشق سهیلم ولی اینکه تو میگی چون شراگ مدرک نداره پس پر از عقده است این رابیشه میفهمی . اره ما پر از عقده شدیم چون وقتی میبینیم چهار تا گوسفند چرون عوضی توی این مملکت به کمک استشهاد محلی و نامه بنیادشهید و پول پاپی جون رفتن مدرک گرفتن که حالا بیان اونو به رخ ما کله پزها بکشن . ببین سهیل و شراگ و بقیه بچه ها بهم همیشه احترام میزارن شاید خیلی بیشتر از لیاقتم و هیچ وقت سواد و مدرک شون رو به رخ من نکشیدند . میدونی انتقاد خیلی خوبه ولی وقتی میبینی که طرف نه تنها انتقاد رو نمیشناسه بلکه حتی توی نوشتن فارسی هم مشکل داره خوب اونوقت به خودت میگی شت نگاه کن کار دنیا رو که ما خودمون زخمی اونوقت یکی مثل این بابا هم بیاد بره روی نرومون


March 26, 2007 12:12 AM
امیر   ( web | email )

با اجازه از جناب شراگیم که البته خودش جواب این آقای پزمان رو داد. منم یه چیزی اضافه کنم.
اول از همه بگم که من هم مث شما شراگیم رو نمی شناسم ولی حداقل دو سه هفته زودتر از شما نوشته هاش رو خوندم.
راستش اگه یکی مثل شما اینجا پیدا نمی شد و در مورد این یه موضوع اظهار نظر نمی رد باید تعجب می کردیم. بنابراین پیشاپیش تشکر می کنم از حضور به موقع شما.
در مرحله بعد واسم خیلی جالبه که بدونم چه اهمیتی داره وقتی آدم تحصیلات داشته باشه ولی به اندازه اسم مدرکی که دستشه، اخلاق و ادب اجتماعی نداشته باشه؟ چه لذتی داره که بیای بگی من کارم اینه، مدرکم اینه. از تو بهترم و از تو بیشتر چیز می فهمم؟ الان که عقده ایه؟ یه کسی که تو ووبلاگ شخصی خودش مطلبی رو عنوان کرده یا تو که اومدی و نظر خودتو تحمیل کردی ؟ والا ما هم دانشگاه رفتیم و بر و بچسم هستن که دارن فوق و دکترا می خونن اما هیچ کدوم ادعای دکتر، مهندس بودن و کمالان داشتن رو نمی کنن. حالا یکی این وسط پیدا شده که برای اینکه خودش رو ارضا کرده باشه یه فرد دیگه ای رو خراب کنه (چه در سطحی پایین تر از خودش باشه چه هم سطح که البته حالت اول به مراتب بزدلانه تره) .
البته امثال شما انقدر تو این مملکت زیادن که اینجا به این روز افتاده دیگه.
خلاصه برو خودتو اصلاح کن. بیل بزنی مفید فایده تر واقع می شی! حداقل نیش نمی زنی.


March 26, 2007 12:09 AM
آنا   ( web | email )

شری جووونم ؛ عزیز ‌ ِ خوبم بابا اصلن این یارو پژی بیچاره منظوری نداشته که .بابا این بچه میخواست یه طنازی کنه و رو دست تو بزنه که اتفاقا" خوبم هم اومد و به خدا من که اولین بار مطلبش رو خوندم خیلی خوشم اومد و کلی حال کردم با این استدلال آب دوغ خیاریش .پیش خودم یه پسربچه ی ده دوازده ساله دماغو مجسم کردم که دلش میخواد تو حرفای بزرگونه دخالت کنه .تو هم به خدا خوب نبود جلوی این همه آدم سکه یه پولش کردی گناه داشت طفلک .غرورش رو جریحه دار کردی .حالا چی میشد میذاشتی بچگی یه خودی نشون بده مگه چیزی ازت کم میشد .آدم که نباید اینقدر ظالم باشه ...
با منم قهر نباش .یه خورده مهربون باش ..


March 26, 2007 12:07 AM
شراگیم   ( web | email )

پژمان جان! (شماره ۷۰) :
اولا کل قضيه بيان طنز آميز اتفاقات يک شب خاطره انگيز بود و نه بحث بر سر درست بودن و یا غلط بودن انرژی درمانی که من رو متهم به بی اطلاعی در مورد اون میکنید...!در چند خط آخر نوشته هم مشخصا به این موضوع اشاره کرده ام...سهیل و خانوم ب که هر دو از بهترین دوستان من هستند باید به این نوشته معترض باشند که نیستند و شعورشان رسیده که این نوشته صرفا بیان یک خاطره در قالب طنز و شوخی ست (که در تک تک جملاتش خودم را در موقعیتهای طنز آمیز قرار داده ام و نه کس دیگری را) و شما جسارتا اینجا در نقش کاسه داغ تر از آش ظاهر شده اید که کاملا بی مورد است...!
در ثانی من تقريبا هفت ترم توی دانشگاه توی سخت ترین و علمی ترين رشته (مهندسی برق) تحصيل کردم و اگه به خاطر يکسری مشکلات شخصی نخواستم و یا نتونستم به تحصيلم ادامه بدم و مدرکم رو بگیرم حداقلش این هست که چهار سال توی اون خراب شده بودم و میدونم توی دانشگاه چه خبره و چه افرادی و با چه سطح از پشتوانه علمی و خرد و با چه روشهایی! فارغ التحصیل میشن...نمیخوام سواد و معلومات کسی رو زیر سوال ببرم ولی ميخوام بگم اگه برای شما اون يه تيکه کاغذی که توی دانشگاه ميدن دست آدم يعنی سواد و معلومات! من چنين چيزی رو باور ندارم...این نظر شما نشون میده یا هیچوقت توی دانشگاههای ایران نبودید و یا خودتان را زده اید به نفهمی...!
اگه من برای قضاوتهای بند تنبانی امثال شما ارزش قائل بودم لااقل ميرفتم دو سه ترم دیگر میخواندم و مدرک مهندسیم رو میگرفتم تا هر ننه قمری به خودش اجازه نده بیاد و مدرک تحصیلیم رو چماق کنه و به سرم بکوبه...گرچه همان حدود هشتاد واحدی که من پاس کردم (واحدهایی مثل الکترو مغناطیس...مدار یک و دو و مدار منطقی...ریاضیات مهندسی و مانند آن) را مقایسه میکنم با درسهای بعضی رشته های علوم انسانی خنده ام می گیرد و یا وقتی درس خواندن خودمان را مقایسه میکنم با درس خواندن مثلا آن دانشجوی رشته کشاورزی که فقط می آمد دانشگاه برای دختر بازی و آخر ترم هم با گریه و التماس و من بمیرم تو بمیری و حتی رشوه و یا خرخونی شب امتحان واحد های آبکی اش را پاس میکرد (و صد البته ایشان اکنون آقای مهندس است) خنده ام میگیرد...!
بگذریم...این حرفها را برای چی و برای کی میزنم؟ اگه میتونستم لینک اون نوشته ای که توی همین وبلاگ وقتی تصمیم گرفتم که دیگه دانشگاه نرم رو پیدا کنم اونوقت تو شاید بفهمی چرا من ترجیح دادم که درسم رو نصفه کاره رها کنم و حتی به دنبال گرفتن مدرک فوق دیپلمم هم نرفتم...دوست خردمند من!!


