آخرین باری که از ته دل خندیدم رو یادم نمیاد...شدم یه آدم گوشه گیر و منزوی که خودم رو هم به وحشت میندازم...این روزها هرکس بهم زنگ میزنه و یا من رو میبینه اولین چیزی که ازم میپرسه اینه که شراگیم چیزی شده؟...نه...چیزی نیست...فقط یه کم خسته م...احساس میکنم حقم رو از زندگی نگرفتم...اینجور مواقع درست مثل مریضی که سراغ قرص هاش میره میرم سراغ پولهام...مذبوحانه سعی میکنم با خرج کردن و خرید و خوش گذروندن وغذا خوردن توی بهترین رستورانها و شایدم مسافرت به زندگی بی رنگ و لعابم رنگ و جلایی بزنم...ولی خوب میدونم که همه اینها مقطعی هست...شاید اون لحظه ای که از این مغازه به اون مغازه و از این پاساژ به اون فروشگاه میرم تا کفش و لباسی انتخاب کنم و یا اون لحظه ای که توی رستوران با کارد و چنگال به جون استیک یا شیشلیکم افتادم لحظه های خوبی باشن اما به محض اینکه میرسم خونه همه چیز برمیگرده سر جای اولش...همون احساس تنهایی و یکنواختی و بیهودگی میاد سراغم و این بار نگرانی و عذاب وجدان بابت پولهایی که از دست دادم هم قوز بالا قوز میشه و آوار میشه روی همه ی اینها...!
بعضی وقتها دیدن یک فیلم خوب یا خواندن یک کتاب میتونه تا حدی حالم رو بهتر کنه...مثلا همین امروز صبح توی بدترین لحظه ها یه فیلم خوب به دادم رسید...زندگی دوگانه ورونیکا...احساسم موقع تماشای اون فیلم با اون موسیقی سحر آمیزش و با اون نماهای نوستالژیکش از پاریس و کراکوف بی نظیر بود...و مهمتر از این هر دو رنه یاکوب بود با اون موهای نرم و خوشرنگ و اون چشمهای سبز درخشان و اون غم بی نظیر نگاهش...چیزی نمونده بود که عاشقش بشم...بلافاصله بعد از دیدن فیلم توی اینترنت شروع به جستجو برای گیر آوردن عکسهای بیشتری از شهر کراکوف کردم...چیزی که دنبالش بودم خیابانهای سنگفرش شده ی خلوت با درختهای قطور اما بدون برگ بود که در دو طرفش ساختمانهای سنگی و یا آجری چند طبقه داشته باشه و شاید هم یک کافه با چراغهای روشن و میزو صندلی هایی از جنس چوب به رنگ قهوه ای سوخته که بیرون کافه چیده باشن...دنبال چنین چیزی بودم و ترجیح میدادم که عکسبرداری توی یک هوای ابری و بدون سایه و یا نزدیک های غروب انجام شده باشه...توی تهران چنین جایی رو پیدا نمیکنی...شاید نوستالژیک ترین جای تهران برای من اون تیکه ی بین پمپ بنزین باغ فردوس تا میدون تجریش باشه و اگه بخوام یه کم با اغماض نگاه کنم میتونم بگم از پل پارک وی تا میدون تجریش...البته به شرطی که مثلا عصریا غروب یه روز تعطیل پاییزی یا زمستونی باشه و خیابونها هم کاملا خلوت باشه...کاش می شد خیابونهای تهران رو سنگفرش کنن...از اون توده سیاه و بی معنی که اسمش آسفالته هیچ وقت خوشم نیومده...دلم میخواد جایی زندگی کنم که همه خیابونهاش سنگفرش باشه...یه جای خلوت و آروم کنار یه روخونه...شایدم دریا...یه جایی که درختهاش اونقدر بزرگ و تنومند باشن که کنارشون احساس کنی یه بچه کوچیکی...!درختهایی که با ابعاد غول آساشون بهت بگن که خیلی سال قبل از اینکه تو به وجود بیای اونها اونجا بودن و خیلی سال بعد از اینکه نوبت زندگیت به پایان رسید اونها همچنان اونجا خواهند بود...همین به تنهایی بزرگترین تسکین هست برای آدم بی قراری مثل من...!
