من وقتی خونه ی خودم نیستم اصلا حس نوشتن ندارم...این چند خط رو هم برای این مینویسم که در تاریخ ثبت بشه...امروز روز سومی هست که در انزلی
مهمان اریک هستم...کلی خوش گذشته و کلی اتفاقات با نمک برامون اتفاق افتاده که جون میده برای نوشتن...اما واقعا حسش نیست...باشه طلبتون...! فردا صبح با دوچرخه م عازم آستارا هستم...شب آستارا خواهم ماند و بعد به سمت اردبیل و تبریز و بعد از اون به سمت خوی حرکت میکنم...هنوز در مورد مقصد سفرم مطمئن نیستم...شاید بزنه به سرم که از مرز رد بشم و به نخجوان هم یک سرکی بکشم...اما فعلا برنامه ام رفتن پیش خانواده داماد در خوی است...اگه برنامه را تغییر ندهم و همه چیز خوب پیش برود 4 یا نهایتا 5 روز دیگر خوی خواهم بود...احتمالا در چند روز آینده هوا بارانی و نامناسب است و احتمالا سخت ترین قسمت سفرم رد شدن از گردنه حیران خواهد بود...!کوله ای که بسته ام بیش از حد سنگین و بزرگ است و دوچرخه ام هم باربند ندارد...میدانم طبق معمول به گه خوردن خواهم افتاد...ولی ترجیح میدهم فعلا به این چیزها فکر نکنم...از الان دلم دارد قنج میزند برای مناظر قشنگی که در پیش رو دارم...!جای شما را هم اگر دیدم دارد خوش میگذرد خالی میکنم...
از اریک برای این سه روز خوبی که با هم بودیم ممنونم...در اولین فرصتی که بتونم در ادامه همین نوشته وضعیت سفرم رو مختصر و مفید گزارش خواهم داد...
قسمت دوم : حسب حالی از آستارا
اوضاعم خراب است...دیشب حوالی ساعت 10 شب به آستارا رسیدم...وحشتناک بود...تمام طول مسیر بارندگی و بوران بود...اصلا تصور هم نمیکردم هوا اینقدر بد باشد...160 کیلومتر جهنمی را رکاب زدم...! حتی یک نقطه خشک هم در تمام بدنم وجود نداشت...تمام محتویات داخل کوله ام و لباسهایی را هم که همراه داشتم خیس شده بود...فکر کنم وزنم حدود دو برابر زمانی بود که راه افتاده بودم...افتضاح بود...باران را میشود تحمل کرد...اما این اسمش باران نبود...معجونی بود از باران و دانه های ریز یخ که سوار بر باد مثل شلاق به سر و رویم میخورد...تمام طول مسیر همین آش بود و همین کاسه...ماشینهایی که از کنارم رد میشدند آنقدر گل و لای به سر و رویم پاچیده بودند که نصفه شبی هرجا که میرفتم بهم اتاق نمیدادند...حق هم داشتند...چه کسی حاضر است به یک توده گل همراه با کمی آدم اتاق بدهد...!؟ دست آخر یکی از مسافرخانه دارها دلش سوخت و یک اتاق به من داد و اجازه داد از حمام مسافرخانه اش هم استفاده کنم...باورتان نمیشود اگر بگویم نمیتوانستم دکمه های جلیقه و شلوارم را باز کنم...کاملا بی رمق شده بودم و دستانم از شدت سرما و خستگی اصلا حس نداشت... تا اخر عمرم مدیون صاحب آن مسافرخانه هستم...از همان سر شب میدانستم تب میکنم...اصلا میلی به غذا نداشتم...کمی آب میوه و یک کمپوت به همراه چند تایی قرص تب بر خوردم و خوابیدم...صبح حوالی ساعت 10 که چشمم را باز کردم هنوز بدنم سنگین بود و کمی هم تب داشتم...باران همچنان به شدت ادامه داشت...اخبار هوا شناسی گفته بود که تا آخر هفته نیمه غربی و شمال غربی ایران بیشترین میزان بارندگی را خواهند داشت...این هم شانس من است...نه آنقدر دیوانه بودم که بخواهم ادامه دهم و نه توان آن را داشتم...وقتی کنار دریای خزر برف و بوران است و سرمایش آدم را بی حس میکند تکلیف گردنه حیران و اردبیل و تبریز معلوم است...تصمیم گرفتم خودم را دشمن شاد کنم و همانجا اتوبوس بگیرم و برگردم به تهران...بگذار بگویند شراگیم کم آورد...خب حقیقت هم این است که کم آوردم...!حوالی ظهر از مسافرخانه بیرون زدم و بعد از خوردن یک ناهار مختصر داخل یک کافی نت چپیدم و الان هم اینجایم و اینها را دارم برایتان مینویسم...احتمالا اگر وسیله پیدا کنم امشب تهران خواهم بود...فعلا دست به نقد این چند خط را داشته باشید تا وقتی رسیدم به تهران اگر دل و دماغش را داشتم مشروح خبرها را به سمع و نظر گرامیتان برسانم...!