March 25, 2007 11:26 PM
salib   ( web | email )

جناب پژمان
فکر نميکنی نوشته شما بيشتر بوی کينه و عقده داره تا متنی که شراگيم بعنوان طنز و نظر شخصی خودش گذاشته.
فهمیدن دليل اين همه کينه و غضبی که توی نوشته هات نسبت به شراگيم نوشتی برای من خيلی جالبه! چون توی این متنی که شراگیم نوشته دقیقاْ مشخصه که نظر شخصیه و شراگیم اینجا تنها یه ماجرا را تعریف کرده که مایه های طنز توش بکار رفته. فکر نميکنم بعنوان يک مقاله علمی خواسته ازش استفاده کنه . تنها چیزی که گفته این هست که انرژی درمانی را قبول نداره. که باز هم این دلیل این همه تنفر و انجار نمیشه
شاید برای شما پذیرفتن نظر مخالف خیلی سنگینی باشه ... نمیدونم اخه بازم اینم دلیل این همه کینه نمیشه
در ضمن ما که غريبه نيستيم پسرم ! کی توی دانشگاه های ايران با گرفتن مدرک ليسانس يا بالاتر چيز خيلی زيادتری به معلوماتش اضافه شده که شما يا من نوعی دوميش بوديم که حالا نداشتن این مدرک دلیلی برای برتری آدم ها باشه. اگه معيار شما برای درک و شعور انسانی مدرک دانشگاهی و اونم دانشگاههای ایران که بحثی نداریم.
من اينجا قصد دفاع کردن از شراگيم را ندارم فقط همونجور که گفتم میخواستم دلیل این همه نفرت را بفهمم.

=================
برای شراگیم :
به نظر میرسه که توی شیراز فعلا فیل+تر نیستی.
Thats goood. I hope you have a good time in North. dont worry about any coments that each guys write here. :)


March 25, 2007 10:14 PM
مونا   ( web | email )

شراگیم عزیز راستش من اصولا از بحث و جدل های الکی که فقط باعث لوث شدن این محیط میشه خوشم نمیاد اما گاهی هم نمیشه ساکت موند.قبلا ازت بخاطر این کامنت در وبلاگت معذرت میخوام!

جناب پژمان خان تحصيلکرده! من فکر می کنم آنچه ما به اسم تحصيلات بهش می نازيم جز پاس کردن اجباری يه سری واحد درسی و بعد دلخوشی به يه ورق پاره به اسم مدرک چیز دیگری نیست. کاش کمی هم آزادی فردی و تحمل شنيدن عقايد مخالف رو ياد می گرفتيم. عزيز من زور که نيست در مقابل ۱۵ تا متخصص موافق؛ هزاران ممتنع و صدها مخالف انرژی درمانی داريم. بعد هم درک زبان طنز باعث ميشه که بجای اين توهين ها با لبخند برخورد کنيد و جنبه ظريف قلم شراگيم رو درک کنی.

از اون گذشته آيا چند نفر را می شناسی که واقعا هيچ عقده ای ندارن؟ خود تعصب بيجا (که شما هم نمونه ای از متعصبين هستيد) نمادی از عقده هستش!
در نهايت اميدوارم من اشتباه متوجه شده باشم و کامنت شما هم يه شوخی باشه و نه چيزديگر!


March 25, 2007 10:06 PM
void   ( web | email )

این کامنت شماره ۷۰ از پژمان کلکسیون نسبتا کاملی است از افاضات شکمی، سفسطه، و معضلات بسیار رایج وطنی مانند فقر اطلاعاتی و مطالعاتی، اظهار نظرهای حق به جانب بسیار گزاف بدون حداقلی از پشتوانه معلوماتی، عدم آشنایی با روش استدلال، عدم آشنایی با متدولوژی علمی، و همینطور منابع معتبر و نحوه استفاده از آنها، عدم تسلط بر معنا و مفهوم واژگان مورد استفاده، و در نهایت گرفتاری در انواع و اقسام اسطوره ها. گرچه در میان تمامی این موارد، سفسطه های وحشتناک و اسطوره زدگی بیش از همه به چشم می آید. خلاصه جان میدهد برای استفاده در کتاب های جامعه شناسی خودمانی و وطنی و بی رودربایستی و غیره که چپ و راست منتشر میشوند.


March 25, 2007 9:39 PM
PEJMAN   ( web | email )

آقای شراگيم . با وجود اين که سهيل خيلی ازت تعريف کرده ولی من وقتی نوشته ات رو خوندم جز عقده هيچی نديدم . تحصيلات تو رو از سهيل پرسيد و فهميدم تو دانشگاه نرفتی و دیپلمه هستی . برام جالبه که نوشتی سهيل می دونست من انسان خرد گرائی هستم ! يعنی توی دیپلمه خرد گرا هستی و سهیل و بیتا که هردو فوق لیسانسند خرد گرا نیستند ! نوشتی باد توی شکمم پيچيده بود ! اين به نظرت طنزه ؟ آقای خرد گرا بدون من مرکز آموزش استاد طاهری رو رفته ام و فقط پونزده تا پزشک و متخصص عضو گروه پزشکی اين مرکز انرژی درمانی هستن و حالا تو دیپلمه می فهمی و اين همه آدم متخصص نمی فهمند !! به نظر من طنز واقعی نوشته ات اينه . يعنی ادعای خرد گرائی از توئی که حتی زحمت نکشيدی يک ليسانس ساده بگيری ! متاسفانه ما ايرانيها فکر می کنيم همه چيز رو می فهميم و بدون هيچ گونه اطلاعی از چيزی خدای ادعا هستيم و نمونه اش هم همين نوشته به قول خودت طنزه که هرکسی بفهمه قشنگ می فهمه که تمام انگيزه تو از نوشتن عقده است . ن کاری به انرژی درمانی ندارم . ولی وقتی کسی با تحصيلات و تخصص سهيل تاييدش می کنه حتما يه چيزی هست . ولی تو ئی که در تمام زندگيت پاتو توی محيط علمی نگذاشتی چطور مي تونی هينطور شکمی و به قول خودت از رو بخار معده ردش کنی ؟ اقای شراگيم خرد گرا و فليلسوف ! خرد گرائی چيز خوبيه و البته ادب هم همينطور ! نوشتی سهیل چون بیتا رو دوست داره خواسته دروغکی بگه احساس انرژی می کنه . واقعا که راست می گی و نوشته ات طنزه ولی هرکسی که این رو بخونه متوجه میشه که تو با این همه ادعا فقط خودت رو مسخره کردی و نه بیشتر ای کاش ما می فهمیدیم که نظر دادن راجع به هرچیزی احتیاج به تخصص داره سهيل يک روانشناسه و انتظار داری مردم حرفهای اونو ول کنن و ادعاهای شکمی تو رو گوش کنند ؟


March 25, 2007 8:54 PM
PEJMAN   ( web | email )

سلام اقای شراگيم . اول از همه بايد بگم که من تو رو نمی شناسم ولی سهيل رو از نزديک ديدم و می شناسم و تمام اطلاعات من از تو همون چيزائيه که از سهيل پرسيدم و اون هم جز تعريف ازت چيزی نگفته ولی الان که اين نوشته به قول خودت طنز رو خوندم به خاطر ارادتی که به سهيل دارم مجبورم چيزهائی بنويسم که شايد بدت بياد ولی به نظرم حرف حق رو بايد زد اگرچه تلخ باشد . آشنائی من با سهیل مال چند ماه قبله و من یک جیپ شهباز خریدم و ماشین خراب بود و اذیتم می کرد و من همه پولهام رو خرج ماشین کردم و باز درست نشد . داشتم توی اینترنت دنبال چیزی از جیپ می گشتم که وبلاگ سهیل رو دیدم و بعد سئوالاتی ازش پرسیدم و آخرش یک روز ماشین رو بردم پیشش و سهیل عزیز هم چند ساعت روی ماشین من کار کرد و خلاصه اینجوری ما با هم رفیق شدیم .


