اگر نوشته "رنج و لذت" را که در اصل جواب یک نامه بود و قرار نبود یک پست وبلاگی شود را به حساب نیاوریم حدود بیست روز است که برای اینجا چیزی ننوشته ام...فقط بحث گرفتاری نیست چرا که در همین مدت حداقل بیست نامه نوشته ام که هرکدامشان از نظر حجم میتوانست یک پست وبلاگی باشد...ماجرا این است که توی فاز مناسب نیستم...انگار همه اتفاقات دست به دست هم داده اند که حال من را بگیرند...نمیدانم میتوانم مسائلی که اذیتم میکند را لیست کنم یا نه...اما میخواهم سعیم را بکنم بلکه با نوشتنشان از شدت آلامم کاسته شود و یا راه مناسبی برای مقابله با آنها پیدا کنم:
1- از این موهای سفیدی که کم کم دارد سر و کله شان در بغل گوشها و روی شقیقه پیدا می شود متنفرم...روز به روز هم دارد زیادتر می شود...به قول شاملو " ...این برف را دیگر سر ایستادن نیست..."احساس میکنم به سرعت در حال گذر از دوران جوانی به دوران میانسالی هستم...تمام فرصتهایم از دست رفته است و باقی فرصتهایم هم از دست خواهد رفت...
2- چند ماه است که خودم را ول کرده ام...نه انگیزه ای برای ورزش کردن دارم و نه اراده ای برای نخوردن...به وضوح شکم در آورده ام و رانهایم هم روز به روز دارد چاق تر می شود...خوشبختانه من همانطور که سریع چاق می شوم به سرعت هم وزنم را از دست میدهم اما در حال حاضر سر سوزنی در خود اراده برای لاغر شدن نمیبینم...دیشب با سهیل و مهیار و روزبه و چند وبلاگر دیگر در درکه نشسته بودیم و چند بار به طور جدی سفرهای بین شهری من با دوچرخه مورد تشکیک قرار گرفت که شراگیم با ان شکمش چطور میتواند مثلا در عرض یک روز صد و شصت کیلومتر رکاب بزند؟
3- در رابطه ام با خانوم شین دچار سر در گمی شده ام...دختر فوق العاده دوست داشتنی و خوبی ست...با مزه است و در عین حال فوق العاده باهوش...رابطه مان آنقدر خوب است که فقط ممکن است رفتن من از ایران نقطه پایانی برایش باشد و دقیقا به خاطر همین که حالا حالاها هیچ پایانی بر آن متصور نیست اعصابم را خورد میکند...از من انرژی می گیرد...مجموعه ای از فاکتورهای مثبت و منفی در این رابطه وجود دارد که رابطه مان را گاهی در فاز لذت و گاهی در فاز رنج قرار میدهد...
فکر نکنم منظورم را فهمیده باشید...
4- این شماره بعد از یک گفتمان مفصل با خانوم شین و به خاطر پاره ای ملاحظات حذف گردید...!
5- یک چیزی وجود دارد که شاید به نظر مهم نیاید ولی هروقت به یادش میفتم اعصابم به شدت متشنج می شود...چند وقت پیش برای گرفتن یک امضا به اتاق رئیس کارخانه مان رفتم...رئیس کارخانه ما آدم فوق العاده خشک و عصا قورت داده ایست...هیچوقت هم آنطور که باید و شاید کسی را تحویل نمیگیرد...یعنی برخوردهایش معمولا سرد و رسمی ست...یک برگه توی دست راستم بود که باید میدادم امضا کند...نمیدانم از چه دنده ای بلند شده بود که زده بود به سرش با من دست بدهد...من هم نمیدانستم که دستش را برای دست دادن دراز کرده است و به ضرب و زور سعی میکردم برگه را بچپانم توی پنجه های باز مانده اش...!شاید بگویم چهار یا پنج ثانیه دست او دراز بود و هی برگه را پس میزد که با من دست بدهد و من هم هی به زور سعی میکردم برگه را بگذارم توی دستش...خیلی بد بود...!
6- این سهیل خیلی آدم نامردی ست...دیشب برایم فیلمها و کتابهایی که بهش قرض داده بودم را آورد...دست بر قضا لا به لای فیلمها یک فیلم از "تینتو براس" هم بود...کسانی که با کارهای این کارگردان فقید ایتالیایی آشنایی دارند میدانند که فیلمهای ایشان کمی مورد دارد...یعنی ممکن است گاها صحنه های قبیحه داشته باشد...از شانس بد ما عکس روی جلد این فیلم هم یک دخترک موطلایی بود که با پایین تنه ی لخت نشسته بود روی یک صندلی...این سهیل هم از آنجا که میخواست ما را مثل خودش بی آبرو کند نه گذاشت و نه برداشت و جلوی همه فیلمها و کتابها را داد دست ما که شراگیم بیا این هم کتابها و فیلمهایت...! و مخصوصا جوری آنها را به دستم باد که تصویر قبیحه ی روی جلد فیلم در معرض دید همگان قرار بگیرد...با اینکه من زرنگی کردم و در یک حرکت برق آسا کتابها و فیلمها را چپاندم توی کیف اما سهیل آنقدر بی آبرویی کرد که همه متوجه شدند که جریان چه بوده است...!
7- گفتم کتاب...یکی از بدبختیهای من این است که حداقل سی جلد کتابم دست این و آن است و خیلی هایش را خودم هم نمیدانم به چه کسی داده ام...هرکسی می آید خانه من و سراغ کتابخانه ام می رود دستش انگار چسب دارد...بعضی ها واقعا پر رو هستند...خود من شخصا اگر چیزی از کسی نزدم امانت باشد شب و روز خواب ندارم و تا امانت را به دست صاحبش نرسانم آرام نمیگیرم...ولی بعضی ها آدم باید التماسشان بکند و هر روز جلویشان گردن کج کند و یاد اوری کند که فلانی کتاب ما را بیاور و اخر کتاب را که نمی آورند هیچ یک چیزی هم طلبکار می شوند...!(این قضیه عینا در مورد پولهایی هم که به این و آن قرض داده ام صادق است!)
