1- کوله ام را به قصد سبلان بسته ام...لباس گرم...کیسه خواب...چراغ الکلی...زیر انداز...چراغ قوه...خرمای خشک و سه تا پرتقال تامسون وارداتی هرکدام به این بزرگی...! اصلا همه ی مزه ی کوهنوردی به پرتقال خوردن آن بالاهاست...یک کیف کمری بزرگ هم دارم که وسایل دم دستی ام را توی آن گذاشته ام...یک قمقمه کوچک و یک نقشه ی البرز غربی با جزئیات و آی پاد جدیدی که مادرم برایم فرستاده است و این روزها همیشه همدم و همراه من است و البته یک کتاب کوچک برای نخواندن...از آن کتابهایی که همیشه در سفرها مظلوم واقع می شوند...از همانهایی که همیشه شق و رق و تر و تمیز از کتابخانه ات بیرون می اوری و اگر شانس بیاورند و جایی گمشان نکنی تا خورده و خیس و زهوار در رفته برشان میگردانی بدون آنکه حتی ده صفحه شان را خوانده باشی...این بار قربانی کتابی بود به نام " میدان ایتالیا" که با وجود اینکه شناختی از نویسنده اش نداشتم اما به مترجمش اعتماد و اعتقاد داشتم...
2- در ترمینال غرب اولین اتوبوس سه ساعت دیگر به سمت اردبیل حرکت میکند...یعنی حدود ساعت 11 شب...حوصله ی صبر کردن ندارم...تابلوی سر در تعاونی ها را میخوانم... سنندج...همدان...زنجان...یاسوج...اهواز...نه... ظاهرا در غرب خبری نیست...یا حداقل چیز دندان گیری که با کوله و کفشها و حال و هوای من همخوانی داشته باشد آنجا پیدا نمی شود...یک ماشین دربست میگیرم و به ترمینال شرق می روم...جلوی در ترمینال شرق که پیاده می شوم بلافاصله شاگرد شوفری از اتوبوسی در حال حرکت صدایم میکند... "آقا کجا میری؟" روی اتوبوس را میخوانم... گرگان – گنبد...یاد عکسهایی میفتم که در تقویم های تبلیغاتی از "جنگل قرق" دیده بودم...بدون تردید سوار می شوم.
3- داخل اتوبوس تقریبا نیمی از صندلی ها خالی ست...ردیف دوم پشت سر راننده دختر جوانی نشسته است...تنهاست...صورتش در تاریکی پیدا نیست اما ساعدهایش از سفیدی و ظرافت بی نظیری برخوردار است...طبق غریزه می روم و در نزدیک ترین صندلی ممکن به او طوری که توجهی را جلب نکند و حمل بر چیزی نشود مینشینم...به هر طریق ممکن دوست دارم توجهش را جلب کنم...با صدای بلند از شاگرد راننده چیزی میپرسم...چراغ مطالعه سفری ام را بیرون میاورم و با کمک ان چند خطی کتاب میخوانم...با آی پادم ور می روم...دو ساعت بعد حوصله ام سر می رود... چشمهایم را میبندم و میخوابم...
4- شاگرد راننده تکانم میدهد...آقا جنگل قرق میخواستی پیاده شی؟پیاده می شوم...سرمای هوا کاملا خواب را از سرم می پراند...ساعت 4 صبح است و هوا کاملا تاریک است...اتوبوس و آن ساعد های تراش خورده و بلورین برای همیشه دور می شوند.
5- از ورودی جنگل وارد می شوم...دویست متر جلوتر نگهبانی را رد میکنم و حدود پانصد متر دیگر که میروم با پشت سر گذاشتن آخرین چراغها وارد تاریکی مطلق می شوم...ناگهان ترسی که سالها بود تجربه نکرده بودمش به سراغم می آید...ترس از تاریکی...می ایستم...تاریکی مثل قیر به همه جا چسبیده است...درختهای غول آسایی که احاطه ام کرده بودند ناگهان تبدیل به غولهایی درخت آسا می شوند...ترس برای من که همیشه به ترسهای دیگران خندیده ام تجربه ی نابی ست...ادامه میدهم.
6- هوا که روشن تر می شود تازه متوجه فضای کافکایی جنگل می شوم...درختهای کج و معوج کوتاه اما قطور و کهنسال با برگهایی که تقریبا به هر رنگی در آمده اند در کنار درختهایی آنقدر بلند که انگار از زمان خلقت زمین انجا بوده اند بر روی زمینی صاف و هموار و پوشیده از برگ و به فاصله ی چند ده متر از یکدیگر و در فضای بینشان مهی صبحگاهی که مثل شبحی سرگردان بین ماندن و رفتن مردد است...!
7- بعد از چند ساعت پیاده روی از جنگل خارج می شوم و وارد زمینهای کشاورزی می شوم...آفتاب تقریبا بالا آمده است...از میان مزارع ذرت و لوبیا می گذرم...همه چیز در نهایت سادگی و زیبایی اش است...سبز و درخشان و خالص...یک غلاف لوبیا را از شاخه اش جدا میکنم و یک دانه لوبیای نارس را از داخلش خارج میکنم و به دهان میگذارم...دیدن...شنیدن...بوییدن...لمس کردن و در نهایت چشیدن...کامجویی ام از طبیعت کامل می شود...درست مثل کامجویی از زنی که دوستش میداریم...مکانیزم لذت بردن همیشه یکی ست...مرحله آخر بوسیدن و چشیدن است...لبها حساس ترین پوست را برای لمس کردن دارند...با لبهایمان یکدیگر را لمس میکنیم و با زبانمان یکدیگر را می چشیم... احساس خوشی وصف ناپذیری دارم...
