کتاب "هنر سیر و سفر" آلن دو باتن جلویم باز است و در حال خواندنش هستم...بدون اینکه فشاری به خودم بیاورم نگاهم از روی کلمات سر میخورد و به جلو میرود...کتاب نثر فوق العاده و البته ترجمه بسیار روانی دارد و در مورد تجربیات روحی و حسی نگارنده است در مورد پدیده ای به نام «سفر»...درست مثل هواپیمایی که از باند فرودگاه جدا می شود و به آسمان می رود ذهنم نیز رفته رفته از کتاب فاصله میگرد...چشمانم جا مانده است و بی وقفه بر روی خطی از کلمات به پیش می رود در حالی که ذهنم مدتهاست در نقطه ای دورتر مشغول بازی کردن با گربه ایست که روی سینه ام دراز کشیده است...به خود که می آیم دو صفحه را رد کرده ام...گربه را به حال خود رها میکنم و رد نگاهم را دنبال میکنم تا نقطه ی پرتاب ذهنم را پیدا کنم...جملات همگی غریبه هستند...آنقدر به عقب برمیگردم که جملات آشنایی را پیدا کنم...آخرین جمله ای که به یادم است را در دو صفحه قبل پیدا میکنم...حدود 500 کلمه را بدون حضور ذهن رد کرده ام...سعی میکنم بفهمم گربه ی پشمالویی که چند لحظه قبل روی سینه ام دراز کشیده بود از کجا پیدایش شده...آخرین جایی که نگاهم و ذهنم در کنار هم بودند اینجاست :
"کوشیدم دفتر راهنمایی بدون پیش داوریهای معمول برای مادرید مجسم کنم، و اینکه چگونه میتوانستم مناظر و بناهای آن را بر حسب علاقه ی عینی شخصی ام درجه بندی کنم." (هنر سیر و سفر صفحه ی 135)
نمیتوانم حدس بزنم که چه چیزی در این جملات بوده که ذهنم را رم داده است...روش را عوض میکنم...سعی میکنم گام به گام از گربه ی پشمالو به عقب برگردم...گربه از کجا پیدایش شد...؟ آهان...آن را خریده بودم...از کجا؟ از مولوی...رفته بودم خیابان مولوی که دست بر قضا یک گربه ی پرشین خیلی خوشگل دیدم و آن را خریدم...مولوی چه کار داشتم؟...نمیدانم...شاید چون یکی از محله های قدیم تهران است و مورد علاقه من است...خودش است...! راه زیادی نرفته ام...داشتم سعی میکردم در ذهنم مکانهای مورد علاقه ام را درجه بندی کنم...همین!
دوباره همه ی تمرکزم را جمع میکنم و سعی می کنم با حضور ذهن کلمات را دنبال کنم...اما باز کمی جلوتر کلمه و یا جمله ی دیگری من را به جای دیگری میبرد...درست مثل فرآیند خواب است...آدم نمیداند کی اتفاق میفتد...هر بار که چشم باز میکنی از خودت میپرسی عجیب است...کی خوابم برد؟ یعنی چه مدتیست که خوابیده ام؟ چند صفحه از کتاب عقب افتاده ام؟
هر بار سعی میکنم بازگردم به آخرین جمله ای از کتاب که به یادم مانده است...فرآیند تعقیب فکرهایی که پشت سر هم می آیند هم کار دلنشینی ست...بعضی وقتها این فکرها بدون واسطه به کلمات و یا جملات متصلند...مثلا امروز با خواندن جمله ای در مورد ایتالیا در یک کتاب به یاد خواب چند شب پیشم افتادم و تمام صحنه های خوابم را مجددا در ذهن مرور کردم...خواب دیده بودم که معشوقه ای در ایتالیا دارم که چشم انتظار من است و من سوار بر هواپیما به سوی ایتالیا میرفتم...احساس خوشی وصف ناپذیری داشتم...یک حس رهایی و آزادی... انگار که دارم خلاص میشوم از همه درد ها و رنج هایی که اینجا داشتم...حسی شبیه حس مردن وقتی انگیزه ای برای زنده بودن نداشته باشی...شاید بیست دقیقه در این رویا غوطه ور بودم و ده صفحه از کتاب را از دست دادم...!