نمی دانم مسيری که رکاب زده ای کوهستانی بوده يا مسطح ولی من يک باز از تهران تا جاجرود و از آن جا تا دیوار سد لتیان با دوچرخه رفتم. من دوچرخه سوار نيستم و دفعه اولی بود که اين مسافت طولانی را رکاب ميزدم ولی خوب از پس اش بر آمدم. چون مرتب هم کوه نوردی می کردم بدنم درد نگرفت. البته شرايط جوی به بدی مال شما نبود.
حالا اميدوارم که هنوز زنده باشی...
April 3, 2007 8:33 PM
سلام شراگيم واقعا بچه ی بامزه ای هستی من که کلی باحرفات ميخندم
April 2, 2007 6:26 PM
سلام شراگيم جان.سال نو مبارک.چن وقت پيش ياد بی بی اس افتادم.يهو دلم هواتو کرد که يه خبر ازت بگيرم.خوشحالم که هنوز مجردی...
زنده باشی...محمد
April 2, 2007 6:25 PM
۱۶۰ کيلومتر فوق العاده است!!برای من که تو يه دور دوچرخه سواری تو پارک پرديسان هم کم ميارم رکاب زدن يه همچين مصافت طولانيی غير قابل تصوره!!!
April 1, 2007 8:12 PM
دوازدهم فروردين ماه روز جمهوري اسلامي مبارك شراگيم جان! به اريک سهيل اينا هم همينجا تبريک میگم و به بقيه ی دوستان هم همينطور. به ویژه به آقای کمالی و خانواده ی محترمشون که فکر کنم در سفر باشند چون پیداشون نیست.
اين مورد چون خيلی اورژانسی و مهم بود ديگه مجبور شدم از ترک در بيام و يه پکی به اين پيامگيرت بزنم! چه کنيم ديگه. سالی يه بار چنين روزی پيدا میشه که بشه تبريک گفت! ديگه کو مناسبت؟؟؟
April 1, 2007 9:34 AM
چه جالب همه گفتند خوش به حالت... اما نه خیر خوش به حال خودم که هم اکنون دارم توی هوای خوب نفس میکشم... اگر پست بعدی نوشته باشی که رفتی و توی گردنه ها لیز خوردی واین حرفها واقعا نمیدونم باید بهت امیدوار شد یا این که باید ازت قطع امید کرد.
اخه پسر خوبی تو؟ توی این فصل؟ فکر کردی بهار شد دیگه نه؟ اما به این فکر نکردی که چند روز از این فصل میگذره؟
عمرا که من از این کارها نمیکنم... خلم مگه...
چه معنی میده ادم این همه به خودش سخت بگیره... خداییش میرفتی سفارت خونه ای چیزی میگفتی که من دارم این کار را در راستای مخالفت با فیلم 300!!!!(هاهاها) میکنم و بهم کمک کنید..
آخه مد جدید است.
بگذریم.
خوش باشی.. امیدوارم که برگشته باشی تهران.
March 31, 2007 2:46 PM
سفرت بخير اما
تو و دوستی خدا را
چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی
به شکو فه ها به باران
برسان سلا ما را
March 31, 2007 11:59 AM
سلام شراگيم عزيزحالت چطوره؟
تعطیلات خوش می گذره؟
۱ مدتیه وبلاگتو می خونم. خیلی هم شناختی ازت ندارم ولی نمی دونم جرا هر وقت مطالبتو می خونم بهت غبطه می خورم ...
خیلی زیااااااااااااااااد...
موفق و شاد باشی
March 31, 2007 11:26 AM
سلام
به هر حال اينا هم يادگار دوران جوونيه ديگه!
March 31, 2007 10:02 AM
شراگيم تو خيانت بدی به من کردی
اين اريک کاملن برنامه هاشو منظم کرده و من ديگه هيچ شانسی برای زندگی تو اين خونه ندارم . این بزرگترین خنجری بود که از جلو به من خورده (نگفتم از پشت که باعث سوتفاهم نشه ) والا به خدا ملت صکصی شدن همه هر چی میگی یک برداشت دیگه می کنن.