8- حوالی ظهر سر جاده می رسم...اولین ماشینی که از دور می آید دست نگه میدارم و سوار می شوم...ظاهرا مقصدش شاهرود است...راننده از زیبایی های طبیعی شاهرود و از جنگل ابر می گوید...جنگل ابر...چرا که نه...؟
9- از شاهرود به روستای "ابر" جایی که پیاده روی به سوی جنگل ابر آغاز می شود حدود چهل کیلومتر راه است...یک ماشین دربست میگیرم و هفت هزار تومان میدهم تا من را به آنجا ببرد...در میانه راه در بیابانهای اطراف شاهرود ناگهان چشمم به دسته ای از سربازهای سوار بر اسب و شمشیر به دست و کلاهخود بر سر میفتد که به جان یکدیگر افتاده اند...راننده میگوید فیلم جدید داوود میر باقری ست که به سفارش صدا و سیما می سازد...از این فیلمهای تاریخی – مذهبی که ظاهرا هفت میلیارد تومان هم برآورد هزینه شده است...!
10- ذهنیت من این است که روستای ابر قسمتی از جنگل ابر و یا لااقل چسبیده به جنگل ابر است...داخل روستا مقداری آذوقه تهیه میکنم و شروع میکنم به بالارفتن از تپه ای که گمان میبرم وقتی به بالای ان برسم زیر پایم منظره ی جنگلی غرقه در ابرهای سفید شگفت زده ام میکند...اما آن پشت هیچ خبری نیست...! فقط یک کوه خشک و خالی رو به رویم است...به امید دیدن جنگل ابر تصمیم میگیرم از آن کوه هم بالا بروم...وقتی به بالای ان کوه می رسم آفتاب کم کم در حال غروب کردن است...باد سرد و نسبتا شدیدی می وزد و بد تر از همه ی اینها اینکه آن پشت هم چیزی نیست...یک کوه لخت و خشک مثل دیوار...واقعا مستاصل میشوم...کم خوابی و راه رفتن های زیاد حسابی فرسوده ام کرده است و آبی هم که همراه داشتم تقریبا تمام شده است...چاره ای نیست...جنگل ابر حتما پشت همین کوه است...می روم و این بار جنگل را پیدا میکنم...اما از ابر هیچ خبری نیست...به درک...به تنها چیزی که فکر میکنم جایی امن و محفوظ از باد برای خوابیدن است.
11- از اخرین روشناییهای روز استفاده میکنم و خودم را به کلبه و آغلی روستایی در دامنه ی کوه مقابلم میرسانم...در قدیمی و زنگ زده ی کلبه را با قفل و زنجیر بسته اند و کف آغل هم انقدر پشکل ریخته که رغبت نمیکنم آنجا بخوابم...به ناچار در ضلعی از کلبه که از وزش باد محفوظ است کیسه خوابم را در میاورم و داخل ان می خزم...به محض اینکه دراز میکشم و نگاهم به بالا میفتد از تعجب و حیرت دهانم باز میماند...wow ...چقدر ستاره!
12- نمیدانم چقدر خوابیده ام اما با صدای غرش تهدید امیز سگی بیدار می شوم...هیچوقت از سگها نترسیده ام...سگها حتی اگر بد اخلاق هم باشند باز هم از نظر من موجودات دوست داشتنی ای هستند...اما این بار غافلگیر شدم...داخل کیسه خوابم گیر افتاده بودم و فقط توانستم یک دستم را بیرون بیاورم و باطوم کوهنوردی ام را بردارم و دور سرم بچرخانم...تنها اتفاقی که افتاد این بود که صدای غرش سگ تبدیل به پارسی ممتد و ترسناک شد...چند ثانیه بعد سر و کله باقی سگها هم پیدا شد...خوبی سگهای گله این است که بیشتر هارت و پورت میکنند و تا واقعا مجبور نباشند به کسی حمله نمیکنند...هرکدام یکی دو قدم جلو می آمدند و فریادی بر سر من میکشیدند و ناسزایی به زبان خودشان میگفتند و دوباره عقب میرفتند...من هم البته کم نمی اوردم و برای اینکه کمی از ترسناکی موقعیتی که در ان گرفتار شده بودم بکاهم تک تک پارسهایشان را جواب می دادم...: "خودتی"..."جد آبادته"..." اون صاحب عمله ته"..."اون مادر ولگردته "..."اون داداش شغالته "..."تو دیگه چی میگی نون خشک خور!"
13- یک ساعت بعد داخل اتاقک چوپانها نشسته بودم و داشتم کنار آتش چای داغم را با ترس و لرز هورت میکشیدم...ترجیح میدادم بیرون کلبه دهن به دهن سگها بگذارم تا اینکه آنجا باشم...چوپانها دو نفر بودند...یکیشان مردی لاغر اندام و حدودا سی و پنج ساله بود و دیگری جوانی قلچماق با چشمهای زاغ و سیبیلی به این کلفتی...!(برای اینکه اندازه کلفتی اش دستتان بیاید نوک انگشت شستتان را بچسبانید به نوک انگشت اشاره تان...!) اولی به محض رسیدن آتش را روشن کرد و یک سیخی را هم گذاشت توی اتش که داغ شود...فکر کنم همین چند هفته پیش بود که فیلم "هاستل 2 " را دیده بودم... آب دهانم را قورت می دهم و منتظر اتفاقات بعدی مینشینم...اول شروع می کنند به سوال پیچ کردن من که اسمت چیست و از کجا امده ای و چرا تنها آمده ای و چرا پوستت انقدر سفید است و کوله ات را چند خریده ای و کفشهایت را از کجا گرفته ای و موبایلت را کجا گذاشته ای و...خلاصه همه ی شواهد و قرائن حاکی از این است که امشب قرار است اول دو تایی به من تجاوز کنند و بعد سرم را ببرند و مال و اموالم را قسمت کنند...!
