شراگیم
« سه حکایت...! | صفحه اصلی | فاطمه دیگر فاطمه نیست »
رنج و لذت...

دیشب ایمیل زیر به دستم رسید...:

"سلام
میخوام بدونم چقدر از من عقبید شایدم جلو؟
روند فکری و سیر تحولات جهان بینی و انسان شناسی رو عرض میکنم
از اونجایی که سخن آشنایی در نوشته هاتون دیدم پس یهو میرم سر اصل مطلب
شما که به آزادی و شعور انسان اعتقاد دارید نظرتون در مورد ارتباط یه نفر همزمان با چند نفر (جنس مخالف) چیه؟
میدونی من آدم تجربه گرایی هستم و اصولا اول یه فکری به ذهنم می رسه واسه اینکه بتونم در موردش حرف بزنم خودم تجربه ش میکنم (بماند که چه پدری از ما در میاد)...حالا...
به جایی رسیدم که مطمئنم که (البته قطعیتی که وجود نداره) دنیا داره به سمتی میره که آدما برای ارضای نیازهاشون با یه نفر کار به جایی نمیبرند. میخوام این دفعه ( با توجه به بهای گران) نظر یه نفر رو بپرسم (تو زندگی فقط یه دفعه نظر یکی رو پرسیدم که همون کرد انچه نباید می شد البته چون جواب غیر منطقیش مطابق میلم بود ازش پرسیدم تا یه حالی به خودم داده باشم)
پس تصحیح میکنم میخوام قضایا رو آنالیز کنی!
این قضیه دو تا بعد داره:
1- من با یکی تئاتر میرم، با یکی استخر، با یکی هم کوه حال میکنم، یه نفر از لحاظ عقلی و گفتگوی منطقی منو ارضا میکنه، دیگری از لحاظ سکس.
با این شرایط چطور ما باید دنبال گمشده وجودمان باشیم؟ آخه این همه دروغ رو اینا از کجا در آوردن و کردن تو کتابا؟
مهمتر از اون، انگار ناخودآگاه منم باورش شده و نمیدونم دنبال چی می گرده؟ (این در مورد همه آدمهای فرهیخته و نریخته(؟) ی اطرافمون مشهوده فقط کافیه به چشمهای همیشه منتظر آدما تو لحظه لحظه روز توجه کنی)
2- گاه پیش میاد که من با دو نفر تئاتر رفتن رو دوست دارم با چهار نفر کوه و 3 نفر روشنفکر رو میشناسم که از صحبت و آنالیز قضایا با انها لذت میبرم و دوست دارم تجربه کنم و چهار تا آدم رو از لحاظ جنسی.
چرا داشتن 20 تا دوست کوه اشکال نداره اما این اخری؟؟؟
فکر میکنید این از یک اصلی که در نهاد ما گذاشته شده سرچشمه میگیره یا اینم خیلی ساده برای گذراندن یه دوره کردن تو مغز آدما (مثل باور بهشت زیر پای مادران است، آیا واقعا هرکس یه بچه زائید مادره؟)
منتظر نظر شما هستم
موفقیت یعنی رضایت خاطر، موفق باشید."


من به نامه ایشان اینچنین جواب دادم:
سلام...
میدانی؟ من فکر میکنم در روابط آدمها (و علی الخصوص رابطه با جنس مخالف) تنها یک اصل باید وجود داشته باشه و آن اصل «صداقت» است...اگر این را بپذیریم دیگر مهم نیست که تو با چند نفر دوست باشی و حتی با چند نفر توی تخت بروی...من مدتها چنین چیزی ذهنم را درگیر کرده بود و همیشه فکر میکردم که چرا من باید خودم را از لذتی که برایم ممکن است محروم کنم...موتور محرکه ی تمام رفتارهای ما "کسب لذت بیشتر" است و لذتهای هر آدمی هم مختص خود اوست...نمی شود یک نسخه واحد برای همه ی ابناء بشر پیچید...هر رفتاری در خود مقداری لذت و مقداری رنج نهفته دارد...چیزی که تعیین کننده ی این هست که ما رفتاری را انجام بدهیم یا ندهیم این است که برآیند این نیروها رفتار ما را در زمره ی رفتارهای لذتبخش قرار بدهد یا رنج آور...یک مثال میزنم...داشتن رابطه جنسی برای همه افراد سالم لذتبخش است...اما هر آدمی برای خود هنجارها و باید و نباید هایی در زندگی دارد که باعث این می شود که در روابط جنسی خود از بعضی الگوهای خاص رفتاری پیروی کند...یعنی ممکن است برای کسی داشتن رابطه ای خارج از هنجارهای اخلاقی یا اجتماعی با جنس مخالف (مثلا خیانت به همسر) چنان از نظر روانی تخریب کننده و مصیبت بار باشد که هیچوقت داشتن رابطه ای اینچنینی برایش در مجموع لذتی را به همراه نداشته باشد...دقت کن اینجا صحبت از "برآیند نیروها" ست...یعنی اگر داشتن یک رابطه سکسی را عملی مطلقا لذتبخش با مثلا نمره ی 20 فرض کنیم آنوقت نیروهایی مثل عذاب وجدان و خطر به دام افتادن و مجازات و از هم گسیختگی زندگی و دهها مورد روانی و یا فیزیکی دیگر هرکدام با نمره های بین منفی 10 تا منفی 100 (به طور مثال) باعث این می شوند که برآیند چنین عملی احیانا یک فلش در جهت منفی (یا همان درد و رنج) باشد...طبیعیست که چنین عملی از آنجا که در مجموع برای فرد لذتبخش نیست و رنج و درد به همراه دارد هیچگاه مطلوب و مورد اقدام او واقع نمیگردد...اما شخصی که به خاطر شرایط تربیتی و روحی خاص خود فاکتورهای درد و رنجی مطابق آنچه که بالا گفته شد را نداشته باشد طبیعیست که خیانت به همسر هم برایش عملی لذتبخش و به همین دلیل موجه و پذیرفتنی باشد...!
در جوامع مختلف بسته به سیاستهای حاکم همواره هنجارهایی خاص برای مردم تعریف میشود و سعی می شود که مردم بر طبق چنان هنجارهایی پرورش پیدا کنند...یعنی کودکی که در جامعه ای به دنیا می آید و بزرگ می شود تمام نهادهای تربیتی (از خانواده تا آموزش و پرورش و رسانه ها...) این کودک را در جهتی پرورش میدهند که بعد از مدتی پاره ای رفتارها برایش ارزش (دارای بار روانی و فیزیکی – تشویق و تنبیه - مثبت) و پاره ای از رفتارهای دیگر برایش ضد ارزش (دارای بار روانی و فیزیکی منفی) باشد...طبیعیست که "اغلب" چنین کودکی وقتی بزرگ شد رفتارهایش در جهت هنجارهای جامعه خواهد بود...یعنی خیلی ساده برای اینکه جامعه تحت کنترل درآید با آموزش و تلقین رفتارهایی برای فرد مطلوب و لذتبخش می شود...البته این راهکار گاهی برای حفظ جامعه یک ضرورت است...مثلا همیشه هنجارها به نوعی تعریف می شوند که تجاوز به حریم دیگران و یا دزدی رفتاری توام با درد و رنج باشد...همه ما دوست داریم با کمترین تلاش بیشترین را به دست بیاوریم و این خود میتواند انگیزه ای قوی برای به طور مثال سرقت اموال دیگران باشد...اما در مرحله اول از نظر "اخلاقی" و در مرحله دوم از نظر "قانون" چنین اعمالی با پوئن های منفی بالا "مارکدار" می شوند تا در زمره ی رفتارهای نا مطلوب (توام با درد و رنج) قرار گیرند و جامعه قابل کنترل شود...
در حکومتی که دینی و بنیاد گراست (مثل حکومت خودمان) حتی خصوصی ترین جنبه های زندگی افراد را هم "مارکدار" و ارزش گذاری میکنند و برای متخلفین مجازاتهایی در نظر میگیرند...نمونه بارزش همین طرح های مبارزه با بدحجابی ست...
نسلی که امروز به سن بیست و سی رسیده است تا چشم باز کرده است حجاب برایش یک ارزش معرفی شده است...اینکه امروز میبینیم در شهرهای بزرگ کم کم چنین ارزشی برای قشرهایی از مردم رنگ باخته است به خاطر وجود ماهواره و اینترنت و مانند آن است...و به همین دلیل است که حکومت بنیادگرایی مثل حکومت ایران که جامعه ی مطلوبش جامعه ایست که تا آداب توالت رفتن مردمانش را مجتهدان و بزرگان دینی تعیین و تشریح میکنند با چنین شدت و حدتی مشغول مبارزه با ماهواره و سانسور اینترنت است...برای چنین حکومتی جامعه مطلوب جامعه ایست اسلامی و اسلام هم دینی ست با مختصات و مشخصات منحصر به فرد که نمیتواند بپذیرد زنی طره ای از مویش را به نمایش بگذارد...اسلام دین حلال و حرام است...در چنین دینی مردم گله های گوسفندی فرض می شوند که نیاز به قیم و بزرگتر دارند که با ترکه بالای سرشان بایستد و راه و چاه را نشانشان بدهد...اسلام دینی ست که حکومت را مکلف میکند در ریز ترین و خصوصیترین جنبه های زندگی مردم خود را دخالت دهد...حکومت اسلامی حتی در مورد اینکه مردم چه بخورند و چه نخورند تصمیم می گیرد و متخلفین را تحت تعقیب قرار میدهد و به شلاق میکشد...!حکومت اسلامی حکومتی ست که در آن حتی برای عشق ورزی و عشقبازی باید مجوز داشت و الا پدرت را در می آورند... حکومت اسلامی حکومتیست که در دنج ترین اتاق خانه ات برای تماشای تصاویری که حکومت دیدنش را برای تو غدقن کرده است! باید جریمه بدهی و مواخذه شوی...!
همین امروز در همین تهران اگر قانون حجاب اجباری ملغی شود عده کثیری از مردم به خاطر سی سال آموزش و تلقین نمیتوانند بدون حجاب در جامعه ظاهر شوند...اوضاع در شهرهای کوچک به مراتب بدتر است و حتی شاید بعد از ملغی کردن چنین قانونی هیچ تفاوت محسوسی در پوشش مردمانش ایجاد نشود...!
میدانی چه میخواهم بگویم؟ درد بدیست... قانونگذار بنیاد گرا که برای پیروی از متون دینی اش هنجارها را تغییر میدهد دقیقا همان کاری را میکند که در مصر قدیم با فشار دادن جمجمه کودکان تازه متولد شده باعث تغییر شکل و بعضا آسیب زدن به سلامتی نوزاد میشدند به این دلیل که داشتن جمجمه ی مخروطی شکل نشان اشراف زادگی و مایه ی تفاخر است...یک حماقت که آنقدر تکرار می شود که قسمتی از زندگی مردم می شود...همین مردم پنجاه سال دیگر اگر وضع به همین منوال پیش برود برایشان کاملا عادی می شود اگر یک روز که در خانه خود نشسته اند ناگهان ضابطین قوه قضائیه با لگد در خانه را بشکنند و هنگام عشقبازی زن و شوهری را غافلگیر کنند و به جرم هم آغوشی در ماه مبارک رمضان و در ساعت غیر مجاز راهی زندان کنند...! باور کن برای دیدن چنین روزی فقط باید پنجاه سال دیگر صبر کنی!
از بحثمان دور افتادیم...اما سر درد دلم باز شد و شاید به عنوان یک مقدمه طولانی برای یک نامه کوتاه لازم بود...

