مهم نوشتن است که من هر روز مینویسم...گیرم که آن نوشته ها را به جای قرار دادن روی وبلاگ برای دوستی میفرستم که بخواند...مهم نوشتن است...مهم این است که بتوانی درد و رنجت را ذره ذره به خورد کلمات دهی...در این چند ماهه ی اخیر که به روز کردن اینجا نامرتب و بی نظم شده است هزاران سطر نوشته ام و برای کسی که فکر میکردم ارزش خواندن این سطور را دارد فرستاده ام...تجربه خوبی ست...خیلی راحت تر و بی حاشیه تر مینویسم...اما خب شما هم حقی دارید...در این مدت حدود 50 نامه نوشته ام که میتوانست 50 پست وبلاگی باشد...از میان آنهمه نوشته سهم شما را هم کنار گذاشته ام...یک نمونه اش را در پست قبلی خواندید و در این پست هم چند قسمت دیگر از نامه هایم را که بیشتر جنبه عمومی دارد منتشر میکنم...:
" دیشب یه خواب خیلی خوب دیدم...تو خوابم عاشق یه نفری شده بودم...نمیدونی چه خوب بود...یه دختره بود با چشمهای آبی...درست مثل اروپایی ها بود...من شخصیت اول یک بازی کامپیوتری بودم...رفته بودم توی یه ساختمون بزرگ و داشتم دنبال رئیس می گشتم تا بکشمش و برم مرحله بعد...همینجوری که اتاقها رو میگشتم توی یکی از اتاقها اون دختره رو دیدم...فکر کنم وضعش خراب بود یه کم...چون لباس مناسبی تنش نبود و خیلی هم سکسی بود...یادم نیست اولش چی به هم گفتیم...فقط یادمه به من گفت اونجا توی همون ساختمون زندگی میکنه و یه اتاق اجاره کرده و دو میلیون پیش داده و ماهی سی هزار تومن هم داره اجاره میده...در مورد مامان باباش هم یه چیزایی گفت...یادم نمیاد درست... اصلا دلم نمیومد از اون اتاق بیام بیرون و برم دنبال رئیس بگردم...با اینکه میدونستم اگه رئیس رو زودی گیرش نیارم ممکنه فرار کنه ولی گفتم گور بابای بازی...خیلی از دختره خوشم اومده بود...نه به خاطر سکسی بودنش ها...نه به خدا...خیلی قیافه ش دلنشین بود...هرچی پاییز تو دنیاست تو نگاهش بود...شبیه همون دختری بود که یه بار تو کوه دیده بودم و بعد گمش کرده بودم...ماجراش رو تو وبلاگم نوشته بودم...دلم میخواست بغلش کنم...بغلش هم کردم...خیلی خوب بود...صبح که پاشدم اصلا حالم یه جوری بود...دلم لک زده بود که یه نفری پیدا بشه که بتونم اونجوری دوستش داشته باشم...میدونی چجوری میگم...که آدم دلش هری بریزه پایین وقتی صدای طرف رو میشنوه...بدبختانه من اصلا آدم احساسی ای نیستم...یا شایدم زیادی سختگیرم...یعنی خیلی کمالگرام...اینهمه دوست دختر ریز و درشت داشتم اما دریغ از یه بار که دلم پر بکشه برای یکیشون...دریغ از اینکه یه بار لحظه شماری کنم برای دیدنشون...خیلی وقتها با خودم کلنجار رفتم که بفهمم مشکل از کجاست...اما فقط توی خواب میتونم عاشق بشم... البته اگه عشق رو مجموعه ای از حالات درونی و بیرونی بگیریم که خصوصیات خاصی داره...مثل همین بی قرار بودن...مثل لحظه ها رو شمردن...مثل دستپاچه شدن...مثل میل مقاومت ناپذیر در آغوش کشیدن...نمیدونم..."
"...يه خبر خيلي بد دارم...بذار اول قورباغه رو به قول معروف قورت بدم تا بعد برسم به قسمتهاي دلچسب تر...يادته بهت گفته بودم كار رفتنم سال ديگه همين موقع ها احتمالا بايد درست بشه؟ديشب با راهنمايي يه دوستي رفتم توي سايت اداره مهاجرت امريكا و زير و بمش رو در آوردم...كساني با شرايط من كه اوايل سال 2003 ميلادي براي گرفتن گرين كارت اقدام كرده بودن تازه الان گرين كارتشون اومده...اين يعني چهار سال و نيم به طور متوسط ممكنه چنين چيزي طول بكشه و به عبارت ديگه گرين كارت من با توجه به اينكه يك سال از دادن درخواست گرين كارت من گذشته احتمالا سه سال و نيم و شايد هم چهار سال ديگه حاضر ميشه...حتي فكرش رو هم نميتونم بكنم كه بخوام چهار سال ديگه همينجور كجدار و مريز زندگي كنم...ميدوني چه احساسي دارم؟ احساس ميكنم بد جور همه چيز رو باختم...نه اينجا ريشه اي دارم و نه احتمالا اونجا ميتونم ريشه اي بدوونم...ديگه توي سن سي و چند سالگي رفتن و از صفر شروع كردن نميتونه چندان اميدوار كننده باشه...فعلا قبل از هر چيز بايد با مادرم يه مشورت اساسي بكنم...ازش خيلي دلخورم...احساس ميكنم زندگي م هرز رفته...اون تصميم احمقانه براي ول كردن دانشگاه...اين ولخرجي هاي الكي...اين زندگي روز به روز...تا حالا دلم خوش بود به سرابي به اسم مهاجرت...به اينكه بالاخره ميرم اونجا و همه چيز بهتر ميشه...ولي وقتي توي يه بيابون برهوت اينهمه سال ميري و به جايي نميرسي عاقلانه ست كه به اين نتيجه برسي كه از اول هم دنبال يه سراب بودي...اين واقعيت داره كه نصف عمر من - اون نيمه ي دوست داشتني عمر من - تلف شده...به انتظار و به كشتن روزها به اميد رسيدن يه فردايي كه هيچوقت نيومد و شايد هم هيچوقت نياد...كلاس اول دبستان بودم كه مادرم از پدرم جدا شد...همون موقع هميشه منتظر بوديم كه يه روز مامانم برگرده...كه همه چيز خوب بشه...كه نشد و چند سال بعدش هم مادرم با رفتنش از ايران آب پاكي رو ريخت رو دست همه...بعد افتاديم تو اون دوره نكبتي مستاجري و فلاكت...برات تعريف كردم قبلا...اون زمان قرار بود از طرف تعاوني مسكن افسران يه خونه اي به پدرم بدن...تمام اون سالهاي وحشتناك مستاجري و الاخون والاخوني هم به انتظار اين گذشت كه يه روز ميتونيم بريم تو خونه ي خودمون...يه جا كه مال خود خودمون باشه و هيچ صابخونه ي گردن كلفتي نتونه تنمون رو با فريادهاش بلرزونه...و البته اون خونه رو هم هيچوقت به ما ندادن...بعد كه بزرگتر شدم به عشق اين رفتم سربازي كه برگردم و پاسپورتم رو بگيرم و براي هميشه برم پيش مادرم...سال 76 من رفتم خدمت و الان سال 86 هست و از اون سال مادرم هميشه بهم اميد داده كه كارت درست ميشه و ماكزيمم دو سال ديگه و مياي اينجا و اتاقت رو هم برات خالي كرديم و چشم به هم بزني تموم شده و......... اينم از اين...وقتي ديگه مطمئن بودم همه چيز رو به راهه و شمارش معكوس رو شروع كرده بودم براي رفتن بازم ميبينم همون داستان هميشگيه...