راستی وبلاگ خوبی داريد خوشحال می شوم به من هم سر بزنيد دوست عزیز
خداحافظ
March 31, 2007 5:44 AM
خانم مهين ميلانی بسيار خوشحاليم که به طرز فجيع و اسف باری برای خود پروپاگاند کرديد .
جسارتن با توجه و عنايت به اين امر که مطالب و داستانهای شما در مطبوعات خارج از کشور به چاپ می رسد بر سر ما داخل کشوری ها منت گذاشته و شما را به خدايی که می پرستيد قسم می دهيم لطف فرموده بفرمائيد چاژ يعنی چه ؟
سلام آقای شراگيم وبلاگ خوبی داريد . خيلی ممنون از اين که وبلاگ خوبی داريد
خداحافظ
March 31, 2007 5:27 AM
يک مطلبی را يادم رفت بگويم.
من حرف هايم را می زنم در شعر ها و داستان ها وهم درگزارش ها و نقدهايی که اغلب آنها درمطبوعات خارج از کشور و گاهی در داخل ایران به چاژ می رسند . يعنی هر نويسنده ای درنهایت اين چنين است. نود در صد نوشته های من واقعی هستند. يعنی معتقدم واقعيت آنقدر قدرتمند است که جايی برای تخيل نمی گذارد. نويسندگان به تخيل رو می آورند تا ايدآل های خود را که کمتر دز زندگی واقعی به آن دست می یابند ثبت کنند. من احتياج به تخيل ندارم. زندگی واقعی من سفری ژرماجراست که از هر روياژردازی قوی تراست
March 31, 2007 3:18 AM
کامنت تو ژیدا شد. آن را در انتهای ادامه ی مطلب در صفحه ی داستان نوشته ای.
حالا من به هردو صفحه لینک می دهم تا متوجه بشوی که من لینک تو را ژاک نکرده ام.
http://mahinmilani5.blogspot.com/2007_03_01_archive.html
و http://mahinmilani.blogspot.com/
درهرحال از کامنت تو ممنونم
March 31, 2007 3:08 AM
من تا به حال کامنت هيچ کسی را ژاک نکرده ام. شما که جای خود داريد.
خواهش می کنم کامنتت را دوباره بنويس.
March 31, 2007 2:38 AM
سلام اقای شراگیم . وبلاگ خیلی خوبی دارید و من قلم شما را تحسین میکنم
از انجايی که اريک سهيل اينا خيلی بچه روشن فکری است من به نوبه خودم خيلی دوستش دارم . ولی شراگی اگه کم اوردی اواز بخون . ديدی که توی اپاچی در مورد من و سهيل حرف ميزدند. فکر کن من و ماتيلدا با هم بعد دارند در مورد لنی حرف ميزدنند
کاپشن قرمز خيلی قشنگ است ::))
راستی اين اکباتان زياد محله جالبی نيست چرا نميايی سمت ما اگه خواستی چون مهيار قراره تا چند وقته ديگه بره من ميتونم با مامان صحبت کنم تا اطاقه مهيار رو بديم به تو ميدونی بالا زندگی کردن بهتر از اکباتان يا قلعه حسن خان يا اون باطلاقيه که من توی شمال بودم (( جمجمه ها ))
بهرحال شراگيم محله ما محله خوبی خلوت و های کلاس
خواستی بگو تا مهيار رفت تو رو بيارم
بازهم ممنون که وبلاگ خوبی داريد
March 30, 2007 9:04 PM
اخی ... چرا تب کردی شری جونم....بوسسس... خدا کنه زودتر خوب شی
March 30, 2007 7:14 PM
گرچه درک شیوه زندگی و مرام فکری شما کمی برای بنده غیر قابل هضم است ولی افتخار می کنم که دوستانی با مرام های خیلی خیلی متفاوت داشته باشم و خوشحال می شوم اگر قدم رنجه کنید و به وبلاگ من هم سر بزنید و احتمالاً اگر ممکن بود برایم درباره نام زیبایتان"شراگیم" بنویسید...خیلی خوشحال می شوم:)
March 30, 2007 6:49 PM
شراگيم جان روحيه ماجراجو و شجاعت قابل تحسينه.کامنتدونيت اسمايلی نداره که
March 30, 2007 4:48 PM
کامنت ها رو خوندم ... پس بر گشتی ... خوب کاری کردی . اینم شانس تو دیگه هوا اینجوری شد ... ایشالا سفر بعدی جبران می کنی مگنه ؟!!!!