بگذار به تو بگویم...مرزهای آزادی انسان تا جایی گسترش می یابد که با مرزهای آزادی دیگران تداخل نداشته باشد...تنها اصل این است که به دیگران آسیبی نرسانی...در روابط دوستانه و عاطفی " تنها شرط " لازم و کافی برای رفتارهای تو داشتن «صداقت» است...پارتنر تو حق دارد انتخاب کند و برای انتخاب باید به او اطلاعات درست بدهی...اگر تو آدمی هستی که دوست داری چند پارتنر سکسی داشته باشی این حق توست...هیچکس حق ندارد به تو بگوید که اشتباه میکنی...زندگی تو و لذتهای تو فقط و فقط به خود تو مربوط می شود...اما من به عنوان پارتنر تو باید بدانم که فکر و احساس و حتی جسمم را با چه کسی به اشتراک گذاشته ام... این هم حق من است...! اگر بتوانم با چنین قضیه ای کنار بیایم که با تو میمانم...اگر هم برایم چنین شرایطی قابل تحمل نباشد خودم را کنار می کشم و به دنبال فرد مطلوب میگردم...!
مسلما کسی که با تو کوه میرود اگر فقط پارتنر ورزشی تو باشد حق دخالت در سائر شئونات زندگی تو را ندارد...تو میتوانی خیلی ساده و صریح او را از موقعیت خودش آگاه کنی...اما از نوشته ات برمی اید که تو میخواهی چند "بوی فریند" داشته باشی که با یکی کوه بروی و با یکی مثلا بحث فلسفی کنی و با دیگری توی رختخواب بروی...خب این غلط است...یعنی ان بنده های خدا که هرکدام از یک جنبه شما را به اوج لذت میرسانند این حق را دارند که بدانند دقیقا در کجای زندگی تو قرار دارند تا بتوانند آنها هم با توجه به اعتقادات و خواسته ها و نیازهای خود در مورد ادامه یا ترک این رابطه تصمیم گیری کنند...!
نمیدانم نوشته ام چقدر به تو کمک کرد و چقدر پاسخ سوالهایت را گرفتی...اما در آخر میخواهم دوباره بر این مساله تاکید کنم که در هر جامعه هنجارهایی وجود دارد که از طرف نهادهای قدرت برای حفظ و اداره ی جامعه ترویج و تبلیغ می شود...رفتارهای انسانی همیشه بر پایه رسیدن به لذت است...و نهاد قدرت با سد قرار دادن جلوی برخی لذات که میتواند بقای جامعه را تهدید کند عملا برخی رفتارهای فی نفسه لذتبخش را با بستن پارامترهای درد و رنجی که به آن اضافه میکند(درست مثل وزنه ی قپانی که به آن بیاویزد) به پارامترهای کمتر لذتبخش و یا توام با درد و رنج تبدیل میکند...(شخصی را در نظر بگیر که به خاطر معذوریت اخلاقی و یا ترس از مجازات کش رفتن یک کتاب گرانقیمت از یک کتابفروشی را عملی مطلوب نمیداند)...
همانطور که گفتم به خودی خود تربیت ذائقه مردم برای داشتن رفتارهایی که باعث حفظ جامعه می شود مذموم و نکوهیده نیست...مشکل جایی شروع می شود که حکومتی بنیاد گرا یا توتالیتر با استناد به متون دینی هزاران سال پیش و یا یک ایدئولوژی خاص و بدون استناد به دستاوردهای علمی جدید (جامعه شناسی – پزشکی- روانشناسی و...) و بدون توجه به دستاوردهای ارزشمند بشر در راه آزادی و برابری، با استفاده از ابزارهایی که در اختیار دارد (آموزش – رسانه- قانون) سعی کند رفتارهای مردم را ولو به زور به سمت و سوی مورد نظر خود هدایت کند...!

توسط در April 27, 2007 1:58 PM |
نظرات
niloo   ( web | email )

راستشو بخوای کای دهنم وا موندش وقتی مطلبتو خوندم !!! نه به خاطر فلسفه بافیت و از این چرت و پرتا که اصلا انتظارشو نداشتم و ... ! بلکه به خاطر دیدن یه مطالب تکراری که قبلا هم توی یه وبلاگ دیگه خونده بودم ! من خواننده ی هر دوتاتون هستم ولی خوب آدم واقعا میمونه حق با کیه ؟! (البته من کامنتای وبلاگ زیتون رو هم خوندم )


June 9, 2007 6:18 PM
الهام   ( web | email )

مي فهميم ولي دير
زماني كه ترسها 30 سالي هست كه در وجودمان ريشه دوانده، ميدانيم كه آزاديم و تنها ممنوعيت انساني تضييع حقوق ديگران است. ولي با ترس از طرد شدن چه كنيم؟ ترس از تنهايي؟ كه همه ناشي از خوراك مسموم ارزشهاي كذايي است. شايد ... شايد نسلي ديگر......


June 3, 2007 4:59 PM
your friend   ( web | email )

عزیزم اینا را اینجا نوشتم چون میدونم که خودت میخونی
دنيا دوروز است : يک روز با تو ويک روز برعليه تو روزي که باتوست مغرور نباش وروزي که برعليه توست صبور باش هردو پايان پذيرند
شری جون دیشب وقتی که گفتی تو بیدی نیستی که با این بادها بلرزی خیلی خوشحال شدم، یه جوری از دل نگرانی در اومدم نه اینکه فکر کنم مشکل حل شده، نه از اینکه دیدم هنوز قوی و محکم هستی. هنوز محکم روی پاهات ایستادی.
شری میدونی که چقدر برام عزیز و دوست داشتنی هستی. دیشب فقط میخواستم یه ذرر ازخوبی تو را جبران کنم. هیچ دلیل دیگه ای نداشت. میدونم که مشکل تو با یه شب بیرون بودن حل نمیشه. ولی خوب من خودم به اینکه با تو باشم هم نیاز داشتم.
در مورد موهات عزیزم نگران نباش موی منم سفید شده، ولی اصلا احساس پیری به من نمیده، دل و فکر باید جوون باشه که هست. البته در مورد من زیادی جوون هست وتا حدودی هنوز یه بچه 10 -12 ساله مونده.
در مورد دوستی مون باید بگم که من اینقدر احساس خوبی از این رابطه بدست میارم و اینقدر این رابطه برای من لذت بخشه که رنج های که بعضی مواقع پیش میاد را بکلی فراموش میکنم. عزیزم ما بارها و بارها در این مورد با هم حرف زدیم فکر نمیکنم دلیلی داشت که دوباره اینجا بنویسی. شری من فکر میکنم دو تا از دلایلی که باعث شده که من و تو یه دوستی روانی داشته باشیم یکی حس احترامی هست که نسبت به هم داریم و دیگه صداقتی هست که وجود داره. و یکی دیگه که خیلی خیلی مهم هست اینه که سعی میکنیم واقع بین باشیم. و از هم توقع زیادی نداریم
امیدوارم که دوباره روزهای خوب و روشن هر چه زودتر برگردند.


May 15, 2007 10:43 AM
امید شوریده   ( web | email )

شراگیم عزیز تو را سلامی دهیم از اعماق در هم پیچیدهء روده مان!
یادش بخیر سالها بود کامنت برای کسی نذاشته بودیم. بسی موجب انبساط روحی گشت که دگر بار در وبلاگستان لولیدیم!
آنهم تقصیر داریوش کبیر (لعنته الله علیه) شد که ما را به بلاگت اصابت داد.
ما برایت دعا همی خواهیم کرد تا کلبه ای با کاربری مکان یافت کنی و ما را دعوت نمایی تا برایت مراسمی عرفانی به همراه مریده هایمان ترتیب دهیم تا حالش را ببری، باشد که رستگار شوی!

حَفَظَ الله وبلاقَکَ

شیخ شوریده

۲۴ ربیع الثانی ۱۴۲۸


May 12, 2007 5:15 PM
kiana- baraye shemr iran   ( web | email )

و يک مطلب برای شماره ۹۱، shemr-ِ ايران:
عزيزم شما goorili ؟ يا مردی؟ از کجا ميدونی زن-ها فقط به يک مرد گرايش دارند؟ اين مطلب را من يک زن-ِ ايرانی shir پاک خورده، نجيب، شوهر کرده، اما صادق و رک بهت ميگم: اين فقط يک آرزو است برای مردان-ِ بيشتر شرقی که مادر، خواهر زن-ِ shan فقط به يک مرد گرايش دارد، اما خود شريف-ِ shan به ۹۹ تا sigheh و ۴ تا زن-ِ رسمی!!!!
نه عزيزم، اين فقط يک رويا-ي قديمی است، خيلی از انسان-ها چه زن، چه مرد Monogamous نيستند، اين خاصيت-ِ بعضی انسان-ها است نه فقط بعضی مرد-ها ، اون خانم-ِ بندِه خدا هم که اين را به تو گفته يا hesesh و tabiate اون خانم اين طور بوده (که هر انسانی zat و roohie خاص-ِ خودش را دارد) يا از ترس-ِ fazay-ِ بسته و sonnati-ِ جامعه و از ترس-ِ سنگسار مجبور شده بخشی از وجود-ِ خودش را حذف کند.
سکس هيچ عيب نيست، هيچ کار-ِ بدی نيست، jozee از طبيعت و زندگی است، اما نميشه ان را منحصر به جنس-ِ مرد کنی، روشن شدی؟ هر انسانی خودش بايد بر اساس-ِ طبيعت، zat و شرايط-اش .
زندگی-ِ سکس-ی خودش را taiin کند، لطفا شما که مردی، فقط برای خودت مرز بندی کن و نسخه bepich . اجازه بده من-ِ زن هم خودم برای-ِ خودم حد و مرز taiin کنم.


