شراگیم
« خود گوزیم و خود خندیم...! | صفحه اصلی | گودزیلا علیه گیدورا...! »
نصیحت نامه...!

این پرگلک هم دیگه شورش رو در آورده...فکر کنم رکورد دار خودکشی ناموفق توی وبلاگستانه...یه جوانمرد یا جوانزنی هم نیست پیدا بشه بره یه کم این دختر رو به زندگی علاقمند کنه...! من نمیفهمم چه چیزی توی این دنیا میتونه اونقدر مهم باشه که آدم به خاطرش 45 بار خودکشی ناموفق بکنه؟ اگه به خاطر پسر مسر باشه که ول معطله...پسرا نود و نه درصدشون به قول دوست دختر قبلیم "بکن در رو" هستن...اون یک درصدی هم که مثل من آدم حسابی ن و سرشون به تنشون می ارزه یا دچار ناتوانی جنسی هستن یا اونقدر بی دست و پان که عملا نمیتونن در برن...اگه هم به خاطر درس و دانشگاه و نمیدونم بابا و مامان و خاله و عمه باشه که دیگه خیلی ول معطله...خودکشی فقط در دو صورت کار آدم حسابی هاست...یا طرف مثل هیتلر بدونه اگه خودش رو آبرومندانه نکشه با بی آبرویی میکشنش و یا اینکه مثلا طرف مثل صادق هدایت کلا دچار یاس فلسفی شده باشه...
اصلا به من چه...یه نفر دیگه به خاطر یه نفر دیگه ای یه جای دیگه قرص خورده...چرا من خودم رو الکی میندازم وسط...؟پس فردا زبونم لال از دستش در بره و یه خودکشی موفق بکنه میان یخه ی من رو میگیرن که تقصیر شراگیم بود... ولی به نظر من کلا آدمها دو دسته ن...اونهایی که خودکشی میکنن و میمیرن و تموم میشن میرن پی کارشون و دسته دوم اونهایی که خودکشی نمیکنن یا یه جوری خودکشی میکنن که همچین کشته ی کشته هم نشن...دسته اول هیچوقت حرف خودکشی رو نمیزنن و دسته دوم شبانه روز فقط حرفش رو میزنن...!

یکی دیگه از مسائلی که بدجور کفر من رو در آورده این رفیقمونه...همه دارن به آب و آتیش میزنن زودتر از این خراب شده برن و این آقا بعد از گذشتن از هفت خوان رستم و گرفتن گرین کارت تازه به این نتیجه رسیده که هیچ جا وطن خود آدم نمیشه و هر بار می ره اونجا یکی دو ماه بیشتر طاقت نمیاره و باز مثل کش تنبون که ولش کنن برمی گرده سر جای اولش...نمیدونم دلش برای چی اینجا تنگ میشه! به هر حال اگه گذرتون اون ورا افتاد این جوان رو هم یه کم نصیحتش کنین...

اممم...دیگه کی نیاز به نصیحت داره؟ آهان...یه کم هم این خانوم شین رو نصیحتش کنین...
ساعت یک نیمه شب با صدای زنگ تلفنش از خواب بیدار می شم...می گه خواب بودی؟ میگم نه بابا...!! چه وقت خوابه...؟ داشتم کم کم آماده می شدم برم موشی چیزی شکار کنم...!می گه واه...! مگه تو جغدی؟ میگم خودت چی فکر میکنی؟

بعد التحریر:
راستش الان یکی دو ماهه ذهنم درگیر یکی از جملات امام عظیم الشان هست که این روزها روی در و دیوار شهر میخونم...جمله اینه:
" اگر فاطمه (س) مرد بود به جای رسول الله بود."
دارم فکر میکنم یعنی میشه از این جمله چنین برداشت کرد که فاطمه (س) از رسول اللهی فقط یک جفت خ*** کم داشته؟

توسط در July 24, 2007 12:57 PM |
نظرات
صادق کرده   ( web | email )

اولا کسی که 45 بار خودکشی کرده و هنوز زنده هست 2 حالت داره :یا رویین تنه یا خدای بی عرضه هاست.
دوما در مورد بحث خ*** :تو تنها تفاوتی که بین زن و مرد میبینی فقط همینه؟