March 25, 2007 8:24 PM
مونیکا   ( web | email )

سلام
وای شراگیم نمی دونی الان چقدر ذوق مرگم که بعد مدتها بلاگتو باز کردم ای لعنت به این فیلتر بی معرفت منو حسابی گذاشته تو خماری دوتا بلاگ حسابیم می خوندم از آدما دور نشم درشو بسته.اریک،تو و دلقک همزمان پریدید بابا.متنتم مثل همیشه خیلی خوب بود.بیچاره خانم ب آخر این چاکراهای تورو پیدا نکرد؟؟راستش بنده هم بددلتر از جنابعالی اصلا قبول ندارم این مقولیات رو یعنی تا یه چیزیو لمس نکنم فیزیکی باورش نمی کنم.
خوش باشی
راستی یه سلام به اریک خان بی معرفت هم برسانید لطفا


March 25, 2007 8:12 PM
مونیکا   ( web | email )

سلام
وای شراگیم نمی دونی الان چقدر ذوق مرگم که بعد مدتها بلاگتو باز کردم ای لعنت به این فیلتر بی معرفت منو حسابی گذاشته تو خماری دوتا بلاگ حسابیم می خوندم از آدما دور نشم درشو بسته.اریک،تو و دلقک همزمان پریدید بابا.متنتم مثل همیشه خیلی خوب بود.بیچاره خانم ب آخر این چاکراهای تورو پیدا نکرد؟؟راستش بنده هم بددلتر از جنابعالی اصلا قبول ندارم این مقولیات رو یعنی تا یه چیزیو لمس نکنم فیزیکی باورش نمی کنم.
خوش باشی
راستی یه سلام به اریک خان بی معرفت هم برسانید لطفا


March 25, 2007 8:12 PM
مونیکا   ( web | email )

سلام
وای شراگیم نمی دونی الان چقدر ذوق مرگم که بعد مدتها بلاگتو باز کردم ای لعنت به این فیلتر بی معرفت منو حسابی گذاشته تو خماری دوتا بلاگ حسابیم می خوندم از آدما دور نشم درشو بسته.اریک،تو و دلقک همزمان پریدید بابا.متنتم مثل همیشه خیلی خوب بود.بیچاره خانم ب آخر این چاکراهای تورو پیدا نکرد؟؟راستش بنده هم بددلتر از جنابعالی اصلا قبول ندارم این مقولیات رو یعنی تا یه چیزیو لمس نکنم فیزیکی باورش نمی کنم.
خوش باشی
راستی یه سلام به اریک خان بی معرفت هم برسانید لطفا


March 25, 2007 8:09 PM
امیر   ( web | email )

ا آقا شرمنده دوتا پیام شد. گفتم شاید نفرستاده..!


March 25, 2007 6:50 PM
علی   ( web | email )

یه شیادی به اسم علی اکبری که اسم خودشو دکتر هم گذاشته که البته فقط دیپلم داره و ادعا میکنه تو دنیا فقط خودش هست و خودش اخرش شیاد از کار در اومد این ها که دیگه باید برند شاگردی اونو بکنند


March 25, 2007 6:36 PM
امیر   ( web | email )

کمدی کلاسيکی راه انداختين ها!
يه کم به فمر ما هم باشين تو رو خدا (کليت خواننده های گرام رو عرض کردم) انقدر
می خندوني يهمو از وسط قاچ می خوريم خوب نيست به جان خودم!
در ضمن من فکر می کنم ازز دفعه بعد که رفتی انرژی درمانی نقش دهنده رو بازی کنی جواب بگيری ها!
حداقل اينجا که خوب بلدی انرژی پرت کنی!!


March 25, 2007 6:24 PM
امیر   ( web | email )

کمدی کلاسيکی برای خودتون راه انداختين ها!
آا يه کم به فکر ما (کليت خواننده های گرام رو می گم) باشين انقدر می خنديم يهو از وطس قاچ می خوريم بعد کی مياد ديه ما رو از شما ميگيره؟
ولی من فکر می کنم این سری که رفتی انرژی درمانی نقش دهنده رو بازی کنی جواب بده!!
حداقل که اینجا خوب بلدی به ما ها انرژی پرت کنی! حال میکنیم!


March 25, 2007 6:22 PM
اریک   ( web | email )

ببینید ملت ببینید این اقا مداوم دم از روشنفکری میزد ولی الان داره کامنتهای منو دوبله میکنه به نفع خودش اونهم جلوی چشم من الان هم یه دختر اورئه همون که باباش اینا تا 11 نمیان اورده کنارش داره بهش کار با کیبورد رو یاد میده خیلی جانوره این دیکتاتور این اسمش توی شناسنامه "عیدی امین" -دیکتاتور اوگاندا- بود نه شراگیم
دیکتاتور انتقاد ناپذیر
------------------------------
توضیح از طرف صاحب وبلاگ :
اریک جان...من اگه عیدی امین بودم الان باید تو رو از بیضتین دار میزدم به خاطرخالیایی که میبندی


March 25, 2007 3:23 PM
شراگیم   ( web | email )

اریک جان همینه که هست عزیزم...اگه زیاد هم حرف بزنی اصلا آی پیت رو میبندم که بالکل جای اینترنت بازی بری دنبال اس ام اس بازیت...!:)


March 25, 2007 3:18 PM
اریک   ( web | email )

مردم ایهالناس این شراگیم یه فاشیست سانسور گرا است چون الان جلوی چشم من کامنت منو دوبله کرد
بابا این جانور ایی برای خودش الان هم داره با یه دختر در مورد سبک سوءرئالیسم در فیلمهای امیر کوستاریکا حرف میزنه بعد نمیدونم چی میگن ولی دختره میگه اره خوب اون فیلم یه انقلاب توی سینما بود ولی بابام اینا تا 11 شب نمیان خونه !!!!!!!
نمیدونم بین سوءرئالیسم و کوستاریکا و بابای این دختره چه ارتباطی وجود داره


March 25, 2007 3:13 PM
اریک   ( web | email )

اهان الان از توی اون اطاق پشتی اومدن بیرون دارن الکی در مورد وبلاگ نویسی حرف میزنن ولی نمیدونم چرا شراگ داره زیپش رو میبنده حالا من نمیدونم وبلاگ نویسی با زیپ چه ارتباطی داره بعد این خانومه که یکم شبیه زامبی هاست به من گفت شما هم وبلاگ داری من گفتم به جون عمه و خاله و زن دایی ایم نه به خدا من ای دی هم ندارم چه برسه به وبلاگ
بعد زدم زیر گریه این شراگ هم میخنده هی میگی تو مرد نیستی میترسی ابروت بره .
من هی قسم میخورم نه به خدا من وبلاگ ندارم من وبلاگ نویس نیستم به خدا نیستم

************************
----------------------------------

چند خط آخر این کامنت به علت عدم رعایت موازین اخلاقی حذف شد
- اخطار از طرف صاحب وبلاگ (شراگیم) که در میز بغلی مشغول سرچ کردن مطالب علمیست به اریک (ملقب به اریک خالی بند) : آروم بشین بچه...والا میگم بندازنت از کافی نت بیرون


March 25, 2007 3:05 PM
اریک   ( web | email )

