یکی از دوست دخترهای سابق بنده که احتمالا معرف حضورتان هست (ر.ک. غیرت و بی غیرتی) آمده و در نظر خواهی پست قبل بنده یک مقداری گرد و خاک نموده و تشت رسوایی ما را از آن بالای بام به پایین انداخته و انگشت اتهام را به سوی بنده ی سراپا تقصیر گرفته که تو چنینی و چنانی...من هم نشستم و شروع کردم همانجا به توضیح دادن برخی مسائل پشت پرده و اندرونی که دیدم ای داد بی داد...سخن دراز شد...این زخم کهنه را...خونابه باز شد...
گفتم حالا که اینقدر نوشته ام یک پستش کنم که هم فال بشود و هم تماشا...
توضیح انکه خواندن نوشته ی زیر به جوانان زیر 18 سال علی الخصوص به دختران دم بخت و آکبند که هنوز چشم و گوششان باز نشده است و نیز به زنان شیر ده توصیه نمیشود...!
************************************************
کودک پاک (طلوع) - کامنت شماره 34:
ببين پسر من ميخوام يه دو كلمه باهات حرف حساب بزنم.هرچي باشه من كه تو مقطعي از زمان با تو بودم يه جورايي بيشتر ميشناسمت.
حق با توست. سر از اين گنده ترهاشم كوبيدي به طاق و حاجي حاجي مكه.
اما ميدوني تو با همه كسايي كه تو زندگيت پا ميذارن دقيقا يه برخورد داري.هر وقت كه ميخواي بكني و بري همينا رو ميگي:رابطه يك طرفه/عاشقت نيستم/ميخوام برم از ايران/تنفر از تعلق داشتن و...
يكبار يه حرفي به من زدي كه هيچ وقت يادم نميره و البته دقيقا همون چيزيه كه ميخواي.
(بيا مثه دو تا همخونه اي با هم زندگي كنيم)اين چيزيه كه تو واقعا از رابطت ميخواي.تو ميخواي كسي باشه تو زندگيت كه باهم حرف بزنين بخندين برين بيرون در كنار هم باشين بدون هيچ چشمداشتي بدون هيچ ثبت و سندي كه هروقت احساس خستگي كردي بزني و بري و بدوني كه اون طرف خفتت نميكنه كه اي كجا؟ما حق و ابو گل داشتيمو ....چيزي كه شايد نتوني هرگز ينجا و با دخترهاي ايراني بهش برسي.
حق نداري بگي اشغالا اينا چيه ميگي كه خوب كردم گفتم اصلا ببين پسر من تو هرچقدر كه با من حرف بزني من باز ميگم تو هيچ وقت هيچ گهي نخواهي شد و بيشعورتر از تو نديدم پسر من.(اي ي ي نياين بگين چه بي ادب كه اينا يه زماني ته ديالوگاي من و اين شري با هم بود)
اخرشم اينكه من هميشه دوستت داشتم و دارم و محبتاتو هيچ وقت فراموش نميكنم اما شايد يكي از علتهايي كه از اين زندگي جدا شدم و رفتم اونور به خاطر اين بود كه احساس كردم ادمي باشرايط من بعد اون شكست تلخ احتياج به يكي داره كه پاش رو زمين باشه نه اينكه معلق بين زمين و اسمون و تو بري بچسبي به دمش و به جاي اينكه بكشيش بالا دوتايي بخورين زمين و فاتحهههههههههههههههههههه
***********************************************
و اما جواب من:
غافلگیرم کردی دختر جان...:)
خواندن کامنت تو برای آنهایی که در جریان شوخی های بین ما و تکه کلامهایمان نبودند و نیستند ممکن است یک مقدار ابهام بر انگیز باشد...فوحشها و اصطلاحات اقتباسی تو از فیلم ده کیارستمی (که خیلی هایش هنوز ورد زبان من است!) همانقدر که به نظر دیگران ممکن است توهین آمیز بیاید از نظر من خوب و دوست داشتنیست و مثل علامت رمزی بین من و تو و به نوعی گریزی هست به آن روزهای خوب گذشته...!
