شراگیم
رنج و لذت...

دیشب ایمیل زیر به دستم رسید...:

"سلام
میخوام بدونم چقدر از من عقبید شایدم جلو؟
روند فکری و سیر تحولات جهان بینی و انسان شناسی رو عرض میکنم
از اونجایی که سخن آشنایی در نوشته هاتون دیدم پس یهو میرم سر اصل مطلب
شما که به آزادی و شعور انسان اعتقاد دارید نظرتون در مورد ارتباط یه نفر همزمان با چند نفر (جنس مخالف) چیه؟
میدونی من آدم تجربه گرایی هستم و اصولا اول یه فکری به ذهنم می رسه واسه اینکه بتونم در موردش حرف بزنم خودم تجربه ش میکنم (بماند که چه پدری از ما در میاد)...حالا...
به جایی رسیدم که مطمئنم که (البته قطعیتی که وجود نداره) دنیا داره به سمتی میره که آدما برای ارضای نیازهاشون با یه نفر کار به جایی نمیبرند. میخوام این دفعه ( با توجه به بهای گران) نظر یه نفر رو بپرسم (تو زندگی فقط یه دفعه نظر یکی رو پرسیدم که همون کرد انچه نباید می شد البته چون جواب غیر منطقیش مطابق میلم بود ازش پرسیدم تا یه حالی به خودم داده باشم)
پس تصحیح میکنم میخوام قضایا رو آنالیز کنی!
این قضیه دو تا بعد داره:
1- من با یکی تئاتر میرم، با یکی استخر، با یکی هم کوه حال میکنم، یه نفر از لحاظ عقلی و گفتگوی منطقی منو ارضا میکنه، دیگری از لحاظ سکس.
با این شرایط چطور ما باید دنبال گمشده وجودمان باشیم؟ آخه این همه دروغ رو اینا از کجا در آوردن و کردن تو کتابا؟
مهمتر از اون، انگار ناخودآگاه منم باورش شده و نمیدونم دنبال چی می گرده؟ (این در مورد همه آدمهای فرهیخته و نریخته(؟) ی اطرافمون مشهوده فقط کافیه به چشمهای همیشه منتظر آدما تو لحظه لحظه روز توجه کنی)
2- گاه پیش میاد که من با دو نفر تئاتر رفتن رو دوست دارم با چهار نفر کوه و 3 نفر روشنفکر رو میشناسم که از صحبت و آنالیز قضایا با انها لذت میبرم و دوست دارم تجربه کنم و چهار تا آدم رو از لحاظ جنسی.
چرا داشتن 20 تا دوست کوه اشکال نداره اما این اخری؟؟؟
فکر میکنید این از یک اصلی که در نهاد ما گذاشته شده سرچشمه میگیره یا اینم خیلی ساده برای گذراندن یه دوره کردن تو مغز آدما (مثل باور بهشت زیر پای مادران است، آیا واقعا هرکس یه بچه زائید مادره؟)
منتظر نظر شما هستم
موفقیت یعنی رضایت خاطر، موفق باشید."


من به نامه ایشان اینچنین جواب دادم:
سلام...
میدانی؟ من فکر میکنم در روابط آدمها (و علی الخصوص رابطه با جنس مخالف) تنها یک اصل باید وجود داشته باشه و آن اصل «صداقت» است...اگر این را بپذیریم دیگر مهم نیست که تو با چند نفر دوست باشی و حتی با چند نفر توی تخت بروی...من مدتها چنین چیزی ذهنم را درگیر کرده بود و همیشه فکر میکردم که چرا من باید خودم را از لذتی که برایم ممکن است محروم کنم...موتور محرکه ی تمام رفتارهای ما "کسب لذت بیشتر" است و لذتهای هر آدمی هم مختص خود اوست...نمی شود یک نسخه واحد برای همه ی ابناء بشر پیچید...هر رفتاری در خود مقداری لذت و مقداری رنج نهفته دارد...چیزی که تعیین کننده ی این هست که ما رفتاری را انجام بدهیم یا ندهیم این است که برآیند این نیروها رفتار ما را در زمره ی رفتارهای لذتبخش قرار بدهد یا رنج آور...یک مثال میزنم...داشتن رابطه جنسی برای همه افراد سالم لذتبخش است...اما هر آدمی برای خود هنجارها و باید و نباید هایی در زندگی دارد که باعث این می شود که در روابط جنسی خود از بعضی الگوهای خاص رفتاری پیروی کند...یعنی ممکن است برای کسی داشتن رابطه ای خارج از هنجارهای اخلاقی یا اجتماعی با جنس مخالف (مثلا خیانت به همسر) چنان از نظر روانی تخریب کننده و مصیبت بار باشد که هیچوقت داشتن رابطه ای اینچنینی برایش در مجموع لذتی را به همراه نداشته باشد...دقت کن اینجا صحبت از "برآیند نیروها" ست...یعنی اگر داشتن یک رابطه سکسی را عملی مطلقا لذتبخش با مثلا نمره ی 20 فرض کنیم آنوقت نیروهایی مثل عذاب وجدان و خطر به دام افتادن و مجازات و از هم گسیختگی زندگی و دهها مورد روانی و یا فیزیکی دیگر هرکدام با نمره های بین منفی 10 تا منفی 100 (به طور مثال) باعث این می شوند که برآیند چنین عملی احیانا یک فلش در جهت منفی (یا همان درد و رنج) باشد...طبیعیست که چنین عملی از آنجا که در مجموع برای فرد لذتبخش نیست و رنج و درد به همراه دارد هیچگاه مطلوب و مورد اقدام او واقع نمیگردد...اما شخصی که به خاطر شرایط تربیتی و روحی خاص خود فاکتورهای درد و رنجی مطابق آنچه که بالا گفته شد را نداشته باشد طبیعیست که خیانت به همسر هم برایش عملی لذتبخش و به همین دلیل موجه و پذیرفتنی باشد...!
در جوامع مختلف بسته به سیاستهای حاکم همواره هنجارهایی خاص برای مردم تعریف میشود و سعی می شود که مردم بر طبق چنان هنجارهایی پرورش پیدا کنند...یعنی کودکی که در جامعه ای به دنیا می آید و بزرگ می شود تمام نهادهای تربیتی (از خانواده تا آموزش و پرورش و رسانه ها...) این کودک را در جهتی پرورش میدهند که بعد از مدتی پاره ای رفتارها برایش ارزش (دارای بار روانی و فیزیکی – تشویق و تنبیه - مثبت) و پاره ای از رفتارهای دیگر برایش ضد ارزش (دارای بار روانی و فیزیکی منفی) باشد...طبیعیست که "اغلب" چنین کودکی وقتی بزرگ شد رفتارهایش در جهت هنجارهای جامعه خواهد بود...یعنی خیلی ساده برای اینکه جامعه تحت کنترل درآید با آموزش و تلقین رفتارهایی برای فرد مطلوب و لذتبخش می شود...البته این راهکار گاهی برای حفظ جامعه یک ضرورت است...مثلا همیشه هنجارها به نوعی تعریف می شوند که تجاوز به حریم دیگران و یا دزدی رفتاری توام با درد و رنج باشد...همه ما دوست داریم با کمترین تلاش بیشترین را به دست بیاوریم و این خود میتواند انگیزه ای قوی برای به طور مثال سرقت اموال دیگران باشد...اما در مرحله اول از نظر "اخلاقی" و در مرحله دوم از نظر "قانون" چنین اعمالی با پوئن های منفی بالا "مارکدار" می شوند تا در زمره ی رفتارهای نا مطلوب (توام با درد و رنج) قرار گیرند و جامعه قابل کنترل شود...
در حکومتی که دینی و بنیاد گراست (مثل حکومت خودمان) حتی خصوصی ترین جنبه های زندگی افراد را هم "مارکدار" و ارزش گذاری میکنند و برای متخلفین مجازاتهایی در نظر میگیرند...نمونه بارزش همین طرح های مبارزه با بدحجابی ست...
نسلی که امروز به سن بیست و سی رسیده است تا چشم باز کرده است حجاب برایش یک ارزش معرفی شده است...اینکه امروز میبینیم در شهرهای بزرگ کم کم چنین ارزشی برای قشرهایی از مردم رنگ باخته است به خاطر وجود ماهواره و اینترنت و مانند آن است...و به همین دلیل است که حکومت بنیادگرایی مثل حکومت ایران که جامعه ی مطلوبش جامعه ایست که تا آداب توالت رفتن مردمانش را مجتهدان و بزرگان دینی تعیین و تشریح میکنند با چنین شدت و حدتی مشغول مبارزه با ماهواره و سانسور اینترنت است...برای چنین حکومتی جامعه مطلوب جامعه ایست اسلامی و اسلام هم دینی ست با مختصات و مشخصات منحصر به فرد که نمیتواند بپذیرد زنی طره ای از مویش را به نمایش بگذارد...اسلام دین حلال و حرام است...در چنین دینی مردم گله های گوسفندی فرض می شوند که نیاز به قیم و بزرگتر دارند که با ترکه بالای سرشان بایستد و راه و چاه را نشانشان بدهد...اسلام دینی ست که حکومت را مکلف میکند در ریز ترین و خصوصیترین جنبه های زندگی مردم خود را دخالت دهد...حکومت اسلامی حتی در مورد اینکه مردم چه بخورند و چه نخورند تصمیم می گیرد و متخلفین را تحت تعقیب قرار میدهد و به شلاق میکشد...!حکومت اسلامی حکومتی ست که در آن حتی برای عشق ورزی و عشقبازی باید مجوز داشت و الا پدرت را در می آورند... حکومت اسلامی حکومتیست که در دنج ترین اتاق خانه ات برای تماشای تصاویری که حکومت دیدنش را برای تو غدقن کرده است! باید جریمه بدهی و مواخذه شوی...!
همین امروز در همین تهران اگر قانون حجاب اجباری ملغی شود عده کثیری از مردم به خاطر سی سال آموزش و تلقین نمیتوانند بدون حجاب در جامعه ظاهر شوند...اوضاع در شهرهای کوچک به مراتب بدتر است و حتی شاید بعد از ملغی کردن چنین قانونی هیچ تفاوت محسوسی در پوشش مردمانش ایجاد نشود...!
میدانی چه میخواهم بگویم؟ درد بدیست... قانونگذار بنیاد گرا که برای پیروی از متون دینی اش هنجارها را تغییر میدهد دقیقا همان کاری را میکند که در مصر قدیم با فشار دادن جمجمه کودکان تازه متولد شده باعث تغییر شکل و بعضا آسیب زدن به سلامتی نوزاد میشدند به این دلیل که داشتن جمجمه ی مخروطی شکل نشان اشراف زادگی و مایه ی تفاخر است...یک حماقت که آنقدر تکرار می شود که قسمتی از زندگی مردم می شود...همین مردم پنجاه سال دیگر اگر وضع به همین منوال پیش برود برایشان کاملا عادی می شود اگر یک روز که در خانه خود نشسته اند ناگهان ضابطین قوه قضائیه با لگد در خانه را بشکنند و هنگام عشقبازی زن و شوهری را غافلگیر کنند و به جرم هم آغوشی در ماه مبارک رمضان و در ساعت غیر مجاز راهی زندان کنند...! باور کن برای دیدن چنین روزی فقط باید پنجاه سال دیگر صبر کنی!
از بحثمان دور افتادیم...اما سر درد دلم باز شد و شاید به عنوان یک مقدمه طولانی برای یک نامه کوتاه لازم بود...