March 30, 2007 1:16 PM
خوش بگذره ... ما که منتظریم زودتر برگردی تا مفصل تعریف کنی ... ولی اگه تونستی حتماً یه سرم به سرعین بزن خیلی خوش آب و هواست .
March 30, 2007 12:42 PM
عزیزم در اینکه تب داری شکی ندارم.
چون پویا رو معین دیدی.
این دوتا یکیشون سیبیل داره یکیشون نه. فکر کنم الان دیگه بتونی از هم تشخیسشون بدی.
گور بابای دشمن که بخواد شاد بشه یا نشه. ماستتو بخور. ایضا گور بابای قطب شمال.
March 30, 2007 4:13 AM
شراگيم خيس عصبانی ممنون که به بلاگ من سر زديد(:
در مورد کيس عقدی تان اگر شما هم تضمين کنيد که برای شنيدن اين چنين حرف هاي پروانه ای علاوه بر چشم بسته عقد کردن ٬ ۱۶ ۱۷ سالی دندان بر جگر مبارک می گذاريد ٬ من هم به دختر نا آمده ی نه به بار و نه به دارم می گويم که زودتر از راه برسد که شراگيمی منتظر است !!
اسمش را هم می خواهم بگذارم ميسره :)
شنيده ام که آن طرف ها برف هم آمده است و اينکه زودتر برگشته ايد را شانسی می دانم.
March 30, 2007 2:05 AM
سلام .خوبی .سال نو مبارک !!!!
به من سری بزن شری ی ی ی ی ی ی جونم
March 30, 2007 2:02 AM
شراگيم جان
من از همينجا فتوا میدم که اين کارت نه تنها کم آوردن نيست بلکه کار خيلی عاقلانهای میکنی و در واقع زياد هم آوردهای:)
همون ۱۶۰ کيلومترت واقعا عالی بوده. دست مريزاد:)
March 30, 2007 1:02 AM
حالا بهتر شدی؟ میبینم که زدی تو کار تبلیغات البته شاید از تبی که داری ناشی بشه؟
March 29, 2007 11:46 PM
پست مربوط به انرزی درمانی خانم ب رو هم خوندم باید بگم امشب از راه دور انرزی رو دریافت کن و فردا حس می کنی سالمی!
فقط مقاومت نکن و اعتقاد هم نداشتی مهم نیست .نفی نکن.تا نتیجه مثبتش رو ببینی
March 29, 2007 9:34 PM
سلام
فکر می کردم اينطور بشه .برای همين دوباره آمدم ببينم خوبی يا نه.خدا را شکر سر عقل آمدی .آفرين! اعتراف به کم آوردن کار هر کسی نيست.
تابستان بقيه اشو ادامه بده.
آسمان هم به زمين نمياد.
اميدوارم زودتر خوب بشی.
March 29, 2007 9:24 PM
وای! کلی خنديدم! :)))) مخصوصا به اون يه توده گل همراه با کمی آدم! :))))
اميدوارم زود زود خوب بشی! :)
جمله ی تخته سياهت هم عاااااالی بود!! :)))
March 29, 2007 7:49 PM
گمون نمی کنم تو اون هوا بيشتر از يه ...پيدا بشه.(با کلاه قرمز).به هر حال که وقتی ديدم گفتم ای ول عجب کار باحالی.
March 29, 2007 4:08 PM
می گم این سفرنامه ای که نوشتی جون می ده واسه این خانوم دکتره که اومده تو وبلاگ من کامنت گذاشته. در به در دنبال یه بدبخت بیچاره ای می گرده که زندگی نامه ش رو به عنوان تز فوق لیسانسش تحلیل کنه بذاره کف دست خودش (یعنی خودتون) و استادش (یعنی استادش). گرچه می دونم بهتر از خودت پیدا نمیشه واسه این که بری زیر چاپ ولی کلاً از هر بنده خدایی که داوطلب انجام این فرضیه الهی هستش خواهشمند است که بیاد بالا!
غیر بندگان خدا هم قاعدتاً پذیرفته می شن!
راستی شراگیم جان واسه من جای بسی کنجکاوی است که تو اتوبوسی که برگشت آب و هوا چطور بود!!؟
March 29, 2007 4:01 PM
آه ه ه ه ه ه ه.....شری...