میخواهم یک مقدار در مورد رابطه مان بنویسم و اینکه چرا شروع شد و چگونه ادامه یافت و چرا تمام شد...الان نوشتنش برای
من راحت تر است و شاید شنیدنش هم برای تو ساده تر...:
ولی قبلش ازت گله دارم که چرا منصفانه ننوشتی...؟ طلوع تو خودت خوب میدانی که هیچوقت در روابط من سکس جایگاه اصلی را نداشته و ندارد...یعنی هیچوقت روابطم بر اساس تمایلات جنسی ام شکل نگرفته و ادامه پیدا نکرده و یا حتی تمام نشده است...نمیخواهم بگویم اگر رابطه ای بر اساس نیازهای جنسی شکل گرفت آن رابطه غلط است...نه...حتی اگر من به قول تو آدمی باشم که فقط به دنبال این باشم که با کسی به بستر بروم و بعد هم با خیال آسوده بگذارم و بروم، کارم غلط نیست به شرطی که از اول با طرف مقابل صادقانه حد و حدود رابطه مان را مشخص کرده باشم...سکس یک رابطه ی دو طرفه هست...همانقدر که من کسی را میکنم او هم من را میکند...!همانقدر که من لذت میبرم طرف مقابل هم لذت میبرد...سر هیچ کسی این وسط بی کلاه نمی ماند و هر دو به یک اندازه در لذت بردن و در عمل انجام گرفته شریک هستند...
اگر عملِ یک مردِ به قول تو "بکن در رو" بد است کار یک زن و یا یک دختر "بده بمون" ! و یا به عبارت صحیح ترش "بکن بمون" بد تر است...چون اولی موجود بی آزاریست...حالش را میکند و بعد بدون هیچ ادعایی دمش را میگذارد روی کولش و بی سر و صدا میرود...اما دومی موجود خطرناک و زیاده خواهی ست...حالش را که کرد تازه اول ماجراست...مدعی همه چیز می شود و تا هزار جور تو را به بند نکشد و هفت جد آبادت را جلوی چشمت نیاورد و تا سند خانه و ماشین و ویلا را به اسمش نکنی و خرج ش را ندهی و برایش طلا و عطر و لباس نخری بیخیال نمیشود...در خوشبینانه ترین حالت اگر چنین چیزهایی را هم نخواهد تا همه ی آزادیهای فردی تو را به باد ندهد و تا جفت پا نیاید وسط زندگی شخصی تو و تمام خلوت و جلوت تو را به خاطر یک سکس ناقابل از آن خود نکند کوتاه نمی آید...اسمش هم این است که این زن است و مظلوم و بیدفاع و آن یکی مرد است و پدرسوخته و بی رحم...خداوکیلی کدام پدر سوخته ترند...؟
از این حرفها بگذریم...چیزی که من را اذیت میکند این است که تو نوشته ای هروقت میخواهی بکنی و بروی چنین چیزهایی میگویی...جوری نوشته ای که هرکس بخواند فکر میکند شراگیم زند در زندگی اش دو رسالت بیشتر ندارد...کردن و رفتن...و همه ی این آسمان و ریسمان بافتن ها برای توجیه همین دو عمل است...!
طلوع عزیز...بگذار در مورد رابطه ی خودمان حرف بزنیم...چون حدس میزنم که احساس میکنی تو هم قربانی یکی از این کردن ها و رفتن ها شده ای...!
یکبار از ابتدا تا انتهای رابطه مان را در ذهنت مرور کن...معدود دفعاتی را هم که سکس داشتیم به یاد بیاور که هر بار چه عوامل و شرایطی وجود داشت که من و تو را در آغوش هم انداخت...ایا من برای سکس داشتن با تو دندان تیز کرده و یا نقشه کشیده بودم؟ آیا من به تو اصرار کرده بودم که جان من بیا من تو را بکنم؟یا مثلا به هر بهانه ای که مثلا پاشو بیا اینجا فیلم ببینیم ومانند آن برای داشتن سکس با تو زمینه سازی کرده بودم؟ واقعا دلت میخواهد آن روزها را خط به خط بنویسیم و بعد ببینیم که واقعا چه کسی چه کسی را کرده؟
طلوع جان...بگذار یک اعترافی بکنم...البته این اعتراف برای تو چیز تازه ای نیست و قبلا در موردش با تو حرف زده بودم...ولی ممکن است برای خیلی ها تازه باشد...من تا قبل از دوستی با تو فقط با دو نفر دیگر سکس داشته بودم در حالی که در همین مدت حداقل یک دوجین دوست دختر فابریک عوض کرده بودم که تقریبا نصف آنها هم به خانه من رفت و آمد داشتند...(با حلی و دوست دختری که قبل از حلی داشتم هرکدام حدود یک سال و نیم دوست بودم بدون اینکه حتی یک ماچشان کرده باشم!)...میگویم دوست دختر فابریک برای اینکه حساب دوستی های یکی دو روزه و یکی دو هفته ای را ندارم و نیز حساب بیشمار کسانی که همیشه دور و برم بودند و اگر میخواستم میتوانستم روی مخ و ملاجشان کار کنم...شده بودم خاجه ی حرمسرا...چنین چیزی در این دوره و زمانه برای یک جوان 28 ساله ی مجرد که در تهران زندگی میکند و خانه ی مجردی هم دارد اگر نگوییم چیزی در مایه های خاجگیست تقریبا معادل قدیس بودن است!