بگذار به تو بگویم...مرزهای آزادی انسان تا جایی گسترش می یابد که با مرزهای آزادی دیگران تداخل نداشته باشد...تنها اصل این است که به دیگران آسیبی نرسانی...در روابط دوستانه و عاطفی " تنها شرط " لازم و کافی برای رفتارهای تو داشتن «صداقت» است...پارتنر تو حق دارد انتخاب کند و برای انتخاب باید به او اطلاعات درست بدهی...اگر تو آدمی هستی که دوست داری چند پارتنر سکسی داشته باشی این حق توست...هیچکس حق ندارد به تو بگوید که اشتباه میکنی...زندگی تو و لذتهای تو فقط و فقط به خود تو مربوط می شود...اما من به عنوان پارتنر تو باید بدانم که فکر و احساس و حتی جسمم را با چه کسی به اشتراک گذاشته ام... این هم حق من است...! اگر بتوانم با چنین قضیه ای کنار بیایم که با تو میمانم...اگر هم برایم چنین شرایطی قابل تحمل نباشد خودم را کنار می کشم و به دنبال فرد مطلوب میگردم...!
مسلما کسی که با تو کوه میرود اگر فقط پارتنر ورزشی تو باشد حق دخالت در سائر شئونات زندگی تو را ندارد...تو میتوانی خیلی ساده و صریح او را از موقعیت خودش آگاه کنی...اما از نوشته ات برمی اید که تو میخواهی چند "بوی فریند" داشته باشی که با یکی کوه بروی و با یکی مثلا بحث فلسفی کنی و با دیگری توی رختخواب بروی...خب این غلط است...یعنی ان بنده های خدا که هرکدام از یک جنبه شما را به اوج لذت میرسانند این حق را دارند که بدانند دقیقا در کجای زندگی تو قرار دارند تا بتوانند آنها هم با توجه به اعتقادات و خواسته ها و نیازهای خود در مورد ادامه یا ترک این رابطه تصمیم گیری کنند...!
نمیدانم نوشته ام چقدر به تو کمک کرد و چقدر پاسخ سوالهایت را گرفتی...اما در آخر میخواهم دوباره بر این مساله تاکید کنم که در هر جامعه هنجارهایی وجود دارد که از طرف نهادهای قدرت برای حفظ و اداره ی جامعه ترویج و تبلیغ می شود...رفتارهای انسانی همیشه بر پایه رسیدن به لذت است...و نهاد قدرت با سد قرار دادن جلوی برخی لذات که میتواند بقای جامعه را تهدید کند عملا برخی رفتارهای فی نفسه لذتبخش را با بستن پارامترهای درد و رنجی که به آن اضافه میکند(درست مثل وزنه ی قپانی که به آن بیاویزد) به پارامترهای کمتر لذتبخش و یا توام با درد و رنج تبدیل میکند...(شخصی را در نظر بگیر که به خاطر معذوریت اخلاقی و یا ترس از مجازات کش رفتن یک کتاب گرانقیمت از یک کتابفروشی را عملی مطلوب نمیداند)...
همانطور که گفتم به خودی خود تربیت ذائقه مردم برای داشتن رفتارهایی که باعث حفظ جامعه می شود مذموم و نکوهیده نیست...مشکل جایی شروع می شود که حکومتی بنیاد گرا یا توتالیتر با استناد به متون دینی هزاران سال پیش و یا یک ایدئولوژی خاص و بدون استناد به دستاوردهای علمی جدید (جامعه شناسی – پزشکی- روانشناسی و...) و بدون توجه به دستاوردهای ارزشمند بشر در راه آزادی و برابری، با استفاده از ابزارهایی که در اختیار دارد (آموزش – رسانه- قانون) سعی کند رفتارهای مردم را ولو به زور به سمت و سوی مورد نظر خود هدایت کند...!

توسط در April 27, 2007 1:58 PM | | نظرات (108)
سه حکایت...!

