نمیدانم امروز اخبار حوادث روزنامه ها را خواندید یا نه...یک خبر تکان دهنده و بسیار تامل برانگیز خبر تبرئه متهمین قتلهای زنجیره ای کرمان بود که با اعتقاد به مهدور الدم بودن قربانیانشان آنها را به وحشیانه ترین صورت ممکن به قتل می رساندند...ماجرا اینگونه است که پنج جوان بسیجی در کرمان از حدود 5 سال پیش با تشکیل یک گروه خودسرانه اقدام به شناسایی و قتل افرادی می کردند که از نظر آنها به خاطر فساد اخلاقی و یا سایر جرایم از مصادیق مفسد فی الارض محسوب و مهدورالدم شمرده میشدند...!
امروز روزنامه اعتماد نوشت :
" دیوان عالی کشور حکم تبرئه عاملان قتل های محفلی کرمان را که با اعتقاد به مهدور الدم بودن دو زن و سه مرد را به قتل رسانده بودند تایید کرد...
...نخستین قربانی این باند، جوان 19 ساله ای به نام مصیب افشاری بود که 13 شهریور ماه 81 به قتل رسید. متهمان در اعترافات خود درباره این جنایت گفتند: مصیب در میدان امام خمینی کرمان مواد مخدر میفروخت. ما بعد از شناسایی او چندین بار به او تذکر دادیم تا دست از کارهایش بردارد اما او بی اعتنا بود تا اینکه به دستور حمزه (متهم ردیف اول) او را به زور سوار ماشینی کردیم و و به محله هفت باغ بردیم و در آنجا حمزه ابتدا سنگی به سر مصیب کوبید و او را درون چاله ای استخر مانند انداخت ، سپس هرکدام از ما سنگی به او کوبیدیم اما مصیب نمیمرد تا اینکه حمزه گفت بهتر است او را زنده به گور کنیم. بعد چاله ای کندیم و پیکر نیمه جان مصیب را به داخل آن انداختیم و با شن و ماسه روی چاله را پوشاندیم و به این ترتیب مصیب را زنده به گور کردیم. متهمان افزودند : قتل دوم را یکهفته بعد از مصیب انجام دادیم. ابتدا محسن کمالی را شناسایی کردیم. او فساد اخلاقی داشت، بنابراین یک روز که در حال خروج از خانه بود او را گرفتیم و به هفت باغ بردیم و در آنجا محسن را هم خفه کردیم و جسدش را همانجا دفن کردیم...قتل سوم را چند ماه بعد انجام دادیم مقتول زنی به نام جمیله بود که خرید و فروش مواد مخدر می کرد و فساد اخلاقی داشت. از آنجا که این زن ازدواج هم کرده بود، پس از ربودن وی او را خفه نکردیم بلکه چاله ای کندیم و با روش سنگسار او را به قتل رساندیم بعد جسد این زن را به بیابانهای اطراف کرمان برده و و در آنجا انداختیم تا طعمه حیوانات شود. متهمان در ادامه گفتند : به ما گفته بودند که محمد رضا نژاد ملایری و شهره نیک پور دختر و پسر فاسدی هستند که با هم ارتباط نامشروع دارند به همین خاطر آنها را در حالی که سوار بر خودروی محمدرضا بودند شناسایی کردیم و بعد از آنکه جلویشان را در جاده گرفتیم آنها را به چاله پر از آب هفت باغ بردیم و هر دو را در انجا خفه کردیم...ما نمیدانستیم شهره و محمد رضا زن و شوهر هستند و فکر میکردیم با هم رابطه نامشروع دارند. ماموران در ادامه تحقیقات خود از متهمان دریافتند انها به طرز فجیعی قربانیان خود را به قتل میرساندند.... "
حتما میدانید که من با اعدام مخالفم و هیچوقت خواهان مجازات اعدام برای این پنج جوان بسیجی نبوده و نیستم...اما تبرئه این 5 جوان و اعلام بی گناهی آنها یعنی زدن مهر تائید بر جنایات اینچنینی...در خبرها آمده بود : " از آنجا که متهمین ادعا کرده اند قربانیان را با اعتقاد به مهدور الدم بودن به قتل رسانده اند دیوان عالی کشور حکم به تبرئه متهمین داد..."
نمیدانم چه چیزی باید به این نوشته اضافه کنم تا شما را متوجه عمق فاجعه ای بکنم که هر لحظه بیشتر سایه اش را بر سر ما میاندازد...حکومت با این حکم عملا چراغ سبزی نشان داد به گروه های فشار و تند رو و افراطی در جامعه...فکرش را بکنید...یک زن و شوهر جوان به خاطر ظن یک عده جوان بسیجی با طرح نقشه قبلی به مسلخ برده میشوند و کشته می شوند و بعد متهمین از آنجا که با اعتقاد به مهدور الدم بودن قربانیان جنایت کرده اند بی گناه شناخته می شوند...!اصلا باور کردنی نیست...به کجا میرویم و چه روزهایی در انتظار ماست را من نمیدانم...اصلا دلم نمیخواهد از خانه بیرون بیایم...حالم از روزنامه ها به هم میخورد...این روزها صفحات روزنامه ها پر است از لکه های خون...چند وقت پیش حکم اعدام نوجوانی 18 ساله که در 15 سالگی و در یک نزاع کسی را به قتل رسانده بود اجرا شد...و امروز مسببین چنین جنایاتی بیگناه معرفی می شوند...روزهای سیاه تری در انتظار ماست...میخواهم در چهار دیواری خودم بمانم و فارغ از اینهمه سیاهی که بیرون در جریان است موتزارت گوش کنم...آنها نمیتوانند زندگی من را خراب کنند...من به آنها چه کار دارم...؟من متعلق به دنیای آنها نیستم...
بیرون این دیوارها گاوهای نر را رها کرده اند...مردم با هیجان و لذت اخبار روزنامه ها را دنبال میکنند...هر خنجری که فرود می آید و هر طنابی که به دور گلویی محکم میشود تضمین می کند فروش یک روزنامه را...میخواهم از اینجا دور شوم...آنقدر دور که دیگر بوی خون را نشنوم...
وقتی برای مهاجرت اقدام کرديم وسطهای رياست جمهوری خاتمی بود . دائيم گفت نرو از ايران . خاتمی اومده و همه چيز درست ميشه . گفتم تا حالا وضع اين مملکت درست بوده که بخواد از اين به بعد بشه ؟ و حالا بعد از سال رياست جمهوری خاتمی و البته حدود سه سال بعد از اون ... ما اينجائيم
April 30, 2007 6:37 PM
اقا اینقدر خودتو اذیت نکن این مملکتو دارن به گند می کشن ما هم که از دستمون کاری بر نمی آید
"به امید آزادی ایران"
April 23, 2007 12:42 PM
اينجا فيلتربود تازه بازش کردم.اون جوجو هم که نظر داد بنده نبودم.ميدونی من احساس می کنم تا زمانی که هرکسی مثل شما و يا خودم دور خودش حصاريبکشه و خودش رو از اتفاقات بيرون از اون حصار دور نه در واقع بيشتر از همه به خودش ظلم کرده. چون اونقدر دنيای کوچيکش با دنيای بی رحم بی رون تفاوت داره که دچار سردرگمی و... ميشه. با تمام چيزايی که گفتيد موافقم. وحشتناکه اگه بخوايم در برابر همين چيزا بی تفاوت بمونيم. اون قتلها هميشه مقدمه جنايات بزرگتريه.