تازه همان دو مورد خاص هم مواردی بودند که قصد من ماندن در رابطه ی با انها تا خانه ی آخر بود که خودشان نخواستند...
اولین سکس من با خانومی بود که البته هیچوقت هم به خانه ی من نیامد...همسن خودم بود و شاعر و روزنامه نگار... و البته در دانشگاه هم تدریس میکرد...در نزدیکیهای خانه ی من به تنهایی زندگی میکرد و از خواننده های وبلاگم بود...یک بار ایمیل زد که جمعه بیا برویم کوه و کوه رفتن همان و دوست شدن همان...همان روزی که از کوه برگشتیم گفت که تنها زندگی میکند و از من خواست بیایم بالا خانه اش را ببینم...همین روز بکارت ما برداشته شد...! تقریبا چهار ماه دوست بودیم و من هم واقعا دوستش داشتم...او هم مثل تو قبلا یک بار ازدواج کرده بود و جدا شده بود...جزو معدود کسانی بود که به صراحت و با اصرار میخواستم که با او ازدواج کنم...همه چیزش را دوست داشتم...استقلال شخصیتش را...طرز فکر کردنش را...تیپ و قیافه اش را...به او گفته بودم به خاطرش حاضرم همه ی برنامه های مهاجرتم را کنسل کنم...یعنی اصلا بحث رفتن و به قول تو در رفتن نبود...همه ی اینها را فکر کنم برایت قبلا تعریف کرده بودم...دوستیمان بعد از چند ماه سر مساله ای به صورت توافقی تمام شد....قضیه مال چهار سال پیش است....!
نفر بعدی را به دلایل امنیتی نمیتوانم زیاد در موردش بنویسم...فقط یکبار با او سکس داشتم...همین را بگویم که او را هم واقعا دوست داشتم و به خاطر اینکه سد راهم برای رفتن به آمریکا نبود و حتی به خاطر داشتن گرین کارت میتوانست کار رفتن من را هم جلو بیندازد بدم نمیامد دوستیمان جدی تر شود...صراحتا موضوع را با او مطرح کردم ولی قبول نکرد و دلایل خاص خودش را اورد...هنوز که هنوز است گاه گداری زنگی میزند و حالی از من میپرسد...
و بعد هم که تو آمدی...یادم نمی رود بار اولی که دیدمت با موبایلت زنگ زدی که من اکباتانم و آدرست کجاست...؟ آدرس را پیدا نمیکردی...درست جلوی بلوک ما سرگردان ایستاده بودی... وقتی دیدمت یک لحظه سرم گیج رفت...ان لنزهای سبز خوشگل و ان ارایش فضایی و ان شلوار برمودایی که آن روزها هنوز کسی کاری به کارش نداشت و آن مانتوی تنگ و سینه های ورقلمبیده و آن لبهای قلوه ای واقعا دلبرانه بود...نبود؟ رفتیم بالا و نشستیم...تازه از شمال امده بودی و یکراست آمده بودی سروقت من...اگر اشتباه نکنم همان شب بود که گفتی کسی جایی منتظرت نیست و میتوانی شب پیش من بمانی...
خب پیش می آید دیگر...اگر من امام جعفر صادق هم بودم و تو هم مریم عذرا آن شب را نمیتوانستیم بدون سکس سر کنیم...