بعضی وقتها هم این افکار مثل زورقی تو را به دل دریایی می اندازند که امواجش هر لحظه تو را به سویی می کشاند و هیچ نمیتوانی حدس بزنی که سر از کجا در خواهی آورد...وقتی به خودت بیایی و مسیر اندیشه ات را دنبال کنی تعجب میکنی که چطور به اینجا رسیده ای...البته اگر بتوانی رد پایت را در فضای مه گرفته و آشفته ی ذهنت پیدا کنی...!
بگذارید چند خطی از این کتاب را هم به عنوان حسن ختام برایتان بنویسم که شاید برای خریدنش ترغیب شوید...در فصل دوم کتاب نگارنده در بخشی، از تجربیات "بودلر" از سفرهایش میگوید و اینکه همیشه شوق سفر با او بود اما در میانه ی سفرهایش اغلب دچار تردید میشد و تصمیم میگرفت به موطنش بازگردد...در صفحه ی چهل و دوی کتاب میخوانیم:
" در رویای ترک فرانسه و رفتن به مکانی دیگر بود، جایی دور، قاره ای دیگر بی آنکه اثری از «زندگی روزمره» وجود داشته باشد، مکانی با آب و هوایی گرم تر......یک بار آسمان سربی رنگ شمال فرانسه را ترک کرده بود و سرخورده بازگشته بود. عازم سفری به هند شد. سه ماه تمام روی آب بودند که کشتی شان دچار طوفان شد و به اجبار در جزیره موریس برای تعمیر توقف کرد. موریس همان جزیره سرشار و محصور در نخلستانی بود که بودلر آرزویش را داشت. اما نتوانست حس اندوه و خمودگی را از خویش دور کند و بیندیشید که احتمالا هندوستان بهتر خواهد بود. علی رغم تلاش های ناخدا برای انصرافش مصرانه تصمیم گرفت به فرانسه بازگردد.
نتیجه اش تردیدی مادام العمر نسبت به سفر بود. در منظومه «سفر»، با طنز شرح حال مسافرانی را که از راه دور آمده بودند بیان میکند:
"ستارگان را دیدیم
امواج را، و شن ها را نیز
و، علی رغم بلایای نامنتظر و فریادها،
اغلب، به همان اندازه بی حوصله بودیم که اینجا."
با وجود این به آرزوی سفر کردنش وفادار ماند و مصمم و پیگیر آن را دنبال کرد. هنوز از سفر موریس به پاریس بازنگشته بود که شروع کرد به رویای سفر به مکان های دیگر، نوشت : « زندگی بیمارستانی ست که در آن هر بیمار آرزوی جایگزین کردن تختش را دارد. این یکی میخواهد جلوی رادیاتور رنج بکشد و آن دیگری تصور میکند اگر کنار پنجره باشد سریع تر بهبود می یابد.»
از اینکه خود را در میان این بیماران به شمار آورد شرمش نمی آمد: « همیشه به نظرم می رسد که اگر آنجایی که هستم نباشم حالم بهتر می شود و این مساله جا به جا شدن موضوعی ست که مادام العمر روح من را به خود مشغول می دارد.»
و البته این جمله آخر حکایت من نیز هست!
عوض شدی شراگيم...مدتی بود نخوانده بودمت ...از شوخ طبعيت خبری نيست...
August 24, 2007 8:45 PM
به آقای کمالی شما تو آلمان بنده تو ايران چه کسی شمارا تهديد ميکند وبلاگم را آپ کردم تشريف بياوريد اما بدون تهديد
August 21, 2007 7:11 PM
این اولین بار نیست که این جانب به همراه خانواده ام مورد هجمه مدعیان حقوق بشر و ÷یروان اسلام امریکائی قرار می گیرم . به هرحال ما از این تهدید ها نمی ترسیم و هر لحظه آماده نثار خون پاک خویش در راه ولایت هستیم
به امید آن روز !