نميدونم چقدر حال من رو ميفهمي...زندگي من خلاصه شده توي يه انتظار بيهوده و فرساينده...يك عمره كه منتظرم...منتظر يه اتفاق خوب كه هيچوقت نيفتاده و شايد هيچوقت هم نيفته...اين اون زندگي اي نيست كه يه آدمي مثل من رو بتونه راضي كنه...اين حق من نيست...رسيدم به سي و همچنان اندر خم يك كوچه موندم...من از دست پدرم و از دست مادرم و از دست همه اونهايي كه باعث و باني اين وضعيت هستن حسابي حرصم گرفته...از دست خودم هم...از اين باري به هر جهت بودنم...از اين بي خيالي طي كردنم...از اين بي قراريم كه نميذاره بند بشم سر يه كاري و باعث ميشه دائما از اين شاخه به اون شاخه بپرم...
...نخير...مثل اينكه اين قورباغه رو به اين راحتي ها نميشه قورت داد...همينجوري بغض شده و چسبيده ته گلوم...بايد ياد بگيرم با اين قورباغه ي زشت و بدتركيب كنار بيام...قورباغه اي كه از كلاس اول دبستان توي گلومه و ظاهرا قصد جم خوردن هم نداره..."
"...داشت یادم میرفت...یه خواب خیلی خیلی خوب دیشب دیدم...حتی از اون خواب دختر چشم آبیه هم خوب تر بود...یعنی توی خواب خیلی حس خوبی داشتم...خواب دیدم با یه دختر ایتالیایی دوست بودم...دختره خیلی منو دوست داشت...یادم نیست اصلا چه شکلی بود...ولی یادمه رفته بودم فرودگاه که برم ایتالیا پیشش...خیلی حس خوبی بود...هی به خودم میگفتم حتما خوابم ولی یه اتفاقهای خیلی واقعی میفتاد و مطمئن میشدم که خواب نیستم...یه حس آزادی داشتم...اه...نمیتونم بگم چه حسی بود...شاید به خاطر این باشه که تو هی ایتالیا ایتالیا کردی...شاید هم تاثیر کتاب " هنر سیر و سفر" باشه...هرچی بود یه شب خوب رو گذروندم توی خواب...چند تا جمله ی ناب از این کتاب یاد داشت کردم یه گوشه و شاید همین روزها یه پستی در موردش بنویسم."
"...این کانال ARTE رو نمیدونم میبینی یا نه...یه کانال فرانسوی هست که پولیه و حتما باید رسیورت رو آپگرید کرده باشی تا بتونی داشته باشیش...چند شب پیش همینجوری داشتم کانال های ماهواره رو بالا و پایین میکردم که یهو دیدم توی کانال آرته داره فیلمی رو نشون میده که همه فارسی توش حرف میزنن...منو میگی کنجکاو شدم ببینم جریان چی هست...فیلم زیر نویس فرانسوی داشت...فیلم یه کار نیمه مستند در مورد فروش کلیه توی ایران بود...من از اولش ندیدم اما محور اصلی فیلم روی چهار نفر بود که دو نفرشون دهنده یا در اصل فروشنده ی کلیه بودن و دو نفر هم بیمار دیالیزی و گیرنده و یا بهتر بگم خریدار کلیه... وحشتناک بود...فروشنده اولی یه دختر 26 – 27 ساله بود که سرپرست برادر و خواهر های کوچکش بود...نتونسته بوده برای پول پیش خونه مبلغی رو جور کنه و تصمیم گرفته بوده که کلیه ش رو بفروشه... باید فیلم رو میدیدی...یه دختر خیلی معمولی...مثل تو...مثل هرکس دیگه ای...قبل از عمل میخندید...شوخی میکرد...یه بار مادر کسی که قرار بود دختره بهش کلیه بفروشه اومد بهش گفت که دخترم خیلی ثواب میکنی و اجرت با خدا و دختره برگشت گفت من به خاطر ثوابش این کار رو نمیکنم...من به پولش احتیاج دارم...و شما هم اگه میتونید یه مقدار بیشتر از من بخرید و... به خاطر دو میلیون تومن رفت زیر تیغ جراحی و یک کلیه ش رو در آوردن...تمام طول فیلم مثل مادر مرده ها داشتم گریه میکردم...نفسم دیگه بالا نمیومد...باید میدیدی...دوربین تا توی اتاق عمل هم اومد و نمیدونی چجوری پهلوی دختره رو با چاقوی جراحی پاره کردن و کلیه ش رو در آوردن...این چهار نفر از وجود دوربین اطلاع داشتن اما بهشون گفته شده بود که شما حرفهای خودتون رو بزنین و کارهای خودتون رو بکنین...نفر دوم که برای فروش کلیه ش اومده بود یه زن و شوهر جوون بودن...شوهره به خاطر بدهکاری و مشکلات مالی میخواست کلیه ش رو بفروشه تا اول زندگیش سر و سامونی به وضعیت خودش و زنش بده...یه پسر بیست و پنج ساله حدودا و معلوم بود تازه ازدواج کرده...هم زن و هم شوهر تا لحظه اخر خیلی روحیه شون خوب بود اما وقتی پسره رو آماده کردن ببرن توی اتاق عمل نمیدونی زنش چه گریه ای میکرد...و کلیه اون رو هم در آوردن...به خاطر دو میلیون تومن...تا چند روز بعد از عمل هر دوشون مثل میت شده بودن...حرف نمیتونستن بزنن و کوچکترین تکونی که میخوردن فریادشون بلند میشد...!
بعضی وقتها از خودم بدم میاد...از این ولخرجیها...از این بی خیالی ها...فقط چشممون رو بستیم...والا کیه که ببینه یه نفر به خاطر دو میلیون تومن کلیه ش رو میفروشه و های های گریه نکنه و توی سر خودش نزنه...؟...کیه که بتونه ببینه چقدر زندگی لنگ همین پولها و خیلی کمتر از اینهاست و چقدر زندگی به خاطر همین یک میلیون و دو میلیون تومن ها نابود شده و نابود میشه..."
"...ما درست مثل آدمهایی که توی دو تا قطار که از مقابل هم رد میشن ایستاده باشن و برای هم دست تکون بدن فقط از مقابل هم میگذریم و با سرعتی که برابر با برآیند مجموع سرعتهای ماست از هم دور میشویم...!"
