شراگیم
+18

یکی از دوست دخترهای سابق بنده که احتمالا معرف حضورتان هست (ر.ک. غیرت و بی غیرتی) آمده و در نظر خواهی پست قبل بنده یک مقداری گرد و خاک نموده و تشت رسوایی ما را از آن بالای بام به پایین انداخته و انگشت اتهام را به سوی بنده ی سراپا تقصیر گرفته که تو چنینی و چنانی...من هم نشستم و شروع کردم همانجا به توضیح دادن برخی مسائل پشت پرده و اندرونی که دیدم ای داد بی داد...سخن دراز شد...این زخم کهنه را...خونابه باز شد...
گفتم حالا که اینقدر نوشته ام یک پستش کنم که هم فال بشود و هم تماشا...

توضیح انکه خواندن نوشته ی زیر به جوانان زیر 18 سال علی الخصوص به دختران دم بخت و آکبند که هنوز چشم و گوششان باز نشده است و نیز به زنان شیر ده توصیه نمیشود...!

************************************************

کودک پاک (طلوع) - کامنت شماره 34:

ببين پسر من ميخوام يه دو كلمه باهات حرف حساب بزنم.هرچي باشه من كه تو مقطعي از زمان با تو بودم يه جورايي بيشتر ميشناسمت.
حق با توست. سر از اين گنده ترهاشم كوبيدي به طاق و حاجي حاجي مكه.
اما ميدوني تو با همه كسايي كه تو زندگيت پا ميذارن دقيقا يه برخورد داري.هر وقت كه ميخواي بكني و بري همينا رو ميگي:رابطه يك طرفه/عاشقت نيستم/ميخوام برم از ايران/تنفر از تعلق داشتن و...
يكبار يه حرفي به من زدي كه هيچ وقت يادم نميره و البته دقيقا همون چيزيه كه ميخواي.
(بيا مثه دو تا همخونه اي با هم زندگي كنيم)اين چيزيه كه تو واقعا از رابطت ميخواي.تو ميخواي كسي باشه تو زندگيت كه باهم حرف بزنين بخندين برين بيرون در كنار هم باشين بدون هيچ چشمداشتي بدون هيچ ثبت و سندي كه هروقت احساس خستگي كردي بزني و بري و بدوني كه اون طرف خفتت نميكنه كه اي كجا؟ما حق و ابو گل داشتيمو ....چيزي كه شايد نتوني هرگز ينجا و با دخترهاي ايراني بهش برسي.
حق نداري بگي اشغالا اينا چيه ميگي كه خوب كردم گفتم اصلا ببين پسر من تو هرچقدر كه با من حرف بزني من باز ميگم تو هيچ وقت هيچ گهي نخواهي شد و بيشعورتر از تو نديدم پسر من.(اي ي ي نياين بگين چه بي ادب كه اينا يه زماني ته ديالوگاي من و اين شري با هم بود)
اخرشم اينكه من هميشه دوستت داشتم و دارم و محبتاتو هيچ وقت فراموش نميكنم اما شايد يكي از علتهايي كه از اين زندگي جدا شدم و رفتم اونور به خاطر اين بود كه احساس كردم ادمي باشرايط من بعد اون شكست تلخ احتياج به يكي داره كه پاش رو زمين باشه نه اينكه معلق بين زمين و اسمون و تو بري بچسبي به دمش و به جاي اينكه بكشيش بالا دوتايي بخورين زمين و فاتحهههههههههههههههههههه

***********************************************

و اما جواب من:

غافلگیرم کردی دختر جان...:)
خواندن کامنت تو برای آنهایی که در جریان شوخی های بین ما و تکه کلامهایمان نبودند و نیستند ممکن است یک مقدار ابهام بر انگیز باشد...فوحشها و اصطلاحات اقتباسی تو از فیلم ده کیارستمی (که خیلی هایش هنوز ورد زبان من است!) همانقدر که به نظر دیگران ممکن است توهین آمیز بیاید از نظر من خوب و دوست داشتنیست و مثل علامت رمزی بین من و تو و به نوعی گریزی هست به آن روزهای خوب گذشته...!

میخواهم یک مقدار در مورد رابطه مان بنویسم و اینکه چرا شروع شد و چگونه ادامه یافت و چرا تمام شد...الان نوشتنش برای
من راحت تر است و شاید شنیدنش هم برای تو ساده تر...:

ولی قبلش ازت گله دارم که چرا منصفانه ننوشتی...؟ طلوع تو خودت خوب میدانی که هیچوقت در روابط من سکس جایگاه اصلی را نداشته و ندارد...یعنی هیچوقت روابطم بر اساس تمایلات جنسی ام شکل نگرفته و ادامه پیدا نکرده و یا حتی تمام نشده است...نمیخواهم بگویم اگر رابطه ای بر اساس نیازهای جنسی شکل گرفت آن رابطه غلط است...نه...حتی اگر من به قول تو آدمی باشم که فقط به دنبال این باشم که با کسی به بستر بروم و بعد هم با خیال آسوده بگذارم و بروم، کارم غلط نیست به شرطی که از اول با طرف مقابل صادقانه حد و حدود رابطه مان را مشخص کرده باشم...سکس یک رابطه ی دو طرفه هست...همانقدر که من کسی را میکنم او هم من را میکند...!همانقدر که من لذت میبرم طرف مقابل هم لذت میبرد...سر هیچ کسی این وسط بی کلاه نمی ماند و هر دو به یک اندازه در لذت بردن و در عمل انجام گرفته شریک هستند...

اگر عملِ یک مردِ به قول تو "بکن در رو" بد است کار یک زن و یا یک دختر "بده بمون" ! و یا به عبارت صحیح ترش "بکن بمون" بد تر است...چون اولی موجود بی آزاریست...حالش را میکند و بعد بدون هیچ ادعایی دمش را میگذارد روی کولش و بی سر و صدا میرود...اما دومی موجود خطرناک و زیاده خواهی ست...حالش را که کرد تازه اول ماجراست...مدعی همه چیز می شود و تا هزار جور تو را به بند نکشد و هفت جد آبادت را جلوی چشمت نیاورد و تا سند خانه و ماشین و ویلا را به اسمش نکنی و خرج ش را ندهی و برایش طلا و عطر و لباس نخری بیخیال نمیشود...در خوشبینانه ترین حالت اگر چنین چیزهایی را هم نخواهد تا همه ی آزادیهای فردی تو را به باد ندهد و تا جفت پا نیاید وسط زندگی شخصی تو و تمام خلوت و جلوت تو را به خاطر یک سکس ناقابل از آن خود نکند کوتاه نمی آید...اسمش هم این است که این زن است و مظلوم و بیدفاع و آن یکی مرد است و پدرسوخته و بی رحم...خداوکیلی کدام پدر سوخته ترند...؟

از این حرفها بگذریم...چیزی که من را اذیت میکند این است که تو نوشته ای هروقت میخواهی بکنی و بروی چنین چیزهایی میگویی...جوری نوشته ای که هرکس بخواند فکر میکند شراگیم زند در زندگی اش دو رسالت بیشتر ندارد...کردن و رفتن...و همه ی این آسمان و ریسمان بافتن ها برای توجیه همین دو عمل است...!