8- یک گربه لاغر و نچسب این روزها به اعضای خانواده من اضافه شده است...گربه متعلق به یک خانوم دکتریست که به خاطر مسافرت مجبور شده آن را نزد من امانت بگذارد...نمی دانید چه گربه ی لوس و از خود راضی ای هست...از آن گربه های نی قلیان که نه از زور بی غذایی که از زور ناز و افاده غذا نمیخورند...روزی که گربه را به خانه من آوردند یک طبق کشی حسابی راه افتاده بود...اگر بدانید همین یک ذره گربه چه جهازی با خودش به این خانه اورد...ظرف مخصوص قضای حاجت...خاک مخصوص گربه...تشت مخصوص استحمام...شامپوی مخصوص گربه...لیف مخصوص گربه نشان...حوله و ربدوشامبر گربه ای...یک ست کامل ظرف غذاخوری...کنسرو ماهی...غذای مخصوص گربه...اسباب بازی مخصوص گربه...باور کنید همه اینها عین حقیقت است...من برای گربه خودم از سر خیابان هر ده روز یکبار یک سطل خاک و شن و ماسه می آوردم که انجا قضای حاجت کند...ولی اگر خاک مخصوص این گربه را ببینید...یک کیسه بزرگ وکیوم شده با پروانه ساخت و کد بهداشت و کاملا دانه بندی شده و استریل...باورکنید بعضی وقتها وسوسه میشوم بروم توی سطل گربه کارم را انجام دهم...یا مثلا یک غذای مخصوصی دارد که شبیه برشتوک است...به همان تردی و خوشمزگی...مخلوطی از عصاره جگر و مرغ است که با روشهای خاص فرآوری شده است...یکوقتهایی که چشمش را دور میبینم ناخونکی به غذایش هم میزنم...!بی نظیر است... گربه خودم که اینجا بود سیب زمینی و پیاز را هم جلویش میگذاشتی دو لپی میخورد و شاکر بود...ولی این گربه ی بورژوا جوری با تن ماهی و غذاهای فرنگی برخورد میکند انگار که مثلا نان خشک میخواهد سق بزند...!
خلاصه در این گیر و دار این گربه هم شده است آیینه دق...نه می گذارد بهش دست بزنم و نه از جلوی چشمم گم می شود...شبانه روز یا روی تخت من ولو است یا توی کمد لباسهایم...هیچ شباهتی با گربه هایی که تا به حال داشته ام ندارد...دریغ از یک ذره عاطفه و محبت و قدر شناسی که در وجود این گربه باشد...!
هنوز حوصله ات سر جاش نیومده؟
من فکر کنم دیگه اومده و توی این مدت هم یه مطلب دبش مد نظر داری که بترکونی و کامنت دونی رو به آتیش بکشی.
May 19, 2007 12:31 AM
سلام
راستش دیگه عصبی شدم از بس آنتی فیلتر سرچ کردم اما خسته نه.چون نوشته هات ارزششو داره.بهر حال هنوز میام اما گاهی راه نمیده نظر بدم.
این آنا خیلی دوست داشتنیه ها.یه بوس از همینجا براش می فرستم.
گربه خیلی بانمکیه.هنوز زنده است با اداهاش؟
قبلا اجازه گرفتم که لینکت کنم که جواب ندادی منم در کمال پررویی فرض بر رضایت کرده لینکت می کنم
موفق باشی
May 18, 2007 3:23 PM
روشنک عزيز ميدونم که خيلی سخته ولی نميشه ادم خودش رو بخواب بزنه....... من خوشحالم که حدافل ادمايی هستند که دردامون رو مينويسند ..... بقول فروغ اين دنيا ير از سياهی و تباهی و زشتی است اما دنيا سياهتر و زشت تر و تباه ترميبود اگه من و تو در موردش چيزی نميگفتيم........... درود به همه انسانهای باشرفی که به هر شکل و فرمی در سخت ترين شرايط ایستاده اند ...... امیدوار باش و در این تردید نداشته باش که ستم هرگز یایدار نخواهد ماند این حکم تاریخ است.
May 18, 2007 4:14 AM
شراگيم ؟ من هيچ وقت حوادث روزنامه ها رو نميخونم شايد چون ميخوام فراموش کنم که توی چه جهنمی دارم زندگی ميکنم که همش بوی خون ميده که به اسم اسلام و حکومت اسلاميو اين بايد و نبايد هايی که ساختن به خودشون اجازه ميدن وارد حريم خصوصيه مردم بشن چرا اينا رو توی وبلاگت مينويسی؟ نميکی يکی مثل من شب ميزنه به سرش که نوشته هاتو بخونه ميرسه به نحوه کشتن اون قاتلين بالفطره :(( ميرسه به حکم اعدام پسر ۱۸ ساله :(( حالم داره بد ميشه از اين همه بی عدالتی . واقعا که همشون گاون :(( تو رو خدا اينارو ننويسيد توی وبلاگاتون . به فکر منو امثال من باش که دارن توی اينجا زندگی ميکنن و مثل تو در حال رفتن از اين جهنم نيستن :(( با اين همه اشک برای يادداوری اينهمه سياهی ميشه خوابيد ؟ :(( از اون ۵۰ سال بعدی که گفتی تنم داره ميلرزه :((((((((
May 18, 2007 2:00 AM
راستی يادم رفت بگم مويی که به سمت جو گندومی بره منظورم يه تاراي سفيد بياد توی موهات خيلی هم خوشگله و البته مجذوب کننده به خانوم شين بگو هواتو داشته باشه p-:
May 17, 2007 9:47 PM
راستی چند روز پيش اينجا رو خوندم اما از پست قبلی اونقدر سر درد گرفتم که يادم رفت چيزی بنويسم الان داشتم فکر ميکردم که من بعد از خوندن کامنت دادم برای پست قبل بعد هر چی گشتم ديدم نه کامنتی نذاشتم برات بازم مطمئن نيستم شايد کامنتی رو که ميخواستم برات بذارم توی وبلاگ ديگه ای به اشتباه گذاشتم :( باور کن اعصاب برام نمونده بود
May 17, 2007 9:37 PM
سلام.اومدم بگم شماره ۳ رو خيلی خوب ميفمم و اينکه تازه بعضی ها کتاب منو ميگيرن بعد که سر کج ميکنم که با هزار التماس بگيرم بهم ميگن به يکی از اقوام قرض دادم اين ديگه نوبره مگه نه ؟ :( در مورد گربه بگم که به شدت ازشون ميترسم چجوری گربه نگه ميداری؟ من جای تو بودم اين يکی رو ژرت ميکردم بيرون :-( اصولا از هر چی بدت بياد سرت مياد به جای اينکه گربه ها از من فرار کنن من از اونا فرار ميکنم به هر کی ميگم گربه ها با کمال پر رويی طرف من ميان باورشون نميشه نميدونم شايد يه جور همزاد پنداری ميکنن .ااااااااای حالم بد شد :(
May 17, 2007 9:26 PM
بابام همیشه می گه: اونی که کتاب قرض می ده خره و اونی که پس می ده خرتر !!