شرمنده ! فقط اینو تونستم بگم ! در ضمن باید خدمتت عرض کنم که دیگه بین من و تو هیچ رفاقتی نیست ! چون کسی که انقده دیونه باشه صد و شصت کیلومتر تو برف رکاب بزنه لیاقت رفاقت منو نداره !! حالا از اینا گذشته واقعا پژمان بود ؟ باور کردنی نیست .
راستی یه بار با یک جیپ کروکی روباز توی همچین شرایطی گیر کردم و توی ماشین پر از برف بود ! به حدی که وقتی به پمپ بنزین رسیدم دستهایم انقدر جون نداشت که سوئیچ رو بچرخونه و ماشین رو خاموش کنه ! فک کن !
March 29, 2007 3:02 PM
فيروزه جان : (شماره ۴۲)
اين کامنتت (مخصوصا يک خط آخرش!) خستگی را ازتنم در آورد...دل به دل راه دارد...در حال حاضر سر و مر و گنده تهران هستم و به جز درد مختصری در ناحیه زانوی و پا احساس تنگی در ناحیه دل مشکل دیگری ندارم...!
ماهی سياه کوچولو (شماره ۸- ۴۶ و ۴۷) :
عزيزم شلوغش نکن...تازه بايد خوشحال باشی که من دوچرخه را برده ام برایت آب بندی کرده ام...تازه از انزلی دو تا گلگیر و یک باربند هم خریده ام و رویش بسته ام...اگر زیاد حرف بزنی آنها را هم پایت حساب میکنم...!
اين اريک الان پيش توست؟ خوش می گذرد؟ جای ما را هم خالی کنيد...به هر حال ايده برق ايده جالبی بود...من هم در فکرش بودم...منتها وقتی پیش من بود که دائم مثل جغد مينروا بيدار بود...! يعنی هيچوقت نتونستم توی خواب غافلگيرش کنم...عجيبه که اونجا گرفته خوابيده...!از پدر مادرت بپرس شايد واليومی دیازپامی چيزی توی غذايش ريخته باشند!
شماره ۴۸ (احتمالا انای عزيز) :
من چيزی را پاک نکرده ام...خودت احتمالا يادت رفته مشخصاتت را وارد کنی...اينها همه از عوارض عاشق پيشگيست...!
March 29, 2007 11:00 AM
تحسين برانگيزه. من اگه بودم همون وسط راه اتوبوس ميگرفتم.
March 29, 2007 10:20 AM
چششم روشن .دستم درد نکنه حالا دیگه هویت من رو پاک میکنی ! اصلن پام بشکنه که اومدم پشت کامپیوتر نشستم دستم قلم شه که واسه تو جواب نوشتم .... که چی حالا ؟......... خودم هم نمیدونم مخم کار نمیکنه...که چی بگم بهت بس که تو بی رحم بودی و از خودت ناجووووونمردی به خرج دادی باشه .باشه ..............برم بمیرم بهتر از اینه که این روزا رو ببینم .
March 29, 2007 7:15 AM
و اما دوم از همه بيا من رو از دست اين اريک متحجر نجات بده از وقتی اومده پيشم دارم روش کار می کنم تا قبول کنه که من خيلی از نظر تفکر بالاتر از نيچه ام اما تو سرش نميره که نميره بابا مردم همش عقلشون به چشمشونه
هر چی بهش می گم قدر اين فرصت رو بدونه و از کنار من بودن استفاده فکری ببره و تجربه کسب کنه دل به کار نمی ده اصلن حرف تو گوشش نميره اما يک حسنی که داره اينه که اين موجود عجيب در هر شرايطی می تونه زندگی کنه و زنده بمونه
الان خوابيده می خوام بهش برق وصل کنم ببينم واکنشی نشون ميده يا نه
March 29, 2007 4:45 AM
ببين شراگيم اول از همه تو خجالت نمی کشی اون دچرخه مادر مرده رو برداشتی با خودت کشوندی تو اين وضعيت تمام مدت که داشتم متنت رو می خوندم به فکر ايت بودم که دوچرخه در چه وضعيتی به سر می بره
پس حتمن ماشين ها کلی آب و گل روش ريختن و راستی ببينم وقتی رفتی مسافر خونه دوچرخه رو کجا گذاشتی تو اون بارون ؟
اما در مورد وضعيتت اين خيلی بده که نتونی دکمه هاتو باز کنی پسر
بعد ها به شدت به مشکل بر می خوری سعی کن تمرين کنی که توی هر شرايطی بتونی اين کارو بکنی
March 29, 2007 4:39 AM
kheili khoshhalam ke bargashti,vaghean kar sakhtie 160 km zir baron va tagarg rekab zadan
March 29, 2007 2:23 AM
سلام.ما انزلی بوديم.اگه اشتباه نکنم ديدمت.با دوچرخه و يه بارونيه زرشکی رنگ.بگو که درست ديدم.