طلوع عزیز...بگذار در مورد رابطه ی خودمان حرف بزنیم...چون حدس میزنم که احساس میکنی تو هم قربانی یکی از این کردن ها و رفتن ها شده ای...!
یکبار از ابتدا تا انتهای رابطه مان را در ذهنت مرور کن...معدود دفعاتی را هم که سکس داشتیم به یاد بیاور که هر بار چه عوامل و شرایطی وجود داشت که من و تو را در آغوش هم انداخت...ایا من برای سکس داشتن با تو دندان تیز کرده و یا نقشه کشیده بودم؟ آیا من به تو اصرار کرده بودم که جان من بیا من تو را بکنم؟یا مثلا به هر بهانه ای که مثلا پاشو بیا اینجا فیلم ببینیم ومانند آن برای داشتن سکس با تو زمینه سازی کرده بودم؟ واقعا دلت میخواهد آن روزها را خط به خط بنویسیم و بعد ببینیم که واقعا چه کسی چه کسی را کرده؟

طلوع جان...بگذار یک اعترافی بکنم...البته این اعتراف برای تو چیز تازه ای نیست و قبلا در موردش با تو حرف زده بودم...ولی ممکن است برای خیلی ها تازه باشد...من تا قبل از دوستی با تو فقط با دو نفر دیگر سکس داشته بودم در حالی که در همین مدت حداقل یک دوجین دوست دختر فابریک عوض کرده بودم که تقریبا نصف آنها هم به خانه من رفت و آمد داشتند...(با حلی و دوست دختری که قبل از حلی داشتم هرکدام حدود یک سال و نیم دوست بودم بدون اینکه حتی یک ماچشان کرده باشم!)...میگویم دوست دختر فابریک برای اینکه حساب دوستی های یکی دو روزه و یکی دو هفته ای را ندارم و نیز حساب بیشمار کسانی که همیشه دور و برم بودند و اگر میخواستم میتوانستم روی مخ و ملاجشان کار کنم...شده بودم خاجه ی حرمسرا...چنین چیزی در این دوره و زمانه برای یک جوان 28 ساله ی مجرد که در تهران زندگی میکند و خانه ی مجردی هم دارد اگر نگوییم چیزی در مایه های خاجگیست تقریبا معادل قدیس بودن است!
تازه همان دو مورد خاص هم مواردی بودند که قصد من ماندن در رابطه ی با انها تا خانه ی آخر بود که خودشان نخواستند...

اولین سکس من با خانومی بود که البته هیچوقت هم به خانه ی من نیامد...همسن خودم بود و شاعر و روزنامه نگار... و البته در دانشگاه هم تدریس میکرد...در نزدیکیهای خانه ی من به تنهایی زندگی میکرد و از خواننده های وبلاگم بود...یک بار ایمیل زد که جمعه بیا برویم کوه و کوه رفتن همان و دوست شدن همان...همان روزی که از کوه برگشتیم گفت که تنها زندگی میکند و از من خواست بیایم بالا خانه اش را ببینم...همین روز بکارت ما برداشته شد...! تقریبا چهار ماه دوست بودیم و من هم واقعا دوستش داشتم...او هم مثل تو قبلا یک بار ازدواج کرده بود و جدا شده بود...جزو معدود کسانی بود که به صراحت و با اصرار میخواستم که با او ازدواج کنم...همه چیزش را دوست داشتم...استقلال شخصیتش را...طرز فکر کردنش را...تیپ و قیافه اش را...به او گفته بودم به خاطرش حاضرم همه ی برنامه های مهاجرتم را کنسل کنم...یعنی اصلا بحث رفتن و به قول تو در رفتن نبود...همه ی اینها را فکر کنم برایت قبلا تعریف کرده بودم...دوستیمان بعد از چند ماه سر مساله ای به صورت توافقی تمام شد....قضیه مال چهار سال پیش است....!

نفر بعدی را به دلایل امنیتی نمیتوانم زیاد در موردش بنویسم...فقط یکبار با او سکس داشتم...همین را بگویم که او را هم واقعا دوست داشتم و به خاطر اینکه سد راهم برای رفتن به آمریکا نبود و حتی به خاطر داشتن گرین کارت میتوانست کار رفتن من را هم جلو بیندازد بدم نمیامد دوستیمان جدی تر شود...صراحتا موضوع را با او مطرح کردم ولی قبول نکرد و دلایل خاص خودش را اورد...هنوز که هنوز است گاه گداری زنگی میزند و حالی از من میپرسد...

و بعد هم که تو آمدی...یادم نمی رود بار اولی که دیدمت با موبایلت زنگ زدی که من اکباتانم و آدرست کجاست...؟ آدرس را پیدا نمیکردی...درست جلوی بلوک ما سرگردان ایستاده بودی... وقتی دیدمت یک لحظه سرم گیج رفت...ان لنزهای سبز خوشگل و ان ارایش فضایی و ان شلوار برمودایی که آن روزها هنوز کسی کاری به کارش نداشت و آن مانتوی تنگ و سینه های ورقلمبیده و آن لبهای قلوه ای واقعا دلبرانه بود...نبود؟ رفتیم بالا و نشستیم...تازه از شمال امده بودی و یکراست آمده بودی سروقت من...اگر اشتباه نکنم همان شب بود که گفتی کسی جایی منتظرت نیست و میتوانی شب پیش من بمانی...

خب پیش می آید دیگر...اگر من امام جعفر صادق هم بودم و تو هم مریم عذرا آن شب را نمیتوانستیم بدون سکس سر کنیم...