امروز اتفاقی افتاد که باعث شد همه برنامه هایم را کنسل کنم و بنشینم توی خانه و به ثبت این لحظات احمقانه بپردازم...امروز صبح باید برای خریدن چند تا کتاب میرفتم انقلاب و از آن سو هم میخواستم برای انجام کاری به جمهوری بروم...موقع رفتن همانطور که کیفم دستم بود کیسه ی آشغالها را هم برداشتم تا سر راه بیندازمشان توی شوتینگ زباله...باور کنید نفهمیدم چه شد...موقعی به خود آمدم که دیدم با دو تا کیسه زباله پر از پوست پیاز و پرتقال و تفاله چایی و دستمال کلینکس دماغی و کلی چیزهای دیگه ایستادم توی ایستگاه اتوبوس جلوی منزل و و منتظر اتوبوسم...! همینجور ایستاده بودم و داشتم فکر میکردم که چطور ممکن است آشغالهایی را که انداخته بودم توی شوتینگ هنوز توی دستهایم باشد و سعی میکردم این اتفاق نادر و احتمالا متافیزیکی را برای خودم حلاجی کنم که یکدفعه دوزاریم افتاد که احتمالا آن شئ ای را که انداخته ام توی شوتینگ کیف نازنینم بوده...! فکرش را بکنید...یکبار دیگر هم قبل ها این بلا سر من آمده بود و آن موقع دسته کلیدم را به جای کیسه های زباله از آن بالا ول داده بودم پایین...باور کنید قضیه عشق و عاشقی نیست...اصلا توی باغ این حرفها نیستم...فکرش را که میکنم میبینم همه ی نوابغ همینطورند...نمونه اش همین نیوتون خودمان که در آشپزخانه اش همیشه جای تخم مرغ ساعتش را آب پز می کرد...!تازه خیلی شانس آوردم جای کیف، خودم را از دریچه شوتینگ نیانداختم پایین...اگر یک مقدار نبوغم بیشتر بود احتمالا الان با دست و پای شکسته توی بیمارستان خوابیده بودم...خلاصه دردسرتان ندهم... توی سر زنان برگشتم و با اصرار و التماس نگهبان را راضی کردم که کلید مخزن شوتینگ را بیاورد که من بتوانم کیفم را از میان انبوهی از زباله پیدا کنم...اوه...فکرش را بکنید...اگر آن تراول چک صد تومانی لعنتی داخل کیفم نبود عطای کیف را به لقای آن همه سبزی و میوه ی گندیده و گلاب به رویتان پوشک مستعمل بچه و انواع و اقسام نوار بهداشتی های نفرت انگیز میبخشیدم...داخل مخزن شوتینگ اینگونه نیست که مثلا یک دستکش دستت کنی و دانه دانه کیسه های گره زده ی زباله که کنار هم چیده شده اند را کنار بگذاری تا به شی گمشده ات برسی...آنجا کیسه زباله اگر در بسته و سالم هم باشد بعضا 11 طبقه سقوط آزاد می کند و وقتی میرسد به مخزن چنان منفجر میشود که محتویات داخلش مولینکس شده در تمام محوطه مخزن پراکنده می شود...
بالاخره با مساعدت مسئول خدمات بلوک و بعد از نیم ساعت شنا در میان تهوع آور ترین زباله های روی زمین کیف نازنینم را یافتم و دوان دوان به خانه برگشتم...کیف مورد نظر در حال حاضر داخل یک تشت پر از آهک در حال گند زدایی ست و قرار است تا ساعاتی دیگر برای مراسم شستشو با اسید کلریدریک و محلول پرمنگنات آماده شود...!

بگذارید ماجرای آن تراول صد تومانی را هم که برای بازیابی اش اینهمه میان زباله ها خفت کشیدم بگویم که از دیروز تا حالا غمباد شده و راه گلویم را بسته است...من کلا آدم چلمنگی هستم...یعنی بعضی وقتها رفتارهایم از شدت آداب دانی و ملاحظه کاری احمقانه می شود...نمونه اش اینکه الان دو سال است پولی که دو ماهه به کسی قرض داده بودم را با خواهش و تمنا و من بمیرم تو بمیری ذره ذره از او گدایی میکنم و هنوز که هنوز است نصفش را هم نگرفته ام و هر بار که مثلا بعد از شش ماه ملق زدن و خواهش و التماس پنجاه هزارتومانش را می گیرم چنان با حرارت تشکر و قدر دانی میکنم که او واقعا خیال میکند در حق من لطف بزرگی کرده است که قسمت کوچکی از قرضش را ادا کرده است...!
نمونه دیگرش همین ماجرای تراول صد تومانی بود...صد بار به خودم گفته ام که در کار با کسی رو در بایستی نداشته باش...اما مگر میشود...بعد از انجام کارهای یک سایت اینترنتی که تقریبا یک ماه و نیم به طول انجامید صاحب سایت که از بستگان هم هستند تا آمد طبق روال هنگام تحویل پروژه در مورد مسائل مالی و تصفیه حساب و این چیزها حرف بزند من احمق در حالی که مثل سگ به پول نیاز داشتم نه گذاشتم و نه برداشتم که این حرفها چیست؟ و اصلا حرفش را هم نزنید و من که کاری نکردم و از این قبیل مزخرفات و تعارفات شاه عبدل عظیمی...!یعنی چنان مصمم و جدی این چیزها را می گفتم که واقعا امر به ایشان مشتبه شد که اگر بخواهد بیشتر از این برای پرداخت دستمزد من پافشاری کند به من بی احترامی میشود...بعد ایشان یک دستگاه جی پی اس را که حدود سیصد هزار تومانی می ارزید به من نشان داد که فلانی این را ببین و شروع کرد برای من توضیح دادن اینکه این دستگاه چه قابلیتهایی دارد و چگونه کار میکند...از آنجا که قبلا هم بارها تلویحا گفته بود که میخواهد یک دستگاه جی پی اس به من بدهد حس کردم که آن لحظه موعود فرا رسیده است ولی باز خودم را به خریت زدم و بعد از گوش دادن به توضیحات ایشان در یک اقدام کاملا احمقانه گفتم واقعا دستگاه جالبیست و اولین پولی که دستم بیاید می آیم و یکی از آنها را میخرم و با خنده اضافه کردم به شرطی که مایه کاری با ما حساب کنی...طرف هم که انگار در یک لحظه آنی چنین چیزی به مغزش خطور کرده بود و هنوز دو دل بود که چنین حاتم بخشی ای بکند یا نکند (چون به هر حال ارزش آن دستگاه از ارزش کاری که من برایش انجام داده بودم بیشتر بود) یکدفعه با این حرف من انگار تصمیمش عوض شد و با خنده گفت خیالت راحت...با تو به قیمت خرید حساب میکنم و با این جمله دستگاه را سر جایش برگرداند...!(قسم میخورم اگر آن لحظه با ذوق و شوق آن دستگاه را می گرفتم و در حالی که به شدت خودم را هیجانزده نشان میدادم می گفتم "یعنی این دستگاه را میدهی به من؟" الان لااقل صاحب یک دستگاه جی پی اس بودم!)
به هر حال بعد از تمام این کش و قوس ها گفت لااقل بگو بهای هاست و دومین سایت را که از جیب داده ای چقدر می شود و من با کمال شرمندگی چون میدیدم دیگر چنین مساله ای قابل تعارف نیست گفتم سی و پنج هزار تومان که آن هم قابلی ندارد...(این قابلی ندارد آخر را دیگر خیلی سفت و محکم نگفتم!)...طرف هم جیبهایش را گشت و چون دید پول خرد ندارد یک تراول صد تومانی به من داد و اصرار کرد که باقی اش هم باشد برای زحمتی که برای سایت کشیدی...!من هم از آنجا که دهنم کف کرده بود بس که تعارف کرده بودم و از طرفی آنقدری هم نداشتم که باقی پولش را بدهم با کلی من و من و تشکر و قدر دانی و تظاهر به خوشحالی تراول را قبول کردم...!
الان دقیقا حال کسی را دارم که هم پیاز را خورده باشد و هم شلاق را و دست آخر هم میرغضب به او تجاوز کرده باشد...نمیدانم متوجه حال من می شوید یا نه...اگر پول نمی گرفتم احساس خیلی بهتری می داشتم...اما اینکه با این همه فعل و انفعالات پولی را گرفتم که خیلی کمتر از ارزش کار من بود و مهمتر از آن طوری وانمود کردم که انگار خیلی بیشتر از ارزش کار ناقابلی! را که انجام داده ام گرفته ام باعث میشود که احساس پوچی کنم...جالب اینجاست که من اصلا اهل تعارف و رودربایستی در مناسبات اجتماعی خودم نیستم...اما هر جا پای پول وسط می آید به صورت بیمارگونه تعارفی می شوم...!
البته این تعارفی بودن من بعضی جاها به نفعم هم تمام شده...بد نیست به عنوان حسن ختام ماجرای کافی شاپ رفتنم در معیت ده دوازده تا وبلاگر گردن کلفت را هم بنویسم و بروم که نزدیک ظهر شد و هنوز چیزی درست نکرده ام...!

