یکی از دوست دخترهای سابق بنده که احتمالا معرف حضورتان هست (ر.ک. غیرت و بی غیرتی) آمده و در نظر خواهی پست قبل بنده یک مقداری گرد و خاک نموده و تشت رسوایی ما را از آن بالای بام به پایین انداخته و انگشت اتهام را به سوی بنده ی سراپا تقصیر گرفته که تو چنینی و چنانی...من هم نشستم و شروع کردم همانجا به توضیح دادن برخی مسائل پشت پرده و اندرونی که دیدم ای داد بی داد...سخن دراز شد...این زخم کهنه را...خونابه باز شد...
گفتم حالا که اینقدر نوشته ام یک پستش کنم که هم فال بشود و هم تماشا...
توضیح انکه خواندن نوشته ی زیر به جوانان زیر 18 سال علی الخصوص به دختران دم بخت و آکبند که هنوز چشم و گوششان باز نشده است و نیز به زنان شیر ده توصیه نمیشود...!
************************************************
کودک پاک (طلوع) - کامنت شماره 34:
ببين پسر من ميخوام يه دو كلمه باهات حرف حساب بزنم.هرچي باشه من كه تو مقطعي از زمان با تو بودم يه جورايي بيشتر ميشناسمت.
حق با توست. سر از اين گنده ترهاشم كوبيدي به طاق و حاجي حاجي مكه.
اما ميدوني تو با همه كسايي كه تو زندگيت پا ميذارن دقيقا يه برخورد داري.هر وقت كه ميخواي بكني و بري همينا رو ميگي:رابطه يك طرفه/عاشقت نيستم/ميخوام برم از ايران/تنفر از تعلق داشتن و...
يكبار يه حرفي به من زدي كه هيچ وقت يادم نميره و البته دقيقا همون چيزيه كه ميخواي.
(بيا مثه دو تا همخونه اي با هم زندگي كنيم)اين چيزيه كه تو واقعا از رابطت ميخواي.تو ميخواي كسي باشه تو زندگيت كه باهم حرف بزنين بخندين برين بيرون در كنار هم باشين بدون هيچ چشمداشتي بدون هيچ ثبت و سندي كه هروقت احساس خستگي كردي بزني و بري و بدوني كه اون طرف خفتت نميكنه كه اي كجا؟ما حق و ابو گل داشتيمو ....چيزي كه شايد نتوني هرگز ينجا و با دخترهاي ايراني بهش برسي.
حق نداري بگي اشغالا اينا چيه ميگي كه خوب كردم گفتم اصلا ببين پسر من تو هرچقدر كه با من حرف بزني من باز ميگم تو هيچ وقت هيچ گهي نخواهي شد و بيشعورتر از تو نديدم پسر من.(اي ي ي نياين بگين چه بي ادب كه اينا يه زماني ته ديالوگاي من و اين شري با هم بود)
اخرشم اينكه من هميشه دوستت داشتم و دارم و محبتاتو هيچ وقت فراموش نميكنم اما شايد يكي از علتهايي كه از اين زندگي جدا شدم و رفتم اونور به خاطر اين بود كه احساس كردم ادمي باشرايط من بعد اون شكست تلخ احتياج به يكي داره كه پاش رو زمين باشه نه اينكه معلق بين زمين و اسمون و تو بري بچسبي به دمش و به جاي اينكه بكشيش بالا دوتايي بخورين زمين و فاتحهههههههههههههههههههه
***********************************************
و اما جواب من:
غافلگیرم کردی دختر جان...:)
خواندن کامنت تو برای آنهایی که در جریان شوخی های بین ما و تکه کلامهایمان نبودند و نیستند ممکن است یک مقدار ابهام بر انگیز باشد...فوحشها و اصطلاحات اقتباسی تو از فیلم ده کیارستمی (که خیلی هایش هنوز ورد زبان من است!) همانقدر که به نظر دیگران ممکن است توهین آمیز بیاید از نظر من خوب و دوست داشتنیست و مثل علامت رمزی بین من و تو و به نوعی گریزی هست به آن روزهای خوب گذشته...!