14- به خیر گذشت...باور کنید هیچ اتفاقی برای من نیفتاده...یکمقداری کره محلی با نان به خوردمان دادند و بعد هم من رفتم خوابیدم و ان دو هم نشستند به تریاک کشیدن...خیلی روی تریاک تعصب داشتند...من آن شب برای اولین بار دیدم تریاک را چجوری میکشند...هر دویشان دل پری از دست بچه های تهران داشتند...میگفتند چند وقت پیش یک گروهی از تهران آمده بودند و ما کلی ازشان پذیرایی کردیم و گوسفند برایشان بریدیم و موقع رفتن اصرار که این آدرس ماست و اگر آمدید تهران حتما بیایید پیش ما...ما هم یک ماه بعد رفتیم و دیدیم که آدرس سر کاری بوده است...!
روی هم رفته بچه های بدی نبودند...ازشان پرسیدم دوست داشتند که مثلا کار دیگری و یا زندگی دیگری میداشتند...گفتند نه...گفتند کارشان را با همه ی سختی اش دوست دارند...گفتم یعنی هیچوقت نشده حسرت بخورید که کاش مثلا جای کس دیگری میبودید؟ یکی شان گفت چرا...گفت هروقت این بچه های تهرانی می آیند اینجا و میبینم که این دخترهای تهرانی چظور از سر و کول این پسرها بالا می روند دلم میخواست جای ان پسرها می بودم...و بعد اضافه کرد مگر ما چیمان از این بچه های تهرانی کمتر است!؟
قسم میخورد که با چشم خودش دیده است که سه تا دختر توی جنگل برای پسری لخت شده بودند...!
15- صبح هم از ابر و مه خبری نیست...شانس من است...از چوپانها آدرس کمپی را گرفته ام که ظاهرا گروهی از بچه های تهران که با تور امده اند برپا کرده اند...مسیر کوهستانیست اما آدم را به زحمت نمیاندازد...جنگل نه آنقدر انبوه است که گذشتن از میانش سخت باشد و نه آنقدر تنک که از زیبایی اش چیزی کم شود...درختها عموما گره دار و کوتاه هستند با چوبهایی سیاه و در هم پیچیده و برگهایی که دیگر تقریبا همه شان زرد و سرخ و قهوه ای شده اند...هر از گاهی جلوی یک بوته ی زرشک یا آلوی کوهی و یا ازگیل نارس می ایستم و ناخونکی میزنم...باید خیلی مراقب بود...اینجا همه چیز خار دار است... مناظر بی نظیر و بکر حسرت داشتن یک دوربین خوب را به دلم می گذارند...
16- بعد از دو ساعت پیاده روی محل کمپ را پیدا میکنم...یک مینی بوس و یک سواری درب و داغان در دل آن طبیعت بکر حسابی توی ذوق میزند...ظاهرا جاده ای خاکی از نزدیکیهای ده ابر به آنجا کشیده شده است...شرم آور است...!ساعت حدودا 8 صبح است...دو جوان و یک پسر بچه بیشتر آنجا نیستند...باقی گروه ظاهرا برای دیدن آبشاری به همراه یک راهنما نیم ساعت قبل از اینکه من برسم محل را ترک کرده اند...در مورد آبشار می پرسم و اینکه چطور میتوانم به آنجا بروم...جوابها همه ناامید کننده است...افرادی که در محل کمپ باقی مانده اند همگی جزء افراد بومی برگزار کننده ی تور و البته راه بلد و آشنا با محیط هستند...میگویند حتما باید به همراه یک نفر راه بلد بروی...جر و بحث کردن با آنها بی فایده است...میگویم فقط بگویید از کدام سمت بروم خودم راه را پیدا میکنم...
17- نزدیک دو ساعت کوهنوردی کرده ام...هرچه بیشتر به سمت شمال می روم مناظر بکر تر و به همان نسبت راهها صعب العبور تر می شود...اینجا دیگر تقریبا شبیه کوه های جنگلی شمال است...حالا دیگر مطمئنم که راه را اشتباه آمده ام...روی زمین نه اثری از فضولات دامی هست و نه هیچ مسیر پاکوبی مشخص است...وقتی به بالای آخرین شیب می رسم دیگر همه ی جنگلهای حد فاصل شاهرود و استان گلستان زیر پایم است و آن دورها در افق زمینهای مسطح و حاصلخیز استان گلستان نیز مشخص است...زمین با شیب ملایمی به سمت دره ی زیر پایم – جایی که احتمال میدهم رودخانه ای در ان جریان داشته باشد که به آبشار گمشده ام میانجامد – گسترده شده است...آنقدر بالا هستم انگار که داخل هواپیمایی نشسته باشم...خدا خدا میکنم این شیب ملایمی که چند صد متر پایین تر پشت درختها از نظرم پنهان میشود همینطور تا پایین ادامه داشته باشد.
18- هرچه بیشتر پایین می روم اوضاع بد تر می شود...دیگر خبری از آن شیب ملایم نیست...روی زمین مینشینم و با فشار دادن پاشنه های کفشم بر روی زمین و هر از گاهی با گرفتن سنگی برامده از خاک و یا دنباله ی ریشه درختی از سرخوردنم به پایین جلوگیری میکنم...به وضوح ترسیده ام...هر از گاهی سر از لبه ی پرتگاهی در می اورم و نفس نفس زنان و عرق ریزان سعی میکنم با حرکت به سمت بالا و یا لبه های کناری پرتگاه راه فراری پیدا کنم...