از تو هم خوشم می آمد...از شوخ و شنگی ات...از بیخیالی طی کردنت...از جسارتت...از پدر سوخته بازی هایت...از تو دار بودنت...از ان بازیهای پیچیده ای که همیشه درگیرش بودی و من هیچوقت از آنها سر در نمی اوردم...
اما تو انتخاب خوبی نبودی برای من...به هزار و یک دلیل...علاوه بر دلایل شخصی ام (همان بهانه های همیشگی!) چیزهایی در تو بود که مانع از این میشد که بخواهیم رابطه مان را جدی تر کنیم...آن روحیه ی ستیزه جویت با اینکه در نگاه اول جذاب بود اما خبر از یک عمر زندگی با جنگ و دعوا را میداد...آن علاقه ات به تجملات و زندگی اشرافی و پارتی و مهمانی و رفیق بازی و بزن و بکوب هم چیزی نبود که من بتوانم در دراز مدت از پسش بر بیایم و یا حتی تحملش کنم...خدا را شکر اهل کتاب و کتابخوانی هم که نبودی که دلم را به یک علاقه مندی مشترک خوش کنم...و شاید مهمتر از همه خانواده ات بود...باورت نمیشود اما یک خانواده ی خوب و محکم و صمیمی که ادم از بودن در کنارشان احساس امنیت کند برای من میتواند به تنهایی یک دلیل لازم و کافی برای ازدواج کردن باشد...اما آن داد و فریادها و فوحش و فوحش کاریهای پای تلفن و ان روابط سرد بین شما جای هیچ شکی برای من نمیگذاشت که پا گذاشتن در آن زندگی یعنی وارد شدن به میدان مین....!
طلوع خوبم...من واقعا نمیتوانستم در رابطه با تو به ازدواج فکر کنم...تو هم هیچوقت از من نخواستی که چنین فکری بکنم...شاید چون همه ی اینها را میدانستی...بهترین قسمت رابطه ی من و تو این بود که بی سر و صدا و بدون حرف و حدیث تمام شد...شاید دور بودن ما از همدیگر و اینکه در دو شهر جدا زندگی میکردیم این جدایی را راحت تر کرد...من هیچوقت نفهمیدم دقیقا کی رابطه ام با تو تمام شد...یکبار به خودم امدم که دیدم دیگر پیدایت نیست و زنگی هم نمیزنی...آن اواخر که حتی دیگر شماره ای هم از تو نداشتم و تو هم هیچوقت زنگی نزدی...میدانستم درگیر یک ماجرای تازه و یا شاید هم قدیمی شده ای و سرت شلوغ است...تقریبا مطمئن بودم که دوباره برگشته ای سر خانه و زندگی سابقت...نگرانت نبودم و راستش را بخواهی ته دلم خوشحال هم بودم...!
خیلی حرف زدم...یک چیزی را هم بگویم و بروم...پیشنهادم مبنی بر اینکه همخانه شویم یک شوخی بود...در اروپا که زندگی نمیکنیم دختر جان...ان موقع به شدت درگیر این بودم که یک نفر آدم حسابی (البته پسر) پیدا کنم بیاید و اینجا در اجاره خانه با من شریک شود...و سر همین بود که قضیه را به شوخی با تو هم مطرح کردم که چظور است تو پاشی بیایی اینجا و نصف اجاره را هم بدهی و با هم زندگی کنیم...برایم جالب است که جدی گرفته بودی...! ولی به هر حال فرقی نمیکند... منکر این نیستم که بهترین گزینه برای آدمی مثل من این است که بتواند جایی با کسی که دوستش دارد بدون هیچ تعهد و الزامی و فارغ از هرگونه تعلقی زندگی کند...یعنی تا وقتی که از بودن در کنار هم لذت میبرند با هم باشند و به محض اینکه حس کردند از هم خسته شده اند بتوانند بدون حاشیه و حرف و حدیث و عوامل خارجی بازدارنده هرکدام به راه خود بروند...
چه جواب تندی. گریم گرفت.فکر میکردم مهربون باشی .فکر نمیکردم کتکم بزنی.اگر تو دوست داشته باشی خوش دارم کمی باهات بچتم
--------------------
آخی...چه دل نازک...:) زیاد آنلاین نمیشم ولی هروقت شما بفرمایید در خدمتیم!.