از تو هم خوشم می آمد...از شوخ و شنگی ات...از بیخیالی طی کردنت...از جسارتت...از پدر سوخته بازی هایت...از تو دار بودنت...از ان بازیهای پیچیده ای که همیشه درگیرش بودی و من هیچوقت از آنها سر در نمی اوردم...
اما تو انتخاب خوبی نبودی برای من...به هزار و یک دلیل...علاوه بر دلایل شخصی ام (همان بهانه های همیشگی!) چیزهایی در تو بود که مانع از این میشد که بخواهیم رابطه مان را جدی تر کنیم...آن روحیه ی ستیزه جویت با اینکه در نگاه اول جذاب بود اما خبر از یک عمر زندگی با جنگ و دعوا را میداد...آن علاقه ات به تجملات و زندگی اشرافی و پارتی و مهمانی و رفیق بازی و بزن و بکوب هم چیزی نبود که من بتوانم در دراز مدت از پسش بر بیایم و یا حتی تحملش کنم...خدا را شکر اهل کتاب و کتابخوانی هم که نبودی که دلم را به یک علاقه مندی مشترک خوش کنم...و شاید مهمتر از همه خانواده ات بود...باورت نمیشود اما یک خانواده ی خوب و محکم و صمیمی که ادم از بودن در کنارشان احساس امنیت کند برای من میتواند به تنهایی یک دلیل لازم و کافی برای ازدواج کردن باشد...اما آن داد و فریادها و فوحش و فوحش کاریهای پای تلفن و ان روابط سرد بین شما جای هیچ شکی برای من نمیگذاشت که پا گذاشتن در آن زندگی یعنی وارد شدن به میدان مین....!

طلوع خوبم...من واقعا نمیتوانستم در رابطه با تو به ازدواج فکر کنم...تو هم هیچوقت از من نخواستی که چنین فکری بکنم...شاید چون همه ی اینها را میدانستی...بهترین قسمت رابطه ی من و تو این بود که بی سر و صدا و بدون حرف و حدیث تمام شد...شاید دور بودن ما از همدیگر و اینکه در دو شهر جدا زندگی میکردیم این جدایی را راحت تر کرد...من هیچوقت نفهمیدم دقیقا کی رابطه ام با تو تمام شد...یکبار به خودم امدم که دیدم دیگر پیدایت نیست و زنگی هم نمیزنی...آن اواخر که حتی دیگر شماره ای هم از تو نداشتم و تو هم هیچوقت زنگی نزدی...میدانستم درگیر یک ماجرای تازه و یا شاید هم قدیمی شده ای و سرت شلوغ است...تقریبا مطمئن بودم که دوباره برگشته ای سر خانه و زندگی سابقت...نگرانت نبودم و راستش را بخواهی ته دلم خوشحال هم بودم...!

خیلی حرف زدم...یک چیزی را هم بگویم و بروم...پیشنهادم مبنی بر اینکه همخانه شویم یک شوخی بود...در اروپا که زندگی نمیکنیم دختر جان...ان موقع به شدت درگیر این بودم که یک نفر آدم حسابی (البته پسر) پیدا کنم بیاید و اینجا در اجاره خانه با من شریک شود...و سر همین بود که قضیه را به شوخی با تو هم مطرح کردم که چظور است تو پاشی بیایی اینجا و نصف اجاره را هم بدهی و با هم زندگی کنیم...برایم جالب است که جدی گرفته بودی...! ولی به هر حال فرقی نمیکند... منکر این نیستم که بهترین گزینه برای آدمی مثل من این است که بتواند جایی با کسی که دوستش دارد بدون هیچ تعهد و الزامی و فارغ از هرگونه تعلقی زندگی کند...یعنی تا وقتی که از بودن در کنار هم لذت میبرند با هم باشند و به محض اینکه حس کردند از هم خسته شده اند بتوانند بدون حاشیه و حرف و حدیث و عوامل خارجی بازدارنده هرکدام به راه خود بروند...

توسط در November 28, 2007 8:50 AM | | نظرات (98)
بخشی از یک نامه ی بلند...

یک توضیح کوچک اما ضروری:
امروز صبح که با خانوم شین صحبت می کردم به نظرم رسید که این نوشته را دوست نداشته است...آن را از روی وبلاگ برداشتم...الان دیدم که در کامنتهای پست قبل خودش این نوشته را کپی - پیست کرده و چند خطی هم برایم نوشته است که آن را به بخش نظرات همینجا منتقل میکنم....نوشته ام را هم برمیگردانم سر جای اولش که همینجا بماند...همین...!

***

...احساس خرمگس گنده ای رو دارم که افتاده باشه توی تار نازک یه عنکبوت...اول زیاد جدی نمیگیره قضیه رو...هرچی باشه یه خرمگسه...! یه یا علی میگه و دو تا تکون به خودش میده که اون رشته های چسبناک و نازک رو از تنش دور کنه و به راهش ادامه بده ولی هرچی بیشتر تکون تکون میخوره رشته های بیشتری به دست و پاش میپیچه...کم کم احساس کلافه گی میکنه و حرکتهاش عصبی تر و تند تر میشه...شروع میکنه وزوز کردن و بد و بیراه گفتن...ولی بی فایده ست...هر یه رشته ای که از بدنش کنده میشه ده تا رشته ی دیگه به بدنش میچسبه...اخرین احساسی که میاد سراغش احساس ترسه...ترس از فلج شدن...ترس از خفه شدن...ترس از تعلق داشتن...و حالا من توی آخرین تکون هام دارم سعی میکنم رشته های تعلقم رو به این زندگی مزخرف و یکنواخت پاره کنم...شکارچی من یه عنکبوت دوست داشتنی و مهربونه..یه دختر خیلی با محبت با تارهایی از جنس خوبی...در موردش قبلا باهات حرف زدم...خانوم شین رو میگم...از همون روز اولی که توی کوه همینجوری یه بند حرف میزد و مثل یه جوجه اردک سر به راه، قدم به قدم پشت سرم راه میومد باید میفهمیدم که میخواد شکارم کنه...اما دست کم گرفتمش...سر از این گنده ترهاش رو هم کوبیده بودم به طاق...این که نه خیلی خوشگل بود و نه پرادو زیر پاش بود و نه خونه شون بالا شهر بود و نه حتی به اصطلاح خودمون روشنفکر بود و اهل کتاب و بحث و نقد و نظر... خلاصه که برای من نه دین بود و نه دنیا...!

...فقط زلال بود...زلال تر از هرچیزی که فکرش را بکنی...