August 20, 2007 5:54 PM
ممنونم آقای کمالی که از ديگران هم دعوت ميکنيد واين نکته مرا بر آن داشت تا مدارکی از واقعه کربلارا به دوستانتان معرفی کنم ايشان آنقدر فهميده هستند که خود قضاوت کنند ..
در ضمن بفرمائيد شما از جمله چماقداران قم نيستيد ؟ فکرميکنم هستيد .. خدا بهتان رحم کند .. توبه کنيد ..
به خوانواده محترمتان سلام برسانيد
August 20, 2007 5:12 PM
دوستان عزيز .
برای مشاهده مبارزه خانواده اقای کمالی با دجال زمان يا محمد اسحاق ابادی به وبلاگ ايشان قسمت ستون نظرات مراجعه کنيد و اعلان جنگ خانواده حق پرست کمالی با شيطان را بخوانيد !
August 20, 2007 12:09 AM
امروز پرده از روی این جنگ برمیدارم ..
پرده از روی پروندۀامنیت مللی آخرین گام ..
و یا برگ آخر سناریو تمدن بشری
شما بفرمائید چه کسی حقه .. چه کسی باطل
جناب آقای خامنه ای
من و شما باید در حضور این ملت به ایستیم
تا ایشان قضاوت کنند چه کسی حق هست وچه کسی باطل..
قرار ملت ایران در رای دادن به جمهوری اسلامی این بود .
که این حکومت تحویل زمینه سازان دولت جهانی شود ..
تا امر ظهور مهدی (عج)ممکن گردد.
پس چرا از این امرمهم شانه خالی میکنی ..
وامور دنیوی را به این وظیفه الهی ترجیح داده ای ..
وآراء یک ملت ونیات پاکشان را نادیده گرفته ای ؟
شعیب http://hediyearash.blogfa.com
August 19, 2007 4:31 AM
يه سی دی هست اسمش آخرين غزل رومی . اون و گوش دادی؟ اگه نه گوش بده . تراک اولش قشنگترين اجرا رو داره از همين غزلی که تو پست آخرت گزاشتی.
August 17, 2007 9:17 PM
داستان حضرت ابراهيم از خوابها وروياهايی شروع ميشود که حکايت از قربانی کردن فرزند به دستور خداست. ولی نميدانم که آن دوره اين نوع قربانی کردن مرسوم بوده است يا نه يعنی انسان را قربانی ميکرده اند؟ اگر حضرت توانسته با اين عمل نوع قربانی کردن را عوض کند پس و پس وپس وباز ديگر هم.اگر (پرش سوال از افکار) را از پرش افکار ميدانيد ،مرا هم دريابيد
August 17, 2007 3:14 PM
يه چيز ديگه خط شيشم از پايين به بالا!
اونجايی که گفته دارد دلی چو ؛خارا ؛.به نظرت اگه "خارخاسک " بود قشنگ تر نبود!!!!!!؟
August 16, 2007 2:46 PM
يعنی که چی چيز مينويسی بعد يه کاری ميکنی که ما نتونيم بيايم جوابت رو بديم اين کارت خيلی ضد حقوق بشريه . منظورم با اون شعر امروزی بود که نوشتی ولی جا نذاشتی برای جواب دادن .....
القصه خودم رو کشتم که بهت بگم جمله تخته سیاه امروزت واقعن من رو کشته !!!