August 7, 2007 4:12 PM
k'hv   ( web | email )

اه منم حالم بهم خورد اخه يکی نيس بگه چرا نميری يه حا خودتو بکشی که بميری هی ميری خودتو ميکشی فيلم هندی ميای ملتو خر ميکنی دلسوزی کنن برات خوب به درک که مشکل داری همه دارن فيلم نيا زنک برو يه جای خلوت خودتو بکش که مجبور نشی هی معدتو بشورن اونم الکی


August 6, 2007 7:21 AM
شکوفه   ( web | email )

بیا اپ کن تا اینجا تبدیل به محلی برای تخلیه ی روحی روانی ملت نشده.


August 6, 2007 2:33 AM
اقای کمالی   ( web | email )

همينطور که از کامنت ها پيداست اين وبلاگ محل تردد يک مشت لا ابالی و هوسباز شده است که از انسانيت فقط يک نام دارند و مانند حيوانات زندگی می کنند ..
بلی ! ظاهرا خود اين اقای به اصطلاح شراگيم پس از خواندن اين نظرات همان بهتر ديده که ديگر هيچ نگويد و از شدت خجالت نمی تواند يک کلمه سخن بگويد . بلی ! خدا بدينسان افراد فاسد را رسوا می کند و من از شما دوستان تقاضا می کنم که بيائيد همگی با هم دعا کنيم :
خدايا محيط اينترنت را از چنين افراد فاسدی خالی بگردان .
به اميد آن روز !


August 5, 2007 8:25 PM
سینا   ( web | email )

با درود بر فرهيخته بزرگ
جناب الحمدالله پاتون خوب شد؟
راستی من هم راجع به موضوع فاطمه(س)اندیشیدم.نظر امام برزگوار چیزی نبوده مگر نوشته ی شما!


August 5, 2007 1:47 AM
ناشناس   ( web | email )

اين دوستا و دور و بری های پرگلک چرا همه هارن؟:)


August 4, 2007 10:50 PM
سايه   ( web | email )

يك دوست تو لطفا خفه . اگه كونت مي خاره بر سر چار راه زود مي برنت .


August 4, 2007 6:57 PM
یک دوست   ( web | email )

اين کامنت گذار شماره ۵۰ اگه ميدونست شراگيم و کيوان يه جورايی رفيق فابريک و يار غار هم هستن و با هم رفت و آمد دارن هيچوقت به خودش اجازه نميداد پابرهنه و کون نشسته خودش رو بندازه وسط ماجرايی که ربطی بهش نداره!:)


August 4, 2007 3:07 PM
سایه   ( web | email )

از وبلاگ پر گلک اومدم ببینم چه گهی خوردی . تو غلط کردی راجه به پریسا و کیوان زر زر می کنی . هیچ کدوم تو رو به تخمشون هم حساب نمی کنن . عقده ای شدی بدبخت امریکا رات نمیدن . حالا می بینی کیوان گرین کارت داره اما امریکا به تخمش هم نیس . هر وقت خواس میره . هر وقت خواس میاد نه مث تو عقده داشته باشه . کش تنبون هم خودتی .


August 4, 2007 2:44 PM
امیرحسین بهبهانی نیا   ( web | email )

اين يه دعوت رسمی به فرانسه اس... ريخته ام اش توی سياها و حالا خودم رو می خوام سرريز کنم تو سن... منتظرت هستم روی سنگ فرشا...


August 4, 2007 12:12 PM
اکبر   ( web | email )

این دختره خیلی نامتعادله. بی خود پا رو دمش گذاشتی. آدم با هر خل و چلی که نباید در بیفته یا شوخی کنه.


