امروز اتفاقی افتاد که باعث شد همه برنامه هایم را کنسل کنم و بنشینم توی خانه و به ثبت این لحظات احمقانه بپردازم...امروز صبح باید برای خریدن چند تا کتاب میرفتم انقلاب و از آن سو هم میخواستم برای انجام کاری به جمهوری بروم...موقع رفتن همانطور که کیفم دستم بود کیسه ی آشغالها را هم برداشتم تا سر راه بیندازمشان توی شوتینگ زباله...باور کنید نفهمیدم چه شد...موقعی به خود آمدم که دیدم با دو تا کیسه زباله پر از پوست پیاز و پرتقال و تفاله چایی و دستمال کلینکس دماغی و کلی چیزهای دیگه ایستادم توی ایستگاه اتوبوس جلوی منزل و و منتظر اتوبوسم...! همینجور ایستاده بودم و داشتم فکر میکردم که چطور ممکن است آشغالهایی را که انداخته بودم توی شوتینگ هنوز توی دستهایم باشد و سعی میکردم این اتفاق نادر و احتمالا متافیزیکی را برای خودم حلاجی کنم که یکدفعه دوزاریم افتاد که احتمالا آن شئ ای را که انداخته ام توی شوتینگ کیف نازنینم بوده...! فکرش را بکنید...یکبار دیگر هم قبل ها این بلا سر من آمده بود و آن موقع دسته کلیدم را به جای کیسه های زباله از آن بالا ول داده بودم پایین...باور کنید قضیه عشق و عاشقی نیست...اصلا توی باغ این حرفها نیستم...فکرش را که میکنم میبینم همه ی نوابغ همینطورند...نمونه اش همین نیوتون خودمان که در آشپزخانه اش همیشه جای تخم مرغ ساعتش را آب پز می کرد...!تازه خیلی شانس آوردم جای کیف، خودم را از دریچه شوتینگ نیانداختم پایین...اگر یک مقدار نبوغم بیشتر بود احتمالا الان با دست و پای شکسته توی بیمارستان خوابیده بودم...خلاصه دردسرتان ندهم... توی سر زنان برگشتم و با اصرار و التماس نگهبان را راضی کردم که کلید مخزن شوتینگ را بیاورد که من بتوانم کیفم را از میان انبوهی از زباله پیدا کنم...اوه...فکرش را بکنید...اگر آن تراول چک صد تومانی لعنتی داخل کیفم نبود عطای کیف را به لقای آن همه سبزی و میوه ی گندیده و گلاب به رویتان پوشک مستعمل بچه و انواع و اقسام نوار بهداشتی های نفرت انگیز میبخشیدم...داخل مخزن شوتینگ اینگونه نیست که مثلا یک دستکش دستت کنی و دانه دانه کیسه های گره زده ی زباله که کنار هم چیده شده اند را کنار بگذاری تا به شی گمشده ات برسی...آنجا کیسه زباله اگر در بسته و سالم هم باشد بعضا 11 طبقه سقوط آزاد می کند و وقتی میرسد به مخزن چنان منفجر میشود که محتویات داخلش مولینکس شده در تمام محوطه مخزن پراکنده می شود...
بالاخره با مساعدت مسئول خدمات بلوک و بعد از نیم ساعت شنا در میان تهوع آور ترین زباله های روی زمین کیف نازنینم را یافتم و دوان دوان به خانه برگشتم...کیف مورد نظر در حال حاضر داخل یک تشت پر از آهک در حال گند زدایی ست و قرار است تا ساعاتی دیگر برای مراسم شستشو با اسید کلریدریک و محلول پرمنگنات آماده شود...!
بگذارید ماجرای آن تراول صد تومانی را هم که برای بازیابی اش اینهمه میان زباله ها خفت کشیدم بگویم که از دیروز تا حالا غمباد شده و راه گلویم را بسته است...من کلا آدم چلمنگی هستم...یعنی بعضی وقتها رفتارهایم از شدت آداب دانی و ملاحظه کاری احمقانه می شود...نمونه اش اینکه الان دو سال است پولی که دو ماهه به کسی قرض داده بودم را با خواهش و تمنا و من بمیرم تو بمیری ذره ذره از او گدایی میکنم و هنوز که هنوز است نصفش را هم نگرفته ام و هر بار که مثلا بعد از شش ماه ملق زدن و خواهش و التماس پنجاه هزارتومانش را می گیرم چنان با حرارت تشکر و قدر دانی میکنم که او واقعا خیال میکند در حق من لطف بزرگی کرده است که قسمت کوچکی از قرضش را ادا کرده است...!
نمونه دیگرش همین ماجرای تراول صد تومانی بود...صد بار به خودم گفته ام که در کار با کسی رو در بایستی نداشته باش...اما مگر میشود...بعد از انجام کارهای یک سایت اینترنتی که تقریبا یک ماه و نیم به طول انجامید صاحب سایت که از بستگان هم هستند تا آمد طبق روال هنگام تحویل پروژه در مورد مسائل مالی و تصفیه حساب و این چیزها حرف بزند من احمق در حالی که مثل سگ به پول نیاز داشتم نه گذاشتم و نه برداشتم که این حرفها چیست؟ و اصلا حرفش را هم نزنید و من که کاری نکردم و از این قبیل مزخرفات و تعارفات شاه عبدل عظیمی...!یعنی چنان مصمم و جدی این چیزها را می گفتم که واقعا امر به ایشان مشتبه شد که اگر بخواهد بیشتر از این برای پرداخت دستمزد من پافشاری کند به من بی احترامی میشود...بعد ایشان یک دستگاه جی پی اس را که حدود سیصد هزار تومانی می ارزید به من نشان داد که فلانی این را ببین و شروع کرد برای من توضیح دادن اینکه این دستگاه چه قابلیتهایی دارد و چگونه کار میکند...از آنجا که قبلا هم بارها تلویحا گفته بود که میخواهد یک دستگاه جی پی اس به من بدهد حس کردم که آن لحظه موعود فرا رسیده است ولی باز خودم را به خریت زدم و بعد از گوش دادن به توضیحات ایشان در یک اقدام کاملا احمقانه گفتم واقعا دستگاه جالبیست و اولین پولی که دستم بیاید می آیم و یکی از آنها را میخرم و با خنده اضافه کردم به شرطی که مایه کاری با ما حساب کنی...طرف هم که انگار در یک لحظه آنی چنین چیزی به مغزش خطور کرده بود و هنوز دو دل بود که چنین حاتم بخشی ای بکند یا نکند (چون به هر حال ارزش آن دستگاه از ارزش کاری که من برایش انجام داده بودم بیشتر بود) یکدفعه با این حرف من انگار تصمیمش عوض شد و با خنده گفت خیالت راحت...با تو به قیمت خرید حساب میکنم و با این جمله دستگاه را سر جایش برگرداند...!(قسم میخورم اگر آن لحظه با ذوق و شوق آن دستگاه را می گرفتم و در حالی که به شدت خودم را هیجانزده نشان میدادم می گفتم "یعنی این دستگاه را میدهی به من؟" الان لااقل صاحب یک دستگاه جی پی اس بودم!)
به هر حال بعد از تمام این کش و قوس ها گفت لااقل بگو بهای هاست و دومین سایت را که از جیب داده ای چقدر می شود و من با کمال شرمندگی چون میدیدم دیگر چنین مساله ای قابل تعارف نیست گفتم سی و پنج هزار تومان که آن هم قابلی ندارد...(این قابلی ندارد آخر را دیگر خیلی سفت و محکم نگفتم!)...طرف هم جیبهایش را گشت و چون دید پول خرد ندارد یک تراول صد تومانی به من داد و اصرار کرد که باقی اش هم باشد برای زحمتی که برای سایت کشیدی...!من هم از آنجا که دهنم کف کرده بود بس که تعارف کرده بودم و از طرفی آنقدری هم نداشتم که باقی پولش را بدهم با کلی من و من و تشکر و قدر دانی و تظاهر به خوشحالی تراول را قبول کردم...!
