...
...چند روزه یه جیرجیرک خیلی خیلی مهربون شبها میاد درست پشت پنجره من و یه بند تا صبح آواز میخونه... نمیدونی چقدر دوستش دارم...درست سر ساعت ده و نیم که همه جا ساکت میشه شروع میکنه به خوندن...یه بند میخونه...من که باورم نمیشه این صدا رو از مالیدن پاهاش به هم در بیاره...خیلی دلم میخواد یه بار یه جیرجیرک رو از نزدیک موقع آواز خوندن تماشا کنم...این جیرجیرک هرکی هست و با هر نیتی که این کار رو میکنه این روزها دوست داشتنی ترین موجودیه که اومده توی زندگی من...میخواستم در موردش یه پست مفصل توی وبلاگم بنویسم...من خونه م توی اکباتان طیقه اوله برای همین صداش رو خیلی خوب و واضح میشنوم...یه صدایی داره مثل این دستگاههای آب پاشی که باهاش چمن آب میدن...خدا کنه حالا حالا ها جفتش رو پیدا نکنه و همنیجور ور دل من بمونه...جیرجیرکها هم مثل آدمهان...یعنی تا وقتی اون گمشده شون رو پیدا نکردن خیلی بیشتر از یه حشره هستن...یه موجودی هستن که آدم میتونه دوستشون داشته باشه...آدم میتونه ازشون یاد بگیره...حتی بعضی وقتها اشک آدم رو در میارن...فکر کن یه حشره ی سیاه کوچولو شبیه سوسک و بلکه هم زشت تر از سوسک بتونه دل آدم رو اینطور بلرزونه...بتونه اینجور آدم رو سرشار از احساس کنه...ولی همین موجود به محض اینکه به عشقش میرسه یه دفعه خفه میشه...یه دفعه گم میشه...میشه همون حشره ی سیاه که آدم به محض دیدنش دست به دمپایی میشه...یه حشره مثل میلیاردها حشره ی دیگه...موذی...شکمو...کثیف...حشری...!
آدمها هم همینجور هستن....
...
خدا رو شکر که بعد از n روز اومدی.
سفرنامه ات به نظرم یه کمی اغراق آمیز یود ولی من خیلی حال کردم.
October 25, 2007 10:38 AM
به قول انگلس:شايد شما دوست داشته باشيد ماهوت پاک کن را گاو بناميد ولی توقع نداشته باشيد ماهوت پاک کنتان شير هم بدهد.بعضی از تجربه ها با تکرار ميميرند و بعضی ها با عمر انسان.اين نه به خاطر من وتجربه هايم بلکه برای خدای کوچکی که الهه نيست . فرصتی برای گفتن ومجالی برای شنيدن. استيصالی نشنيده .طنين لبخند و گويی به ناچار تجربه ای که با عمر انسان عجين است.با کشتی نوح و دهان نهنگ. موفق باشيد.
October 21, 2007 2:22 PM
به ۳۷:آگاهی از عشق يعنی من عشق رو اينطور شناختم. (کشيده شدن بين نگاه فلسفی و درک حسی) تا حالا دچارش شدی؟ نگاه فلسفی به اين معنا که هر چيزی .هرکسی. هرتصويری،کلامی،اتفاقی.هرچی که شد.منو با خودش به اعماق ببره برای چند لحظه محو کنه.از خودبيخود کنه.زمانو نگه داره .درک های حسی هم که از ساده تا پيچيده از آب خوردن تا همخوابه شدن.شگفتی تلاقی اين دو من واز خودم اخراج ميکنه. اين بستگی به درون داره وخیلی کمتر به بيرون.
September 15, 2007 2:12 PM
پشت هر پنجره ای،همیشه یه جیرجیرک خیلی خیلی مهربون خوابيده که منتظره سکوت و تنهاييه گاه به گاه صاحب خونه ست تا پاهای نازکش رو بهم بماله و دلبری کنه.
