قسمتی از یک نامه برای یک دوست...
...
...چند روزه یه جیرجیرک خیلی خیلی مهربون شبها میاد درست پشت پنجره من و یه بند تا صبح آواز میخونه... نمیدونی چقدر دوستش دارم...درست سر ساعت ده و نیم که همه جا ساکت میشه شروع میکنه به خوندن...یه بند میخونه...من که باورم نمیشه این صدا رو از مالیدن پاهاش به هم در بیاره...خیلی دلم میخواد یه بار یه جیرجیرک رو از نزدیک موقع آواز خوندن تماشا کنم...این جیرجیرک هرکی هست و با هر نیتی که این کار رو میکنه این روزها دوست داشتنی ترین موجودیه که اومده توی زندگی من...میخواستم در موردش یه پست مفصل توی وبلاگم بنویسم...من خونه م توی اکباتان طیقه اوله برای همین صداش رو خیلی خوب و واضح میشنوم...یه صدایی داره مثل این دستگاههای آب پاشی که باهاش چمن آب میدن...خدا کنه حالا حالا ها جفتش رو پیدا نکنه و همنیجور ور دل من بمونه...جیرجیرکها هم مثل آدمهان...یعنی تا وقتی اون گمشده شون رو پیدا نکردن خیلی بیشتر از یه حشره هستن...یه موجودی هستن که آدم میتونه دوستشون داشته باشه...آدم میتونه ازشون یاد بگیره...حتی بعضی وقتها اشک آدم رو در میارن...فکر کن یه حشره ی سیاه کوچولو شبیه سوسک و بلکه هم زشت تر از سوسک بتونه دل آدم رو اینطور بلرزونه...بتونه اینجور آدم رو سرشار از احساس کنه...ولی همین موجود به محض اینکه به عشقش میرسه یه دفعه خفه میشه...یه دفعه گم میشه...میشه همون حشره ی سیاه که آدم به محض دیدنش دست به دمپایی میشه...یه حشره مثل میلیاردها حشره ی دیگه...موذی...شکمو...کثیف...حشری...!
آدمها هم همینجور هستن....
...
توسط در August 25, 2007 9:51 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (41)
...
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کــــــــن
ترک من خراب، شبگرد مبتـــــــــــــــلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنــــــــــها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفــــا کن
ازمن گریز تا تو، هم در بلا نیفتــــــــــــــی
بگزین ره سلامت، ترک ره بـــــــــلا کن
ماییم و آب دیده، درکنج غــــــــــــم خزیده
برآب دیده ما، صدجای آســــــــــــــــیا کن
خیره کشی است مارا، دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید:"تدبیر خونبــــها کن"
برشاه خوبرویان، واجب وفا نبـــــــــــــاشد
ای زرد روی عاشق، توصبر کن وفـــــــاکن
دردیست غیر مردن، آن را دوا نبـــــــــاشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن؟
...
توسط در August 16, 2007 2:41 AM |
لینک ثابت
پرش افکار...
کتاب "هنر سیر و سفر" آلن دو باتن جلویم باز است و در حال خواندنش هستم...بدون اینکه فشاری به خودم بیاورم نگاهم از روی کلمات سر میخورد و به جلو میرود...کتاب نثر فوق العاده و البته ترجمه بسیار روانی دارد و در مورد تجربیات روحی و حسی نگارنده است در مورد پدیده ای به نام «سفر»...درست مثل هواپیمایی که از باند فرودگاه جدا می شود و به آسمان می رود ذهنم نیز رفته رفته از کتاب فاصله میگرد...چشمانم جا مانده است و بی وقفه بر روی خطی از کلمات به پیش می رود در حالی که ذهنم مدتهاست در نقطه ای دورتر مشغول بازی کردن با گربه ایست که روی سینه ام دراز کشیده است...به خود که می آیم دو صفحه را رد کرده ام...گربه را به حال خود رها میکنم و رد نگاهم را دنبال میکنم تا نقطه ی پرتاب ذهنم را پیدا کنم...جملات همگی غریبه هستند...آنقدر به عقب برمیگردم که جملات آشنایی را پیدا کنم...آخرین جمله ای که به یادم است را در دو صفحه قبل پیدا میکنم...حدود 500 کلمه را بدون حضور ذهن رد کرده ام...سعی میکنم بفهمم گربه ی پشمالویی که چند لحظه قبل روی سینه ام دراز کشیده بود از کجا پیدایش شده...آخرین جایی که نگاهم و ذهنم در کنار هم بودند اینجاست :