August 16, 2007 2:42 PM
من خيلی نگرانم برات، بیشتر از اونی که بتونی فکر کنی. شری
August 16, 2007 10:56 AM
من مست مي عشقم هشيار نخواهم شد // وز خواب خوش هستي بيدار نخواهم شد **** امروز چنان مستم از باده ي دوشينه // تا روز قيامت هم هشيار نخواهم شد **** تا هست ز نيك و بد در كيسه ي من نقدي // در كوي جوانمردي عيّار نخواهم شد **** آن رفت كه مي رفتم در صومعه هر باري // جز بر در ميخانه اين بار نخواهم شد **** از توبه و قرّابي بيزار شدم، ليكن // از رندي و قلاّشي بيزار نخواهم شد **** چون يار من او باشد بي يار نخواهم ماند // چون غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد **** تا دلبرم او باشد دل بر دگري ننهم // تا غمخورم او باشد غمخوار نخواهم داشت **** چون ساخته ي دردم در حلقه نيارامم // چون سوخته ي عشقم در ناز نخواهم شد **** تا هست عراقي را در درگه او بازي // بر درگه اين و آن بسيار نخواهم شد == عراقي همداني
August 16, 2007 7:55 AM
سلام دوست من
من یه وبلاگ نویس قدیمی هستم و عنوان مطلب جدیدم هست:سامی یوسف در ایران.بابا افتخار دادین!!
این سخنان از حضرت علی هم تقدیم تو می کنم...
بار خدايا! آبروي مرا به توانگري نگه دار، و ارزش مرا به تنگدستي از بين مبر که ناچار شوم از روزي خواران تو روزي خواهم، و از آفريدگان بدکارت مهرباني جويم، و به ستايش آن کس که به من ببخشايد گرفتار آيم، و به بدگويي آن کس که به من کمک نکند ناچار شوم... نهج البلاغه، خطبه 216 آرام باش، توکل کن ،تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خدارا می بینی که پیش از تو دست به کار شده است .
منتظر نظراتت هستم
یا علی[گل]
August 15, 2007 2:53 AM
لطف سفر در اين هست که در يک روز ميشه ۴ تا ديت گذاشت آقای جک نيکلسون.
August 14, 2007 9:23 AM
عجب!
اصلاسر و ته داشت؟
اينجاست كه ميگند :
قافيه كه تنگ آيد شاعر به جفنگ آيد.
August 14, 2007 8:59 AM
بعضی وقت ها دراز میکش و حرکت ابرها را نگاه میکنم. حرکت نسبی است، و شاید این من هستم که حرکت میکنم و به جایی میرم که دلم میبرد ولی هر جا باشم همان آسمان است ولی گاهی آبی، گاهی ابر، گاهی هم خاکستری استş
August 13, 2007 11:48 PM
به هرحال من همه سايت جناب پروفسور رو حوندم . ولی يک سئوالی برام پيش اومد که هرچی دنبال جوابش گشتم پيدا نکردم . به نظر شما اگه بروسلی و سوپرمن و بت من هرسه با هم متحد بشن با پروفسور مبارزه کنن کدومشون ميزنه ؟
August 13, 2007 11:44 PM
اقا من پست قبلیت رو الان خوندم و مزيد اطلاعت عرض کنم که اينجانب حدود پونزده سال پيش سه مال کلاس کونگ فو توا رفتم و استادمون هم شاگرد يکی از شاگردهای پروفسور ميرزائی بود . بعدش اونجا يک ضربه مرگبار و سری ياد گرفتم که به صورت يک مشت محکم توی مغز بود . جنابعالی اينجا هی راجع به من شر و ور گفتی هيچی نگفتم . دوست دختر محترمم بيتا خانم با انرژی درمانی شفات داد . اومدی گفتی دروغه و فلانه . بازم هيچی نگفتم . گربه اون يکی دوست دخترم يا دوست اکیپی يا اصلا هرچی . خلاصه لوسی بيچاره رو کلی نگه داشتی بهش غذا نمی دادی و حموم هم نمی برديش . باز هم گفتيم اشکالی نداره . از اکباتان اومدی خونه ما گفتی که شمرون بده و پرته و دهات ما که اکباتان باشه با کلاس تره باز هيچی نگفتم و فک کردم بزنم جلوی زيدت لهت کنم ضايع ميشی و از اونم گذشتم .