الان دقیقا حال کسی را دارم که هم پیاز را خورده باشد و هم شلاق را و دست آخر هم میرغضب به او تجاوز کرده باشد...نمیدانم متوجه حال من می شوید یا نه...اگر پول نمی گرفتم احساس خیلی بهتری می داشتم...اما اینکه با این همه فعل و انفعالات پولی را گرفتم که خیلی کمتر از ارزش کار من بود و مهمتر از آن طوری وانمود کردم که انگار خیلی بیشتر از ارزش کار ناقابلی! را که انجام داده ام گرفته ام باعث میشود که احساس پوچی کنم...جالب اینجاست که من اصلا اهل تعارف و رودربایستی در مناسبات اجتماعی خودم نیستم...اما هر جا پای پول وسط می آید به صورت بیمارگونه تعارفی می شوم...!
البته این تعارفی بودن من بعضی جاها به نفعم هم تمام شده...بد نیست به عنوان حسن ختام ماجرای کافی شاپ رفتنم در معیت ده دوازده تا وبلاگر گردن کلفت را هم بنویسم و بروم که نزدیک ظهر شد و هنوز چیزی درست نکرده ام...!
قضیه از این قرار بود که یک خانوم نسبتا محترمی چند وقت پیش برای من ایمیل زد که فلانی من از خواننده های وبلاگت هستم و دارم از کانادا می آیم ایران و در این یکی دو هفته ای که ایرانم خیلی دوست دارم تو و سایر دوستانت را ببینم...ما هم از آنجا که وبلاگری بسیار فروتن و مردمی هستیم گفتیم اوکی...این شماره ی من...هر وقت آمدی زنگ بزن و من هم دوستانم را خبر میکنم که بیایی ما را ببینی...! یکهفته بعد تلفن زنگ زد و قرار بر این شد که فلان روز همه در کافی شاپ فلانجا جمع شویم...در روز موعود من و خانوم شین و سهیل و دوست دخترش نازلی و مهیار و دوست دخترش و غزل و یکی دو تای دیگه که الان حضور ذهن ندارم آمدند و خانوم کانادایی نازنین هم آمد و کلی حرف زدیم و خندیدیم و خوردیم...القصه از آنجا که هیچ خوشی و نشاطی در این دنیا دائمی و پایدار نیست زمان به سرعت گذشت و وقت حساب کردن میز شد...گارسن هم نامردی نکرد و عدل صورت حساب را آورد توی بشقاب و گذاشت جلوی من...البته طبیعی هم بود چون قیافه هیچکسی در آن جمع (البته منظورم جماعت ذکور است) به این حرفها نمیخورد که بخواهد یک میز هشت نفره را حساب کند...سهیل که چنان خودش را مشغول ور رفتن و بازی کردن با فندک زیپویش نموده بود که در آن حال فکر کنم تیر هم اگر از پایش بیرون می کشیدی متوجه نمیشد و مهیار هم طبق معمول سعی داشت نشان دهد که به سن قانونی نرسیده است و داشت با دوست دخترش آن گوشه اتل متل توتوله بازی میکرد و خلاصه تنها مرد باقی مانده در آن جمع من بودم و یک صورتحساب بیست و یکهزارتومانی ناقابل...! یک لحظه رگ لارج بازی ام گل کرد و بی سر و صدا و سریع دست کردم توی کیف و یازده تا اسکناس دو هزار تومانی تا نخورده گذاشتم توی بشقاب و کاپشنم را از روی دسته صندلی برداشتم که بروم...باز خدا پدر این خانوم کانادایی را اگر فوت کرده است بیامرزد که شروع کرد به اعتراض که چرا تو حساب کنی و محال است و بعد هم غزل پی اش را گرفت و خلاصه جوری شلوغش کردند که دیگر هیچ جوری نمیشد کسی خودش را بزند به کوچه علی چپ و سهیل هم که دید بازی کردن با فندک زیپو دیگر فایده ای ندارد پیشنهاد داد که هر کسی دنگ خودش را بدهد...و یک دفعه هشت جفت دست رفت توی جیب و آمد بیرون و هر کدام با یک چپه هزار تومانی دراز شد سمت من...! من هم بعد از کمی ناز و نوز و کلاس گذاشتن بالاخره با غر غر پولها را جمع کردم و شروع کردم به شمردن و در کمال ناباوری دیدم شش هزار تومان هم بیشتر از پولیست که من پرداخت کرده ام...از آنجا که بسیار آدم صادقی هستم گفتم دوستان یکمقدار این پول بیشتر از پولیست که باید باشد و هرکسی زیاد داده است (یعنی پول زیاد داده است!) بیاید و پولش را بگیرد و جالب این بود از آنجا که ملت همه جلوی دوست دخترهایشان جو گیر شده بودند همه از سر سخاوت گفتند که ما اندازه داده ایم و اشتباه میکنی و از این حرفها... این بود که عملا در آن روز به یاد ماندنی من علاوه بر خوردن یک دلستر و مقدار زیادی چیپس و پنیر حدود شش هزار تومان پول نقد هم به جیب زدم...! زیبایی و ارزش این ماجرا وقتی صد چندان می شود که تا مدتها همه جا صحبت از این بود که این شراگیم عجب پسر سخاوتمند و لارجی ست که آن روز همه میز را حساب کرد و میخواست همه را مهمان کند...!
خلاصه اینجا تنها جایی بود که من از تعارفات بی جای خودم متضرر که نشدم هیچ بلکه سود هم کردم!
پ.ن: میدونین الان سهیل این رو بخونه چه کامنتی میخواد برای من بذاره؟ مینویسه: "راستش اون روز ما جمع شده بودیم که به یه طریقی یه کمکی به تو
بکنیم که از این فلاکت در بیای...!میخواستیم بدون اینکه متوجه و ناراحت بشی یه پولی برات جمع کنیم...کل ماجرا همین بود...!"
از اونجا که این خیلی تیکه ی سنگین و نابود کننده ای هست خودم پیش دستی کردم و نوشتم که سهیل حسرت همچین تیکه ی آبداری روی دلش بمونه...!:)
زيتون جان :(شماره ۱۰۵)
والا از صداقتت که ناراحت نشدم...اما از اهانتت چرا...اولش فکر کردم کامنت را یک آدم بی ربطی با اسم تو گذاشته است ولی بعد از چک کردن آی پی متوجه شدم کار خودت بوده...
اما چرا کامنتت را توهین آمیز میدانم؟ نوشتن اینکه " نوشته های روشنفکری(!؟) تو با یک من سریش هم به تو نمیچسبد و به نظر فرمایشی می اید" یعنی یک زیتون نامی در وبلاگستان وجود دارد که نسبت به شراگیم زند آنقدر شناخت دارد که بداند در کدام نوشته هایش کاملا خودش است (نوشته های سطحی و روزمره اش که جز بانمکی چیز دیگری ندارد!) و در کدام نوشته هایش دارد نقش بازی میکند...(هرجا که یک مطلب تحلیلی جدی و یا یک درد اجتماعی بیان می شود!)...از هر زاویه ای به کامنتت نگاه کرده شود جز غرض ورزی و تخریب در آن چیزی نیست!
ببین دختر جان... تو اگر مینوشتی نوشته های جدی تو مثلا سطحیست و یا چنگی به دل نمیزند مساله فرق میکرد...اما اینکه آن نوشته ها را از من نمیدانی درست مثل این است که بگویی فلانی را که من میشناسم مال این حرفها نیست و مثلا همه ی دغدغه اش در زندگی محدود میشود به دوست دخترها و مدل مویش و اگر میبینید گاهی در وبلاگش مطالب جدی تر و روشنفکرانه (!؟) مینویسد و غصه ی معضلات اجتماعی را میخورد و سعی میکند مسائل را تحلیل کند و راهکار ارائه دهد همه ش برای خود نمایی و افه و نمایش است و الا شراگیم را چه به این حرفها...!