"کوشیدم دفتر راهنمایی بدون پیش داوریهای معمول برای مادرید مجسم کنم، و اینکه چگونه میتوانستم مناظر و بناهای آن را بر حسب علاقه ی عینی شخصی ام درجه بندی کنم." (هنر سیر و سفر صفحه ی 135)
نمیتوانم حدس بزنم که چه چیزی در این جملات بوده که ذهنم را رم داده است...روش را عوض میکنم...سعی میکنم گام به گام از گربه ی پشمالو به عقب برگردم...گربه از کجا پیدایش شد...؟ آهان...آن را خریده بودم...از کجا؟ از مولوی...رفته بودم خیابان مولوی که دست بر قضا یک گربه ی پرشین خیلی خوشگل دیدم و آن را خریدم...مولوی چه کار داشتم؟...نمیدانم...شاید چون یکی از محله های قدیم تهران است و مورد علاقه من است...خودش است...! راه زیادی نرفته ام...داشتم سعی میکردم در ذهنم مکانهای مورد علاقه ام را درجه بندی کنم...همین!
دوباره همه ی تمرکزم را جمع میکنم و سعی می کنم با حضور ذهن کلمات را دنبال کنم...اما باز کمی جلوتر کلمه و یا جمله ی دیگری من را به جای دیگری میبرد...درست مثل فرآیند خواب است...آدم نمیداند کی اتفاق میفتد...هر بار که چشم باز میکنی از خودت میپرسی عجیب است...کی خوابم برد؟ یعنی چه مدتیست که خوابیده ام؟ چند صفحه از کتاب عقب افتاده ام؟
هر بار سعی میکنم بازگردم به آخرین جمله ای از کتاب که به یادم مانده است...فرآیند تعقیب فکرهایی که پشت سر هم می آیند هم کار دلنشینی ست...بعضی وقتها این فکرها بدون واسطه به کلمات و یا جملات متصلند...مثلا امروز با خواندن جمله ای در مورد ایتالیا در یک کتاب به یاد خواب چند شب پیشم افتادم و تمام صحنه های خوابم را مجددا در ذهن مرور کردم...خواب دیده بودم که معشوقه ای در ایتالیا دارم که چشم انتظار من است و من سوار بر هواپیما به سوی ایتالیا میرفتم...احساس خوشی وصف ناپذیری داشتم...یک حس رهایی و آزادی... انگار که دارم خلاص میشوم از همه درد ها و رنج هایی که اینجا داشتم...حسی شبیه حس مردن وقتی انگیزه ای برای زنده بودن نداشته باشی...شاید بیست دقیقه در این رویا غوطه ور بودم و ده صفحه از کتاب را از دست دادم...!
بعضی وقتها هم این افکار مثل زورقی تو را به دل دریایی می اندازند که امواجش هر لحظه تو را به سویی می کشاند و هیچ نمیتوانی حدس بزنی که سر از کجا در خواهی آورد...وقتی به خودت بیایی و مسیر اندیشه ات را دنبال کنی تعجب میکنی که چطور به اینجا رسیده ای...البته اگر بتوانی رد پایت را در فضای مه گرفته و آشفته ی ذهنت پیدا کنی...!
بگذارید چند خطی از این کتاب را هم به عنوان حسن ختام برایتان بنویسم که شاید برای خریدنش ترغیب شوید...در فصل دوم کتاب نگارنده در بخشی، از تجربیات "بودلر" از سفرهایش میگوید و اینکه همیشه شوق سفر با او بود اما در میانه ی سفرهایش اغلب دچار تردید میشد و تصمیم میگرفت به موطنش بازگردد...در صفحه ی چهل و دوی کتاب میخوانیم:
" در رویای ترک فرانسه و رفتن به مکانی دیگر بود، جایی دور، قاره ای دیگر بی آنکه اثری از «زندگی روزمره» وجود داشته باشد، مکانی با آب و هوایی گرم تر......یک بار آسمان سربی رنگ شمال فرانسه را ترک کرده بود و سرخورده بازگشته بود. عازم سفری به هند شد. سه ماه تمام روی آب بودند که کشتی شان دچار طوفان شد و به اجبار در جزیره موریس برای تعمیر توقف کرد. موریس همان جزیره سرشار و محصور در نخلستانی بود که بودلر آرزویش را داشت. اما نتوانست حس اندوه و خمودگی را از خویش دور کند و بیندیشید که احتمالا هندوستان بهتر خواهد بود. علی رغم تلاش های ناخدا برای انصرافش مصرانه تصمیم گرفت به فرانسه بازگردد.