19- تقریبا دیگر کامل بر روی زمین دراز کشیده ام و با سر خوردن روی سرین هایم خودم را به این سو و ان سو میکشم...با هر حرکت اشتباه چند ده متری روی سنگریزه ها سر میخورم و به پایین کشیده می شوم...کمی بیشتر سر خوردن مساوی با رسیدن به لبه پرتگاه و سقوط آزاد به ته دره است...قبل از اینکه پرتگاه و شیب زمین من را تسلیم خود کند ترس از مردن فلجم کرده است...قمقمه ام خالی ست و پاهایم از شدت خستگی میلرزند...واقعا مستاصل شده ام.
20- با هر جان کندنی هست خودم را در داخل شیب دره ای میندازم که جویباری از دل کوه کنده است و تا رسیدن به دره ی بزرگ بین دو کوه امتداد می یابد...این جویبار در حقیقت یکی از شاخه های فرعی رود بزرگیست که آن پایین جریان دارد...سعی میکنم از مسیر رودخانه و در امتداد رود پایین بروم...چاره ی دیگری ندارم...دیواره هایی که رودخانه کوچک از دل کوه کنده است تقریبا عمودیست...یعنی راه سمت چپ و راست کاملا بسته است...به عقب هم نمیتوانم برگردم چون در طول مسیر چندین بار آبشار های کوچکی را ریسک کرده و به پایین پریده ام...خدا خدا میکنم که این جویبار به یک آبشار بلند ختم نشود...!
21- زیر پایم آب رها و بدون هیچ واهمه ای با زیبایی هرچه تمامتر بر روی بستری از خزه ی سبز رنگ بیشتر از چهل متر سقوط می کند...دارم به این فکر میکنم اگر همینجا روی سنگی توی مسیر رودخانه بنشینم با یک بسته بیسکویت ساقه طلایی و دو عدد پرتقال و چند عدد شکلات چند روز میتوانم دوام بیاورم...!
22- یکی آن پایین است...! تمام ترس و دلهره ای که داشتم دود می شود و می رود هوا...فریاد میزنم آهای...صدای من در طنین خروش آبشار گم می شود...بلند تر فریاد میزنم...بی فایده است...حدس میزنم که این همان آبشار گمشده باشد و شخصی هم که ان پایین دیده بودم یکی از همانهاییست که از تهران امده اند...آن شخص از دیدرس من خارج می شود...باید به هر قیمتی که شده قبل از رفتنشان آنها را متوجه خود کنم...حتی اگر بتوانم از این آبشار لعنتی هم قسر در بروم آنقدر توان ندارم که خودم راه برگشتنم را پیدا کنم...
23- چند متر بالاتر از جایی که نشسته ام ریشه درختی از دیواره ی کوه بیرون زده...آن را میگیرم و خودم را بالا میکشم...بعد از چند بار تقلا موفق می شوم خودم را از مسیر رود بیرون بکشم...کمی که بر روی شیب کوه جلو میروم جای پای سگی را روی خاک میبینم...خودش است...! این سگ هر جهنم دره ای که رفته باشد من هم میتوانم بروم...جای پاها را دنبال می کنم تا به پای همان آبشاری میرسم که چند لحظه ی قبل بالای آن مستاصل و درمانده نشسته بودم...
24- سه دختر و چهار پسر به همراه راه بلدی که بعدها فهمیدم اسمش آقای اشوری ست و به صورت خانوادگی مجری تورهای طبیعتگردی در شاهرود و اطراف آن هست تقریبا آماده ی رفتن شده اند...ماجرای گم شدنم را برایشان می گویم و از آنها میخواهم که اجازه دهند با آنها به محل کمپشان بازگردم...
25- مسیر برگشت تقریبا دو ساعت بیشتر طول نمی کشد...راه برگشت اصلا قابل قیاس با مسیری که رفته بودم نبود...در محل کمپ با غذای گرم و دوغ پذیرایی می شویم و بعد از یک ساعت استراحت با مینی بوس راهی شاهرود می شویم...بچه های گروه اکثرا دانشجو و خونگرم و صمیمی هستند و با توجه به اینکه یک بلیط قطار اضافه دارند پیشنهاد میکنند که با آنها تا تهران همسفر شوم.
26- قطار اصطلاحا اتوبوسی ست...یعنی کوپه ندارد و فقظ صندلی برای نشستن دارد...دخترها هرکدام در کنار دوست پسرهایشان نشسته اند و مشغول بگو بخند هستند...فقط من و یکی دیگر از پسرها که قیافه اش شبیه رامین است تنها هستیم...در شیشه ی پنجره ی قظار که حالا به لطف تاریک شدن هوا مثل آینه میتوان تصویرها را در آن دید خودم و همسفرانم را نگاه میکنم...دلم میگیرد...!
کتاب کج و کوله و زهوار در رفته ام را از کیف کمری ام بیرون می آورم...سنت شکنی نمیکنم...چند خطی میخوانم و مجددا ان را سر جایش میگذارم...هدفون ها بیشتر به کارم می آیند.
سلام شراگيم.
من مدتها پيش از طريق وبلاگ دوست خوبم ستوده اسم شما رو ديده بودم.يكي دو باري هم سر زدم.اما امروز دنبال ميني بوس دربستي مي گشتم تو گوگل كه ييهو به اسم شما برخورد كردم و اتفاقا چه برخورد جالبي بود.نمي دونستم كه شما هم آره... بابا ايول
----
در مورد سبلان و قرق و ارتباطشون برام جالب بود.
معلومه كه شما واقعا اهل سفر هستي.معمولا اونهايي كه واقعا اهل سفر هستن اينجورين.مي خوان برن شمال مي بينن كيش مي طلبه اونوقت دارن تو اورامانات(كردستان) عكس برداري مي كنن.
شايد ساعت حركت اتوبوس هاي اردبيل رو بدونيد واسه سبلان بعدي بد نباشه(حدود 10 شب به بعد از ترمينال غرب--آزادي--)
چادر مسافرتي وسيله خوبي براي شب ماني در طبيعته.يه محيط كاملا خصوصي و جمع و جور.