شراگیم ما دلش از همه چیز گرفته...
تو این وضعیت آقای کمالی میاد (به نظر من) چرندیاتی مینویسد و آسمان وریسمان به هم می بافد و پای غرب را به میان میکشد !....بس است آقا ...بس است
July 24, 2007 11:46 AM
در مورد زيبايی نوستالژيک ولی عصر در غروب های سرد پاييز و زمستون که هوا ابری و نيمه تاريکه کاملا باهات موافقم به خصوص اگه آدم گرسنه هم باشه!!
July 19, 2007 11:11 PM
آدم اگی تو زندگی اش خلق نکنه،اگی ایجاد نکنه به همین روز دچار میشه؛من اگی کاریکاتور نبود مرده بودم.انسان مدرن باید یه هنر برای خودش داشته باشه ؛وگرنه می پوکه.
July 19, 2007 3:23 PM
از اینکه کمکی از دستمان بر نمی آیید شرمندم ولی تو خودت میدونی که عاشق تهنایی هستی پس بهتر اول این پارادوکس درونی خودتو حل کنی میخواهی با رفیقت رفاقت کنی یا همینجوری دوست داری با تنهایت لذت ببری ؟؟؟؟
پ ن : بحق از بیانات حجت السلام کمالی کمال تشکر را دارم ........
July 19, 2007 12:09 PM
از اینکه کمکی از دستمان بر نمی آیید شرمندم ولی تو خودت میدونی که عاشق تهنایی هستی پس بهتر اول این پارادوکس درونی خودتو حل کنی میخواهی با رفیقت رفاقت کنی یا همینجوری دوست داری با تنهایت لذت ببری ؟؟؟؟
پ ن : بحق از بیانات حجت السلام کمالی کمال تشکر را دارم ........
July 19, 2007 12:08 PM
عشق حالتو خوب می کنه . عاشق شو .
نه از این عشقهای روزمره ها .
یه جور دیگه عاشق شو. ..
July 18, 2007 4:23 PM
]چقدر مزخرف اين اراجيف كي مي نويسه
مثه اينكه واقعا بايد برينيم بهش
July 18, 2007 11:56 AM
من يه جائی را ميشناسم که خيابونش سنگفرشه و اتفاقاْ پايیز با شکوهتر میشه با درختهای چنار و چوب سفيد خیلی بلند که کنار خيابون هستند. به من که خيلی آرامش ميده. و بهتر ميشه وقتی که هوا ابری باشه
July 18, 2007 11:19 AM
آی آی آی گفتی باغ فردوس تا تجریش و کردی کبابم...
این رو ببین (یا احتمالاً دیدی)... فکر کنم بدجوری بهت بچسبه :
http://www.imdb.com/title/tt0309987/
July 17, 2007 8:39 PM
آقای کمالی عزیز با حرف شما موافقم و برای شما از خداوند رحمن طلب خیر و مغفرت می کنم
July 17, 2007 8:36 PM
شراگيم عزيز به نظرم تو تو زندگيت عشق کم داری.... اگه داشته باشيش حتی از اون توده سیاه و بی معنی که اسمش آسفالته هم خوشت مياد و به همه چيز از ته دل ميخندی اينو جدی ميگم تجربه کردم . عشق تنها چيزيه که زندگی آدم رو از يکنواختی در مياره
July 17, 2007 3:26 PM
انسان از هر چیز تکراری در کنار خود خسته می شود!
این جا سرزمین ساکت، سرد و آرام است و تو وقتی به خصوص روز های شنبه از میان بازار روز می گذری آن قدر زندگی را بشتر دوست داری که خودت هم باور نمی کنی... صدای فریاد میوه فروش ها که ترک هستند و این فریاد راهم به آلمانی ها یاد داده اند...و عطر سبزی ها و میوه ها ایران و شلوغی ایران را می آورد نزدیک دماغت!!
و تو اشتیاق سنگ فرش و سکوت و غرویب و ...من اما ...همان که اون بالا گفتم!