March 28, 2007 11:56 PM
شری جونم اين روحيه قشنگ و کمی ماجراجويانه تورو تحسين ميکنم. ... ولی همیشه بهت گفتم برای هرکاری باید یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده داشت و یا بعبارتی بیگدار به اب نزد. بهرحال خوشحالم که سالمی .. شاعر میگه بسیار سفر باید تا يخته شود خامی....... امید که بیاموزی از این سفرها ...... درضمن میخواستم بهت بگم خریت نه تنها علف خوردن است دیدم نه فکر بسیار عاقلانه ای کردی که منصرف شدی هنوز یه جورایی میشه بهت امیدوار بود. مواظب خودت باش خیلی دوست دارم بیشتر از اونی که بتونی تصور کنی... هزار بوسه برای تو.
March 28, 2007 11:41 PM
وای شری جووونم خدا رو صد کرور شکر که وقتی به گردنه حیران نرسیدی پشیمون نشدی وگرنه ممکن بود پشیمونی سودی نداشته باشه .
ببین این شماره چهل چی گفته ؟ تن...گرم منظورش همون ماهی تن هستش دیگه ؟آخه خیلی گرم هم به نظر نمیآد شاید هم تن به معنای هزار کیلو مد نظرش بوده . به جون خودم با این چیزا حالت جا نمیآد .بگیر بخواب و جوشونده بخور در خونه رو هم به روی هیش کس وا نکن . اهه چه حرفا تن گرم دیگه کیلویی چنده ؟حرفا میزنن مردم ها ....
اولش ميخواستم برات اون شعر سفرت به خير اما چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را رو برات بنويسم ..اما گويا خيلی هم به سلامتی نگذشتی .پس مواظب خودت باش .و همين دم عمر و درياب .
March 28, 2007 10:39 PM
جالب بود...
حالا آمدی تهران یه تن گرم می خواد که حالت را جا بیاره
March 28, 2007 10:25 PM
امتحان کردم اين دوچرخه سواری زير باران سيل آسا رو ولی مال من فقط ۲-۳ کیلومتر بیشتر نبود ...اما هنوز بعد از چند سال هنوز یادمه.... ....وقتی به مقصد رسيدم اونقدر خيس بودم که اون خونواده لباسهای پسر ۱۲ سالهشون رو بهم پوشوندند....چون خودشون ۲ تا غول بيابونی بودند که به هيچ وجه لباساشون به من نميخورد.....بعد هم نشسته بودند ازم ميحنديدند.....
خوب خوبه که خودت عاقلی و از خودت بلدی مواظبت کنی ....بهترين کار همونه که ميکنی با اتوبوس برگرد...و به بيکارها هم گوش نکن
March 28, 2007 5:31 PM
اين بارانهائی که گفتی در جائی که من زندگی میکنم اسم خاصی دارد: «باران شورتي» چون ظرف چند ثانيه تا شورت آدم خيس ميشه. بارها در فاصله در خونه تا در ماشين طوری خيس شدم که مجبور به بازگشت به خونه شدم.
ماجراجوئی لذتبخشه و هر چند از بيرون گود نميشه قضاوت کرد ولی ای کاش ادامه میدادی.
March 28, 2007 4:51 PM
سلام. بازم خوبه عاقلانه رفتار کردي و برگشتي تهران. من که بهت تبريک مي گم. اميدوارم تا حالا تبت قطع شده باشه. شاد باشي و سلامت
March 28, 2007 3:57 PM
سلام
اميدواريم هر چه زودتر برگردي و يه متن جوندار بنويسي از سفرت.
به دلقك!
سلام
خيلي بي معرفتي!
من نميتونم وبلاگ تو رو باز كنم و ببينم تو چرا ديگه سر نميزني؟
March 28, 2007 2:26 PM
خوش به حالت منم خیلی دوست داشتم میرفتم انزلی ... تعطیلات کنار دریا ..... خوش بذگره
March 28, 2007 11:55 AM
اگه واقعا با دوچرخه رفتی به دليل زخمی شدن عضوی از بدنت ديگه بدرد قزوينی جماعت نمی خوری!