April 22, 2007 2:02 PM
فيلتری شراگيم جان. فقط گه گاه از دستشان در مي رود می توانيم بياييم سراغت. شانسی. کاملاْ شانسی.
April 22, 2007 1:49 PM
با منزوي شدن و تو لاك رفتن هاي امثال تو دنيا براي كساني كه خودشونو داري رسالت الهي ميدونن گشادتر ميشه
من هنوز متعجبم كه آخه مگه ميشه؟؟؟؟؟؟
به همين راحتي؟
April 22, 2007 12:52 PM
آقا اين تخته سياه چه با غلط املا چه بدون غلط عجب در دلمان نشست بسيار ظريف گفتي
متشكرم
April 22, 2007 11:49 AM
داداش غيضت رو درست کن جون داداش بايد غيظ باشه نه غيضها
April 22, 2007 1:04 AM
اين پست رو ۴ روز پيش خوندم. مثل هميشه راحت از کنارش گذشتم . نمی دونم شايد فضای کاری من باعثه اون شد. شايد ...
امروز که به همراه ساير همکاران عکاس مطبوعاتی به مرکز انتظامی ضد منکرات تهران برای تهيه گزارش رفته بوديم اتنفاقی افتاد که نه از بوی خون که از بويی متعفن تر و از اتفاقی منزجر کننده تر از اون متاثر شدم. از ماشين گشت ارشاد تهران دختری پياده شد که قدرت بالا آوردن دوربين رو ازم گرفت. صدای کليک کليک دروبينهای همکارام مثل پتکی به سرم میکوبيد.
...
اون دختر خواهر من . خواهر ...
فعلن قدرت مکتوب کردن و بيان آنچه برام اتفاق افتاد رو ندارم ولی خواستم با اين کامنت از یادآوری تو تشکر کنم. مطمئنن چند روز آینده پستی در مورد اتفاقی که افتاد رو وبلاگم می گذارم.
April 22, 2007 12:50 AM
دوست عزیز سلام
مطالب شما خواندنی و جالب هست موفق باشید . فقط فکر می کنم املا کلمه غیض در تخته سیاه اشتباه باشد « غیظ » صحیح است .
April 22, 2007 12:45 AM
شراگيم اجازه؟ مي خوام اعتراف كنم كه منم رفتم اون كامنت سي و خورده اي سانتي! رو خوندم..گفتم بهت بگم كه خلاصه راضي باشي از دستمون!!
April 22, 2007 12:19 AM
شراگیم جان
سلام
متاسفانه فیلتر شده ای...
ببخشید بد خبر بودم
April 21, 2007 9:34 PM
در مورد اون کامنت سکسی، اين مهمه که نقطهء شروع برای اندازه گيری کجا بوده، يعنی خطکش رو شما کجا گذاشته بودين که اين اندازه رو به دست آوردين... البته بنده به هيج وجه قصد زير سوال بردن کسی يا چيزی رو ندارم!
April 21, 2007 7:31 PM
بابا این فروتنیت من رو کشته!!! منم از آنا فضولتر زودی رفتم ببینم چی توشتی!!! دیدم چقدر فروتنانه کانت س.سی فرمودی D:
April 21, 2007 4:45 PM
بابا این فروتنیت من رو کشته!!! منم از آنا فضولتر زودی رفتم ببینم چی توشتی!!! دیدم چقدر فروتنانه کانت س.سی فرمودی D:
April 21, 2007 4:45 PM
وحشتناكه و افسوس داره كه توي كشور ما هر روز اتفاقات مشابه رخ ميده تا حدي كه اكثرا بهش عادت كردن و ميگن اينجا ايرانه...خبري كه دادي تلختر از اونه كه بشه تفسيرش كرد...دارم به زن و شوهر جووني فكر ميكنم كه چه ساده قرباني شدن...به جوونايي كه زندگي توي اين جامعه بيمارشون كرد و بد كشتشون...غم انگيزه.خبر به شدت متاثر كنندهاي بود...و البته همونطور كه خودت گفتي تبرئهشون بنا به دليل ذكر شده، وحشتناك بود...
April 21, 2007 3:01 PM
وای ............... گندت بزنن با اين کامنت سکسيت . منم که خوراک اين مزخرفات گول خوردم رفتم ببينم آقا چی نوشته ؟ ديووونه ........ . منفجر شدم از خنده .
April 21, 2007 1:46 PM
ميكشمت ! تو خيلي بدي ! من گفتم ديگه دوستت ندارم و باهات قهرم و ديگه اسمت رو نميبرم و از چشمم افتادي و ديگه نميخوام همش را به را قربون صدقه ات برم و اين حرفا تو بايد باور كني ؟ ميري براي همه پيغام پسغام ميذاري و چيزاي خوب خوب براشون مينويسي جز من !!
واي چيكار كنم دارم از حسادت ميميرم .!!!
حالا كه اينطور شد يه چيزي بهت بگم كه دلت بسوزه . يه آدم جالبي!! به من شماره تلفن داده بود من فكر كرده بودم اون تو يي و اينطوري خواستي خودت رو لوس كني تا من بلاخره بهت زنگ بزنم و تو صداي خارخاسكي من رو بشنوي .
دلت بسوزه بهش زنگ زدم يه عالمه هم حرف هاي خوب خوب به هم زديم .
April 21, 2007 11:34 AM
به شکيبا ۹۳: واقعا ما جز شعار دادن و احساساتی شدن کار ديگه ای هم بلديم؟
April 21, 2007 10:56 AM
این بوی خون که می گویی تا ثریا هم که بروی می آِد. مگر این که دل از این خاک بشویی و خبرهای این دیار رو دنبال نکنی.