اقا این شراگیم الان توی یه شهری به نام لاهیجان مخ مسئول کافی نت رو زد بعد رفته توی یه اطاق دیگه میخواد وبلاگش رو نشون این خانومه بده من اینجا تنها نشستم دیشب هم یه ویسکی رو خودشخورد با اون دوتا دختره شمالیا اسمشون چی بود ؟
اهان مریم و سحر
دیشب هم به اونا هی میگفت من وبلاگ نویس هستم تو ایران همه منو میشناسن اونها هم گفتن ما وبلاگ بیل میریم
اهل حال و حول هستی اینم گفت بابا من اخر این کارم من یک اهل حال روشنفکرم خیلی هم به اصول اخلاقی معتقدم خلاصه الان رفتن اون پشت بعئ به من میگه فلان


March 25, 2007 2:55 PM
شراگیم   ( web | email )

اوه...اينجا چه خبره...!! من ديشب طبق معمول هر شب سر ساعت ۹ شب جيشم رو کردم و لپ اريک رو هم بوس کردم رفتم با اهنگ شب به خير کوچولو خوابيدم...الان که فردا عصری هستش اومدم کافی نت ببينم اينجا چه خبره ديدم اون نامرد (اريک) نصفه شبی اومده عليه من جو سازی کرده و سعی کرده من رو ترور شخصیتی کنه ....
به هر حال اين وصله ها به من نميچسبه...ما تو هر کاری باشيم تو کار گوهر و عفت و ناموس و اين چيزا نيستيم...خيالتون راحت...!ديشب خودش رو کشت که من لب به اون جک ويليامز لعنتی و زهر ماريش بزنم ولی از اونجا که من فوق العاده بچه مثبتم لب نزدم...مجبور شد ته بطری رو خودش تنهايی در بياره...بعدش هم معلومه دیگه نصفه شبی مست کرده و اومده اينجا اينها رو نوشته...بشنوید و باور نکنید!


March 25, 2007 2:35 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
خيلی با حال بود.اتفاقا؛من هم به انرژی درمانی و متافيزيک اعتقادی ندارم مخصوصا اگه مجريش هم بيتا خانم باشه که اينهمه دلقک ببخشيد سهيلو اذيت ميکنه.
راستی عجب شبی داشتيد شماها ... خوش به حالتون...


March 25, 2007 2:12 PM
روزبه   ( web | email )

در حد انفجار خنديدم پسر !!! راستش من هم برای ب خيلی احترام قائلم و خيلی خانم خوبيه ولی دو زار به اين چيزا اعتقاد ندارم


March 25, 2007 9:26 AM
آنا   ( web | email )

واي شري جونم بازم انرژي درماني؟ اين دوتا دخترها كين كه هي اريك ميگه ؟ به خدا اين كارها آخر و عاقبت نداره اونم به زور جك ويليامز ! ول كن اين انرژي درماني رو واي داد مردم از حسادت دلم ميخواد همين الان پاشم بيام جفت چشات رو در بيارم غلط كردي تو پاشدي رفتي اين طرف و اونطرف كه حرف و حديث واست در بيارن. مثل اينكه آخرش من بايد سر بذارم به كوه و بيابون از دست تو بس كه تو بي معرفتي !! دوتا... دوتا؟ .... اي بي وفا . دزدي ناموس و عفت و طهارت اونم تو؟ ..............واي پس آدم تواين دوره و زمونه به كي باس اعتماد كنه ؟؟؟؟.


March 25, 2007 8:41 AM
اریک   ( web | email )

سهيل الان ساعت دقيقا نميدونم چنده ولی شراگ اون طرف خوابيده اين دو تا دختره که نميذاشتن بخوابه تازه هی زنگ ميزدن به شراگ اين دخترا ولی من که ميدونی توی دنيا فقط يه دختر ميشناسم . بعدش هم الان خوابيده اين دوتا دختره ول نميکنن توی بيمعرفت هم که نيومدی من يک بطری جک ويليامز خريدم الان مجبور شدم همه ويسکی رو تنها بخورم البته يه کم مونده گذاشتم برای فردا شراگ که اووووووووووووووووويک بطر رو با اين دو تا دختره خوردن
بابا اين دزد ناموس و عفت و طهارته همش واه واه واه واه تو کار تجاوز و اين حرفا واقعا کمالی حق داشت در مورد اين شراگ ادم امنيت نداره کنار اين شراگيم


March 25, 2007 1:35 AM
اریک   ( web | email )

ببين اتوسا جان خوب گوش کن من نزديک ۴ ساله تو ايران عالافم نميدونم چرا ولی نتونستم برگردم من هيچ وقت ادعای روشنفکری نداشتم جغرافيای سياسی خوندم چند سال هم تو يک جای ديگه دنيا کارم اين بود که به کشورهای جهان سوم برم در غالب کمکهای انسان دوستانه و در مورد فرهنگ و رفتارهای مردم مطالعه کنم ولی زندگی خودم رو دارم در ايران خيلی ساده زندگی مکينم کتاب ميخونم و وبلاگ مينويسم اين در مورد شراگيم و سهيل و روزبه که بهترين دوستهای من در ايران هستند صدق ميکنه من نميدونم تعريف تو از روشنفکر چيه ولی اگه نظر تو اينه که روشنفکر بايد مثل اينشتن کچل و با پیپ باشه و احساس نداشته باشه و عاشق رفيقاش نباشه نه خوب حق با توئه نه من نه سهيل نه شراگيم نه روزبه نه ما روشنفکر نيستيم که هيچ خيلی هم لمپن هستيم خوب شد ؟
چون يه کامنت برای سهيل گذاشتی من وظيفه خودم دونستم تا ازخودمون دفاع کنم


March 25, 2007 1:25 AM
دلقک   ( web | email )

سلام اریک جان چاکریم . ببینم مگه شراگیم الان پیش توست ؟ من عصری زنگ زدم بهش تا یکی دو روز گربه دوستم را نگه دارد ولی انگار خونه نبود .


March 25, 2007 1:19 AM
اریک   ( web | email )

اخه سهیل دیگه کسی نبود ببری انرژی در مانی اخه این شراگ که جز دزدیدن گوهر عفت و طهارت دخترهای معصوم کاری بلد نیست همین الان تو اینجا مخ دو تا دختر رو زد اهان هلو.............اومیدیم ویلای اونها توی دهکده ساحلی داره باهشون تانگو میرقصه منم فرستاده جلوی مونیتور
بس که من به ساجده وفادارم


March 24, 2007 10:57 PM
اریک   ( web | email )

این شراگیم یه محکوم فراری از دادگاه نورمبرگه همش هم مشروب میخوره و مست میکنه در ضمن نصف طنزهاش هم مال صاحب خونه اش هستش
بعد هم فقط بلده ویسکی بخوره به ریش ملت بخنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چیه شراگ اومدم بابا.
الان رفته حموم میگه بیا پشت منو کیسه بکش


March 24, 2007 10:51 PM
پروانه   ( web | email )

گندت بگیرند شراگیم !!!

باز هم مثل دیگر طنزهایت انقدر خندیدم که دلم درد گرفت ... منم وارد این شبکه شدم .. افاقه نکرد .. هر چی منتظر شدم هیچی عایدم نشد ... منتظر معجزه نباش ...

تو فقط بنویس و بنویس


March 24, 2007 10:36 PM
ناشناس   ( web | email )

----------------------


March 24, 2007 9:32 PM
مهدی کارگر   ( web | email )

---------------------------------.