"...آدم توی خونه که زیاد بمونه میزنه به سرش...ولی یه چیزی هم هست ها...اگه آدم مجبور نباشه از خونه راه به راه بزنه بیرون و بره هی قاطی مردم یه چیزی دائم رسوب میکنه ته مغزش...یه چیز خوب...آدم وقتی خودش رو زندونی کنه توی اتاقش ذهنش شروع میکنه به پرواز کردن و دور شدن از اون اتاق...شروع میکنه به جون گرفتن...احساسات آدم رقیق میشه...اشباع میشه و با هر تکونی سر ریز میکنه...این اواخر خوندن یه شعر هم اشکم رو در می آورد...ولی خب شاید همون شعر برای تو که در طول روز دائم مشغول سر و کله زدن با دیگران بودی توی اون لحظه چیز خاصی نداشت...خود من بارها اون شعر رو خونده بودم و ازش رد شده بودم...همون شعری که توی اون لحظه برام اونقدر سرشار از احساسات و زیبا و تاثیر گذار بود که اشکم رو در آورد و بلافاصله برات فرستادمش...شاید برای همین هست که همه نویسنده ها شاهکارهاشون رو توی لحظات تنهاییشون خلق میکنن...نه به این معنا که موقع نوشتن تنها باشن...به این معنا که در دوره ای که داستانی رو تموم میکنن کلا ارتباطشون رو با دنیای واقعی قطع میکنن و یا اونقدر محدود میکنن که عملا محیط واقعی کمترین تاثیر رو روی اونها بگذاره...خیلی مثال میتونم بزنم...بعضیها مثل سلینجر یا همین پروست دیگه به صورت افراطی چنین عادتی داشتن...پروست تمام دیوارهای اتاقش رو با چوب پنبه پوشونده بود و در تمام مدتی که " در جستجوی زمان از دست رفته" رو با اون حجم نوشت از اتاقش به ندرت خارج می شد...دارم فکر میکنم اگه چنین امکانی برای همه ی مردم وجود داشت واقعا آیا همه ی مردم شاعر و نویسنده و یا به هر نحوی هنرمند نمیشدند؟آیا اگه همه میتونستن گوشه خلوتی داشته باشن و میتونستن ارتباطشون رو با دنیای واقعی قطع و یا محدود کنن الان حجم آثار هنری چندین برابر نبود؟"
"...نميدانم...بعضيها براي بعضي كارها انگيزه دارند...اما من تنبلي را بيشتر دوست دارم...دوست دارم مثل يك مورچه خوار در انتهاي گودال لغزنده ام بنشینم و انتظار بکشم تا اينكه خارج از قلمرو خودم مثل پلنگي به دنبال كسي يا چيزي بدوم...حتي براي هدف بزرگي مثل رفتن به خارج از ايران نيز حاضر نيستم تقلا كنم...اينكه بخواهم هفت خوان رستم را رد كنم و ماهها مكاتبه و وقت مصاحبه و معاينه و غيره را از سر بگذرانم تا براي يك كشور ديگر ويزاي كار و يا تحصيل بگيرم اصلا كل چشم انداز زيباي زندگي كردن در شهر زيبايي مثل رم را هم برايم لوث ميكند...دوست دارم دستي از آسمان بيايد و پشت يخه ام را بگيرد و ناگهان من را به كشوري پرتاب كند كه نميدانم كجاست...همه ي زيبايي سفر كردن و دور شدن در اين است كه غير منتظره و ناگهاني باشد...سفر تنها در اين صورت است كه ميتواند زيبا باشد...كه يك روز تصميم بگيري از اينجا بروي و روز بعد در مكان جديد باشي...يا لااقل خيلي دور از زادگاهت و در حركت به سوي مقصدت باشي..."
"...بدبختی مورچه خوار این است که حتی اگه بخواهد هم نمی تواند از آن شیب لغزنده ای که برای دیگران ساخته بالا بیاید... چاه کنی هست که همیشه ته چاه می ماند..."
"...برخلاف تصور تو این روزها در بدترین فاز دپرس م قرار دارم...باور کردنش سخته اما همیشه وقتی از همه چیز و همه جا دلزده میشم رو میارم به اینجور نوشتن...یه جور خودم را با شوخی کردن نوشتاری (ترجیح میدم اسمش رو طنز نگذارم!) تسکین میدم...توی وبلاگم هم بهترین نوشته های از این دست رو توی بدترین شرایط نوشتم...همیشه همینجور بوده...فاز گریه و فاز خنده دو فاز در تقابل با همدیگه نیستن...در امتداد هم هستن...گاهی اوقات اونقدر خوشحالی که از شدت خوشحالی گریه ت میگیره و بعضی وقتها اونقدر ناراحتی که ناخودآگاه به خنده میفتی...! این که چرا این روزها اینجوری هستم رو خودم هم نمیدونم...یعنی چرا...بیشتر احساس یه آدم طرد شده رو دارم...انگار تبعید شده باشی به یه جزیره دور از همه جا و حتی توپ پاره ای هم نباشه که با کشیدن یک جفت چشم و ابرو روی اون بتونی خودت رو تسکین بدی...من دیگه بزرگ شدم اما یک چیزی رو توی همون سالهای کودکی از دست دادم که تا ابد دیگه نمیتونم به دستش بیارم...یک قسمتی از وجود من توی اون سالها جا مونده...به همراه من بزرگ نشده...و این همونقدر مسخره ست که یه آدم بزرگسال رو در حالت مکیدن انگشت شستش ببینی...
این حرفها بی فایده ست...یک دهم اون چیزی رو هم که من رو داره عذاب میده نمیتونم باهات در میون بگذارم و اگه این کار رو هم بکنم تو یکدهم اون چیزهایی که میگم احتمالا نمیتونی بفهمی...تو باید مثل من زندگی میکردی تا بفهمی نداشتن امنیت توی زندگی یعنی چی...تا بفهمی نداشتن پایگاه و تکیه گاه خانوادگی یعنی چی...که بفهمی بدون بچه گی کردن به بزرگسالی رسیدن یعنی چی... من بخوام یا نخوام ناقص الخلقه م...ناهنجارم...درست مثل بازمانده های یک بمباران اتمی...بمبهایی که زندگی ما رو توی اون سالها نابود کردن بذر سرطانی رو توی عمق روح من کاشتن که هر روز داره گسترده تر میشه...همه به ما میگن شماها قِسِر در رفتین که تونستین خودتون رو از آب و گل در بیارین...ولی مگه میشه از یه بمباران اتمی کسی قسر در بره...اگه همون لحظه ی اول نسوزی و جزقاله نشی محکومی که یک عمر بسوزی تا جزقاله بشی..."
۱.سلام
۲.خجالت نمی کشی؟؟
۳.حداقل یه ندایی بده که نفس می کشی و هستی/
۴.نکنه سرگرمی؟؟
۵.شاید هم خر شدی و ازدواج کردی.
آخه مسلمون یه جوابی یه این ملت شهیدپرور که شونصدتا کامنت گذاشتن بده.