April 21, 2007 10:54 AM
تو هم مثل اينکه کم سرت شلوغ نيست ها
دست تو رو کی بند کرده شری جون ؟
April 21, 2007 10:25 AM
ببين از بوی خون و اين حرفا گذشته .چرا اين بلاگ رولينگ اينجوری شده؟ خراب شده ؟دست کاريش کردن ؟ چش شده خوب؟ نکنه عمدن اينطوريش کردن ؟
April 21, 2007 10:04 AM
سبک مغزان بی معنی بجوش ايند از هر حرف بي مغزی ....( شکيبا جون بخودت نگيري منظورم شخص خاصی نيست کلا با اين ديد و نگرش کار دارم . ببينيد دوستان در اينکه تاريخ و فرهنگ ايرانی سهم بسزايی در تاريخ تمدن فعلی دنيا داشته شکی نيست ( بر منکرش لعنت) ( البته یونانی ها هم این ادعا را دارند) ولی الان چی هستیم و در کجای این تاریخ ایستاده ایم؟؟؟ خود شیفتگی فرهنگی باعث میشه که همیشه ایستا باشیم و درجا بزنیم..... با هر سخن بیهوده یا فیلم یا نوشته ای احساسات ناسیونالیستی مون غلیظ میشه و جریحه دار. يادمون باشه که ما تافته های جدا بافته از ساير ملل دنيا نيستيم فرهنگی داريم با جنبه های مثبت و منفی بسيار ......... تعجب میکنم که ما ایرانیها که اینقدر غرور و عرق ملی داریم چگونه است که برای براندازی این نظام فاسد و ضد انسانی ( حالا تو بگیر ضد ایرانی) جمهوری اسلامی که وجودش بزرگترین توهین و تحقیر برای همه ایرانی ها در جهان است کاری نميکنيم . ولی بايه حرف بيهوده............. بايد قبول کنيم که بيشترين گند رو ما خودمون به خودمون زديم و نه بيگانه...
April 21, 2007 12:17 AM
به آرش شرسف زاده عبدي:كامنت شماره ۷۷ واقعا كه اگر در ايران هستي ابن مرز وبوم را با وجود خودت به انچه گفته اي مبدل كرده اي. فقط بدان وآگاه باش اين خاك و مردمش كه ما باافتخار نامش را بر دوش ميكشيم و حاضريم در راهش و براي عزتش و آزاديش جان دهيم، از اين پستي و بلندي ها و فراز ونشيب بسي به خود ديده است .وبرهمت بزرگ مرداني كه دردش را فهميده اند وگفته اند و نوشته اند و جنگيده اند ومرده اند برپا مانده است . وكساني چون تو.......
April 20, 2007 10:53 PM
سلام .خيلی آدم چيزی هستينااا!. من هر وقت کامژيوتر رو روشن ميکنم با کله ميپرم تو وبلاگ شما. بابا بيخيال !!! شما به سر نميزنيد اونوقت.
موفق باشيد
April 20, 2007 8:26 PM
هميشه همه ی ادما عادت دارن هر کاری دوست دارن بکنن بعدش يادشون بيفته اشتباه کردن. اشتباه بوده ديگر حالا که گذشت ما فکر ميکرديم ما تصور ميکرديم ما .... اصلا نميدونم چيکار دارن به رابطه ی نا مشروع دوتا ادم ديگه؟ کی گفته بايد اجاره بگيرن واسه ی رابطه داشتن ...؟ اصلا چرا بايد اينقدر از خود متشکر باشيم که خودمونو تو همه چيز دخالت بديم؟... بعدشم همه چیزو فراموش کنن ؟ به همین سادگی...!
April 20, 2007 2:52 PM
شراگيم عزيز
می گم برات بد نشد ما واست کامنت ميذاريم چون يه عده از عزيزان ياد گرفتن اول کامنتشون می نويسن شراگيم عزيز
حالا هی بگو رفت و آمد با من بده
راستی ما هر کاری کرديم از ته جدول لينکيها بالا نيومديم که نيومديم
April 20, 2007 1:57 PM
پ.ن. شنیدم مردم کرمان به شدت اعتراض کردن و کمی اونجا هم شلوغ شده...
April 20, 2007 10:54 AM
شراگیم عزیزم چرا متعجب شدی؟ یادت رفته اینجا ایرانه؟؟؟ 15تا دانشجو دستگیر میشن. فعالان زن میرن حبس، معلمها هم دستگیر میشن و... واقعا به نظرت اینها خطرناک تر از این قاتل و امثالهم نیستن؟؟؟
چرا تعجب کردی؟؟؟
April 20, 2007 10:49 AM
شراگيم عزيز
سرزمين ما ايران و حکومت آن 2 بحث جدا از هم هستند
ايران سرزميني است
با هزاران سال فرهنگ و تمدن و چيزهايي که همه مي دانيم ولي حکومت فعلي عمري 28 ساله دارد و ممکن است روزي عوض شود
من کاري به بد و خوبي حکومت فعلي نداريم که اصلا در حيطه اختيارات من نيست ولي چيزي که ميدانم اينست که بايد
تحت هر شرايطي به ايران و ايراني بودن خودمان افتخار کنيم به هر حال ايران فعلي امانتي است در دست ما که بايد
آن را سالمتر و بهتر به دست آيندگان بسپاريم . منظور از اين کامنت اينست کساني مثل آرش شريف زاده عبدي
که خود را جزء متفران جامعه مي دانند و براي شما کامنت گذاشته اند علي رغم تمام ادعاهايشان
احمقهايي هستند که هنوز حرف زدن و نوشتن بلد نيستند و نمي دانند نام ايران بزرگ را چگونه بايد ادا کنند .
اميدوارم وبلاگ وزين تو جايگاه مطالعه افرادي باشد که ما بيسوادان از خواندن مطالب انها لذت ببريم .
April 20, 2007 12:18 AM
سلام مینابانو بر شراگیم
خوبید
زیاد اه وافسوس نخورید ای شراگیم که این موضوعات در این دیار چندان عجیب هم نیست...
ای شراگیم
اگر اینگونه پیش روی زود فرسوده و پیری هم گردی....
ای شراگیم مینابانو بسی شاد است و دوست دارد دوستانش نیز همی شاد گردند....
ای شراگیم
امشب ساعت 2 آپ می نماییم........ سر همی زنید......
April 19, 2007 11:47 PM
پس مال دنیای کی هستی تو؟نه نمی تونی از این مردم ببری از این پیغمبرهای نوظهور که خدایی می کنند.توام مال همین سرزمین سوخته و فاسدی.دوری نکن چون می دونم نمی تونی
April 19, 2007 8:24 PM
واقعا دردناکه...
مهدور الدم!؟
خدای من این واژه یعنی چی؟
یه واژه به وسعت یک دنیا حماقت و جهل و تعصب.
باید نوشت و گفت و مطلع بود.اما شراگیم عزیزم حالم به هم خورد.
April 19, 2007 7:15 PM
من یک فرزند ایرانیم.
من یک جوان زاده خوزستانم.
من ساکن تهرانم.
من بچه نفت هستم.
نازنین در باب نفت راست می گوید.
من جنگ را درک کرده ام.
من بسیج را تجربه کرده ام.
من در کنار آخوند جماعت بزرگ شده ام.
من آنی که نامندش خدا را سپاس می گویم که از جهل اگر بدانمش فرار می کنم.
April 19, 2007 7:13 PM
merci
peida kardam ...
bavaram nemishod ...
bavaram nemishod ...