قضیه از این قرار بود که یک خانوم نسبتا محترمی چند وقت پیش برای من ایمیل زد که فلانی من از خواننده های وبلاگت هستم و دارم از کانادا می آیم ایران و در این یکی دو هفته ای که ایرانم خیلی دوست دارم تو و سایر دوستانت را ببینم...ما هم از آنجا که وبلاگری بسیار فروتن و مردمی هستیم گفتیم اوکی...این شماره ی من...هر وقت آمدی زنگ بزن و من هم دوستانم را خبر میکنم که بیایی ما را ببینی...! یکهفته بعد تلفن زنگ زد و قرار بر این شد که فلان روز همه در کافی شاپ فلانجا جمع شویم...در روز موعود من و خانوم شین و سهیل و دوست دخترش نازلی و مهیار و دوست دخترش و غزل و یکی دو تای دیگه که الان حضور ذهن ندارم آمدند و خانوم کانادایی نازنین هم آمد و کلی حرف زدیم و خندیدیم و خوردیم...القصه از آنجا که هیچ خوشی و نشاطی در این دنیا دائمی و پایدار نیست زمان به سرعت گذشت و وقت حساب کردن میز شد...گارسن هم نامردی نکرد و عدل صورت حساب را آورد توی بشقاب و گذاشت جلوی من...البته طبیعی هم بود چون قیافه هیچکسی در آن جمع (البته منظورم جماعت ذکور است) به این حرفها نمیخورد که بخواهد یک میز هشت نفره را حساب کند...سهیل که چنان خودش را مشغول ور رفتن و بازی کردن با فندک زیپویش نموده بود که در آن حال فکر کنم تیر هم اگر از پایش بیرون می کشیدی متوجه نمیشد و مهیار هم طبق معمول سعی داشت نشان دهد که به سن قانونی نرسیده است و داشت با دوست دخترش آن گوشه اتل متل توتوله بازی میکرد و خلاصه تنها مرد باقی مانده در آن جمع من بودم و یک صورتحساب بیست و یکهزارتومانی ناقابل...! یک لحظه رگ لارج بازی ام گل کرد و بی سر و صدا و سریع دست کردم توی کیف و یازده تا اسکناس دو هزار تومانی تا نخورده گذاشتم توی بشقاب و کاپشنم را از روی دسته صندلی برداشتم که بروم...باز خدا پدر این خانوم کانادایی را اگر فوت کرده است بیامرزد که شروع کرد به اعتراض که چرا تو حساب کنی و محال است و بعد هم غزل پی اش را گرفت و خلاصه جوری شلوغش کردند که دیگر هیچ جوری نمیشد کسی خودش را بزند به کوچه علی چپ و سهیل هم که دید بازی کردن با فندک زیپو دیگر فایده ای ندارد پیشنهاد داد که هر کسی دنگ خودش را بدهد...و یک دفعه هشت جفت دست رفت توی جیب و آمد بیرون و هر کدام با یک چپه هزار تومانی دراز شد سمت من...! من هم بعد از کمی ناز و نوز و کلاس گذاشتن بالاخره با غر غر پولها را جمع کردم و شروع کردم به شمردن و در کمال ناباوری دیدم شش هزار تومان هم بیشتر از پولیست که من پرداخت کرده ام...از آنجا که بسیار آدم صادقی هستم گفتم دوستان یکمقدار این پول بیشتر از پولیست که باید باشد و هرکسی زیاد داده است (یعنی پول زیاد داده است!) بیاید و پولش را بگیرد و جالب این بود از آنجا که ملت همه جلوی دوست دخترهایشان جو گیر شده بودند همه از سر سخاوت گفتند که ما اندازه داده ایم و اشتباه میکنی و از این حرفها... این بود که عملا در آن روز به یاد ماندنی من علاوه بر خوردن یک دلستر و مقدار زیادی چیپس و پنیر حدود شش هزار تومان پول نقد هم به جیب زدم...! زیبایی و ارزش این ماجرا وقتی صد چندان می شود که تا مدتها همه جا صحبت از این بود که این شراگیم عجب پسر سخاوتمند و لارجی ست که آن روز همه میز را حساب کرد و میخواست همه را مهمان کند...!
خلاصه اینجا تنها جایی بود که من از تعارفات بی جای خودم متضرر که نشدم هیچ بلکه سود هم کردم!

پ.ن: میدونین الان سهیل این رو بخونه چه کامنتی میخواد برای من بذاره؟ مینویسه: "راستش اون روز ما جمع شده بودیم که به یه طریقی یه کمکی به تو
بکنیم که از این فلاکت در بیای...!میخواستیم بدون اینکه متوجه و ناراحت بشی یه پولی برات جمع کنیم...کل ماجرا همین بود...!"
از اونجا که این خیلی تیکه ی سنگین و نابود کننده ای هست خودم پیش دستی کردم و نوشتم که سهیل حسرت همچین تیکه ی آبداری روی دلش بمونه...!:)

توسط در April 22, 2007 1:02 PM | | نظرات (108)
بوی خون...

نمیدانم امروز اخبار حوادث روزنامه ها را خواندید یا نه...یک خبر تکان دهنده و بسیار تامل برانگیز خبر تبرئه متهمین قتلهای زنجیره ای کرمان بود که با اعتقاد به مهدور الدم بودن قربانیانشان آنها را به وحشیانه ترین صورت ممکن به قتل می رساندند...ماجرا اینگونه است که پنج جوان بسیجی در کرمان از حدود 5 سال پیش با تشکیل یک گروه خودسرانه اقدام به شناسایی و قتل افرادی می کردند که از نظر آنها به خاطر فساد اخلاقی و یا سایر جرایم از مصادیق مفسد فی الارض محسوب و مهدورالدم شمرده میشدند...!
امروز روزنامه اعتماد نوشت :