October 5, 2007 12:56 AM
نو که اومد به بازار ...
همه دوستان و خوانندگان وبلاگيت رو رها کردی به امان خدا ديگه ...
حرف دلت رو می نويسی رو کاغذ و می فرستی برای ؛ يک ؛ دوست . بقيه دوستات که به اينجا سر ميزنن و می بينن نيستی چی ؟
October 3, 2007 3:04 PM
دلتنگیتون رو یکجورهایی درک می کنم. این حس مشترکی است بین اکثر ماها که بین بودن و نبودن گیر کردیم و امیدمون رو از دست دادیم. نکته می تونه فقط این باشه که شما حاکم به سرنوشت خودتون هستید و می توانید هر موقع که خواستید اونو عوض کنید. فقط خودتون می توانید خودتون رو نجات بدهید و این تنها نکته مهم این جریان است. براتون آرزوی موفقیت دارم.
October 3, 2007 12:23 PM
يعد از اين همه مدت که صفحه ات رو باز ميکنم و ميبينم که تخته سياهت رو پاک نکردی ! بازم اولين فکری که به ذهنم ميرسه اينه که اون نويسنده ای که ميگی حتما ايرانی نبوده !!!
حالا معلوم هست کجايی ؟
October 2, 2007 10:31 AM
سلام
چرا نمي نويسي
من نوشته هاتو دوست دارم ميام هي سر ميزنم مميبنم نيستي
حتما حسشو نداري خب وبلاگ خودته به من ربطي نداره okولي بيا به من سر بزن يه افتخاره كه ببينم بهم اومديو سر زدي شراگيم باحال
October 1, 2007 7:33 PM
درحالي که طي ماه هاي گذشته انجام سنگساردلخراشي درتاکستان اعتراضات فراوان داخلي وبين المللي را به همراه داشته، جوادلاريجاني دبيرستاد حقوق بشر قوه قضاييه گفت"رجم" نه شکنجه است ونه مجازات غيرمتناسب: "برخي فكر ميكنند چون غربيها راجع به سنگسار به ما فحش ميدهند، ما خجالت ميكشيم كه احكام را اجرا كنيم در صورتيكه چنين چيزي نيست؛ اصلا فقه شيعه و فقه اهل بيت(ع)، فقه خجالت نيست زيرا اين فقه متكي بر اركان مهمي چون قرآن، اجماع، عقل و اهل بيت (ع) است."
October 1, 2007 10:55 AM
واقعا ميخوای اينجا چيز ننويسی؟
خجالتم خوب چيزيه!
هی من هيچ چي نميگم!
چنان من بلائی چیز میکنم! وایسا نگاه کن
:)
October 1, 2007 8:56 AM
آقا فقط خواستم بگم که اگه نمیخوای بنویسی ننویس، گور بابای همه اینایی که میگن بنویس، این ملت همه ش به فکر خودشونن. ... البته گفتن نداشت! چون خودت بهتر میدونی این چیزا رو
September 28, 2007 8:37 AM
اميدوارم به عشقت برسي راستي در مورد اينكه زندگي را پوچ ميداني به علت نداشتن هدفه. از طرف مادر جان شكوه
September 26, 2007 7:14 PM
Man be to iman daram jedi migam az hame nazar ghabulet daram
September 26, 2007 12:45 PM
حالا زیاد غصه نخور. بجاش بیا بلاگ من و یه ترانه از خودم گوش کن تا حالت بهتر بشه
September 25, 2007 10:21 PM
من نوشته هاتو با جون میخونم مث همیشه زیبا مینویسی و برای یه نویسنده موفق بودن فقط قلم و کاغذ کم داری....
September 24, 2007 10:13 PM
تحمل زندگي سخت است ولي نبايد
چنين وضعي را اقرار کرد!
ولتر
September 24, 2007 3:48 PM
آيا به نظر شما من نويسنده خواهم شد؟ متنم خيلی سنگين و جمله بندی بدی داره اما مطمئن باش اگه اعراب گذاری رو پيدا کنی منطق غلطی توی ادبيات نگارشی نداره بعد ميرسی به ادبيات معنايی...
September 21, 2007 12:13 AM
آيا به نظر شما من نويسنده خواهم شد؟ متنم خيلی سنگين و جمله بندی بدی داره ام مطمئن باش اگه اعراب گذاری رو پيدا کنی منطق غلطی توی ادبيات نگارشی نداره بعد ميرسی به ادبيات معنايی...
September 21, 2007 12:13 AM
چه شانسی دارم من ! از هر کی خوشم مياد ميره ديگه پیداش نميشه ! چرا برنميگردی ؟ دلمون برات تنگ ميشه . باور کن بدون تعارف ميگم ..تو اين مدت تموم آرشيوتو خوندم
September 19, 2007 2:36 PM
چه شانسی دارم من ! از هر کی خوشم مياد ميره ديگه پیداش نميشه ! چرا برنميگردی ؟ دلمون برات تنگ ميشه . باور کن بدون تعارف ميگم ..تو اين مدت تموم آرشيوتو خوندم
September 19, 2007 2:35 PM
عاشقيت حسيه که هممون يک جورايی گمش کرديم... ادم عاشق خيلی زندگی براش جالب تره.. چون که همه چيز به يک عشق ختم می شه... هر چه قدر هم بازی سخت باشه بازم تحمل ميکنه چون که می دونه اغوشس هست که فقط برای اون باز ميشه... و می تونه توش گم بشه... اما متاسفانه ما اين روزها ديگز حتی عاشق هم نمی شويم!
September 18, 2007 4:56 PM
سلام
با یک غزل به روزم
با شیوه ای دیگرگون :
سه نقطه ... سکسکه....ساکت !
خطی سياه و ممتد و ترانه ی يک مردِ مست و سر در گم :
« تلو تلو »
و سپس آسمان مرده و غم گرفته ای که نمی بارد از لجِ مردم
شما, بله, خودتان, خانمِ قشنگِ سياه !
که روی لحنِ صداتان نشسته يک کژدم.......
.
.
.
.منتظرم
September 18, 2007 1:41 PM
من که حوصله نکردم اين لايحه رو با اون همه اصطلاح بخونم. فکر کنم به درد تو بخوره
http://www.meydaan.org/news.aspx?nid=499
September 18, 2007 9:49 AM
شراگیم عزیز
دیر به دیر مینویسی... کف کردیم ... به روز باش توروخدا
ناراحت اون موضوع گرین کارت نباش...
منم مثل توام ... شاید بدتر از تو
میخوام برم ایران ... ولی نمیشه... دنبال گزین کارت و از این مسخره بازی ها
ولی همه اینا دلیل نمیشه کم کاری کنی و دیر به دیر بنویسی...