راستی برایت یک موزیک شدیدن نوستالژیک به ایمیلت فرستادم آلمانی میگه:
Wenn schon, denn schon
برای اين جا یعنی حالا که نوستالژیک هستی پس بیشتر باش :)
July 17, 2007 11:06 AM
اين كمالي مادر ... رو گير بيارم. ترتيبشو ميدم. حالا ميخواد جيپ سوار شه يا الاغ سوار شه . كه هردو برازندهاش است. يكي نيست بگه برو براي كله كچل خودت كلاه درست كن. آخ چي ميشد الان دم دستم بودي.......
July 17, 2007 9:09 AM
شراگيم جان اگر واقعا انسان باشي همين حس رو خواهي داشت. ولي اگر بخواي مثل خيليها الكي خوش با جيبهاي پر از پولهاي بادآورده سوار بر مركبي باشي و بداني كه همسايه ات گرسنه است و تو را هر روز با خشم نگاه ميكند ولي تو هيچ به روي خودت نياوري و به راهت ادامه بدهي آنوقت است كه بايد فرقي باشد بين تو كه فلاكت مردم را ميبيني و حس ميكني و ديگري كه سر به زير برف كرده و نگرانيش از دست دادن موقعيتهايي است كه در خواب هم نميديد نصيبش شود، و خدا آن روز را نياورد كه مردم ااز زور گرسنگي و بدبختي به جان يكديگر بيافتند و آن همسايه گرسنه انتقامش را از آن يكي بگيرد. ولي متاسفانه داريم به سوي آن پيش ميرويم.بطور خيلي ساده كافي ست فكر كني كه تحريم بنزين در ايران شروع شود و چرا راه درو برويم هنگاميكه اين 600 ليتر تا پاييز تمام شود . فكر ميكني چه فاجعهاي رخ خواهد داد. فقط ميتوانم بگويم خدا به دادمان برسد.
July 17, 2007 9:00 AM
كمالي جون تو عمراً انقذه !نخنديده بودم !
تركوندي با اين جفنگياتت !
July 17, 2007 2:42 AM
بلی ! وقتی انسان به دور از معنويت و اسلام باشد نتيجه اش جز اين نيست ! انسانی که در زندگی از معنويت بی بهره است ماننده تشنه ای است که در بيابان هر لحظه سرابی می بيند و به سمت آن حرکت می کند تا مگر جرعه ابی بنوشد ولی با کمال تاسف می بيند که آن سرابی بيش نيست !
ارامش واقعی فقط با توبه حقيقی و حرکت به سمت معبود يکتا تحقق پيدا می کند و انسان چون بالفطره دوست دارد يک موجود برتر را عبادت کند پس با برآورده کردن خواهش های نفسانی هيچ وقت نمی تواند تشنگی روحش را برطرف کند و از زلال معنويت سيراب شود..
بلی ! دو رکعت نماز که با حضور قلب خوانده شود بيش از هر چيز ديگری در اين دنيا عطش روح را برطرف می کند و مومن می داند اين دنيا فانی است و زندگی واقعی د ر آخرت است و به همين دليل است که می گويند دنيا با همه مظار فريبنده اش زندان مومن است ...
برای شما متاسفم که هنوز متوجه واقعيت نشده و هنوز در شهرهای خارجی و يا ساختمان های بالای شهر به دنبال ارامش می گرديد ! شمائی که در شمال شهر قدم می زنيد و نهايت آرزويتان اين است که روزی شما نيز در چنين خانه هائی زندگی کنيد ! ايا به نظر شما انسان يا اشرف مخلوقات به اين دنيا آمده که فقط بخورد و بخوابد و چند صباحی در خانه های آن چنانی زندگی کند ؟ يعنی هدف از خلقت بشر همين است ؟
شمائی که يک عمر بندگی خداوندان زر و زور را کرده ايد و سعی کرده ايد با پيروی از ايسم های غربی جای خالی مذهب را در روحتان پرکنيد بايد متوجه باشيد که ازموده را ازمودن خطا است و بشر هيچ وقت نمی تواند با پول و ثروت و ايسم های غربی به ارامش برسد !