March 28, 2007 11:31 AM
خوش بگذره ولی امیدوارم تو راه گیر نیافتی.بعدشم مگه نگفتی نباید توی سفر با دوچرخه کوله پشتی داشته باشیم یا حداقل باید جاسازی بشه رو دوچرخه؟؟
March 28, 2007 10:05 AM
بابا من چطوری به شما بفهمونم که اين شراگ با دوچرخه نرفته خوی مگه شما نظر سهيل رو نخوند يد
بعدش به جون خودم به جون عمه ام اين شراگ با اتوبوس داره ميره خوی باور کنيد اين افسون چه فول تشريف داره؟!!!!!
من با اين شراگ جاهل زندگی کردم اونوقت اين داره توصيفش ميکنه بابا اينا مشخصات انتونيو باندراسه نه شراگيم
شراگيم قد بلنده درست ولی اون قوز رو روی پشتش ندیدی راستی کتاب گوژپشت نتردام رو خوندی ؟ داستان همین شراگه؟
من عمرا باهاش برم دوچرخه سواری
March 28, 2007 8:53 AM
عاليه. بهت غبطه ميخورم. اين سفر رو ميشه زمانی برای تنهايی هم دونست!البته فکر می کنم الان کمی زوده واسه اينجور سفر!حتما عکس بفرست و مواظب خودت باش!
March 28, 2007 3:15 AM
سلام . کامنت های شماره 25 و 26 که به نام من نوشته شده جعلی است و من اینها را ننوشته ام . ظاهرا یک نفر احساس بامزه بودن و باحالی بهش دست داده و متاسفانه دیوار کوتاهتر از من هم پیدا نکرده است .
March 28, 2007 12:35 AM
خوشحالم که ورزش کاری اونهم دوچرخه سواری! یادش بخیر ۲Xئ پژو.
نمی دونم چقدر رکاب زدی ولی برنامت خیلی سنگینه !.
تبریز الان برفه از همون چالوس برگرد!
March 28, 2007 12:04 AM
ولی خدائیش خیلی وحشتناکه که آدم از زور فقر و بیچارگی مجبور بشه مثل این شری با دوچرخه مسافرت کنه ! خدا رو شکر که خدا منو بچه مایه دار آفریده و در زمینه هزینه بلیط اتوبوس و اینجور چیزا اصلا مشکلی ندارم ! خدایا شکرت !
March 27, 2007 9:18 PM
درسته که الان ديگه از اين کارهای بد بد نمی کنم ولی يادمه در دوران جوانی و جاهليت من هم اين کاره بودم . اين شری فقط داره افه ميذاره و اصلا هم اين کاره نيست . می دونيد چرا ؟ چون هر خری که يک کيلومتر دوچرخه سواری کرده باشه ميدونه بار و کوله پشتی و آذوقه رو بايد به دوچرخه بست يعنی يه جوری روی دوچرخه گذاشت حالا چه بدون ترکبند و چه با ترکبند . حمل کوله پشتی روی بدن فقط باعث عذاب و اعصاب خورد شد های وحشتناک می شود . اگه قبول ندارين صبر کنيد اين شری از سفرش برگرده ( البته من که خيلی بعيد می دونم ) بعد گوش بديد ببينيد چی ميگه !
March 27, 2007 9:16 PM
اریک الکی حرف نزن تا اونجایی که من میدونم شراگیم ۲۶ یا ۲۷ سالشه قد بلند و خوش تیبه و مهمتراز همه اینا خیلی مهربون و خوش اخلاقه تو چی میگی واسه خودت میبافی...... شراگیم زودتر مارو از حال و روزت باخبرکن تک و تنها با یه کوله یشتی ویه دوچرخه زدی به فلب جاده تو کوه و کمر بابا تو دیگه کی هستی؟؟؟ خوب اریک رو هم با خودت میبردی تا تو برگردی ما دل تو دلمون نیست..
March 27, 2007 9:11 PM
بابا شما چقدر ساده هستيد
شراگ قرار شد بره استارا از اونجا با اتوبوس بره خوی . اينا چه گردنه حيرانی راه انداختن اينجا.
اخه يه ادم سی و هشت ساله با هشت من شکم ميتونه تا اونجا رکاب بزنه
بابا شما اخرش هستيد؟
واقعا که
March 27, 2007 4:48 PM
I hope u have a safe tripe however you are not good man, you promissed me!!!
