در تواریخ خواهند نوشت که زندگی شراگیم زند به دو دوره کاملا مجزا تقسیم شده بود...قبل از آمدن بابک و بعد از آمدن بابک...اما این بابک کیست و چگونه وارد حریم زندگی شراگیم زند شده است؟
حوصله و وقت حاشیه رفتن و مقدمه چینی را ندارم...کسانی که احیانا ناراحتی قلبی دارند و یا به علت کهولت سن طاقت یک شوک ناگهانی را ندارند ادامه مطلب را نخوانند...بابک برادر من است...! برادر تنی من...این که تا به حال کجا بوده و چرا تا به امروز در وبلاگم از او یک کلمه هم ننوشته ام خودش داستانیست پر از آب چشم که بدون مجوز از مقامات بالا نمیتوانم در موردش چیزی بنویسم...فقط همین را بگویم که برادرم تا همین هفته پیش با پدرم زندگی میکرد و یک روز سر زده و ناگهانی امد سراغم که از این به بعد میخواهم با تو زندگی کنم...!
بابک دو سال از من کوچکتر است...یعنی 26 ساله است و در حال حاضر بسیار چاق...تقریبا صد و بیست کیلویی وزن دارد...البته از آن چاق های تو دل بروست چون چهار شانه و هیکل دار است...چیزیست تقریبا در مایه های بامشاد خودمان...! با همان رفتارها و کنش های بچه گانه و خصوصیات اخلاقی خاص...نمیدانم حضور سر زده اش را باید به فال نیک بگیرم یا نه...اما به هر حال به خاطر ضرورتی که احساس می شد از آمدنش استقبال کردم...در ادامه ی زندگی با پدرم با آن افکار بیمارگونه هیچ آینده ای برای بابک متصور نبود...حداقل من میتوانم تشویقش کنم که ورزش کند...غذا کمتر بخورد...درسش را ادامه دهد و یا حرفه ای یاد بگیرد و حتی میتوانم مقدمات خروجش از ایران را فراهم کنم...چیزهایی که هیچوقت پدرم اعتقادی به انجامش نداشت...سالها زندگی با پدرم با آن طرز فکر و افکار بیمار گونه از برادرم آدم عجیب و غریبی ساخته است...یک آدم بدون اعتماد به نفس و وابسته و بدون هیچ مهارتی...حس کردم بابک با ادامه زندگی با پدرم تباه می شود...یکی از کمترین لطمه هایی که در آن زندگی میخورد به خطر افتادن سلامتی اش به خاطر عادات غذایی وحشتناکی بود که پدرم آن را درست میدانست...مثلا برادرم شدیدا اعتقاد دارد که از آنجا که داخل آب گچ و اهک وجود دارد نباید آب خورد و به جای آب نوشابه های گازدار میخورد و معتقد است بسیار برای سلامتی مفید است...! بابک احتمالا جزء معدود کسانیست که میتواند یک نوشابه یک و نیم لیتری را لاجرعه سر بکشد...!و نیز بهترین و سالم ترین غذا گوشت قرمز چرخ شده ی پر چربیست که در روغن حیوانی سرخ شده باشد...!
برای نوشتن این پست خیلی با خودم کلنجار رفتم...اعتراف میکنم که صادقانه نمینویسم...یعنی ماجرا را با همه ابعادش نمیتوانم توضیح دهم و برای همین است که نوشتن برخلاف همیشه باعث نمیشود تسکین پیدا کنم...نوشتن از برادرم مانند راه رفتن روی طناب است...کمی پا را این سو و آن سو بگذاری با مغز به زمین گرم خشم مادر و غرولند خواهر (که هر دو اینجا را میخوانند) فرود می آیی که چرا چنین گفتی و چرا چنان نوشتی...؟
اما به هر حال در نهایت این من هستم که باید با تمام روزهای خوب تنهایی ام خداحافظی کنم...من از آن آدمهایی هستم که کوچکترین نویزی در زندگی ام باشد به شدت متلاطم و متشنج می شوم و دیگر محال است بتوانم برای خواندن یک کتاب و یا حتی نوشتن یک پست وبلاگی ساده تمرکز داشته باشم...برادر من با آن حضور ناگهانی و رفتارهای منحصر به فردش در زندگی من رسما یک سونامی تمام عیار است...!
سوء تفاهم نشود...من برادرم را دوست دارم...یعنی با اینکه کلا آدم عاطفی و احساساتی ای نیستم اما این پسر آنقدر مهربان و ساده و دوست داشتنی ست که نمیتوانم دوستش نداشته باشم...تا از سر کار می ایم سعی میکند با یک چیزی من را غافلگیر و احیانا خوشحال کند...البته بیشتر شوک به من میدهد...نمونه اش همین امروز که آمدم دیدم تمام آشپزخانه را برای درست کردن یک ماکارونی به گند کشیده است...
بدبختی من این است که آدم برونگرایی نیستم و برای اینکه برادرم احساس نکند که دارم با او به سردی رفتار میکنم مجبورم نقش بازی کنم و هی با او سر و کله بزنم...وقتی خودم نیستم دقیقا مثل وقتی ست که بخواهم زیرآبی بروم...باید نفسم را حبس کنم...اما تا چه مدت؟ مطمئنم یک جا نفس کم می آورم و همه چیز خراب می شود...
شما هیچکدامتان نمیتوانید بفهمید برای من چقدر تکان دهنده و ناگهانی ست حضور برادرم...اصلا هیچ درکی از ابعاد قضیه ندارید...منی که با تنهایی خود زندگی میکردم و اصیل ترین و بهترین لحظات زندگیم زمانی بود که از سر کار به خانه می آمدم و در را پشت سرم میبستم و فارغ از همه چیز خودم را در سکوت و سکون خانه غرق میکردم امروز وقتی به خانه می آیم با یک برادر بی قرار و یک خانه ی به هم ریخته و خدا میداند چه چیزهای دیگری مواجه می شوم...آرامش از زندگی من رخت بر بسته است...برای همین است که می گویم سالها بعد مورخین خواهند نوشت که زندگی شراگیم زند به دو دوره ی کاملا مجزا تقسیم شده است...قبل از ظهور بابک و بعد از ظهور بابک...!