May 17, 2007 3:32 PM
بقول انا :ايييييييی يا نميدونم يه چيزی تو اين مايه ها. ولی اين کلماتی که مثل قارچ از توی کله ها در ميان درست مثل همونی که گفتيه/ برای سوق دادن مردم به سمت وسويی از پيش تعيين شده / پس سعی کن از غذای به اصطلاح فن اوری شده گربه نخوری. تهش مثل سوسيس کالباس های وطنی ميمونه.البته اسمون همه جا ابييه چون همه ابی ميبيننش.چون تو اخبارشون.ادبياتشون و هر جای ديگه ابی معرفی ميکنن. ادم تا وقتی جوونه وروفرم بدنش قويه ولی پيری ادمو از هر لحاظ ضعيف ميکنه.يه خبر خوشحال کننده اين روزها بد گرفتارم .نه فرصت.نه دل ودماغ اينکه بيام اينجا تو هم احساس کنی تو جای جای اتاقتم رو /فعلشم گم کردم/ بيخيال.خلاصه اينکه اگه ميدونستم زودتر خيالت و راحت می کردم .اصولن کسی رو گاز نميگيرم.مخصوصا کسايی که لپ ميکشن
May 17, 2007 9:40 AM
مگه نمی دونی ضرب المثل کتابخونا چيه؟
ميگن :
خر ٬ اونيه که کتاب به امانت ميده و
خرتر ٬ اونيه که کتاب امانت گرفته رو پس میاره !!!!
راستی وسط اين کامنتاتون خوندم والک . . . شما هم ميدونيد والک چيه ؟ تو خونه ی ما به خاطرش جنگ به پا ميشه !!!
منم يه گربه آوردم از بس وحشی و چشم سفيد و بی آبرو بود بی خيلاش شدم . از من مي شنوی يه جوجه تيغی بيار !!!چشماش يه جوريه که احتمالا خانوم شين رو فراموش می کنی . . .
همین دیگه . . . نصیحت دیگه ای ندارم . . .
May 17, 2007 8:23 AM
برای آنا:
قربونت!!! حالا اگه بچه خوبی باشی باهات قسمتش میکنم!!!
May 17, 2007 12:17 AM
تو کامنت من رو پاک کردی؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا که! بی معرفت! خوب کردم میخواستم بزنم تو دماغت!!!
May 17, 2007 12:15 AM
چند ساعتی وقت صرف مطالبتون کردم! واقعا جالب بود و ارزش وقت گذاشتن داشت ! حتی باپدرم سر این جریان بگو مگوی کوچکی داشتم ! چون از سر کار برگشته بودم و او میگفت که خسته ای ولی من لذت میبردم! یکبار نظراتم را مفصلا بیان میکنم! تا شیشه مانیتو نشکسته بروم!:ِ با اجازه به شما لینک دادم!
May 16, 2007 7:02 PM
طل الليل بأول نجمة اول ماوعي
يمكن هلق تمرق نسمة ما تشوفك معي
وينك عني يا حبي وينك قتلتني الغربة
وينك رح يوقف قلبي وين صرت تعالي
عم جرب اخبي عيني من درب القمر واشتلقوا النجمات علي وبكاني السهر...
May 16, 2007 4:03 PM
(شماره ۶۶ عزیز )
اول اينکه من پيمان نيستم. دوم اينکه من ايران نخواهم بود!!...
سوم اينکه من برای هر چیزی گذشت داشته باشم ، از والک که نميگذرم ;)
May 16, 2007 10:14 AM
سلام شراگیم جان
با تشکر از لطفت ....به مطالب سودمندی در ایمیلت اشاره کرده بودی که خیلی به کارم میاد ....
به هر حال یک دنیا تشکر عزیزم .....
May 16, 2007 10:06 AM
هميشه ...هميشه ...از آمدن به اينجا لذت ميبرم
May 16, 2007 9:49 AM
چنين نگاه سرخوشانه به سادگي رخدادهاي پيرامون ، حس سبكبالي دلچسب نويسنده را به مخاطب انتقال مي دهد. خيلي جالب است....به هوس افتاده ام در باره آن گربه اي كه در زيرزمين خانه مان ، سه تا كوچولو زائيد بنويسم...
May 16, 2007 9:26 AM
بعد از چند روز اومدم نت بالاخره داشتم خفه میشدما! آره ديگه همون خيابونه که به موازات درکهست اول اسمشم کچوييه! بعدشم این هیچی رو در مورد بیمعرفتی تو عوض نمیکنه! ببين من نمیتونم لينک کسايی که کامنت ميذارن برام و بلاگاسپاتی نيستن رو باز کنم! لينک بلاگ سحر رو برام ميذاری!؟
May 15, 2007 9:59 PM
جالب است . به محض اين كه يك شخص دلسوزي پيدا مي شود و به وظيفه شرعي امر به معروف عمل مي نمايد . بلافاصله بوق هاي تبليغاتي استكبار به راه مي افتند و به روش هاي مختلف سعي در خاموش كردن نور اسلام مي نمايند !
بلي . منظورم اشخاص مغرض و بي ريشه اي هستند كه به نام هاي معجولي مانند همسر گرامي يا همشيره معظمه اين جانب وارد عمل شده و به خيال خام خويش مي خواهند نام كمالي را خدشه دار كرده و بدين وسيله اين جانب را ترور شخصيت كنند ! زهي خيال باطل ...
اين دوستان بهتر است به جاي اين گونه اعمال زشت و غير انساني در خلوت خويش وجدان خود را قاضي كنند و شايد بدين ترتيب دست از اين گونه اعمال بيهوده بردارند !
به اميد آن روز !
كامنت هاي اقاي كمالي اصلي را با مارك دلقك از فروشنده بخواهيد ! اقاي كمالي هيچ گونه مسئوليتي در برابر كامنت هاي جعلي ندارد !
به اميد آن روز !
May 15, 2007 9:56 PM
شری حق تو همون گربه است، خودتم ميدونی که راست ميگم نگو چرا!
خوش باشی
May 15, 2007 6:40 PM
شراگيم جان فقط مي تونم توصيه كنم زندگي رو انقدر جدي نگيري عزيزم.......خوش باش........