" دیوان عالی کشور حکم تبرئه عاملان قتل های محفلی کرمان را که با اعتقاد به مهدور الدم بودن دو زن و سه مرد را به قتل رسانده بودند تایید کرد...
...نخستین قربانی این باند، جوان 19 ساله ای به نام مصیب افشاری بود که 13 شهریور ماه 81 به قتل رسید. متهمان در اعترافات خود درباره این جنایت گفتند: مصیب در میدان امام خمینی کرمان مواد مخدر میفروخت. ما بعد از شناسایی او چندین بار به او تذکر دادیم تا دست از کارهایش بردارد اما او بی اعتنا بود تا اینکه به دستور حمزه (متهم ردیف اول) او را به زور سوار ماشینی کردیم و و به محله هفت باغ بردیم و در آنجا حمزه ابتدا سنگی به سر مصیب کوبید و او را درون چاله ای استخر مانند انداخت ، سپس هرکدام از ما سنگی به او کوبیدیم اما مصیب نمیمرد تا اینکه حمزه گفت بهتر است او را زنده به گور کنیم. بعد چاله ای کندیم و پیکر نیمه جان مصیب را به داخل آن انداختیم و با شن و ماسه روی چاله را پوشاندیم و به این ترتیب مصیب را زنده به گور کردیم. متهمان افزودند : قتل دوم را یکهفته بعد از مصیب انجام دادیم. ابتدا محسن کمالی را شناسایی کردیم. او فساد اخلاقی داشت، بنابراین یک روز که در حال خروج از خانه بود او را گرفتیم و به هفت باغ بردیم و در آنجا محسن را هم خفه کردیم و جسدش را همانجا دفن کردیم...قتل سوم را چند ماه بعد انجام دادیم مقتول زنی به نام جمیله بود که خرید و فروش مواد مخدر می کرد و فساد اخلاقی داشت. از آنجا که این زن ازدواج هم کرده بود، پس از ربودن وی او را خفه نکردیم بلکه چاله ای کندیم و با روش سنگسار او را به قتل رساندیم بعد جسد این زن را به بیابانهای اطراف کرمان برده و و در آنجا انداختیم تا طعمه حیوانات شود. متهمان در ادامه گفتند : به ما گفته بودند که محمد رضا نژاد ملایری و شهره نیک پور دختر و پسر فاسدی هستند که با هم ارتباط نامشروع دارند به همین خاطر آنها را در حالی که سوار بر خودروی محمدرضا بودند شناسایی کردیم و بعد از آنکه جلویشان را در جاده گرفتیم آنها را به چاله پر از آب هفت باغ بردیم و هر دو را در انجا خفه کردیم...ما نمیدانستیم شهره و محمد رضا زن و شوهر هستند و فکر میکردیم با هم رابطه نامشروع دارند. ماموران در ادامه تحقیقات خود از متهمان دریافتند انها به طرز فجیعی قربانیان خود را به قتل میرساندند.... "

حتما میدانید که من با اعدام مخالفم و هیچوقت خواهان مجازات اعدام برای این پنج جوان بسیجی نبوده و نیستم...اما تبرئه این 5 جوان و اعلام بی گناهی آنها یعنی زدن مهر تائید بر جنایات اینچنینی...در خبرها آمده بود : " از آنجا که متهمین ادعا کرده اند قربانیان را با اعتقاد به مهدور الدم بودن به قتل رسانده اند دیوان عالی کشور حکم به تبرئه متهمین داد..."
نمیدانم چه چیزی باید به این نوشته اضافه کنم تا شما را متوجه عمق فاجعه ای بکنم که هر لحظه بیشتر سایه اش را بر سر ما میاندازد...حکومت با این حکم عملا چراغ سبزی نشان داد به گروه های فشار و تند رو و افراطی در جامعه...فکرش را بکنید...یک زن و شوهر جوان به خاطر ظن یک عده جوان بسیجی با طرح نقشه قبلی به مسلخ برده میشوند و کشته می شوند و بعد متهمین از آنجا که با اعتقاد به مهدور الدم بودن قربانیان جنایت کرده اند بی گناه شناخته می شوند...!اصلا باور کردنی نیست...به کجا میرویم و چه روزهایی در انتظار ماست را من نمیدانم...اصلا دلم نمیخواهد از خانه بیرون بیایم...حالم از روزنامه ها به هم میخورد...این روزها صفحات روزنامه ها پر است از لکه های خون...چند وقت پیش حکم اعدام نوجوانی 18 ساله که در 15 سالگی و در یک نزاع کسی را به قتل رسانده بود اجرا شد...و امروز مسببین چنین جنایاتی بیگناه معرفی می شوند...روزهای سیاه تری در انتظار ماست...میخواهم در چهار دیواری خودم بمانم و فارغ از اینهمه سیاهی که بیرون در جریان است موتزارت گوش کنم...آنها نمیتوانند زندگی من را خراب کنند...من به آنها چه کار دارم...؟من متعلق به دنیای آنها نیستم...
بیرون این دیوارها گاوهای نر را رها کرده اند...مردم با هیجان و لذت اخبار روزنامه ها را دنبال میکنند...هر خنجری که فرود می آید و هر طنابی که به دور گلویی محکم میشود تضمین می کند فروش یک روزنامه را...میخواهم از اینجا دور شوم...آنقدر دور که دیگر بوی خون را نشنوم...

توسط در April 15, 2007 11:24 PM | | نظرات (126)
اینشتین و آیت الله بروجردی...!

اینگونه که پیش می رود اگر فردا کاشف به عمل بیاید که " لودویک ویتگنشتاین" از مقلدین "آیت الله ملا علی قارپوزآبادی" بوده است نباید زیاد تعجب کرد...! ما این علمای شیعه را خیلی دست کم گرفته ایم...یادتان رفته است علامه جعفری در مکاتباتش با برتراند راسل چطور این آقای به اصطلاح فیلسوف را به چالش کشیده بود و به قول معروف فتیله پیچش کرده بود؟ هنوز جوهر آن نوشته ای که در مورد آن نامه نگاریها نوشته بودم خشک نشده که دست خدا این بار از آستین "اینشتین" در آمد و محکم زد پس کله ی من بی دین وطن فروش...!
این بار قضیه خیلی بیخ دار تر از ماجرای مکاتبات "برتراند راسل" و "علامه جعفری" ست...گویا اخیرا "پرفسور ابراهیم مهدوی" نامی(که البته ما اسم ایشان را به شش زبان زنده ی دنیا سرچ کردیم و اثری از آثار این جناب در اینترنت نیافتیم) یک روز داشته برای خودش در خیابانهای لندن قدم میزده که تصادفا وارد یک مغازه عتیقه فروشی می شود و پاکت نامه ای توجهش را جلب میکند : پشت پاکت آدرس گیرنده و فرستنده نامه به ترتیب زیر نوشته شده بود :

فرستنده :
ایالات متحده امریکا – نیوجرسی – پرینستون – دانشگاه پرینستون – گروه فیزیک – آلبرت اینشتین

گیرنده :
ایران – قم – حوزه علمیه – برسد به دست آیت الله بروجردی!

(تو را به خدا حالا نیایید گیر بدهید که آیت الله بروجردی مقیم نجف بوده و سوتی داده ای و از این حرفها...اگر آدرس اشتباه نبود که نامه سر از آن عتیقه فروشی در لندن در نمی آورد و احتمالا توی صندوقخانه ی نبیره ی آقای بروجردی توی سامراء خاک میخورد الان !)