ولی ديگه بهت حق نمی دم که به جناب پروفسور ميرزائی توهين بکنی . من تا حالا اون ضربه مرگبار را روی کسی امتحان نکردم ولی مطمئن باش در اولين فرصت که بينمت با همون ضربه ميفرستمت اون دنيا تا ديگه اينجا واسه خودت بذله گوئی نکنی !
August 13, 2007 11:35 PM
سلام ببخشيد کامنت ۲۰ مال من بود منتها مشکلی وجود داشت که حل شد.شراگيم عزيز من عاشق سفرم اما الان منم فکر ميکنم اگه تهران نباشم حالم بهتر ميشه.برای همين تصميم گرفتم به شيراز مهاجرت کنم.من همسر ودو فرزند دارم وتو تهران خونه ای نداريم.هر دو کارمنديم وبچه ها هم کوچکند .هيچکس را در شيراز نداريم ولی همه ي خانواده ی من تهرانندواما راستش می خواهم از دست همه فرارکنم ضمن اينکه فکر ميکنم تو شيراز امکانات مادی بهتر ي هم ميتونيم داشته باشيم.البته اين رو از اين نظر ميگم که قرار ه به کسانی که از تهران ميروند امکاناتی بدهند.البته فکر ميکنم وضعیت مسکن در شيراز بهتر از تهران باشد از همه دوستان ميخوام اگه نظری دارند کمکم کنند چون هنوز مرددم
August 13, 2007 11:22 AM
بله.. در واقع تنها تعجب است که من بیاد می آورم ولی جزییات ان را به یاد نمی آرم. فکر هم نمی کنم حتی اگر کسی یادش بماند که این مرحله را گذرانده است بتواند جزییات انرا یادش بماند. چون اصلا اون افکار برای ما قابل درک نیستند .بهمین دلیل من دیگه به تلاش ادامه ندادم به علاوه ناخودآگاه من هم برام ایجاد مشکل می کردو خیلی کمتر وارد اون مرحله میشدم. از وقتی هم که سعی میکردم این افکار را به خاطر بسپارم دچار آشفتگیه واختلالات بسیاری در خواب شدم. یه حالت بسیار وحشتناکی رو در موقع بیدار شدن تجربه میکردم که هیچ جا نتونستم اطلاعاتی در مورد علتش به دست بیارم. موقع بیدار شدن وقتی وارد مرحله کم عمق خواب میشدم در اون مرحله گیر می کردم و نمی تونستم بیدار بشم.واقعا خیلی حالت بدیه.. یعنی مرحله ای بین خواب و هوشیاری. همه ی اتفاقاتی که در حول و حوشت می گذرد را میفهمی ولی عاجزی از بیدار شدن.بعد لرزشهای وحشتناکی به سراغم می اومد و اونقدر اون لرزشها ادامه داشت تا از شدت ان بیدار شوم. حتی میتونستم زیر لب صدای ناله خفیفی ایجاد کنم و اگر شخصی نزدیکم بود میتونست منو از اون حالت ترسناک بیدار کنه.بعلاوه بیشتر دچار پدیده فلج خواب میشدم و...
ولی چیزی که از آن مطمینم این است که این افکار پوچ نیست و کاملن هوشمند است. چون من بوضوح یادم میاد که در مورد اون جملات اخر در اون انکودینگ جدید هم داشتم فکر می کردم و مغز من هم داشت اطلاعات رو هوشمندانه پردازش می کرد که در اون زمان هم به نظرم کاملا منطقی پیش میرفت این افکار. ولی متاسفانه خواب این مرحله NREM هست و برای ما غیر قابل یادآوری.
بهر حال باید منتظر پیشرفت علم خواب شناسی باشیم و خوشبینانه امیدوار , که توجه بیشتری به این زمینه پیچیده کنند.