ببین زیتون جان هر نوشته ای مخاطب خاص خودش را دارد...اين که تو فقط به نوشته های funny من علاقه داری و آنها را با علاقه دنبال میکنی ریشه اش در عاریه ای بودن و یا فرمایشی بودن نوشته های جدی تر (و یا به قول تو نوشته های روشنفکری!) من نیست...ذائقه ی تو با مطالب اینچنینی بیشتر هماهنگ است... نشان به آن نشان که کل آرشیو وبلاگ خودت را بگردی حتی یک پاراگراف مطلب قابل تعمق و تحلیلی پیدا نمی کنی و همه ش بیان اتفاقات بامزه و یا بی مزه ی روزانه است گاها با کمی چاشنی انتقاد در حد همان غر غر هایی که هر روز در کوچه و خیابان و تاکسی و صف اتوبوس میشنویم...
نوشته های جدی تر من مخاطبین خودش را دارد و اتفاقا بیشترین آمار تعداد کامنت و بیشترین ایمیلهایی که داشتم و دارم دقیقا مرتبط با همین نوشته های به زعم تو فرمایشی ست که از نظر تو یک وصله ناجور است بر قامت شراگیم زندی که احیانا جز خنداندن مخاطبینش کار دیگری نباید بکند...!
بگذریم...سر صبح چند بار نوشتم و پاک کردم که اینگونه از آب درآمد...خیلی از دستت رنجیدم...منبعد هرجا خواستی صراحت لهجه به خرج بدهی اول کمی حرفت را مزه مزه کن...داشتن صراحت لهجه البته خوب است...اما اینکه توهین را صداقت در گفتار بنامیم یا از روی غرض ورزی ست یا از روی نادانی!
April 29, 2007 9:25 AM
عنان مال خود به دست غیر مده
که مال خود طلبیدن کم از گدایی نیست
.
.
.
بعدش باید بگم که رودربایستی نکبتی میاره!
.
.
هر چه قدر که تو خوندن این مطلب جلوتر میرفتم , خاطرات تلخ و عجیب غریب سالهای گذشته ام مرور میشد .
قرض دادن پول و التماس برای باز پس گیریش , تعارف سر مبلغ دستمزد و ....
April 29, 2007 3:00 AM
من با اینجور نوشتههات بیشتر حال میکنم شراگیم جون. خود خودتی. نوشتههای روشنفکریت یه جورایی با یه من سریش هم بهت نمیچسبه و به نظر فرمایشی میاد.
حالا اگه کسی اینو برای خودم بنویسه بدم میاد ها...
اما فکر کردم تو از صداقت خوشت میاد و از من با جنبهتری:)
April 28, 2007 11:37 PM
قلم زیبایی دارید و. من هم گاهی تا همین حد سر به هوایم . ممنون می شوم نظرتان را در باره وبلاگم بدانم و اگر خواستید به لینک های تان اضافه کنید و طبعا من هم!
April 28, 2007 11:03 PM
قلم زیبایی دارید و. من هم گاهی تا همین حد سر به هوایم . ممنون می شوم نظرتان را در باره وبلاگم بدانم و اگر خواستید به لینک های تان اضافه کنید و طبعا من هم!
April 28, 2007 11:03 PM
قلم زیبایی دارید و. من هم گاهی تا همین حد سر به هوایم . ممنون می شوم نظرتان را در باره وبلاگم بدانم و اگر خواستید به لینک های تان اضافه کنید و طبعا من هم!
April 28, 2007 11:03 PM
من نمی دونم تو چرا کارهای روزمره و عادی مثل بازی با کامپیوتر یا حواسس پرتی های روزانه ات را که برای هر کسی تو زندگی پیش می یاد رو تو ذهنت نسبت می دی به شباهت خودت؟! با فلاسفه و دانشمندان؟...
April 28, 2007 4:48 PM
بی جا کردی تو از این حرفا به من زدی ! فکر کردی من پخمه ام . من اگه به این در پیتی ها و شل و ولی ها بودم که به تو گیر نمیدادم !! فکر کردی اگه من اون دختره بودم میشستم برای این دوکی جون نک و نال میکردم و از راه دور با التماس ازش میخواستم که بیاد من رو بگیره ؟؟. چه حرفا .اونم من .به خدا از همون زنجان گوله میکردم می اومدم تهرون یه بلای سر دوکی می آوردم که به غلط کردم شکر خوردم بیفته .بعدش هم خرکشش میکردم کشون کشون میبردمش محضر عقدش میکردم !!!. اووووووووف عزیزم مگه میذاشتم آب خوش از گلوش پایین بره ....تو فک کردی گوهر عفت من از این کشکی ماستی هاست که یه دوکی اندی از راه برسه بدزدتش .؟ همچین کار کارستونی با این دکتره میکردم که گوهر دزدی از یادش بره .همون گوهر رو میانداختم گردنش خفه اش میکردم!!
بمیرم برات که ضایع شدی به خدا چه میدونستم نامحرم میآد حرفای عشقولانه من رو به تو میخونه حالا هم طوری نشده شری جونم من یه چیزی گفتم تو آتیشی نشو فدات شم برا قلبت خوب نیست :تو برو همه جا بشین بگو با من نبوده .منم میگم :آره با تو نبودم !!!!اشتباهی اینجا کامنت گذاشتم میخواسم یه جای دیگه بذارم .
April 27, 2007 10:47 AM
خیلی شرمنده این یعنی چی؟یک ساعت دستت تو دماغت باشه بعد انتظار داری طرف قربونتم بره؟ای خداااااااااا
تو تازگیها تو آپ کردن تنبل شدی ها.بیا دیگه
April 26, 2007 7:08 PM
هر وقت نوشته هات رو می خونم به اين فکر می کنم که بسیاری قابليت تبديل به يک داستان رو دارن.
April 26, 2007 4:52 PM
عجب نبوغي!
درباره تعارفي بودن در موارد مالي من يه اخلاق عجيبي دارم! مثلا وقتاي كه به كسي پولي قرض ميدم (من 16 سالمه ديگه اوج قرض زياد 5000 تومن ديگه!) موقع پس دادنش خيلي تعارف نميكنم و درحاليكه به خودم ميگم اروپايي باش! تعارف چيه؟! پولم رو خيلي راحت پس ميگيرم.اما مثلا وقتي منتظر تاكسيام و يه نفر ازم ساعت ميپرسه بعد كه سوار شديم (هردومون يه تاكسي افتاديم) همون اول بدون مقدمه خيلي سريع كرايهش رو حساب ميكنم!چون فكر ميكنم آشنا شديم و زشته! جالبه كه بعدش معمولا اصلا با طرف حرف نميزنم! كرايهش رو ميدم و مثل بچههاي خوب (خنگ!) پياده ميشم!!!
April 26, 2007 3:12 PM
1- من هم سوتی میدم ولی نه اینجوری ! مثلا نصف یه مسیری رو به سمت شمال میرم بعد یادم میاد اصلا می خواستم برم طرف شرق!!
2- نکنه دوتا شخصیت داری؟ اون که وبلاگ مینویسه و اونکه داره زندگی می کنه! اونکه وبلاگ می نویسه خیلی زرنگتر بنظر میاد!
3-خدا از رسم و رسوم کاناداییها در میان ایرانیان کم نکند
4- آدرس سایتی رو که ساختی برام ایمیل میکنی؟ می خوام کارت رو ببینم
April 26, 2007 3:10 PM
اول سلام
دوم حکایت معمولا یه داستان کوتاهه اما سه تا حکایت شما بیشتر شبیه سه ت رمان بود!!
سوم چلمنگ نه و چرمنگ
چهارم خیلی باهالی
پنجم ...
...