آذوغه يكي از مهمترين قسمت كوله يه مسافره.
اگه از دستگاهي به اسم GPS استفاده كنيد كمتر احتياج به سرخوردن بر روي سرين مبارك به دليل گم كردن راه مي شويد.
[دارم زيادي زياده مي نويسم]
گزارش خوب و جونداري بود.پر از همه چيز و حرف هاي گفته و نگفته.ديده ها و نديده ها و....
مرد سفر باش اگر طالب فيضي...
January 30, 2008 11:19 AM
سلام.من دنبال یک سوال تو گوگل بودم که از وبلاگ شما سر دراوردم.و فهمیدم که در مورد گرین کارت فاممیلی اطلاعات دارین.خواستم بپرسم که پدر مادر من از طریق برادرم که سیتی زن آمریکاست براشون نوبت مصاحبه برای گرین کارت گذاشتن(ماه بعد) اما برای خواهر کوچکم(17 ساله ومجرد) چیزی در نامه ها ننوشته..شما میدونین که بهش ویزا یا گرین کارت میدن یا اینکه نمیتونه بره؟ممنون از راهنمایییتون
November 17, 2007 11:47 PM
من هميشه از پسر های که با دوچرخه سفر می کنن و يا مثل تو با يه کوله می زنن به دشت و طبيعت خوشم می يومد
به نظرم يه مرامی دارن که بقيه ندارن
October 30, 2007 10:23 AM
سلام بعد مدتها اتفاقی سايتو باز کردم اول باورم نشد كه باز مي شه چون خيلي وقت بود كه فيلتر بود0به هرحال كلي مسرور گشتيم
October 28, 2007 3:55 PM
عزیزم تولدت مبارک تولدت مبارک :))
شمع ها کجان که بیای فوتشون کنی؟
October 28, 2007 1:34 PM
اون پرتقال تامسونای وارداتی که خوردی
نوش جونت ( ربطشو بعدا می فهمی )
October 22, 2007 11:47 AM
مارپل جان آی پاد من آی پاد تاچ نیست...نسل سوم آی پاد های نانو هست که البته هنوز توی ایران نیومده...ویژگی ش هم اینه که برخلاف سایر آی پاد های نانو صفحه ی بزرگ و قابلیت پخش فیلم و تماشای عکس رو داره...در مورد ریختن موسیقی هم یه نرم افزاره به نام آی تیونز که باید از سایت اپل اول دانلودش کنی...حدود 60 مگه و اگه اینترنتت معمولی باشه واقعا یه نصف روز وقت میبره...از طریق اون فقط میشه عکس یا موسیقی دلخواهت رو روی آی پادت بریزی...مبارکت باشه:)ب
October 20, 2007 5:42 AM
سلام شری جان
سفرنامه خیلی جالبی بود آدمو به یه حسی خاص نزدیک میکنی مرحبا..!! یه جواب به کامنت هات بده راستی کار رفتنت چی شد؟
جزو وسايل سفرت آی پاد هم بود اگه منظورت ipod touch هست که جديدا اپل بيرون داده و شکل آی فون هست يکمی راجع به دانلود کردن اهنگ توضيح بده چون يکيش قراره به زودی از بلاد کفر!! برام بياد ميخوام کارشو بدونم
مرسي
October 20, 2007 3:44 AM
به سلامتی مسافرت تشریف داشتین؟؟
به سلامتی
مطلیتو که خوندم دلم بدجور هوای سفر کرد ولی نه به پرماجرایی سفر تو.
فقط به خواهش .بیشتر بنویس.
October 19, 2007 6:24 PM
http://www.dw-world.de/dw/0,2142,9862,00.html
شراگيم جان اين لينکی هست که ميتونی مصاحبه ت را بشنوی
October 18, 2007 12:13 PM
سلام
کی به جنگل ابر رفتی؟
چون من جمعه و شنبه به همراه گروهی آنجا بودم.
و اتفاقا صبح شنبه به همراه اکثر یت گروه به طرف آبشار حرکت کردم.
مسیر جالب و نسبتا سختی بود.
ولی متاسفانه در اون موقعی که ما رفتیم از ابر خبری نبود.
October 18, 2007 2:50 AM
چندان ز بی وفایی تو شکوه سر کنم // تا نگذرد هوای تو یک روز در سری = مهرداد اوستا
October 17, 2007 11:10 AM
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی, به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را.
October 16, 2007 10:20 AM
الان دارم صدات رو در برنامه ويژهي صداي آلمان درمورد وبلاگ و وبلاگستان (تازهترين برنامهي سرنخ).
می شنوم عجب صدای مظلوم و معصومی داری پسرجان :دی
October 15, 2007 2:27 PM
سلام. ببخشيد که اينقد دير شد. اول در مورد خوابتون. ناخودآگاهی انسان خیلی زیبا شرایطی را که در آن هستیم تصویر می کند . فقط با مقداری تمرین به زبانی که حرف می زند باید آشنا شد.