August 4, 2007 6:46 AM
kimi   ( web | email )

میدونی دلم برای این دختر میسوزه همونطور که خودش گفته در ۱۸ سالگی کار ی کرده که حالا به این روز انداخدتش و چون واقعا و درونا این موضوع رو نپذیرفته خودشو زده به فمینیست بازی و تیریپ افسردگی و جالبه که اسم مریضیشو گذاشته شجاعت!
به هر حال پرگلک و امثالهم نتیجه تفکر بیمار جامعه هستن که باعث شده دختری به خاطر رابطه خارج از ازدواج به این روز و حال بیفته چیزی که تو خارج فراوونه و هیچ کس رو دیوونه نمیکنه


August 4, 2007 12:14 AM
naanapoone   ( web | email )

يه سوال جدی، چرا همه اينقدر به نوشته های پرگلک اهميت ميدن؟ و در موردش همه وبلاگها واکنش نشون ميدن؟


August 3, 2007 7:35 PM
لیلا   ( web | email )

پرونده های "سنگ " ین :
http://www.zanan.co.ir/social/001027.html


August 2, 2007 7:26 PM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

آقای شماره ۴۳

وقتی چشمانت را ببندی و بنگری دیگر چه سود که به کدام سو مینگری......
منهم مثل شما غافل بودم تا اینکه برادر کمالی با کمالاتش راه را بر من روشن کرد


August 2, 2007 1:59 PM
ناشناس   ( web | email )

اين شماره ۴۰ هم که بکلی از مرجله يرت است ...... مردم از اين حکومتيها بيزارند و نفرت دارند و هرکدوم از اینا که بدرک واصل شوند و شر منحوس خود رو زودتر از سر ملت کم کنند مردم ازته دل خوشحال خواهند بود ......


July 31, 2007 8:44 PM
مینا   ( web | email )

در مورد اون جمل که بغل پارک لاله زدن منم قبلن زیاد فک کردم؛خیلی خنده اس.یعنی اگی فاطمه مرد بود دیگه رسول ال.. میزد گاراژ؟ یه کم تریپ حلقه نامتناهی می زنه.


July 31, 2007 3:30 PM
نیکا   ( web | email )

سلام خسته نباشید
شراگیم شما توی نوشتن فوق العاده ای و خیلی عالی می نویسی من همیشه وبلاگ تو رو می خونم اما اولین بار که برای شما پیام می گذارم
موفق باشید.
نیکا


July 31, 2007 12:53 PM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

با سلام.
روزگار غريبي ات برادر......
در پنجاهمين سال روز حكومت منحوس پهلوي ها در هتل هيلتون تهران آقاي شجريان نغمه ي مرغ سحر سر داده بود و هويداي معدوم ونوچه هايش باده گساري مي گردنند ....
امشب در نه چندان دور از هتل هيلتون سابق همان انسان همان نعمه را سر مي دهد و تفالگان رژيم سابق در پستوهايشان جام شراب سر مي كشند و اين در حالي است كه ملت مسلمان در سوگ عالم بزرگواري چون آيت الله مشكيني رضوان الله تعالي عزا دار است .اخلاق اسلامي و انقلابي ما حكم مي كند كه اين مجلس جشن و سرور را ملغي كنيم و حرمت بزرگان و همراهان امام ره را پاس داربم....نصر من الله و فتح القريب.


July 31, 2007 10:19 AM
دریا   ( web | email )

می دونی آمار خودکشی در خانمها خیلی بیشتره؟ اما آمار خودکشی موفق توی آقایون بیشتره! خلاصه که از خودکشی خانمها نترسید. فقط برای جلب توجهه


July 30, 2007 4:10 PM
غلامرضا   ( web | email )

ازت خبری نيست. کجايی؟


July 30, 2007 2:33 AM
badbadakbaz   ( web | email )

اونقدر خودکشی خودکشی کردی آدم هوس ميکنه...!


July 29, 2007 8:08 PM
gistela   ( web | email )

دمش گرم...خدا اين اقای کمالی و صبيه اشون و اون اقای سفيه رو از ما نگيره چه روز خوبی داشتم امروز...گفته شده اگر انسانی مونی(یا شاید مومنی انسانی را ) را بخنداند به بهشت رفته(نقل به مضمون اسائه ادب نشود) اينه ستا با هم محشور می شن ايشاله
صلوات


July 29, 2007 10:23 AM
hhz   ( web | email )

اگر خالم هم ک** داشت، دایی میشد!


July 28, 2007 1:32 AM
...   ( web | email )

مثل اینکه همه افسرده هستند!!!!!!!