پ.ن: حیفم آمد این چند خط را ننویسم... بابک آش کشک خاله است...بخورم پایم است و نخورم هم پایم است...خودم تصمیم گرفتم و تمام عواقبش هم گردن خودم است...معتقد هستم در حال حاضر هیچ گزینه ای به جز من نمیتواند به بابک کمک کند که یک زندگی نرمال را تجربه کند...میخواهم به بابک این شانس را بدهم...دارم مخش را میزنم که با وبلاگ و وبلاگ نویسی آشنایش کنم...روز اول برایش چند تا پست از وبلاگ خارخاسک هفت دنده خواندم...اما دریغ از یک ذره لبخند که روی لبش بنشیند...! حتی یک وبلاگ هم برایش درست کردم...اما فعلا که استقبالی نکرده است...همانقدر از اینترنت و کامپیوتر سر در می آورد که من از سیستم سوخت رسانی فضاپیمای سایوز...! اگر روزی پایش به عرصه اینترنت باز شود این نوشته را سریع سر به نیست میکنم...اصلا دلم نمیخواهد فکر کند حضورش برای من تنش زا و تشویش برانگیز است...!
شری جوون اين ديگه عين خيانته که تو اسرار من رو که قرار نيست کس ديگه ای جز خودت بدونه ! پيش دوستات فاش کردی . چرا به دوستت گفتی که من آنا نيستم و يه خانم ديگه هستم و سن و سال و جیک و پیکم رو پيشش لو دادی ؟!! مگه قرار نبود این چیزها فقط پیش خودت بمونه ! اميدوارم بقيه چيزهایی که فقط تو ميدونی و کس ديگه ای ازش خبر نداره پيش خودت نگه داری . بعدهم سعی کن مثل بقیه به ظاهر کلمات یک خارخاسک توجه نکنی . باطن کلمات رو هم اونطوری که خودت دوست داری معنی نکن.
May 26, 2007 1:37 PM
چرا پست قبلیت رو حذف کردی؟
از اون نوشته خوشم اومده بود!
May 26, 2007 11:01 AM
الهه عزيز .
شراگيم يعنی شير مانند . يا مانند شير . اين نام را نيما يوشيج بر روی تنها پسری که از او مانده گذاشت . و من اين سوال ر را از خود شراگيم کردم
May 26, 2007 8:52 AM
به این میگن موقعیت اره ای.
تکون نخور که ... ات پاره است.
اما برات آرزوی موقعیت ها و اتفاقات خوشی رو دارم و اینکه برات آرزو می کنم اعضای خانوادتون گرمی حضور همدیگه رو همیشه در قلبهاتون (شون) احساس کنن.
May 25, 2007 11:43 PM
امدم که برات گل بذارم دیدم اون شکلکه نیست ...دلم خیلی برای تو و ماهی تنگ شده باید یک فرصت درست حسابی پیدا کنم باهاتون حرف بزنم ..ماهی قول داده بود در باره رابعه بنت کعب برام مطلب گیر بیاره ...شنیدم رفته سمنان ...
چط.ری برات گل بذارم ؟
May 25, 2007 5:01 PM
شراگیم جان
چقدر با شراگیم دو سه سال پیش فرق کرده ای ... من چقدر لجم می گرفت از آن شراگیم و چقدر به شراگیم شماره ۴۸ و استدلالش غبطه میخورم .
به نظرم یکی از بهتری برادرها و پدر دنیا خواهی شد ...
May 25, 2007 1:59 AM
شراگیم جان
چقدر با شراگیم دو سه سال پیش فرق کرده ای ... من چقدر لجم می گرفت از آن شراگیم و چقدر به شراگیم شماره ۴۸ و استدلالش غبطه میخورم .
به نظرم یکی از بهتری برادرها و پدر دنیا خواهی شد ...
May 25, 2007 1:58 AM
شراگیم جان میدونستم که یک برادر داری چون قبلا خودت یک جا اشاره کوچکی کرده بودی در یکی از پست های قدیمی ات و همیشه این برایم سوال بود که چرا در زندگی تو هیچ حرفی از برادرت نیست. حالا ظاهرا بالاخره خودش وارد شد بدون اینکه تو بخواهی یا خودت او را دعوت کرده باشی به زندگی ات .
برادرت کار نمیکند ؟
بهتر است او را تشویق کنی که کار کند هم برای خودش بهتر است و هم برای تو
May 24, 2007 5:05 PM
نمی دانم چی بايد بگويم
يا اصلا در برابر اين تخليه عصبی تان راهی بهتر از سکوت هست يا نه ؟
بهر صورت درک می کنم که اجبارهای اين چنينی تا چه حد سخت است
اما آدمی عادت پذير است. که اين نه حرف من حرف داستايوسکی است .
سعی نکن اين شرايط را بپذيری بگذار شرايط خودش آرام و خود به خود يا طوفانی و يکباره حاکم شود
زندگی خودش مسير را رد می گيرد و جلو می رود
يک اعتراف ديگر اينکه برای من دوباره فيلتر شده ايد و از آنجا که بلاگتان برای بالا آمدن از فيلتر شکن ها نيم ساعتی وقت می گيرد امشب کلی به جانتان غر زده ام.
May 24, 2007 12:57 AM
خوب این دوره دوم حالا خوبه یا بد؟نوشتی تنهاییات رو از دست دادی و کلی گله.اما کاملا معلومه دوستش داری این برادر مهربون رو.خوب اینم یه جورشه.تا تو باشی دیگه از طولانی شدن رابطه با خانم ش نازنین دچار دلشوره نشی.یکم در کنار دیگران زندگی کردن رو تجربه کن به درد آینده ات می خوره
ببینم گربه رو داری تو این آشفته بازار؟؟
خوش باشی
May 24, 2007 12:11 AM
مبارکت باشه، فکر نمیکردم آخر سر همه چیز اینقدر خوب بشه.
من یه پیشنهاد دارم حالا برای شیرینیش باید به فکر یه شام درست حسابی به همراه دسر و آبمیوه طبیعی که همشونم دستپخت خودت هست باشی. :) قبوله؟؟!
May 23, 2007 10:49 AM
شراگيم سلام..... اينهمه بدبختی تصورش هم زجر اوره.... برای تو از خداوند متعال صبر جميل خواستارم
May 23, 2007 10:34 AM
سلام خيلی باحال مي نو يسی.وقتی می خونم کلی کيف می کنم ولی حيف که فقط از توی دانشگاه می تونم بخونم.توی خانه فيلتره
May 23, 2007 9:56 AM
خانمها آقايان برايه اينکه کمی هم انبساط خاطر داشته باشيم لينک زير رو حتما ببينين از جلسه ملاقات اراذل با رهبر چهارراه آذربايجانه.انگار برق سه فاز گرفتتش !!
http://www.farsnews.com/plarg.php?nn=M244372.jpg
May 23, 2007 4:00 AM
سلام..من فکر میکنم...به جای وبلاگ نویسی چند تا کار درست و حسابی مثل ..دختر بازی و ...مهمونی رفتن و ...یادش بدی بهتره..چون اونموقع کم کم تیپش هم درست میشه...