با اجازه شما به دلقك:
يه bf فوق العاده مايه دارِ با اصل و نسبِ خوش تيپِ....خلاصه همه چي تمومِ مغز فندقي! دارم،امروز عين اين جمله رو گفت:
"كسي كه خدا رو هم قبول نداشته باشه،بالاخره به اينكه يه روز يه منجي مياد و دنيا رو از فساد پاك مي كنه اعتقاد داره"!!!!!!!!!!!!!!يه لحظه فكر كردم دارم با آقاي كمالي صحبت مي كنم ;)
May 15, 2007 5:57 PM
پوپک جان (شماره 64):
بذار کامنتت رو داغ داغ جواب بدم...نمیدونم خانوم شين رو با کی اشتباه گرفتی... خانوم شين ايران بوده و ايران هست و احتمالا ايران خواهد بود...:)
May 15, 2007 5:52 PM
اوه...هاله جان (شماره ۶۳)...تو هم؟ دلمون خوش بود يه هاله درگير اين کمالی بازی نشده که تو هم ظاهرا آلوده شدی...!:)
May 15, 2007 5:48 PM
پس این خانم شین که قرار بود 2 هفته ایران بمونه ، چطور شد اون میخواد بمونه و تو میخوای بری ؟!!!!!!!!!!!
May 15, 2007 5:47 PM
آقای به اصطلاح شراگیم
اگر از حالا غصهی دو شوید موی سفید رو میخوری پس وقتی به چلچلی برسی (مثل ما) باید خودکشی کنی! بهات بگم که الان بهترین ایام عمر رو دارم میگذرونم و به هیچ سن دیگهای نمیخوام برگردم.
میگم این رفقات چهقدر بیانضباطی در آوردن اینجا. صدا به صدا نمیرسه.
با کمالی موافقام، یک کم به فکر آخرت باش حالا که در حال مو سفیدی و در راه پیری هستی.
May 15, 2007 5:13 PM
در مورد شماره ۳ عزیزم ما بارها و بارها در این مورد با هم حرف زدیم فکر نمیکنم دلیلی داشت که دوباره اینجا بنویسي:)
فکر کنم بايد بيشتر درموردش حرف بزنيم، چون برخلاف من،فکر کنم برای تو هنوز سوالهای باقی مونده
May 15, 2007 2:57 PM
به ستاره ......... خيلي خوب بابا گرفتم !از اولش هم تقريبن ! ميدونستم . وبلاگتم مشكل داره خواستم بيام اونجا بهت بگم اما باز نشد .
تو برنده شدي //
May 15, 2007 1:01 PM
باشماره ۱ که اصلا و ابدا حال نکردم بوی نااميدی و مرگ ميده....... برای هزارمين بار ميگم بايد هدفمند بود.... زندگی يعنی مبارزه و اميد.... غم روزگار به يايان نميرسد برخيز بشوق يک نفس تازه در هوای بهار..... ...... و دیگه اینکه کلمات بار سنگين دارند اگه نامردی اين رفيقت سهيل در اين رابطه باشه اسمش نامردی نيست يه بدجنسی موذيانه است برای اينکه نقاط ضعف تو رو ييدا کرده . اين کلمه بی ابرو يعنی چه؟ ابرويی که ميخواد با اين چيزا بره همون بهتر که بره...... راحت باش و خود خودت باش ( در نوشته هات یه شفافیت و سادگی هست که نشون میده خودتی واین تحسین بر انگیزه ) يعنی خوب خودت باش چه اهميتی داره که ديگران چه ميگويند بذار همه فکر کنند که شراگيم يک دون ژوان است که فيلمهای يورنو هم دوست داره سکس و رابطه جنسی رو در سرزمین طاعون زده ما بیش از اندازه بزرگ کردند باید این تابوها رو شکست ....... حالا من ميدونم که تو اصلا اين تيب ادمی که سهيل ميخواد ولو به شوخی بديگران معرفی کنه نيستی اگرم بودی ايرادی نداشت تازه يه جورايی مردونگيت تثبيت ميشد عزيز..... نشون ميداد که هنوز جای اميدواری است و شراگيم ما بطور کلی از دست نرفته .... در مورد تخته سياه بايد بگم ييری فقط يک حسه و ربطی به شناسنامه ادم نداره .. و اينکه تو کجا زندگی ميکنی خیلی مهمه... اکثر جوانهای ايران از جمله خود تو اين احساس خمودگی و دلمردگی رو دارند. يکی دو شات ودکا در هفته ميتونه تا حدودی کارساز باشه برای فراموش کردن فشارهای زندگی در جهنمی بنام ايران....... در مورد شماره ۸ ای شراگیم دوست داشتنی و مهربان یادبگیر.......... یادبگیر.......... ياد بگير به ديگران بگويی نه...... قرار نيست ما در زندگی همه رو خوشحال کنيم و خودمون در زحمت باشيم.
May 14, 2007 11:18 PM
شراگيم جان
نمی دانم که پوکر بلدی يا نه. ولی اگر بلدی بهت بگم که اينجا به گوکر ميگن Game of Life.
دليلش اينه که تو در اکثر قریب به اتفاق تصميم هايی که در طول بازی بايد بگيری نمی توانی از صد در صد درست بودنشون اطمينان حاصل کنی. مثلا من يک بار با Four of a kind: Kings چيزی حدود ۵۰۰ دلار باختم به Four of a kind Aces. لحظه ای که من تصمیم گرفتم تمام موجودیم رو روی اون دست بگذارم حریفم در بهترین حالت سه تا آس داشت و امکان بردش ۱ درصد بود (که البته حدسم هم درست بود.) ولی خوب اون یک درصد اتفاق افتاد و من باختم.
الغرض٬ ميخوام بگم که عشق يکی از اون تصميمات در زندگی است که اگر با تمام شواهدی که در اختيار داری و با دقت و هوشياری کامل تصميم بگيری در بهترين حالت ميتونی بگی به احتمال ۵۰ درصد تصميمت درست بوده. اينجاست که پای فاکتور دوم (که در پوکر هم بهش ميگن Poker Heart) يعنی جسارت و جربزه ريسک کردن باشه وسط مياد.
خلاصه اش کنم٬ زياد خودتو اذيت نکن. تمام حساب کتابهاتو بکن و All in کن. That's poker!
May 14, 2007 10:47 PM
ميگن گربه ها بی چشم و رو هستن باور کردی حالا:-)
اين دوران خمودی و بی حالی و ... من گذاشتم دوره انگليسم. بد جور آدمو کله پا می کنه
May 14, 2007 9:12 PM
خوبه اين شماره 4 را قبل از حذف شدن خونده بودم و گرنه كه مي مردم از فضولي! ..ديگه اين كه..موي سفيد اصلا غصه نداره اما ..شكم آوردن ضايعه. در آب كردن اون بكوش شراگيم جان!
May 14, 2007 8:59 PM
1.نري جلوي آينه موهاي سفيدتو بجوري ها تازشم مرد بايد موهاش يه كم جوگندمي بشه
2. اون شكمتم مال دولا موندن رو دوچرخه اس هيچ كاريشم نميتوني بكني مگه بياي پيش من با چند جلسه تاي ماساژ درستش كنم.