August 31, 2008 3:35 AM
وبلاگ خوشمزه ای دارید ولی حرفاتون کمی مشکوک میزنه. مگه میشه آدم سکس داشته باشه و کاندوم ندیده باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی میشه بگید شراگیم به چه معنی هست؟
--------------------
حالا که شده...!! هزاران هزار سال تاریخ بشر(قبل از اختراع کاندوم) پر است از میلیونها میلیون نفر که سکس داشته اند بدون اینکه کاندومی دیده باشند...
به هر حال شراگیم یعنی "مثل شیر"
August 30, 2008 4:08 AM
شراگیم عزیز ، تو صادقانه گفتی اما همیشه این دو نفرها در یک زمان تصمیم نمیگیرن برن پی کارشون. گاهی فقط یکی چنین تصمیمی گرفته و اون یکی هیچوقت. گاهی هم با فاصله حتی چند سال دیگری به این نتیجه میرسه. خلاصه که من اسمشو نمیذارم "بکن، در رو" اما هرقدر که روشنفکر و متجدد و امروزی و آپ تو دیت باشم باز هم به اون زخم و جراحت و شکستگیی فکر می کنم که هیچوقت جاش خوب نمیشه! میدونی که... در واقع من نه با طلوعم و نه با تو کاملا ، هرکسی زاویه خودش رو داره. خلاصه این که یکی مثل من همیشه با خودش میگه و در دل آرزو میکنه که ای کاش از همه تعلقات ساختگی و مزاحممون جدا شیم. اونوقت من خودم هستم ، تو خودت و طلوع و بقیه... سرافراز باشی!
June 28, 2008 4:51 PM
هی ، عجب معرکه ایه اینجا.کی این قصه تکراری رو رها میکنیم.
December 28, 2007 7:56 PM
آدم ها دوست دارن هر چی دوست دارن برداشت کنند..و دررابطه ی دو نفر هیچ کس نمیتونه هیچ اظهار نظری کنه...! کامنت هایی که براتون گذاشته بودند از پستتون جذاب تر بود..!!!!!!!!!!!!
خیلی حرف ها دارم بزنم اما هیچی نگم بهتره!
December 14, 2007 1:32 PM
جالب بود وقتی اون جملهی "هر وقت میخوای بکنی و بروی همینا رو میگی...."رو که خوندم با خودم فکر کردم شاید بکنی(بِ-کَ-نی) منظورش بوده و نه بکنی (بُ-کُ-نی). یعنی منظورش اصلا چیز دیگه بوده. اینکه وقتی دیگه میخوای نباشی اینها رو میگی نه اینکه وقتی میخوای با کسی بخوابی و بعدش ول کنی بری. متوجه میشی؟ بکنی به معنی کندن!!! مثل کندن و رفتن!
December 9, 2007 8:59 AM
زنانی که به برابری و حقوق مساوی معتقدند حتما بله اين نتيجه رسيده اند که روابط جنسی يک خواست دو طرفه است اگر يکی با زور بخواهد با ديگری بخوابد نامش تجاوز است حتا اگر اين دو زن و شوهر باشند . روابط عاطفی تعهدی برای ازدواج نيست.
و اما ان دسته که به قوانين جمهوری اسلامی می انديشند تکليفشان روشن است. چون در قوانين ايران داشتن روابط بين زن و مرد شامل مجازات شلاق و زندان و اعدام است ...
پس قبل از شروع رابطه اول بنشينيد و فکر کنيد که از کدام گروهيد . انوقت هرگز اين دعواها و تهمت زدنها و نفرت ايجاد نميشود . اين رسميست که سالها در اروپا و امزيکا و کشورهای دنيا غير از کشورهای اسلامی وجود دارد . من اگر اين پست را برای همسابع ام بخوانم دهانش از تعجب باز ميماند ... باور کنيد در دنيا مسايل بمراتب مهمتری هست که بشود در ان مورد به بحث نشست
December 8, 2007 3:10 AM
میتونی کمکم کنی؟چقدر پیچیدگی تو مردا هست... دیگه داره دیوونم می کنه....