سبز باشی
September 18, 2007 12:39 AM
بلاخره دلمو به دريا زدم و تصميم گرفتم برات يه كامنت بذارم. اخه ديروز براي اخرين پست خارخاسك هم ،همينجوري يه دفعه كامنت نوشتنم گرفت و توي اون كامنت از تو هم ياد كردم . اونجا بود كه اعتراف كردم مدتهاست مشتري پر و پا قرص وبلاگ شما دو تام و اصلن شايد همين هر روز پيگيري وبلاگ شماها باعث شد كه هوس كنم منم يه وبلاگ راه بندازم ، و تندي هم ، تو ، شراگيم عزيز رو لينك كردم . ولي راستش هنوز در مورد خارخاسك تصميمي نگرفتم (:
يه روز يه نفس از كار و زندگي افتادم و تا ساعت سه بعد از نيمه شب تو اداره موندم و تمام مطالبتو خوندم . امروز بعد از مدتها سر زدن به وبلاگت ترس برم داشت كه نكنه يه وقت تصميم بگيري به اكتفا كردن به اين مكاتبات خصوصي و كلن بي خيال وبلاگ بشي . و دست از اين بي سر وصدا اومدن و رفتنم برداشتم كه بگم : شراگيم عزيز هر جور كه باشي ، ديپرس ، خوشحال ، غمگين و يا حتي نااميد كساني هستند كه دوستت دارن ، و منتظر پست هات هستن . تو هر جور بنويسي خوبه .فقط بنويس.همين ...
September 17, 2007 6:31 PM
سلام عزيز دل
آخه چرا ؟ تو ديگه چرا ؟
درست ميشه ايشالله ناراحت نباش
الهی درد و بلات بخوره تو فرق سر اونايی که دوست ندارن
September 17, 2007 2:12 PM
هربار میام اینجا و اینطور می نویسی. دلم میخواد چیزی بگم... که شاید کمکی کنه... ولی می بینم هرچی که بگم احمقانه به نظر میاد... کاش می تونستم
September 17, 2007 2:14 AM
هربار میام اینجا و اینطور می نویسی. دلم میخواد چیزی بگم... که شاید کمکی کنه... ولی می بینم هرچی که بگم احمقانه به نظر میاد... کاش می تونستم
September 17, 2007 2:03 AM
چقدر خسته كننده نوشتي - خوب منتظر نمون مثل همه زندگيتو بكن اگر كارت درست شد از وسط زندگيت قيچي كن و برو اگر درست نشد مثل ديگرون همين آش هم بزن و بمون و تو خواب يه دختر خوشگل چشم آبي رو ببين كه بالاخره مياد و تو رو از اين دايره در مياره - مثل دخترا منتظر شاهزاده با اسب سفيد باش...
September 15, 2007 3:21 PM
ای ول .چه خفن..چه باکلاس ..پس شما اصلن بی فرهنگ نیستین که تازگی ها بلاگتونو آپ نمی کنین زیاد..فقط مخاطباتون فرق کردن..شما واقعن با کلاسین از اون باکلاسای سابقه دار و معروف!پس من با خوندن این پست نتیجه گرفتم که شما خیلی روشنفکرین و در اولین فرصت شما رو لینک خواهم کرد ...از اون باکلاسا که هرشب خواب آمریکای زیبا رو می بینن و تو رویاشون با دختران بلوند عشقبازی می کنند!
September 14, 2007 11:33 PM
لام شراگیم
احتمالا کامپیوترت الان روشنه و باید دیروقت شب هم باشه همین الان ساعت یک ربع به بعد از ظهر این جاست دیدم برام پیعام گذاشتی در مورد سئوالی که کرده بودی این دانشگاه پول زیادی می خواهد بخصوص که تو گفتی که مدرک لیسانس هم نداری تا یک کمک هزینه برات جور بشه .شاید مادرت بهتر بتونه بهت کمک کنه من بازهم میگردم ببینم چه کارمی تونم بکنم . روزهای جمعه را از این ببعد گذاشتم برای جواب دادن به دوستام .شاید بتونم چت را هم راه بندازم . قربانت منیرو
September 14, 2007 11:20 PM
می چه بگی چی شد که همه آدرس وبلاگ های دِگه رو پاک کردی؟
September 13, 2007 1:25 PM
حیف توئه شراگیم . تو می تونی خیلی موفق باشی .
چون هم توان فکری و استعدادش رو داری و هم قدرت مقاومت در برابر مشکلات رو ...
پس استعدادت رو بر باد نده .
شاید محیط دانشگاه کمک کننده خوبی باشه .
بازم می گم ، ادامه تصیل رو جدی بگیر .
September 12, 2007 8:08 PM
چرا ادامه تحصیل رو جدی نمی گیری ؟
البته تحصیل در ایران مصیبته ، ولی باز هم ... فکر می کنم موثر باشه ... شاید ...
September 12, 2007 8:03 PM
خيليها در دنيای مجازي به متنهات و طرز فکرت علا قه دارند /محبوب بودن هم کار بزرگيه که تو از پسش براومدی
September 12, 2007 6:52 PM
آره گاهی با يه کوتاهی کوچولی مجبوری تمام عمر رو بسازی و بسوزی
حتی بسازی و بسوزونی
خراب کنی و ..
September 12, 2007 5:02 PM
با خواندن نوشته هايت آدم را وا ميداري به روانكاوي آنچه در فكرت و در ذهنت ميگذرد. من روانكاو نيستم و درس آنرا هم نخوانده ام ولي حدود دو برار تو سن دارم و از زندگي و گذران عمر خيلي چيز ها ياد گرفتهام، آنچه از نوشته هايت حد اقل در اين مقوله دستگيرم ميشود شما بر خلاف اينكه بد بين و نا اميد باشيد خيلي هم اميدوار و به آينده خود خوش بين هستيد. حالا خوبه كه مزاحم زندگي تو قورباقه اي است كه در گلويت گير كرده پس بيچاره قهرمان داستان كافكا چه كند كه خودش سوسك شده بود ، تا اينجا هنوز خيلي مانده به نااميدي و از خود شدگي، قصه را كوتاه كنم ، همين جايي كه هستي خيلي ها دارند ميدوند تا شايد به گرد تو برسند، اين اغراق نيست.
دوستدار تو و همه جوانهاي خوش فكر كه مانده اند كه بسازند اگر خود بميرند ( خداي نكرده).
September 12, 2007 1:49 PM
حيفم اومد نگم كه چقدر از خوندن نوشته هات لذت ميبرم.
September 12, 2007 12:34 PM
ميبينم که انگار فراخوان افسردگی زدی!
بياين يک انجمن افسردگی تشکيل بديم منم بشم رييسش!
به جان خودم بزرگترين انجن ايران ميشه!
September 12, 2007 12:30 PM
سلام!
حیف نیست؟ ما رو از خوندن چنین نوشته هایی محرو می کنی؟!!
خب بیشتر بنویس!