March 24, 2007 7:22 PM
void   ( web | email )

سهیل جان، برای این ماجرای اثبات وجود "میدان ها در بدن انسان" منبع معرفی میکنی؟


March 24, 2007 4:14 PM
آن   ( web | email )

شراگيم من اينجا اينقدر خنديدم مامان و بابا فکر کردن جن زده شدم ...
يادم افتاد يه شب توی دنا با بچه ها چادر زده بوديم و يکی از بچه های متافيزيکی هم همراهم بود و از بعدازظهرم هرچی فيلم ترسناک ديده بوديم رو برا هم تشريح کرده بوديم وحالا توی بر بيابون از ترس داشتيم ميمرديم و يکی از بچه گفت خيلی نترسين رئيسشون پيشمونه و ديگه از هيچی نترسين از بدبختی اين خانوم تا صبح کنار من خوابيده بود و من چشم رو هم نذاشتم ترسيدم نصف شبی يه روحی جنی بفرصته تو جلدمون .....:دی


March 24, 2007 4:11 PM
بهزاد بهادری   ( web | email )

اغاز سال 14086 اهورایی/7029میترایی/3745زرتشتی /2566شاهنشاهی/
1386 شمسی و6757 اشوری خجسته باد
شادم که اشیانه دوستمو پیدا کردم
بیا سر بزن


March 24, 2007 3:33 PM
دلقک   ( web | email )

به وويد :
بدون شک امواج مغناطيسی قابل ثبت و مشاهده هستند . اما من منظورم زمانی بود که حتی اين امواج نيز قابل مشاده نبودند ( به دليل عدم پيشرفت های تکنولوژيک ) هرچند در حال حاضر وجود ميدان های مختلف در بدن انسان قابل اثبات است . گيرم دخيل بودن آنها در فرايند انرژی درمانی هنوز مشخص نيست .


March 24, 2007 3:05 PM
آتوسا   ( web | email )

سلام
دمت گرم. کلی خندیدیم. امیدوارم همیشه بذله گو بمانی.


March 24, 2007 2:58 PM
shima   ( web | email )

از سبک نوشتن درک عمیقت و قدرت تحلیل کردن مسائلت خیلی خوشم میاد فقط ازت یک سوال دارم که امیدوارم بهش جواب بدی هدفت از وبلاگ زدن و نوشتن مطالبت چیه؟ لطفا بدون کنایه منظورت رو برسون ممنونم
شیما


March 24, 2007 2:25 PM
دختر20ساله   ( web | email )

همون گيرنده بودی که نريخته :)):)))


March 24, 2007 12:28 PM
شكيبا   ( web | email )

شراگيم جان سلام .به نظر من اگه دفعه بعدم جيشت گرفت همون جا سر مبل ثابت كن كه اين ادعا(انرژي درماني ) تا چه اندازه صحت داره.خانم ب هم بعدا ميتونه اگر رنگ مبلش روشن باشه لك به جا مونده رو برهان قرار بده. در هر صورت به نظر من سهيل راست ميگه اگه هنوز چيزي رو نتونستيم ثابت كنيم دليل غلط بودنش نيست . روح و روان آدمي اونقدر بزرگ وشگفت انگيزه كه به قول دكتر ژوزف مورفي هيچ چيز غير ممكني براش وجود نداره.



March 24, 2007 10:52 AM
Atoosa   ( web | email )

باحال بود. به نظر من تلقين خيلی در اينباره موثره. اصولاْ‌ آدما همون چيزهايی رو ميبينند، حس ميکنن و ميشنون که دلشون ميخواد.


March 24, 2007 9:44 AM
void   ( web | email )

به سهیل:

"امواج الکترومغناطیس" قابل ثبت و مشاهده اند (منظور مشاهده بروش علمی، نه "دیدن"). بنابراین اگر این امواجی که مدعیان انرژی درمانی ادعا میکنند از بدن (یا هر منبع دیگری) ساتع میشود وجود خارجی داشته باشد باید بتوان آنها را بهمین روش مشاهده کرد. که تابحال چنین نبوده.

دیگر اینکه "علم بعدا ثابت میکند" ادعای قابل اعتنایی نیست. به لحاظ علمی تا زمانی که وجود یا وقوع پدیده ای بروش علمی اثبات نشود آن پدیده در حکم عدم است. بنابراین انرژی درمانی هم مانند اژدهای سه سر تا زمانی که وجودش ثابت نشود در حکم عدم است و نمیتوان از "علم" برایش مایه گذاشت.

و در نهایت اینکه جناب جیمز رندی ۳۰-۴۰ سالی است که جایزه ای یک میلیون دلاری برای مدعیان چنین پدیده هایی تعیین کرده، به شرطی که بتوانند ادعایشان را در شرایط مورد توافق آزمایشگاهی اثبات کنند. ناگفته پیداست که از آن زمان تا کنون کسی حتی موفق به گذراندن مراحل ابتدایی این آزمون هم نشده. اگر بیتا یا هر کس دیگری واقعا چنین ادعایی دارد بد نیست به آنجا ارجاعشان دهی.

At JREF, we offer a one-million-dollar prize to anyone who can show, under proper observing conditions, evidence of any paranormal, supernatural, or occult power or event.


http://www.randi.org/research/index.html


ضمنا توصیه میکنم به لینک زیر مراجعه کنی و مکاتبات آرشیو شده با مدعیانی که تا بحال شرکت کرده اند را بخوانی.


http://forums.randi.org/forumdisplay.php?f=43


March 24, 2007 6:08 AM
دلقک   ( web | email )

حالا اين هم کامنت بعدی ايشون است که همينجا کپی می کنم :

مهران فره راز جمعه 3/1/1386 - 20:4
"حتما بخوانید"
با سلام .
بیوگرافی :
مهران فره راز .
دانشجوی ممتاز و برگزیده ئ رشته ی سخت افزار کامپیوتر در دانشگاه های تهران .
دانشجوی سال دوم سخت افزار کامپیوتر .
دارای مدرک بین المللی کارشناس ارشد کامپیوتر ازکالج بریکلی آمریکا مورد تائید انستیتوایزایران و دانشگاه صنعتی شریف.
از بنیان گذاران پایه های صنعت اینترنت در ایران زیر نظر دانشگاه تهران .
زمینه هائ فعالیت :
تدریس خصوصی سخت افزار کامپیوتر از سطح آماتور تا پیشرفته به صورت فشرده برای تمام سنین .
تدریس خصوصی کلیه ئ ویندوزها و نرم افزار های مختلف و طریقه ئ استفاده از آن ها.
تدریس خصوصی کلیه ئ فعالیت های مربوط به اینترنت و استفاده از آن .
تعمیر سخت افزار و نرم افزار کامپیوتر به صورت کاملا حرفه ای و با تضمین 100% و با گارانتی .
نصب ویندوز های مختلف و انواع جدید ترین برنامه های کاربردی و آموزش نصب آن ها .
نصب جدید ترین بازی های روز دنیا و آموزش نصب آن ها .
تمامی این خدمات" فقط مخصوص ساکنان تهران" و" در محل شما" می باشد .
در صورت تمایل می توانید با شماره ئ تلفن " 09353637700 " تماس حاصل فرمائید .
www.Mehranfarahraz.4t.com - Mehranf8398@yahoo.com


March 24, 2007 4:00 AM
دلقک   ( web | email )

ای خدا توی اين اينترنت چی که پيدا نميشه ! اين چيزی که اينجا واستون کپی می کنم از توی کامنت دونی وبلاگ يکی از بچه ها پيدا کردم . جون سهيل بريد و سايتشو ببينيد کولاکه ! شاهکار به تما معنی ! فقط جون مادرتون پشتکار اين رفيقمونو در زمينه فينگليش نوشتن رو ببينيد و حال کنيد !