December 7, 2007 12:20 AM
از اونجايی که کامنت دوست دختران سابق و فعلی و آينده و سينه چاکان دربه در ِ دخيل بسته ات رو ديدم ترسيدم که مبادا پس فردا بيان در خونمون برای گيس و گيس کشی..پس لازم ديدم که توضيح بدم وقتی بعضی از حرفای روشن فکريت رو خوندم (در مورد اين پستت) ياد دوست پسران *** قديم افتادم و ذهنم ناخودآگاه شما رو با اونا مقايسه کرد..! :)) ولی به جون خودم حرفات خيلی تکراريه...انگار یک نوشته ای رو همه شما پسرها طوطی وار حفظ کرده اید تا تحویل جنس مخالفتون بدید البته بعد از کَندن و رفتن:))
December 6, 2007 10:56 PM
حال به هم زن ترين پسرها آنهايی هستند که هيچ فرقی با بِکَن در رو ها ندارند فقط نقاب روشنفکری زده اند! (زن غارنشين)
به خدا ميتونم خيلی راحت به خودتم اثبات کنم! :)
December 6, 2007 10:40 PM
خنده دار تیرین جوک سال
مسعود بهنود، لب به سخن گشود:
"جمهوری اسلامی دیکتاتوری نیست"
"جمهوری اسلامی دیکتاتوری نیست"
December 6, 2007 4:19 PM
سلام شری جان
چه خبره اینجا؟؟؟؟؟؟؟؟
تو می دونی که من علم غیب دارم پس هر چه سریعتر آپ کن .
تا جایی که من تو رو می شناسم این کامنت دونی در حد تو و نوشته هات نیست.
بس کنین این بحثهای خاله زنک رو........
December 6, 2007 2:42 PM
هه هنوز اكباتاني بچه مجل مايي؟ و اينكه اون كلمه بده بمونت رو كه خوندم رفتم تو لينك هات دنبال لينك يكي گشتم. لينك كوروش. پيداش كردم. مطمئن بودم كه بايد اونجا باشه. هفتمين لينك پررنگت!
December 6, 2007 6:16 AM
chera comment-e mano tayeid nakardi? mageh harf-e badi zadeh boodam?!!
December 6, 2007 3:27 AM
من احتياج به یک کتاب آشپزی بدون گوشت خیلی خوب دارم. کتاب خاصی میشناسی معرفی کنی؟
December 6, 2007 1:02 AM
ایول به هر چی آدم لوطی و بامرام!!
از روراستیات خوشم اومد!
December 6, 2007 12:39 AM
beh Nazanin:
ey baba, baseh digeh to ham...gandesho dar ovordi. tamoomesh kon digeh.Don't you have no pride ?
December 5, 2007 7:51 PM
شری جونم امشب همه چيو تعريف ميکنی بدون کم و کاست پليز
December 5, 2007 3:04 PM
سلام
دلم برای آن مرد تنگ شده بود
آن مرد با تی شرت قرمز و دوچرخهای در دست در اکباتان
آن مرد با صراحت
آمدم اما آن مرد را مثل گذشته ها نديدم
آن مرد کجاست ...؟
کلمه فحش واو ندارد .
December 5, 2007 11:10 AM
ظاهرا مجلش خانوادگيه و من نبايد دخالت کنم:-)
اهم اهم.
فقط خواستم بگم عجب کامنت دونی ای داری شراگيم!!!
اينجا شده محلی برای بحث و جدلهای خصوصی بين تو و دوست دختران سابق و فعليت و همچينن شخص مجهول الهويه ای به نام سهيل. ظاهرا منزل های سابق و فعلی اوشون هم اينجا مامنيه برای درددل هاشون:-))))))))))
البته وقت نکردم کامنتای قبلیتم بخونم ولی همین یکی هم سرشار از حرفای عجیب و غریبی بود که بین صحبتای خاله خانباجیا هست
امیدوارم ناراحت نشی!!! جاست کیدینگ
چه خبره کلا؟!!!!