خیلی غمگینم...همه ی عصر پای تلفن آسمان ریسمان میبافتم برایش که قانع شود به صلاح هردویمان است رابطه مان را تمام کنیم...اشکش را در آوردم...از خودم میگفتم و از اینکه چرا نمیتواند کنار من خوشبخت شود...از اینکه عاشقش نیستم...از اینکه رابطه مان یکطرفه هست...از اینکه میخواهم از ایران بروم و اگر رابطه مان جدی شود پاگیر میشوم...از اینکه احساس برادرانه نسبت به او دارم...از اینکه از تعلق داشتن و نقش شوهر و یا احیانا پدر را بازی کردن بیزارم...از اینکه نه شرایط و امکاناتش را برای ازدواج دارم و نه انگیزه اش را...

... تو نمیفهمی من امشب چه کشیدم...انگار بچه ات را بخواهی بگذاری سر راه و هر بار بچه دنبالت راه بیفتد و دامنت را بگیرد که من را تنها نگذار و تو بخواهی با دلیل و برهان قانعش کنی که این کار به نفعش است... انگار برای خلاصی از این تارهای چسبنده مجبور شوی دست و پای خودت را قطع کنی...
...شاید اگر کمی دختر سر زبان دار تری بود دلم نمیسوخت...من با این زبان سفسطه بازم شیطان را هم در بحث مغلوب میکنم و آن وقت با این زبان به جنگ این دخترک بی دفاع رفته بودم...

خانوم شین تازه دو سال است که به تهران آمده...هیچ کدام از پدر سوختگی ها و زرنگی ها و ادا و اطوار های دخترهای اینجا را ندارد...بچه که بود جنگ زده شدند و به اصفهان رفتند و تا همین دو سال پیش اصفهان بودند...واقعا زندگی سختی داشته تا به اینجا رسیده...الان در یک شرکت کار میکند...یک عکس از بچه گی اش دارم...زمانی که هنوز آبادان بودند...این عکس را برایت میفرستم...حتما ببین...خانوم شین آن کوچکه هست و آن دو تای دیگر هم خواهرانش هستند...خانواده ی آنها جزء آخرین خانواده هایی بودند که آبادان را ترک کردند...تضاد عجیبی ست بین آن محیط درب و داغان و جنگ زده و فلاکت بار و خنده و نشاطی که در چهره ی او و خواهرانش وجود دارد...این عکس شاهکار است...شاهکار...خانوم شین هنوز همان دختر شاد و بی قرار است...هنوز همانطور ذوق میکند...درست مثل همان عکس اصیل است و ساده و دوست داشتنی...!

...میدانم شنیدن این چیزها برایت جذابیتی ندارد...اما امروز واقعا روز سختی بود و باید حرف میزدم...حتما متوجه شده ای که من چقدر خانوم شین را دوست دارم...و حتما هم متوجه شده ای که چرا از دستش فرار میکنم...سعی دارم این تور را پاره کنم و بروم...به کجایش را نمیدانم...فقط احساس میکنم بیش از حد این طنابهای چسبنده به دست و پایم پیچیده است...این بار اولی نبود که با او چنین حرفهایی میزدم...اما میخواهم این بار بار آخر باشد...من سهمم را هنوز از زندگی نگرفته ام...سهم من یک ازدواج بدون عشق اینچنینی و یک خانه ی پنجاه متری اجاره ای و بچه و کار و حقوق و وام و قسط و خرید شب عید و مهمانی های فامیلی و مسافرت شمال و شاید هم رفتن به دوبی و ترکیه و مانند اینها نیست...خوشبختی من در این چیزها نیست...من این جزایر کوچک خوشبختی را نمیخواهم...! ترجیح میدهم تمام عمر در اقیانوس اندوه های ریز و درشت زندگی ام در حالی که در دلم امیدی برای رسیدن به سرزمینی موعود وجود دارد سرگردان باشم تا اینکه به زندگی در این جزیره های کوچک خوشبختی خو کنم...!

توسط در November 25, 2007 8:22 PM | | نظرات (46)
یک بعد از ظهر جمعه ی پاییزی با فروغ...

این روزها پاییز در نقطه ی اوج خود قرار دارد...گرمای تابستان رفته است و با این حال هنوز از سوز زمستانی خبری نیست...خورشید کم رمق است و متروک...درست مثل قاب عکسی کهنه و خاک گرفته گوشه ای از آسمان آویخته شده و دیگر توجه کسی را جلب نمیکند...آدمها تا از شدت گرما و یا سرما به ستوه نیایند به یاد خورشید نمیفتند...و البته هر دو بار هم برای لعنت کردنش...! درختها مثل رقاصه های یک شوی استریپ تیز رقصشان را آغاز کرده اند اما هنوز کاملا برهنه نشده اند...دیگر از هیاهوی گنجشکهای پر گو و حریص بر فراز درختان پر از برگ خبری نیست و جای آنها را کلاغهای غمگین و تنها گرفته اند... کلاغهایی که انگار در زندگی قبلی خود فیلسوفهایی بوده اند عاصی از پوچی و بیهودگی زندگی...!

جمعه حوالی ظهر فرصتی شد تا سری به فروغ بزنم...فروغی که در زمستان به دنیا آمد، در پاییز زندگی کرد و باز در زمستان به زیر خاک رفت...مدتها بود به سراغش نرفته بودم...منتظرم نبود...اما همانجا بر روی آن تنه ی بریده شده ی درخت، پایین پایش نشستم...حرفی نزد و من هم چیزی نداشتم که بگویم...درخت بالای سرش تقریبا تمام برگهایش زرد شده بود...آنهایی که ظهیر الدوله رفته باشند میدانند کدام درخت را میگویم...همان درخت کوچکی که درست بالای قبر فروغ قرار دارد...همان درختی که ریشه هایش از جسم خاکی فروغ جان گرفته است...فروغ بد جنس رفته و توی درخت قایم شده و از همانجا من را میبیند و به حرفهای من گوش میدهد...خودش فکر میکند زرنگی کرده است...دلم میخواست فریاد بزنم...هی...! بیا بیرون...دیدمت... درست مثل بازی های قایم باشک دوران کودکی...و بعد فروغ با دلخوری بیرون بیاید که قبول نیست...تو جر زده ای...!
اما فروغ از آن درخت دیگر بیرون بیا نیست...میدانم...