مهران فره راز جمعه 3/1/1386 - 20:5
با سلام.
من مهران فره راز هستم.۲۴ سال سن دارم و در بلوار ابوذر خيابان پيروزی تهران زندگی می کنم.
من يک ساب دامين دارم که از پر بيننده ترين وب سايت های ايرانی هست .
سايت من تشکیل شده از زندگی نامه ئ من و یک سری عکس از خودم .
بهتون پيشنهاد مي کنم که نوشته های منو حتما بخونید چون ممکنه اثر خاصی تو زندگيتون داشته باشه.
و خوشحال ميشم اگر نظری داشتيد به آدرس
ای ميل من بفرستيد و يا آی دی منو اد کنيد تا در يک فرصت مناسب با هم چت کنيم.
از دوستانی هم که به این وبلاگ سر می زنن, میخوام که به ساب دامین من هم تشریف بیارن و نوشته های منو بخونن و نظرشونو در مورد نوشته هام به من بگن.
درضمن سایتم به روز است ...
با تشکر...
مهران فره راز.
سايت من :
URL:Http://www.Mehranfarahraz.4t.com
ایمیل من :
Mehranf8398@yahoo.com


March 24, 2007 3:58 AM
دلقک   ( web | email )

حالا از شوخی گذشته . راجع به انواع مختلف انرژی درمانی اگر بخواهيم علمی صحبت کنيم ماجرا کلا نوعی ديگر است . من چندين و چند نوع از اين ادمهای مدعی انرژی درمانی را ديده ام . بعضی اوقات متوجه تغيراتی در خودم شده ام و بعضی اوقات خير . توی کامنت ها خواندم صحبتهای بعضی دوستان را که می گفتند تحت انرژی درمانی بوده اند و هيچ نتيجه ای نگرفته اند . در عوض خيلی ها هم بوده اند که نتيجه گرفته اند . باز تکرار می کنم که موضع من در برابر انرژی درمانی کلمه نمی دانم است . نه کلا می توانم ردش کنم و نه دربست بپذیرمش .ولی حالا اگر بخواهيم از تعداد درمان های موفق صرف نظر کنيم . موارد زير قابل توجه است :
اول اين که صرف نتيجه گرفتن يا نگرفتن يک نفر يا حتی بيشتر نمی تواند باعث اثبات را نفی يک روش درمانی شود . برای مثال حتی درمان های کلاسيک و داروئی هم تمام افراد را پوشش نمی دهند . مثلا فلان دارو روی يک مريض خاص جواب می دهد و روی شخص ديگر خير . در بهترين شرايط حدود شصت و پنج درصد بيماران به يک داروی خاص جواب مثبت می دهند .
دوم اين که صرف عجيب بودن و باورنکردنی بودن انرژی درمانی هم نمی تواند باعث ردش شود . ين که امواج بر بدن انسان تاثير دارند يک امر بديهی است . نمونه اش اثرات منفی کابل های برق يا گوشی های موبايل بر بدن انسان است . در ضمن باتوجه به اين که فعل و انفعالات گيرنده های عصبی در بدن انسان از نوع الکتروشيميائی است يک دليل قوی برای تاثير پذيری بدن انسان از ميدان ها و امواج مختلف مغناطيسی است . در ضمن توجه داشته باشيد که اگر دويست سال قبل به شما می گفتند که می توان وسيله ای ساخت که صدای انسان را از طريق امواج به هزاران کيلومتر دورتر انتقال داد هيچ کس باور نمی کرد . ولی در حال حاضر راديو در زندگی همه ما وجود دارد و هيچ چيز عجيبی هم نيست .
سوم اين که نمی شود گفت انرژی درمانی صرفا متافيزيکی است . اين قضيه می تواند تعابير علمی داشته باشد و ممکن است علم در اينده شواهد بسياری به نفع انرژی درمانی بيابد و حداقل فعلا می شود گفت اين موضوع از طريق علمی قابل رد يا اثبات نيست . چیزی که هست . در بعضی از دانشگاه های معتبر تحقیقاتی بر میدان های مختلف بدن انسان صورت گرفته است . که نتایجی هم بدست آمده و برخی شواهد منفی و برخی هم مثبت است . حداقل این که شما می توانید از انرژی درمانی به عنوان یک روش درمان استفاده کنید ( از دید قانونی و موازین درمانی ) به شرط این که پزشک یا درمانگر باشید و در اروپا منعی برای این کار وجود ندارد .
چهارم این که ظاهرا بعضی معتقدند که اگر درمانی صورت می گیرد به دلیل اثرات تلقین است . من می پذیرم که احتمالا آمادگی روحی بر اثرات درمان تاثیر می گذارد ولی این موضوع مطلقا به تلقین ارتباطی ندارد و اصولا تلقین وارد در این بحث نیست .
چهارم این که متاسفانه در این رشته خاص . یعنی انرژی درمانی تعداد زیادی افراد پرمدعا و کلاهبردار وجود دارند و طبعا یکی از دلایل بدنامی نسبی این رشته تاثیرات فعالیت های همین افراد است .
پنجم این که هیپنوتیزم نیز در اوایل با مشکلات و مخالفت های زیادی روبرو بود . ولی در حال حاضر به عنوان یک روش علمی قابل تایید است ( هرچند که مکانیزم ها و تاثیرات هیپنوتیزم نیز از دید علمی قابل سنجش نیست و حتی چگونگی عملکردش نیز دقیقا مشخص نشده و تمامی چیزی که در مورد هیپنوتیزم وجود دارد صرفا فرضیه است و نه اصل علمی ) به هرحال در حال حاضر مشخص شده که هیپنوتیزم به عنوان یک روش درمانی می تواند موثر باشد و نه بیشتر . چون در آن ابتدا تصور می کردند هر بیماری با هیپنوتیزم قابل درمان است و بعد مشخص شد که خیر اینطور نیست و هیپنوتیزم فقط می تواند به درمان برخی بیماری ها کمک کند و مهمتر از همه عده ای از افراد نمی توانند تحت درمان هیپنوتیزمی باشند . منظور این که انرژی درمانی هم دارای شرایط مشابه با هیپنوتیزم است . یعنی بر روی همه موثر نیست و در ضمن مکانیزم های تاثیرش هم دقیقا مشخص نیست .
نهایتا این که من به عنوان یک ناظر موارد زیادی از درمان های موفق به روش انرژی درمانی را دیده ام . ولی از ذکر آنها صرف نظر می کنم . تصور می کنم انرژی درمانی می تواند معتبر و موثر باشد و صدالبته فقط روی برخی از افراد و روی بعضی بیماری های خاص به خوبی عمل کند ولی نمی تواند مدعی درمان تمامی بیماری ها شود . به هرحال بدن و مغز انسان به عنوان پیچیده ترین شیئی موجود بر روی کره خاکی پر از اسرار و مجهولات است و شاید زمانی که تمامی مسائل و مجهولات بدن و مغز انسان کشف شد بهتر بتوان موثر نبودن یا بودن چیزی مثل انرژی درمانی را مشخص کرد .