خود غربی ها اکنون تازه متوجه اشتباهشان شده اند و نرخ نگران کننده طلاق در جوامع غربی به خوبی اثبات می کند که جامعه غرب در حال فروپاشی است و حال شما کاسه داغتر از اش شده و تصور می کنيد اين ايسم های غربی يا زندگی در شمال شهر يعنی خوشبختی و ارامش ! زهی جهالت و نادانی..
ای کاش روزی برسد که شما بفهميد راهی که می رويد خطا است و هرچه سريعتر توبه کرده و به بندگی خدای واقعی و نه خداوندان زر و زور روی آوريد !
به اميد آن روز !
پی نوشت : به دليل وظيفه ای که خدا بر دوش دانايان گذارده اينجاب وبلاگی تاسيس کرده ام و سعی دارم با اجرای وظيفه امر به معروف و نهی از منکر قدم کوچکی در راه اعطلای جامعه اسلای بردارم . شما نيز می توانيد با مطالعه آن از تاريکی جهل و نادانی به افق روش دانائی و عبادت خداوند برسيد !
July 17, 2007 2:11 AM
چه زیبا تصوراتتو به تصویر میکشی..منم عاشق همین جام که تو میگی..گاهی تو ماهواره مشابه ش رو یبینم و حسرت میخورم..کاش منم یه همچین جای دنجی داشتم واسه زندگی!
راستی؟ چیزی شده شراگیم؟
July 16, 2007 11:57 PM
يه احساس خيلی آشنا.. احساسی که باعث شد خيلی ها مثل من جلای وطن کردن ... جمع شدن همين حس هاست که آدم رو ديوونه ميکنه و پشت پا ميزنه به همه چيز و .... اگه قصد رفتن از ايران رو نداری حتماْ يه فکری به حال اين حس بدت بکن وگرنه روزی ميرسه که اين احساس هيچ راه ديگه ای جز رفتن پيش پات نميزاره.. اگرم ميهوای بری زودتر تا زمانی که اختيار دستته اينکارو بکن وگرنه بازم زمانی ميرسه که چنان عرصه بهت تنگ ميشه که اختیار چرايی و چگونگی رفتنت و اينکه کجا بری و چيکار کنی رو از دستت ميگيره... مثل سایر ۹۸٪ ايرانی های مقیم خارج از کشور که در زمان درست و مکان درستی نيستن...
دستی بجنبان...
July 16, 2007 10:58 PM
فکر نميکنی که همه چی عذاب آور شده و ميخوای که از ايران بری ؟
July 16, 2007 7:51 PM
شراگيم غمگين افسرده عزيز! حال اين روزهاي من هم دست كمي از تو نداره،با همه اين اوصاف بايد بگم دلم براي نوشته هاي طنزت تنگ شده..اميدوارم حداقل دلخوشكنك هاي زندگيت زياد بشن!
July 16, 2007 6:44 PM
هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو.كبر و ناز و حاجب ودربان در اين درگاه نيست
July 16, 2007 6:29 PM
۴ـخطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد بدون جلب توجه متفاوت باشيد ۵ـاگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد ...
۶ـ گریه نکن با تو هستم ٬گریه نکن آسمان دلت باید وسیع تر از این حرفها باشد باید بدانی زخمه هایی که زمانه بر تار زندگی ات می زند چه نوایی دارد تو کودک رویاهای منی اما بی شکیب و صبور من می آیم ٬ بالاخره می آیم وقتی تو بفهمی درون قلب نازنینت جای من کجاست ؟! ؟
July 16, 2007 6:23 PM
۱ـ نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم.