از همانجا روی تنه ی درختی که نشسته ام نگاهم به ساختمان مسکونی مقابلم میفتد...یک ساختمان سفید و نوساز که از جایی که من نشسته ام طبقات سوم و چهارمش پیداست...فکر میکنم چقدر آدمهایی که در آن خانه زندگی میکنند خوشبخت هستند...خوشبختی این که پنجره ی خانه ات رو به فروغ باز شود...باید خانه های آنجا خیلی گران قیمت باشد...نه به خاطر همجواری با فروغ...به خاطر بالای شهر بودنش...!این هم حماقت ماست که برای چیزهایی پول میدهیم که مطلقا ارزشی ندارند... برای اولین بار آرزو کردم که کاش انقدر پول داشتم که میرفتم به صاحبین آن خانه التماس میکردم ونیز مبلغی پیشنهاد میدادم که نتوانند آن را رد کنند و آن خانه را میخریدم...و بعد هر صبح می آمدم کنار پنجره و به فروغ صبح به خیر میگفتم و با او حرف میزدم...وای...چه سعادتی...:

سلام فروغم...دیشب خیلی سرد شده بود...حسابی یخ کردی...ها؟ اگر از جلد ان درخت بیرون می آمدی میتوانستم دعوتت کنم که شب را بیایی پیش من...دو قدم که بیشتر راه نیست...من هم آدم مطمئنی هستم...باور کن...مینشستیم با هم تا صبح کنار شومینه حرف میزدیم...من شبها نمیتوانم زیاد بخوابم...خیلی کم خواب شده ام...هزار تا فکر توی کله ام می آید و می رود...همه اش هم بی سر و ته...دارم پاک خل و چل می شوم...مثلا دیشب داشتم فکر میکردم که چند سال دیگر وقت دارم که تصمیم بگیرم در زندگی چه کار باید بکنم...؟تو چند سالت بود که فهمیدی چه کاره خواهی شد...؟ یادم است وقتی رفته بودی ایتالیا برای شاپور نوشته بودی که میخواهی انجا سرامیک و یا طراحی روی پارچه بخوانی که در آینده به دردت بخورد...تو واقعا فکر میکردی بعدا قرار است مثلا طراح روی پارچه شوی؟ خیلی عجیب است برای من...من حتی زمانی که هر روز میرفتم دانشگاه و کلی شهریه میدادم یک در هزار هم احتمال نمیدادم که در آینده بخواهم مهندس برق بشوم...اصلا اعتقادی به رشته ام نداشتم...راستی ببخشید که من نامه های خصوصی ات را خوانده ام...بعد از اینکه تو رفتی توی جلد ان درخت پسرت با همدستی عمران صلاحی که او هم امروز معلوم نیست توی جلد کدام درختی ست همه ی نامه های خصوصی ات را منتشر کردند...رازهای خصوصی برای دنیای آدمهای زنده است...من حتی میدانم تو در نامه های اولت برای شاپور چقدر رمانتیک بازی در آورده ای...البته از یک دختر 16-17 ساله آدم توقعی ندارد ...ولی بالاغیرتا این شاپور مگر چی داشت که تو اینقدر خودت را برایش میکشتی؟ همین کارها را میکردی که او هم برایت طاقچه بالا میگذاشت...!به هر حال برو خدا را شکر کن که فقط نامه هایت به دست مردم افتاده است... اگر آن زمان این دوربین های هندی کم اختراع شده بود چه بسا که امروز فیلمتان هم مثل فیلم "زهره" دست به دست می گشت...! شوخی کردم بابا...ناراحت نشو...یکی از نامه هایت را خیلی دوست دارم...بگذار بروم کتابش را بیاورم و برایت بخوانم...آهان...اینجاست...صفحه 227...آنجا که نوشته ای:

" ...اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من میدانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید...در من نیرویی هست...نیروی گریز از ابتدال...و من به خوبی ابتذال وجود و زندگی را احساس میکنم و میبینم که در این زندان پابند شده ام...من اگر تلاش میکنم برای اینکه از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمینهای دیگر جالب و قابل توجه است...نه...من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمیکند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد...من میخواهم زندگی ام بگذرد...من زندگی میکنم برای اینکه این بار را به مقصد برسانم و برای اینکه زندگی را دوست دارم...پرویز...حرفهای من نباید تو را ناراحت کند...امشب خیلی دیوانه هستم...مدت زیادی گریه کردم...نمیدانم چرا... فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمیکردم خفه میشدم...تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمیکند...مثل یک ظرف خالی هستم و توی مردابها دنبال جواهر میگردم...پرویز نمیدانم برایت چه بنویسم...کاش میتوانستم مثل آدمهای دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم...کاش میتوانستم برای کلمه موفقیت ارزشی قائل شوم...گاهی اوقات پیش خودم فکر میکنم به مذهب پناه ببرم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم...بلکه از این راه به آرامش برسم...اما خوب میدانم که دیگر نمیتوانم خودم را گول بزنم...روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می شوم...و به زن های خوشبختی فکر میکنم که توی خانه شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار میکنند..."

...میبینی...همه ی نامه هایت را خوانده ام...دیگر باید بروم...هوا سرد است و من هم باید پنجره را ببندم...کتری جوش امده و دیگر باید بروم صبجانه ای بخورم و بروم سر کار...آخ اگر میشد میتوانستیم یک صبجانه ی دبش با هم بزنیم...!

خیالبافی بس است...بلند می شوم و پیاده به سمت تجریش به راه میفتم...خیابان خلوت است و کف پیاده رو پر است از برگهای زرد و سرخ و قهوه ای....

توسط در November 19, 2007 1:30 PM | | نظرات (51)
یک مکالمه تلفنی کوتاه با خانوم شین...!

میگه: شنیدی وبلاگ 35 درجه به عنوان بهترین وبلاگ از طرف دویچه وله انتخاب شده...؟
می گم: جدی؟ به سلامتی...
میگه: بی شعورا پس چرا تو رو انتخاب نکردن؟
میگم:این حرفا چیه میزنی...؟ نا سلامتی من یه آدم روشنفکری هستم... ما عاشقان خدمتیم نه شیفتگان قدرت!
میگه: تو کجات روشنفکره؟
میگم: واه...تو دیگه چرا؟ روشنفکری یعنی اینکه وقتی بقیه برای مسابقه ی بهترین وبلاگ صف کشیدن تو وای سی کنار و لبخند بزنی!
میگه: روشنفکری و ایضا لبخندت توی سرت بخوره! میدونی جایزه ش چی بود؟
میگم: چی بود؟
میگه: یه لپ تاپ!
میگم: جدی!؟...بی شعورا پس چرا منو انتخاب نکردن؟

توسط در November 17, 2007 1:59 PM | | نظرات (19)
چهل سال بعد در همین روز...!