September 12, 2007 11:28 AM
میگم هیچکی ندونه من که میدونم تو اینروزا چقدر بهت خوش میگذره . تعطیلیه دیگه بنویس حالشو ببر
راستی رکوردو چیکار کردی ؟
بابای
September 11, 2007 10:50 PM
شراگيم من تقريبا تمام آرشيوتو خوندم
خيلي باحالمينويسي
اين حسو منم داشتم همش فكر ميكردم ميشه يه روز يه طنينه صدايي تنمو بلرزونه چرادوست پسرام هيچ كدوم اينطوري نيستند برام تا اينكه
ديديدنگ
جوجوخان وارد زندگيم شد و من عاشق شدم و صداش قلبمو لرزوندو همه فراموش شدند
مطمئن باش گيرت مياد اين فرد
به ما هم سر بزن داداش
September 11, 2007 7:56 PM
سلام!
حیف نیست؟ ما رو از خوندن چنین نوشته هایی محرو می کنی؟!!
خب بیشتر بنویس!
September 11, 2007 11:58 AM
سلام!
حیف نیست؟ ما رو از خوندن چنین نوشته هایی محرو می کنی؟!!
خب بیشتر بنویس!
September 11, 2007 11:56 AM
سلام شراگيم عزيز
چند ماه پيش کانال ۴ سينما ماوراء يه فيلم مستند پخش کرد به نام secret . خيلی خوشم اومد . زنگ زدم سروش سيما واسم سی ديشو فرستاد . زندگيم عوض شد !جدا ميگم عوض شد. حال تو رو داشتم ولی الان جداٌ دارم از زندگی لذت ميبرم . هر روز بهتر از رو روز قبل ميشه . امنيت آرامش عشق احساس لذت از زندگی همه ميان سراغت ...اگه هر روز راجع به بدبختيهات و احساسات بدی که داری ننويسی!!
September 11, 2007 11:06 AM
به توانمندنيت در نوشتن افتخار کن ............خيلی از آدمها مثل تو دلشون ميگيره ولی کسی نميتونه دلشون رو باز کنه ............... و توانايی نوشتن هم ندارن........... من اگر جای تو بودم بنا رو بر اين ميذاشتم که نميتونم از ايران برم و بعد برنامه ی زندگيم رو ميريختم ............حالا اگه بعد کارت درست شد حداقلش اينه که حالت رو خراب نکردی
September 10, 2007 11:03 AM
به توانمندنيت در نوشتن افتخار کن ............خيلی از آدمها مثل تو دلشون ميگيره ولی کسی نميتونه دلشون رو باز کنه ............... و توانايی نوشتن هم ندارن........... من اگر جای تو بودم بنا رو بر اين ميذاشتم که نميتونم از ايران برم و بعد برنامه ی زندگيم رو ميريختم ............حالا اگه بعد کارت درست شد حداقلش اينه که حالت رو خراب نکردی
September 10, 2007 11:03 AM
به توانمندنيت در نوشتن افتخار کن ............خيلی از آدمها مثل تو دلشون ميگيره ولی کسی نميتونه دلشون رو باز کنه ............... و توانايی نوشتن هم ندارن........... من اگر جای تو بودم بنا رو بر اين ميذاشتم که نميتونم از ايران برم و بعد برنامه ی زندگيم رو ميريختم ............حالا اگه بعد کارت درست شد حداقلش اينه که حالت رو خراب نکردی
September 10, 2007 11:03 AM
والا خواستم بگم آدم زنده وکيل وصی نميخواد ديدم يه ناشناس چند تا پست بالاتر يه همچين چيزی رو گفته .
شايد نبايد بگم نوشته دیپرس کننده اينجا نگذار چون حریم خصوصيه . پس ميگم هرچی دوست داری رو هر جا دوست داری بگذار !!!.
لااقل ميتونم بگم شاد باش و بدون که ادم مفيدی هستي.
September 10, 2007 5:24 AM
سلام
ممنون که به فکرم هستید .الان بد نیستم فقط همین!
September 9, 2007 4:43 PM
و برتون راسکو نگفت چه چیز را شوهر یک نویسنده هرگز تمی نواند بفهمد؟؟؟
یا در کله ی برتون راسکو ها نویسنده همیشه مرد است !!!!؟؟؟
September 9, 2007 3:51 PM
آقا اين شبکه آرته عشق من توی زندگيمه
يکی از ابزارهايی که بهم انرژی می ده
من هم با ديدن اين فيلم به فکر ولخرجيهام افتادم، ولی بعدش تصویر سید حسن نصر جلوم سبز شد و اون شکم گندش، یه کم از بار گناهامو اینطوری کم کردم.
September 9, 2007 2:00 AM
من اينجا رو مي خونم و براي شراگيم عزيز خيلي احترام قائلم ، اونقدر كه فكر مي كنم از اين شخصيتي كه حداقل يه قدري با نوشته هاش شناختمش خيلي بعيده كه نياز داشته باشه به كس ديگه اي به نام شين ، كاف ، صاد يا هر علامت اختصاري ديگه ، كه ازش دفاع كنه . اين وبلاگ مخاطبهاي خودش رو داره و هر كدوم به روشي كه بلدن يا دوست دارن با شراگيم ارتباط برقرار مي كنن و اين ادم با اين بيان قوي هر وقت ضروري بدونه پاسخ مخاطب هاشو به بهترين نحو مي ده . من نه شمر مي شناسم نه شين ، فقط دوست ندارم شخصيت يه ادم كه دوستش دارم و براش ارزش قائلم با دفاعيات بعضا از روي عصبانيت يا عصبيت !! ادمهاي ديگه زير سوال بره .
September 8, 2007 11:52 PM
من خيلی وقته نوشته هاتو می خونم.کم وبيش با حال واحوالت اشنام ولی فکرمجازی من از ذهن اشفته واقعی تو خبر نداره!همه اين دوره های را دارن .همه کودکيهای گنديده ای دارن که بايد گندزدايی بشه!من با يه پدر مجنون ومتعصب/توبا جدايی پدرومادرت....وهمه ازانتظار لذت می بريم.به تنحوی جزی از برنامه زندگيمان شده /مثل همه مکاتب که منجی دارن/خودتو محاکمه نکن/خودتو عذاب نده/نتيجه اين دپرشن های اجباری اصلا چيز خوبی نيست....فقط حضور منجيت را به تاخير می ندازه....قربانت
September 8, 2007 1:59 PM
شمر عزيز
اگر اين جور نوشته ها اينقدر شما را اذيت ميکنه لازم نيست، شما اینجا را چک کنید و نوشته ها را بخوانید. چون اینجا یک صفحه شخصی هست و هر جور که دوست داشته باشند و پاسخگوی نیاز شخصی باشه خواهند نوشت.
درضمن نصیحت کردن و دادن راه حل برای کسی که نه آن شخص را میشناسی و نه مشکل طرف را میدونی چیه، کار جالبی نخواهد بود. پس بهتره که پیشنهادات خود را فعلا پیش خودتون نگه دارید.