نتیجه اش تردیدی مادام العمر نسبت به سفر بود. در منظومه «سفر»، با طنز شرح حال مسافرانی را که از راه دور آمده بودند بیان میکند:
"ستارگان را دیدیم
امواج را، و شن ها را نیز
و، علی رغم بلایای نامنتظر و فریادها،
اغلب، به همان اندازه بی حوصله بودیم که اینجا."
با وجود این به آرزوی سفر کردنش وفادار ماند و مصمم و پیگیر آن را دنبال کرد. هنوز از سفر موریس به پاریس بازنگشته بود که شروع کرد به رویای سفر به مکان های دیگر، نوشت : « زندگی بیمارستانی ست که در آن هر بیمار آرزوی جایگزین کردن تختش را دارد. این یکی میخواهد جلوی رادیاتور رنج بکشد و آن دیگری تصور میکند اگر کنار پنجره باشد سریع تر بهبود می یابد.»
از اینکه خود را در میان این بیماران به شمار آورد شرمش نمی آمد: « همیشه به نظرم می رسد که اگر آنجایی که هستم نباشم حالم بهتر می شود و این مساله جا به جا شدن موضوعی ست که مادام العمر روح من را به خود مشغول می دارد.»
و البته این جمله آخر حکایت من نیز هست!
توسط در August 11, 2007 1:57 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (45)
گودزیلا علیه گیدورا...!
در این سیرک که هر کس پست و مقامی را قبضه میکند مدعی ارتباط با عالم غیب و داشتن نمایندگی تام الاختیار خداوند بر روی زمین است و در این بلبشو که انجام هر جنایتی تحت عنوان "اجرای حکم خدواند" توجیه می گردد و در این سرزمینی که حاکمانش خود را در چشمه ی تقدس از فرق سر تا نوک پا روئین تن کرده اند و هر مخالفت و مبارزه و انتقادی محاربه ی با خداوند و توهین به مقدسات تلقی میشود فقط "آقا پرفسور ابراهیم میرزایی" را کم داشتیم که به عنوان یگانه ناجی ملت ایران عَلَم به دوش و هن و هن کنان از راه رسید...!
چند ماهی بود که هر از گاهی ایمیلی دریافت میکردم با عناوین چشم نوازی چون " عَلَم حق و عدالت" و یا " یگانه ناجی مردم ایران آقا پرفسور میرزایی" و مانند آن...و خب مسلما نامه ها را نخوانده راهی سطل آشغال میکردم...این بار ایمیلی داشتم با عنوان " آغازی بر آغاز" و از آنجا که به هر حال از عنوانش چیزی دستگیرم نشد ایمیل را باز کردم و دیدم ای دل غافل همان پرفسور میرزایی خودمان است...از نوشته های نامه چیز زیادی دستگیرم نشد...معجونی بود از کلمات مهجور و قلمبه سلمبه که بدون ارتباط منطقی و نحوی مشخصی به دنبال یکدیگر قطار شده بودند...تلفیقی از اسلام و زرتشت و کوروش و دین ابراهیمی و البته محمد رضا (که هویتش بر بنده تا این لحظه نا مکشوف است)...اصلا بگذارید چند خط از نامه ایشان را بنویسم تا خودتان قضاوت کنید:
" نفخه سور، آفریننده ی روان اسفار، اسفار پیدایش تن و روان مخلوقات، خوداً الحسنات، یوم الطول، یوم الحساب، المبدی نون محکمه کبری معاد المیعاد "
این فقط به جای مثلا «بسمه تعالی» یا «به نام خدا» یش بود...شخصا فکر میکنم برای تمرین فن بیان تکرار سریع این سطور چند بار در روز بتواند بسیار مفید باشد. در ادامه ایمیل چنین میخوانیم:
" دان الانشاء دین ایران زمین پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک، اندر وحدت الوجود قلب العقل مردمی در شال مقدس آئین بود. الحکم التوحید اندر کعبه ابراهیمی و اسلام النور و الحقیقه و الایمان و اعمل الصالحات و الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و جاء الحق و زهق الباطل همان معناست."