July 27, 2007 11:02 PM
کبریا   ( web | email )

موضوع اینه که هم این پریسا و هم اون کیوان جفتشون بدجوری مرض کم بود محبت شدید دارن. تمام اراجیفی هم که می بافند خالی بندی محضه /یه آب نبات برای پریسا و یه عروسک موطلایی برای کیوان یکی بگیره حالشون خوب شه . اصلا چطوره این دو تا رو به هم مربوط کنیم یه جورایی. اونوقت کیوان میگه من قرار بود با انوشه و پریسا برم فضا که پریسا خودشو اونجا بکشه ولی بعد دیدم دلم تنگ میشه نظرم عوض شد. پریسا هم دید اونجا بی وزنی و اینا برای وزن زیادش خوب نیست خلاف عادته بی خیال شد ًً


July 27, 2007 12:39 AM
يه دختر 30 ساله !   ( web | email )

جيگرتو !


July 26, 2007 11:06 PM
يه دختر 30 ساله !   ( web | email )

جيگرتو !


July 26, 2007 11:06 PM
خارخاسک   ( web | email )

خانم شین ساعت يک بعد از نصف شب چی کارت داره زود بگو ؟


July 26, 2007 9:41 PM
نسیم   ( web | email )

حالا چرا همش خودشو می کشه؟
خوب بعضی وفتها هم سوسکی موشی دوست پسری چیزی بکشه یه کم هیجانش بیشتر شه

ببینم سهیل این سفیه الدین مرادیم تویی؟؟
این اسم های چپندر قیچی رو از کجا پیدا می کنی رو خودت میگذاری...


July 26, 2007 12:58 PM
مادربزرگ تو   ( web | email )

اين ارث به تو هم رسيده


July 26, 2007 12:34 PM
تافته   ( web | email )

آقا هنوز ایتالیلیی یافت نکردی بزنی اینور آب؟
عرض ارادت و اینا
گولبولت


July 26, 2007 4:51 AM
من   ( web | email )

ها ها ها ...
مادر بزرگ من وقتی داشت می رفت زندان اوین ملاقات پدرم، در پاسخ زن حزب اللهی که به او جلو زندان گفت :
«خانم شما پیش حضرت فاطمه شرمنده نیستید به خاطر پسرتون که دشمن اسلام هست ؟»
گفت: این چیزها به یک دختر ۱۷ ساله مربوط نیست!!


July 25, 2007 11:00 PM
ناشناس   ( web | email )

یه لایه جیوه بکش روی شیشه میشه آیینه.اگه میخوای آیینه باشی چشماتو ببند.اگه شیشه چشماتو باز کن.


July 25, 2007 9:10 PM
بهرام   ( web | email )

اين دو نفر تنها چيزی که لازم ندارن نصيحته، البته از زبان شراگیم شاید یه کم قضیه فرق کنه! به خصوص وقتی انقدر زیرکانه نوشته باشه!!!!
تا حالا پیش نیومده از خودتون بپرسین خوب حالا باید چه کار کنم؟ از بقیه هم که بپرسین اوناهم بگن ها؟؟؟؟ خوب به هر حال حال خوشی نیست در پس جریان خفتن و تجربه کردن بودن.


July 25, 2007 7:06 PM
داریوش کبیر   ( web | email )

منظورت این بود که اعتراف کنیم از کدوم مدلشیم؟! بگم یا بگیم شری!!
راستی من تا یکی دو ساعت دیگه مدینه میرسم!


July 25, 2007 6:28 PM
سفیه الدین مرادی   ( web | email )

به پیام گدار شماره 17
برادر کمالی عزیز

بنده به اسلام ضربه زدم؟ یا شما که در وبلاگتان به نثر طنز همه چیز به نام اسلام به خورد مردم عزیزمان میدهی؟
من به اسلام ضربه میزنم یا شما که با زیرکی شخصیتی به نام ساجده درست کردید و به تحریک مسلمانان میپردازید؟؟
چرا این ماجراهای هیجانی برای آقا مجتبی یا آقا مصطفی رخ نمیدهد؟ چرا فقط سبیه شما سراغ شراگیم شرم آگین می آید و کلمات مستهجن خ*** را قرائت میکند؟ آقا شما دارید ضربه میزنید نه برادران متعهد...

و من ا... توفیق


July 25, 2007 6:09 PM
معترض خسته معترض   ( web | email )

بابا اين آدم جون خودم يه تختش کمه!!!