جيرجيرک سياه و کوچولوی شما هر شب دعا ميکنه که دليل اين دوست داشتن هرچی که هست کماکان ادامه پيدا کنه و ور دلش بمونيد و واسه خوندنش دل لرزه بگيريد!جیرجیرک کوچولو خوب می دونه که شما هم مثل ميلياردها آدم ديگه وقتی از اين حال و هوا دربياين با شنيدن صداش و ديدنش يا پنجره رو ميبندين يا دنبال دمپايی ميگردين.
همه ی آدم ها همين اند...
September 5, 2007 9:16 PM
دوره نقاهتت به درازا كشيده رفيق....
پپسر هم يانقدر احساساتي؟
ايشششششششش!
September 3, 2007 1:41 PM
با سلام:
به جیر جیرکت بگو آخرش باید سکوت کنه پس بهتره همین حالا دنبال یه یار بگرده مثل خودش تنها که با اون سکوت کردن رو تجربه کنه.
اما تو ای شراگین میدونی جیرجیرک یه روز میره دلت براش تنگ میشه واسه همینه که امروز که کنار توست زیباست و فردا که نیست بده و ....
اگه واقعیت رو بخوای باید از امشب به رفتنش خودتو عادت بدی هرچند که کنار تو هست باید وقتی میخونه بگی صداشو نمیشنوی باید اشک از چشات بیاد , قلبت صد هزار بار در دقیقه واسه هر ثانیه کنار اون بودن بزنه ولی فریاد کنی ....
اشکاتو پاک کن دلت ساکته نه ؟
خیلی وقته که صدای جبرجبرک دلت نمیاد لازم نیست واسه اونیکه تنهات گذاشته گریه کنیه اون بر نمیگرده اگه هم بیاد دیگه اون نیست ....
September 1, 2007 9:46 PM
چقدر تو گيجی شراگيم شايد تو عشقش بودی واسه خاطر همين هم اومده بود پشت در پنجره تو پاهاش رو به هم میمالونده !! ....ووووولی خوب راست ميگی اين رو هم اين که بعد از اينکه بخواد به عشقش که تو باشی برسه اينقدر بی احساس و ضایع هستی که تبديل ميشه به همون حشره ی سیاه که آدم به محض دیدنش دست به دمپایی میشه...یه حشره مثل میلیاردها حشره ی دیگه...موذی...شکمو...کثیف...حشری...!
September 1, 2007 6:47 PM
من ۲ ماه با يک جيرجيرک در کابين کشتی بودم :)
در کشتی ما کم نبودند به زير کمد و تخت و حاهای تاريک .
در جنوب در مناطقی که گزنده و خزنده بسيار داشت . مخلوطی از مايع ظرفشويی و آب را به هم ميآميختند و به داخل ۴ کاسه ریخته و چهار پايه تخت را به داخل کاسه ها ميگذاشتند تا از شر حشرات در امان بمانند .
يکی از راه های از ميان بردن حشراتی چون سوسک و ... درست کردن همين مخلوط و ريختنش به محل اختفای آنها بود .
بلا نسبت جيرجيرک.
September 1, 2007 5:18 PM
شما مارا نموديد با اين تنلی تون و ننوشتنتون :)
ميدونم که اين سه روز تعطيلی سر جمع ۲۴ ساعت هم وقت آزاد نداشتی ولی بالاخره يکی بايد اينجا را سرو سامون بده يا ميخوانی با اين يک ماه در ميون مطلب نوشتنت چراغ اين وبلاگت را کور کني؟
September 1, 2007 5:05 PM
...وبلاگی که لااقل یکهفته به روز نشود می شود مثل هر عضوی از بدن که یکساعت جریان خونش را قطع کرده باشی اول سرد می شود، بعد کبود می شود و بعد آرام آرام می میرد...
از نوشته های خودت!!!چرا نمينويسی؟
August 31, 2007 8:24 PM
...وبلاگی که لااقل یکهفته به روز نشود می شود مثل هر عضوی از بدن که یکساعت جریان خونش را قطع کرده باشی اول سرد می شود، بعد کبود می شود و بعد آرام آرام می میرد...