3.تازه با خودم سونا و جاگوزيم ميبرمت تا حسابي سرحال شي .
4. اون گربه ريق ماستي رو هم ردش كن بره خودم برات گربه ميشم ، ميام رو پات ميشينم و خودمو برات لوس ميكنم.
5.اونوقت با هم يكي از اون خورشت بادمجوناتو نوش جان ميكنيم.
بعدش ميبيني ديگه بي حوصله نيستي.
6. تا مياي يه كم ديگه از زندگي لذت ببري و شروع كني به معاشقت با گربه ملوسه يهو از خواب بيدار ميشي.
May 14, 2007 3:28 PM
در مورد اين گربه لوس و ننر بايد بگم که بی حياتر و بی ناموس تر و بی شعور تر از گربه توی زندگی ام نديدم
يه گربه داشتم که از بس بهش رسيده بودم فکر کنم جزو مرفهين بی درد ديگه محسوب ميشد با اون قيافه اش
ازگل يه روز که يکی ميامد نازش ميکرد اصلا يادش ميرفت من کی هستم!
ردش کردم رفت
با اينکه خيلی بعدش اشک تمساح ريختم براش ولی کلا موجود بی صفتی هست!
May 14, 2007 3:09 PM
اول بذار يه مقداری تو رو دعوا کنم.تو خجالت نميکشی با وجود خانم شين ميخواستی يک روز مخ من رو بزنی؟
نه واقعا!
حالا بگذريم.چون موفق نشدی توی امر مخ زنی ولی اگه موفق شده بودی من اينجا تو را به قطه های مساوی هم اندازه با لينک های کنار صفحه ات تقسيم ميکردم
اصلاهم شوخی ندارم!
May 14, 2007 3:08 PM
خيلی بهت حسوديم ميشه....
قلمت عاليه...
يه مدتي سر نمي زدم بهت، فك مي كردم نوشته هات بگير نگير داره، ولي نه مشخصه كلا" باحالي....
تا جايي يادمه داشتي رديف مي كردي بري از ايران... چي شد پس؟ خيلي دلم مي خاد ببينمت
May 14, 2007 2:36 PM
آخ شری ببخش ناچار شدم بازم بيام برات پیغام بذارم ! آخه اين مطلب بزرگ شدن شکمت رو تازه خوندم !! جدی شکمت داره گنده ميشه ؟؟ عزيزم الهی تو غم باد آوردی ! کی ميگه تو دله بازی در ميآری و شکمویی؟؟ حتی اگه خودت بنويسی که به غذای گربه هم رحم نميکنی اما من بازم ميگم شکم گنده گي تو به خاطر غم باد - تو احتمالن عاشق شدی !!
شری چشمت رو در ميآرم اگه غير از من عاشق کس ديگه ای شده باشی . ببين کی بهت گفتم . حالا تو هی را به را عاشق شو !
May 14, 2007 1:59 PM
سلام
آقای شراگيم !
مشکلاتی که شما ذکر کرديد چندان مشکلات لاينحلی نبود .در مورد موی سپيد بايد عرض کنم اتفاقا؛بنده هم موهای سپيدم را کم کم مشاهده ميکنم و برخلاف بانوان ديگر اصلا سعی در استتار آنها ندارم و با اينکه قبل از سپيدی موهايم به وفور در کار رنگ و مش و های لايت و.... بودم اما از آنموقع که اين گواهان تجربه روی سرم ظاهر شده اند با افتخار سعی در نشان دادنشان (البته به محارم)دارم چون معتقدم هر تار موی سپيد مويد داشتن يک تجربه گرانبهاست به قول شاعر :
موی سپيدم فلک به رايگان نداد ....
شما هم اگر با همين ديد به موضوع نگاه کنيد از موهای سپيدتان لذت هم می بريد.به اين آقای سهيل بورژوای مرفه بی درد که راجع به قد و بينی و پدر پولدار و... فقط صحبت ميکند اعتنايی نکن و گربه شان را هم پس بده.
الخير فی ما وقع
May 14, 2007 9:04 AM
اخ ... الهی فدات شم . .. واقعا ممنونم ازت . برات میل میزنم ...
May 14, 2007 7:46 AM
يهاالناس ! اين اقای شراگيم خان گربه زيد سابق من رو گروگان گرفته و تازه دوقورت و نيمش هم باقيه ! به اون بيچاره پيغام داده که يا بيا به خونه مون يا بيا به خونه ما و يا من اين گربه رو می خورم !!
فک می کنه چون شکمش گنده است ديگه همه بايد ازش بترسن !!
May 13, 2007 11:42 PM
شراگيم جان خوشحال باش كه در جامعه اي زندگي مي كني كه تا بن استخوان مردسالاره يعني اين كه مردا هر جور كه باشن بالاخره مورد پسند واقع ميشن (نگاه كنيد به كامنت هايي كه شما رو نه تنها با موي سفيد كه با تمام مشخصه هاي ديگه قبول مي كنن) اگه زن بودي و اين وضعو پيدا ميكردي چند تا از جنس اولي ها از اين كامنت ها برات ميذاشتن . به هر حال ميانسالي و كهنسالي مخصوصاً در جوامعي مثل ما ماجراييه براي خودش. من كه ميگم اگه مي خواي درجه ي انسانيت يك اجتماع رو محك بزني حتماً بايد نگاه كني ببيني با سالخوردگان چطور رفتار ميشه. من كه هر وقت سوار يك تاكسي ميشم كه يك پيرمرد اونو مي رونه يا پيرزني رو مي بينم كه يك ساك خريد دستشه و د اره به زور اونو دنبال خودش ميكشونه از زندگي سير ميشم. تصور كن: تنهايي، ناتواني، بي همزباني حالا به اينا فلاكت و فقر و بيماري رو هم اضافه كن . چه وضعي دارن اين سالخوردگان ما .
May 13, 2007 11:34 PM
عمو شری حالا که ما شديم نامرد و ضايع ! ديگه چه فرقی می کنه ؟ اب که از سر گذشت چه يک وجب چه ده گز ! حالا که اينطور شد کامنت شماره ۴۴ رو نوش جان کن تا بفهمی رفاقت با يک ادم نامرد و ضايع چه مزه ای داره !!!!