May 22, 2007 7:44 PM
از خداون متعال بری شما طلب آرزش و مغفرت میکنم!! این که خوبه داداش خیلی ها هستن که ده خواهر و برادر در یک اتاق زندگی میکنند !بهتر که کمی به مناطق جنوب شهر نیز سری بزنید و ببینید که از یک خانه چند بچه ی قد و نیم قد بیرون می آیند! حال شما آرامشت با آمدن برادت بهم خورده کمی جای تعجب دارد! بهر حال آدمیزاده طبیعتی وفق پذیر دارد! میتوانی فکر کنی که تو الان برادرت امده بدین معناست که تو پدر و مادری داری که این برادر را بوجود آورده اند1 همین داشتن پدر و مادر خود نعماتی بزرگ است که نصیب هر کسی نمیشود! از طرفی میدانی روزانه چند نوزاد بدون هویت و خانواده پا به این عرصه میگذارن؟ مگر خون من و شما از انها رنگینتر است؟ آنها هیچ آینده اجتماعی نخواهند داشت!
بهر حال اینها همه توجیهاتی است که هر ادمی برای راضی نگه داشتن خود مطرح میکند!اصل اینست که آرامشت از بین رفته و آرزو میکنم هر چه سریعتر آنرا بدست بیاوری ان وقت است که قدر آنرا بیشتر میدانی!!:)
May 22, 2007 6:35 PM
یه کم یاد خودم افتادم. البته کمی قضیه فرق میکرد. من در يک روز فهميدم که خواهر دارم اون هم دو تا که تازه نصف نسبشون آمريکاييه!!! ... چه روز گندی بود . ولی نکته مثبت ماجرا اين بود که من حداقل مجبور نبودم و نيستم چيزی رو به زور با کسی تقسيم کنم
May 22, 2007 2:58 PM
سلام
پس قضيه از اين قرار بود که نمينوشتی!
به فال نيک بگيرو سعی کن از اين پيشامد نهايت استفاده رو بکنی.
نميخواد زياد هم به فکر اون باشی .به فکر خودت باش که چطور اين طوفان رو به نسيم فرحبخش تبدیل کني مثلا؛ کارهای خونه رو کامل بنداز گردنش. از لباسشويی هم نذار استفاده کنه بالاخره استهلاک داره.هر غذايی هوس کرده بودی و وقت نميکردی بپزی بگو برات درست کنه.شب به شب هم دراز بکش بگو ماساژت بده .بهتر از اين زندگی ميشه؟
آپم .سر بزن.
May 22, 2007 11:46 AM
شراگیم دنیا دار مکافات ... یادته می گفتی ماهک باید پشت سرت راه بره و جمع و جور کنه ... یادته نوشتی دلم می خواد این بار که شلوارکمو وسط اتاق در اوردم کسی برش نداره عصر که از سر کار می ام برم روش واستم و بکشم بالا .... بیا ... فک کنم نک و ناله های ماهک گرفته ...
May 22, 2007 11:25 AM
مدت هاست که نوشته هاتو میخونم. فقط انسان جالبی نيستی. به معنی واقعی کلمه آدمی. فقط ميتونم برات آرزوی موفقيت بکنم.
May 22, 2007 10:41 AM
درسته که دست خوردن تنهايی خصوصا برای کسی که به اون خو کرده خيلی دشواره ...... ولی داداشه ديگه ....
علی ای حال اومدنش يا به تعبير ديگه رهاييش مبارک!!!
May 22, 2007 6:01 AM
خب من کامل درک ميکنم...غيرقابل تحمله که خلوت آدم بهم بخوره...حتا اگه مزاحم عزيزترين باشه...سعی کن ساعتايی که خونه هستی برنامه ی کلاس ورزشی چيزی واسش جور کنی ...
May 22, 2007 12:50 AM
با اينکه ميدونم چقدر آرامش توی زندگی نقش مهمی رو ايفا ميکنه اما فکر ميکنم هر دو ميتونيد به هم کمک کنيد . ميتونی کمکش کنی برای اينکنه بتونه استقلالش رو پيدا کنه و رو پاهای خودش بايسته ( و دوباره خلوت خودتو بدست میاری ) و اونم ميتونه به کمک کنه تا زيادی تو خلوتت فرو نری . بهر حال روزی بايد کسی رو به عنوان شريک زندگيت انتخاب کنی اونقت يه عمر ميتونی تحمل کنی کسی رو که هميشه کنارت قراره باشه؟ به نظرم بر عکس اونچه که گفتی خيلی هم احساساتی هستی و گرنه ميتونستی نسبت به برادرت بی تفاوت باشی. اين طرز برخوردت برام قابل احترام :)
May 21, 2007 7:32 PM
مرور زمان همه چیز را حل می کنه....فقط امیدوارم بعد از اون دوره زمانی بابک خوشنود باشه و تو رستگار . . . . . .باور کن عزیزم فقط کافیه اون رو بپذیری و با خودت کنار بیای.اون وقت می تونی بقیه زندگیت را (که لا اقل 40 ساله دیگه هست) با وجود برادر خوبت ببینی و ادامه بدی.در مورد تنهایت هم عزیزم:تنهایی خوبه به شرطی که باعث یا زمینه ی پیشرفت فکری آدم بشه.آدم اگر از این پیشرفت فکری برخوردار بشه حتی اگر در یک گروه غریبه هم قرار بگیره راحته واون طوری که دلش می خواد رفتار می کنه.(بدون بی احترامی به دیگران)
May 21, 2007 3:45 PM
سلام شراگيم جان
من چنین شرایطی رو تجربه نکردم اما میدونم که خیلی سخته ... خیلی خیلی ...
اميدوارم که هر چه زودتر به اون خلوت دلچسبت مثل سابق برسی .
May 21, 2007 2:51 PM
به اون لوسی بگو پاشو از کيف لب تاپ من بياره بيرون. میدونه که چقدر دوسش دارم !!!
May 21, 2007 2:33 PM
واي؛ نمي خواهم نقش بازي كنم و بگويم كه دركتون مي كنم و تصميمتون خيلي درسته و غيره و ذالك. فقط مي دونم كه از دست دادن خلوت و تنهايي ايي كه براي آدم كنج آرامشش توي اين اوضاع مزخرف محسوب مي شه ؛ مصيبت عظمايي ايه. اميدوارم مشكلتون زودتر حل بشه.
May 21, 2007 2:28 PM
اميدوارم سوء تفاهم نشه.اما من سالها پيش به اين نتيجه رسيدم كه خانواده و فاميل عين تف سر بالا مي مانند. يعني يك چيزي بدتر از آش كشك خاله.