April 19, 2007 7:12 PM
شراگیم
بچه ها
کسی لینک این خبر رو داره ؟
لینکش توی یه سایت خبری ؟
من نمیتونم ÷یدا کنم .
April 19, 2007 6:37 PM
خيلی بيسوادی.داری زور ميزنی بيچاره.برو کارهای ايزنشتاين رو بخون بعد بيا اينجا خوش رقصی کن.
April 19, 2007 12:57 PM
سلام شراگيم جان!
آخرين اخبار از مبارزات كارگران و معلمان را در اين جا بخوانيد .
لطفا برای کمک به ما لینک دهید!
April 19, 2007 5:39 AM
ای ایران ای مرز پر گه-ان
کی باید گه توی ان شود
تازه اولشه!!!
ای وای بر ما...
April 19, 2007 3:49 AM
ای ایران ای مرز پر گه-ان
کی باید گه توی ان شود
تازه اولشه!!!
ای وای بر ما...
April 19, 2007 3:49 AM
شراگيم عزيز درود
بر حسب اتفاق متنی از شما خواندم که در يکی از وبلاگهايم با اجازه تان لينک کردم .. سپاس از نوشته های چالش برانگيز و فکر شده و ارزشمندتان .. پاينده و پوينده باشيد رفيق .
April 18, 2007 11:25 PM
وااای الهی قربونت برم اين فجايع تو دنيای ما پره ولی ما نميتونيم به خاطر هر کدوم با اعصاب خودمون بازی کنيم که توام خودتو انقدر ناراحت نکن عزيزم
April 18, 2007 8:58 PM
این جا سرزمین عجایب است،
آلیس های سرزمین ما خیلی وقت است که دیگر شگفت زده نمی شوند، کشف کردن این که چرا سرمایه داری کلان چند ملیتی ، هفت کوتوله ی سزرمین عجایب ما را چند صد برابر کرد از قدرت ما خارج است.
و من تنها به این می اندیشم که چه بر سر نسل ما آمده است؟ که نسل ما را چه می شود؟
شاعر شهر ما می پرسید:
شما که سواد دارید/ لیسانس دارید/ روزنامه خونید/ با بزرگا می شینید/ حرف می زنید/ چیه که من دلم گرفته؟/ راه میرم، پا میشم، می خندم، میشینم، دلم گرفته؟
April 18, 2007 8:13 PM
بی بی جان سوال کردی که چرا اسم سد را گذاشتند ملا صدرا؟ قضيه مشابهی يادم آمد.
گزارشگر تلويزيون می ره ميدان فردوسی از مردم سوال ميکنه که به نظر شما اون بجه ای که کنار پاهای فردوسی نشسته کيه؟ يکی ميگه رستمه٬ سکی ميگه زاله٬ يکی ميگه افراسيابه! آخرش به يک همشهری من ميرسه و همشهری ميگه: والا دقيقا نمی دونم ولی فکر می کنم ابوعلی سينا باشه! حالا ربطش را شما پيدا کن.
April 18, 2007 7:12 PM
شري عزيز ... هيچ نمي توان گفت ... هيچ ... فقط جالب اينجاست همينان انسان نماهايي هستند كه به خاطر فيلمي مثله 300 اعتراض مي كنند!!!!! و فرياد مرگ بر آمريكا سر مي دهند!!!! راست ميگي بايد توي خونه نشست ... نشست و نديد و هيچ نشنيد ... نگفت و هيچ نكرد ... انگشتان دستانم مي لرزد ... مي هراسم نه از اين خبرهاي تكراري بل از آن وقايعي كه نمي دانم چيست و كي بر سرمان هوار خواهند شد ... شايد روزي در حين راه رفتن در خيابان آنهم به تنهايي كسي جلويم را بگيرد و بگويد تو را ميكشم به خاطر اينكه تحمل ديدن چهره ي هميشه خندانت را ندارم ... تو را شكنجه مي دهم چون مي فهمي ... تو مي آزارم چون مي دانم تو انساني در حالي كه من نه !!! تو را مي سوزانم و سوختنت را نظاره گر خواهم شد چون محكومي به سادگي .. چون محكومي به اينكه درنده نيستي ... جاني نيستي ... وحشي نيست ... پس بايد بميري ... بايد بميري ... چون گرگ هميشه گوسفندها را مي كشد ...
April 18, 2007 5:03 PM
اين درد تو تنها نيست درد همه ماست درد ملتي كه به ناخواسته ها محكوم ميشود به جرم خواستن . زخم اين خنجر واين رفتن به ناكجا آباد پيكرروح وروان ما را نيز ميسوزاند. خشا برحالت اگر فرزندي نداشته باشي كه دل نگران فرداي اوهم باشي تا درد بزرگتري را نيز تجربه كني . اما جان شيرينم هر جاي اين دنياي خاكستري كه بروي همين رويه به نوعي جاريست شايد فقط عشق ما به آن جا و حساسيتي كه نسبت به آيندگانش داريم كمتر باشد.اگر ميخواهي راحت باشي بايد بي رگ باشي بي هويت وبي مال و مملكت. كه براي ما ناممكن است.حال اين دولت هرچه خواهد بكوشد .ما ميمانيم تا...
April 18, 2007 4:50 PM
اينان دردند و بود ِ خود را
نيازمند ِ جراحات بهچرکاندرنشستهاند.
و چنين است
که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
کمر به کينات استوارتر ميبندند.
برويم اي يار، اي يگانهي ِ من!
برويم و، دريغا! به همپایی اين نوميدي ِ خوفانگيز
به هم پایی ِ اين يقين
که هر چه از ايشان دورتر ميشويم
حقيقت ِ ايشان را آشکارهتر
در مييابيم!
April 18, 2007 3:51 PM
سلام و يك سوال
شراگيمي كه فقط يك بار راي داده است و ديگر در هيچ تجمعي شركت نمي كند انتظار دارد وضعيت رفته رفته بدتر نشده و احكام منصفانه صادر شوند.(حتماٌ درك مي كني كه هدف از سوال فوق حمله به شراگيم نيست . نيشتري است به خود)
April 18, 2007 3:16 PM
در مورد پست قبل عرض شود که شاید در قم و حوزه اتاقی باشد به اسم اطاق تبیین و تطبیق علوم با خرافه دینی! چون از این دستپختها زیاد دیده شده اند. مثلا بعید نیست بعدها از چنین جاهائی نامه ای در اینترنت منتشر شود که هواپیمای خفاشی شکل و سیاه فوق مدرن آمریکا از تواصیف آن اسب پرنده (براق که پیامبر را به عرش برد) در متون دینی شیعه ساخته شده است! بعید نیست! جالب اینجاست خود حوزوی ها اذعان دارند که خارجی های کافر بهتر از خودشان به عمق تفاسیر شیعی پی برده اند!