May 13, 2007 11:33 PM
اقای به اصطلاح شراگیم . واقعا که آدم از مشاهده رفتار شما روشنفکر نمایان پوشالی حیرت می کند ! واقعا نمی فهمم به چه دلیلی شما باید به جای مستراح در سطل و روی یک که خاک (که مدعی هستید خارجی است و کلی هم بابتش پول داده اید ) کار خودتان را انجام بدهید ! یعنی واقعا شما باید هرکاری توسط خارجی ها و در آن فرهنگ مبتذل انجام می دهند تقلید کنید ؟ هیچ فکر کرده اید که این کار اصلا بهداشتی نیست ؟ یعنی حالا این کار شده نشانه روشنفکری ؟ افتابه و مستراح نشانه عقب ماندگی و تحجر است و در عوض یک سطل مملو از خاک های کثیف خارجی نشانه تمدن ؟
خوب است بدانید که در مکتب انسان ساز اسلام حتی شرایط ورود به دستشوئی هم پیش بینی شده و حالا شما چنین دین کامل و مترقی را رها کرده اید و به تقلید از فرهنگ منحظ غرب در یک سطل خاک کار خودتان را انجام می دهید !
بدانید که خلق را تقلیدشان بر باد داد...
یعنی اگر خارجی ها خودشان را بیندازند توی چاه آنوقت شما هم بلافاصله و بدون یک ذره فکر خودتان را می اندازید توی چاه ؟
اقای به اصطلاح روشنفکر . بدانید که این سطل خاک می تواند منشا بسیاری از بیماری ها مانند ایدز باشد .
ای کاش بتوانیم فرهنگ غنی و انسان ساز اسلام را باور کنیم و بفهمیم که هرچیز غربی نشانه تمدن نیست .
به امید آن روز !
May 13, 2007 11:30 PM
در كل كه نگاه مي كني هيچكدوم همچين جدي هم نيستنا! خودت جديشون فرض كردي!
حالا اشتباه كردي نفهميدي مي خواسته درس بده! حالا گربه خودخواه تو خونت داري! حالا كتابهات رو به اين و اون دادي! حالا سهيل ضايع بازي در آورده و ... هيچكدوم اونقدر هم جدي نيستند.
May 13, 2007 11:04 PM
شراگیم جان من
کامنتهای تورا در زيتون و دعوا های شما را دنبال ميکردم تمام شب گشتم انرا در کامنت های زيتون بیداکنم دیدم در جواب
ولگردنوشته بودی که از تو انتقاد کرده بود
که خودت را بانوابغ مقایسه کرده بودی
من را ببخش که اشتباه کردم
راستش من هر دوشما را دوست دارم
اشتی کنین بهتره.. قربانت ماندا
May 13, 2007 9:12 PM
تصادفی اومدم ... فکر نمیکردم فیلتر نباشی ... خيلی حال کردم ....
در مورد موهای سفيد ... هم عقيده ام ... حالا صبر کن ... چند وقت دیگه برای اينکه بگی پيری به هسته ام هم نيست ... مجبوری از مزايای رسیدن به ايام چلچي سخنوری کنی
May 13, 2007 6:54 PM
اوه گفتی کتاب اگر به سهيل دسترسی داری بهش بگو من چند ماه پيش کتابی ازش به امانت گرفتم به اسم سفر به ديگر سو! چون خيلی وقته تمامش کردم مدتيه وجدان درد دارم و هر وقت از جلوی کتابخانه ام رد ميشم اين کتاب عين سيخ ميره تو چشمم! خيلی به خونشون زنگ ميزنم اما کسی برنميداره! موبایلشم که خاموشه !بهش بگو اگه کتابشو ميخواد ببخشه بهم زودتر بگه که منو از عذاب وجدان خلاص کنه!(چشمک) اگرم کتابشو ميخواد يه جوری بهم اطلاع بده بهش برسونم! گمونم شمارم رو داشته باشه!
May 13, 2007 5:44 PM
اتفاقا من برعکس بقيه دخترا عاشق پسرهايی هستم که شکم دارند ...موی سينه (فراوون) ودماغ گنده! کلا به نظر من مشخصه يه مرد واقعی هميناست! از موی سينه شما خبری ندارم اما اگر کوتوله نباشی من قول ميدم حتی اگر هيچ دختری تورو به (...) هم حساب نکرد خودم ميام خواستگاريت!
وای از موهای سفيد روی شقيقه ها نگو که الان پس ميوفتم!
۲ -در مورد خانوم شين بايد به نظر من جنبه های مثبت رو بذاری رو يه کفه و جنبه های منفی رو روی کفه ديگه! گرچه اين مسئله هيچ وقت قطعی جواب نميده!
May 13, 2007 5:35 PM
وای شری خیلی بده شری چاق نشی شری...ببخشید میشه بگی این گربه مال کدوم شخص محترمیه؟...منم فیلم می خوام(گریه)از اینها که بیتربیتی دارن...قربون یو
May 13, 2007 4:24 PM
مردها با موی سفید جذاب ترن، تازه مرده و شکمش! پس زیاد قصه نخور.
امیدوارم با نوشتن مشکلاتت سبک شده باشی. به نظر من که راه خوبیه.
May 13, 2007 3:13 PM
شراگیم یه مشکلی برام پیش اومده . اگه برات ایمیل بزنم جوابمو میدی ؟
يعنی خواهش ميکنم جوابمو بده . بدجوری منو بهم ريخته و رو اعصابمه ...
خواهش میکنم نگو نه . من ازت همفکری و راهنمایی میخوام .
ممنونم ازت ....
May 13, 2007 2:52 PM
شراگیم این کمالی راست میگه از این عادت های بد داری ؟ ها ها ها ... میگم این کمالی خیلی باحاله حالا که حوصله نداری بزار این بیاد یکم مطلب بنویسه تو وبلاگت :D
May 13, 2007 2:26 PM
چرا آدما به پوست رنگ پریده و سفید نمی گن پیری، اما به مو می گن ؟؟؟
یکی از چیزهایی که آلمانی ها دارن از اون دق می کنند ، سفیدی پوست آن هاست!
شما حداقل پوست خوش رنگی دارید و خوش حال باشید که مجبور نیستید هر سال ۳۰۰۰ یورو پول بدین و بروید اسپانیا برای نرنزه شدن !!! یا هر روز توی سولاریوم بخوابید !
و دیگه این که خوشحال باش این گربه لاغره راسیست نیست!
سگ خاله ارنا که گاهی میاد با من بیرون، آبروی منو می بره . لولو از سیاه پوست ها بدش میاد یا شاید هم می ترسه ( با خجالت گفتم اینو!!)...من همیشه باید از این کار لولو خجالت بکشم و ازش دور یشم که کسی نفهمه لولو با منه !!!!