از نوشته های خودت!!!چرا نمينويسی؟
August 31, 2007 8:24 PM
ضمن عرض تبریک
بمناسبت عید شعبان بسوی خدا بطور ویژه آپ شد
سوال : قربان بفرمائید جنگ تنازع بقا که در اسلام بانام جنگهای عصر ظهور به آن اشاره شده چیست ؟
خامنه ای : همه باید بدانند برطبق رساله .. اماله شیاف تریاک روزه را باطل میکند .. پس مسلمین باید با پای چپ بروند بیت رهبری و باپای راست خارج شوند
August 29, 2007 5:03 AM
دوست عزیز/ استاد گرامی
بنده مدّتی است که خوانندۀ وبلاگ شما بودهام. حال از شما دعوت میکنم خوانندۀ مطلبی کوتاه در وبلاگ من باشید که آن را نگاشتهام، به پاس آموختههایی که با خواندن وبلاگ شما اندوختهام. اگر هم قدم رنجه نخواهید کرد و من افتخار میزبانی شما را برای یک بار هم که شده نخواهم داشت؛ اجازه بدهید همین جا سپاسگزار تمام آنچه که از شما آموختهام، باشم.
ارادتمند شما
نفیسه ب.
http://nafisehb.blogfa.com/
August 28, 2007 4:49 PM
السلام عليك يا صاحب الزمان// الهم عجل ا لوليك الفرج// ولادت با سعادت صاحب الامر، ولي عصر،حضرت حجت(عج) را به همه دوستان تبريك و تهنيت عرض مينمايم.
August 28, 2007 3:27 PM
من هیچ وقت جیرجیرک را نمی کشم . فلیپا می گوید جیرجیرک ها برای این همیشه سرو صدا می کنند که ما نتوانیم صدای فریاد روح هایی را که در برزخ زجر می کشند بشنویم. روزی که دیگر جیرجیرکی باقی نمانده باشد دنیا را صدای جیغ روح های مقدس برمی دارد و ما از ترس زهره ترک می شویم.
داستان ماکاریو
نوشته خوان رولفو (1986-1918)
August 28, 2007 2:33 AM
جيرجيرک هم موجود جاليه و هر چيزی که تنهايی ادم رو با وجودش پر کنه می تونه دل ادم رو بلرزونه حتی اگه یک جيرجيرک باشه!!!
August 27, 2007 6:45 PM
جيرجيرك هميشه منو ياد شمال ميندازه... همون شباي باروني رو ايوون مادربزرگه... همون شبايي كه همه خوابن و من بيدار رو ايوون به صداي بارون كه با شدت ميباره گوش ميدم... وقتيم بارون تموم ميشه... چشمامو ميبندم نفس مي كشمو به صدار جير جير جيركا گوش ميدم.
جالب اينجاست كه منم تا يه هفته پيش يه جيرجيرك زير پنجره اتاقم آواز مي خوند... ولي احتمالا جفتشو پيدا كردو رفت... نكنه اومده پيشه شما :)
August 27, 2007 8:47 AM
به عنوان يک کارشناس جانور شناسی که ۲ واحد حشره شناسی پاس کرده بايد در اينجا تصحيح کنم که صدای جيرجيرک از کشيدن ساق پا به بال ناشی می شه نه از کشيدن پاها به همديگه...اين يک.
دوما من هميشه فکر می کردم که فقط خودم از مصاحبت با حیوانات لذت می برم (داشتم کم کم به خودم شک ميکردم که نکنه من يه چيزيمه!) و تنها دليلم هم اينه که حد اقل تا بهشون آزار نرسونی کاری به کارت ندارن...بر عکس آدما که هر چی بيشتر سرت تو لاک خودت باشه بيشتر چوب تو يه جات ميکنن!
حالا اينا رو ول کن...برو به جيرجيرکت برس و خوش باش!