منم میخواستم روال دوستی را نگهدارم
متشکرم
امیدوارم
September 8, 2007 10:11 AM
دوست اونه كه واقعيات رو ؛ راست و پوست كنده بكوبه به صورت دوست :
دوست من ۱) اين مسئله شما رو بهش ك..ن گشادي ميگن (همون آب هندونه خودمونه ) راه حل هم اينه : يواش يواش مريضي رو باور كني (نه كه ازش دفاع كني )بعد باهاش بجنگي . (سخته ولي شدنيه)
با اين كاليبراسيون ؛دوست من تو امريكا به مشكلات به مراتب بزرگتري برخورد ميكني (ببخشي ها كه رك ميگم ) اگه ميخواي بري آمريكا بايد ۱) زبانت توپ باشه (۳-۴ سال فرصت خوبيه براي خوندن اگه نه ۳-۴ سال تو اونجا دلار ۹۰۰ تومان بايد خرجش كني )
۲) يه كار درست و حسابي بلد باشي
اگه نه له ميشي و با ديپرشن واقعي و كلي اضافه وزن و اضافه سن و كمبود پول و ... بر ميگردي .
نوشته ديپرس كن هم اينجا نزار .شايد باورت نشه ولي من اينجا سخت ترين لحظات رو با همين نوشته هاي تو و ۲-۳ تا سايت ديگه رد كردم .(يه نكته ديگه : ازدواج هم نكني !)
موفق باشي
September 8, 2007 6:10 AM
سلام
با تمام وجود براي دوباره خوشحال و سرحال بودنت دعا مي كنم
موفق باشيد
September 6, 2007 8:01 PM
بايد بری پيش يک روانکاو متخصص، نياز به مشاوره داری. البته از جايی که آينده نگريت کم است و تنبل هم هستی، انجام کاری چنين عميق و عاقلانه، متاسفانه ازت بعيد به نظر میرسه. اگر تنبل بمونی و وضعت اين باشه، چيزيست که خودت رو لايقش دونستی.
در مورد کيس مهاجرتت هم، تقريبا سال پيش وقتی قصه ات رو نوشتی و جريان رو برام گفتی، فهميدم کارت به اين زودی ها درست نميشه، اما نخواستم ديدت رو به مادرت خراب کنم، ولی حالا که خودت فهميدی اينجا نوشتمش. واقعيت اين است که مادر شما اهميت چندانی برای کارت قائل نشد يا اينقدر ناوارد بود که چيزی نميدونست(البته این مورد با یک بار مراجعه به وکیل و کمی هزینه منتفی بود.)
هیچوقت خیلی دیر نیست، کافی است امیدوار باشی.
September 6, 2007 6:55 PM
با اون قسمت تشبیه مورچه خواره خیلی حال کردم.
وقتی می خوندم دیدم چقدر شبیه حال و روز منه که اگه بلد بودم بنویسم همین طوری توصیفش میکردم. کامنتها رو دیدم فهمیدم مث اینکه این حال و روز خیلیاس .
چقد حال و روز همه خرابه !
September 6, 2007 5:11 PM
1- ARTE kanal farhangye bara dota keshvare Alman Va France
2- to asabany hasty vali nemikhahy birun berizy,
areh zendegi bedun ayandehyee ke ghabele lams bashe ye kam sakhte vali hale to marbut be
blughete:adama chand marhaleye blugh darand
be dokhtare 30 sale: manam fekr mikardam ma nasle sukhte hastim ke tu sale 57 nojavan budim
-ham damaghemun sukht ham dastemun va ham jahaye digemun
September 6, 2007 4:49 PM
کودکی درون توست که برای بادبادک رها شده بر بادش گريه ميکند.
چرا به رسم آدم بزرگ ها ميخواهی آرامش کنی؟ بادبادک ساختن چندان دشوار نيست...
September 6, 2007 3:37 PM
سلام...چند وقتی هست که وبلاگتون را ميخونم..البته با نظراتت در مورد زندگی خيلی موافق نيستم...چون مثل تو زندگی نمی کنم...فقط يه چيزی را ميدونم..که احساس خوشبختی...درونيه...عوامل بيرونی تاثير خودشون را دارند...ايران..آمريکا..ايتاليا..مريخ...روح که آرام نباشه...گمشده که پيدا نشه...خيلی جاش فرق نميکنه.....شايدم اينا فقط حرفه...سری بزن..تا بعد
September 6, 2007 12:18 PM
سلام...چند وقتی هست که وبلاگتون را ميخونم..البته با نظراتت در مورد زندگی خيلی موافق نيستم...چون مثل تو زندگی نمی کنم...فقط يه چيزی را ميدونم..که احساس خوشبختی...درونيه...عوامل بيرونی تاثير خودشون را دارند...ايران..آمريکا..ايتاليا..مريخ...روح که آرام نباشه...گمشده که پيدا نشه...خيلی جاش فرق نميکنه.....شايدم اينا فقط حرفه...سری بزن..تا بعد
September 6, 2007 12:18 PM
سلام...چند وقتی هست که وبلاگتون را ميخونم..البته با نظراتت در مورد زندگی خيلی موافق نيستم...چون مثل تو زندگی نمی کنم...فقط يه چيزی را ميدونم..که احساس خوشبختی...درونيه...عوامل بيرونی تاثير خودشون را دارند...ايران..آمريکا..ايتاليا..مريخ...روح که آرام نباشه...گمشده که پيدا نشه...خيلی جاش فرق نميکنه.....شايدم اينا فقط حرفه...سری بزن..تا بعد
September 6, 2007 12:18 PM
من داشتم وبلاگ میگشتم و به یادت بودم و تخمه میشکستم و تو دلم میگفتم عجب پسری بود این شراگیم و عجب جسارتی داشت که دانشگاه رو ول کرد . که وبلاگت باز شد . با خودم گفتم اوف چقدر نوشته عمرا نمی خونم همشو اما خوب نتونستم جلوی خودمو بگیرم . اول اینکه تحسین بر انگیزه زندگیت که البته به تماشاچی احتیاجی نداره !! و بعد اینکه میترسم عاقبت کار خوابیدن رو ریل قطار باشه . ( ببخشید اگه گنگه - حوصله توضیح ندارم - خودت بفهم لطفا )
September 6, 2007 2:25 AM
سلام رفيق .
شری يادته چند هفته پيش همه تو خونه ما دور هم جمع شده بوديم و من و تو هی سر به سر هم می گذاشتيم ؟
اون موقع تو مثل الان تلخ نبودی و من هم دچار اين مشکلات اخير نشده بودم .
علی رغم همه اينها و اين روزگار نامراد . تصور می کنم باز بتونيم مثل قبل با هم شوخی کنيم و بخنديم . رفيق عزيزم . خوشبختانه زندگی ما انسانها بسيار کوتاه است و همين موضوع چه تسلی بزرگی است ...
فردا پس فردا اگر سرت خلوت شد به من زنگ بزن يک قراری بذاريم .