May 12, 2007 12:48 AM
kiana   ( web | email )

من يک زن هستم و سکس-ی که با عشق و احساس هم راه باشه بهترين لذت در زندگی-ِ من است. در اين ۴ سالی که ازدواج کردم نه من با کسی به غير از شوهرم بودم نه اون با کسی به جز من، ما هنوز با عشق و تفاهم با هم زندگی ميکنيم. ما قبل از عروسی، قرار گذشتيم، در خوشی و نا خوشی-ِ هم شريک باشيم، در maanaviat و ماديات و خلاصه باهم charkh-ِ زندگی را becharkhanim. اما همان روز قرار گذشتيم که hardoman يک فضایِ خصوصی برای خودمان dasheteh باشيم، فضایِ کاملا خصوصی. زندگی و انسان گاهی خيلی pichideh است، sharayeti پيش مياد که تو ممکنه عاشق کس ديگه-ای بشی در حالی که همسر خودت را هم دوست داری، اين عشق چگونه به voojood مياد، در حالی که تو همسر داری، اون رو من نميدونم. اما اين پيش مياد. اگر تو با خودت رو راست باشی و nakhahi بخشی از خودت را حذف کنی، برای آدم-های حساس اين جور موارد پيش خواهد آمد. پس برای اينکه مسأله کثيف نشه، پنهان کاری و خيانت, dorooogh-و اين چيز-ها پيش نياد، بهتره از اول آدم taiin کنه که در اون فضایِ خصوصی که مالِ خودش هست، هر کاری ميتونه bekone، به شرطی که سلامت-ِ jesm و روان همسر-اش به خطر nayofteh. در کل هر انسانی roohieh و شرايط خاص-ِ خودش را دارد، و ديگران نمی توانند نسخه-های از پيش taiin شده برای بقيه bepichand. تنها چيزی که اهميت دارد، حق است که paymal نشود. و اون هم هر انسان عاقل و baleghi خودش در شرايط-ِ خاص-ای که قرار ميگيرد بايد پيش خودش داوری کند. ديگر نسخه-های zalemaneh، مثلا مرد ejazeh داره با ۴ زن باشه, اما به جاش، مجازات سنگسار برای زن، يا نسخه-های ديگر, امروز karbordi ندارد. ما همه بايد bepazirim که هر انسانی زندگی-ِ خصوصی اش فقط و فقط مربوط به خودش است، سکس هم يک امرِ کاملا خصوصی است. خوبه که همه-ي آدم-ها اين فضا-ي خصوصی-ِ ديگران را محترم بدانند. انتظار نداشته باشيم همه مثل ما فکر و رفتار کنند، آدم-ها متفاوت هستند، با roohie و شرايط-ِ خاص-ِ خودشان. يک مطلب-ِ ديگر، سکس, لذت-ِ جنسی برای هر دو جنس است، زن و مرد. درستِ که بعضی مرد-ها زن را فقط يک بازی-چه سکسی ميبينند. از اين دسته مرد-های sat-hi نگر که بگذريم، ميخوام بدونم چرا همه فکر ميکنند که سکس يک vasileh لذت فقط برای مرد-ها است؟ در سکس هر دو جنس لذت ميرند، مگه نه؟ ما زن-ها نبايد هميشه فکر کنيم که يک مرد می خواهد از ما استفاده جنسی بکند، آيا ما خودمون نميخواهيم از سکس لذت ببريم؟ لذت-ِ جنسی حق-ِ هر انسانی است. البته مسأله سو استفاده در هيچ کجا درست نيست و اين هم باز برای هر دو جنس-ِ زن و مرد ميتونه باشه. يعنی گاهی زن هم ميتونه از مرد سو استفاده کنه. سکس که با احساس و محبت هم راه باشه بهترين لذت-ِ دنيا است، و البته هيچ کس هم نگفته که آدم فقط يک عشق بايد تو زندگيش داشته باشه. اين برای هر دو جنس زن و مرد صادق هست. اينجا فقط احساس-ِ دو طرف هست که تصميم ميگيره، برای زن و مرد به طورِ مساوی. البته وقتی همه چی با صداقت گفته بشه، و بهداشت هم raayat بشه، ديگه خيانت هم نخواهد بود. پيروز باد حق و آزادی!


May 12, 2007 12:17 AM
khazan   ( web | email )

اين نوشته رو خیلی دوست داشتم


May 9, 2007 4:16 PM
ناشناس   ( web | email )

اينم 101 كه بقيه بفهمن خيلي طرفدار داري


May 8, 2007 8:02 AM
ناشناس   ( web | email )

بهر حال اين و ميخوام بهت بگم كه تنها وبلاگ خوندني كه اين وسطا پيدا كردم وبلاگ تو بود بالاخره يكي پيدا شد دو كلام حرف حساب بزنه و هي ننويسه " من شب تا صبح تو خونه اون خانومم دكتر بيوه بودم و بعدشم بنويسه حالا يه ميوه جديد پيدا كردمو و ..... عشق و عاشقي و مديحه سرايي و چس ناله هو از اين جور چيزا" اگه كسي هم گفت كه تو طرفدار نداري بيخود كرد .


May 8, 2007 8:00 AM
ناشناس   ( web | email )

آقا اين پست آخري چه بلايي سرش اومد


May 8, 2007 7:54 AM
مرضيه   ( web | email )

آخرين پستتو خودت حذف كردي يا مجبور شدي حذفش كني؟


May 7, 2007 4:45 PM
نیروانا   ( web | email )

سلام چطوری خوش به حالت چقدر کامنت داری من که چشمم به این نظردونیم خشک شد
واقعا؛ وقتی میای و می بینی ۱۰۰ تا کامنت داری چه حسی بهت دست می ده؟
به وبلاگ منم سر بزن باعث افتخار منه.
خوشحالم می کنی اگه تو وبلاگم یه ردپایی از خودت جا بزاری


May 7, 2007 3:35 PM
هاجر   ( web | email )

سلام
خیلی مایلم نظر شما رو در مورد دیدگاه خودم از "خیانت" بدونم
خوشحال میشم در صورت امکان سر بزنید و نظرتونو بگید.


May 6, 2007 8:22 AM
مهرداد   ( web | email )

جدا از اون چیزی که اسمش تفاوت بین زن ومرد هست (خب خیلی شباهتها هم هست) و بدون اینکه بگیم بهتر یا بهترتر / اصل قضیه اینه که زنها(مردها) هم با هم دیگه فرق دارند جدا از ون قالب اجباری که از بیرون که هرکس رو مجبور می کنه که اونجور باشه که جامعه/رسم ورسوم/خانواده میخواد -فعل و انفعالات شیمیایی بدن خیلی از کشش ها /سلیقه ها و حتی فرم روزانه ی ما رو تعیین میکنند. میانگین این انفعالات هم در طول زندگی میتونه تفاوت کنه از زنانه به مردانه یا بالعکس یا یه جایی اون وسط مسط ها . یعنی تغییر سلیقه جنسی پیش میاد. وقتی آدم با زور گفتن و زور شنیدن تربیت میشه سعی میکنه به زور این نا هماهنگی(از نظر خودش) رو راس و ریس کنه میگه عیبه/ مریضیه/مده/غربزدگی .... است و گرنه آدم عاقل که از درد(زجر) کشیدن لذت نمی بره ؟ اما توعاشورا یا تو مراسم ترحیم عزیزانمون برامون قابل درکه ( مازوخیسم). اگه اون آزادیی که تو رانندگی به خودمون اجازه میدیم مثلا تو زندگی جنسی مون داشتیم چه اتفاقی میافتاد
تابو هایی که با هاشون زندگی میکنیم رو خودمون نساختیم .
از طرف دیگه یه جاهایی هم عقاید عمومی نشون میده که از هیچ و پوچ به وجود نیومده(تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها) اینجا باید همون چیزک اصلی رو از چیزها جدا کرد مثلا یه مرد با یه زن ازدواج میکنه با این خیال که زن همینجوری که هست(چون زنه این نقش رو براش بازی کرده ) همیشه بمونه اما زنها با یه مرد ازدواج میکنن با ای هدف که مرد رو اونجوری که میخوان تغییرش بدن.
اون دوستمون هم که مبلبل خوش صداست مثل شیر شجاعست ومثل روباه زیرکه ووووو کجا دیده که حیوانات بهم گیر بدن که موهات بلنده تنت راه راهه پرات رنگ و وارنگه


May 5, 2007 1:47 PM
امیر   ( web | email )

جناب شراگیم زنده این؟


May 5, 2007 1:07 PM
آفتابگردان   ( web | email )

آدمی را آدمیت لازم است
واقعا درست گفته این شمر ایران. اگر قرار باشه ما انسان ها چندین و چند ارتباط با جنس مخالف داشته (حالا به هر اسم و عنوان که روش می زاریم) باشیم پس فرقمون با حیوانات چیه؟


May 5, 2007 9:18 AM
nazanin   ( web | email )

الحق و انصاف که شمری..... اتفاقا اين تنوع يرستی در زنان بسيار بيشتر از مردان است بستگی داره کجا زندگی ميکنی عزیز...... جوامع بسته و مذهبی هرگز اجازه بيان جنسی رو بزن نمیده واسمش رو ميذاره عرف و اخلاق..... واين جفنگيات يه جورايی ته ذهن ماها از زن و مرد جا افتاده .... ودیگه اینکه یادت باشه ما داریم از انسان حرف میزنیم نه گوریل...


May 5, 2007 3:27 AM
شمر ايران   ( web | email )

آقا ما هي گفتيم هيچي ننويسيم ؛ گفتم شايد بگيد لال شده.
به نظر من هر فلسفه اي كه به طبيعت نزديك تر باشه ؛درست تره ! نزديكترين حيوان (دور از جون ) به ما ميمون و گوريله .
نگاه كن يه دونه نر يه قبيله ماده داره دنبال خودش اين و رو اون رو ميكشونه و باهاشونم رابطه داره .حالا واقعيت اينه؛كه مرد جماعت اون حالت گوريليشو تو خونش داره ولي شعور و جامعه جلوي خيلي از اون حالات گوريليشونو گرفته . دعوا نميكنه (تقريبا)
براي خانواده خونه ميسازه ؛گاهي يه گله زن جور ميكنه !
هر چقدر جامعه انساني تر(مدرن تر ) باشه اون حالات گوريلي دور ميشه و كنترل بيشتر ي ايجاد ميشه.
حالا اگه بريم تو اعماق گوريلي بشر ؛ مرد به سمت ۲-۳-۴-... پارتنر تمايل داره و زن هم به يك مرد . ولي جامعه ؛شعور ؛انسانيت و كلا ترمزهاي گوريلي ! مانع مرد ميشوند. به خاطر همين ذات خدادادي (البته ۱۰۰۰۰۰ سال پيش داده!) كه مردها به سادگي گول زنها رو ميخورند؛ به سادگي عاشق ميشن ؛شكمو هستند و خلاصه نقطه ضعف زياد دارند ولي به موقع اش دعوا ميكنند؛فحش ميدن (مخصوصا وقتي ميخوان گله درست كنند ) و از حريم خودشون دفاع ميكنند.پس به قول حسني آدام باش.
وسلام


May 5, 2007 2:30 AM
nazanin   ( web | email )

اين دوست ما مهرداد در يک مورد اونم تفاوتهای زن و مرد چشم بسته غيب گفته دراين که زنان با مردان از نظر فيزيکی و روانی تفاوتهايی دارند شکی نيست ولی نکته مهم اينجاست که اين تفاوتها دليل بر امتياز گرفتن و برتری مردان بر زنان نيست انسانها باهم برابر هستند و باید جدا از جنسیت مورد ارزیابی قرار بگیرند در رابطه با فاکتورها هم درصدها بسيار مهم است.... در مجموع انسان يرورش يافته محيط اجتماع خودش است و عوامل بيرونی و داده های اجتماع از خانواده تا اموزش و یرورش درصد بالايی رو برای چگونگی شکل گيری انچه که اکنون هستيم دارد. ناگفته نماند که استثنا هميشه وجود دارد .