در خواب شما در يک بازی کامپیوتری هستيد. اين همان بازی زندگی است .حالا بايد ديد که باچه روشی و با چه قوانينی شما داريد بازی می کنيد. گفتيد که ماموريتتان اين بود که برويد رئيس را بکشيد تا به مرحله ی بعد برويد. رئيس نماد اعمال قدرت و تحت کنترل داشتن است. هم می تواند آن بخش از وجودتان باشد که احساساتتان را تحت کنترل در می آورد و آزادی شما را محدود می کند و هم می تواند نيرو يا شخصی باشد که واقعا در زندگيتان وجود دارد و کنترل کارها وزندگیتان را در دست دارد وبه شما می گوید که چه کارکنید و چه کار نکنید. شما می خواهید بروید و او را بکشید ( از کنترل او خارج شوید) تا به مرحله بعد بروید( رشد کنید و در زندگی پیش بروید) . نا خوداگاهی تان مشکتان را مطرح کرده. شما اتاق ها را می گرديد. اين همان حس گمگشتگی شما ست. داريد به دنبال راه حل می گرديد. ساختمان هميشه نماد - خود - است. و اتاق ها و قسمت های مختلف هرکدام نماد بخش خاصی از روان انسان یا رابطه ای خاص هستند.شما در يکی از اتاق ها متوقف می شويد. اين جا همان بخش از روان شما یا آن رابطه ی خاص است که مشکل اصلی وراه حل آن مورد تاکيد قرار می گيرد. شما دختری جذاب را می بينيد که ميل در آغوش کشيدن را در شما بر می انگيزد. و با بغل کردن او احساس رهايی می کنيد. و ديگر نمی خواهيد از آن جا برويد. در زندگی هم همين است تا اين مشکل حل نشود نمی توانيد رشد کنيد ودر زندگی جلو برويد. و اما مشکل. اين دختر نماد خيلی بزرگی است و زن وجود شما را در بر می گیرد. زنی که از مادرتان آغاز می شود . مادری که وقتی پسر بچه ای شش ساله بودید دوست داشتید در اغوش گرمش قرار بگيرید ودر مقابل دنيا ومشکلاتش احساس امنيت کنید. اما تنها احساسی که تجربه کرديد بی اعتمادی بود . همان بی اعتمادی عميقی که نمی گذارد دلتان با عشقی جديد بلرزد . چون يک بار اعتماد کرده بوديد و ضربه خورده بوديد. ديگر شهامت تجربه ی دوباره را نداريد. اما مشکلتان هم بايد حل شود تا بتوانيد خود را از قيد رئيس که برای شما تصميم می گيرد رها کنيد.
شراگيم عزيز.خواب ها نمی گويند که کسی را در زندگی گير بياور و به خاطر مشکلاتت سرزنشش کن . کاری که تو شايد الان خود اگاه و ناخودآگاه داری در مورد مثلا مادرت می کنی . خواب ها می گويند اين وضعيت توست و بايد از آن رهايی پيدا کنی . با سرزنش کردن ما هميشه آويزان آن شخص و مشکلمان با قی می مانيم. خودت الان به بهترين وجه می توانی برآورد کنی که برای رفتن به مرحله ی بعد چه کار کنی. فکر نمی کنم آن کار رفتن از ايران باشد . به جايی می روی و پيش کسی که باز هم برايت تصمييم گرفته خواهد شد. و هيچ وقت مرحله بعد بازی را تجربه نخواهی کرد . فقط به آن حس قشنگ رهايی که در خواب تجربه کردی فکر کن. ضمير ناخوداگاهت ارزيابی اش را هم از توانايی هايت اعلام کرده: تو می توانی! فقط باید شجاع باشی.
پيروز باشی و شاد که شادی همه ما به هم ربط دارد.
October 15, 2007 11:09 AM
حقته تو اين سفرها شيري پلنگي بخورتت راحت بشيم از دستت . بعضي ها مشكل ندارنا ولي دنبال دردسر ميگردن ...بابا مثل يه پسر خوب با يه توري ، راه بلدي راه بيافت تو اين جنگل منگلا ...اين دفعه رو جدا شانس آوردي ولي خوش بحالت نميدوني چقدر دلم لك زده واسه يه جنگله مه آلود و تنهايي.............
October 14, 2007 11:09 AM
دوست عزيز.لطفا يه سری هم به اين لينک بزن !مسئله مهميه!راجع به خاک اين مملکت که انقدر دوسش داری!
http://arsalanb.wordpress.com
October 14, 2007 7:21 AM
عالی بود ولی دلم برات کباب شد با این همه سختی که کشیدی.کلا من بالاسرت بودم از ارث محرومت میکردم آخ پسر خوب چنین جایی میرن دوربین با خودشن نمیبرن؟
کاش چار تا نر و ماده جمع میکردی با هم میرفتیم !
October 13, 2007 10:29 PM
۱.خوشحالم که سالمی ! ۲. خوش به حالت ! دلم تور طبيعت گردی خواست ! ۳. اگه دوربين خوب دستت بود ، مطمئنم کمتر از طبيعت بکر لذت می بردی چون همه اش حواست پی عکس گرفتن بود ! ۴. سعی کن بيشتر ما رو مستفيض کنی ازنوشته هات !
October 13, 2007 5:32 PM
سلام . تبریک برای این همه استقامت وتلاش. حس خوبی داره نه؟ این که تنها و بی هدف بری تو دل خطر!!
October 13, 2007 12:47 PM
سلام!!
ميدونی چيه؟ سفرنامه جذابی بود و کمی باور نکردنی برای امثال من که تشنه ی يه تعطيلين که سرشونو بزارن رو بالش و تا لنگ ظهر بخوابن و بعدم خوردن يه ناهار سنگين و ديدن فيلمای آب دوخياری تلويزيون و دست آخرم اگه پا داد يه گشت و گذاری تو شهر پر ترافيک واسه خالی نبودن عريضه! هم نثرت طبق معمول جذبم کرد و هم بيان جزئيات سفرت و يه چيز ديگه !!!!