سخنگوی روابط عمومی وبلاگ عقاید یک کریشنامورتی (عقاید یک دلقک سابق) اعلام کرد که به زودی باز کردن سر کتاب و ریختن رمل و اسطرلاب نیز به فهرست خدمات آن وبلاگ اضافه خواهد شد...وی با تاکید بر تداوم مشی روشنفکرانه ی وبلاگ فوق خاطر نشان کرد که جن گیری و احضار ارواح و گرفتن فال هیچ سنخیتی با علم و روشنفکری ندارد و علم این کار در سینه ی استاد اعظم (سهیل) محفوظ است.. وی اضافه کرد کسانی که به شایعاتی مبنی بر اختلال مشاعر استاد دامن میزنند از مزدوران و حقوقبگیران نیروهای منفی کیهانی هستند که قصد دارند شمع وجود استاد را با این شایعات خاموش کنند... شایان ذکر است سهیل اعظم که چهل سال پیش آدم نسبتا محترم و روشنفکری بودند یک شب ناگهان بر اثر نشت مقداری جیوه از سقف اتاق خوابشان به نیرویی متافیزیکی دست یافتند که از آن روز با کمک آن امرار معاش میکنند...!

نیروی انتظامی در آخرین ضرب الاجل خود تا پایان هفته به بانوان و زنان فراری اجازه داد با مراجعه به مراکز پلیس و دریافت یک قبضه آلت مصنوعی خود را به مراکز تغییر جنسیت معرفی نمایند...سردار رادان زاده در نشست خبری روز قبل اعلام کرد در ادامه ی اجرای طرح ارتقای امنیت اجتماعی و ریشه یابی ناهنجاریهای اجتماعی به این نتیجه رسیدیم که مشکل زنان و دختران ریشه دار تر از مانتو و روسری و پاچه شلوارشان است و این بار در اقدامی ضربتی میخواهیم ریشه های گناه را در جامعه بخشکانیم...وی در ادامه ی فهرست مصادیق اخلال در امنیت عمومی اعلام کرد در نشست مشترکی که با علمای دینی داشتیم به این نتیجه رسیدیم که کلا زنها مخل امنیت اجتماعی هستند و چکمه پوش و غیر چکمه پوش هم ندارند...!
شایان ذکر است نیروی انتظامی چهل سال پیش با قرار دادن نام زنهایی که در خیابان چکمه به پا میکنند و یا به جای روسری شال به سر میاندازند در رتبه ی دوم لیست اخلال گران در امنیت کشور مبارزه با عوامل اخلال در امنیت عمومی را آغاز کرده بود...(رتبه ی اول متعلق به قداره بند ها و عربده کش ها و گردنه گیر ها بوده و قاچاقچی ها و توزیع کننده های مواد مخدر در رتبه ی پنجم جای داشتند...!!)

رئیس جمهوری محبوب کشورمان پرزیدنت احمد محمودی نژاد عصر امروز در ادامه ی سفرهای استانی خویش یه استان چیانگ چونگ ویتنام سفر کرد...وی در حالی که لباس محلی چیانگ چونگی پوشیده بود و در حالی که با دو انگشت گوشه های پلکهایش را میکشید تا لااقل قیافه اش شبیه مردم محلی شود و مردم احساس غریبی نکنند و نترسند در جمع پر شور برنج کارهای این استان به ایراد سخنرانی پرداخت و بر حق ایران مبنی بر دست یابی به فنآوری صلح آمیز هسته ای تاکید کرد...گفتنی ست به علت محدود بودن استانهای داخل ایران و تکرر این سفرها که موجب دلزدگی و خستگی مردم بعضی از نواحی شده بود و نیز شنیده شدن زمزمه هایی از میان ستادهای استقبال در استانها مبنی بر این که " اه...باز این اومد...!" رئیس جمهور محبوبمان تصمیم گرفت استانهای کشورهای دیگر را هم در لیست سفرهای استانی خود بگنجاند...
وی در پاسخ خبرنگاری که پرسیده بود فکر نمیکنید انرژی هسته ای دیگر دمده شده و در این چهل سال انرژی های بسیار قدرتمند تر و به صرفه تری کشف شده است بعداز اینکه کمی پشت سرش را خاراند گفت که راستش مساله ی انرژی هسته ای برای ما دیگر یک جورهایی ناموسی شده است...و بعد با لحنی غیورانه ادامه داد..."ناموس آدم صد سالش هم بشود باز ناموس آدم است...!" و در حالی که به شدت به هیجان آمده بود از همان پشت تریبون فریاد زد: " انرژی هسته ای؟" و جماعت حاضر هم یکصدا جواب دادند: " چیون چیون چیانگ چونگ"...
هنگام بازگشت رئیس جمهور محمودی نژاد از مترجمش در هواپیما پرسید این ویت کونگ ها چه گفتند؟ و مترجم ایشان با شرمندگی توضیح داد که گفتند:" حق مسلم ماست...!"

شراگیم زند نویسنده ی وبلاگ شراگیم که به علت کهولت سن به سرطان مبتلا شده است در وصیتنامه خویش اعلام کرد که بعد از مرگش خاکسترش را به وسیله ی پست به ایالات متحده بفرستند تا لااقل آرزو به دل نماند...مادر شراگیم هم ضمن دلداری دادن به فرزند برومند خود به او توصیه کرد به شیمی درمانی خودش ادامه دهد و سعی کند زنده بماند چون ماکزیمم تا دو سال دیگر کارش درست خواهد شد...!

توسط در November 13, 2007 6:20 AM | | نظرات (44)
هنر آشپزی شراگیم منتظمی...!

sharagim-cooking.jpg

sharagim-salad.jpg

پ.ن: اگر بین خواننده های این وبلاگ چشم پزشک وبلاگ نویس یا وبلاگ خوان وجود دارد لطف کند یک سری به مونیروی نازنین ما بزند ببیند چشمش چه شده است.
در ضمن از انجایی که آشپزی من حرف ندارد نظر خواهی را برای این پست غیر فعال کردم...!

توسط در November 5, 2007 11:13 PM |
میل خوردن یک بستنی بسکین رابینز...!