August 13, 2007 9:50 AM
ريتزيک جان (شماره ۱۶) :
اول ممنون از وقتی که گذاشتی و توجهی...جالب بود...اما واقعا من نتوانستم بفهمم تو چطور متوجه شدی که آن آخرين جمله ای که خواندی در زهنت دی کد شده و به چيز عجيبی تبديل شده است...تو که بعد از بيدار شدن چيزی را به ياد نمی آوری؟ از کجا ميفهمی که از شدت عجيب بودن افکارت از خواب بيدار شده ای؟ مگر بعد از بیداری چيزی به يادت مانده است؟يعنی کلياتی را که مثلا نوشته تبديل به متن عجيبی شده است و تو از شدت تعجب از خواب پريده ای را به ياد می آوری اما جزئيات و اينکه آن چه بوده را نميتوانی به ياد بياوری؟
August 13, 2007 3:14 AM
به خانم به اصطلاح هليا :
اول از همه اين که از اسم خارجی که روی خودتان گذاشته ايد . سفاهت و نادانی شما به خودی خود ثابت است . ديگر اين که من از دشنام های شما ناراحت نيستم . شما تا فردا صبح هم ناسزا بگوئيد و بگوئيد خدائی وجود ندارد و کمالی دروغ می گويد و .. برای من مهم نيست . زيرا حتی انبيا هم در دعوت مردم به خدا از سوی افرادی مثل شما دشنام می شنيدند . ما با خدا معامله کرده ايم و مخالفت شما با عرفان و زندگی سالم دردی است که اول از همه گريبان خودتان را گرفته است .
August 13, 2007 1:19 AM
سلام شراگیم
این مسیله پرش افکار و مسایل جانبی آن برای من بسیار جالب بوده و است و مدت زیادی از وقت من صرف تحقیق در این زمینه و زمینه های مشابه شد.حتی در زمانهای مرده و بی مصرف زندگیم با استفاده از پرش افکار نوعی بازی میکنم که بسیار هم جذاب است :)
ولی بیشترین چیزی که تو این حوزه نظر منو به خودش جلب کرد مسیله خواب بود. اونم نه خود خواب بلکه مرحله ای که دران از بیداری به مرحله پیش خواب (pre-sleep) وارد میشویم و پرش افکاری که در این مرحله اتفاق می افتد. شاید برای تو جالب باشد که در این مورد یه کم بنوسم.
افراد خیلی کمی متوجه این تغییر استیت میشن و اگر تا حالا متوجه شده اند اگر یادشان نرفته باشد حتما بسیار برایشان تعجب انگیز بوده. خواب طبیعی 5 مرحله داره که چهار مرحله ان خوابهای بدون رم هستند که در انها چشم حرکات سریع نداره و تنها یک مرحله خواب است که شامل حرکات سریع چشمی هست که به اون رم میگن.تنها خوابهای مرحله رم قابل یاد آوری هستن. تو این زمینه متخصصین رشته روانشناسی خواب اومدن با دستگاه الکترو آنسفالوگراف امواج متساطع شده از مغز رو اندازه گرفتن و خواب رو از لحاظ عمق طبق بندی کردن که مرحله پیش خواب و پس خواب کمترین عمق رو دارا هستن. درست قبل از اینکه ادم وارد مراحل عمیقتر خواب بشه ابتدا وارد پیش خواب میشه که حدودا نیم ساعت دوام داره..قبل از اینکه وارد پیش خواب بشیم یه مقطع عبوری خیلی کوتاه حدود دو سه دقیقه هست که در اون نظام پردازشی و منطقی مغز بطور کلی تغییر مکنه و یه مرحله واقعا عجیبی هست. همین محدوده ای که من در موردش صحبت میکنم. مرحله ای که در اون چهار چوب منطقی فکری فکر ادم فرق میکنه. من شبها معمولا یه کتابی چیزی میخونم تا خوابم ببره . معمولا اخرین سطرها هنوز در ذهنم هستند که وارد این مرحله میشم.مثلن جمله "من رویای این را در سر میپرورانم که زن کاملی باشم زنی که می خواهد دیگران را واوارد که او را چه از جهت شخص خودش و چه از لحاظ حرفه اش محترم بدارند" هنوز در ذهنم هست که وارد این مرحله میشن. بناگاه این جمله ساده که مفهوم مشخصی دارد در سیستم ارزشی اون استیت چنان مفهوم عجیب و غریب پیدا میکند که از تعجب بلافاصله بیدار میشوم و اخرین سطر رو دوباره میخونم و سعی میکنم یادم بیاد که این جمله تبدیل به چی شد و از اون به کجا رسیدم...