I wana come with you:(
I wana come with you
when ever you can please tell me about your self I will wait. please dont forget.
bye
March 27, 2007 2:54 PM
دل ات خوش .مواظب خودت باش مثلن غذای مزخرف نخور .منتظر گزارش های واصله هستیم.
March 27, 2007 1:29 PM
خوب حالا که چی؟تو این هاگیر واگیر سفر برداشتی چند خط نوشتی دل مارو آب کنی؟؟بدجنس
منم سفر ایجوری می خوام با دوچرخه ماماننننننننننننننننننننننن
March 27, 2007 1:23 PM
تو فقط دل آب کن . ما شدیم عین این دخترهای دم بخت داریم تو خونه از بیکاری قالی می بافیم!
March 27, 2007 12:44 PM
تو هم شانس نداری!این چه هوای بارونی و برفییه؟
برعکس دلقک من میفهمم چه حالی داره اینطور مسافرت کردن...ولی اگه وقت داشتی اول اردیبهشت میرفتی...شاهکار بود...غرب اون روزا یک تیکه بهشته.
گردنه حیران به خودی خود؛اگه مثل همیشه پر از مه غلیظی که دو سانتیت رو هم نمیبینی نباشه؛زیاد وحشتناک نیست....اما این اتوبوسا و مینی بوسا و سواریها فکر نکنم جا برای ده سانت دوچرخه!حتی بذارن موقع پیچیدن...مواظب خودت باش.از گردنه حیران که رد میشی....میتونی اون جوامع انسانی اولیه رو که خونه های کلبه مانند دارند؛در دامنه کوهها ببینی...همیشه ابرها توی خونشونن و از این پنجرشون تا اون پنجره گسترده اند.خیلی قشنگه.عکس یادت نره.
March 27, 2007 10:43 AM
اگر رفتين اردبيل يه سری هم به باغ فندقلو بزنين (البته اگر قبلا نرفتين) گرچه بهترين فصلش اواخر ارديبهشت تا اواسط خرداده که تپه پشت تپه همه جا گل بابونست ولی الان هم شايد قشنگ باشه.
March 27, 2007 10:04 AM
چه عجب اينجا صدوبيست و پنج تا نظر نيست!!! ( نظرت نزنم) ميخواستم بگم اگر اهل عکاسی هستی چندتا عکس از اونجا بندازی و بذاری تو وبت که حسابی دلمون لک زده
March 27, 2007 9:40 AM
گردنه ی حیران فوق العاده ست اما با دوچرخه؟؟؟ چه کلمه ای می تونم براش پیدا کنم؟
افسوس بزرگی دارم برای این که نمی تونم تجربه اش کنم...خوش بگذره بهت.
March 27, 2007 9:16 AM
به وبلاگ من سر بزنيد ... لطفا
http://thenotesofscandal.blogfa.com/
March 27, 2007 8:49 AM
ببينم کجا الی برای خودت برنامه ريختب دوچرخه رو کجا می بری؟
بابا من با چی برم سر کار حالا که قارا مدارامونو گذاشتيم و خيالت راحت شد می خوای بابای دوچرخه بدبخت رو در بياری؟
ببين شراگيم قيمتش به نصف شکسته شد
March 27, 2007 8:01 AM
sara 4:43 @ Tue, 27 Mar 07
دوستت دارم.
بابا دلم اشوب شد هر چی مشروب خوردم بالا اوردم چقدر مهوع بابا
اهه یعنی چی دوستت دارم
ا
March 27, 2007 7:32 AM
شراگيم خر است !
( خوب راستش ديدم این شراگیم چند روزی دستش به اينترنت نميرسه خواستم از فرصت استفاده کنم !!! )
March 27, 2007 3:18 AM
بابا خدا شفات بده ! واقعا که حال و حوصله داری . من نمی فهمم تو چرا بايد به جای کارهای مفيدی مثل استعمال سيگار اين همه گير دادی به اون دوچرخه قراضه ؟
راستی خيلی مواظب باش چون يک سری از خواننده های افراطی و تند روي من همين امروز از تهران حرکت کردند به قصد ترور کردنت !
راستی ببينم اريک رو ترکت نيست ؟
salam
man neda
rastesh sharagim jon man kheyli az noe fekr kardanet khosham miyad malome adame bozorgi hasti man daneshjo hastam riyazi mikhonam mitonam dar morede shom bishtar bedonam
May 14, 2007 9:42 AM