April 17, 2007 11:48 PM
ببینم شری جونم منظورت از نویسنده ی اون جمله که گفته بودی ناشناس خودت نبودی؟
April 17, 2007 10:41 PM
برای دفاع از ازادی و امنيت به گارد ازادی بييونديد..... رمز ييروزی ما اتحاد و تشکل است. چگونگی تماس با گارد ازادی رو ميتوانيد در سايت ايران تلگراف ييدا کنيد. زنده باد ازادی برابري.
April 17, 2007 10:26 PM
سلام آقا شراگيم . من هميشه وبلاگ خوبتونو ميخونم و لذت ميبرم . اولين مطلب وبلاگمو امروز نوشتم. اميدوارم بخونيد و نظر بديد .موفق باشيد ...
April 17, 2007 9:02 PM
من هم با تو،شراگیم عزیز، موافقم...
"میخواهم از اینجا دور شوم...آنقدر دور که دیگر بوی خون را نشنوم..."
پدر و مادر های ما ، قربانیان این حکومت بودند... برای آزادی، جوانی خود را با سیاست تباه کردند...
تاریخ بار اول تراژدی است، تکرار آن کمدی می شود...
April 17, 2007 7:59 PM
شراگيم جان! اسم پستت مخصوصا با اون سه تا نقطه کپی رايت داره ها! (چشمک!) البته برای ما که از صنف خونه دارها (کمی با کلاس تر از کلبه دارها) هستيم کلی افتخاره! :))
April 17, 2007 7:52 PM
نازنين عزيز (شماره ۵۵) :
مرسی از تذکرت...اشتباه لپی بود...اصلاح شد...:)
April 17, 2007 4:20 PM
درضمن شراگيم در يست قبليت در قسمت کامنتها شماره ۵۷ گويا مرا مخاطب قرار دادی و نوشنی شماره ۵۵ ؟؟
April 17, 2007 10:30 AM
در سرزمين من هميشه بوی نفت مانع از به مشام رسيدن خون انسانهای بيگناه ان ديار است.... ولی با تمام اين جنايات يک چيز مسلم است و ان اينکه نظام جمهوری اسلامی بسيار متزلزل است و در هراس از خشم مردم ..... دقيقا بخاطر همين وحشت از مردم هر از چند گاهی سگهای هار خودش رو در جامغه رها ميکنه تا بجان مردم بيافتند و با اب و تاب اين جنايات رو در روزنامه منعکس ميکنه تا همه حساب کار دستشون بياد و با ايجاد کردن فضای رعب و وحشت نیروی مردم رو برای ایستادگی و مقابله با انها تضعیف کنه . ولی زهی خیال باطل .... با این جنایات اشکار و وقیحانه میخ های تابوت خودش رو محکم میکنه....... همیشه مردم رو به مرگ گرفتند تا به تب راضی شوند اینا همش یه خیمه شب بازیه کثیفه..... بازی مرگ و خون ....... برای ماندگاری بیشتر و چیاول . این جانوران اسلامی همانند سگ بلانسبت سگ از مردم میترسند . باید در مقابل اینهمه بیعدالتی و توحش ایستاد . بهر طریق و شیوه ممکن .... کارگران : معلمان ؛ دانشجویان : وزنان را در این ییکار نابرابر تنها نگذاریم ...... و برای دفاع از جان خودمون هم که شده مجهز و از سر قدرت به میدان بیاییم و نه ضعف..... .
April 17, 2007 10:16 AM
ديروز اومدم و خوندم و تونستم جلوی خودم رو بگيرن و هيچی نگم، اما الان که باز اومدم و کامنت های تازه رو خوندم فکر کردم بد نباشه به تو و بقيه کامنت گذارها بگم، درست است که اين حکومت رو به ظاهر يک مشت ملای مکتبی دارند اداره ميکنند اما اون پشت خبرهای پيچيده تری هست. نگاه به ظاهر قضيه نکنيد که مثلا ميگن يک زن و مرد رو کشتند چون رابطه نامشروع بوده يا يارو مواد فروش بوده و از اين شعر و ورها، مگه توی ايران فاحشه و مواد فروش کم است که اين ها خواستند ۴ ۵ تا رو بکشند و بعد توی روزنامه بوق کنند که قاتل هاشون رو به دلايل شرعی!! تبرئه کردند؟! يعنی خيال ميکنيد اونها نميدونند مردم از خوندن اين خبر و حکم ناعادلانه ممکن است عصبانی بشند؟!!
نه عزيزان مسئله بيشتر از اين حرف هاست. اون ۵ زن و مرد در ظاهر به اسم روسپی و موادفروش کشته شدند اما در حقيقت اين افراد و مشابهينشون که با حکم های مذهبی خونشون مباه ميشه، کسانی هستند که فعاليت هايی بر عليه نظام ميکنند و اغلب افراد روشنی اند که کارهاشون برخلاف ۴ بلاگر که تاثير گذاری چندانی نداره موثر است و برای نظام خطرناک شناخته ميشوند، در اينجور موارد يک مشت مزدور به اسم خدا فرمان بهشون داده ميشه که دشمنان دين رو بکشند. ولی خوب از جايی که نمي خواهد قضيه سر و صدا کند اسم مقتولين رو معاند و مبارز با نظام نميگذارند. اسمشون ميشه مفسد فی العرض و از اين خزعبلات.
زياد سعی نکن وارد جزعيات بشی پسر، سياست همه جای دنيا بوی گند ميده مال جهان سوم، گندش يک کم بيشتر بهم خورده.
پاينده باشی
April 17, 2007 10:14 AM
هی شراگیم !
کاملا احساست رو درک می کنم. اما اینو بدون حتی اگه خودتو پنهان کنی و پشت دیوارها قایم بشی بازم نمی تونی از این دردی که مثل خوره جونت رو می خوره فرار کنی ! آخه بوی خون از دیوار رد می شه ! برا همین بود که یه روز من چمدونم رو بستم و برای همیشه اونجا را ترک کردم. دیشب تصور لحظه های سختی که اون آدمها موقع مرگ تحمل کردن داشت دیونه ام می کرد. فقط اینو می دونم حساسیت مردم ایران از بین رفته . انگار به بوی خون خو گرفتیم !
April 17, 2007 9:28 AM
شايد اينجا همه چيز برعکس نباشد اما مطمئنم خيلی چيز ها جای اصلی خودشان قرار ندارند!
متاسفم..
برای همه کسانی که سر خدا را هم ميخواهند کلاه بگذارند...
April 17, 2007 9:26 AM
شراگيم لباس هاي آستين بلندت رو بذار دم دست. لازم مي شه به زودي تو اردبهشت ماه. راستي تو ميدوني چرا اسم اين سد سيوند رو گذاشته اند ملا صدرا؟ يعني بي ربط تر از اين مي شد؟ حداقل كوروش نميذاشتند ميذاشتن حافظ يا سعدي. تو نظرت چيه؟ تو كه اهل مطالعه هستي اين ملا صدرا با پاسارگاد و منطقه ي سيوند يا شيراز يا استان فارس ربطش بيشتر از اوناست كه من ميگم؟ من كه بي سوادم تو كه ميدوني اگه ربطي داره بگو من هم ياد بگيرم.