همیشه چیزی هست برای خوشحال شدن از چیزهایی که آدم خودش داره، این طور نیست ؟
May 13, 2007 2:22 PM
هميشه به قطاری سنگ مياندازند كه داره حركت میكنه. كسی به قطار ايستاده سنگی نميزنه
May 13, 2007 1:59 PM
این تهیه لیست از مسائلی که اذیتت میکنند ,کار جالبی بود.من فکر میکنم که یه سری چیزهای دیگه هم هست که آزارت میده ولی به علت ملاحظاتی اونها رو اینجا ننوشتی ولی توی دفتر ذهن خودت بنویسشون.
May 13, 2007 12:11 PM
تو هنوز دست از سر اين خانوم شين برنداشتي !! ؟
اوووووووف چيكار كنم آخه من خودم رو كشتم هر هنري كه تو آستينم بود واست رو كردم ! تو هنوز يه چيكه هم من رو دوست نداري ؟ مقاومتت داره من از رو ميبره ! والله اين همه قصه رو اگه من واسه همون گربه سوسول خانوم دكترت مي نوشتم الان خُر خُر كنان رو دامنم نشسته بود التماس ميكرد كه نازش كنم !!چشمم كور بايد يه پسر شل و ول تر از تو انتخاب ميكردم و ميرفتم تو خطش
ببين شري جووووونم گول نخوري اين دختر مخترها واست مينويسن موهات سفيده بهتري جذاب تري
بعدش ميخوان بهت بگن بايد عاشق بشي تا احساس جووني بكني و بياندازنت تو هچل !!
May 13, 2007 11:24 AM
من که با موهای سفيدم حال می کنم. يادم ميارن چی ديدم چی شنيدم و چه جوری پريدم!
May 13, 2007 10:00 AM
راستي يكي ما رو روشن كنه در مورد اين تينو براس و فيلمهاش ؛يك عمر دعاتون مي كنيم! :)) اسم چندتا فيلمشو مي توانيد بگين لطفا؟ جوون عزب داريم توي خونه؛ ثواب داره والله!:))
May 13, 2007 9:46 AM
من عاشق گربه ام ولي اينجوري كه شما تعريف كردين بايد اين گربه رو شوتش كرد توي كوچه والسلام.!:)))) كي حوصله اينهمه ناز و افاده رو داره توي اين اوضاع و احوال؟ راستي از گربه سابقتون چه خبر؟
May 13, 2007 9:44 AM
عزيزم چرا مثل آخوندا از پايين تنه برهنه و تصاوير زيبا با عناوين زشتی چون صحنه های قبيحه و تصوير قبيحه ياد می کنی؟
May 13, 2007 9:33 AM
من تازه اينجا رو پيدا کردم...اينقدر با مزه بود مطلب گربه که نتونستم جلوی خودمو بگيرم...بايد حتمآ می گفتم که نوشته هاتون منو ياد يه عزيز در گذشته هام می ندازه ....بسيار نغز می نويسيد....
May 13, 2007 8:46 AM
اِ! این دایره که حرف دل مرا زد. آمدم بگویم همه مشکلات به کنار این موهای سفید بغل گوش خیلی هم سکسی هستند که خوب او هم یک جور دیگر گفته!
May 13, 2007 12:20 AM
اِ! این دایره که حرف دل مرا زد. آمدم بگویم همه مشکلات به کنار این موهای سفید بغل گوش خیلی هم سکسی هستند که خوب او هم یک جور دیگر گفته!
May 13, 2007 12:17 AM
هاها آقای کمالی خيلی توپز گفت!
دونت تيک ايت پرسونالی ولی من اگه موهام سفيد بود و شکم گنده و رون کلفت بودم حداقل سعی می کردم اخلاقمو خوب کنم!
May 12, 2007 11:58 PM
شراگيم جان من كه هميشه عاشق مرد هايي هستم كه گلگير هاشون داره سفيد مي شه. هر چي هم در و داف مي شناسم عاشق مو هاي جو گندمي . پس بيم به دلت راه نده هنوزم دختر كشي.
مورد سه رو بد جوري مي فهمم.
همين
May 12, 2007 11:10 PM
بی حوصله شدی درست مثل من که نمی دونم چند وقته هر چی زور می زنم چرا با اینکه حرفهای دلم رو می نویسم اما روح نوشته هام مثل سابق نیست.
نسبت به گربه حس خیلی جالبی نداشتم و ندارم. اما سگ رو بعلت با وفاییش بیشتر می پذیرم. البته فکر نمی کنم که خودم به نگهداری اون اقدام کنم.
ما یه گربه سیاه و بد ریخت تو دانشگاهمون داریم که اسمش رو با الهام از گربه عروسکی خانم " آ " گذاشتم" میشول". این میشوله موقع نهار که می شه مثل گربه نره پیداش می شه اطراف بوفه دانشگاه و اینقده عشوه میاد که یا براش غذا بندازن یا خودشو شوت کنن یه طرفی.
البته من که یه دفعه مستقیم فرموده بودم یه ژانبون از بوفه بگیرم و سق بزنم (ساندویچ سرخ کردنی از بوفه نمی گیرم.) این میشول هی اومد و اونقدر خودشو جلوی ما به هر طرفی می مالوند که آدم دلش براش قیج می رفت. آقا ما رو به جایی رسوند که به پیشنهاد دوستم می خواستم ساندیچ رو دو دستی تقدیمش کنم تا هر قدر که خودش دوست داشت بخوره و هر از گاهی هم یه تیکه جلوی ما پرت کنه که ممنون او بشویم.
یه برنامه کوه یا یا چند روز پیاده روی صبح زود فکر کنم از این حال درت بیاره.
من همچنان مشتاق خواندن نوشته هات هستم.
آهای سهیل بی آبرو، اینقدر این شری جان ما رو اذیت نکن. خدا خودش .... ات ها !!!
May 12, 2007 10:59 PM
حال وحوصله نظردادن نداشتم ولي ديدم كه وضعت خيلي خيلي شبيه منه !موي سپيد !آه! كار من از شقيقه و تك تك بودن گذشته. چاقي رو كه نگو ! انگار آدمو باد كردن. اما از كتاب (+CD) كه بخوام بگم دلم جزوجز ميكنه كه ان همه كتاب چطوري رفته كه رفته. اما در مورد گربه با هات خوشبختانه همدرد نيستم . درمورد خانوم شينم فك كنم منظورتو فهميده باشم ؛ هرچند كه يه زن شوهر وبچه دارم . ولي براي من احساس ركود و گنديدگي؛ احساس باخت و شكست و افسردگي رو اضافه كن .