May 5, 2007 1:56 AM
soleiman   ( web | email )

آقا اصلا قبول نيست
ما آپ می کنيم بعدش rolling می کنیم
ولی همش دو ساعت اون بالاییم .
توضیح بده این چه وضعشه ؟


May 4, 2007 11:49 PM
مهرداد   ( web | email )

تجربه شخصی من اینه که نه تنها مردها و زنها با هم متفاوتند بلکه در هر جنس تفاوتهای زیادی وجود داره و (همینطور شباهتهای اساسی) و این تفاوتها یا شباهتها مربوط فقط به محیط/آدابو رسوم و تربیت خانوادگی نیست. انسان از طرفی موجود بسیار پیچیده یی و از طرف دیگه میتونه خیلی ساده(لوح) باشه. حتی یک فرد مشخص هم در طول زندگی میتو نه چند شخصیت متفاوت داشته باشه. یه بخش از تغییرات به هورمون ها(نه فقط جنسی) مربوطند بخش دیگر روان انسان و بخش بزرگی هم فاکتورهایی از بیرونند. حالا فرض کنیم آدمها فقط دو رنگ رو بشناسند سیاه و سفید بعضی سفید به دنیا میان بعضی سیاه بعضی خاکستری بعضی کمرنگ بعضی پررنگ بعضی دو رنگ بعضی رنگ عوض میکنند بعضی رنگشون میپره حالا اگه به اندازه حساس باشی(اسکیموها بیشتر از صد کلمه برای سفیدی برف دارند) طیف های مختلف سیاهی و سفیدی را هم خواهیم دید. علاوه بر این انسان در جمع(گله) هم موجود متفاوتیه . آدم آدم است و در عین حال نیست. در نهایت سلامت روان و هم جسم به فضای بارور نیاز داره بدون این فضا تعادل میان تمام فاکتورها کم یا بیش از میان میره یعنی همونطور که زیاده روی ممکنه نا متعادل باشه کم روی هم باعث عدم تعادل میشه(یعنی به تعداد آدمهای دنیا (ک مو بیش) راه رسیدن به خودآ وجود داره. اگه شجاعتشو داشته باشی / حالش باشه / فرصتش پیش بیاد و .....
اما این فکر و هم نکن که در غرب همه آدمها این تعادل رو دارند. من تو همین آلمان هم خیلی آلمانی ها رو میبینم که توان پیدا کردن دوست پسر یا دوست دختر ندارند ازون طرف بعضی ها دوستاشونو دم به ساعت عوض میکنن بعضی تا ازدواج صبر میکنن بعضی 13 سالگی

آدم تو بستر مرگ تاسف تمام لحظه ها و فرصت های از دست رفته را خواهد خورد تا دلت خواست سینما/کوه برو تنها دو نفری یا چند نفری تویی که تصمیم میگیری .


May 4, 2007 11:40 PM
ناشناس   ( web | email )

البته الان که چک کردم بعد از من باز هم کامنت گذاشتند.


May 4, 2007 9:10 PM
بی نام و نشون   ( web | email )

سلام!
آخرین کامنت پست قبلی را من نوشتم مبنی بر اینکه:
پس چرا آپ نمی کنی؟:(

و بلافاصله همان روز آپ شد.
امیدوارم این دفعه هم فرجی شود :)


May 4, 2007 9:05 PM
آنا   ( web | email )

شری باید اعتراف کنم من اون مطلب عشقولانه رو از روی مطالب شاه اسماعيلی که برام کامنت ميذاره کش رفته بودم و بعضی جاهاش رو دخل و تصرف کرده بودم و به اسم خودم برای تو پست کردم . همه ی این کارا رو به خاطر تو کردم اون وخ تو خيلی بی معرفتی که محل.... هم به من نذاشتی . ديگه دوست ندارم ......


May 3, 2007 5:31 PM
روژ   ( web | email )

برای کامنت ۳۱: اينکه برايند محاسبه شده هر انسان (و به عبارت ديگه اولويت ها و عقايد هر انسان) در دوران های مختلف تغيير می کنه کاملاْ درسته. اما اين ناگزيره و نبايد به خاطر ترس از عقايدی که هنوز حتی نيومدن زندگی رو معطل کرد! اينجوری ديگه نبايد به هيچ تحليلی (خود تحليلی ای) نبايد اعتماد کرد. مگر اينکه به اون جريان مکتب برتر، مکتب کمال و... که جواب همه چیزو می دونه و اين حرفا اعتقاد داشته باشين که اون کلاْ يه بحث جداست. در نهايت اينه که بخشی از اون برايندها (و دغدغه های هر شخص برای قبول لذتی يا گذشتن از اون) هم می تونی ناشی از آينده نگری و عقل دور انديش باشه. مثلا! در اينجا اون بخشی که رنج ناشی از اين لذت رو محاسبه می کنه شخص.
برای کامنت ۳۳: اين نظر که ديگه کمال قضاوت مغرضانه است! فرض کنی روزانه چندين ايميل به شما برسه و شما از بين همه اونها يکی رو موضوع جالب توجهی برای بحث ببينيد. اما ديگران حق ندارن با توجه به جنسيت نويسنده اون ايميل راجع به هدف شما قضاوت مغرضانه ای داشته باشن.
و اما نظر خودم راجع به اين موضوع: به نظرم اين خانم علاوه بر صداقت که نويسنده اشاره کرد و برايند لذت و رنج شخصی به هزينه های اين عملکرد هم توجه داشته باشن. منظورم مثلاْ اينه که آيا عمل متقابل پارتنر (مثلاْ داشتن چند شريک جنسی) برای خود ايشون خوشاينده يا اين هم ممکنه رنجی علاوه بر رنج ناشی از هنجار شکنی و عذاب وجدان (با توجه به هنجارهای تعريف شده برای ما) رو هم ممکنه به ايشون تحميل کنه (اگر بپذيريم که هزينه اين رفتار، عملکرد مشابه پارتنر باشه). ضمن اينکه انرژی ای که ارتباط برقرار کردن و شناختن آدمای مختلف از آدم می گيره.
يه مورد ديگه ای هم هست که ممکنه برای ايشون صادق نباشه (چون من فکر می کنم که سکس و نوع رابطه دو نفر از اين نظر فقط به خود شخص و پارتنر يا پارتنرهای احتمالی مربوطه و شخص ديگه نمی تونه در اين مورد نسخه پيچي، قضاوت يا چيز ديگه ای داشته باشه، اما برای من يکی مهمه. برای من، داشتن ارتباط بدنی با یه نفر نياز به ارتباط روحی قوي و خوبی داره. اين ارتباط روحی با متمرکز کردن انرژيم روی اون فرد و تلاش برای شناخت پيچيدگی هاش ممکن می شه. اما هيچوقت نمی تونم اين سطح از ارتباط روحی رو همزمان با چند نفر داشته باشم و فکر می کنم حتی در حالاتی که شخص با وجود داشتن پارتنر با ديگری ارتباط برقرار می کنه يعنی بخشی از ارتباط روحيش با پارتنر رو از دست داده. منظورم از ارتباط روحی البته اصلاْ عشق آتشين و اينجور چيزا نيست. ارتباطی که حتی تو موضوعات بی ربط (مثلاْ بحث های فلسفی!) برقرار می شه و در موقع ارتباط بدنی هم به آدم کمک می کنه و آرامش می ده.
اما درنهايت راستشو بخواين فکر می کنم اين دوست نه از پست شراگيم و نه از کامنت ها نتونه نوع رابطه دلخواهشو پيدا کنه. چون هرکسی بايد اينو خودش برای خودش تعريف کنه.


May 3, 2007 1:29 PM
x man   ( web | email )

شماره ۵۴ باهات موافقم


May 2, 2007 8:53 PM
آنا   ( web | email )

شراگيم عزيز ما مدتی است وب شما را ميخوانيم شما هر روز بيشتر از روز پيش جای خودتان را در قلب ما باز ميکنيد !! دل ما هر روز بيشتر از روز پيش برای شما ميتپد کی ميشود که لحظه ديدار ميسر شود و شما مارا ببينيد !!؟ ما شنيده ايم اينجا مکانی است برای قرار و مدار عاشقانه با شما و شنيده ايم که شما شماره تلفن منزلتان را به مزايده گذارده ايد مبسوط . چه شود روزی نظر عنايتی به سوی ما کنيد؟ به قول شاعر که ميفرمايند :هرچند پير و خسته دل و ناتوان شدم ...! هر گه که ياد روی تو کردم جوان شدم !!
آری آمديم به رسم ادب تا بنگاريم شما را ما را اگر در اين درگاه .. باری هست ... باری بر دل ريشمان ننهيد و خاطر پريشمان پريشان تر نکنيد . دوستار شما هستيم تا بيخ و بن !! جفای روزگار بر ما بيش و کم هموار است .شما جفای خود بگردانيد . شايد که روزگارمان گل و بلبل شود! شادمان ميگرديم اگر به کلبه فقيرانه ما سری بزنيد . و آفتاب روی خود از ما دريغ مداريد. !!!!


May 2, 2007 2:15 PM
مریم بانو   ( web | email )

سلام شراگیم عزیز
چند وقتی است وب تان را می خوانم .نوشته های تحلیلی تان همراه باطنز زبانی زبانی متفاوت را ایجاد کرده است . بهتان تبریک می گویم . موفق باشید .


May 2, 2007 1:10 PM
تینا   ( web | email )

سلام
نوشتهاتون کاملا خوندم ...
از صداقت گفته بوديد . خيلی بجا بود ...
اما فکر نمی کنيد صداقت الان فقط يک کلمه است بين اين همه فک که شبانه روز دارند باطل باز و بسته می شوند البته جسارت نشه من از اکنون می گم و اکثريت و تجربه ی خودم ....
من تمام حرفهای شما در بازتاب حرفهای طرف مقابلتون قبول دارو اما اين جواب شما ديگه فقط طرفدار داره اما عمل کننده و فاعل...!