April 17, 2007 9:06 AM
عجب دور و زمونه هولناكي شده... پشت آدم از خواندن اين خبرها به لرزه مي افته؛ چي داره به سر كشورمون مي آيد؟ چي قراره به سر اين مردم بياد؟؟
April 17, 2007 8:48 AM
چه جالب من هم درباره همين افتضاح نوشتم و نازنينی در باب تفاهم بنده حقير با تو نشوت البته تو خيلی بهتر قضيه رو باز کردی من تيتر روزنامه رو ديديم فشار خونم رفت بالا و خودم رو تو نشوتم تخليه کردم ..زندگی هر روز سخت تر ميشه
April 17, 2007 8:26 AM
نظرت را در مورد ظالمانه بودن این حکم قبول دارم. اما شاید خوبی چنین حکمهایی که بی تعارف و بی رودربایستی صادر میشوند این باشد که به خواص و عوام ثابت کنند نوشتن قانون امروزی بر اساس شرع کهنه درست نیست. هرچه باشد این حکم کاملن شرعی است. باید عوام درک کنند که جامعه امروز را بر اساس محتوای کتابهای کهن نمیشود اداره کرد. متاسفانه این درک کردن فرایند بسیار دردناکی است.
امیدوارم مردم به این جور حکمهای شرعی دقت کنند و کم کم به این نتیجه برسند که از شرع و از کتابهای کهن بیشتر از این نمیتوان انتظار داشت. در آن صورت خون این بیچارهها به هدر نرفته است.
اما اگر خواستی آنطور که گفتهای از آنجا دور شوی طرف امریکا نیا. همین امروز صبح یک نفر تفنگ برداشت و بیست نفر را در دانشگاه ویرجینیا تک نفله کرد. اینجا هم به همین سادگی آدم میکشند.
April 17, 2007 3:12 AM
چقدر وحشتناک !!ضد بشری و فجیع! میشه بر عوارض قجیع چنین حکمهایی کتاب نوشت! آنها که چنین حکمهایی رو صادر میکنن ابله نیستند تبهکارند..اجازه مییدهند که هر شخص روانی با چهار دلیل شرعی خود را تبرئه کند و هر کسی که مریض است و با کسی پدر کشتگی دارد همین کار را بکند! چه کشت و کشتار قانونی ضدبشری..
April 17, 2007 1:33 AM
از اين حکومت از اين قانون مثلا اسلامی حالم به هم می خوره ...دردممون روبه کی بگيم )
April 17, 2007 12:14 AM
دو پست اخیرت مثل همیشه موشکافانه و تخته سیاه هم فوق العاده . حیف نبود من از این نوشته ها محروم بمونم ؟! همینا رو می نویسی که فیلتر میشی :دی
April 16, 2007 11:49 PM
اینها از عوارض یک حکومت اسلامی انقلابی ناب محمدی پست کلنیال است.
April 16, 2007 11:04 PM
ميگما يه چيزی!!!
من امشب همه سايت ها رو می تونم باز کنم!!!
نکنه واقعاْ تو هم فيل تر شدی و فقط الان می تونم بازت کتم؟:O:O
April 16, 2007 10:54 PM
سلام شراگيم عزيزم
منو به ياد مياری؟ (خوب معلومه که نه!!!)
من ياسمن دوست علی آقای گل هستم که باباش نماينده بووداااا
شيراز هم هستم!
حالا نشناختیم بی خیال! :(
۳ روز بود که وبلاگت فيل تر(!!) شده بود!!
البته از جاهای ديگه خبر ندارم اما من ۳ روز نمی تونستم ببينمت:(
خواستم بت بگم عزيزم يه وقت يه چی ننويسی که من بی شراگيم شم هاااااا
جون من مواظب نوشتنت باش که اگه تو هم مثه بقيه جاها از دست بری من می ميرم!!
اينا رو نگفتم که به فکر مردن و غش کردن من باشی داداش!
خواستم بت بگم جون من بی شراگيم نشيم D:
فعلنيا بای
April 16, 2007 10:49 PM
فکر می کنم کار خوبی می کنی / آنها هم همین منظور را دارند / این که بترسانند و خسته کنند / آنها فرهنگ مذهبی را خوب می شناسند / جایی که آدم های غیر مذهبی اش هم / همه چیز را به آسمون حواله می کنند / و نهایتن ظالم و جانی و دزد را نفرین می کنند / کاری که مومنین سر سجاده می کنند / بیان نفرت از زشتی ها / در حالی که از پشت پنجره تماشایشان می کنیم / مثل دعا کردن قاتل سر نماز جعفر طیار / بهرحال من و تو که نیستیم که این فجایع را خلق می کنیم، نه؟ / ما فقط متنفریم / خدا خودش خانه ی ما را از این فجایع حفظ کند / زنده باد موتسارت! / صدایش را کمی بلند کن تا گوش من هم صدای فریادهای ناامیدانه ی آن زن را که سنگسار می شود، نشنود / فقط چند ثانیه / در فاصله ی دو کوارتت موتسارت / به آخرین دقایق زنده بودن آن زن و شوهر جوان هم فکر کن / فقط چند ثانیه! / چون من که میدونم تو با اعدام مخالفی / همین کافیه!
April 16, 2007 10:33 PM
شراگیم عزیز با عرض سلام
اصلا نمیدانم چه بگویم. فقط توانستم به این پست تو و کامنتهای آن در وبلاگ خودم لینک بدهم. هر آنچه میگردم لغتی یا جملهای بیابم که بتواند بیانگر احساسم باشد یا بتواند تو را آرام کند نمیتوانم. کشتن دیگران به بهانههای سیاسی قابل فهم است (اگرچه قابل قبول نیست) ولی کشتن دیگران به «ظن» فساد، بقول آخوندها «شجره خبیثه»ای است که نه تنها قابل فهم و قابل قبول نیست بلکه دیر یا زود دامان همه را خواهد گرفت.
با تقدیم احترام
ققنوس
April 16, 2007 9:49 PM
دور از اجتماع خشمگین... تنها کاری که میشه کرد قهر با این جامعه است لا اقل کمتر آدم آزار میبینه...ولی تا کی میشه این قهر رو ادامه داد...
April 16, 2007 9:16 PM
سلام عزيز
هراندازه سعی می کنم ژست جديدم را ژينگ کنم نمی شود. مطلبت را در وب خودم گذاشته ام. شايد دلت بخواهد نگاهی به آن بياندازی
April 16, 2007 8:24 PM
کشور جهان سوم جايی است که اگر خواستی کشورت را بسازی خودت خانه خراب می شوی و اگر خواستی خانه خودت را بسازی چاره ای نداری جز این که گه بزنی به مملکت خودت.