خوشبختي؟ شهر شلوغ؟ دود و دم؟ تهرون؟

در و همسایه؟

چي چي و گويي؟!


July 25, 2007 5:12 PM
دختره ننر   ( web | email )

معني موش گرفتن اينه كه تو معمولا اون ساعت موش به خودت فرو ميكني اگه هم گيرت نيومد هويجي چيزي گير مياري اينكه اشكالي نداره مثلا اين ريچارد گيير خودمونم مثه تو نصفه شبا حوص موش ميكرد حالا فكر كن دوست دختر آدم سيندي كرافورد باشه ولي تو چي حيوونكي... با اون ناتوانيهاي جنسيت...


July 25, 2007 5:08 PM
اقای کمالی   ( web | email )

به شماره دوازده :

چه خوش گفت آن پير صاحبدل جماران . که ضرباتی که اسلام از متحجران خشک انديش و نادان خورده از هيچ دشمني نخورده است ! بلی ! اسلام دين رافت و مهربانی است و نه برخوردهای خشن و توهين آميز . شما متاسفانه با اين کارتان فقط مردم را از اسلام فراری می دهيد ! شما بايد ياد بگيريد که با هرکس به قدر ظرفيت و توانائی اش صحبت کنيد و بدين ترتيب است که مردم روز به روز بيشتر به اسلام جذب می شوند . مومن کسی است که با دوستان مهربان و نرم دل و با دشمنان با صلابت و قدرت برخورد می کند ! انشالله روزی برسد که ما به خاطر تنگ نظری های خويش انقدر به اسلام عزيز ضربه نزنيم .
به اميد آن روز !


July 25, 2007 3:14 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
آقا تكبير!
چه ميكنه اين حزب الله!
ماشاالله!
خداييش خيلي باحاليد .همه تونو ميگم!
البته آقاي شري خان اگه لينگ منو اصلاح كني باحال تري!خودمو كشتم و تو گوش نكردي!


July 25, 2007 3:03 PM
hiva   ( web | email )

دم همتون گرم......چند روزی بود نخنديده بودم...کمالی جون و ساجده هر دوتون خير از جونيتون ببینین که مردم رو می خندونين....
مثل هميشه خيلی تکی شراگيم جان....


July 25, 2007 5:25 AM
پروانه   ( web | email )

خدا منو بکشه الهی ... برادران حزب الله به جان هم افتادند ... ساجده خانم ماشالله هم ارشاد کننده خوبی هستند هم خ.. شناس ماهری هستند .. سفیه خان شما خودت را ناراحت نکن .. ( اصلا این چه اسمی است که والد شما روی شما گذاشته ؟؟‌سفیه ؟؟‌)

آقای کمالی ... اگر آقا مجتبی جون شما شراگیم را در کنار سلمان رشدی کشیده باشه معلومه که کار شراگیم خیلی درسته .. از نظر نثری سلمان جان خیلی کارشون درسته ...

شراگیم خان برو باد کن .. ببین با کی مقایسه شدی .. حال هی خودت را دست کم بگیر ...

آخ مدتها بود انقدر نخندیده بودم .. مثل همیشه دم شما گرم


July 25, 2007 3:43 AM
دلقک   ( web | email )

عمو شری اين قضيه دات آی ار در پرشين بلاگ را می دونستم و جنابعالی با اين کارت فقط خودت را لوس کردی !
در ضمن اينجور که حزب الله داره روز به روز حضور پر رنگتری در نظرات وبلاگت پيدا می کنه انشالله به زودی خطبه های نماز جمعه در وبلاگت اقامه خواهد شد !!!


July 25, 2007 1:32 AM
سفیه الدین مرادی   ( web | email )

برادر کمالی!
آب به آسیاب دشمن مریز
بنده که سنی ازم گدشته با خواندن پست آخر شراگیم شرم آگین ، حدود نیم ساعت تامل و تفکر کردم تا معنی عبارت خ*** را پیدا کردم. فهمیدنش راحت نیست.
انوقت دختر شما چطور معنی ان را فهمید؟
دو حالت دارد.
۱- شما گرگی در لباس میش هستید و میخواهید با نام انقلاب خون آن را بریزید
۲- صالحی هستید که ناخواسته چشم و گوش دخترتان را بیش از حد باز کرده اید .
برادر کمالی اینقدر بند را اب ندهید.