May 2, 2007 12:17 PM
nazanin   ( web | email )

شراگیم عزیز یکبار دیگه متنت رو مرور کردم در قسمت اخر نوشته برخلاف نظر تو من براین باورم که هرگز و هرگز حکومتها ی توتالیتر و مستبد نمیتوانند مردم رو باچماق و سرنیزه به سمت و سوی مورد نظر خود هدایت کنند. ( زهی خیال باطل) کما اینکه حدود ۳۰ سال است که دارند زور میزنند و موفق نشده اند که هیچ سرانجام هم ناچار در مقابل مقاومت مردم عقب نشینی کرده اند. این خشک اندیشان خود کامه زباله های تاریخ هستند . نگاهی به سرو وضع ظاهر جوانان و شیوه زندگی ( نسل انقلاب ) که خواهان ازادی انتخاب و تغییر شرایط تحمیلی وایسگرایان اسلامی هستند تو دهنی محکمییست به انان . و این شل کن سفت کنها و بگیر و ببندها و خشونت برعلیه مردم در کوچه و خیابان نشان از ترس از مردم و استیصال دولت فاسد جمهوری اسلامی است. مردم این روزگار گوسفند نیستند و خودخدمت گرگها خواهند رسید . از دیدگاه فلسفی و تاریخی هم که بخواهیم نگاه کنیم دو نکته اساسی قابل ذکر است ۱- اهميت فعاليت ذهن انسان و نقش ان و ديگر نظريه تجربه و نقش ان در فرايند درک واقعيت و تغيير اين وافعيت... که اين دو ييوندی ناگسستنی با هم دارند. ذهن انسان در واقع منفعل نيست در برابر رويدادهای بيرونی دايم در حال تغيير است و مدام در جهت تغيير جهان بيرون نيز عمل ميکند واسطه و ميانجی اين تغيير همانا فعاليت سازنده یعنی عمل انسان است انسان فاعل و انديشمند که برخلاف حيوان با طبيعت بيرون يکسان نيست و ميتواند هم خود و هم طبيعت را تغيير دهد. و اين تغيير تنها جيزی است که هميشه ثابت است در همه زمينه ها اجتماعی سياسی و حتی مسايل عاطفی و احساسی... ........... در ضمن اول ماه می روز جهانی کارگر بر همه زحمتکشان و انسانهای ازاديخواه و برابری طلب خجسته باد.... با اميد بداشتن يک دنيای بهتر.


May 2, 2007 1:38 AM
يادداشتتهاي يك رسوايي   ( web | email )

اينقدر سنگين بود كه مجبور شدم چندين جمله رو چند بار بخونم تا درك درستي از مضمون جملات شما داشته باشم....بنظر من سبك نوشته هاي قبلي تون خيلي بيشتر مي توني موثر باشه.... لطفا اون رو حفظ كن .... سبك نوشته هاي قبلي ات جدا از محتوي و معناي اونها يك شخصيت ويژه داشت كه اونها رو خوندني مي كرد و مختص به خودت بود ..
اون سبك رو حفظ كن


May 1, 2007 3:12 PM
ستاره   ( web | email )

ببین شری این آنا با این سن کمش فهمید دختره چه قصدی داشت اونوقت توووووووووو....
واااااااااای باورم نمیشه. تو داری به من و آنا خیانت میکنی!!!!


May 1, 2007 11:56 AM
majid   ( web | email )

من کاملا با نظر آقای 54 موافقم :

من بواسطه حوزه کاريم زياد اهل نوشتن و و حتی نظر دادن نيستم. و لی در حد چند خط بايد بگم.
۱- ای کاش در نگارش اين جوابيه کمی انصاف به خرج می‌دادی و با سعه صدر بيشتر و نگاهی جامع تر به اين قضيه نگاه می‌کردی. منظور نظر من نگاه تو به اين مسئله با رويکرد افراطی تو به قانونگذاره. به نظرم بايد در اين مورد صرفن به اين نکته اشاره کنم که در حوزه مطالعات جوامع از نقطه نظر تغيير و تحولات در دوره های زمانی دسته بندی اين فرآيند ها به۱. تحول و ۲. تغيير اجتماعی بسيار به تو در پاسخی فرا احساسی و البته روشن تر کمک می‌کرد.دو مفهوم مورد اشاره من به عقیده کارشناسان جامعه شناس از قبیل اگوست کنت و پارسونز و ریچارد لاپیر در بررسی نیروهای موثر در دگرگونی و فشارهای داخلی و خارجی سیستم بسیار با ارزش می‌باشند که متعسفانه در جوابیه تو به هیچ وجه مرزی میان این دو مفهوم وجود ندارد. دوست عزیز متعسفانه نگاه تلخ و بدبینانه تو کار دستت داده.
۲- در ادامه اين نگاه مسللمن شاهد اين هستيم که تو به هيچ وجه در بررسی اين جامعه به شدت سنتی به دوره های تاريخی تطور فقه سياسی و البته اجتماعی شيعه توجه نکرده‌ای. صاحب اين قلم معتقد است که در دوره زمانی کنونی که به شدت سنت و مدرنيته در آن در حال وام گيری و تاثيرگذاری بر يکديگر هستند بسيار سريع تر از دوره های گذشته خود (۳.عصر مشروطه ۴.عصر جمهوری اسلامی) شاهد عصر جديدی در ادامه روند آينده خود خواهد بود.ـ يکبار ديگر اشاره می‌کنم که تفسير اجتماع با درنظر گرفتن تحول و تغيير اجتماعی در اين مسير بسيار نگاه روشنتری از مسير خواهد داد.ـ
۳- نويسنده عزيز البته من به عنوان يک عنصر معلوم الحال اصلاح طلب شاغل در مطبوعات با تو در اين نکته که مردم در جامعه کنونی ديگر رعيت محسوب نمی شوند موافقم. مسللمن هر يک از آنان در مقام انسان و شهروند از حقوقی طبيعی برخوردارند. با يادآوری دوباره عصر جديد در دوره‌های سير فقه اجتماعی شيعه بايد ياداور شوم که اين حقوق بذات در دوره های مختلف تاريخی و البته در دوره کنونی بواسطه دنياهای جديد و زبان‌های فکری گسترده بسيار سريع تر نظام کيفری را نيز دگرگون می‌کنن. اما نبايد از ياد برد عمل بزه بزهکاران اجتماعی فرد متجدد را هم از حقوق طبيعی اش محروم می‌کنن. و البته که غایت نظام کيفری بجز در موارد اندک بر ارشاد و اصلاح شهروند استوار است نه قصاص او و هراس افکنی در ميان ديگر مردمان. فراموش نکن که تجدد با انقلاب فکری مترادف است. نه تنها طبیعت که انسان و جامعه و تاریخ نیز در کمند تفکر علمی قرار می‌گیرند.
۴- اميدوارم در تعريف خود از مفهوم دولت و حکومت تجديدنظر کنی.نگاه دوباره به دائره المعارف ها به تو کمک شایانی خواهد کرد تا فاصله میان دولت بنیادگرا و حکومت بنیادگرا را بیشتر درک کنی.
(((((((توصیه می‌کنم این مبحث را در صورت علاقه مندی بخوانی ؛
۵- در پایان تو را به توجه دوباره به مفهوم پارادوکس لحظه حال دعوت میکنم. کی یر کگور در طول زندگی خود میان سه ساحت از وجود سرگردان بوده و در هر یک از این حیطه‌ها یعنی زندگی حسی و اخلاق و دین تا زمان پارادوکس‌های تکان دهنده آن را تا نهایت تجربه نمیکرد آرامش نمی‌یافت. این امر که در پس این جهش‌های پیاپی یا همزمان میلی شدید به آزادی انتخاب نهفته است هرگز فیلسوف دانمارکی را از اعتقاد به تسلیم بی چون و چرای در برابر شوکت «مطلقا دگر» خداوند باز نمی‌دارد. در مخالفت با مفاهیم فردیت زدایی که انسان را در نظام های تمامیت طلب از خود بیگانه می‌کنند خود را فیلسوف فردیت و ذهنیت مطلق می‌خواند اما هنگامی که فرد در حیطه دین اخلاق را به تعلیق می‌نهد از حذف فردیت نیز ابائی ندارد. گسست میان انسان و خدا. میان متنهای و لا یتناهی. هنگامی که به این جدائی معتقد باشیم. هنگامی که پوچی از هر سو ما را در تنگنا قرار می‌دهد و انسان همچون قربانی ای در جستجوی ریسمانی به هر آلتی بیاویزد. گذر از این حیطه وجود به حیطه دیگر در صورت فقدان حل و رفع و آشتی اضداد تنها در قالب جهش میسر خواهد بود. در حیطه زندگی حسی هر ابلیسی معرف مجموعه ای از شکست ها و ناکامی هاس و آماده تا لحظه فرار را به چنگ گیرد. اما در حیطه اخلاقیات انسان باید انتخاب کند . در این حیطه مسئله انتخاب مطرح است. : قیاس دو حدی انتخاب میان خیر و شر نیس بلکه نفس انتخاب استکه از طریق آن خیر و شر را نفی می‌کنیم یا می‌پذیریم. باید دوباره یادآوری کنم که در قلمرو وجود حسی مشکل انتخاب در میان نیس و ما نسبت به آن بی اعتناییم گویی در فراسوی نیک و بد قرار داشتیم. عالم اخلاق که قصد انتخاب انگیزه اوس چاره دیگری ندارد جز طرح یک دوراهی (آلترناتیو) : یا این ... یا آن. در اینجا انتخاب یکی از دو قطب مستلزم انتخاب کل دو راهی (آلترناتیو) است. برای قبول یا رد یکی از آن دو ابتدا باید هر دو را پذیرفت و از آن خود ساخت.
در انسان زندگی حسی چیزی است که سبب می‌شود او همان باشد که هست. و اخلاق آن چیزی است که سبب می‌شود او آن چیزی بشود که به آن تبدیل می‌شود. بی شک لحظه حال پارادوکسی متعالی است. حیطه پارادوکس دینی از حضور ذاتی و درونی می‌گسلدو وجود را به تضاد مطلق تبدیل می‌کند. این لحظه براسیت لحظه حال است . لحظه ای که من و تو در این فضای مسموم و با این ذهن های بسته به آن نخواهیم رسید. این طور نیس !!؟))))))))
۶- به تو و ديگر خوانندگان توصيه می‌کنم کتاب ضيافت اثر به يادماندنی افلاطون را بخوانيد ؛ که بخش هائی از آن را يادآور می‌شوم :« عشق و عشق ورزی نيز در نفس خود نه خوب است و نه بد. عشق خوب است و وقتی که الهامی از آن به دل رسد موجب آزادگی و بزرگواری است. عشقی که از آفروديت بازاری سرچشمه می گيرد طبيعتن بازاری است و قوه تميز ندارد و آن عشقی است که به دل اراذل و اوباش می‌گذرد. اينانند که هم عاشق زنان می شوند و و هم عاشق پسران و بيشتر عاشق تن می‌شوند تا عاشق جان ؛ بهر کس هر چند ناقابل باشد عشق می‌ورزند و از عشق منظورشان تمتع و سود بردن است و از اين رو عشق ممکن بود اثر خوب در آنها کند جز اثر بد باقی نمی‌گذارد.
اما عشقی که از آفروديت آسمانی است آنان را قادر می ‌کند که هميشه به محبان خود وفادار باشند و همه عمر در عشق پايداری کنند. اگر نه چنين بود و به معشوق خام و بی تجربه دل بسته بودند ؛ ممکن بود فريب بخورند و پس از زمانی او را ترک کنند و به ديگری دل ببندند.»
دوشنبه دهم ارديبهشت يکهزار و سيصد هشتاد و شش
دانيال شايگان


May 1, 2007 11:56 AM
Nazanin   ( web | email )

عزيز جان ..ما دراينجا دو نازنين کاملا متفاوت داريم که صد البته يکی از يکی دیگه نازنین تریم.... ولی اون نازنينی که با حروف لاتين نوشته شده منم ...ديدی حالا سهيل جان چقدر عجولانه قضاوت کردی...... طفلک شراگيم چه ميکشه از دست تو.