May 21, 2007 1:57 PM
چه خوب می شد يه پست هم دو مورد پدرت می نوشتی که منظورت رو بهتر می فهميدم از افکار بيمار گونه
اين رو هم که می گی تغريبا مزاحمت شده کاملا قابل درکه ُ ادمهايی که تنها زندگی می کنن براشون سخت و غير قابل هضمه که يکی وارد حريم شخصی شون بشه
يه کاری هم می تونی کنی يه مدت با بابک کنار بيای و بعد بهش بگی تو هم برو مستقل زندگی کن البته اگر در امد بالايی داره :)
May 21, 2007 1:44 PM
من فقط خوشحالم که هيچ نسبت فاميلی با تو ندارم!
مخصوصا اينکه خواهر تو نيستم
جای بسی شادمانی دارد!
May 21, 2007 1:43 PM
می دونم يه جاهايی خيلی سخته .مخصوصا برای کسی که به تنهايی عادت کرده. من خودم هم يه دوره ايی واقعا معذب می شدم کسی برای طولانی مدت پيش ام بمونه. اما الان ترجيح می دهم کمتر تنها باشم.
اگه دیدی خیلی اذیتی بفرستش پیش من.
:دي
May 21, 2007 12:12 PM
فکر میکنم نوشتن این پست از طرف تو کمی اشتباه بود یا دست کم تا این حد سانسور اشتباه بود.....
با توجه به شناختی که (همون یکبار) ازت داشتم یا باید این پست رو نمی زدی یا همه چیزو میگفتی ......
بهر حال خیلی مردی ........
May 21, 2007 10:56 AM
شری جان من اطلاعاتش را در آوردم برات ایمیل کردم. بیشتر از ۲ یا ۳ ساعت اونم سبک فکر نمیکنم باشه.
May 21, 2007 9:29 AM
من با سایه موافقم، به نظر من نمی تونی کسی رو که ۲۶ سال یه جور دیگه بزرگ شده را به راه بیاری، ولی حالا که می خوای باهاش زندگی کنی بهش بگو که شما که تو دومسیر جداگانه بزرگ شدید تحمل همدیگه جقدر مشکله ولی فقط باید با هم کنار بیاید و به اخلاق واقعی همدیگه با هر جان کندنی که هست عادت کنید. بعدشم این که باید بالاخره یه استعدادی واسه کارکردن داشته باشه برای تامین معاش خودش حداقل حداقلش اینه که تو یه رستورانی جایی کار کنه. اینطور نیست؟
تجربه به من ثابت کرده که اگه آدم یه مدت طولانی چیزی را تحمل کنه ولی بهش عادت نکنه یه روزی آدم منفجر میشه و جیغ و ویغ و دادو بیدادو یقه و مقه
امیدوارم که سنگت رو خوب بکنی از همین اول تا به اون روز نکشه
May 21, 2007 9:14 AM
شراگيم عزيز من تصادفا وبلاگ ترا پيدا کردم قضاوت من از نوشته های وبلگنويسان کامنت هايی است که دیگران برنوشته ان وبلاگ نويس ميگدارند .
چون من فکر ميکنم ادمها اينه های خوبی یکدیگر هستند .
از روی کامنت ها هايی که درچند پست شما خواندم
چنین احساس کردم که درنوشتنهایت ناحود اگاه محاطب ات فقط خانم ها هستند .
وشايد به اين علت وبلاگ تو نطر من را هم جلب کرد .
و جالب اين اينست که بيشتر کامنت گذارانت هم رنها و دختران هستند .
دربین این کامنت ها
راجع به مسئله بردارتان با خانم یا اقای اونگ خاطره ها موافق هستم ..
May 21, 2007 9:07 AM
حست رو درک می کنم و می دونم که چقدر آدم افراد معصوم و بی گناه خونواده اش رو دوست داره و چقدر حاضره براشون همه کار بکنه. از طرف دیگه بازم درکت می کنم که چقدر خلوت و آرامش و استقلالت رو دوست داری و حالا همه چیز پا در هواست. با این همه فکر واسه جوونی مثل تو تا این حد تو خوش فرو رفتن خوب نیست. شاید بابک مثل رگبار بهاری باشه که تر بزنه به مو و لباست ولی شنگولت کنه. بعدشم من که بهت حسودیم شد! چه حالی داره همچین سونامیی! کاشکی یکی هم نصیب من می شد.
May 21, 2007 8:57 AM
سلام شراگیم جان. نمی گم درکت می کنم، چون توی شرایط تو نیستم. اما در مورد بهم خوردن خلوت، باهات موافقم. به نظر من بهتر از اول سنگهات رو باهاش وا بکنی. منظورم این نیست که ازش خرجی بخوای و .... بلکه فقط بهش بگی که مثلا خیلی اهل گفتگو نیستی یا اینکه یه ساعتهای تنهایی لازم داری. اگه اینها رو نگی و مطابق میل اون رفتار کنی خیلی زود خسته می شی و شاید کار به دعوا و ... برسه. پس به قول معروف جنگ اول به از صلح آخر!
May 21, 2007 8:39 AM
این اعتماد به نفس تو مارو کشته شراگیم ........ تو تاریخ ساز بشو زندگینامه شراگیم زند رو هم بگذار به عهده مورخین....... و اما در رابطه با بابک هنوز یکهفته نشده عاصی شدی و از طوفان سونامی یاد میکنی....... بهرحال تصمیمی که خودت گرفتی بنطر میاد این داداش تو یه خورده اسبویل شده باید بفرستیش سرکار که در کنار خوردن ماهی ماهی گیری رو هم یاد بگیره......... لوسی رو هم هرچه زودتر رد کن بره ییش صاحبش....... راستی ازمامانت چه خبر ؟
May 21, 2007 2:59 AM
كاملا دركت ميكنم .احساس زيباي تعلق خاطر وبودن با كسي كه دوستش داري و پاره اي از وجود توست و احساس نگران كننده اي كه استقلال خود را عملا داري از دست ميدهي . فقط يك چيز را نميفهمم چرا بابك نميتواند مستقل زندگي كند ؟ يعني كاري باري ؟هيچ ؟با ۲۶ سال سن فاجعه است بايد كمكش كني زودتر راه بيفتد.
May 20, 2007 11:25 PM
دلقک عزيز : (شماره ۴۷)
يک جورهايی درست ميگويی...اما بر خلاف تو و مهيار من خانواده ام را هيچوقت به خاطر وضع موجود سرزنش و ملامت نميکنم...يک کشتی غرق شده و هرکس تخته پاره ای را چسبيده و شنا کنان دور شده است...در آن شرایط چه کار می شد کرد؟ حالا که دریا آرام گرفته هرکدام شنا کنان سعی میکنیم خود را لااقل به یکدیگر نزدیکتر کنیم...
در مورد برادرم من سعی ميکنم با قضيه کنار بيايم...يعنی واقعا اوضاع آنقدرها هم بد نيست...امروز که از سر کار آمدم ديدم خواهرم در غياب من آمده و کلی خريد کرده و خانه را حسابی تميز کرده است...حتی اگر اين کار به خاطر بابک هم بوده باشد باز هم حس خوبی به من داد...این حس که تنها نیستم...