فعلا بای
September 5, 2007 7:42 PM
ببينم تو اين نامه ها رو برای کی می نويسی؟ از آرزوهای خوبی که برامون کردی ممنون. حداقلش از اونايی که برای من کردی. چون من يکی که ديگه بدجوری حالم بده. دلم خيلی گرفته. يه جوری که می خواد از اونور جهنم بزنه بيرون
خودت خوبی ؟
September 5, 2007 12:45 PM
از قسمت : تو بايد مثل من زندگی ميکردی تا بفهمی ....را من کاملا می فهمم ...کثل تو بلد نيستم بنويسم ....اما کاملا می فهمم...می فهمی ؟
September 5, 2007 10:36 AM
از قسمت : تو بايد مثل من زندگی ميکردی تا بفهمی ....را من کاملا می فهمم ...کثل تو بلد نيستم بنويسم ....اما کاملا می فهمم...می فهمی ؟
September 5, 2007 10:35 AM
آدرس وبلاگ آينه ای را اينجا برايت در قسمت آدرس اينترنتی گذاشتم.
September 5, 2007 9:50 AM
سلام بهترین پست شما به بهترین پست ها اضافه شد
لطفا در صورت تمایل به بهترین پست ها لینک دهید
http://bestblogpost.blogspot.com/
September 5, 2007 2:46 AM
سلام .
نداشتن امنیت رو خوب درک می کنم .
حق داری . بخش آخر نوشته هات خیلی آشناست . انگار از زبون من نوشته بودی . ولی ما یا مجبوریم ، یا محکوم . با خودته که روحتو تو کدوم فاز قرار بدی . مطمئنا برای محکوم بودن آفریده نشده ای ، پس ...
September 5, 2007 2:21 AM
فقط میتونم بهت بگم که اون کسی که بهت میتونه کمک بکنه خودت هستی شری جون
فقط خودت
منتظر یک شاه پری افسانه ای هم نباش که او تنها در داستانهاست
ولی تو فدات شم در دنیایی حقیقی زندگی میکنی.
فقط خودت، پس به خود بیا و آغاز به ساختن آینده روشن کن که هیچوقت دیر نیست...
September 5, 2007 1:26 AM
به نظرم میاد چند ماهه که ننوشتی ! فضای وبلاگستان این روزا یکجوری شده . انگار هیچکس حال و روز چندان خوشایندی نداره . کاش می شد بگیم فصلی هستش یا مثلا با امدن پائیز و این داستان ها اما متاسفانه از اول سال هشتاد و شش بنظر میاد یکجورایی حال همه گرفته هست حالا هر کی به نوعی . حال و هوا و اوضاع اجتماعی هم بشدت این حالت ها رو تشدید می کنه .
September 4, 2007 8:58 PM
اين پستت را هنوز نخواندم ..اما کلا اين روزها احساس ميکنم توی وضع جالبی نيستين ...اميدوارم که هر چه که هست خير باشد
September 4, 2007 6:36 PM
شراگيم عزيز شايد خانه نشينی يا تنهايی بيش از حد نتيجه اش اين باشد
زندگی همه ادم ها تحت تاثير رفتارهای مثبت ومنفی اطرافيان شکل ميگيرد اين خيلی مهم نيست
مهم اين است که تو برای خودت هدف مشخص پيدا کنی واون رو پيگيری کنی
عملا چاره ايی جز اين نيست
از هدف های کوچک ومتعارف شروع کن زندگی رو به انتظار نسپار چون اتفاق هايی که دوست داريم بيافته هميشه وقتی محقق ميشه که ديگه منتظرش نيستيم يا اصلا بی خيالش شديم
September 4, 2007 4:49 PM
شری من هم توی تخمی ترین شرایط روحی ممکنم قرار دارم و جالبه هر وقت داغون ترم رفتار اجتماعیم بیشتر یه سمت یه دلقک کامل پیش میره و مدام دری وری میگم
September 4, 2007 4:35 PM
اين طور نوشته هات، بقول خودت بي حاشيه، به دل مينشست. مرسي كه سهم ما رو هم دادي
September 4, 2007 4:12 PM
6 ساله دارم ميخونمت شراگيم ! هميشه همين مدلي بودي ! عوض نميشي تووووو
September 4, 2007 3:30 PM
سلام شراگیم جون. میتونم بگم به جز شرایط خانوادت باقی شرایط و وضعیتت مثله منه.حقیقتش خیلی تعجب کردم !! اینقدر شباهت.من بدبخت که نمیتونم خوب بنویسم چه جور خودمو تخلیه کنم؟ بعضی وقتا به خودم میگم بیا بیخیال این سراب و انتظار شو .بر خلاف میلت برو مثل بقیه آدما(!) دچار روزمرگی شو.خوش به حال آنکه خر آمد و الاغ رفت.نمیدونم میترسم این انتظار هم برای من هم گرون تموم شه!!!. تنبلی هم که نگو!!!
September 4, 2007 3:25 PM
الهی قورباغت بشم که منو فرتی قورت بدی پائین.روزهای این مدلی واقعا سخته .شاید اگر دلت رو خوش کنی به همون خوابها مدتی آروم بشی
September 4, 2007 2:59 PM
شراگیم بسیار عزیز ...این حالتهایی که داری و اسمش رو گذاشتی دپرشن فکر نکن که فقط مختص تو هستش اونم به این دلیل که کودکیت مشکل داشته ...تو این اوضاع احوال همه ما نسل سوخته ها (هم دوره ای های خودت ) افسردگی داریم و هیچ راه گریزی هم نداریم …همه چیزو تقصیر دوران بدِ بچگیت ننداز ...بالاخره هر کدومِ ما یه چیزی رو پیدا می کنیم که این همه نگرانی و تشویش و افسردگی و ترس از آینده رو گردنش بندازیم و در واقع هیچ کی هم نمی دونه علت چی هست ...البته خیلی چیزا هستن که دست به دست دادن و گندی به زندگی و روح و روان ما زدن که ......الان که دارم می نویسم بعد از خوندن نوشته هات بغض داره خفه م می کنه و واقعا" تحت تاثیر قرار گرفتم و متاسفانه بلد هم نیستم که درست بنویسم
September 4, 2007 2:15 PM
شراگیم بسیار عزیز ...این حالتهایی که داری و اسمش رو گذاشتی دپرشن فکر نکن که فقط مختص تو هستش اونم به این دلیل که کودکیت مشکل داشته ...تو این اوضاع احوال همه ما نسل سوخته ها (هم دوره ای های خودت ) افسردگی داریم و هیچ راه گریزی هم نداریم …همه چیزو تقصیر دوران بدِ بچگیت ننداز ...بالاخره هر کدومِ ما یه چیزی رو پیدا می کنیم که این همه نگرانی و تشویش و افسردگی و ترس از آینده رو گردنش بندازیم و در واقع هیچ کی هم نمی دونه علت چی هست ...البته خیلی چیزا هستن که دست به دست دادن و گندی به زندگی و روح و روان ما زدن که ......الان که دارم می نویسم بعد از خوندن نوشته هات بغض داره خفه م می کنه و واقعا" تحت تاثیر قرار گرفتم و متاسفانه بلد هم نیستم که درست بنویسم
ميدونستی که به اون حالتت تو شماره ۱۹ ميگن کون خيزه؟ من عاشق اين ترکيبم.
کيف کردی؟
October 22, 2007 2:36 AM