۲ـو درخت با بازوانی باز و برهنه ٬ مصلوب به تنهایی خویش ٬ دورشدن آخرین مسافر را نظاره می کرد و می اندیشید :
- « مسافر اگر ماندنی بود ٬ سفر آغاز نمی کرد ... »
و باران بارید و درخت برهنه و تنها باز به خود لرزید و زمین بیش از پیش به ریشه هایش چنگ زد.۳ـ
در چشمهايت كه نگاه كردم ،تمام زيبايي هاي آفرينش خدا را ديدم
خودت رو نگير، تو چشمات خودم رو ديدم
July 16, 2007 6:18 PM
۱ـ غصه ي هر چيو مي خوري غصه ي پولها تو نخور!۲ـتو اينترنت دنبال خيا بون نگرد ؟ ! ! ۳ـ۴ـ۵ـ۶ـ۷ـو.....................۱۰۰۱ـ۱۰۰۲-ـ۱۰۰۳ـ.........۱۰۰۰۰۳ـ۱۰۰۰۰۴و.۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰...............ـ-ـــــــــ :همین به تنهایی بزرگترین تسکین هست برای آدم بی قراری مثل من...!
July 16, 2007 6:03 PM
اينجا چند تا خيابون سنگ فرش هست.
اما همش تق و لق ؛ آب که زيرش جمع ميشه به باتلاقی می ماند بس صعب العبور.
خلاصه گوه ميزنه به کفش و پر و پاچت؛ رو آسفالت راه برو شاد و شنگول؛لق هم نميشه.
در ضمن واسه دولت خدمتگزار هم کلی صرفه جوييه.
July 16, 2007 4:55 PM
شری چرا اينجوری شدی ؟ تو همونی که بعضی وقتا يه پستايی مينوشتی که من از خنده روده بر ميشدم ؟
خيلی دوست داشتم بهت کمک کنم. اما نميدونم چه جوری بايد بهت کمک کنم.
کسی رو نداری که وقتی ميری پيشش آروم بشی؟
يا جايی که فکرت راحت باشه؟
نمیدونم چه کاری از دستم بر میاد ؟ اما خیلی ناراحت شدم . ( زن بگیری شاید بهتر بشی)
July 16, 2007 12:48 PM
بايد اعتراف كنم كه خيابان هاي خلوت سنگفرش خاكستري كه از يك مغازه اش بوي نون شيرمال بپيچد و چند قدم آن طرف تر بوي تازه شير و ... براي هر كسي مي تواند وسوسه انگيز باشد
راستش اين روزها من هم خيلي گرفته ام اما كسي هست كه اگر شادم نمي كند آرامش غريبي به من مي دهد.
نمي دانم چه بايد بگويم اين مواقع حرف زدن فقط اثبات خويشتن است. فقط فكر مي كنم كه خودت بايد حرف بزني بيشتر از آن كه بخواني يا ببيني.. بنويس تا آرام و آرامتر شوي.
July 16, 2007 12:21 PM
من كه قبلن ازت خواسته بودم عاشق من بشي . تازه چشمام هم سبزه بود و موهام مشكي و قيافه ام خيلي از اين رنه خانوم تو جذاب تر و تو دل برو تر و با نمك تر و غمگين تر و شاد تر و جدي تر و شو خ تر ِ در واقع من مي تونستم هر وقت هموني باشم كه تو دلت ميخواست !!
ولي تو چي ميخواستي خودت هم نميدونستي ؟ ....
اه كاشكي به جاي اين كه عاشق تو بشم عاشق همين پسره كارگر سايت خاله ام ميشدم و منتظرش ميموندم تا به اندازه كافي بزرگ بشه و عاقل بشه و بعد دوباره عاشق من بشه !! بعد من هم عاشقش بشم و الي آخر ....
يعني در واقع عاشق هر موجود ديگه اي غير از تو ميشدم زودتر به نتيجه ميرسيدم .
ولي حالا با اين غرور شكسته و اعصاب به هم ريخته تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه ديگه براي تو چيزي ننويسم . و با وبلاگ و وبلاگ نويسي براي هميشه خداحافظي كنم .
اميدوارم يادت باشه كه من تو رو تهديد كردم كه همه كاسه كوزه ها رو سر تو بشكنم در واقع من دارم تهديدم رو عملي ميكنم!!!