March 24, 2007 3:35 AM
اوليس   ( web | email )

خيلي خنديدم يعني بهتره بگم دل ضعفه تا خنده....
ضمنا" ممنون از اينكه بهم سر زدي تو پست جديدم كلي ازت تعريف كردم بهم سر بزن
در مورد تجربه اي كه نقل كردي بايد بگم من هم مثل تو به اين خزعبلات و جفنگيات اعتقاد ندارم با اينكه بسياري از همكاران من دارند و حتي از اين راه كسب در آمد مي كنند! يا نمونه ديگرش طب سنتي است كه كلي با آن مخالفم
اما بعد از قضيه ديسكسيون آئورتم كه تشخيصم آبكي در آمد و توسط سه تا آدم غول قولنجم با كلي سر و صدا شكسته شد و نفسم بالا آمد كمي ترديد كردم ....به هرحال هيچ چيز قطعي نيست درست و غلط هيچ كدام از اين پديده ها قطعي نيست بايد كمي نسبيت چاشني آن كنيم


March 24, 2007 1:15 AM
مونا   ( web | email )

راستش شراگيم جان. من اگه جای اين بيتا خانوم باشم ناراحت که نمی شم هيچی؛ تازه ممکنه بخاطر اين طنز بامزت يه بار ديگه جدی جدی انرژی درمانیت کنم. ..من خودم هيچ منبع علمی معتبری راجع به انرژی درمانی نخوندم اما تا جايی که می دونم تمرکز انرژی و ميدان مغناطيسی و هدايت اون کار بسيار مشکليه و علاوه بر استعداد به سالها تمرين نياز داره.من يه بار چند جلسه ای تو اينجور برنامه ها شرکت کردم. اما راستش هيچ تغيير يا حسی نداشتم.


March 24, 2007 1:08 AM
حمید   ( web | email )

من يه بنده خدايی رو ميشناسم تلفنی اينکارو ميکنه. يعنی خانمه شماره تلفنتو میگیره نصفه شب زنگ ميزنه تو گوشت ورد ميخونه . زانو درد منو ميخواست اينجوری خوب کنه (‌که نشد) . اتفاقا بچه محلتون هم هست . اگه خیلی طلبه ی این جور مزخرفاتی شمارشو بدم .‌


March 24, 2007 12:28 AM
سيروس   ( web | email )

به من هم قبلا يه بار يه خانوم جادوگری (انرژی درمانگر!) گفت استعدادشو ندارم و آدم نميشم خلاصه.
خواستی در همين رابطه اينو بخون:
http://sj.blogsky.com/?PostID=113


March 24, 2007 12:27 AM
nazanin   ( web | email )

درود بر شراگيم عزيز ...... غش کردم از خنده خيلی باحال توصيف کردی ان شب کذايی رو...... من به نيروی تلقين و تمرکز فکر باور دارم يه کارهايی ميکنه ولی انرژی درمانی و اين چيزا چرنديات است و متاسفانه دکون و بازارش هم خيلی داغه. خلاصه شب عيد مارو ساختی با خنده درمانی .... شراگیم ای فیلسوف طنز يرداز امید که هر روزت نوروز باشه... يه بوسه ير از مهرو عاشقانه برای تو بگير که اومد ..... خوشا بحال سهيل که دوستی چون تو داره.


March 24, 2007 12:22 AM
نيم وجبي   ( web | email )

شري جون راستشو بخواي من يه بار به توصيه مامانم براي اينكه اين نيم وجبو به يه وجب برسونم رفتم زير بار انرژي درماني و اين حرفا به جون خودم به جز تجربه برق گرفتگي هيچي نداشت الانم همون نيم وجبي ام كه بودم


March 24, 2007 12:17 AM
عزیزدوردونه   ( web | email )

تا وقتی افرادی مثل سهیل نباشن که بخوان انرژی درمانی بشن دین خدا چطوری در بین خلق الله پیشرفت کنه. تو که خودت اینکاره بودی یه زمانی. بهر شکل همیشه خوش باشی.


March 24, 2007 12:08 AM
ستاره   ( web | email )

وای شری اگه بدونی چقدر خندیدم. خدا عمرت بده داشتم از افسردگی میمردم! از اول هم معلوم بود امواج تاثیری رو تو نمیذارن!!!!


March 24, 2007 12:05 AM
ناشناس   ( web | email )

شراگیم جان مادرت این پست رو برندار. کولاکه ! اینقدر جلوی مانیتور خندیدم که داره اشک از چشام میاد . بابا تو دیگه کی هسی ؟! دلقک جون ببخشید سهیل خان گل گلاب بابا اینقدر دوس دختر ذلیل ! نباش از حالا . اتفاقا بقول شراگیم اگه طرف اینقدر جنبه نداره بذار از حالا معلوم بشه . اصلا خدا خواسته ! شراگیم اینو بنویسه برای محک زدن و ظرفیت سنجی بیتا خانم . حالا که خدا برات خواسته خودت لگد به بخت خودت نزن برادر . راسش منم به این امور اعتقادی ندارم . یه بار یه بابایی می خواس روم کار کنه ! جواب نداد تازه اونوقت از همیشه هشیارتر بودم !


March 23, 2007 10:04 PM
داریوش کبير   ( web | email )

وای شری نگرانت شدم بسی.من هم مدتها از اين کارها ميکردم. جن بازی ميرفتم و دوسال کلاس هيپنوتيزم .آخرش هم کلی اعصابم داغون شد و ولش کردمو و فقط چند تا کار کوچيک مغناطيسی بلدم که اون هم درمان تو کارش نيست


March 23, 2007 9:20 PM
شراگیم   ( web | email )

سهيل جان حسب الامر موارد امنيتی رعايت شد...
اما بعد... واقعا بعيد ميدانم خانم ب با خواندن چنين مساله ای بخواهد در رابطه اش با تو تجديد نظر کند...! چون اولا نوشته را تو ننوشته ای که بخواهی نگران چیزی باشی و در بدترين شرايط (یعنی خانم ب این نوشته را بخواند و بعد به نظرش توهین آمیز و چیپ بیاید و بعد آمپر بچسباند و بعد به جای من یخه ی تو را بگیرد و...) تو ميتوانی مراتب انزجار و تنفر خود را از چنين نوشته سخيفی اعلام کنی و به سادگی اعلام برائت کنی و قسم بخوری حق من را کف دستم خواهی گذاشت...(دیگر خیلی بعید و غیر منطقیست که خانم ب بگوید که چون دوست تو بوده که چنین نوشته پس تو هم لنگه ی دوستت هستی و برو که دیگه نمیخوام ببینمت و...)
و در ثانی خانمی که من دیدم فهيم تر و نايس تر از اين حرفهاست که بخواهد سهيل را به خاطر يک نوشته ی طنز آميز شراگیم مورد غضب قرار دهد و احيانا جرش دهد...البته من به اندازه ی تو نميشناسمش ولی واقعا اگر اينقدر مير غضب و بی انعطاف و خشن است من وظيفه خودم ميدانم به عنوان يک دوست با چنين نوشته هايی تيشه به ريشه رابطه شما بزنم تا بلکه تو را از چنگال او نجات دهم...!:)
(به هر حال جدا و بدون تعارف اگر تلفنی ميگفتی که اين نوشته را پاک کنم پاک ميکردم و همين الان هم اگر واقعا فکر ميکنی اين نوشته ممکن است برايت دردسر ساز شود بگو تا سر به نيستش کنم!)


March 23, 2007 9:20 PM
دلقک   ( web | email )

خدائيش می بينيد بعضی ها چقده حسودن ؟ مثلا همين شراگيم چشم نداشت ببينه من چه دوست دختری دارم فوری برداشت اين پست احمقانه رو نوشت ! ای کور بشه چشم حسود ! ای بترکه چشم حسود ! بر بخيل لعنت ! ای بر چشم بد لعنت ! بگو ماشالله !! چشم نخوری اقا دلقکه ايشالله !!
حالا خوبه دوست دختر خودش هر رو از بر تشخيص نميده !! برداشته واسه زيد من پست می نويسه !! يکی نيست بگه برو واسه دوست دختر خودت پست بنويس ! برو زيد خودتو مسخره کن حسود حسود هرگز نياسود !