April 26, 2007 8:26 AM
اول سلام
دوم که حکایت معمولا یه داستان کوتاهه اما این سه تا مطلب که شما نوشتی اندازه 3 تا رمانه
چهارم اینکه چلمنگ نه و چرمنگ
پنجم اینکه خلی باهالی
....
....
....
April 26, 2007 8:21 AM
اين اصطلاحی که در کامنت ۸۳ به کار رفته عالی بود . همون قدقد و تخم گذاشتن و اينا و در عين حال به کامنت شماره ۷۲ هم اگر دقت کنيد دقيقا حرف دل اقای کمالی است ! و البته يک نکته ديگر هم در مورد ايرانی ها !! اين که وقتی ديگه به هيچ چيزی نمی تونن گير بدن به ناچار يک چنين افاضاتی می فرمايند !
April 26, 2007 2:20 AM
هیچی بدتر از این نیست که وب دادی و بعد ۱ ساعت داری مخلفات بینیتو خالی میکنی طرف بگه اه ه ه ه کثافت دستتو درآر....
پ. ن: از اینکه خیلی بی ربط بود شرمنده فقط جهت عرض اندام بود
April 26, 2007 12:24 AM
شماره 86 عزيز :
راستش فرصت ندارم به وبلاگت سر بزنم...اما مطمئنم که وبلاگ جالبی داري...!
April 26, 2007 12:06 AM
سلام. منم جزو طرفدارات حساب کن هيچوقت کامنت نميزارم ولی هميشه می خونم. انقدر بلند بلند می خنديدم که همکارام مثل کوفته داشتن نگام می کردن :)
April 25, 2007 4:13 PM
سلام شری جان. حوصله نداشتم مطلبتو بخونم ولی حتمآ جالبه. می خوام به وبلاگم يک سری بزنی. نظرتو ميخوام. چيز خاصی نيست فقط يک وبلاگه.
April 25, 2007 3:56 PM
وای چقدر خنديدم پسر . . .
همچین با این تعارفات آبدوغ خیاری تو پاچه ی این بنده ی حقیر هم چپانده شده که نگو . . .
خوش باشی . . .
April 25, 2007 12:16 PM
دردم را تازه کردی برادر! ۱۲-۱۳ سال پيش که دانشجو بودم تدریس خصوصی دو تا برادر از آشنايان دور را به مدت يک سال بر عهده داشتم و آخرش سر پول گرفتن همين بلا سرم آمد! در اوج نياز به پول تعارف و مرام کار دستم داد و آنها هم سر و ته قضيه را يا يک پيراهم ۵۰۰ تومانی کادو پيچ شده سرهم آوردند و ۲۰۰ هزار تومان ( به پول سال ۱۳۷۳) صرفه جويی کردند. من هم آن پيراهن را سالها از حرص نپوشيم و تا همين پارسال ديدنش قاطی لباسهايم آيينه دقی بود تا ردش کردم و به يک حرص ۱۲ ساله پايان دادم!
April 25, 2007 11:31 AM
خیلی پر رو شدی شری .قد قد ت رو میآی برای من میکنی تخمت رو برای مردم میذاری ؟.دوقورت و نیمت هم باقیه ؟؟؟؟
با شین و میم و نون میری ددر ... مهمونشون میکنی ...چیپس میدی بخورن با پنیر ... لارژ بازی هم در میآری... آخرش که شیکمت سیر شد میآی به من میگی این کی بوده ؟و تو چی گفتی ؟
اووووووف عجب دور زمونه ای شده !!اینطوری باید جواب قربونت برم فدات بشم های من رو میدادی ؟ ای بی معرفت .
April 25, 2007 8:48 AM
يروين اردلان فعال حقوق زنان در ايران در بيدادگاه نظام زن ستيز جمهوری اسلامی به سه سال حبس محکوم شد .
April 25, 2007 6:00 AM
شماره ۷۸ نازنين:
به ما هم خيلی خوش گذشت...
در مورد اون کلمه نسبتا که من معمولا به کار می برم هم عرض کنم که یعنی اینکه نسبت به ما خیلی آدم محترمی بودند!:) الان درست شد؟
April 25, 2007 12:09 AM
سلام.. متاسفانه بعضی وقتا اينجوری ميشه ديگه.. حالا خوب که جستجو نتشجه داد وکيف پيدا شد..
April 24, 2007 8:28 PM
می گم حالا که شما اینقدر خوبی یعنی هرکی دعوتتون کنه میرید؟یا فقط از ما بهترون؟
جمله تخت سیاهت خیلی خیلی جالبه فراموشش نمی کنم
April 24, 2007 7:08 PM
شراگيم جان خانمم برام تعريف کرد که چقدر بچه های باحالی هستيد. کاشکی ميشد من هم بيام و ببينمتون. به هر حال...
برای من هم پيش اومده که نزديک بوده سوييچ ماشين یا گوشی موبایل را به جای کيسه آشغال بندازم پايين. ولی هيچ وقت البته مرتکب اين فعل ضنيه نشده ام تا حالا..
راستی اون کلمه «نسبتا» در اولين سطر مطلبت چيه؟
April 24, 2007 6:01 PM
شراگيم از روزی که لينک سرود روز زن را گذاشتی تو کف بودم که گوش بدم با اينترنت ذغالی خودم نشد ...اما مهمون بودم خونه دختر عمه ام اونا از اونا داشتن!!!!!خوشحال و خندان رفتم لينک را گوش دادم کلی ذوق کردم اما نشد روی سی دی بريزم ...هم دلم سوخت هم......
راستی هميشه ميخونمت هر چند شايد برات مهم نباشه کی مياد ميخونه کی نه...خوب شايد مثل من ...اما در کامنت گذاشتن کمی تنبل هستم چون اولن به قول دوستی کامنت بی ربط گذاشتن يعنی نفهميدن پست يا جدی نخوندنش ..من جدی ميخوندم و بيشتر پست هات هم به دلم ميشينه اما خوب.............
چقدر چرت و پرت نوشتم ...اقا معذرت!!!!!
April 24, 2007 5:31 PM
اوه بند چهار این خانوم پایینیه من رو کشته // انگار داشتن یه مقاله علمی در باب تجارت جهانی مطالعه میفرمودن . نه یه خاطره طنز تو ژانر پوز زنی از دوستان .......من باب اینکه یه چیزی گفته باشم خانوم جون تو این مورد بخصوص همون تصفیــــــــــــــــــــــــــه بیشتر به مورد حسابشون میخورده .
شری جووون اتفاقا خیلی هم خوب نوشتی واقعن من تا به حال چنین طنز شسته رفته و بانمکی ندیده بودم .
عزیزم امیدوارم زیر میزی من فراموشت نشه (ببینم فونت ریز تر نداری برای اینجور وقتا )
April 24, 2007 5:13 PM
سلام
۱) چند روز بود نميتونستم سايتت رو بازكنم بعد هم خيلي بهم ريخته ديدمش.
۲) از چند پست عقب موندم اينه كه دوساعته نشستم شراگيم خوني.
۳) از بي معرفتي سهيل هيچي نگو.ميشناسيمش.
۴)تصفيه حساب نه بيسواد ، تسويه حساب.
۵)اگه خواستيد وارد وبلاگ من بشيد www رو حتماتايپ كنيد وگرنه پيام فيلتر براتون مياد.
باي تا هاي
April 24, 2007 4:38 PM
I dont know why you think he force to have a date with you or other
he have a choice! my honey
April 24, 2007 2:30 PM
من نمی دونم پس چرا اين کره خرهايي که به تور ما می خورن اينقدر ناخن خشکن و نم پس نميدن! ما بايد نمونه های اين چنينی رو از کجا (بخوانيد کدوم قبرستون دره ای) پيدا کنيم؟ من که جيبم سرطان گرفت از بس هر جا با هم دسته جمعی رفتيم يه لقمه کوفت کنيم من فلک زده حساب کردم :((
برادر! لطفا يک نام و نشون بدين که من بعد در مواقع لازم حتما از شما به عنوان مهمان افتخاری دعوت ويژه (!) به عمل آوريم.