ولی متاسفانه هیچ وقت یادم نمیمونه..اوایل خیال میکردم اینها افکار پوچ و بدون مفهومی هستند که حاوی هیچ چیز خاصی نیستند ولی نه..اینطور نبود..اون افکار ادامه افکار من در حین کتاب خوندن بودن که به ناگاه نظام پردازشی انها عوض میشد و به انکودینگ جدیدی تبدیل میشدند که تا به امروز من نتوانسته ام انرا بیاد بسپارم.در واقع پردازش این جمله ادامه داشت و از روی اون به افکار دیگه ای میرسیدم و در اون زمان کاملا هم منطقی میومدن چون سیستم فکری من عوض شده بود.خیلی هم تلاش کردم که بتونم ثبتش کنم ولی موفق نشدم حتی بقل دستم مداد و دفتری میگذاشتم تا بلافاصله وقتی وارد اون مرحله شدم بیدار شوم و به سرعت چیزهایی را که حس کرده ام بنویسم ولی به سرعت یادم میرفت و تنها کنجکاوی و تعجب بسیار در ذهنم باقی بود. تازه از وقتی تصمیم گرفتم اونهارو ثبت کنم ناخوداگاه من ایجاد مزاحمت میکرد و نمیذاشت وارد اون مرحله کوتاه بشم.
تا مدتها دغدغه ذهنم این بود که آیا میشود ان سیستم منطقی را دیکود کرد و در هوشیاری قادر به درک ان باشیم یا نه! شاید بسیاری از عوامل خارج از درک ما و عجیب قریب را میتوانستیم درک کنیم.فکر اینکه ما بتوانیم با چهارچوب و ارزشهای دیگری فکر کنیم بسیار نفس گیر است. متاسفانه در حوزه روانشناسی خواب و خواب شناسی کمتر بر روی این مسیله کار شده و مانور اصلی بر روی مسایل دیگراست.
کسی در این زمینه تجربه یا اطلاعاتی دارد؟
August 12, 2007 2:33 PM
میدونی سفر یعنی فرصت ازخود دور شدن و در عین حال در خود فرو رفتن .
فکر میکنم شايد رفتن به سفر برات لازم باشه من هنوز درمورد پيشنهاد سفر به اصفهان پايه ام ها البته با همون شرايطی که گفتم .
August 12, 2007 2:19 PM
تا وقتی با خودت کنار نیای هر جای دنیا اسمان همین رنگ هستش !
August 12, 2007 1:50 PM
اين که ذهت ادم ها خيلی ازاده حس خوبيه که زندگی کردن را قابل تحمل ميکنه! هر لحظه ای که دوست نداريش می تونی تو افکارت زندگيش کنی!وقتی همه چی تکراری می شه و انگيزه ای نميمونه به اين نتجه می رسی که دنياييی که فکرت توش زندگی می کنه خيلی بهتر و دوت داشتنی تری و ترجيح می دی که اونجا زندگی کنی! گرچه فرار از واقيعات ولی شايد گه لازم باشه! ممکنه سال ها به همين منوال بگذره و روزی بيدار شی که هيچ کس و دورو برت نميشناسی و زمان رو گم کردی اون موقع به اين سوال بر می خوری که تو زنگی کردی يا مدت ها پيش مردی و به دنيای افکارت سفر کردی؟
August 11, 2007 11:44 PM
سلام.شراگيم ميدونی خيلی وقته که تمام مطالبت رو سطر به سطر ميخونم ولی نظر دادن رو دوست ندارم برا همين اين اولين کامنتم هستش و اخريش هم خواهد بود در مورد متنات ياد ميگيرم ازت. گاهی موافقم و گاهی مخالف و گاهی بی نظر ولی ترجيح ميدم افکارم برا خودم بمونه، ولی امروز برات کامنت ميدم چون داشتم ارشيوت رو ميخوندم و قشنگ با ارشيوت ادم گذر سالها و پخته تر شدنت رو احساس میکنه...خیلی حس قشنگی هستش.خوش به حالت
August 11, 2007 6:37 PM
اين آقای ِ کمالی که کمال ِ آدمهای ِاحمق ِ دنياست حالمو به هم ميزنه . تو رو خدا پاک کن اين نظر ِ مزخرفشو . حالت تهوع گرفتم .