خلاصه این جناب پرفسور ما که اصلا معلوم نیست پرفسور چه چیزی بوده نامه را باز میکند و میخواند و میبیند به به...اعتراف نامه اینشتین هست به جهل خود و علم علمای شیعه و اینکه نظریه نسبیتش را از روی دست علمای اسلام و در راس آنها علامه مجلسی! کپی برداری کرده است و خلاصه خوب چیزیست و میشود با این نامه دهن مخالفین اسلام را سرویس کرد...پرفسور همانجا دست میکنند در جیبشان و پول نامه که چیزی حدود سه میلیون دلار!! بوده را حساب میکند و البته چون یک مقدار کم میاورد از رفیقش توی شرکت بنز! هم یک مقداری قرض میکند و اینطور میشود که یکی از بزرگترین اسناد تاریخ که نشان دهنده ی حقانیت مذهب تشیع علوی ست از دست آن عتیقه فروش یهودی خائن خارج میشود و به چنگال مسلمین میفتد...برای اینکه شما دقیقا در جریان عظمت همچین اتفاقی قرار بگیرید متن کامل خبر را بدون کم و کاست و عینا به نقل از خبرگزاری حوزه علمیه قم (که از نظر معتبر و موثق بودن و نیز دقت و بی غرضی از هیچکدام از خبرگزاریهای معروف دنیا کم ندارد) بخوانید :

" آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ
Die Erklarung - von: Albert Einstein - 1954
یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند.
این رساله درحقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی(فوت1340ش
=1961م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه ی نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه بحارالانوار) علامه ی مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی(فوت1371ش)و...ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده)تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده ی"نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند. از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبراکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول
معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:
E = M.C2 >> M = E :C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.
او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی)که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - اینشتین نظریه ی اخباریون شیعه را( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند..
در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... .
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان
پروفسور حسابی نیز بارها یاد کرده با لفظ"حسابی عزیز"..........................................................
3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است...همکنون این کتاب ارزشمند در حال ترجمه از آلمانی به پارسی - توسط دکتر عیسی مهدوی( برادر دکتر ابراهیم مهدوی)- و توام با تحقیق و ارائه ی منابع مذکور در متن(توسط اینجانب) میباشد و بسیاری از متن آن ترجمه و تحقیق فنی شده است...اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود... "

قضیه شوخی بردار نیست ها...یعنی خیلی اتفاق مهمی ست...ببینید...یک وقت شک نکنید که ممکن است کل این ماجرا چیزی شبیه ماجرای آن نامه چارلی چاپلین به دخترش باشد که بعد گندش در آمد که نویسنده نامه یک روزنامه نگار بی نمک و بی معنی ایرانی بوده است...این دیگر مو لای درزش نمیرود...به دلایل زیر :
1- این نوشته در یک سایت خبری منتشر شده است و همانطور که مطلع هستید فاسد ترین خبرگزاریها هم به خاطر رعایت اخلاق حرفه ای اجازه ی دخل و تصرف در خبر و یا نشر اخبار دروغ را ندارند...خبرگزاری حوزه علمیه قم که دیگر جای خود دارد.
2- اسم مقاله ی مورد نظر کاملا مشخص است و حتی به زبان انگلیسی هم نوشته شده است و خودتان میتوانید با سرچ کردن در اینترنت متوجه شوید که استکبار جهانی نگذاشته است هیچ اثری از چنین مقاله ای در هیچ منبع خبری و یا سایت و یا وبلاگی یافت شود و همین دلیل بر حقانیت این مقاله است.
3- سال نوشتن مقاله هم کاملا مشخص شده است!
4- این نامه توسط «مترجمین محرمانه شاه ایران»!! که همگی افراد کاملا شناخته شده و موجهی هستند و مو لای درزشان نمیرود و میتوانند به درستی این نامه گواهی بدهند به فارسی ترجمه شده است!
5- اینشتین در این مقاله معاد جسمانی را از نظر فیزیکی اثبات میکند و فرمولها و محاسباتی که در ادامه نامه آمده نشان دهنده اصالت نامه است چون چنین محاسبات پیچیده ای به جز شخص اینشتین نمیتواند کار شخص دیگری باشد!
6- اینشتین در این نامه نشان میدهد به شدت ذهنش درگیر بحث ملاصدرا و بحثهای حوزوی ست و با گفتن اینکه : " حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند.." حمایت قاطع خود را از " اخباریها " اعلام میکند (حالا اینکه "اخباریها" چه کوفت و یا فرقه ای هستند را احتمالا فقط باید بچه ی حوزه باشی تا بدانی!)...اینشتین عملا با این کار طلبه های جوان را تشویق به این میکند که اختلافات فقهی و فلسفی و باند بازی را در حوزه کنار بگذارند...(حتی شایعاتی وجود دارد که در قسمتهایی از نامه که به طرز مرموزی ناپدید شده اما به رویت پرفسور ابراهیم مهدوی رسیده است اینشتین به صراحت اعلام کرده که برادران حوزه ی علمیه قم بسیار فهمیده تر از همتایان خود در نجف هستند!)
7- اینشتین همواره در این نامه از آیت الله بروجردی با عنوان "بروجردی بزرگ" یاد میکند ولی همتای خودش که پرفسور حسابی باشد را "حسابی عزیز" مینامد...این نشان میدهد که رابطه اینشتین با بروجردی رابطه استاد و شاگردی بوده است و رابطه اش با پرفسور حسابی یک رفاقت معمولی!
8- این نامه به هر حال وجود داشته است چون جناب پرفسور مهدوی و یکی از اعضای شرکت اتوموبیل بنز! سی میلیون دلار (که پول کمی نیست) برای خریدن آن به یک عتیقه فروش یهودی جرینگی داده اند...! مگر میشود به خاطر یک نامه جعلی یا خیالی آدم عاقل سی میلیون دلار بدهد؟
9- خداوکیلی این یکی دیگر مو لای درزش نمیرود...ببینید...دستخط اینشتین توسط رایانه چک شده و تائید شده که کار خودش بوده است...خیلی آدم باید احمق باشد که به صحت چنین نامه ای که کامپیوتر هم تائیدش کرده است شک کند!(حالا اینکه این تطبیق و آنالیز دستخط کی و کجا و با چه ابر رایانه ای صورت گرفته را باید بروید از آقای پرفسور مهدوی بپرسید – البته به شرطی که بتوانید پیدایش کنید! - )
10- اصل نامه وجود دارد و میتوانید تشریف ببرید لندن و آقای پرفسور مهدوی و یا برادرشان دکتر عیسی مهدوی را پیدا کنید و در معیت ایشان بروید به اداره ی امانات و با چشمان کور شده تان خودتان نامه را ببینید...برای پیدا کردن آدرس و یا شماره تلفن از این دو برادر دانشمند و بزرگوار مقیم انگلستان هم بیخود اینترنت را شخم نزنید...چیزی پیدا نمی کنید...یک نوک پا تشریف ببرید قم و از خبرگزاری حوزه علمیه قم آدرس ایشان را بگیرید!

پ.ن: میدانید چه چیزی من را به این نوشته هدایت کرد؟کامنت شماره 150 پست قبلی با این مضمون :

بايد با خواندن چنين مطالبی احساس شرم کنی و برايت زمين دهان باز کند.بجای ولگردی اگر کمی مطالعه علمی داشته باشی دچار نخوت و جهالت نميشوی. لينک زير مشتی از خروار است.فعتبرو يا اولل ابصار:
http://hozeh.tebyan.net/tebnews/seenews.php?newsid=6303

من اعتراف میکنم بعد از خواندن مطالب مستند و متقن ایشان که نشان دهنده دید علمی بالای ایشان است (یعنی استناد به یک خبر مجعول و بیشتر طنز آمیز در خبرگزاری حوزه علمیه!) به شدت دچار احساس شرم شدم و تصمیم گرفتم باقی عمر به جای مطالعه علمی به ولگردی مشغول شوم... الان هم از ولگردی آمده ام و کمی خجالتم ریخته است...گفتم بیایم چند خطی بنویسم تا اولی الابصار حساب کار دستشان بیاید!
پ.ن: برای اولین بار در تاریخ وبلاگ نویسی جمله تخته سیاه را همزمان با گذاشتن مطلب جدید تغییر نمیدهم...حیف است...دقیقا همان چیزیست که باید به بعضی ها در این لحظه گفته شود!

توسط در April 13, 2007 1:42 AM | | نظرات (80)
پیکان جوانان گوجه ای...!