April 24, 2007 2:16 PM
وجداناً اگه یه خانمی مثلاً از کاشمر همین درخواست رو ازت میکرد قبول میکردی؟ فکر میکنی چرا ایرانیا اینقدر خودکم بین و خارجی پرست هستن حتا از نوع ایرانیش!!!
April 24, 2007 2:07 PM
دوباره اومدم ساندیس و کیک بگیرم.
از الان بگم شام مهمون من هستی . میریم درکه رو تخت کنار رودخونه . بدون ضعیفه !!
April 24, 2007 1:47 PM
من فقط به کامنت های اين دلقک خنديدم. خدايی جنبه اتون زياده. اين شوخی ها اگه تو جمع دخترونه باشه کشته مشته داره.
April 24, 2007 1:12 PM
سلام شری جان
خوبی؟
بازم من گذرم افتاد به وبلاگت و الان دو ساعته که دارم پستهايی که نخوندم رو ميخونم. دمت گرم با چسبی که لابلای نوشته هات هست.
منم هر روز صبح با یک کتاب به دست راست و یک کیسه زباله که سوغات مادر محترم است به دست چپ از منزل ميزنيم بيرون و هر روز هم قلبم آنچنان ميتپد که نکنه يه روزی کتاب رو اشتباها به جای زباله پرتاب کنم.
برم پست سفر آستارا که نوشتی رو تموم کنم
فعلا بابای
April 24, 2007 12:20 PM
شندیم هرکی بیاد اینجا کیک و ساندیس میدن درسته ؟
چه هاست ها و دومین ها و چه سایتها و هزار کوفته زهرمار دیگه به خاطر رودرباستی مجانی دادیم رفت دریغ از یک ارزن رو که بخوام حقم رو بگیرم .
راستی چند عدد ضعیفه دارن از فرنگ میان تو رو بیبنن همچنین صادق سورئالیست هم وقت ملاقات میخوان و ما هم ایضا ...
April 24, 2007 11:54 AM
خوبه که تراول رو پیدا کردی
: خوب بچه ها پولاتون رو جمع کردین دیگه ؟
- چنده؟
: نفری 15
- ببین ما دو نفریم 9 تومن
: دشت اوله وگرنه قبول نمی کردم
April 24, 2007 11:39 AM
خیلی عادت بدی داری آدم برای پول گرفتن تعارف میکنه!!!!!!!!!! خیلی جنتلمنی بابا باکلاس با شخصیت منم با خودت کافی شاپ میبری قول میدم برات میل بزنم(چشمک)...وبلاگ جالبی داری به من هم سر بزن...قربون یو
April 24, 2007 11:02 AM
خيلي با حال بود! (كلمه بهتري پيدا نكردم ديگه! ) يكخورده خنديديم اول صبحي و دلمون باز شد!:))) خدا به همه ما ميليونها پول بي زبان و ساعتها وقت آزاد براي تلف كردن در نت عطا فرمايد! بگو آمين!:)))
April 24, 2007 10:38 AM
۱- از اين سوتی ها همه می دن
۲- منم خيلی وقت ها مجبور ميشم حساب ميز رو بدم با اين تفاوت که بهم بقيه پول رو بر نمی گردونن
April 24, 2007 10:36 AM
آقا دارم مطلبتو میخونم
اینو دیدم یاد تو افتادم اومدم اینجا :
http://razpnug.persianhackers.com
April 24, 2007 6:01 AM
تعارفی دارن دو تا نتیجه دربر داره: فرض کن تو یه جمع20 نفره که 19 تاش از این دختر خانومای ترگل ورگلن!
نفر 20 ام شروع می کنه به تعریفکردن از تو که آره این مثلاً شراگ اینقدر پسر مودب و تعارفی و محجوبیه که من خیلی دوسش دارم!
همین جمله ش تموم نشده دو حالت پیش میاد: یا آه اوخپیف پوف کردن دخترا شروع می شه که بازم ازین بچه سوسولایی که بیخ ریش مامانشونن!!
(نمی دونم بیخ ریش بابا به زبان مادری چی میشه)
یا اینکه شروع می کنن به فکرای پلید اینجوری: آه آه آه یه پسره مثبت تعارفی توسری خور پیدا کردم! اینو میشه سوارش بشی یه حال اساسی ببریم و بذاریمش کنار!
در هر دو حالت از این که نمی تونی در همون لحظه نفر بیستم مسبب این بدبختی بزرگ رو خفه کنی، شدیداً حرصت می گره ولی خوب... تو کاری نم تونی بکنی... تو یه محکومی!
در مورد کیفت هم متاسفم، فکر نمی کردم که مجبور بشی که تو هم بری یه روز همرنگ جماعت شی....
یه بویی میاد!!
April 24, 2007 2:43 AM
سهيل راست ميگه!نشون به اون نشون كه توي پست منم آرايه كه نوشته بودم بازم اين سهيل بود كه:وظيفه ( به خاطر بچه مايه دار بودنم ) به من محول شد ! يادته چند شب پيش يکی در خونه ات رو زد و فرار کرد ؟ بعدش وقتی درب رو باز کردی ديدی مقداری برنج و نون و خرما دم دره ؟ خوب اون کار من بود ! و يك كارت اينترنت هم!
April 24, 2007 1:36 AM
هه هه :)) شراگيم تو از اونايی هستی که بهتره آدم همون دورادور وبلاگت رو بخونه و لذت ببره از سبک و نوع نوشته هات :))
بسی جالب انگيزناک نوشته بودی:))
April 24, 2007 12:40 AM
خیلی خوبه که درک ها اونقدر بالا بره که تعارف واسمون جایگاه خودش رو پیدا کنه. نه بیشتر.
April 24, 2007 12:20 AM
جدا دلم به حالت سوخت. ببین توی مخزن زباله چی کشیدی!؟
راستی شراگیم من یه دفعه توی یه کافی نت در قزوین! بلاگت رو باز کردم. نوشت مشترک گرامی .... فیلتر می باشد.
یه سر نمی آی قزوین بدم بر و بچ یه گل کاری اساسی بکنن؟ از خجالت این پست های قشنگت در بیایم؟ خیال بد ورت نداره ها. من خودمم اینجا دانشجو ام.
April 24, 2007 12:18 AM
سلام ،ما یه قرارهایی با هم گذاشته بودیم ، دیگه تو نت ندیدمتون که اون قرار رو اوکی بدید ، یکی دو بار هم آف گذاشتم ، انگار نرسیده . منتظر جوابتون هستم.
April 23, 2007 11:29 PM
سلام ،ما یه قرارهایی با هم گذاشته بودیم ، دیگه تو نت ندیدمتون که اون قرار رو اوکی بدید ، یکی دو بار هم آف گذاشتم ، انگار نرسیده . منتظر جوابتون هستم
April 23, 2007 11:06 PM
خيلی خنديدم از اين ماجراهای تو !
عادت درد بديه ، خوبيش اينه هنوز واسه من فيلتر نيستی :)
خوشبختانه حواس پرتی ِ من هنوز به اون مراحل نرسيده !:))
من نميدونم اين آقايون ِمحترم چرا وقتی پول تو جيبشون نيست اينقدر تعارف ميکنن؟
نيس من خيلی سخاوتمندم پاش بيفته خودم حساب ميکنم !:دی
در مورد اين حق الزحمه ء ديزاين و ... هم نگو که خوب حس و حالتو ميفهمم !
همينه ميگن : بی خيال تعارف !!
براوو چه جمله ء خوبی ، وصف حال ماست !!!!
موفق باشی و نويسا ...
April 23, 2007 6:22 PM
ایول خوبه هروقت من دپ میشم تو یه پست باحال مینویسی!