این که بابک هر هفته یا هر دو هفته یکبار بین من و خواهرم پاسکاری شود پیشنهادی بود که خواهرم داد و من با ان مخالفت کردم...بابک باید به یک خانه احساس تعلق داشته باشد...یک جا را باید خانه خودش بداند...خودم را جای بابک گذاشتم و دیدم اصلا حس خوبی نیست که دائم ساک به دست از این خانه به آن خانه بروم...اینجا همانقدر که خانه من است خانه بابک هم هست...تنها مشکل کوچکی خانه است که باعث میشود هیچکداممان فضای شخصی نداشته باشیم...شاید در آینده دری به تخته ای بخورد و به جای بزرگتری که حداقل دو اتاق مجزا داشته باشد نقل مکان کردیم که این مشکل هم حل شود...
در ضمن لوسی هم هنوز اینجاست و سلام مخصوص می رساند!
May 20, 2007 9:54 PM
رفيق عزيز . بابت همه دردسرهايت متاسفم . تا به حال به اين نکته دقت کرده ای که : من و تو و مهيار هرکدام به نحوی قربانی خانواده خود هستيم .
حالا گذشته از همه چيز . در روانشناسی مدرن . هوش را به عنوان قدرت سازگاری با محيط تعريف می کنند . بنابراين تو بايد تا می توانی سعی کنی که با شرايط جديد سازگار باشی . گاهی اوقات شرايط ازار دهنده می توانند بعضی از استعدادهای نهفته ما را بيدار کنند . در آخر اين که تصور می کنم نگه داری از برادرت بايد بين همه خانواده تقسيم شود . مثلا دوهفته پيش تو باشد و دوهفته پيش پدر و همچنين خواهرت . يا يک چنين چيزی . راستی لوسی رفت يا هنوز پيش توست ؟
May 20, 2007 9:22 PM
من الان دارم با چشمهاي كاملا گرد شده از شدت تعجب كامنت مي گذارم) ..خب فكر مي كنم اگه تا مدت كوتاهي ساپورتش كني بد نباشه اما از طرفي بايد مراقب بود كه بابك به اين شرايط عادت نكنه يعني فكر نكنه كه چون تو برادر بزرگتر هستي پس وظيفه توئه كه تا ابد پشتيبانش باشي. راستي..شراگيم ببخشيدها..جسارت نباشه..ولي با توصيفي كه از شرايط فعلي داشتي من ياد اون سريال شبهاي برره و كاراكتر ببري! افتادم..
May 20, 2007 6:24 PM
شراگيم غلوميکنی امروزکی ديگر قرمزکردنی ميخورد همه چيز ابپز برای سلامتی جسمی وروحی دوتان نگران شدم شفا بده هردوتان را يک غم شراگيم کم بود برادرجانشان هم اضافه شد /راستی گاهی چاقی هاازپرخوری نيست از غصه خوردن است شايد همراه باگوشت غصه هم ميخورد که بامشاد شده
May 20, 2007 4:57 PM
کارت خیلی noble است و شدیدا" خوشام آمد. این از خود کار. اما با گوشزد (نه به اون شدت البته) موافقام. اگر میخواهی کمکاش کنی پیشنهاد میکنم تمام هم و سعیات رو در راه مستقل کردناش بگذاری به هر قیمتای. این بهترین و بزرگترین خدمت به برادرت است.
موفق باشی شراگیم جان.
May 20, 2007 3:54 PM
سلام مدتها بود که اسم بلاگتو میدیدم امروز (ازپای خمم یک سر به خوض کوثر افتادم ) از زیتون آمدم اینجا وداستان تولد برادر 28 ساله ات را خواندم جالب بود (از نظر آنالیز خودت) آخه جوان رعناِ ی 30 ساله با دو نخ موی سفید در اطراف گوش یا شکنندگی جام تنهایی که آدم احساس پیری نمی کند. از زمانی که 9 نفری در یک اطاق 10 متری زندگی میکردیم تا دیروز که لا اقل روزانه با 500 نفر سر و کله میزدم وامروز که با یک فرزند 28 ساله و یک همسر در آپارتمان به سر مبرم هر گز جام بلورین تنهاییم نسکسته ( حتما فکرمی کنی ملامینس) وموهایم تقریبا یکدست سفید شده ولی حاضر نیستم حتی تصور کنم پیر شدم (جوان هم جوان های قدیم)
May 20, 2007 2:46 PM
شماره ۲۷ با گفته های شماره ۳۰ اندکی!!!! تفتوت داشت. اینکه میره تا خودش ا بچه هاش رو نجات بده با خوشگذرونی اندکی تفاوت داره!!!!! در هر صورت من نه مادر شراگیم رو میشناسم نه از زندگیش خبر دارم فقط خواستم بگم درست نیست آدم بدون شناخت قضاوت کنه. همین
May 20, 2007 2:29 PM
به نظر من بهتره که قبولش نکنی...همين!
دلايل من خيلی واضح و روشنه
-۱ چرا تو بايد کار کنی و خرج او را بدهی؟ بچه که نيست ۲ سال از تو کوچکتر است.
۲) چرا تو بايد خلوتت را ... خانه ات را...خصوصی ها يايت را با او شريک شوی؟
۳) کمک کردن به دوست يا برادر يا بچه آدم قانون خودش را دارد...کمک مثل هل دادن تاب است و فقط در يکنقطه از مسير تاب است که موثر است.
بهتر آن است که ؛نه؛ بگويی تا اينکه ابتدا ؛بله؛ بگی و بعد توش بمونی.
اگر خوستی نگهش بداری هم بهتر است برايش زمان تعيين کنی و از او هم خرجی (هر چند کمتر) بخواهی.
يادت نرود که ممکن است اين قضيه ماهها يا سالها طول بکشد.
May 20, 2007 1:51 PM
به نظر من بهتره که قبولش نکنی...همين!
دلايل من خيلی واضح و روشنه
-۱ چرا تو بايد کار کنی و خرج او را بدهی؟ بچه که نيست ۲ سال از تو کوچکتر است.
۲) چرا تو بايد خلوتت را ... خانه ات را...خصوصی ها يايت را با او شريک شوی؟
۳) کمک کردن به دوست يا برادر يا بچه آدم قانون خودش را دارد...کمک مثل هل دادن تاب است و فقط در يکنقطه از مسير تاب است که موثر است.
بهتر آن است که ؛نه؛ بگويی تا اينکه ابتدا ؛بله؛ بگی و بعد توش بمونی.
اگر خوستی نگهش بداری هم بهتر است برايش زمان تعيين کنی و از او هم خرجی (هر چند کمتر) بخواهی.