May 1, 2007 11:54 AM
نازنين   ( web | email )

ضمنا نازنين کامنت پايين با نازنين شماره ۶۶و ۶۹ و ۷۰ فرق داره به خدا
باور نميکنيد ايميل و وبلاگ رو چک کنيد


May 1, 2007 11:07 AM
نازنين   ( web | email )

باز که تو از اخلاقيات حرف زدی آقای کمالی
به کسی چه که تو پسورد ای ميلت رو به زنت هم نميدی ها؟
چش ندای ببينی نهايت تفاهم و علاقه رو ؟
تا کور شود هر آنکه نتواند ديد
در ضمن نازلی می دونه چه تيکه ای تور کرده احتياجی به اين ايميل های جواد نيست تو به فکر خودت باش


May 1, 2007 11:04 AM
دلقک   ( web | email )

ای داد بیداد من فکر می کردم این نازنین یه نازنین دیگه است ! ای لعنت به تو شراگیم که همیشه واسه من دردسر درست می کنی !
به هرحال نازنین خانم شماره های شصت و نه و هفتاد . ببخشید من شما را با کسی دیگر اشتباه گرفتم ! ببخشید منظور از کامنت شصت و هشت شما نبودید و این قضیه فقط یک سو تفاهم بود که البته شراگیم منشا آن بود !


May 1, 2007 10:25 AM
شراگیم   ( web | email )

نازنين جان :
والا چی بگم...من که از سهیل تا الان در رابطه با خودم چیز بدی ندیدم...قبول دارم خیلی ها رو به خاک سیاه نشونده ولی خوشبختانه از اونجایی که من دختر نیستم نمیتونه آسیب زیادی به من بزنه...! فوقش اگه یه روز زبونم لال دخترها دلش رو بزنن و بخواد تغییر ذائقه بده و بند کنه به من خودم چند تا فن کونگ فو بلدم ميزنم بلکل مقطوع النسلش ميکنم...!
خلاصه اينه که من در حال حاضر مشکلی باهاش ندارم...تا بعد ببينيم چی پيش مياد :)


May 1, 2007 8:46 AM
nazanin   ( web | email )

درضمن دوست دارم تو رو از نگاه موشکافانه شراگيم بيشتر بشناسم. سهيل واقعی رو.


May 1, 2007 6:50 AM
nazanin   ( web | email )

دلقک جان يه جوری نوشتی از نازنين بعيده که ما ديگه رومون نميشه بگيم ما بوديم . ااين تيکه کلام جاهلی رو تو يکی از فيلمهای بهروز وثوقی شنيدم . محض شوخی نوشتم ( اخه بعضی وقتا این شراگیم رو با یک کوزه عسل هم نمیشه خورد ) گفتیم یه خنده مهمونش کنیم .


May 1, 2007 6:44 AM
دلقک   ( web | email )

شراگيم خجالت نمی کشی از طرف نازنين برای خودت کامنت ميذاری ؟ آخه آدم عاقل نازنين اينجوری حرف ميزنه ؟ حداقل يه طوری می نوشتی که انقدر تابلو نباشه و حداقل يکی دونفر حرفت رو باور می کردن !!


May 1, 2007 12:00 AM
اسم ننویسم بهتره   ( web | email )

شراگیم جان
تورو خدا ول کن:) چقدر دوست داری از کاه کوه بسازی.
یک بار دیگه آی‌پی رو چک کن ببین از همون کامنت‌ها نیست که برای خودت می‌گذاری؟:)))
نزن، شوخی کردم.


April 30, 2007 11:18 PM
nazanin   ( web | email )

شراگیم عزیز...اين دلقک رو انالیر کن ما که بالاخره نفهميديم چگونه دوستیه؟ هميشه مزه يرانيهای منفی ميکنه در رابطه با تو . ما که دربست مخلصیم ای بامرام . بقول جوجه لات های تهرون تف کن تا شنو کنيم.


April 30, 2007 10:24 PM
mahsa   ( web | email )

خب من نميدونم نويسنده نامه ات خانمه يا آقا اما بايد بگم که درهمه اگه ساله دو طرفه باشه اشکالی نيست . اگه ايشون ميخواد با سه نفر روابط جنسی داشته باشه بايد بپذيره که اونها هم ميتونن اينو داشته باشن و البته به قول تو بايد صادق باشه و بهشون بگه . نه مثل ايران الان که اقای مدير عامل شرعا و قانونا منشی اش رو صيغه ميکنه ولی کسی حق نداره موی زنش رو ببينه وای به حال بقيه چيزها


April 30, 2007 6:51 PM
دلقک   ( web | email )

راستش من با اين که اصلا زيتون رو نمی شناسم و تا به حال هم به وبلاگش نرفته ام ولی ترجيح می دهم که توی اين دعوا طرف زيتون رو بگيرم چون که اين اقای شراگيم رو خيلی خوب می شناسم !!
در ضمن همين چندی پيش اومده بود و به زور و خيلی زننده از من می خواست که لينکش کنم !
فکر می کرد که مثلا من ازش می ترسم . منم گفتم برووو بابا بچه ! من تو رو لينکت کنم ؟ عمراااااااا !


April 30, 2007 6:46 PM
بنفشه   ( web | email )

ميدونی با اينکه پذيرفتنش سخته اما حقيقته ...تو درست ميگی ..ممکنه خيلی ها هم نظر مشابه داشته باشن يا حتی تجربه کرده باشن اما وقتی خيلی صريح به مطلب اشاره ميشه کمی سنگينه ...اين از مظاهر بی صداقتی ادماست که حتی با خودشون هم روراست نيستن چه برسه به پارتنرشون.
اما از طرف ديگه اگر قرار بشه رنج و لذت با هم باشه تکليف ته ته های زندگی چيه؟اون ريزه کاري هاش که ازش شعر و داستان و غزل و قلب و دل و عاشقی بيرون مياد؟اونا چی ميشن؟يه جورايی همه چيز بی معنی ميشه انگار...فقط لذته ميمونه ...بدون ابنکه رنجی باهاش باشه چون تو اين داستان فقط به خودت و لذته فکر کردی و چيزای ديگه اون گوشه کنارا ولن؟بهتر از اين بلد نبودم بگم...ببخشيد.


April 30, 2007 5:21 PM
دانش   ( web | email )

بيشتر مطالب تون رو خوندم ...
و در برخی موارد، با ديدگاه تون موافقم


April 30, 2007 2:18 PM
neda   ( web | email )

آخجون دعوا :ی


April 30, 2007 11:21 AM
sarah   ( web | email )

باهات موافقم. و اينکه
احتمال می دم اغلب آموزه های اجتماعی-دينی ما به غلط تدريس يا تفهيم يا درک شده . به نظرم تنها يک اصل قابل اعتماده و اون هم اينه که ضمن مراقبت از حقوق افراد ديگه در يک رابطه انسانی ؛ کاری درسته که آدم رو در تعادل قرار بده . تعادل به معنی واقعی .چه از منظر تفکر چه از بٌعد جسماني و عاطفي
به دليل انقيادی که خاص زندگی در جهان سومه متعادل فکر و زندگی کردن يکی از دشوارترين (بگو محالترين) امور ممکنه. و دريغ ...


April 30, 2007 9:50 AM
شراگیم   ( web | email )

زيتون جان : (شماره ۵۵)
خودت را به کوچه علی چپ نزن...توی همان نظر خواهی پست قبل بود و من به صراحت نوشتم که چرا کامنتت را توهين آميز ميدانم...من حتی تا همين ديشب هم با اینکه آی پی ات را چک کرده بودم هنوز شک داشتم که آن کامنت را تو گذاشته باشی و برايت آفلاين گذاشتم که اگر آن کامنت را تو نگذاشته ای ازت معذرت میخواهم و ازت خواستم که جواب من را هم پاک کنی...یعنی به نظرم آنقدر آن کامنت کینه توزانه و بد دلانه بود که واقعا برایم جای سوال بود که زیتون مگر دچار اختلالات خلقی و روانی ست که بردارد و بدون هیچ سابقه و دلیلی چنین چیزی برای من بنویسد؟ (فکر کنم قضیه همان کینه توزی ای باشد که انقدر تو بر رویش تاکید میکنی!)
راستی تو چرا با هرکس به دلیلی میانه ات به هم میریزد بند میکنی که فلانی سالها قبل آمده بود و از من التماس لینک میکرد؟واقعا چنین چیزی اگر صحت هم داشته باشد چه ربطی به این ماجرا میتواند داشته باشد؟ این بار چندمیست که در دعواهایت به چنین حربه ی نخ نمایی متوسل میشوی...لطف کن و اگر راست میگویی نشانی آن کامنتهای التماس آمیز من را بده...(در اوان دوران وبلاگ نویسی ام (حدود پنج سال پیش!!) یک بار یا دو بار مستقیم یا غیر مستقیم ازت خواستم که من را لینک کنی...همین!)
در مورد این ادعا هم که به تو به خاطر ندادن لینک فحاشی کرده ام واقعا نمیدانم چه باید بگویم... لااقل بگو چه گفته ام که از خماری در آیم...اگر کمی دیگر میدان را خالی ببینی گمانم یک اتهام ضرب و شتم و تجاوز به عنف هم به من ببندی به خاطر ندادن یک لینک...!! :)‌ خیلی برایم جالب است که در عرض ۲۴ ساعت پرونده ای به این قطوری برای من درست کرده ای!!...من فکر میکنم برای اینکه اعصابت آرام بگیرد یا اعصاب من را به هم بریزی بیشتر به تخیلاتت متکی شده ای تا واقعیات...شاید تنها حقیقتی که در چند سطر اول نوشته ات وجود داشت قضیه وبلاگ شبح بود که شاید حدود دو سال پیش آنجا من همین حرفی را زدم که دیروز هم باز برایت نوشتم...این که زیتون متاسفانه اهل بحث و گفتگو و تحلیل مطالب نیست...این حرف اگر اشتباه هم باشد « نقد» زیتون است و نه « تخریب» زیتون...یعنی تو میتوانی بیایی بگویی خیر چنین نیست و این لینک بحثها و تحلیل های من...حتی اگر من میگفتم نوشته های زیتون به درد لای جرز میخورد باز هم نظرم را گفته بودم...اما اگر میگفتم این زیتون چیزهایی که در وبلاگش مینویسد مثلا از خودش نیست و یا اصلا ربطی به خودش ندارد و شخصیتا از آن زن های سنتی ست که بدون اذن شوهرش دستشویی هم نمیرود این یعنی تخریب...اینجا دیگر با نوشته های زیتون سر و کار نداریم...شخصیت حقیقی او و صداقتش زیر سوال می رود...این دقیقا یعنی اینکه بیایی بگویی «شراگیم مطالب جدی تر و تحلیلی اش (به قول تو روشنفکری اش!) فرمایشی ست و مثل وصله ناجوری به تنش زار میزند...» این توهین است...قضیه واضح است و تو هم بعید میدانم هرچقدر خودت را به نفهمیدن بزنی بتوانی منکرش بشوی!
اگر من در جوابت اينچنين گفتم و مطالب وبلاگت را غیر منصفانه (؟) به غرغرهای کوچه خیابانی تعبیر کردم دقيقا به خاطر اين است که جواب « های» تو را جز با «هوی» نميتوانستم و نباید میدادم...گرچه معتقدم چنین «هویی» برای چنان «هایی» کم بود و من هم اگر واقعا میخواستم مزه ی «های» خودت را بهت بچشانم باید بند میکردم به شخصیت و خصوصیات فردی تو و با استفاده از قوه تخیل م انگ هایی به تو میزدم و تو را در نظر همه کوچک میکردم (دقیقا همین کاری که تو در همین کامنت اخیرت هم دوباره انجام دادی و من را شخصی معرفی کرده ای که زمانی با التماس و بعدها با فحاشی!! از تو لینک طلب میکردم...!)
يکبار ديگر برو چيزی را که برای من در پست قبلی نوشتی بخوان و بعد بگو چقدر شامورتی بازی لازم است که از دل چنان نوشته ای چنين معنايی برآيد که « منظور من این بود که نوشته های طنز تو فوق العاده اند...» و چنين چيزهايی...
اينکه « بحثهای روشنفکری با يک من سريش هم به تو نميچسبد» يعنی اينکه طنز تو فوق العاده است؟ پس من هم همينجا اعلام ميکنم منظورم از غر غرهای کوچه خيابانی اين بود که مطالب اجتماعی تو بی نظير است...!
خب پس الان بی حساب شدیم! :)