تو به من گفتي :من رو با اين چيزها نترسون !! ميدونم كه نمي ترسي و تاسف نميخوري /
تو اگه يه ذره من رو دوست ميداشتي !خيلي از اين بابت تاسف ميخوردي !!! مگه نه ؟
شري جون تو مخالف عاشق شدن بودي و با خودت مبارزه ميكردي و اجازه ندادي كه من به اندازه اي كه بايد و شايد و حد و اندازه هام اجازه ميده رنه تو باشم ..
و من هم به اين نتيجه رسيدم كه داستان نوشتن براي مردي كه نميتونه عاشق بشه كار بي فايده ايه و اينطوري بود كه اونطوري شد..
اميدوارم روزي به شدت عاشق يك دختر خوب بشي / ..
به قول اون شعره كه ميگه : هرچي آرزوي خوبه مال تو هرچي كه خاطره داريم مال من ....
July 16, 2007 11:22 AM
عذر می خواهم منظورم از فرزاد، فرزاد حسنی بود. فاميلش جا افتاد. شرمنده.
July 16, 2007 4:01 AM
شراگيم جان سلام. خب من هم دقيقاْ همان قسمت از خيابان پهلوی را دوست دارم و خيلی وقت ها پياده روی می کنم. شايد هم تا به حال چند باری از کنار هم رد شده باشيم. گرچه تو اگر مرا ديده باشی لابد هنوز در يادت هستم. بگذريم.
اما خواستم اگر باز شروع نمی کنی به تئوری توطئه بافتن تشکر کنم که شروع کرده ای دوباره به شراگيم شدن و ثانياْ اين که دقت کرده ای اين فرزاد توی برنامه اش تا حالا چند تا از نقل قولهائی را که تو اين جا روی تخته سياهت می نويسی نقل کرده است. به نظر من که اتفاقی نيست. راستی اگر خواستی می توانم به يک چائی دعوتت کنم توی تريای باغ فردوس. چطوره؟
July 16, 2007 3:58 AM
اگر نااميديمان برايمان مسلم است،
يا بايد چنان عمل کنيم که گويي اميدواريم،
يا خود را بکشيم.
((رنج بردن)) حقي ايجاد نمي کند.
آلبر کامو
July 15, 2007 4:39 PM
سلام. برو لب دريا. غم و افسردگی رو اونجا بذار و برگرد.
ديشب تا صبح نخوابيدم. عکس چاله ای که وارش انداخته بود تا صبح جلو چشمم بود. به نظر تو حيف نيست به ما بگن جانيان کوچک؟ بايد بگن قاتلين بالفطره!
July 15, 2007 1:05 PM
این داداشه فکر کنم رفته رو اعصابت نه ؟ چرا اینجوری شدی آخه شری گل؟
July 15, 2007 10:59 AM
سلام
اينا همه علت تنهاييه مادر!
جوون كه سنش از حدي بگذره و هنوز تنها باشه ماليخوليايي ميشه ديگه.اصلا" آدم مجرد پاشو ميذاره زمين عرش خدا ميلرزه.
آخه يكي نيست برات آستين بالا بزنه؟
July 15, 2007 10:09 AM
با ميزانی که شما می خواهين برای سفر هزينه کنين، تور استانبول-آنتاليا بهترين گزينه است. من خودم زياد سفر می رم و از ديد خودم اين سفر می تونه پکيج خوبی از اماکن تاريخی و فرهنگی در استانبول که به اون موزه روباز هم می گن و تفريحات آبی، ديسکو و... در آنتاليا باشه. غذاهای ترکيه هم حرف نداره. اگر به خريد هم علاقمند باشيد، سانتر کفش و لباسه. خاک دلنشين و مردم مهمانوازی هم داره. الان هم بهترين فصل برای سفر به اونجاست. منتهی اگه تصميم داشتين برين اونجا، خودآموز ترکی استانبولی همراتون باشه بهتره چون انگليسيشون تعريفی نداره. ضمنا پنج جزيره زيبا هم در دريای مرمره کنار استانبول است که می توانيد با ۲۰-۲۵ دلار تورشو در اونجا بخرين و سفر دريايی رو هم تجربه کنين.