يادت نرود که ممکن است اين قضيه ماهها يا سالها طول بکشد.
May 20, 2007 1:50 PM
بابا پترس فداکار چه مهربون شدی...چیکارش داری زورکی می خوای بکشونیش سمت وبلاگ نویسی همین ما اینجاییم کافیه آدمایی که کار دارن که اینجا نمیان...قربون یو
May 20, 2007 1:45 PM
1.At least you have forgotten the number of your white hair and the troubles the damned cat put you into.
2.Stop thinking you can change people
3.Don't let anyone disturb your privacy,we want a Sheragim in his most private moments
May 20, 2007 1:45 PM
البته ستاره جون، غرض فاميل شدن با شراگيمه نه با تو و آنا! (اينو از حرص گفتم بس كه شما منو تو بازي راه ندادين!)
اين آنا هم كه اصلا منو ريز ميبينه! واسه شراگيم كه رقيب حسابم نميكرد، واسه بابكم اصلا انگار نه انگار من زنبيل گذاشتم!! ولي اين يكي رو من ديگه كوتاه نمييام!
May 20, 2007 12:00 PM
کاش کاری از دستت بر می اومد. چون من هم يه خواهر بيمار دارم. با اين تفاوت که پدر و مادرم و من تمام تلاشمان را کرديم ولی نميشه که نميشه! تو اين روزها که هممون داريم رو يخ راه ميريم کاش ميشد که ميتونستيم دست يکی ديگه رو هم بگيريم. خواهر من هم چاق فوق العاده مهربون و... ولی فکر نميکنه و هميشه از چاله تو چاه می افته!!! ديگه حساب ازدواجهای رسمي صيغه شدنها و دوستيهاش از دستمون در رفته. همه ميان تا ازش سوء استفاده کنن. پدرم که ۵سال قبل دق کرد و مادرم هم بعد از اينکه بار آخر برای اولين بار بهش حمله کرده بود و چاقو کشيده بود طردش کرد... ميبينی حماقت پشت حماقت...
May 20, 2007 11:33 AM
شراگيم عزيز
در زندگی گاه گريزهای تند و سرسام آوری به گذشته پيش می ياد. گذشته ای که سالها سعی در فراموش کردنش داشتيم. از دليل جدايی برادرتون از پدر چيزی ننوشتين. اين رجوعش به شما صد در صد به دليل قبول نداشتن سيستم پدر از جانب او نيست. در نتيجه اين فکر که بتونين تغييری در او ايجاد کنيد به احتمال زياد شدنی نيست. اما برای شما فرصت خوبيه. می تونين يادگارهای پنهان باقی مانده از زندگی گذشتتون را پاک يا اصلاح کنيد. می دونم دردآور است اما واقعيتيه که هست. مثل يک جراحی بدون بيهوشی عمومی يا بی حسی موضعی.
اگر در شيوه و سياق زندگی خودتون تغييری ايجاد نکنين برای او کمک بيشتريه. به خودش فرصت بدين که هر چی می خواد برداشت کنه و به انتخاب خودش به کار بگيره. تجربه داشتن همچين برادری را دارم. با هربار ديدن يا شنيدن صدايش نگرانش می شم. اما در عمل به اين نتيجه رسيدم که کمکی از دستم بر نمی ياد. حداقل بطور مستقيم. زمانی که سعی می کردم با ديدهای متفاوت آشناش کنم برخوردهای تندی باهام می کرد. اما از وقتی به حال خودش گذاشتمش بيشتر به طرفم می ياد و گاه در حل مشکلاتش ازم کمک می خواد.
ببخشيد طولانی شد.
May 20, 2007 11:11 AM
مريض مريزه ديگه چه فرقي داره باچه ز ذ ض ظ باشه. در ضمن هموني كه ميگي بنويس . د هم نميخواد. بهدشم نميشه يه عابر خانم باشه . يا مثلا دو جنسي باشه .
May 20, 2007 10:59 AM
آقای عابر(27)
دست مریضا؟ کدام مریضا؟ منظور دست مریزاد است؟
May 20, 2007 10:43 AM
آقای عابر(27)
دست مریضا؟ کدام مریضا؟ منظور دست مریزاد است؟
May 20, 2007 10:43 AM
لازم نيس خيلي آشنا باشي با اين سبك زندگيها. شوهر خانواده بخاطر نحوه زندگي و تفكرات احمقانه عرصه را به خانم تنگ ميكنه ، خانومم جونشو ور ميداره در ميره يه طرفي بلكه بتونه بچهاشم بكش بيرون . ولي به قيمت چي. به قيمت اينكه مثلا بچه بزرگش از فشار زندگي له بشه . تازه بعدشم كه پاش برسه اونور آبا . اون جاي زخم هنوز اثرش باقي مونده. اينم جواب 28
May 20, 2007 10:41 AM
شری عزیز
اولين بار بود که نوشته تخته سياهت اصلا به دلم ننشست. زمان کمک میکنه که بتونی به اوضاع مسلط بشی. بقیه نظرمم را بصورت حضوری خدمتون عرض میکنم.
به امید روزها بهتر
May 20, 2007 10:29 AM
برای ۲۷:
اینقدر خوشم میاد مردم چشمشون رو میبندن هرچی فکر میکنن درسته رو به زبون میارن!!!!!!!!!! آی حال میکنم!!!!!!!! مخصوصا اینکه رفت پی خوشیش و بچه ها رو ول کرد!!!!!!!!!!! شما از کی با این خانواده آشنایید؟؟؟؟
آخه بی انصاف چند تا مادر پیدا میشه بچه اش رو به خاطر خوشگذرونی ول کنه بره؟؟؟
May 20, 2007 10:29 AM
تنها چيزي كه ميشه گفت دست مريضا به مادرت ، سه تا بچه قدو نيم قدو ريخت سر بابات و رفت دنبال كيف خودش. واقعاً كه كار درستو اين جور مادرا ميكنن . كلي هم مورد احترام فرزندانشان قرار ميگيرند. خودت كم گرفتاري داري حالا بايد بار ندونم كاريهاي پدر مادرتو هم به دوش بكشي. با اين تفاسيري كه از اخوي شنيديم خدا بهت صبرو توان بده.
May 20, 2007 9:46 AM
اگه دلت ميخواد وقتی از سر کار برميگردی بابی خونه رو برات مثل دسته گل کرده باشه و با لباس مرتب انتظارت رو بکشه !!
اگه دلت ميخواد مثل يه جان فدا دنبالت راه بيفته و دور باش کور باش بگه و برات سامورايی بازی در بياره .
اگه دلت ميخواد هرچی ميگی بگه چشم رو چشم و تاکمر جلوت خم بشه .