من حرفم را پس گرفتم . شما و من در یک جبهه نیستیم.
به شما توضیه میکنم روش خود را عوض کنید.

ومن ا... توفیق


July 25, 2007 1:00 AM
آقای کمالی   ( web | email )

امروز عصر در خانه در حال استراحت بودم و مشغول مطالعه چندمین باره فلسفه حجاب از شهید مطهری که ناگهان ساجده خانم ( دختر بزرگم ) در حالی که رخسارش از شدت غضب بر افروخته شده بود سراسیمه نزد من آمد و گفت که پست آخر شما را بخوانم . نمی دانم چگونه نفرت و انزجاری را که بعد از خواندن نوشته شما به من دست داد وصف کنم ...
اقای به اصطلاح شراگیم . یعنی اهل بیت پیامبر تا این حد مظلوم شده اند که موجود معلوم الحالی مثل شما هم به خود جرات توهین به آنان را می دهد ؟ واضح است که وقتی زمامداران مملکت اسلامی ما تا این حد مهربان و خویشتندار باشند عده ای مانند شما و امثال شما وقاحت و پرده دری را تا به این حد می رسانند که ...قلم از گفتنش شرم دارد..
خوب است بدانید که اقا مجتبی فرزند هنرمند من به این مناسبت یک کاریکاتور کشید که شما و سلمان رشدی را به صورت عروسک های خیمه شب بازی در دستان بوش جنایتکار نشان می داد و واقعا هم تشبیه به جا و درستی بود زیرا هیچ فرقی با ایشان ندارید و هر دو در اسفل السافلین جهالت و بدبختی به سر می برید . من و همه خانواده ام با تمام وجود این عمل ننگین شما را محکوم می کنیم و مجازات شما را از مسئولین دلسوز نظام می خواهیم و انشالله که مجازات مناسبی در انتظارتان باشد .
ای کاش مسئولان کشور ما متوجه می شدند که نباید ازادی تا به این حد برسد که عده ای افراد خود فروخته با توهین به دین از سر کرده هایشان ( یا همان اسرائیل و آمریکای جنایتکار ) دلار بگیرند و آن را صرف عیاشی و خوشگذرانی کنند ...
به امید آن روز ..

به اقای سفیه الدین مرادی :
من نیز به شما خدا قوت عرض می کنم و توفیق شما را از خداوند منان خواستارم . اگر مایل باشید با هم تبادل لینک کنیم .بلی دوست عزیز . ما در اینجا هستیم تا وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را انجام دهیم و هرچند عده ای ناسزا می گویند و فحاشی می کنند ولی ما با خدای خویش معامله می کنیم و اجرمان انشالله محفوظ است . به فرمایش معصوم حقی بر گردن داناان هست و آن هم ارشاد جاهلین است و انشالله بر اثر فعالیت های روشنگرانه ما این جماعت وبلاگ نویس که اکثرا در جهل و نادانی به سر می برند به افق درخشان علم و دانش رهسپار خواهند شد به اید آن روز !


July 24, 2007 11:44 PM
maral   ( web | email )

جدا اين دوره زمونه خودکشی هم مث اينکه سخت شده بنده خدا داره زجرکش می کنه خودشو فک کنم لازم شد بريم کمک.


July 24, 2007 10:52 PM
sooski   ( web | email )

خط آخرت شاهکار بود!!!


July 24, 2007 10:13 PM
علی   ( web | email )

خوب، گیریم فاطمه آن کمبود را هم برطرف می کرد / شما و رهبر فقید فکرش را کرده اید که در این صورت / تکلیف "علی" چی می شد؟ / حسین و حسن و اینا چی می شدن؟ / امام زمان چی؟ / در این صورت تکلیف تشیع با همان کمبود کوچولو / از این رو به اون رو می شد! / اونوقت دیگه امامی هم نبود تا این کمبود فاطمه را به رخش بکشه!