April 16, 2007 7:47 PM
سلام
برای اطلاع از وضعییت دانشجویان ربوده وبازداشت شده ی دانشگاه مازندران به آدرس اhttp://www.eteraz-e-daneshjoo.blogfa.com/
یاhttp://16azar1385.blogspot.com/یاhttp://www.gavaznha.blogspot.com
سر بزنید
April 16, 2007 6:04 PM
حاج واشنگتن یه پست جالب داشت که به درد این موضوع هم میخوره...واقعا اینجا ایران است و صدای توحش ملت...قربون یو
April 16, 2007 6:03 PM
حاج واشنگتن یه پست جالب داشت که به درد این موضوع هم میخوره...واقعا اینجا ایران است و صدای توحش ملت...قربون یو
April 16, 2007 6:01 PM
شراگيم.. هميشه -تقريبا هميشه- منو می خندونن نوشته هات.. اينبار اولش گريه ام گرفت.. زار زدم برای مصيب.. اما بعد.. فقط بهت بود........
April 16, 2007 3:42 PM
فریاد و دیگر هیچ
فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان توناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی
و دیگر
هیچ !
April 16, 2007 3:29 PM
هميشه دلم ميخواست مثل قديما وقتی نمی تونستم شرايط محل زندگيم را تحمل کنم به راحتی کوچ ميکردم. به یه جای آروم و دور. جائی که بهتر از محل زندگی قبلیم باشه ولی خیلی خیلی دیر به دنیا اومدم...
شراگيم نوشته بودی که تو به اونها کاری نداری ولی موضوع اين نيست. مشکل اينه که اونا به کوچکترين و خصوصی ترين زوايای زندگی تو کار دارن و دخالت ميکنن. و تو ناخواسته وارد بازی میشی.
چيزی که اينجا مهم نيست جون آدم ها و زندگی اونهاست. به راحتی ادم ها کشته میشن. به طرز فجیع کشته میشن ولی کک هیچ کس نمیگز. نمیدونم میشه گفت اینجا تنها هدف مهمه نه چیز دیگری!! آخه این هدف چیه؟ که به این راحتی آدم ها باید کشته بشن
اینقدر به راحتی خون ریخته شده که دیگه تشخیص بوی خون جدید کار سختیه.
گرگ شدیم. گرگ هاری شدیم افتادیم به جون همدیگه. این بوی خون داره وحشی ترمون میکنه.
تا کجا میخوایم پیش بریم نمیدونم.
چرا اینقدر کشتن و ریختن خون آدما برامون راحت شده.
April 16, 2007 3:24 PM
دیروز که خوندم آتیش گرفته بودم .داشتم به این فکر می کردم که یه چیزی بنویسم که تو نوشته ای.ممنون.
April 16, 2007 2:54 PM
شراگيم عزيز....
يك كم تو وبلاگم نقدت كردم ....
خواستم خودت رو هم در جريان بگذارم ....
ببخشيد...
اميدوارم نقدم منصفانه بوده باشه..
اگه لحن تندي داره ...بخاطره دندون دردم بود .
April 16, 2007 2:53 PM
Sheragim aziz,
Mishe linke in matlab ra bedid ke ma ham rajebesh dar site khodemoon benevisim?
Bavar kardan nist!!!! :-(
April 16, 2007 2:44 PM
دیروز که مطلب رو تو روزنامه خوندم به آخرش که رسیدم مبهوت شدم! اینکه به همین راحتی آدمکش هایی که بویی از انسانیت نبردن و دولت ما هم اونا رو تایید می کنه
بعد میگن چرا وقتی بهمون میگن وحشی بهمون بر می خوره! همیشه دلم می خواد این واقعیت رو واسه خودم کتمان کنم اما وقتی تیتر روزنامه میشن دیگه نمیشه از کنارشون گذشت.
کم کم باید نگران خودمون باشیم
اگه الان تو کرمان این اتفاقا می افته ... چند وقت دیگه باید منتظر باشیم که تو سوراخ موشایی که اسمش رو گذاشتیم شمال شهر تهران، منتظر جلادا باشیم که حقمون رو کف دستمون می ذارن. متاسفانه فعلاً حق دست ایناس.
April 16, 2007 1:53 PM
in ast eslame nabe mohammadi
hich entezare digehi nadashte bashid azizam
April 16, 2007 1:03 PM
سلام شراگیم ... لطف کن و از همان دختر خانوم های محترم که الهی اینوری برات غش می کنن حالا اونوری غش کنن بنویس اما دور ثیاصط نرو ... من هنوز دوست دارم که آن مرد را با دوچرخه در بازارچه با تی شرت قرمز ببینم اما نه در شت میله های قربونش برم اوین ... ارادتمند
April 16, 2007 12:28 PM
در اينجا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر حجره
چندين مرد در زنجير...
در اين زنجيريان هستند مرداني که مُردار ِ زنان را دوست ميدارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني که در روياي ِشان هر شب زني در
وحشت ِ مرگ از جگر برميکشد فرياد.
من اما، در زنان چيزي نمييابم ــ گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان،
خاموش ــ
من اما، در دل ِ کهسار ِ روياهاي ِ خود، جز انعکاس ِ سرد ِ آهنگ ِ صبور ِ
اين علفهاي ِ بياباني که ميرويند و ميپوسند و ميخشکند و
ميريزند، با چيزي ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي، همچو يادي دور و لغزان،
ميگذشتم از تراز ِ خاک ِ سرد ِ پست...
جُرم اين است!
جُرم اين است!
April 16, 2007 12:18 PM
سلام تو رو خدا شری اينها رو ننويس من که حالم از اين دين کثافت و اين مملکت لکه ننگ به هم می خوره ديگه بدترش نکن ضمن اين که من هم با اعدام کاملا مخالفم مگه در يه صورت و اون هم اعدام شخصیه که فکر می کنه به خاطر عقیده اش بايد بقيه کسايی رو که هم عقيده اش نيستن بکشه يه همچين کثافتی رو بايد به شنيع ترين وضعی کشت اصلا اگه دستم برسه چند تا از اين آدما رو خودم ميکشم
April 16, 2007 11:18 AM
اين حكم نشون ميده قتلها با هماهنگي يكي از آيات عظام صورت گرفته به عبارتي اين كثافت كاري خودشونه كه دارن ماله ميكشن ولي با وقاحت تمام
April 16, 2007 10:37 AM
تو هم باید کشته می شدی و اینکه تا الان زنده بودی باید خدارو شکر کنی .فقط سه تا اتهامت رو میگم بقیش هم بعد از رفتن بالای دار!
1- با تنبان میری دوچرخه سواری !
2-اینجا(نظرخواهی) روکردی محل عبور مرور دختران نامحرم و جوون هایی لات که میان اینجا شیطونی !
3-به صراحت چندبار از کلمه بوس بازی استفاده کردی!