اگه دلت میخواد تا وقتی نگفتی و دستور ندادی آفتابی نشه و مثل یه سایه بیاد و بره .
اگه دلت میخواد سر به راه بشه و دو سه هفته ای بیست سی کیلو از وزنش کم بشه/
اگه دلت میخواد خوش خنده بشه و تا بهش میگن پخ ندونه که چه جوری باید جلوی خنده خودش رو بگیره ...
تو فقط بگو چی میخوای خودم برات حلش میکنم !
چشمم کور حالا که نتونستم دادشت رو با در و داستان هام بخندونم نهايتش اينه که بيام حضورن قلقلکش بدم ديگه!!
May 20, 2007 9:18 AM
خوووووووبه بالاخره سروسامون پیدا کردی .شری تکلیف اون گربه چی میشه ؟ نکنه بخورتش؟:(
به هرحال قسمت تو هم این بوده که اینجوری زندگی رو ادامه بدی .تصور اینکه تو وارد خونه میشی و میبینی بابک در حالی که دستکش ظرفشویی دستشه و به استقبالت میاد دیدنیه.
راستی یکی از همین دخترهای وبلاگستان رو به عقد نکاح این برادر دربیار بد نیست !
May 20, 2007 8:58 AM
با اين حال شری من فکر ميکنم عاشق شدن ميتونه تحول خوبی در زندگی برادرت ايجاد کنه !! ............. اگه تو اکی بدی من میتونم بابی رو ( اشکالی نداره اینطوری صداش کنم اگه خوشت نیومد بگو تا دوباره بگم بابک ) برات درستش کنم !! من ميتونم چند تا الگو بدم دست تو و از تو بخوام که يکيش رو انتخاب کنی بعد با يه هزينه ناچيز که نصفش رو هم اول ميگيرم . شروع ميکنم روی کار کردن با بابی بهت قول ميدم به دو ماه نکشيده از اون يه چيزی بسازم که تو تو خواب هم نميتونستی ببينی..
May 20, 2007 8:57 AM
وای شری من ديروز از تو خونه نتونستم بيام وبلاگت رو بخونم اما امروز از تو مدرسه ...
بهت ایمان داشتم ایمانم دو چندان شد هميشه فکر ميکردم تو يه چيز متفاوتی هستی و با پسر مسرای دور و بر من زمین تا آسمون فرق میکنی اما اينکه يهويی برادرت رو مثل معجزه حضرت موسی از تو آستينت بيرون بياری // اوووه این يه چيز ديگه است !! ... غصه اين رو نخور که داداش کوچولوت به خزعبلات من نمیخنده !! من مطمئن هستم که تو بلاخره ميتونی بياريش تو راه و اهلش کنی !! در هر صورت خودت ميدونی که خاطرات تلخ و دردناک من!! در مقابل روزنوشت های شيرين تو مثل دلقک بازيهای قلقلی !! در مقابل شيرين کاريهای جيم کری ميمونه !!
May 20, 2007 8:46 AM
اینایی که نوشتی داستان بود یا واقعیت ؟!!! جدی تعجب کردم . با اینکه خیلی وقته دارم تمرین می کنم دیگه از چیزی متعجب نشم ! اگه دقیقا همونطوری باشه که نوشتی این مسئله حجم و تبعاتش با روحیاتی که از تو در اینجا شناختم از سونامی هم بیشتره ! تو که به قول خودت حتی عزیزترین مهمان رو در اوج دوستی و صمیمیت نمی تونی بیشتر از چند روز تحمل کنی و دوباره بشدت به خلوت و سکوت خودت نیاز پیدا می کنی چه جوری با این داستان می خوای کنار بیای ؟! عمیقا راجع بهش فکر کردی و تصمیم گرفتی یا تحت شرایطی جوگیر شدی؟ البته خیلی خوبه ادم بتونه چنین ساپورتی انجام بده اون هم نسبت به برادرش اما بشرط انکه خودش از پا در نیاد ! از اون طرف قضیه خدا رو چه دیدی؟! شاید بیشتر از کمکی که تو میتونی به بابک بکنی اون با حضورش علیرغم دشواری هایی که وجود داره به زندگی تو رنگ و روی جدیدی بده و باعث تحول مثبتی بشه . یک جورایی مثل تربیت بچه میمونه . من این تجربه رو البته نداشتم و علاقه ای هم به داشتنش ندارم . اما گاهی شاهد بودم پدر و مادرهایی که اگاهانه و انسانی عمل می کنند نه خودخواهانه و بر اساس مالکیت چه تجربه های زیبا و شگفت انگیزی داشتن . حالا شاید در مورد تو و داداشت (چقدر این کلمه داداش حس خوبی به ادم میده ) هم این اتفاق بیفته . شاید کمی دیر باشه بیست و شش سالگی اما خب از طرفی اون اینطور که نوشتی از بعضی جهات هنوز روان بکرو دست نخورده ای داره و تو هم به نظر من بدلیل تجربیاتی که پشت سرگذاشتی درک و پختگی ت بیشتر از یک بیست و هشت ساله هستش و میتونی رل مادل مناسبی واسش باشی . برات در این مسیر ارزوی بهترین ها رو دارم .
May 20, 2007 8:26 AM
منم يه برادر دارم که زمين تا آسمون باهام فرق ميکنه و کلی عجيب و غريبه.نوع کارهاش با بابک فرق داره ولی برای من همونقدر غير قابل تحمله.و اينکه اونم متوجه نميشه که يه وقتهايی به تنهاييم نياز دارم.و هر جوری هم که می خواهم بهش بفهمونم جواب نميده.يه سری مشکلات وحشتناک داره که نميشه گفت و منم خيلی دلم می خواهد بهش کمک کنم و همزمان حوصله ديدنش رو هم ندارم.يعنی دوستش دارم و در عين حال به خاطر دردسر های که برای من درست ميکنه ازش متنفرم.فکر ميکنم مشکل تو هم همين باشه.همون جريان آش کشک خاله که گفتی.
May 20, 2007 7:10 AM
شری جان من کاملا ميفهممت و با مينوی آونگ خاطرهها کاملا موافقم. تا ابد که نمیشه استخوان لای زخم گذاشت؟
May 20, 2007 6:58 AM
آمير جان (شماره ۱۷) :
حس ميکنم که چقدر آدمهای بی مزه و بیکاری ممکنه توی اين وبلاگستان پيدا بشه...!:)
May 20, 2007 5:30 AM
اين مشکلی رو که تو گفتی (کدوم مشکل رو؟) خيليا دارن. اين که نمی تونه اونجوری که باید احساساتت رو برای کسی که بهت نزديکه آشکار کنی. ولی فکر می کنم تجربه جديدی باشه که بتونی خودت رو محک بزنی
مورد ديگه اينه که اگه احياناْ اين بابک خان اينترنتی شد و وبلاگ خوان و وبلاگ نويس و شما هم وقتی اینپست رو پاک کردي بفهمی که يه کی از ماهاُ يه کپی از مطلبت گرفته واسه روز مبادا... اون وقت چه حسی داری؟!