May 12, 2007 10:59 PM
شری جان راجع به رنج و لذتت خوب بازيتون سا ختی ميدونی چی ميگم که ؟ يک چيز نوشتی اولش گفتی طنزه بعدش گفتی جديه بعدش هم استفاده تبليغاتی ازش کردي اخر ش نگفتی ان همه هیاهو برای چی بود . من که نقهميديم رنج و لذت جدي بود يا شوخی؟
------------------------------------------
ماندانا جان می شود بگویی من کجا نوشته م که آن مطلب با عنوان " رنج و لذت" طنز بوده؟ ...به هر حال احتمالا اگر بیشتر دقت میکردی و در جریان ماجرا می بودی احتمالا میفهمیدی آنهمه هیاهو علتش چه بوده.
May 12, 2007 10:38 PM
اي بي چشم و رو . حالا ديگه بي اطلاع من و مخفيانه از زيد سابق ! من گربه مي گيري ؟ بيچاره فك مي كني با اين كارا مي توني توجه اون رو به خودت جلب كني ؟ به جاي اين كارا برو يه كمي بارفيكس برو تا هم اون شكم گنده ات اب بشه و هم اون قدت كه يك وجب و نيمه كمي بلند بشه و اونوقت اگه دماغت رو هم عمل كني و يه باباي مايه دار گير بياري....شايد..فقط شايد در و داف يه نيم نگاهي بهت بندازن !
May 12, 2007 9:54 PM
اقاي به اصطلاح شراگيم :
حال كه متوجه پيري خود و مرگتان در اينده نزديك شده ايد خوب است اندكي به فكر روز قيامت باشيد و با توبه بار گناهان خود را سبك كنيد .
در ضمن فيلم هاي مستهجن را تماشا نكنيد . اينجور كه من متوجه شده ام شما به واسطه ديدن عكسها و فيلمهاي شهوت انگيز مبتلا به عادت بسيار زشتي شده ايد كه هم گناه بزرگي دارد و هم براي سلامتي از جمله قوه بينائي و ستون فقزات ضرر فراوان دارد . از تنهائي استحمام كردن اكيدا خود داري كنيد و ميوه و سبزي تازه بخوريد و هر وقت به ياد صحنه هاي مستهجن افتاديد به وسيله فكر كردن به روز قيامت و عذاب هاي آن و همچنين قبرستان به دل خود ارامش ببخشيد .
درضمن گربه نگه داشتن در خانه مكروه است ودر چنين خانه اي نماز قبول نخواهد شد
اي كاش واقعا اندكي به روز جزا فكر مي كرديد .
به اميد آن روز !
May 12, 2007 9:51 PM
اووووه
تينتو كه محشره.فيلماش پر دختراي تيكه است.چيكي رو ديدي؟
May 12, 2007 9:41 PM
شاید اونم (گربت)چون می دونه قراره بذارتت و بره ،بهت محبت نمی کنه و باهات صمیمی نمی شه.
May 12, 2007 9:27 PM
مگه شما به کسی هم کتاب قرض ميدين که بخوان برنگردونن!؟ والا به ما که يک زمانی قول يک کتابی رو داده بودی اما ... راستی اون فکر کنم اون حس شماره ۳ رو خوب میفهمم چون تجربهش کردم. گفتم که فکر کنم. بعدشم خيلی بيمعرفتی از جلوی خونه ما رد میشی نمیگی يک احوالی از اين دوستمون بپرسم!!!
May 12, 2007 8:04 PM
جای ما هم خالی بوده پس ! ولی شراگیم ورزش رو دوباره شروع میکنه و میشه مثل دسته گل .
مرد حسابی گربه داشتی چرا چشمت به گربه ما بود ها ؟ نکنه نکنه ...
May 12, 2007 7:20 PM
بابا تو رو خداااااااا اینطوری حرف نزنید.غم و بی انگیزگی تو حرفای همه موج میزنه .روزی حداقل ۱۰۰ بار عین این حرفارو می شنوم و روز به روز بیشتر تو خودم میرم.....فکر میکنم به همین زودیها هممون میمیریم.....راستی پستت منو یاد این حرف گوته جون انداخت:زندگی مستمر به معنای مرگ است.مرگ لغو انتخاب است.هر چه انتخاب محدودتر شود به مرگ نزدیک تر شده ایم.بزرگترین بی رحمی کاستن از انتظارها بدون قطع زندگی بطور کامل است.
May 12, 2007 7:02 PM
اتفاقا اقایان با موی جو گندمی خوش تیپ تر هستند البته به شرط انکه بتونی شکمه رو ابش کنی . در مورد خانم شین هم تا جایی که یادم میاد کمی تا قسمتی راجع به دوست قبلیت کودک پاک هم همین حس و حال رو داشتی . حدس می زنم ادم تا وقتی در یه رابطه قرار داره همون به نظرش بهترین هست مخصوصا اگه مشکل خاصی وجود نداشته باشه . خیانت کار بودنت هم بیشتر به شوخی شبیه هست چون احتمالا خانم شین هم اینجا رو می خونه و تو هم از اون مدل پسرایی هستی که بنظر میاد رک و پوست کنده همان اول کار تکلیف طرف رو مشخص می کنی و اهل دودره کردن نیستی . در مورد گربه هم اصلا درکت نمی کنم اگه بمیرم ! هم حاضر به نگهداری از گربه نیستم . حالا باز سگ باشه یه حرفی . اما وقتی یه گربه با اون چشای براق و موذیش ! به ادم زل می زنه هیچ حس خوبی ندارم .
May 12, 2007 6:33 PM
ای دغل تینتو براس فیلم هاش بعضا مورد داره؟؟؟ فیلم هاش کمپلت مورده و جمله مشهورش رو هم تو که از طرفداراشی حتما شنیدی که گفته من به سینمای ایتالیا دو تا ت خ م بزرگ هدیه دادم .این از این بعدشم سهیل واقعا نامرده ! این رو برای خالی نبودن عریضه گفتم چون شناختی از مردونگیش ندارم حقیقت ..ديشب هم در جوارتون به بنده و بانو خوش بگذشت
May 12, 2007 5:57 PM
تینتو برس هنوز در قید حیات است و چند ماه پیش همسرش فوت کرد البته چیزی از روایت شما کاسته نمی شود فقط حهت اطلاع تذکر دادم موفق باشی
May 12, 2007 5:49 PM
با عرض شرمندگی این کامنت به خاطر مرتبط بودن با مطلب حذف شده ی شماره 4 حذف گردید
عمو شری يکی از همين شبها با مهيار ميائيم سراغت . هرچند مطمئنم که اوضاع احوالت ميزون تر از منه ولی به هرحال صله ارحام واجب عينيه !
May 19, 2007 6:39 PM