April 16, 2007 9:45 AM
سلام دلم برای نوشته هات تنگ شده بود. نمیدونم چرا ولی وبلاگت را تو خانه نمی تونم باز کنم.فیلتر شده!!!!!!!!!!اما نوی دانشگاه بازه!!!!!!!!!!!!!!بگذریم ایرانههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه دیگه!!!!!
April 16, 2007 9:36 AM
ای بابا عزيزم
اينجا اگه غير از اين بود بايد تعجب ميکردی .
April 16, 2007 9:29 AM
..................)) نمیدونم . اون مطلب رو نخوندم .باورکردنش مشکله . یعنی واقعن خریت تا اینجا ؟ /// اینطوری که سنگ رو سنگ بند نمیشه !// با این حساب باید مواظب خودت باشی همون بهتر که از خونه در نمیآی بیرون چون با این چیزهایی که تو نوشتی و ما از تو میدونیم .بعید نیست حکم تو هم صادر شده باشه ... نکنه بیگدار به آب بزنی این روزها کمتر دور و برت آفتابی میشم بعید نیست ما رو هم بگیرن و حکم رو هم صادر کنن و بعد بفهمن که ای بابا این دوتا داشتن همینطوری مثل دو تا رهگذر ! از کنار هم رد میشدن و هیچ کاری هم با هم نداشتن !! ولی اونا بد جور فهمیده بودن ... آخرش میفهمن که خارخاسک بیچاره بیگناه بوده و اصل کاری پدر شراگیم بوده که دیگه فایده ای نداره !
April 16, 2007 9:09 AM
شراگيم عزيز
اگر غير از اين بود بايد شك مي كردي
مگر عدالتي مي بيني كه دنبالش مي گردي
زندان جاي اينها نيست جاي كساني است كه حرف مي زنند تا از حقوق طبيعي شان دفاع كنند
اينجا ايران است
اينجا دادگاه جمهوري اسلامي است
April 16, 2007 8:15 AM
بمان برادرم
بمان در چار ديواري ات
که اينجا
جانيان سردارند و
بي گناهان در بند
تا بعد
April 16, 2007 8:11 AM
به جون خودم اين تو عقل كلي رو همينجوري گفتم. قصدم تمسخر نبود. سوء تفاهم نشه كه حالش رو ندارم.
April 16, 2007 5:42 AM
ميگن روزنامه نخون. اخبار گوش نده. با مردم حرف نزن. از اينجا برو. مهاجرت. تو هم به نظرت راهش اينه؟ بابا اينا كه خوش به حالشون مي شه ما چار تا آدم درست وحسابي (خودم رو هم قاتي شما ها كردم !) بذاريم بريم. فكر ميكني غصه ميخورن؟ يه زماني اعتقاد داشتم تو خونه وقتي موش پيدا شد نبايد خونه رو ترك كرد بايد موش رو انداخت بيرون. امان از موش ها كه اين قدر سريع زاد و ولد ميكنن وهمه جا رو تسخير ميكنن. تو انبارها اون قدر آذوقه هست كه موشا بخورن و سال ها با نسل اندر نسلشون خوش باشن و نگراني نداشته باشن. تكليف ما چي ميشه كه اين آذوقه ها رو جمع كردند برامون؟ مفصر اونان كه رفتن. گند زدند و ديدن نميتونن اشتباهاتشونر و درست كنن ديدن سكان از دستشون در رفته خودشون رو نجات دادند. حالا اگه بريم باز ناخواسته بايد يا نزديك كشتي اونا قايق سواري كنيم يا سوار كشتي اونا شيم. من كه حاضر نيستم با طناب يكي دو بار تو چاه برم. مخصوصا اگه بار قبل تو چاه ولم كرده باشه. تو حاضري؟ وقتي تو جاده ميبيني يه پيكان چپ شده ومچاله و له شده و صحنه اون قدر دلخراشه كه ماشين آتش نشاني و پليس جلوش ايستاده و خودروهاي عبوري رو رد ميكنه كه نبينند. ماموره ميگه برو آقا. برو نگاه نكن. برو آقا. بعد ميري جلوتر ميبيني ملت كنار پارك كرده اند و زن و بچه و پير و جوون دارن ميدوند و ميرن كه صحنه رو از نزديك تماشا كنن. لابد جنازه ي له شده و تكه تكه رو از نزديك ببينن؛ اين كه ديگه روزنامه نيست. ببينم تو كه عقل كلي به نظرت دراكولا هم ايراني بوده؟ ميگم شايد يه ژني ازش تو بعضي ها نفوذ كرده باشه!!!!
April 16, 2007 5:41 AM
میگویند هر ملتی لیاقت همون دولتی را داره که سرشه...
چند نفر مثل تو وجود دارند که از جو حاکم ناراضی باشند.. بعد این میزان در مقابل با جمعیت مخلص و خداترس!!!!!! ایران چند در صد است؟ کسانی هستند که دست همین قاتلین را هم به خاطر خدمت میبوسند..
نمیدونم...
اما فکر میکنم ما اقلیتهاییم که باید ترک کنیم یا اونقدر قدرتمند بشیم که تغییری انجام دهیم...
که مسلما الان نمیشه و وقتش نیست.. پس باید رفت.
April 16, 2007 1:49 AM
من که مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان ميرسد
من که مي دانم که تا سرگرم بزم ومستي ام
مرگ ويرانگر جه بي رحم و شتابان مي رسد
پس چرا عاشق نباشم.پس چرا عاشق نباشم
من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ و آدمي قول قراري نيست نيست
من که ميدانم اجل ناخوانده و بيدادگر
سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست
سلاممممممممممممممم
خوبید
وبلاگ جالبی دارید
موفق باشید.
April 16, 2007 1:36 AM
شراگيم عصبانی
خيلی وقت است که خيلی های اين اطراف عصبانی اند
و حق هم هست
من نمی دانم چه بايد بگويم
وقتی توان به از بين بردن يک سويه عملگر حاکم نیست
حرفی برای گفتن نمی ماند
بوی خون را که می گویی و مردم که چشم هاشان را بسته اند
خرده نگیر
این بازی تمسخر انسانی قرن ها ریشه در اجتماعات انسانی داشته است
و همیشه بوی خون لذت هیجان آدمی را تحریک می کند خرده نگیر
April 16, 2007 1:01 AM
متاسفم ! واسه اینکه در بدترین زمان ، در بدترین مکان و بدترین شرایط هستیم .
April 16, 2007 12:59 AM
چی فکر کردی شراگیم جان.
اینجا ایران است، جمهوری اسلامی!
زندان جای باطبیها و روزنامهنگارها و دانشجوها و فعالین زن و رانندههای اتوبوس و معلمهاست...
بسیجیهای امر به معروف و نهی از منکر کننده جاشون اعلی علییینه:) بلد نبودم دیکتهشو. یعنی جاشون رو سر ماست.
hmmm, man taze fahmidam ke in blog vojod dare! but it is nice and true, anyway, mamlekate golo bolbol ke migan hamin Irane khodemon hast!
May 8, 2007 3:07 AM