تا حالا فکر کردین خز ترین و جواد ترین ماشینی که بشه تصورش رو کرد باید چه ویژگیهایی داشته باشه؟البته من زیاد توی نخ ماشین و این چیزا نیستم و احتمالا شماها بهتر از من میتونین یه ماشین سوپر جواد رو توصیف کنین...اما ذهنیت من اینه...یه پیکان جوانان گوجه ای مدل 56 با لاستیک پهن دور سفید که کمکهاش رو هم خوابونده باشن...این میشه بیس یک ماشین جواد...اما مهمترین قسمت زلم زیمبو ها یا همون تزئینات این ماشینه...اول که باید با خط درشت و سفید پشت صندوق عقبش چند تا شعر یا جمله قصار مکش مرگ ما از عارف فقید حاج جواد اصل ساوجبلاغی و یا شاعر بزرگ قاسم دره گوزی نوشته باشن...متن مورد نظر اگه شعره حتما باید از نظر وزن و قافیه توی آفساید باشه و اگه جمله قصاره باید حتما موضوعش یا رفاقت و دوستی باشه یا مادر...! (دقت کنید که جملات قصاری با مضمون یار و معشوق و یا نوشته هایی برای رفع چشم زخم مختص راننده های بیابون و ماشینهای سنگینه و یه جواد واقعی و آگاه هیچوقت از این مدل نوشته ها داخل شهر استفاده نمیکنه)
مثلا به این شعر دقت کنید:
"آخرش میام یه روزی حاجتمو ازت می گیرم...میام تو بین الحرمین برات میمیرم..."
و یا این جمله مختصر و مفید و بسیار گویا که می فرماید: "رفیق بی کلک مادر" !
به هر حال یه ماشین اینچنینی در اصل یه بیلبورد متحرکه که جهان بینی و مرام راننده ش رو باید بشه از روی نوشته هاش از 500 متری به روشنی تشخیص داد...راننده های چنین ماشینهایی ذهنتیتشون اینه که مثلا یه روزی پشت چراغ قرمز که ایستادن و تو عالم خودشونن یه دفعه یکی تق تق بزنه به شیشه و وقتی شیشه رو میدن پایین ببینن که یه خانوم خوشگل و متشخص که در اصل راننده ی پرادوی پشت سری هست گریه کنان خودش رو از همون لای پنجره میندازه توی آغوششون و کاشف به عمل میاد که مثلا با خوندن یه شعر مثل این " بر سر در قلبم نوشتم ورود ممنوع...عشق آمد و گفت من بی سوادم! " عاشق مرام و نکته بینی راننده شده...!
برای چنین ماشینهایی داشتن آرم بنز و یا بی ام دبلیو هم مفید واقع میشه و در اصل فلسفه این کار برمیگرده به اینکه طرف احتمال میده از اونجا که خیلی ماشین رو دستکاری کرده ممکنه یه عده فکر کنن طرف واقعا بنز یا بی ام دبیلو سواره...!
حالا دیگه نمیخوام وارد جزئیات بشم و از تیپ راننده که حتما باید کاپشن خلبانی و شلوار شیش جیب بپوشه و پشت مو گذاشته باشه و یا حمیرا گوش دادنش و یا تزئینات داخلی ماشینش چیزی بنویسم...اینا رو نوشتم که به مساله اصلی برسم...
به اعتقاد بنده بعضی وبلاگها شباهت بسیار فجیعی با بعضی ماشینها دارن...دقت کردین؟
مثلا فکر کنین اسم وبلاگ طرف "محسن تک ستاره ی اهواز"ه ...آدرسشم مثلا اینه دبلیو دبلیو دبلیو دات محسن خفن دو هزار و شیش دات پرشین بلاگ دات کام...یا مثلا فکر کنین اسم وبلاگ طرف اینه : "دل به چشمای تو بستم اما تو دلمو شکستی!"
سوای اسم و آدرس، بعضی وبلاگا رو که باز میکنی یه دفعه انگار قیامت میشه...یارو هر تکنیکی توی وب بوده به کار برده که بر جذابیتهای سمعی و بصری وبلاگش اضافه کنه...اول که یه کادری برات باز میشه با این مضمون که : " عزیزم اسم قشنگتو به من میگی؟ " و تو باید اسمت رو وارد کنی...بعد یه دفعه زمین لرزه میشه و تا سی ثانیه این وبلاگ همینطوری میلرزه برای خودش...بعد هنوز پس لرزه ها تموم نشدن که یه اهنگ جک و جواد شروع میشه برای خودش پخش شدن...بعد یه پیرمرد پرنده مثل جن ظاهر میشه و برای خودش شروع میکنه به حرف زدن و هی از بالای مونیتور میره پایین مونیتور و بالعکس...میای ماوس رو تکون بدی دنبال کون پوینتر یه عالمه آت و آشغال و زلم زیمبو میاد این ور اون ور...بعد همینجوری از یمین و یسار و بالا و پایین صفحه وبلاگ نوشته های آنچنانی (تقریبا مشابه همون چیزایی که پشت بعضی ماشینا میخونیم) شروع میکنن به رژه رفتن...بعد رقص نور و آتیش بازی شروع میشه...خلاصه آش شله قلمکاریه برای خودش...بعد از گذشتن از این هفت خوان رستم میای بری مطلب طرف رو بخونی میبینی یارو نیم خط نوشته چهار خط از این صورتکها و گل و بته هم پشت بندش گذاشته...حالا همون نیم خط فکر میکنین چی هست؟ یا یه تک بیت عاشقانه از حمیراست یا یه جمله عارفانه از کتاب پائلو کوئلیو...یارو خیلی دیگه دمش گرم باشه و مخی باشه برای خودش مثلا چند خط به این مضمون نوشته : " به تو گفتم که دوستت دارم...اما تو به من خندیدی و حرفم را نفهمیدی...و من در تنهایی خود سوختم...ای خدا...عاشقان را غم نده" یا مثلا : " دوستای خوبم...من امروز عاشق شدم...خیلی خوشحالم...این جمله رو تقدیم میکنم به وجیهه ی عزیز تک سوار بی همتای غلبم که بیشتر از هر کسی توی این دنیا دوستش دارم : "بر سر در غلبم نوشتم ورود ممنوع...عشق آمد و گفت من بی سوادم..." (این جمله رو کجا خونده بودیم؟)
البته دقت کنید این جمله ی توی گیومه با فونت 64 بولد و به رنگ زرشکی (ترجیحا چشمک زن!) نوشته میشه...اینجور وبلاگا معمولا کامنت هاشون هم خوندنیه... : " سلام...وبلاگ پر از مهر و عطوفتت را دیدم...به کلبه ی تنهایی من هم سر بزن " (حالا کلبه تنهایی طرف هم یه چیزیه شبیه همین فقط یه کم رنگ بندیش فرق داره!) یا مثلا: " دوست عزیز...حرفهایت از دل برآمده بود و لاجرم بر دل نشست...بی اختیار بعد از خواندن نوشته هایت اشکهایم سرازیر شد...من هم زمانی عاشق بودم...اما حالا...چه بگویم؟ به کلبه ی ویرانه ی من هم سر بزن و به من بگو که چرا زیبا رویان اینقدر بی وفایند؟ " (دقت کنید
اینها که توی کلبه های هم کامنت میذارن همه از صنف کلبه دار ها هستن) یا مثلا یکی دیگه این مدلی مینویسه "خدا قوت...یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...عشق خیلی خوبه...امیدوارم همه جوونها به عشقشون برسن...خدا رو هم فراموش نکنن...به کلبه ی عشق منم سر بزنن...یا حق" (این بچه باحالشون بود و حتما باید ته نوشته هاش یا حق رو بنویسه)
بعد از همه این ماجراها که دیگه دیوانه شدی و میخوای وبلاگه رو ببندی و خلاص بشی ضربدر رو که میزنی به جای بسته شدن وبلاگ یه کادری ظاهر میشه با این مضمون : " از این که به کلبه تنهایی من اومدی ممنونم" و بعد تو در حالی که توی دلت میگی گور بابات خندیدی که ممنونی و اوکی میکنی دوباره یه کادر دیگه ظاهر میشه با این مضمون: " بازم پیش من بیا و به درد دل هام گوش کن" تو توی دلت باز میگی ارواح عمه ی پتیاره ت...! همین یه بار که اومدم برای هفت پشتم کافی بود و باز اوکی میکنی (یعنی ناچاری که اوکی کنی والا کادره بسته نمیشه!) و دوباره یه باکس دیگه باز میشه که : " یادت نره ها...منتظرتم " و تو در حالی که داری فوحش زیر شکم حواله ی بستگان طرف میکنی بازم اوکی میکنی بلکه بتونی خلاص شی از دست این مصیبت که بازم یه کادر دیگه میاد که : " این دفعه اومدی نظر یادت نره قشنگم " و این ماجرا همینجور ادامه پیدا میکنه و تا تو هفت جد آباد طرف رو توی دلت پشت و رو نکنی ول کن معامله نیست و بالاخره بعد از ده دوازده تا کلیک میتونی خودت رو نجات بدی...!
حالا همه اینا رو گفتم که یه چیزی بهتون بگم یه کم بخندین...یه وبلاگر از خدا بی خبری که تقریبا 80 درصد ویژگیهای گفته شده رو داشته و داره اومده پیش خودش گفته چی کار کنم و چی کار نکنم که آمار ویزیتور هام یه کم بره بالا و از صنف غیر کلبه دارها! هم بیان مطالبم رو بخونن و نظر بدن و بعد از کلی فکر کردن دیده هرچی بنویسه میشه تو مایه های " بچه ها امروز من عاشق شدم " و " بچه ها امروز من فارغ شدم! " و چاره ی کار رو توی این دیده که بیاد توی وبلاگای از ما بهترون و مطالبشون رو با اشاره ی یک کلیک کپی کنه و با اشاره ی یک کلیک دیگه پیست کنه توی وبلاگش و به اسم خودش منتشر کنه و به قولی یک شبه ره صد ساله رو بره...این وسط قرعه ی فال به نام من بیچاره زدند و مطالب ارزشمند من سر از وبلاگ جواد ایشون در آورده...! فکر کنین مثلا موتور لامبورگینی رو برداری بری بذاری جای موتور یه پیکان جوانان گوجه ای...!الان ایشون یه وبلاگی داره با بدنه و قالب پیکان جوانان گوجه ای با کمکهای خوابیده و لاستیک دور سفید و تزئینات آنچنانی و موتور یه لامبورگینی 6000 سی سی...! من اصلا موندم چطور یه همچین بدنه ای میتونه یه همچین موتوری رو تحمل کنه...! قاعدتا وبلاگش باید هنگ کنه و اصلا بالا نیاد...! البته ایشون یه ناخونکی هم به وبلاگ خارخاسک هفت دنده هم زده (این کارش تقریبا معادل چپوندن موتور زانتیا توی دل پیکان جوانانه!) و ایشون هم بی نصیب نموندن از این سرقت ادبی...!
جالب اینجاست که یه نفری هم پیدا شده توی کامنتها و عاشق این آقا شده و همینجور تند تند داره قربون صدقه ش میره که تو چقدر آگاهی و چقدر خوب مینویسی و قربونت برم من و از این حرفا...من بیشتر نگران اون دخترم...!یعنی اون من رو با کسی که مطالب من رو داره به اسم خودش منتشر میکنه عوضی گرفته...به قول سهیل فک کن!! ...نه اینکه آدم حسودی باشما...ولی واقعا هرجوری حساب کنین اون دختره قانوناً و وجداناً باید به من پا بده و قربون صدقه ی من بره نه اون مرتیکه...!
البته این آقا یه جاهایی زحمت کشیده و فسفر سوزونده و یک دخل و تصرف هایی هم توی متن من داده...این رو نمیشه منکرش شد...مثلا اون مطلب " پیش به سوی قلعه حسن خان" بود که نوشته بودم...این آقا کلی ابتکار به خرج داده و دیده قلعه حسن خان جای بی کلاسیه و کلاس وبلاگش میاد پایین و عنوان مطلب رو اینجوری عوض کرده : " پیش به سوی زیبا شهر " و توی متن هم هرجا قلعه حسن خان بوده رو کرده زیبا شهر و هرجا "سرآسیاب ملارد" بوده رو کرده "طباطبایی"
...آبرو داری کرده بچه م...!:)
بامزه ترین قسمت ماجرا اینجاست که اولا ایشون کلیک راست رو روی صفحه وبلاگشون غیر فعال کردن که کسی نتونه نوشته های وبلاگشون رو بدزده و به اسم خودش منتشر کنه و در ثانی زیر وبلاگشون شما با این جمله گهر بار مواجه می شید که :
کپی برداری از مطالب بالا فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!