میخواهم یک مقدار در مورد رابطه مان بنویسم و اینکه چرا شروع شد و چگونه ادامه یافت و چرا تمام شد...الان نوشتنش برای
من راحت تر است و شاید شنیدنش هم برای تو ساده تر...:
ولی قبلش ازت گله دارم که چرا منصفانه ننوشتی...؟ طلوع تو خودت خوب میدانی که هیچوقت در روابط من سکس جایگاه اصلی را نداشته و ندارد...یعنی هیچوقت روابطم بر اساس تمایلات جنسی ام شکل نگرفته و ادامه پیدا نکرده و یا حتی تمام نشده است...نمیخواهم بگویم اگر رابطه ای بر اساس نیازهای جنسی شکل گرفت آن رابطه غلط است...نه...حتی اگر من به قول تو آدمی باشم که فقط به دنبال این باشم که با کسی به بستر بروم و بعد هم با خیال آسوده بگذارم و بروم، کارم غلط نیست به شرطی که از اول با طرف مقابل صادقانه حد و حدود رابطه مان را مشخص کرده باشم...سکس یک رابطه ی دو طرفه هست...همانقدر که من کسی را میکنم او هم من را میکند...!همانقدر که من لذت میبرم طرف مقابل هم لذت میبرد...سر هیچ کسی این وسط بی کلاه نمی ماند و هر دو به یک اندازه در لذت بردن و در عمل انجام گرفته شریک هستند...
اگر عملِ یک مردِ به قول تو "بکن در رو" بد است کار یک زن و یا یک دختر "بده بمون" ! و یا به عبارت صحیح ترش "بکن بمون" بد تر است...چون اولی موجود بی آزاریست...حالش را میکند و بعد بدون هیچ ادعایی دمش را میگذارد روی کولش و بی سر و صدا میرود...اما دومی موجود خطرناک و زیاده خواهی ست...حالش را که کرد تازه اول ماجراست...مدعی همه چیز می شود و تا هزار جور تو را به بند نکشد و هفت جد آبادت را جلوی چشمت نیاورد و تا سند خانه و ماشین و ویلا را به اسمش نکنی و خرج ش را ندهی و برایش طلا و عطر و لباس نخری بیخیال نمیشود...در خوشبینانه ترین حالت اگر چنین چیزهایی را هم نخواهد تا همه ی آزادیهای فردی تو را به باد ندهد و تا جفت پا نیاید وسط زندگی شخصی تو و تمام خلوت و جلوت تو را به خاطر یک سکس ناقابل از آن خود نکند کوتاه نمی آید...اسمش هم این است که این زن است و مظلوم و بیدفاع و آن یکی مرد است و پدرسوخته و بی رحم...خداوکیلی کدام پدر سوخته ترند...؟
از این حرفها بگذریم...چیزی که من را اذیت میکند این است که تو نوشته ای هروقت میخواهی بکنی و بروی چنین چیزهایی میگویی...جوری نوشته ای که هرکس بخواند فکر میکند شراگیم زند در زندگی اش دو رسالت بیشتر ندارد...کردن و رفتن...و همه ی این آسمان و ریسمان بافتن ها برای توجیه همین دو عمل است...!
طلوع عزیز...بگذار در مورد رابطه ی خودمان حرف بزنیم...چون حدس میزنم که احساس میکنی تو هم قربانی یکی از این کردن ها و رفتن ها شده ای...!