ميدونی اين جايی که تو رفتی دقيقاْ زادگاه اجدادی منه! باورت بشه يا نشه حتی يک بار از عمرم هم با ميل خودم نرفتم اونجا! تازه اونم بر ميگرده به ۵-۶ سالگيم و وقتی که ميرفتيم خونه ی فاميلای دور بابام ميمونديم و هيچی از طبيعت و جنگل و ... رو نميديديم! بعد ازون سالهام که هيچ علاقه ای واسه رفتن به شاهرود تو من ايجاد نشد و پدرم هم اصراری نداشت ولی خوب! با تعاريف شما اين چند روزه خيلی کنجکاوی کردم در مورد اونجا و کلی از پدرم پرس و جو کردم هرچند ايشون هم که خودش متولد تهرانه اطلاعات دندون گيری نداشت ولی مشتاق شدم که برم و ببينم اونجارو!
در هر حال ممنون! موفق باشی!
October 13, 2007 10:24 AM
وای شریِ بميرم برای اون رنجهايی که تو ِ تو اين سفر کشيدی . من که ميدونم تو به عشق من اين همه رنج سفر رو هموار کردی تا بيای تو جنگل ابر !! من هم همون دور و برها بودم داشتم تو ابرها سير ميکردم واسه خاطر همينم بود که تو نه تونستی ابر ببينی و نه من رو چون سير و سفرمون يوخده طولانی شد.
خارج از شوخی اميدوارم تو واقعن همه ی اونچه که بين خودت و اون دو تا چوپون سیبیل کلفت گذشته رو راستا حسيبنی نوشته باشی . به خدا اگه يه کلمه سانسور کرده باشی هيچ وقت نمي بخشمت .
October 11, 2007 5:17 PM
یکی دو روز گذشته هم تعدادی از پست های اخیرتان را خواندم. بیشتر با روحیاتتان و دنیایتان ورنج هایتان آشنا شدم. 0
همیشه اینطور بوده . کتابهای زیادی خوانده ام . گاهی اوقات فقط کتاب برایم اهمیت پیدا می کرد. اما گاهی اوقات می خواستم بدانم که چه کسی با چه تجربیاتی در زندگی این کتاب را نوشته . چه رنج هایی کشیده و یا چه شادی هایی داشته که به این دیدگاه رسیده.و چرا این تجربیات را داشته و چطور می توانست از این رنجها عبور کند و اینطور رنج نبرد. کسانی مثل هدایت ، کافکا، موپاسان، پینتر، سلینجر، داستایوسکی و تعدادی دیگر از این دست بوده اند. بعد از مدتها در این دنیای دیجیتالی به انسان های عزیزی بر می خوری که حاصل رنجها وتجربیاتشان را در قالب های زیبایی ارائه می دهند. دوباره بعضی جا ها نوشته اهمیت پیدا می کند و بعضی جاها خود نویسنده هم اهمیت پیدا می کند. جالبی این دنیای مجازی این است که به نویسنده دست رسی داری و می توانی چیزهایی که به ذهنت می رسد به او بگویی تا شاید بتونی کمی از رنج هایش کم کنی یا هر تغییر یا تعبییر دیگری از این دست. من تصمیم گرفتم چیزهایی را که دریافت کردم برایتان بگویم شاید فایده ای داشت. اجازه دارم؟ اولین چیزی که می خواهم بگویم ، دقیقا ریشه همه این رنج ها همان اتفاق شش سالگی شماست. جدایی پدر و مادر . دقیقا در همانجا شما شروع کرده اید که همه چیزهای خوب و بدی که می تواند برایتان اتفاق بیفتد را در چیزی خارج از خودتان ببینید وجستجو کنید. همه این تنبلی ها که می گویید . همه این از شاخه به شاخه پریدن ها و انتظار ها و حتی پیدا نکردن کسی که عشقش دلتان را بلرزاند و حتی این ماجراجویی های جالب و قشنگی که مارا سرشار و سرگرم می کند اما مثل همان بودلر(درست یادم مانده؟) برای شما آرامشی به همراه نیاورده. خواب هایتان هم دقیقا مشکل شما و حتی تا حدودی راه حل را برایتان تکرار وتکرار می کنند . باید حتما آنها را تحلیل کنید. راه رهایی همین است. از درون و درونی ترین چیزها شروع کنید. خیلی کلی شاید گفتم. حتما در مورد جزییات برایتان خواهم گفت. نمی دانم اصلا مایل هستید؟
------------
سلام دوست خوبم و ممنونم از لطف و توجهت...توی وبلاگ خودت نتونستم برات پیغامی بگذارم...صفحه ی نظرخواهیت برام باز نمیشد...به هر حال خوشحال میشم نظراتت رو بخونم
October 11, 2007 9:58 AM
چند روز پيش لينک اين پست جديد تان رادر بالاترين ديدم. وقتی بازش کردم و ديدم طولانی است تصميم گرفتم پاراگراف اول را بخوانم و بقيه اش را بگذارم آفلاين بخوانم. وقتی به خودم آمدم که نه تنها تمام ماجراجويي هايتان را خوانده بودم بلکه داشتم ليست پست های قبلی را بالا و پايين می کردم! ديد خيلی دقيق و موشکافانه ای داريد برای ديدن تمام جزئيات زيبايی که در طبيعت و محيط اطراف ما و در آدم ها و روابطشان وجود دارد. چيزهايی که ما خيلی راحت ممکن است از کنارشان رد شويم و فکر کنيم اين دنیا و آدم هايش خيلی کسل کننده اند وچيزی برای ديدن وفهميدن ندارند. ۰
و قلم روان و صميمی و صادقی برای به تصوير کشيدن دريافت های آن نگاه تيزبين. واقعا تبريک می گويم. خواننده ی هميشگی نوشته هايتان شدم. واما يک چيز ديگر....( در نظر بعدی بخوانيد لطفا)
October 11, 2007 9:31 AM
خيلی زيبا نوشتهای...
توصيفت مرا همسفر کرد با اضطراب و اشتياق.
با اينحال نمیتونم موافقت خودم رو با نظر دلقک هم ابراز نکنم!