August 26, 2007 7:55 PM
با شما حرفی ندارم
سخنم با جيرجيرکه:
من هميشه عاشقت بودم
وبه صدات گوش ميدم
می دونستم که اينهارو ميگی
و يه حشره نيستی!
حشره ماييم
حشره های حشری..
بازم نامه بده.
August 26, 2007 7:43 PM
آگاهی از عشق ،جنبه کيفی وکمی داره.جنبه کيفی آن تاثير متقابل عين وذهن است.وجنبه کمی آن نوعی خود انگيختگی است نيرويی شکل گرفته از کهنه به نو .نو به نو شدن سرشار از گمشدن وپيدا شدن است که برای موذی ها و خوش عيار ها چگونه گی.ش کاملا متفاوته
August 26, 2007 7:19 PM
رفيق حيف که اين هفته شب ها سرکاری و خونه نيستی . وگرنه تو هم می تونستی شبها پاهاتو به هم بمالی و فک کن که با اين روش همه در و داف اکباتان جذبت می شدن ! بعدش البته ممکن بود به عشقت برسی و نهايتا بابا يا داداش عشقت با دم پائی حسابت رو برسه و به همين راحتی تبديل به يکی از شهدای عشق بشی ! فک کن !
August 26, 2007 7:10 PM
اگر از جستجوی عشق دست بردارن اینجوری می شه، اما می شه ازدواج کرد و همیشه هم عاشق بود.
به نظر من این به آدم بر میگرده بعضی ها ازدواج که می کنن دیگه ثابت می مونن.درحالیکه زندگی همیشه درحال جلو رفتن و آدما هم باید باهاش جلو برن.اینجوری تو همیشه درحال پیشرفت و تغییری.این یعنی تازگی.عشقی که تازه باشه همیشه شیرینه.
August 26, 2007 5:36 PM
بله این حقیقتیه که وقتی عشاق به هم میرسند همه چیز خیلی عادی و معمولی میشه.و تمام اون زیبایی قضیه نابود میشه.
August 26, 2007 5:23 PM
شماره ۱۱ :
برداشتت متاسفانه از اين نوشته کاملا اشتباه هست...اصلا مساله شخصی نيست...کسی که از جستجوی عشق دست برميداره به ناچار سقوط ميکنه...اين نظر منه...
August 26, 2007 4:08 PM
اصلا اينطور نيست البته نظر منه.يعنی چون ديگه پیش تو نيست ميشه يه حيوون حشری موذی؟ آخه چه ربطی داره وقتی عاشق شد و با يکی ديگه رفت يه انگ ديگه روش ميزنی؟ به نظر من حيفه ازون احساس قشنگ و لطيف يهو به اين نتيجه اخر برسی
August 26, 2007 2:52 PM
میگم
ولی با همه این حرفا تو سعی کن زودتر ازدواج کنی شاید بهتر از اینا هم بشی
بای
August 26, 2007 8:18 AM
از صدایی جیرجیرک متنفرم.
صدایی شر شر جوی پر آب رو ترجیح تر میدم!
August 26, 2007 1:31 AM
يه حشره کوچولو شبيه سوسک (بلکه زشت تر)که نميتونه دل هرکسی رو بلرزونه .چه عياری داره اون دل!تو فک کن !
August 26, 2007 1:04 AM
ما در اینجا از این موهبت محرومیم
به همین دلیل هم خیلی دلم میخاست از ایران یکیشون را بیارم اینجا و اقامت اینجا را برایش بگیرم.
August 26, 2007 12:17 AM
حس زیبایی بود . خیلی خوب حس شیفتگی و در عین حال خشم و سرخوردگی رو منتقل کرده بودی . خیلی لطیف ...
پیروز باشی ...
August 25, 2007 11:32 PM
شراگیم خوب
این قشنگ ترین قسمتی از یک نامه ای در مورد جیرجیرک بود که خوندم((:
jaleb bod
more power to your elbow
December 9, 2007 4:26 PM