July 24, 2007 8:43 PM
لیلا   ( web | email )

نصیحت :
فسفر نازنین مغزت رو برای چنین جملات قصاری نسوزان ! بی فایده اس . برای درک مفاهیمی چنین والا نیاز به فیض الله داری که فکر نکنم استعدادش در تو موجود باشه ! :دی
میگم غلط نکنم همزاد اقای کمالی هم اینجا رو پیدا کرده (سفیه الدین مرادی ) عجب نام با مسمایی هم داره !!!


July 24, 2007 4:15 PM
سفیه الدین مرادی   ( web | email )


بنده این موضوع را در نوشته قبلی گذاشته بودم ولی به دلیل اهمیت در اینجا هم کپی کرده ام

سلام علیکم
برخی دوستان از روی صفا ی قلبی که دارند گاه گاهی اب به آسیاب دشمن میریزند. وبه اصطلاح دشمن شاد کن هستند...
بله آقای کمالی ... منظورم شما هستید!
شما با صفای باطنی دارید به نفع دشمنان عمل میکنید. بنده به طور تصادفی گذرم به این سایت مخالف دین افتاد و امدم که ببینم. در بین نظرات ، نظرهای شما متین بود . به وبسایت شما مراجعه کردم و چیزهایی دیدم که مسلمان عاقل را به فکر وامیدارد. شما داستانهایی از ساجده خانم ( که گویا سبیه شما هستنند ) گفته اید.ایشان جای خواهر من هستند. اما آیا بهتر نبود شما که قصد ارشاد دارید به صورت سمبولیک میگفتید پسرتان؟
شما که این جماعت بی دین را میشناسید...
از هر کاهی کوهی میسازند. شما هم داستانهایی که برایتان رخ داده به مسایل و معضلات اخلاقی جامعه باز میگردد. مردم بی دین منتظر حرفهای این چنینی هستند تا آب از لبانشان جاری شود و شهوترانی کنند.
از قدیم گفته اند که در دروازه را میشود بست ولی دهن مردم را خیر.
نصیحت را از برادر کوچک خود بپذیر و تا دیر نشده به صورت تلویحی ماحرا را از ساجده خانم به پسرتان سوق دهید. که فکر کنم نام ایشان سجاد باید باشد.
البته نظر بنده حقیر فقط حفظ آرمانهای انقلاب عزیز است و ما هر دو در یک طرف جبهه هستیم.

و من ا.. توفیق
سفیه الدین مرادی


July 24, 2007 4:14 PM
سفیه الدین مرادی   ( web | email )

برادر شراگیم
به طور تصادفی با سایت شما آشنا شدم...
شما با مخدوش نمودن اذهان جوانان آنان را از راه به در میکنید. شما قلم قدرتمندی دارید که متاسفانه آن را در راه غیر معقول استفاده میکنید. همه جوانان متوجه این انجراف نمیگردندو ...
از شما میخواهم که دست از این گونه نوشتن بردارید و عناد با نظام را کنار بگذارید. و بدانید که هم سو شدن با مقام عظمی راه سعادت است.
البته برادران متعهد دیگری دیده ام که قبلا این تذکرات را داده اند ولی برخی ناخواسته به نفع شما عمل کرده اند .. بنده به آنان هم تذکر میدهم.
و من ا... توفیق


July 24, 2007 4:08 PM
رعنا   ( web | email )

چه نصيحت نامه وزینی...


July 24, 2007 3:16 PM
گوشزد   ( web | email )

يك كم منو هم نصيحت كن.
ديشب دلم برات تنگ شده بود مي خواستم ساعت ۳ نصف شب زنگ بزنم .
نمي‌دونستم از شكار برگشته‌اي! يا تلفن مي‌ره روي پيامگير و پولم حروم مي‌شه!


July 24, 2007 2:08 PM
ناشناس   ( web | email )

تازشم خوب کردم که ساعت یک و نیم شب زنگ زدم حتمن کار مهمی داشتم و نمیشده بذارم برای فردا


July 24, 2007 2:00 PM
خانوم شین   ( web | email )

من کی ساعت ۱ نصفه شب زنگ زدم!!!
من فقط صبحها زنگ ميزنم

تازه يادت رفته که دو شب پيش ساعت ۱۲ شب زنگ زدی ؟؟!


July 24, 2007 1:47 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.