میاومدی اصفهان...مینشستيم اون ۱۸ فيلمی رو که من تو اين ۳ روزه ديدم با هم تماشا میکرديم.
حالا هم دير نشده ...عيد فطر بيا.
تلفنم رو که داری.
به اصفهان که رسيدی زنگ بزن ميام پيشوازت
October 11, 2007 8:56 AM
عجب ! می بينم که وسط کوه و کمر هم رد من رو گرفتی و اون قضيه من و سه تا دوست دخترم لو رفته !!
ولی خودمونيم پسر تو واقعا عقلت رو از دست دادی ! بچه جون سه روز تعطيل به جای اين که تا لنگ ظهر بخوابی پا شدی رفتی وسط بيابون و خاک و خل که چی بشه ؟ راستی من يک پيشنهاد برای اين سه روز تعطيلی عيد فطر دارم . برو ترمينال جنوب . سوار شو وسط اتوبان قم پياده شو و بعدش در امتداد دماغت همينجوری برو تو بيابون تا ببينی کجا می رسی ! انقده خوبه ! تا دلت بخواد خاک و سنگ و پشگل داره ! مطمئنم اگه شانس بياری چند تا سگ هم گيرت مياد که بهت واق واق کنند ! عيشت تکميل ميشه !
October 10, 2007 11:05 PM
درود برشراگيم عزيز ..... ببین چه روزیه بهت میگم تو يه روزی نويسنده بزرگی خواهی شد قلم توانایی در بتصویر کشیدن مشاهدات و تخیلات خودت داری بعضی از نوشته های تو همانند یک تابلوی نقاشی میمونه جدی میگم...... در عین سادگی بسيار زيبا و گویا بود این سفرنامه . طنز خاص خودت هم که هميشه چاشنی نوشته هات هست . ديالوگت با سگها و توهمت در باره چوبانها اشک مارو در اورد از بس خنديديم..... حالا راستش رو بگو ترياکه رو کشيدی يانه؟ ميخواستم بگم که هميشه برای سفر بايد برنامه ريزی دقیق و حساب شده داشت وبيگدار به اب نزد که يادم اومد يه جا نوشته بودی اين سفرا خوبيش اينه که ناگهانی و بدون برنامه يبش بياد. و ديگه اينکه اگه منو با خودت ميبردی هرگز دلت نميگرفت خوش تيب..... سفر بدون همسفر مگه میشه؟....... ..... همسفر تنها نرو بذار تا باهم بريم سرنوشتمون يکی هردومون مسافريم.
October 10, 2007 11:07 AM
حیف از این قلم زیبا نیست که مجبورمون می کنی فقط ماهی یکبار...
October 10, 2007 10:51 AM
خيلی حس عالی بود. فکر می کنم جذابيتش برای اين بود که تنها رفتی و تونستی با طبيعت ارتباط برقرار کنی.
October 9, 2007 11:25 AM
سلام میدونم قرار بود نظر ندم ولی راستش
حسابی غرق داستان شدم رفتم زیر آبشار سر و کله رو خنک کردم
ولی سر خوردن از شیب کوه خیلی ترسناکه
پرتقال از کجا آوردی این وقت سال
قطار هم که مفتی افتادی
ولی فکر کنم در مورد دو تا چوپان راستشو نگفتی .
October 9, 2007 11:07 AM
تو واقعا اينقدر نترس و كله خري؟
خب ما يك اكيپ 60 نفره داريم كه اين طبيعت گرديها رو ميكنن.به اسم دامون.
خواستي بيا قاطي شو.
تازه هفتاد درصدشون دخترن!
October 9, 2007 10:11 AM
جسارت زيادی داری، خوب ميدونم توو شيب تند کوه دست خالی گير کردن يعنی چی!
سفرنامه ات قشنگ و خوندنی بود، مثل شراگيم قديم ها خوب نوشتی.
خوش باشی ماجراجو
October 8, 2007 9:56 PM
واااای چه قدر خوش گذشت بهم وقتی اين پست رو خوندم ...چه آدم باحالی هستی خوش به حالت يه خدا :)
October 8, 2007 1:20 PM
کاشکی که ميومدم. جنگل ابر شاهرود فکرش مال من بود. :(
October 8, 2007 12:45 PM
بی اغراق یکی از زیباترین سفرک نامه هایی بود که تابحال خوندم ... چه احساس های ضد و نقیضی رو در چند دقیقه بهم منتقل کردی... مرسی ... خسته نباشی
October 8, 2007 12:43 PM
بی اغراق یکی از زیباترین سفرک نامه هایی بود که تابحال خوندم ... چه احساس های ضد و نقیضی رو در چند دقیقه بهم منتقل کردی... مرسی ... خسته نباشی
October 8, 2007 12:43 PM
با تمام وجود بهت غبطه ميخورم! دست و پام ميلرزه واسه همچين سفرهاي بكر و بيبرنامهاي ولي خيلي خيلي كم شانسش رو پيدا ميكنم و بدبختانه همونها رو هم از دست ميدم :(( خوش به حالت. خسته هم نباشي :)
October 8, 2007 11:22 AM
چه عجب نوشتی !!!هنوز نخوندم ميرم می خونم دوباره نظر می دم .ذوق زده شدم گفتم بهت بگم
October 8, 2007 7:35 AM
سلام شراگيم!
فردا تو مسيرم به سمت روستای جغتای ( ۸۵ کيلومتری شمال سبزوار ) که الان ديگه شده مرکز بخش از شاهرود رد ميشم. وسوسم کردی که هر چند کوتاه يه توقفی بکنم! ولی فرصت گشتن و به دل طبيعت زدن ندارم. با خوندن نوشته هات حس می کنم که خودم اونجا بودم.
خيلي جالب بود
March 29, 2008 11:43 AM