August 11, 2007 5:35 PM
بنده قبلا هم گفته بودم که دوری از معنويات و دين و ايمان شما را تبديل به يک موجود بی هدف و بی انگيزه کرده است . چرا ؟ چون تصور می کنيد زندگی يعنی چند صباحی خور و خواب و شهوت رانی . والله به پير و پيغمبر زندگی فقط اين چيزها نيست . زندگی يک فرد مومن چنان زيبائی هائی دارد که شما افراد آلوده به مرض غرب زدگی در خواب هم نمی توانيد ببينيد . سفر و مسافرت علاج شما نيست زيرا چون يک فرد تشنه در بيابان به دنبال سراب هستيد . گيرم به شهرهای غربی مثل واشنگتن و مسکو و پاريس هم سفر کرديد و چند صباحی هم در آنجا شهوت رانی کرديد . بسيار ساده لوح هستيد اگر فکر می کنيد اين بيماری شما علاج می شود . بلی ! سفر خوب است به شرط آن که به جاهائی مانند مشهد مقدس و قم و يا سوريه و به قصد زيارت باشد . به شما توصيه می کنم سفر نامه مکه و حج به نام خسی در ميقات را بخوانيد تا شايد متوجه شويد سفر به کشورهای غربی هيچ چيزی جز ايدز برای شما به ارمغان نمی آورد . زيرا در آن جا گوشت حلال هم موجود نيست . باز به شما توصيه می کنم يک بار به مشهد مقدس سفر کنيد و شايد حضرت امام رضا شما را شفا دهد . البته شرطش حضور قلب و توبه از زندگی کثيف گذشته تان است . حال خود مقايسه کنيد . سفر به مسکو وواشنگتن و ايدز گرفتن يا مشهد مقدس و شفا يافتن . حال کدام بهتر است ؟
خدايا به ما بفهمان که زندگی بسی فراتر از خور و خواب و هوسبازی است ..
به اميد آن روز !
August 11, 2007 3:19 PM
باید جالب بوده باشد
من بیشتر در کتابهای درسی است که حواسم سر می خورد به ناکجا(:
August 11, 2007 1:39 PM
یک بار یکی از دوستام از من پرسید واقعاً چرا می خوای بری؟ جواب من این بود که می خوام برم که پنج سال (یا هرچند سال) تو اون کشور جدید زحمت بکشم که به یه وضعیت نسبتاً پایدار برسم و وقتی اونجوری شد برنامه ریزی کنم که برم یه جای دیگه! که زندگی هم اینجوری بگذره، که..
البته فکر احمقانه ای! اما منو وسوسه می کنه! فکر کنم حکایت همین جمله آخره یه جورایی...
August 11, 2007 10:04 AM
اين وصف حال روزگار کوليوار ماست که کوچ ميکنيم از اين شهر به يه شهر ديگه و از اين کشور به يه کشور ديگه و هميشه هم دلتنگيم
August 11, 2007 4:06 AM
شاهکار بود... من هم هميشه دلم میخواسته جای ديگری باشم... هميشه... چند روزی بعد از اينکه به آن جای ديگر سفر/کوچ کردهام باز دلم برای رفتن به جای ديگری نقشه کشيده...
www.khabgard.com/bsa/stories/?id=1072952484 (وقتی ادمها گريه ميکنند شبيه هم ميشوند.)
August 25, 2007 2:25 AM