ببین من در مقابل عشق آنا کم آوردم اینقدر که دیگه ازش خجالت میکشم بیام تو رو تور کنم!!!!!!!!!!!! میدان را برای او خالی فرمودم! اما عجب مقاومتی می کنی تو!!! میدونم اون شش تومن بهت انگیزه میده!!! چه ربطی داشت؟؟؟!!! ها ها ها
April 23, 2007 3:02 PM
خوب شد من نبودم وگرنه فک کنم الان کارتن خواب شده بودم از بس خجالتی و تعارفی ام در اين موارد
April 23, 2007 2:29 PM
يادآوری .....
يادت باشه تو نبايد اوکی بدی تو بايد مقاومت کنی // چون من مامور شدم تو رو از رو ببرم ! ومن هم نميخوام به همين زوديها ولت کنم و برم .
هميشه تصور کن که من همون چی چی غضنفر از روستای غورابيل از توابع قزوينم که وسوسه نشي.
April 23, 2007 2:21 PM
وای شری جون تو رو خدا از اين حرفا نزن اگه اين چيزا رو ميگی که من دست از سرت بردارم سخت در اشتباهی . خدا رو شکر من از اون در و دافهاش نيستم که برات به اندازه آب بينی شتر بی ارزش باشم . منم مثل خودت پا به سن گذاشتم و عمری ازم گذشته اگه اوکی بدی کلی روزگارمون رو به را ست ميشينيم رو بروی هم از خاطرات جوونيهامون ميگيم و ياد ايام خوش گذشته ميکنيم و بر عمر تلف کرده دريغ ميخوريم و به ياد دوره شباب اشک ميريزيم . جهنم من دندون مصنوعی های تو روميشورم و تو هم آش درست ميکنی که باب دندون هر دومون باشه .ایییه من در عجبم که هنوز نتونستم تو رو تور کنم به هر کی دیگه از این پیشنهادها داده بودم تا حالا پس افتاده بود .
April 23, 2007 2:15 PM
راستی! الان کامنتت رو خوندم! می بينم که بچه های اکباتان هنوز از کلمهء ؛داف؛ استفاده می کنن! جالبه.
April 23, 2007 2:03 PM
اينطوری کم کم ذهنت آماده می شه که زبونت رو اونجايی که بايد خاموش کنه و با تشکر و لبخند پولی که حقته رو قبول کنی.
اين بقيه کامنت قبل بود که نمی دونم چرا قبل از اينکه بايد پابليش شد..
April 23, 2007 2:01 PM
اوکی.. از اونجا که منم همين مشکلات رو دقيقا داشتم (و البته دوستان نادانم به جای اينکه به نبوغ من پی ببرن به حسابی شوت بودنم می ذارن) يه چيزی که خيلی کمکم کرده رو بهت می گم.
ببين، در مورد اون شوتی که خودم هنوز درگيرشم کمابيش اما در مورد مشکل دوم: اميدوارم بد برداشت نکنی اما واقعيت اينکه که تو در ذهن ناخودآگاهت خودت رو شايسته پولی که براش زخمت کشيدی نمی دونی،در واقع از اين راه خودت رو بی ارزش احساس می کنی. و هر کسی از يه طريقی اينطوريه.
بايد از طريق ذهن هوشيار کم کم به قسمت ناخودآگاه حالی کنی که ارزش پول رو داری.
April 23, 2007 1:59 PM
دلقک عزيز (شماره ۴۰) :
ای بابا...هیشکی ندونه تو که ميدونی من ديگه دندون ته دیگ خوری ندارم...!این چه حرفیه که میزنی؟ زيد و زيد بازی و اين برنامه ها یه شور و هیجان و بنیه ای میخواد که من دیگه ندارم...به جان خودم نباشه به جان عزيز خودت به قول مولام!امروز داف ترين دخترهای تهران برای من به اندازه آب بينی بزی هم ارزش ندارن...!
اصلا تو دچار عقده ی زیدومانیا! (یا همون خود کم زید بینی) شدی...اون از اون دفعه ت که گير داده بودی به من بیچاره که من ميخوام مخ زيد ۵۰ ساله ت رو بزنم و اينم از الان که باز دچار توهم شدی که من ميخوام این نونی رو که خودم با دستای خودم گذاشتم توی کاسه ت(که دستم بشکنه الهی!) ازت بگيرم...!
نمیدونم والا...واقعا کاری از دست من بر نمياد جز اينکه بهت توصيه کنم کلوزآپين هات رو سر ساعت بخوری...!
April 23, 2007 12:50 PM
اين عادت تعارف واقعا چيز مزخرفی است که من در نوع ديگه اش تا حالا کلی از دست خودم عذاب ءشيدم. هی بی خودی وسايلم رو که واقعا باارزشند يا لازمه خودمه ميبخشم به مردم و بعد عين چی پشيمون ميشم. بيماری است گمونم.
April 23, 2007 12:44 PM
سلام:
اين که تو فاز خودت بودی و کيف وانداختی خيلی نرماله... باور کن...
اينم که تعارفی هستی و در مورد پول ايرانی بازی در مياری بازم نرماله و نشون دهندهی شخصيت تو..
تيکه ی سهيلم نرماله.. چون دلقک.. از دلقک هم ....
بازی جديدی رو شروع کردم.. خوشحال می شم به وبه جديدم سر بزنی!!
راستی دو وبت يک ميله بکش صبح که ميام زنبيل بزاريم دعوا می شه....
April 23, 2007 12:38 PM
تو واسه من فیلتری..چند بار بگم؟..دارم با پروکسی بازت می کنم!!
April 23, 2007 12:26 PM
تو واسه من فیلتری..چند بار بگم؟..دارم با پروکسی بازت می کنم!!
April 23, 2007 12:25 PM
در ضمن بذار از همين الان يه چيزی رو برات روشن کنم :
من ميدونم تو برای چی اون حکايت سوت کردن کيفت تو زباله ها رو نوشتی . تو ميخوای برداری به زيد ! من زنگ بزنی قربون صدقه اش بری و بهش پيشنهادات بيشرمانه بدی و وقتی من يقه ات رو می گيرم فوری بگی که اشتباهی شده و حواسم نبود و فک می کردم زيد خودمه و تو ميدونی که من حواس ندارم و اينا....
از حالا بهت بگم که در اينصورت منم می زنم شل و پلت می کنم و آخ آخ ای داد بيداد ! عجب اشتباهی شد ! شری جون شرمنده ببخشيد !!
April 23, 2007 12:25 PM
تو واسه من فیلتری..چند بار بگم؟..دارم با پروکسی بازت می کنم!!
April 23, 2007 12:25 PM
سهیل من و تو دقیقا با هم کامنت دادیم وای خدااااااااااااااااا مردم از هیجان اوووووووووووووو
April 23, 2007 12:23 PM
السلام علی من لا تبع الخدا ! اخی اخت شراغیم انا السید خیر النهار و اجعلک لا یلعبون مال السهیل و سمک صغیره ! هذا خبری من البانک ایرانیه ..قل سلامی به سهیل و نازلی و سمک صغیره و صدیقهه
April 23, 2007 12:22 PM
شری جون اين حرفها چيه ؟ من کی بهت تيکه انداختم که اين بار دوم باشه ؟ اما در مورد اون شش هزار تومن :
راستش رو بخوای من و مهيار و بقيه بعد از خوندن پستت راجع به قلعه حسن خان واقعا برايت نگران شديم و به همين دليل اين وظيفه ( به خاطر بچه مايه دار بودنم ) به من محول شد ! يادته چند شب پيش يکی در خونه ات رو زد و فرار کرد ؟ بعدش وقتی درب رو باز کردی ديدی مقداری برنج و نون و خرما دم دره ؟ خوب اون کار من بود ! در ضمن چند تائی هم تراول زير فرش خونه ات گذاشتم به اميد اين که پيداشون کنی و خوشحال بشی ولی متاسفانه انگار کمی هپلی تشريف داری و جارو مارو تو کارت نيست !