May 20, 2007 2:00 AM
از اون نوشته هاییه که ترجیح می دم سکوت کنم نه می شه دل داریت داد!نه می شه درکت کرد خوب تجربشو نداشتم من بر عکس وقتی خواهری پیشمه لذت می برم...به جرات می تونم بگم جزء معدود وبلاگا یا شاید بشه گفت تنها وبلاگیه که حوصلم می گیره نوشته های طولانیشو بخونم حتی شده یه مدت نیومدم یهوو چند تا پست طولانیو با هم خوندم...شاد باشی و شادی آفرین
May 20, 2007 12:52 AM
شاید برایت بهتر باشد
شاید هم بد تر
ولی فکر نمیکنم بتوانی او را تحمل کنی.
برادری را که از تو مایل ها فاصله دارد.
May 20, 2007 12:21 AM
ببین بهاره شراگیم یا مال منه یا مال آنا. اوکی؟ حالا یه صحبت هایی شده قراره با هم یه جورایی کنار بیایم! شما هم رو همون بابک جان فوکوس کنی یه جورایی با ما سه تا!!!!!!!!! فامیل میشی! اینطور که فهمیدم شما اولین متقاضی هستی!
May 19, 2007 11:16 PM
سلام عزيز
من تو را کاملا حس می کنم. به همين دلايل که فرمودی من به محض تولد ژسرم از شوهر سابقم دست کشيدم. آن چند سال را چون به دلایلی مسخ شده بودم نفهمیدم چگونه از سر گذراندم.
هم الان اگر هنگامی که فکرم مشغول ژرورش چيزی است که الحمدالله کار يکی و دو ساعت که نه حتی ۲۴ ساعت را کم می اورد ژسرم يا دخترم به نرمی سئوالی از من بکنند و چيزی بخواهند گاهی ممکن است ناخودآگاه سرشان داد بکشم. عليرغم عشق وافری که به هردويشان دارم
ولی عزيز گاهی اين اتفاقات بسيار زيباند و چالش برانگيز
من به به بچه هايم ياد داده ام که از ۱۵ سالگی روی ژای خودشان بايستند و حتی خرج خودشان را درآورند. ما باهم زندگی می کنيم ولی هيچ گونه مزاحمتی برای هم نداريم . هرکس زندگی خودش را می کند با احترامات فائقه. و من هرچه توان دارم برای آسايش و ژيشرفتشان درکاسه ی محبتم می ريزم.
تو هم حالا به قول مرضيه چو ابر بهار به دشت های فردا ببار
يعنی که به او ياد بده روی ژای خودش بايسته و حتی بزودی مستقل بشه.
از تو اين کار حتما برمی آد
خير ژيش
May 19, 2007 10:29 PM
و او تو را بزرگ خواهد کرد
آن قدر که از بودن خود لذت ببری
و من چقدر این احساس را دوست دارم
May 19, 2007 10:24 PM
متاسفم. میدونم به هم خوردن آرامش چه قدر سنگینه. درسته. گاهی حاضر نیستیم این تنهایی و آرامش و خلوت رو با دنیا عوض کنیم. من هم در کل با به هم خوردن شرایطم و برنامه هام مشکل دارم با هر نوعی که باشه. صمیمانه متاسفم. خدا صبرت بده
May 19, 2007 10:04 PM
سلام.جدا شکی بود واسه خودش.خوب بابا از داداشت چرا تا حالا نگفتی؟؟ولی با سونامی موافقم نه چون داداشت اینطوریا که گفتیه که البته بد نگفتی .حظور هر کسی تو خلوت کسی که به تنهایی خو گرفته آزار دهندس.
May 19, 2007 9:56 PM
چه جالب!! يعني تو برادر داشتي؟؟؟! خيل جالبه...دارم فكر ميكنم برادرت از داشتن برادري مثل تو چه احساسي ميكنه؟! يا شايد احساس ما به عنوان مخاطباي نوشتههات كاملا متفاوت باشه...اصلا يه چيزي ميخوام بگم كه نميشه نوشت...!
ميتوني با وبلاگ منم آشناش كني اگه مايل بودي! من كه از تو شانس نياوردم، شايد برادرت؟!! من راضيام! خواهش ميكنم رو اين يكي به من يه فرصت بديد تا خودم نشون بدم.اين آنا و ستاره كه اصلا نذاشتن من وارد اين بازي بشم! قول بده اين يكي ديگه مال من باشه!
May 19, 2007 9:47 PM
با اين توصيف های تو من ياد برادر هاگريد افتادم... اسمشو چی گذاشته بود؟.. آهان گراپ.
May 19, 2007 9:15 PM
عزيزم شراگيم
سلام
چرا فکر می کنی هيچکدام از ما شرايطت را درک نخواهيم کرد
هر کدام از ما خلوتی داريم که با دنيا هم عوضش نمی کنيم اما گاه پيش مياد که اين خلوت به شکلی به هم می ريزد
۲ راه به تو پيشنهاد می کنم
۱ بنشين و با برادرت صحبت کن و به او تفهيم کن که ساعاتی می خواهی خودت باشی و خودت و رسم و راه زندگی با تو را به او تفهيم کن
۲ زندگی خودت را در بودن او غرق نکن و به او بگو تو مهمان نيستی بنابر اين تو زندگی خودت را بکن و من زندگی خودم را اما در همين حين روی رفتار و رسم های نا صحيح او هم کار کن تا بشود يک همخانه ی خوب که از با هم بودن لذت ببريد
می فهممت شراگيم جان می فهممت
قربانت
مينو
May 19, 2007 8:38 PM
داشتن یک برادر غنیمتیه، حتی اگه 120 کیلو باشه و بابک هم باشه و آوار شه روی تنهایی آدم...
May 19, 2007 8:28 PM
ببین اگه بابک رو دوست داری اون قسمت خارخاسک رو حذف کن!! وگرنه میاد چشای بابک رو در میاره!!!!
May 19, 2007 8:00 PM
آخی. شراگیم ما به تو افتخار میکنیم! تو مایه افتخار بلاگستان بیدی! اما خدایی بی احساس بود که به نوشته های خارخاسک هیچ واکنشی نشان نداد! جدی!
وقتی يه مورد اينجوری برام پيش اومد نتونستم بيشتر از يک سال تحمل کنم خودم سينه سپر کرده بودم ولی آخرش جازدم اميدوارم تو مقاومتر از اين حرفها باشی.
May 29, 2007 8:54 AM