دوستی در نظرخواهی پست قبل اینگونه برایم نوشت...:
" شری جان سلام
ببخش که ممکنه حرفام بی ربط به موضوعت باشه ولی بهم حق بده plz
می خواستم کمکم کنی .
دیروز در کمال ناباوری بعد از ۵ سال نامزدی نامزدم رو توی خونه اش در حال ... با یه دختر دیدم که البته دوست دختر قدیمی اش والبته معلوم الحال بود که ظاهرا ۵ سال پیش باهاش به هم زده بوده.(قبل از من(
هیچ توضیحی نداد و فقط رفت به دختره هم گفت برو فلان جا من میام دنبالت .!!!!!!!!!!!!!
و اما من دختر ۲۵ ساله دانشجوی فوق لیسانس و با خانواده خوب خوش قیافه و خوش اخلاق و از نظر سکس به قول خودش آخرش بودم و به قول خودش یه تار موی منو با هیچی عوض نمی کرد .
فقط می خوام بهم بگی چرا؟؟؟چرا بعد از ۵ سال محبت بی قید و شرط من این جواب منه. هیچ جوری باورم نمی شه.از دیروز توی کما هستم .البته از گوشه کنار می دیدم و میشنیدم ولی قسم می خورد و میگفت تو من رو کاملا و همه جوره ارضا می کنی هیچکس زنی مثل من نداره و....
خواهش میکنم بهم بگو چرا؟تو مردی و می فهمی بگو بهم؟؟؟
کجا کم گذاشتم؟؟"

و اما جواب:

توی وجود اکثر مردها یک کرمی هست که دائم در حال وول خوردن است و یک لحظه هم آرام نمی نشیند...اسم این کرم " بروم یکی دیگر را هم بکنم!" است...واقعا ببخشید...یکوقت فکر نکنید من آدم بی ادبی هستم...هرچه خواستم اسم علمی این کرم را کمی سانسور و یا لااقل تلطیف کنم تا احساسات عمومی را کمتر جریحه دار کند دیدم حق مطلب ادا نمی شود...
یک فیلسوف بزرگ* میگوید :" تنها مردی که از زندگی جنسی خودش راضیست یک مرد مرده هست"...مردها در زندگی برای خود فلسفه ای دارند که در این جمله خلاصه می شود...:" میکنم، پس هستم...!"...جماعت ذکور شوهر جنیفر لوپز هم که باشند باز هم چشمشان در کوچه و خیابان به دنبال اقدس و بتول دو دو می زند...بروید زندگی همین "بن افلک" مادر به خطا را بخوانید...آنقدر هرز پرید که کارشان به طلاق و طلاق کشی ختم شد...کون یک میلیون دلاری جنیفر هم نتوانست او را پایبند خانه و زندگی کند...حالا شما هی بیا بگو من که چیزی کم نگذاشتم و چطور شد که اینطور شد...!؟ کون من و شما خیلی بیارزد فوقش دویست سیصد هزار تومان است... اصلا پانصد هزار تومان...! چانه هم نزنید که جان خودم بیشتر راه ندارد...تازه آن هم در صورتیست که چیزی در مایه های هدیه تهرانی باشید...والا کون آدمهای معمولی کوچه و بازار اگر نظر من را بپرسید هزار تومان هم نمی ارزد...پس بیخود فکر نکنید اگر یکبار جلوی شوهر و یا دوست پسرتان لخت شدید یعنی سکسی ترین آدم روی زمین هستید و تا اخر عمر دیگر او را مدیون و منقاد خویش ساخته اید...
شاید برایتان جالب باشد بدانید اکثر مردها هرگز یک فیلم سکسی را دو بار تماشا نمیکنند...یک فیلم سکسی بار اول یک فیلم سکسی ست...بار دوم تبدیل به یک ملودرام عاشقانه ی کش دار و خسته کننده می شود که در آن بازیگر نقش اولش زنی ست که بدون هیچ دلیل مشخص و قابل قبولی به طرز زننده ای لخت است...! چنین چیزی خیلی عجیب و قابل تامل است...چرا که اگر فرض را بر آن بگیریم که یک مرد با دیدن مثلا صحنه ی برهنه شدن زنی برانگیخته می شود چرا شدت این برانگیختگی با این شدت و حدت نزول میکند...؟
مردها ماشینهای اتومات با دکمه ی ON و OFF نیستند...ممکن است یک روز که با رب دشامبر نیمه باز از حمام بیرون آمدی دوست پسرت تو را سکسی ترین موجود روی زمین بنامد و به طرز وحشیانه ای با تو عشقبازی کند ولی روز بعد همین حرکت تو در نظرش یک جلف بازی لوس بچه گانه باشد...!بگذارید جمله ی اول این پاراگراف را اینگونه اصلاح کنم که مردها ماشینهای اتومات با دکمه ی ON و OFF هستند اما کنترل این کلید عموما در دستان یک غریبه است...!
گاهی وقتها یک تماس و برخورد سهوی پای زنی جوان در تاکسی آنقدر برایتان هیجان انگیز و جذاب و سکسی و پر معنا می شود که همانجا طپش قلب میگیرید و تمام بدنتان گر می گیرد...! در صورتی که اگر دوست دختر و یا همسرتان در تاکسی دستش را توی شلوارتان هم میکرد اینچنین تاثیری رویتان نمیگذاشت...این جادوی غریبه هاست...جادوی زنانی که نمی شناسیم...جادوی آذمهایی که تصرفشان نکرده ایم...این مکانیزم در همه یکسان است...اما برخی محافظه کار ترند و برخی دیگر بی پروا تر و گستاخ تر...آدم خیلی باید آدم حسابی باشد که اگر زن و دختری بهش چراغ سبز نشان داد به این فکر کند که من مثلا نسبت به رابطه ای متعهد هستم...همه که مثل من نیستند...! این چیزها دیگر متعلق به داستانهاست...مرد وفادار وجود ندارد و هیچوقت هم وجود نداشته است...اگر مردی امکان هرزگی داشت و با این حال وفادار بود و وفادار ماند شک نکنید که یا قدیس است یا ترسوست و یا از مردانگی چیزی کم دارد...مردها اگر جسما هم به زنانشان خیانت نکنند روحا و فکرا خیانت میکنند...این خانوم بی جهت فکر میکند اتفاق عجیب و غریبی افتاده ست...شوهرش نسبت به بقیه ی شوهرها فقط کمی بدشانس بوده است...همین...! والا میلیونها زوج خوشبخت دارند زندگی میکنند و میلیونها از این اتفاقها هر روز دارد در گوشه و کنار اتفاق می افتد...!
مردها به معنای واقعی کلمه تنوع طلب ، ماجراجو و حریص هستند...عشقهای جدید...روابط جدید...آدمهای کشف نشده...خیلی ها ممکن است به علت محافظه کاری و یا هر چیز دیگر جلوی امیالشان بایستند...ولی این میل همخوابگی با زنان مختلف در همه ی مردها وجود دارد...درست مثل میل خوردن یک بستنی بسکین رابینز...ممکن است کسی که مرض قند دارد به خاطر عوارضش بسکین رابینز نخورد اما همیشه حسرت خوردنش با او هست و خواهد بود...مرض قند روابط زناشوهری منافع مشترک و ترس از دست دادن این منافع است...وقتی در زندگی مشترک پای منافع مشترک در میان باشد مرد محافظه کار تر می شود...وفادار می شود...ولی مطمئن باشید شما به عنوان همسر و یا دوست دختر فابریک که همیشه available هستید دیگر یک مهره ی سوخته اید...برای مردها روابطشان با جنس مخالف یک نوع کفتر بازی ست...فقط تا وقتی نگاهش ملتمسانه رد شما را در آسمان میزند که آن بالا بالاها باشید...به محض اینکه جلد بام شدید و رفتید توی قفس دوباره نگاهش به سوی آسمان خواهد بود...!
حدود یک سال پیش در نوشته ای با عنوان "خاطرخواهی" کمی جدی تر به همین مساله اشاره کرده ام...برای بخش پایانی این نوشته قسمتی از آن را به عنوان حسن ختام می آورم...شاید که بفهمید چرا نباید از مردها توقعات بیجایی مثل وفاداری داشت:
"
...یا اصلا چرا راه دور بروم...همین عشقهای خیابانی...فکر می کنید اینهمه آدمی که هر روز در خیابانها از هر کس و ناکسی عشق گدایی می کنند همه لزوما انسانهایی تنها هستند که به دنبال یک همدم و یا حتی شاید یک همخوابه می گردند؟ خیر...مگر ممکن است آدمهایی با آن شکل و شمایل و سن و سال کسی در زندگیشان نباشد...مساله این است که لذت عشق ناشناخته ای که هر لحظه ممکن است از پیچ یک خیابان یا انتهای یک کوچه سر و کله اش پیدا شود بسیار بیشتر از لذت هم صحبتی و یا معاشقه با زنی ست که در خانه منتظرشان نشسته است...! وحشتناک است اما حقیقت دارد...چیزی که یک زن و شوهر را سالهای سال کنار هم نگاه می دارد عشق نیست... عادت است و محافظه کاری و مصلحت جویی و بعضا استیصال...!
... اگر مردی محافظه کاری و یا باورهای عمیق اخلاقی و یا مذهبی در وجودش نباشد حتی اگر زیباترین زن دنیا را داشته باشد چون آن زن را متعلق به خود می داند دیگر احساسش به او از جنس عشق نخواهد بود (حتی اگر محافظه کاری و چنین باورهایی هم در وجودش باشد اینگونه خواهد بود) چرا که عشق مقصد نیست که مسیر ناشناخته ایست که قدم زدن در آن با همه ی بیم و امید هایش و با همه ی مناظر بدیعش است که لذت بخش است و به عشق تعبیر می شود...!
اشتباه نکنید...هیچ مردی روی تخت ارضا نمی شود...با قاطعیت می گویم...تمام لذت و انگیزه هرزه گردی همان جستجو و چانه زنی و بیم و امیدی ست که مرد برای لحظه وصال صرف می کند...اگر هرزه گردی به سکس تشبیه شود نقطه ارگاسمش آن لحظه ایست که زنی سوار ماشینت می شود و تو حین باز کردن باب آشنایی به سمت محلی برای کامجویی از او حرکت میکنی...!
...خودتان را گول نزنید...شوهر و یا دوست پسرتان دوستتان دارد...بهتان دلبسته است...تحمل دیدن ناراحتی شما را ندارد و هرکاری می کند که شما خوشحال و خوشبخت باشید...وقتی می گوید دلش برایتان تنگ شده از صمیم قلب این را می گوید...حتی شاید تصور زندگی بدون شما برایش غیر ممکن باشد...ولی همه ی اینها دلیل نمی شود که هرزه گردی نکند (یا لااقل این نیاز را نداشته باشد)...او مقصر نیست...او در کوچه و بازار به دنبال چیزی می رود که شما مطلقا نمیتوانید به او بدهید...کدام زنی را سراغ دارید که نگران روابط پنهانی شوهرش (ولو در درونی ترین لایه های ذهنش) نباشد...؟ من هم مثل شما از دیدن مردانی که در کوچه و خیابان جلوی پای هر زن و دختری ترمز می کنند در حالی که همسران و یا حتی رفیقه هایشان در جایی منتظر و دلبسته شان هستند احساس ناراحتی می کنم...البته نه به آن دلایلی که یک زن و یا خیلی های دیگر نسبت به این مساله واکنش نشان می دهند...! من از دیدن فیلمی که نقطه اوج آن (جستجوی عشق) در لجنزار دروغ و خیانت فیلمبرداری شود حالم به هم میخورد...فکر می کنم اگر کسی شریکی برای زندگی اش انتخاب کرد باید به آن درجه از رشد رسیده باشد که عشق را دیگر در وجود زنان جستجو نکند...چون در این صورت به دام هرزه گی...به دام دروغ...به دام خیانت...و به دام شهوات می افتد..."