یکبار از ابتدا تا انتهای رابطه مان را در ذهنت مرور کن...معدود دفعاتی را هم که سکس داشتیم به یاد بیاور که هر بار چه عوامل و شرایطی وجود داشت که من و تو را در آغوش هم انداخت...ایا من برای سکس داشتن با تو دندان تیز کرده و یا نقشه کشیده بودم؟ آیا من به تو اصرار کرده بودم که جان من بیا من تو را بکنم؟یا مثلا به هر بهانه ای که مثلا پاشو بیا اینجا فیلم ببینیم ومانند آن برای داشتن سکس با تو زمینه سازی کرده بودم؟ واقعا دلت میخواهد آن روزها را خط به خط بنویسیم و بعد ببینیم که واقعا چه کسی چه کسی را کرده؟
طلوع جان...بگذار یک اعترافی بکنم...البته این اعتراف برای تو چیز تازه ای نیست و قبلا در موردش با تو حرف زده بودم...ولی ممکن است برای خیلی ها تازه باشد...من تا قبل از دوستی با تو فقط با دو نفر دیگر سکس داشته بودم در حالی که در همین مدت حداقل یک دوجین دوست دختر فابریک عوض کرده بودم که تقریبا نصف آنها هم به خانه من رفت و آمد داشتند...(با حلی و دوست دختری که قبل از حلی داشتم هرکدام حدود یک سال و نیم دوست بودم بدون اینکه حتی یک ماچشان کرده باشم!)...میگویم دوست دختر فابریک برای اینکه حساب دوستی های یکی دو روزه و یکی دو هفته ای را ندارم و نیز حساب بیشمار کسانی که همیشه دور و برم بودند و اگر میخواستم میتوانستم روی مخ و ملاجشان کار کنم...شده بودم خاجه ی حرمسرا...چنین چیزی در این دوره و زمانه برای یک جوان 28 ساله ی مجرد که در تهران زندگی میکند و خانه ی مجردی هم دارد اگر نگوییم چیزی در مایه های خاجگیست تقریبا معادل قدیس بودن است!
تازه همان دو مورد خاص هم مواردی بودند که قصد من ماندن در رابطه ی با انها تا خانه ی آخر بود که خودشان نخواستند...
اولین سکس من با خانومی بود که البته هیچوقت هم به خانه ی من نیامد...همسن خودم بود و شاعر و روزنامه نگار... و البته در دانشگاه هم تدریس میکرد...در نزدیکیهای خانه ی من به تنهایی زندگی میکرد و از خواننده های وبلاگم بود...یک بار ایمیل زد که جمعه بیا برویم کوه و کوه رفتن همان و دوست شدن همان...همان روزی که از کوه برگشتیم گفت که تنها زندگی میکند و از من خواست بیایم بالا خانه اش را ببینم...همین روز بکارت ما برداشته شد...! تقریبا چهار ماه دوست بودیم و من هم واقعا دوستش داشتم...او هم مثل تو قبلا یک بار ازدواج کرده بود و جدا شده بود...جزو معدود کسانی بود که به صراحت و با اصرار میخواستم که با او ازدواج کنم...همه چیزش را دوست داشتم...استقلال شخصیتش را...طرز فکر کردنش را...تیپ و قیافه اش را...به او گفته بودم به خاطرش حاضرم همه ی برنامه های مهاجرتم را کنسل کنم...یعنی اصلا بحث رفتن و به قول تو در رفتن نبود...همه ی اینها را فکر کنم برایت قبلا تعریف کرده بودم...دوستیمان بعد از چند ماه سر مساله ای به صورت توافقی تمام شد....قضیه مال چهار سال پیش است....!
نفر بعدی را به دلایل امنیتی نمیتوانم زیاد در موردش بنویسم...فقط یکبار با او سکس داشتم...همین را بگویم که او را هم واقعا دوست داشتم و به خاطر اینکه سد راهم برای رفتن به آمریکا نبود و حتی به خاطر داشتن گرین کارت میتوانست کار رفتن من را هم جلو بیندازد بدم نمیامد دوستیمان جدی تر شود...صراحتا موضوع را با او مطرح کردم ولی قبول نکرد و دلایل خاص خودش را اورد...هنوز که هنوز است گاه گداری زنگی میزند و حالی از من میپرسد...
و بعد هم که تو آمدی...یادم نمی رود بار اولی که دیدمت با موبایلت زنگ زدی که من اکباتانم و آدرست کجاست...؟ آدرس را پیدا نمیکردی...درست جلوی بلوک ما سرگردان ایستاده بودی... وقتی دیدمت یک لحظه سرم گیج رفت...ان لنزهای سبز خوشگل و ان ارایش فضایی و ان شلوار برمودایی که آن روزها هنوز کسی کاری به کارش نداشت و آن مانتوی تنگ و سینه های ورقلمبیده و آن لبهای قلوه ای واقعا دلبرانه بود...نبود؟ رفتیم بالا و نشستیم...تازه از شمال امده بودی و یکراست آمده بودی سروقت من...اگر اشتباه نکنم همان شب بود که گفتی کسی جایی منتظرت نیست و میتوانی شب پیش من بمانی...