پ.ن : قضیه اونقدرها برای من مهم و جدی نیست...یعنی بیشتر بار طنز دارد تا اینکه باعث ناراحتی ام شود...فقط از این می سوزم که چرا یک همچین وبلاگ در پیت و جوادی باید خودش را به جای من جا بزند؟ همه را برق می گیرد ما را چراغ نفتی...!:(

پ.ن: در آخرین لحظات که مطلب زیر چاپ بود مطلع شدم جناب مانی خان وبلاگش رو بعد از رسوایی اخیر حذف کرده...خیلی حیف شد...واقعا باید آن وبلاگ را با آن مشخصات می دیدید...عصاره ی کامل یه پیکان جوانان گوجه ای بود....!

توسط در April 4, 2007 1:04 PM | | نظرات (169)
...

اوضاع خیلی بدی ست...حوصله خودم را هم ندارم...واقعا آدم بدی شده ام...یکی از بهترین دوستانم دیروز پیش من آمد و گفت که به مشکل مالی برخورده است و نیاز مبرم به سیصد هزار تومان پول دارد...پول داشتم اما به او قرض ندادم...به او گفتم که پول دارم اما قسم خورده ام که دیگر به کسی پول قرض ندهم...برایش ماجرای پول قرض دادنم را گفتم...گفتم که دو سال پیش یکی از دوستانم پانصد هزار تومان پول زبان بسته من را گرفت که یکماهه پس بدهد و نشان به آن نشان که هنوز نصف پول را هم پس نداده است...دو سال است که دارم پول خودم را ذره ذره از او گدایی میکنم...! گفت یعنی تو به من اعتماد نداری؟ گفتم چرا...اما به آن رفیق سابقم هم اعتماد داشتم که پولم را دو دستی تقدیمش کردم...!
من یک زمانی به نظرم رذیلانه ترین کار این بود که آدم پولش را توی بانک بگذارد و بعد یکنفر نیازمند از او کمک بخواهد و او ترجیح بدهد پولش توی بانک باشد تا اینکه با قرض دادن آن برای مدتی محدود گرفتاری همنوعش را بر طرف کند...آن روز اولی که دوستم آمد و از من پانصد هزار تومان قرض خواست بدون ذره ای تردید و بلافاصله پولم را به او قرض دادم تا گرفتاریش برطرف شود...خوشحال بودم از اینکه توان این را دارم که به دوستم کمک کنم...پیش خودم فکر میکردم چقدر احمقانه و رذیلانه است اگر ترجیح بدهم پولم بلااستفاده توی بانک باشد و آنوقت بهترین دوستم مثل مرغ پرکنده لنگ پانصد هزار تومان پول باشد...!
این دوست من بزرگترین ضربه را به من زد وقتی قول و قرارش را با من زیر پا گذاشت...نه به خاطر پانصد هزار تومان پول...به خاطر اینکه آن شراگیم بخشنده و دست و دل باز را تبدیل کرد به یک شراگیم خسیس و گدا صفت که حساب ده شاهی اش را هم دارد...!
اعصابم واقعا به هم ریخت...یک دوست خوب را شاید برای همیشه از دست دادم...

توسط در April 3, 2007 1:59 AM | | نظرات (59)