* درست حدس زدید...منظورم آن بالا از فیلسوف بزرگ همان شراگیم زند بود...منتها به علت شکسته نفسی تصمیم گرفتم نامم را در پاورقی بیاورم...!البته این فیلسوف بزرگ جمله ی دیگری هم با مضمونی مشابه دارد که می فرماید: " تنها مرده ها و ابله ها از زندگی جنسی خود راضی هستند."

پ.ن: از انجا که هویت کامنت گذار بر بنده و بر شما نامکشوف است و از انجا که اصلا معلوم نیست که این کامنت سر کاری نباشد تصمیم گرفتم یک مقدار مطایبه آمیز جواب بدهم که بعدا کسی نتواند ادعا کند که شراگیم را گذاشتیم سر کار...! امیدوارم لحنم باعث دلخوری این دوست ناشناخته ی من نشود...به هر حال لپ کلام همین بود که عرض کردم، گیرم کمی موقع جواب دادن قمیش آمدم...!
ضمنا این خانوم اگر واقعا با مشخصات فوق وجود خارجی داشته باشد (تحصیل کرده...خوش اخلاق..خوشگل...خانواده دار...پولدار و غیره و ذلک) همینجا بنده در لفافه! خودم را برای غلامی ایشان کاندید میکنم...!

توسط در November 2, 2007 10:41 AM | | نظرات (137)