چند لحظه چشمهاتون رو ببندین و در مورد این جملات گهر بار فکر کنین و وقتی به نتیجه ای نرسیدین ادامه سخنان نغز ایشون رو اینچنین دنبال کنین:
"کورشِ آفرین دارِ روانِ زنده ی تاریخِ آدم و شمشیر زن عدالت خدا الحکم الحق حق دار همه دورانها تا پایان دورانها که روان جاوید در بهشت خدا دارد.الحکم الفرقان. « احمد پایان دورانها» نفخه ی صور رستاخیز تکلیف الهی محمد رضا.
شجره الخبیثه الشیطان و الابالسه الشیطان و عداوه الشیطان وسوسه اهریمن گمراهی اندیشه آدم از ذات فطرت آفرینش آدم دار البوار است."
منم دقیقا احساس شما رو داشتم...احساس خنگی میکردم و در مقابل این ژرف اندیشی "آقا" کاملا خود را مستاصل احساس میکردم...به هر حال چیزهایی که یک پرفسور مینویسد را احتمالا فقط یک پرفسور دیگر مثل خودش میتواند بفهمد...!تصمیم گرفتم به سایت ایشان سری بزنم...سایت اصلی ایشان از قسمتهای مختلفی تشکیل شده بود و به اصطلاح ابواب متعددی داشت...وارد قسمتی شدم با نام " آقا فرموده ها " و در این بخش به مقاله ی بسیار زیبایی در مورد آزادی برخورد کردم...این مقاله در تضادی عجیب با سایر نوشته های استاد آنقدر ساده نوشته شده بود که بیشتر شبیه انشاهای یک بچه دبستانی بود و این نشان میداد استاد اگر بخواهد از سیستم لغز گویانه و اسرار آمیز خود نزول کند احتمالا خیلی نزول خواهد کرد...! بعد از مستفیض شدن از این مقاله زیبا و کودکانه تصمیم گرفتم به سایر بخشها هم سری بزنم و خوشبختانه آقا در سایر قسمتها مجددا به زبان اصلی خود بازگشته بود...در نوشته ای تحت عنوان "یوم الطول" میخوانیم :
" آدم کتاب آفرینش قلب العقل عقل القلب آفریدگار پروردگار دادگر دادگستر دادفرماست. آدمیان و هر آدم زاویه خود را با خدا دارد الممتحنه الاختیار خودآ الحسنات.مسئولیه الشخصیه. روز الشهاده السماء یوم الطول وعده خدا. "
خب امیدوارم در مورد یوم الطول همه چیز رو متوجه شده باشین...اگه هم نفهمیدین احتمالا طول قضیه یه مقدار بیشتر از عمق شما بوده...یه کم با آقا اخت بگیرین کم کم عادت میکنین...!
اما قضیه به همینجا ختم نمیشه...جناب پرفسور یک سایت دیگه هم به طور مجزا برای نظرخواهی گذاشتند تا مردم نظراتشون رو در مورد سازمان "عَلَم خق و عدالت" و بنیانگذار اون به طور آزادانه بگن...سوالها به صورت چند جوابی مطرح شده و شما میتونید از بین گزینه های موجود یکی رو انتخاب کنید...به طور مثال چند نمونه از بند های نظر خواهی و گزینه های موجود را عینا می آورم :
سوال ۱ـ از چه طريقى با يگانه نجات دهنده آقا پروفسور دكتر ابراهيم ميرزايى راهبر، بنيانگذار سازمان عَلَمِ حق و عدالت آشنا شدهايد؟
(این شکسته نفسی شون من رو کشته!)
گزینه 1 : ايشان آنقدر با عظمتند كه هيچكس نميتواند بگويد «من با ايشان آشنا هستم». حتى قطرهاى از اقيانوس بيكرانِ دانايىها و توانايىهاى ايشان را كسى نميداند. به والله كه با اعتقاد تمام، اين را مىگويم.