حرف آخر هم اينکه اين افسردگی مختص شما نيست. به هر حال، هر آنکه دانش افزايد ، غم افزايد. در غياب يک بهانه بزرگ برای خوشبختي، بايد لحظات شاد رو بهم سنجاق کرد و ساخت.
در ضمن، وبلاگ خيلی پرباری دارين و من مرتب می خونمش. موفق باشيد.
July 15, 2007 8:31 AM
داري حسابي دپرس ميشي ها
فكر كنم خيليهامون از شرايط راضي نيستيم اما نبايد بزاريم كه روي حالات روحيمون زياد تاثير بزاره...
July 15, 2007 7:51 AM
سنگفرش ميخوای بيا پيش ما. مرکز اغلب شهرها سنگفرشه که که البته به نظر من مردهشور ببرتش. قاتل کفشهای پاشنهبلند ما خانمهاست!
July 15, 2007 5:53 AM
اونوقت میبینی که روستا و جنگل و طبیعت چقدر غنیه..........
................
دلم میسوزه که میبینم احساس نوستالژی رو از این تهران خراب شده گداییییی میکنی!
................
تو یکی از همین سفرام یه ویلای متروک پیدا کرده بودم.....که دیگه داشت خراب میشد....اما کاغذ دیواریهاش و اسباب بازیهایی که تو کمدش بود ..... جای تابلوی رو دیوارش..... بردم به تاریخ.... اون خونه دوستم شد....
July 15, 2007 2:40 AM
اینجوری.... کم کم جاهایی رو پیدا میکنی و بهشون دل میبندی..... برات میشه یه جور عبادتگاه .... به ا.نجا احساس نوستالژی پیدا میکنی...میدونی ما که تو تهران و اینجور جاها بزرگ شدیم از این نظر فقیریم...آدم نیاز داره تا جایی رو به عنوان خونه دوست داشته باشه... بو و منظره و هواشو.... خاطرتتشو.... بعضیا خوش شانسن و از اول یه همچین جا هایی به دنیا میان.... اما ما.... ما باید همچین جاهایی رو خودمون پیدا کنیم ....سخت نیست....
برو ارتفاعات شمال ..... یه جای بکر و خنک.............
چقدر منو یاد خودم انداختی......
......
...
July 15, 2007 2:32 AM
برو سفر
منم اینجوری میشدم... و فقط با سفر خوب میشدم... منظورم کیش و اینجورجاها نیست....باید کوله رو برداری و بی هدف بزنی بری.... تنهایی... یهو میبینی که خودتو که الان گم کردی پیدا میکنی و پر از انگیزه و انرژی میشی....من شمال میرفتم اما بازم منظورم نمک آبرود و اینجورجاها نیست .... یه ده دور افتاده و بکر تو کوها ... زیاد نترس.... اونقدرام سخت نیست... باید تنها باشی و پیاده بری... ......
July 15, 2007 2:21 AM
شری جون من اين دوچرخه رو به من بفروش می خوام برم چوپون شم وسيله نقليه ندارم به خدا
July 15, 2007 1:56 AM
نمیدونم چرا همه اينجوری شدن! يا لااقل من که هرکی و ديدم بی حوصله و بیانگيزه است
July 15, 2007 12:09 AM
ادم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست...!
July 14, 2007 11:38 PM
کتاب انسان در جست و جوی معنی نوشته ی ویکتور فرانکل رو یشنهاد میدم..... سخت نگیر چون سختر میشه
July 14, 2007 11:22 PM
خیابانهای سنگفرش شده ی خلوت با درختهای قطور اما بدون برگ بود که در دو طرفش ساختمانهای سنگی و یا آجری چند طبقه داشته باشه و شاید هم یک کافه با چراغهای روشن و میزو صندلی هایی از جنس چوب به رنگ قهوه ای سوخته که بیرون کافه چیده باشن...
یک سر برو پاریس یا شاید هم سیسیل در جنوب ایتالیا !
در مود افسردگی هستی ...
وقتی به اینجا آمدم حالم بعد از مدت ها خوب شده بود...با خواندن نوشته ات از این رو به آن رو شدم....
July 24, 2007 11:48 AM