به هر حال این بحث را هرچه ادامه دهیم بیشتر کش می آید...من هم نه وقتش را دارم و نه انگیزه اش را...میخواهم همه چیز را خوشبینانه نگاه کنم...انتظار ندارم از من عذرخواهی کنی ولی اگر میگویی قصد بدی از نوشتن آن کامنت نداشتی من حرفت را می پذیرم...و از تو به خاطر جواب تندی که به کامنتت دادم عذر خواهی میکنم...!گرچه عمیقا معتقدم اگر در این مرافعه کسی قرار بود عذرخواهی کند آن شخص من نباید می بودم...!


April 30, 2007 9:19 AM
nazanin   ( web | email )

شراگيم عزيز.... اول از همه بهت بگم اگه با زيتون در بيافتی با من طرفی .. گفته باشم.. من بعنوان يک خواننده هميشگی زيتون ( تازگی ها بندرت براش کامنت ميذارم چون شاه اللهی ها و حزب اللهي های کامنت گذار وبلاگ ( زيتون نازنین ما) همش بهم فحش و بدو بيراه ميگن و بحث های زرگری را ه میاندازند و جون ماهيت هر دو گروه شدیدا ارتجاعی است مارا با بحث و جدل ابکی انان کاری نيست. ولی اکثر نوشته های زیتون یه حرفی برای گفتن داره خلاصه تند نرو.......... . در رابطه با این کامنت اخر هم باید بگم که دوستان اسلام خوب و بد نداریم . هوشیار باشید. ( منظورم اسلام سیاسیه) توهم برای کسی ایجاد نشه بقول معروف اخوند خوب و بد نداره اخوند خوب یعنی یک اخوند مرده..... ادیان بطور کلی برای کنترل و بر اثر ترس اکثریت و زرنگی اقلیت بنیاد شده است ..و تاکنون هیج دست اوردی جز نکبت ؛ فقر: جنگ ؛ ويرانی و کشتار برای انسان ها نداشته است در طول تاریخ تا به امروز . نگاهی بکشورهای مسلمان گواهی است بر اين ادعا....


April 30, 2007 3:22 AM
mahtab   ( web | email )

خب....بستگی به قراری داره که بین 2 طرف {یا چند طرف}گذاشته میشه.هر کی یه جور راحته...


April 30, 2007 2:55 AM
یک نفر   ( web | email )

بعضی از قسمتهای حرفاتون منطقی و قابل قبول هستند. حتی اگر به مذاق و سليقه من هم جور در نياد، اما منطق دارند. اما بعضی جاها واقعا کس شعر نوشتی!
و با الفاظ قلمبه سلمبه و نوشتار مثلا فلسفی خواستی تفکرات و اوهام خودت رو بسيار قشنگ جلوه بدی.
البته که دين اسلام اون سطحياتی که تو ازش فهميدی نيست. اونهايی که گفتی کار دولتمردان و حکومتی هست که اسمش رو اسلام گذاشتند. من هم با شیوه اونها مخالفم و اصلا سر و ته به درد نخورشون رو قبول ندارم، اما عقل و شعورم باعث نمی شه خودم رو گول بزنم و بگم اونها اسلام هستند!
این کار روشنفکر نماهای تازه به دوران رسيده است. شما ديگه چرا!


April 30, 2007 1:43 AM
زیتون   ( web | email )

نمیدونم اون کامنتی که گذاشته بودم تو کدوم نظرخواهیت بود. با این سرعتم که یه ساعت طول می‌کشه نظرخواهیات باز شن همینجا جوابتو برات می‌نویسم:

شراگیم عزیز
بیا یک کلمه نظر بده ها...
اصلا لازم ندیدم آی‌پی‌ت رو‌ چک کنم. من معمولا خیلی کم از این‌کارها می‌کنم. بخصوص که کامنت‌های تورو خیلی خوب می‌شناسم:)
پسر خوب، من کی گفتم نوشته‌های روزمره‌ی تو سطحی‌ین؟
اتفاقا عمیق‌ترین نوشته‌هات همین نوشته‌های طنزته! و کلی توش می‌تونیم تحلیل و نتیجه پیدا کنیم.(لازمه بگم کلا من اینا رو از قول خودم می‌نویسم؟ اگر جمع می‌بندم منظورم هم‌عقیده‌های من هستن)
تو با همین نوشته‌های به قول خودت روزمره‌ت، کلی مسائل رو تحلیل می‌کنی و دردهای اجتماعی رو بیان می‌کنی!)
تو چرا نوشته‌های خودت رو این‌قدر دست کم می‌گیری؟
من باید نظر خودمو دوستانه بهت می‌گفتم(کما اینکه ممکنه یه عده به من گفته باشن و من ناراحت شده باشم) باید می‌گفتم که "به نظر من" تو پتانسیل اینو داری که در طنز اجتماعی‌ یکی از معروفترین نویسنده‌ها بشی!
شری جان همیشه حس می‌کنم که این توئی که از اول ورودت به وبلاگستان متاسفانه کمی با من چپ افتادی. بخصوص اون فحشات در نظرخواهیم یادت میاد وقتی اصرار می‌کردی بهت لینک بدم. خوب به نظر من اون‌موقع طنزات اصلا پخته نبود.
اما الان واقعا از خوندن طنزات لذت می‌برم. بعضی‌هاش بی‌نظیرن!!
کامنت‌هات در نظرخواهی شبح رو یادت میاد که گاه و بی‌گاه، با ربط و بی‌ربط به من می‌پریدی که چرا زیتون تو بحث‌ها شرکت نمی‌کنه و اصرار داشتی کسی زیتونو جدی نمی‌گیره( حالا کی کی رو تخریب می‌کنه؟ اصلا کسی راجع به زیتون از تو نظر می‌خواست که اینا رو می‌نوشتی؟:)) ) و اصرار داشتی جدی‌ات بگیرند! حتی دعوا راه می‌نداختی که چرا فلانی و فلانی حرفاتو جدی نمی‌گیرن.
بعدخودت خسته شدی و راهتو آهسته و پیوسته ادامه دادی...
و من شراگیم این‌طوری را بیشتر دوست داشتم.
گرچه تازگی‌ها شراگیم همه را نادان می‌داند مگر خلافش ثابت شود:)
ببین تو نوشتی به نظرت نوشته‌های من در حد غر غری ست که در کوچه و خیابون می‌شنویم. واقعا این‌طوریه؟ خواستی با نوشته‌های خودت مقایسه کنی؟ پس عجیبه چرا اینقدر فحش می‌دادی که چرا لینکت جزء لینکای بغل وبلاگ بی ارزشم نیست؟
نوشته‌های جدی تو شبیه چیست؟ نوشته‌ای که راجع به مامانت نوشتی با اینکه درام بود ولی چون مال خودت بود خیلی خوب و بدیع بود( بازم می‌گم به‌نظر من). اما راجع مسائل دیگه، آیا تو اولین کسی بودی که اون حرفا رو زدی یا فقط حرف‌های تکراری دیگران را با زبانی دیگر گفتی؟ من کاری به تعداد کامنت‌ها ندارم که اینقدر از اول ورودت به وبلاگستان بهش اهمیت می‌دادی..
عزیز من، من و تو هر چی باشه با هم دوست قدیمی هستیم خوب نبود با یه نظر من اینقدر به هم بریزی و احساس تخریب کنی؟ مگر می‌شه با یک کامنت کسی خراب بشه... مگر اینکه.... اعتماد به نفستو یه کم تقویت کن. چون من اصلا به ذهنم خطور نکرده تاحالا که با یک نوشته کسی رو تخریب کنم.
خوب بگذریم. ممنونم که هنوز مثل گذشته، پرخاشگرانه، هر چی از دهنت در میاد می‌گی و باعث می‌شی شراگیم واقعی رو بهتر بشناسیم. معلومه خیلی از مسئله‌‌ای کینه داری ها.. من هر چی با تو احساس دوستی دارم تو برعکس...
ببخشید اما نظرخواهیتو گذاشتی برای اونایی که قربون صدقه‌ت می‌رن و ازت شماره تلفن می‌خوان ببینن کیس مناسبی هستی یا نه:))
البته یکی دوبار پشت دستمو داغ کرده بودم که... اما ... من هیچوقت نه تجربه می‌گیرم و نه ادب می‌شم:)
بگذریم:)


April 30, 2007 12:44 AM
danial   ( web | email )