در مورد ماجرای کافی شاپ هم اگه کمی وجدان داشته باشی ! خودت متوجه ميشی که :
کسی که فقط فندکش پنجاه شصت تومن قيمتشه و سر تا پاش مارکه و جیپ سوار میشه ديگه واسش شش تومن چه اهميتی داره ؟ به هرحال طبیعی بود که ما از حساب کردن تو ناراحت و معذب بشیم چون می دونستیم این فداکاری برات به اندازه نصف حقوق ماها نه ات تموم میشه !!
: ))
April 23, 2007 12:19 PM
شراگيم جون قربونت اين بار واضح بنويس: بي بي هيسسسسسسسسس شايد حاليم شه و بيشتر از اين ضايع نشم!!!!!
April 23, 2007 11:44 AM
زي زي جون من فكر كردم شما بي بي رو زي زي خوندي كه اينجوري نوشته بودي!!! حالا مشكل چشك شما اگه هم وجود داشت با يك چشم پزشك رفتن حل ميشد.
من اين آي كيوم رو چيكارش كنم كه فكر كنم بايد در كل بي بي رو عوض كنن يكي ديگه تحويلم بدهند شايد درست شه!!! واويلا. من البته الان فهميدم حتما يه جاي ديگه پيام گذاشته بودند به نام شما نه اينجا. خلاصه ببخشيد. بي بيه ديگه. يكي نيست به بي بي بگه بابا اين همه شراگيم رو تخته سياه نوشت دهنت رو ببند. باز گوش نكردي. تازه جالب اينجاست كه فهميدم منظورش منم باز گفتم شايد منظورش يكي ديگه است و به روم نياوردم. اينم نتيجه اش
April 23, 2007 11:43 AM
نه انگار خودت هم فهمیدی برات گلریزون گرفته بودن که دست پیش رو گرفتی که پس نیفتی !!! اون مهیار دبگه چر آخه !!! :ي
April 23, 2007 10:47 AM
شراگيم ... مدتها بود نيومده بودم اينجا.... هنوز هم همون جور آداب دانانه مي نويسي!!!!!!!!
April 23, 2007 10:30 AM
تو هم عاقل خواهی شد عاقبت روزی. شاید هم لازم باشه یک کمی سیاستمداری و کلاشی درسوخته بازی یاد بگیری.
روز خوبی بود درجوار دوستان و دشمنان با توجه به نوشته ی تخته سیاه گفتم
:))
April 23, 2007 10:24 AM
لااقل این پایین اضافه می کردی که علاوه بر لارج بودن صادق و روراست هم هستی :-)
April 23, 2007 9:36 AM
سهیل جانمون انقدر غرق در عشقه که وقت جواب دادن به شراگیم رو نداره :)
April 23, 2007 9:21 AM
شری خدا نکشدت پس تو اون روز ۶ هزار تومان از پول ملت رو بالا کشيدی حقته اگه سهيل همچين تيکه ای بهت بپرونه دعا می کنم چيز بدتری بگه که اصلا تصورش رو هم نمی کنی اونوقته که شايد دلم خنک بشه
راستی خبری ازت نيست دادا
April 23, 2007 7:24 AM
شراگيم سخاوتمند و دست و دلباز.....دانشجوی سابق رشته الکترونيک.. . خوش تیب و بامرام ...شناختی منو ؟ ای خوشا بحال دوستانت .... اين بلندی طبع و جنتلمن بودن تو منو کشته.... ادمای زيادی رو ميشناسم که با وجود اندوخته مالی و مرفه بودن گداصفت و خسيس هستند و بزبان عاميانه چس خور. اين خصوصيت تو که ميدونم هميشه هشتت گرو در ۹ است تحسين برانگيزه.... دریا دلی و گشاده دست. حالا ايندفعه بخير گذشت منبعد يادت باشه تعارف بی تعارف حساب حساب کاکا برادر........ هزينه زحماتی هم که برای کامييوتر دوستت کشيدی بگير و بارهم يادت باشه در اين دنيای وانفسا حق گرفتنی است و نه دادنی..... در ضمن نگفتی داستانت با مسافر کانادا بکجا رسيد.
April 23, 2007 1:26 AM
سلام
يعني شما به همهي مشتاقان وصال جواب ميدي؟ پيشنيازها و همنيازها رو مشخص كن. البته من محض اطلاع بانوان گرامي كه روشون نميشه بپرسن، ميپرسم.
تمجيد كردن هم برام سخته.
April 22, 2007 11:24 PM
هوم...در مورد حکایت اول باید بگم اینها نشانه الزایمر و پیری زودرسه!نه انیشتن بودنت!
حکایت دوم که واقعا در این دوره زمونه حکایت و افسانه ای بیش نیست! نسل ادم های خوب از بین نرفته! راستی من ال سی دی گوشیم ترکیده میتونی ببریش یه جایی برام درست کنن؟ :-))
حکایت سوم حسودیم شد که چه جمع خوبی دارین! منتظرم ببینم سهیل چه جوابی خواهد داد!
April 22, 2007 10:23 PM
۱.خب..یه چیزی میخوام بگم! یعنی مدتیه که میخوام بگم اما میترسم فکر کنی دارم چیز مالیتو میکنم! راستش با این همه اعصاب خوردکنی های روزانه و دپرسینگو این جریانات تنها وبلاگی هستی که وقتی میخونمش شاد میشم! به عبارتی وبلاگتو جایگزین قرص های ضد افسردگیم کردم!
بازم فکر نکنی تعریف الکیه ! اما به شخصه اعتقاد دارم کسی که ذره ای خوب و مفیده باید تشویق شه!
واقعا ازت متشکرم!
۲. نمیدونم چرا و چرا با خوندنت تصویری که ازت توی ذهنم دارم ادمی شدیدا زشته (اینو به یه بنده خدایی گفتم میدونی کیه! میتونی ازش بپرسی) دقیقا با خوندنت حست میکنم ! تصویری که ازت تو ذهنم ساختم خیلی شبیه یکی از دوست پسرهامه!
۳. اینجا از این شکلک ها نداره؟ من خیلی غربتی هستم دوست دارم شکلک هم بزنم!
April 22, 2007 10:12 PM
روايت پست مدرنيستيت بسيار جالب بود. منو که الان در حال نگارش فیلمنانه جدیدم هستم کمک کرد. متشکرم
موفق باشی.
راستی روايت تصويری از اولين روز امنيت خصوصی رو رو وبلاگم گذاشتم .
April 22, 2007 9:13 PM
وبلاگتو چند وقتی هست می خونم
به نظر یک مرد جوان مایل به میانسالی پس این همه تعارفی بودن ؟؟!!اونم تو دنیای گرگ بازار امروز که همه فقط به فکر اینن که یه جوری یه مو از کف دست آدم بکنن؟؟!!
ولی خیلی کیف کردم از این نوشته ات
April 22, 2007 8:11 PM
اتفاقا ماجرای زباله سالها پیش برای من اتفاق افتاده.به جای کاغذ شکلات ساعت مچی ام را انداختم کجا؟ سطل زباله کنار پیاده رو!
در مورد صورت حساب هم نمی دانم چرا اما گویا چون قیافه ام به ادم مایه دارها می خوره صورتحساب همیشه جلوی من گذاشته میشه.از انجایی که عمری به این شکل به من القا شده که مایه دار و لارجم همیشه هم خودم پرداختش می کنم
April 22, 2007 7:57 PM
اونهایی که اون ور آبهان رو یعنی بیشتر تحویل میگیری؟ :(
April 22, 2007 7:41 PM
سلام مجدد
لطفا یکی بیاد به من بگه مرض داری با هزار تا دردسر این بلاگو باز کنی بخونی؟خوب ترک کن خواهر من.
مرسی بسه حالا من گفتم بگید نگفتم بد و بیراه هم چاشنی کنید.