گزینه 2 :بله بنده با نام ایشان از قبل از انقلاب آشنا بودم. در آن زمان هم ایشان اندیشه و راهکارشان برای نجات مردم از ظلم پادشاهى پهلوى و شناساندن حيلهها و جنايات آنها براى ارتشيان و دانشجويان و ورزشكاران بود.
گزینه 3 : از طریق فعالیت در ورزش جسمى و روحى کونگفو توآ با نام مبارک آقا پروفسور ابراهیم میرزایی آشنا شدم و در حد اندك درك ناچيز خودم، از قدرت بيحد و توانمندى و اندیشۀ بسیار عظيم انسانى ايشان آگاهى دارم.
گزینه 4 : ايشان سالهاى بسيارى است كه در هر زمينهاى راهنماى انسانها بوده و هستند. در مبارزهى علنى و مخفى با دو رژيم پهلوى جنايتكار و آخوندهاى شيطان، در ورزش كه سرآمد و بنيانگذار و قهرمان جهان بودند، در پزشكى درمان كنندهى بيمارانِ نادرمان بودند، در علم و دانش در ايران و جهان بالاترين مقام را داشتند که زبانزد دانشمندان بسيارى ميباشند و ...
گزینه 5 : توسط اعلاميهها و اطلاعيههائى كه در تمام شهرها و حتى در مسير مردم در بالاى كوهها، در ارتباط با راهبر و اهداف بلند پايهشان پخش مىشود با نام و نظرات انسانى ايشان آشنا شدم.
گزینه 6 : از اينترنت براى من اعلاميههاى سازمان عَلَمِ حق و عدالت ارسال مىشود كه با نام و مكتوبات پر قدر و بىمانند ايشان آشنا شدم.
گزینه 7 : افراد سالخوردهاى را مىشناسم كه در ارتش زمان پهلوى چند سال زير نظر آقا پروفسور ميرزايى بودند و از آن موقع تا بحال هميشه از ايشان و بزرگىهايشان و مخصوصاً كارهاى غير ممكنى كه ايشان انجام ميدادند صحبت مىكنند و هميشه مىگويند: «فكر نكنم كارى تو دنيا باشد كه از دست ايشان بر نياد. بيرون انداختن ملاها كه چيزى به حساب نمياد. ايشان با قدرت و پشتكارى كه دارند اگر بخواهند مىتوانند تمام سران ستمگر دنيا را هم به زير بكشند».
و الی آخر...
البته اگر فکر میکنید همه ی پاسخ های موجود یک جورهایی هندوانه تپاندن است زیر بغل آقا کاملا درست فکر کرده اید...به هر حال کسی که از همه ی اسرار عالم اگاه است و بیماریهای غیر قابل علاج را درمان میکند و رازهای مجهول عالم را در هر زمینه ای به سر انگشت خرد و دانش بیکرانش در طرفه العینی حل میکند چنین نظر سنجی ای هم باید داشته باشد!
علی ایحال ما که بخیل نیستیم...می ایستیم گوشه ای و نظاره گر این هستیم که آقا چطور با عَلَم حق و عدالتش به جنگ زعمای قوم می رود...قدیمها در سینما سری فیلمهایی پخش میشد که در آن حیوانات عظیم الجثه ی ماقبل تاریخی به جنگ یکدیگر میرفتند...فیلمهایی مثل گودزیلا علیه گیدورا...کرامر علیه کرامر...گودزیلا علیه ماترا و مانند ان...به هر حال این هم احتمالا چیزی در ادامه همان فیلمهاست...موجودی از اعماق تاریخ برخواسته و با توسل به قدرتهای جادویی و غیبی و نیروهای عجیب و غریب خود قرار است طومار حاکمان ستمگر را در هم بپیچد و عدل و عدالت را در جامعه برقرار کند...شخصا ترجیح میدهم که در این نبرد گودزیلا (یا همان حکام فعلی!) پیروز میدان باشد والا اگر این جناب پرفسور با این مشخصات بتواند پیروانی پیدا کند و به قدرت برسد احتمالا نه از تاک نشان خواهد ماند و نه از تاک نشان!
توسط در August 8, 2007 9:22 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (30)