من بواسطه حوزه کاريم زياد اهل نوشتن و و حتی نظر دادن نيستم. و لی در حد چند خط بايد بگم.
۱- ای کاش در نگارش اين جوابيه کمی انصاف به خرج می‌دادی و با سعه صدر بيشتر و نگاهی جامع تر به اين قضيه نگاه می‌کردی. منظور نظر من نگاه تو به اين مسئله با رويکرد افراطی تو به قانونگذاره. به نظرم بايد در اين مورد صرفن به اين نکته اشاره کنم که در حوزه مطالعات جوامع از نقطه نظر تغيير و تحولات در دوره های زمانی دسته بندی اين فرآيند ها به۱. تحول و ۲. تغيير اجتماعی بسيار به تو در پاسخی فرا احساسی و البته روشن تر کمک می‌کرد.دو مفهوم مورد اشاره من به عقیده کارشناسان جامعه شناس از قبیل اگوست کنت و پارسونز و ریچارد لاپیر در بررسی نیروهای موثر در دگرگونی و فشارهای داخلی و خارجی سیستم بسیار با ارزش می‌باشند که متعسفانه در جوابیه تو به هیچ وجه مرزی میان این دو مفهوم وجود ندارد. دوست عزیز متعسفانه نگاه تلخ و بدبینانه تو کار دستت داده.
۲- در ادامه اين نگاه مسللمن شاهد اين هستيم که تو به هيچ وجه در بررسی اين جامعه به شدت سنتی به دوره های تاريخی تطور فقه سياسی و البته اجتماعی شيعه توجه نکرده‌ای. صاحب اين قلم معتقد است که در دوره زمانی کنونی که به شدت سنت و مدرنيته در آن در حال وام گيری و تاثيرگذاری بر يکديگر هستند بسيار سريع تر از دوره های گذشته خود (۳.عصر مشروطه ۴.عصر جمهوری اسلامی) شاهد عصر جديدی در ادامه روند آينده خود خواهد بود.ـ يکبار ديگر اشاره می‌کنم که تفسير اجتماع با درنظر گرفتن تحول و تغيير اجتماعی در اين مسير بسيار نگاه روشنتری از مسير خواهد داد.ـ
۳- نويسنده عزيز البته من به عنوان يک عنصر معلوم الحال اصلاح طلب شاغل در مطبوعات با تو در اين نکته که مردم در جامعه کنونی ديگر رعيت محسوب نمی شوند موافقم. مسللمن هر يک از آنان در مقام انسان و شهروند از حقوقی طبيعی برخوردارند. با يادآوری دوباره عصر جديد در دوره‌های سير فقه اجتماعی شيعه بايد ياداور شوم که اين حقوق بذات در دوره های مختلف تاريخی و البته در دوره کنونی بواسطه دنياهای جديد و زبان‌های فکری گسترده بسيار سريع تر نظام کيفری را نيز دگرگون می‌کنن. اما نبايد از ياد برد عمل بزه بزهکاران اجتماعی فرد متجدد را هم از حقوق طبيعی اش محروم می‌کنن. و البته که غایت نظام کيفری بجز در موارد اندک بر ارشاد و اصلاح شهروند استوار است نه قصاص او و هراس افکنی در ميان ديگر مردمان. فراموش نکن که تجدد با انقلاب فکری مترادف است. نه تنها طبیعت که انسان و جامعه و تاریخ نیز در کمند تفکر علمی قرار می‌گیرند.
۴- اميدوارم در تعريف خود از مفهوم دولت و حکومت تجديدنظر کنی.نگاه دوباره به دائره المعارف ها به تو کمک شایانی خواهد کرد تا فاصله میان دولت بنیادگرا و حکومت بنیادگرا را بیشتر درک کنی.
(((((((توصیه می‌کنم این مبحث را در صورت علاقه مندی بخوانی ؛
۵- در پایان تو را به توجه دوباره به مفهوم پارادوکس لحظه حال دعوت میکنم. کی یر کگور در طول زندگی خود میان سه ساحت از وجود سرگردان بوده و در هر یک از این حیطه‌ها یعنی زندگی حسی و اخلاق و دین تا زمان پارادوکس‌های تکان دهنده آن را تا نهایت تجربه نمیکرد آرامش نمی‌یافت. این امر که در پس این جهش‌های پیاپی یا همزمان میلی شدید به آزادی انتخاب نهفته است هرگز فیلسوف دانمارکی را از اعتقاد به تسلیم بی چون و چرای در برابر شوکت «مطلقا دگر» خداوند باز نمی‌دارد. در مخالفت با مفاهیم فردیت زدایی که انسان را در نظام های تمامیت طلب از خود بیگانه می‌کنند خود را فیلسوف فردیت و ذهنیت مطلق می‌خواند اما هنگامی که فرد در حیطه دین اخلاق را به تعلیق می‌نهد از حذف فردیت نیز ابائی ندارد. گسست میان انسان و خدا. میان متنهای و لا یتناهی. هنگامی که به این جدائی معتقد باشیم. هنگامی که پوچی از هر سو ما را در تنگنا قرار می‌دهد و انسان همچون قربانی ای در جستجوی ریسمانی به هر آلتی بیاویزد. گذر از این حیطه وجود به حیطه دیگر در صورت فقدان حل و رفع و آشتی اضداد تنها در قالب جهش میسر خواهد بود. در حیطه زندگی حسی هر ابلیسی معرف مجموعه ای از شکست ها و ناکامی هاس و آماده تا لحظه فرار را به چنگ گیرد. اما در حیطه اخلاقیات انسان باید انتخاب کند . در این حیطه مسئله انتخاب مطرح است. : قیاس دو حدی انتخاب میان خیر و شر نیس بلکه نفس انتخاب استکه از طریق آن خیر و شر را نفی می‌کنیم یا می‌پذیریم. باید دوباره یادآوری کنم که در قلمرو وجود حسی مشکل انتخاب در میان نیس و ما نسبت به آن بی اعتناییم گویی در فراسوی نیک و بد قرار داشتیم. عالم اخلاق که قصد انتخاب انگیزه اوس چاره دیگری ندارد جز طرح یک دوراهی (آلترناتیو) : یا این ... یا آن. در اینجا انتخاب یکی از دو قطب مستلزم انتخاب کل دو راهی (آلترناتیو) است. برای قبول یا رد یکی از آن دو ابتدا باید هر دو را پذیرفت و از آن خود ساخت.
در انسان زندگی حسی چیزی است که سبب می‌شود او همان باشد که هست. و اخلاق آن چیزی است که سبب می‌شود او آن چیزی بشود که به آن تبدیل می‌شود. بی شک لحظه حال پارادوکسی متعالی است. حیطه پارادوکس دینی از حضور ذاتی و درونی می‌گسلدو وجود را به تضاد مطلق تبدیل می‌کند. این لحظه براسیت لحظه حال است . لحظه ای که من و تو در این فضای مسموم و با این ذهن های بسته به آن نخواهیم رسید. این طور نیس !!؟))))))))
۶- به تو و ديگر خوانندگان توصيه می‌کنم کتاب ضيافت اثر به يادماندنی افلاطون را بخوانيد ؛ که بخش هائی از آن را يادآور می‌شوم :« عشق و عشق ورزی نيز در نفس خود نه خوب است و نه بد. عشق خوب است و وقتی که الهامی از آن به دل رسد موجب آزادگی و بزرگواری است. عشقی که از آفروديت بازاری سرچشمه می گيرد طبيعتن بازاری است و قوه تميز ندارد و آن عشقی است که به دل اراذل و اوباش می‌گذرد. اينانند که هم عاشق زنان می شوند و و هم عاشق پسران و بيشتر عاشق تن می‌شوند تا عاشق جان ؛ بهر کس هر چند ناقابل باشد عشق می‌ورزند و از عشق منظورشان تمتع و سود بردن است و از اين رو عشق ممکن بود اثر خوب در آنها کند جز اثر بد باقی نمی‌گذارد.
اما عشقی که از آفروديت آسمانی است آنان را قادر می ‌کند که هميشه به محبان خود وفادار باشند و همه عمر در عشق پايداری کنند. اگر نه چنين بود و به معشوق خام و بی تجربه دل بسته بودند ؛ ممکن بود فريب بخورند و پس از زمانی او را ترک کنند و به ديگری دل ببندند.»
دوشنبه دهم ارديبهشت يکهزار و سيصد هشتاد و شش
دانيال شايگان


April 30, 2007 12:37 AM
آنا   ( web | email )

وای شری به خدا اين دختره !! ميخواسته مزه دهن تو رو بفهمه تو هم که با فرصت طلبی اکی رو بهش دادی . بابا نميشد حالا تو از حوزه دين و قوانين بشری و غيره و ذالک و انکار شون براش نميگفتی و ميرفتی تو مبحث طبيعی و از حوزه انسان شناسی - حيوان شناسی بهش ثابت ميکردی که چند همسری و ارتباط داشتن با شرکای جنسی متعدد برای جنس مونث مشکلات داره و بهتره بيخيالش شه .
نه ... بی معرفت تو ازنوشتن کل اين مطلب منظور داشتی //! من یکی و نمیتونی گول بزنی ! خيلی خائنی !/


April 29, 2007 6:49 PM
سلیمان   ( web | email )

شراگيم عزيز
يادم بنداز بعدا حضوری نظرمو بهت بگم
يادت نره ناز نازی من


April 29, 2007 6:39 PM
joker   ( web | email )

سلام:
اين کسی که اين نامه رو نوشته بود فکر کنم سه لوی خاج بود.. می دونی اين تفکر سطحی و دمدمی و فاقد هرگونهه ايده لوژی ماله خاج هاست....!متاسفانه خاج ها گاه يادشون می ره که چی دارن بازی ميکنن...ورقن يا.....؟ سرزمين جوکر در انتظار شماست!! ارادتمند جوکر!


April 29, 2007 6:30 PM
پاندورا   ( web | email )

سلام
ای ول
چه ميکنی بازحمت های ما باید ببخشی
راستی شنيدم تودانشگاه تبريز گوشي های همراه دانشجوها رو ضبط کردن که اس ام اس های اونها رو چک کنند وای براين مملکت با اين رئيس جمهور
آدم روش نميشه بگه ايرانيه


April 29, 2007 2:05 PM
مسعود   ( web | email )

نگاه دوراندیش به آینده و خیلی مسائل مشابه دیگر هم نشات گرفته از عوامل موثر بر برایندها یا همان هنجارها هستند.


April 29, 2007 12:48 PM
شمسی   ( web | email )

فکر ميکنم نوشته زير از کارهای آقای نبوی باشه ولی مطمئن نيستم :)) !!


April 29, 2007 11:49 AM
shamssi   ( web | email )

I got this Email from my friend . I write it here it so funy :)

طرح حجاب نقدی می شود:

با توجه به اینکه درآمد نفت برای کشوری که رئیس جمهورش روزی صد تا گاف پر هزینه می کند، کافی نیست، مجلس پیشنهاد کرد که طرح مقابله با بدحجابی به صورت نقدی اجرا شود. در همین راستا موارد زیر از هفته آینده باید اجرا شود وگرنه دهان همه مان سرویس می شود:
رو