March 23, 2007 9:02 PM
دلقک   ( web | email )

راستی پارسال اين قضيه توی وبلاگ من مطرح شد . کسانی که می خواهند چيزهای بيشتری از اين نوع انرژی درمانی ( درمان از طريق شبکه شعور کيهانی ) بدانند لطفا به وبلاگ من مراجعه کنند و پستهای به تاريخ ۳۱ فروردين ۸۵ و ۲ ارديبهشت ۸۵ و ۴ ارديبهشت ۸۵ را از طريق آرشيو وبلاگ مطالعه کنند .
من الان مدتهاست که اين کار را نکرده ام . ولی دوستانی که علاقه به ازمايشش را دارند می توانند در آخرين پست من کامنت بگذارند و البته ساعتی که انتخاب کرده اند را هم حتما ذکر کنند .


March 23, 2007 8:46 PM
دلقک   ( web | email )

ای تف تو روحت شراگیم ! این بیتا اگه بیاد اینجا رو بخونه رسما جرم میده !!
جون مادرتون حداقلش توی وبلاگ من کامنت دری وری نذارین . من مجبورم کامنتامو تاییدی کنم و لینک شراگیم رو هم بردارم ! خوب چی کار کنم می ترسم بیاد این چرندیاتو بخونه و بپره !!
شراگیم بی شرف ! دستم نمک نداره ! من خرو ببین که امشب تازه دارم می برمت خونه ...ای دهنت سرویسس س س س !!
هرکی به انرپی درمانی شک داره می تونه بره تو وبلاگ من و لینک وبلاگ سپیده و ببینه قبلا خیلی ها از این موضوع و فراخوان انرپی درمانی تو وبلاگ من جواب گرفتند . به حرف این شراگیم بی وجدان گوش ندید لطفا .


March 23, 2007 8:21 PM
آرزو   ( web | email )

سلام.وبلاگ جالبی دارین.خوشحال می شم از وبلاگ من هم دیدن کنین و نظر بذارین.سال نو هم مبارک.


March 23, 2007 6:11 PM
آرایه   ( web | email )

عجب!خداييش جاي من خالي بوده!من يك سيستم دارم؛كه با چهارتا انگشت طرف رو ميچسبونم به سقف!!!البته يك سيستم بدون انگشست هم هست!!!!كه فقط نرهاي مذكور ميتونند اجراش كنن! :))))


March 23, 2007 5:54 PM
شاهین   ( web | email )

.....احتمالا سيمای رابط رو اشتباه وصل کرده بوده...اديو رو به ويدئو يا بر عکس !....


March 23, 2007 4:32 PM
منیرو   ( web | email )

سال نو مبارک . متن را هم خواندم.قسمت های قشنگی داشت .بازم همان طور شيطنت ميکنی .


March 23, 2007 4:23 PM
کورش   ( web | email )

شراگیم جان از قدیم گفتن چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی
حالا به جای اینکه سهیل اولین سکسشو تعریف کنه جریان خونه بیتا که دهنده و گیرنده خودتون دو تا بودینو می گه!!


March 23, 2007 3:19 PM
کورش   ( web | email )

وای فکر کن که سهیل دهنده باشد و شراگیم گیرنده
اون وقت چه پستی می شه اون لحظه!!!


March 23, 2007 3:16 PM
کورش   ( web | email )

نه خدایی واسه من الان سواله که این پست سهیل اینجا چه می کنه؟


March 23, 2007 3:14 PM
کورش   ( web | email )

این هشتمی نه منه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ملت بیکار شدن بابا پست دلقکو چرا اوردی اینجا!!!
بـــــــــــــــــــــــــی جنبه !!!


March 23, 2007 3:13 PM
شراگیم   ( web | email )

مهشيد جان (شماره ۷) :
منظورم اين بود که نسبت به سهيل خيلی محترم تر بود...!


March 23, 2007 3:09 PM
ناشناس   ( web | email )

خلاصه این که روزیتا چندی پیش به دام یک جوان هوسباز و لاابالی افتاد که نامش شراگیم بود ! ( ملت چه اسمهائی دارن ! ) او هم با دروغ و نیرنگ یک کاخ پوشالی در رویاهای روزیتا ساخت و از این طریق به خواسته کثیف و غیر انسانی خویش رسید و گوهر عفت روزیتا را ربود و پرده بکارتش را درید ! فک کن ! نه ! نه ! فک نکن ! شبیه فیلم سوپر میشه !

خلاصه این که این روزیتا خانم الان بزرگترین سرمایه معنوی ! و با ارزش ترین گوهر وجودی خودش را که همان پرده بکارت باشد از دست داده و جدا بدبختتر از او در دنیا وجود ندارد ! واقعا برای یک دختر مگر چیزی با ارزشتر از گوهر عفت هم وجود دارد ؟ ایا با تمام ثروت دنیا می شود این گوهر را خرید ؟ البته خیر ! الان روزیتا حاضر است که تمام ثروت دنیا را بدهد تا مگر گوهر عفتش را بازگرداند ولی افسوس که ممکن نیست و به همین سادگی تمام اینده و زندگی این دختر بیچاره تباه شد !

اقای چارلی چاپلین بزرگترین هنرمند جهان ! در نامه ای به دختر خویش گفته که تمام ثروت های دنیا انقدر ارزش ندارد که یک دختر به خاطرش انگشت پایش را برهنه کند !

خلاصه این که در پایان این پست نتیجه می گیریم که نه پول و نه فقر هیچ کدام به تنهائی تعیین کننده نیستند . بلکه این عمل به دستورات دین انسان ساز اسلام است که می تواند یک انسان را هم در این دنیا و هم در آن دنیا خوشبخت و سعادتمند سازد !

نویسنده : سهیل در ساعت 22:7 روز يكشنبه، 13 اسفند، 1385
هرکسی از ظن خود شد یار من.... ( 71 نظر ) لینک دائم افزودن به دلیشس


March 23, 2007 2:57 PM
mahshid   ( web | email )

نسبتا محترم ؟ :)))


March 23, 2007 2:50 PM
ali   ( web | email )

تبريز اومدی خبر بده!


March 23, 2007 2:19 PM
Roya - Minor Lady   ( web | email )

تبریکات صمیمانه سال جدید مرا پذیرا باشد.
با آرزوی بهترین‌ها!


March 23, 2007 2:18 PM
هاله   ( web | email )

خیلی بانمک نوشتی. کلی بلند بلند خندیدم انقدر که توجه روری جلب شد و مجبور شدم نصف‌اش رو براش ترجمه کنم.


March 23, 2007 2:18 PM
بي بي   ( web | email )

تو تركم هنوز!


March 23, 2007 2:11 PM
بهاره   ( web | email )

((:
بعد از مدتها دوباره كلي خنديدم اينجا!
من كه تجربه نكردم خودم تا بخوام بگم درسته يا نه ولي به نظر منم تلقين خيلي موثره.كلا آدم اگه به چيزي اعتقاد داشته باشه، حسش هم مي‌كنه.


March 23, 2007 2:10 PM
ناشناس   ( web | email )

eee
mesle inke avallllllllllll


March 23, 2007 1:27 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.