خب پیش می آید دیگر...اگر من امام جعفر صادق هم بودم و تو هم مریم عذرا آن شب را نمیتوانستیم بدون سکس سر کنیم...
از تو هم خوشم می آمد...از شوخ و شنگی ات...از بیخیالی طی کردنت...از جسارتت...از پدر سوخته بازی هایت...از تو دار بودنت...از ان بازیهای پیچیده ای که همیشه درگیرش بودی و من هیچوقت از آنها سر در نمی اوردم...
اما تو انتخاب خوبی نبودی برای من...به هزار و یک دلیل...علاوه بر دلایل شخصی ام (همان بهانه های همیشگی!) چیزهایی در تو بود که مانع از این میشد که بخواهیم رابطه مان را جدی تر کنیم...آن روحیه ی ستیزه جویت با اینکه در نگاه اول جذاب بود اما خبر از یک عمر زندگی با جنگ و دعوا را میداد...آن علاقه ات به تجملات و زندگی اشرافی و پارتی و مهمانی و رفیق بازی و بزن و بکوب هم چیزی نبود که من بتوانم در دراز مدت از پسش بر بیایم و یا حتی تحملش کنم...خدا را شکر اهل کتاب و کتابخوانی هم که نبودی که دلم را به یک علاقه مندی مشترک خوش کنم...و شاید مهمتر از همه خانواده ات بود...باورت نمیشود اما یک خانواده ی خوب و محکم و صمیمی که ادم از بودن در کنارشان احساس امنیت کند برای من میتواند به تنهایی یک دلیل لازم و کافی برای ازدواج کردن باشد...اما آن داد و فریادها و فوحش و فوحش کاریهای پای تلفن و ان روابط سرد بین شما جای هیچ شکی برای من نمیگذاشت که پا گذاشتن در آن زندگی یعنی وارد شدن به میدان مین....!
طلوع خوبم...من واقعا نمیتوانستم در رابطه با تو به ازدواج فکر کنم...تو هم هیچوقت از من نخواستی که چنین فکری بکنم...شاید چون همه ی اینها را میدانستی...بهترین قسمت رابطه ی من و تو این بود که بی سر و صدا و بدون حرف و حدیث تمام شد...شاید دور بودن ما از همدیگر و اینکه در دو شهر جدا زندگی میکردیم این جدایی را راحت تر کرد...من هیچوقت نفهمیدم دقیقا کی رابطه ام با تو تمام شد...یکبار به خودم امدم که دیدم دیگر پیدایت نیست و زنگی هم نمیزنی...آن اواخر که حتی دیگر شماره ای هم از تو نداشتم و تو هم هیچوقت زنگی نزدی...میدانستم درگیر یک ماجرای تازه و یا شاید هم قدیمی شده ای و سرت شلوغ است...تقریبا مطمئن بودم که دوباره برگشته ای سر خانه و زندگی سابقت...نگرانت نبودم و راستش را بخواهی ته دلم خوشحال هم بودم...!
خیلی حرف زدم...یک چیزی را هم بگویم و بروم...پیشنهادم مبنی بر اینکه همخانه شویم یک شوخی بود...در اروپا که زندگی نمیکنیم دختر جان...ان موقع به شدت درگیر این بودم که یک نفر آدم حسابی (البته پسر) پیدا کنم بیاید و اینجا در اجاره خانه با من شریک شود...و سر همین بود که قضیه را به شوخی با تو هم مطرح کردم که چظور است تو پاشی بیایی اینجا و نصف اجاره را هم بدهی و با هم زندگی کنیم...برایم جالب است که جدی گرفته بودی...! ولی به هر حال فرقی نمیکند... منکر این نیستم که بهترین گزینه برای آدمی مثل من این است که بتواند جایی با کسی که دوستش دارد بدون هیچ تعهد و الزامی و فارغ از هرگونه تعلقی زندگی کند...یعنی تا وقتی که از بودن در کنار هم لذت میبرند با هم باشند و به محض اینکه حس کردند از هم خسته شده اند بتوانند بدون حاشیه و حرف و حدیث و عوامل خارجی بازدارنده هرکدام به راه خود بروند...