بد نگذره شما همیشه یه جا دعوتی که.عجب آدم خوشگذرونی هستی ها ایشاالله توام مثل اریک گیر بیوفتی و 10 12 تا فین فینی دورتو بگیره دل من خنک شه.جای مارو خالی کنید.راستی این غزل خانم بداخلاقه یا من اینطور فکر می کنم؟الان میاد منو می کشه.
در زمینه پول دست روی دلم نزار من بدتر از توام هرکس پول منو می بره گوشت می شه به تنش دیگه پس بیار نیست.
خوش باشی
April 22, 2007 7:16 PM
خیلی قشنگ بود.واقعنی کیف کردم . .تنها ایراد اینه که با اون جی پی اسی که قبلا از سایزت لو داده بودی !! اون احساس خطای آخری که از میرغضب به سرت میآد یوخده غیر معقول به نظر میرسه !!!مگه این که خیلی دست و پا چلفتی بازی در بیاری . که خوب از تو بعیده به خدا ....بنابر این بیچاره میرغضب .
April 22, 2007 6:17 PM
سلام شراگيم من تا حال فكر ميكردم انيشتين ساعتشو جاي تخم مرغ مي پخته!
April 22, 2007 6:12 PM
سلام،
خيلي جالب بود اتفاقا منم امروز در مورد نابغه بودنم و ماجراي نيوتون و حواس پرتيم كلي بحث داشتم!
بعدم اينكه اتفاقا من خودم از اونام كه اگه كسي زيادي تعارف كنه ميذارم حساب كنه!تا حساب كار دستش بياد!
همين....
April 22, 2007 6:03 PM
برا شماره ي ۹: زي زي جون برو چشم پزشك. جدي جدي وضع چشمات خرابه مادر!
April 22, 2007 5:02 PM
به جان خودم تو با این نوشته هات نابغه هستی . مخصوصا بخش دوم مربوط به داستان دست و دل باز بودنت در جوار رفقای بلاگر فوق العاده بود : بازی کردن سهیل با فندک و اتل متل توتوله بازی کردن مهیار........... :دیییییییییییییی نیوتن انگشت کوچیکه تو هم نیست . داستان کیف و زباله ها رو که گفتی یاد خاطره ای افتادم و وجدان درد گرفتم !!! مدتی قبل در سفرم به دوبی اخر شب که رفتیم شام بخوریم وقتی اومدیم بیرون متوجه شدم گوشی موبیلم نیست . وقتی به رستوران برگشتیم کارگرا همه جا رو تمیز کرده بودند و واسه خواب به خوابگاه محل اقامتشان در جوار رستوران رفته بودن . مدیر رستوران نصف شبی طفلک ها رو (اون دو نفری رو که مسئول جمع اوری بودن ) احضار کرد و دو تا دخترک نازک و شکننده که بنظرم از اهالی خاوردور بودن سراسیمه با لباس خواب ! اومدن و مث ماهی شیرجه زدن تو زباله ها ! وجب به وجبش رو زیر و رو کردند . جوری شد که کم مونده بود التماس کنم بابا بسه اصلا من پشیمون شدم . اما مدیر رستوران با قاطعیت توضیح داد که اینا دارن وظیفه شون رو انجام میدن و من نگران نباشم . خلاصه گوشی پیدا نشد و بعد که برگشتیم هتل متوجه شدم اصلا اونو با خودم نبرده بودم و تو اتاق جامونده . وقتی یاد اون دوتا دختر و تلاطم شون میون اون اشغال ها افتادم که با چه دقتی زباله ها رو زیر و رو میکردن و بقول مدیر هتل وظیفه شون رو انجام میدادن دلم می خواست از خجالت بمیرم !
پی نوشت : میگما اصلا اصلا بهت نمیاد اینقدر تعارفی باشی . برام خیلی جالبه که اینجور مواقع (وقتی پای پول وسط میاد ) این همه تعارف بکنی . خوش به حال طرف های حساب و کتابت :دی
April 22, 2007 3:48 PM
شراگیم جان نمیدونی الان چقدر دارم ذوق می کنم ! اخه این وبلاگ تو منو کشته !!! :دی ده روز فیلتر هستی بعد یک دفعه معجزه میشه ! مثل الان . بهرجهت با اینکه فیلتر هستی با ای اس پی های کوفتی این داهاتی که من درش زندگی میکنم اما گاهی هم انگار فیلترچی خوابش میبره . ایشالله که همه فیلتر چی ها به خواب مرگ فرو بروند . سایت های فیلتر شکن هم اوضاع احوال خوبی نداره . حتی فیلتر کردنشون هم بی حساب کتابه . خب حالا تو بودار می نویسی فیلتر شدنت با دید گاه های این جماعت عجیب نیست اما بعضی وبلاگ ها که طفلک ها نه سیاسی هستند نه پورنو حتی اونا هم فیلتر شدند . متاسفانه دلقک و گفتار هم واسه من معمولا فیلتره . بگذریم حالا برم بخونم !
April 22, 2007 2:53 PM
خوش به حالت.اون 6000 تومان اضافه رو نمیگم.اون لارج معرفی شدنت رو میگم.
خوب شد گفتی.اگه یه روز دیدمت و رفتیم کافی شاپ هیچی نمیگم تا خودت حساب کنی !!
--
منم یه جریان مثل مال تو داشتم.یه سری کلاس خصوصی کامپیوتر برای یه استاد دانشگاه گذاشته بودم و آخر کلاسها که گفت بیا حساب کنیم , تعارف کردم و گفتم چیزی نمیشه و قابل نداره و اونم دیگه هیچی نگفت :(
یه ترجمه متن تخصصی هم داشتم برای یک دانشجویی که دهنم سرویس شد.خیلی سخت بود و کلی لغات تخصصی داشت.اونم همین بلا سرم اومد.کلی تعارف کردم و گفتم باشه دفعه بعد که ترجمه کردم برات و بعدش هم که هیچی گیرم نیومد !!
April 22, 2007 2:50 PM
وای شراگيم خوب شد اخرش رو اينتوری تموم کردي
اينقد داشتم حرص می خوردم که اين پسره چرا اينطوريه
اها راستی يکی ديگه هم به اسم زی زی اینجا کامنت گذاشته اون من نیستم ها ! گفته باشم
April 22, 2007 2:48 PM
سلام .كامنت گذاشتم كه بگم از مشتري هاي هميشگي ام !!!عالي نوشته بودي .خوش باشي
April 22, 2007 1:50 PM
من همین طوری از اینجا رد می شدم / هیچ نظری هم نمیدم که توهم ورت نداره که خیلی طرفدار داری.
April 22, 2007 1:41 PM
اوه...بابا بزنم به تخته کم مشتری نداريم انگار...:)
اين وبلاگ من هم شده مثل اين مغازه هايی که صبح زود شير ميارن...لای در رو باز ميکنی يهو کلی آدم ميريزن تو...!:)
سخنرانی بسه...! من برم که حسابی ديرم شد...!
April 22, 2007 1:33 PM
مرسی بی بی جان...تو ماشالا خوب تر و فرزی ها...کلاس تند خوانی رفتی؟:) هنوز ده دقيقه نيست نوشته رو پابليش کردم هم خوندی و هم سه تا نظر گذاشتی...لينک تخته سياه رو هم برداشتم...اونی که بايد بفهمه خودش ميفهمه منظورم رو :)
April 22, 2007 1:31 PM
آخ آخ. متاسفم بابت جرياني كه برا كيفت پيش اومد. در مورد تعارف كردنت اين اخلاق رو بگذار كنار. يه وقتايي خيلي گرون تر از اين برات تموم ميشه. اون لينكي كه به دوستانت داده بودي تو تخته سياه خيلي مشتي بود من فكر كردم گچ قرمز خريدي!
خيلی قشنگ جواب دادی. تقريبآ لهم کردی. ولی خوب مطلبتو بعدآ خوندم. پس تو هم بعدآ بيا به وبم سر بزن.
May 1, 2007 1:30 PM