December 5, 2007 11:04 AM
ببين منظورت از هر دوی ما کيه من و سهيل؟ یا یکی دیگه؟من اصلا قصدم از گذاشتن اون کامنتا دخالت دادن تو و مسايلی که مربوط به تو بوده نبود. چون حتما اين حرفا رو قبلا هم می دونستی. ديگه ببخشيد وسط اون همه حرف عاشقانه سهيل اون مطالب مربوط به تو هم بر خورده بود ولی واقعا مربوط به تو نبوده اون از دست من عصبانی بود. فکر می کرد تو هم پشت من وایستادی نمیدونست که من اصلا کسی رو پشت سرم نمیزارم. همه رودر رو با من حرف میزنن. اونم نمی دونم چرا به خاطر همون توهم توطئه ای که داره. چون فکر می کنه من تو پستم برای تو و اريک بدبخت خيلی عشقولانه و محبت آميز نوشتم وگرنه تو که می دونی اون حرفا رو هر کسی می تونه تو دعوا به کسی که فکر می کنه شريک جرم طرفشه بگه. اما بابت کامنت معذرت می خوام. به خاطر اون کامنت آخری خيلی محبت آميز که سهیل عزیزم توش منو به القاب خوشگلی مفتخر کرده نمی تونم اون کامنتا رو پاک کنم مگه اينکه رسما معذرت خواهی کنه اونم زير همون کامنت ديگه هم واسطه اين کارا نشو اگه خواستی بشی هم برو يه دفعه ديگه کامنتای محبت آميز اين عاشق دل خسته منو بخون تا بفهمی من با چه زجری دارم اينا رو اينجا مينويسم. ضمنا؛ ارزش تو خيلی بيشتر از اين حرفاست. اصلا؛ ارزش هردوتون هم تو و هم سهيل فقط همون شيطون وسوسه گر رفته تو جلد سهيل و منم فقط می خوام محبتاشو جبران کنم شايد هم تونستم شيطونه رو بيرونش کنم.
December 5, 2007 12:27 AM
نازنین و سهیل عزیز:
ازتون خواهش میکنم من رو وسط دعواهاتون نیندازید که اصلا توی مود اینجور کارها نیستم...!
در ضمن نازنین جان واقعا اگر آن کامنتها را به صورت خصوصی برایت فرستاده بود بهتر بود عمومی اش نمیکردی...من از دست سهیل ناراحت نیستم و حتما چنین چیزهایی رو در یک لحظه ی عصبانیت نوشته است...گو اینکه خودم هم وقتی از دست کسی یا چیزی عصبانی هستم ممکن است حرف هایی بزنم و چیزهایی بگویم...اما از تو واقعا بیشتر از اینها انتظار دارم...! کاش انقدر خوب بودم که حرفم را زمین نمیزدی و آن وقت ازت خواهش میکردم که یکبار برای همیشه این قضیه را فراموش کنی...سهیل واقعا سر این رابطه خیلی صدمه دیده...نمیگویم مظلوم واقع شده که خربزه ایست که خودش خورده و لرزش را هم چشیده است...میگویم صدمه دیده...همانطور که شما صدمه دیده اید...فکر میکنم منصفانه است اگر به حال خودش رهایش کنید و همه ی بدیها و خوبیهایش را برای همیشه فراموش کنید...واقعا کاش میتوانستم این خواهش را از تو بکنم...از هر دویتان بکنم...
December 5, 2007 12:07 AM
خوب راست ميگه حتما برات توضیح میده شری البته بعد اينکه تونست کامنتای خطاب به تو رو از کامنتدونی من پاک کنه. اخه کلی نوازش شدی اونجا عزيزم. اوخ ببخشيد گفتم عزيزم آخه دلقک ناراحت ميشه که بهت بگم عزيزم
December 4, 2007 10:14 PM
عجب بابا . انگار تو هم درگير شدی. هرچند وضعیتت با شرایط من قابل مقایسه نیست .کامنتت رو ديدم . به هرحال يک سری مسائلی هست که نمی دونی و بعدا برات می گم . افسوس که اينجا جوری نيست که بشه خصوصی نوشت . فعلا بای .
December 4, 2007 8:54 PM
شراگيم يکی از بهترين دوستان من بوده و هست. يک ادم خیلی مهربون و دوست داشتني، با يک سری عقايدخاص که مخصوص شراگیم هست. با یکسری خصوصیات که هر کسی خاص خودش را داره. ادم بظاهر ساده و کم حرف و شوخ طبع و به ظاهر منزوی با حافظه یک بیتی ولی فوق قوی در ادبیات بخصوص شعر. درسته که بعضی مواقع روحاً بصورت استند بای در میاد ولی توی همون مواقع هم خیلی هوای آدم را داره. بسیار مبادی اداب . خیلی رک حرفشو میزنه و زود جوگیر نمیشه همیشه حقیقت را میگه( البته تا اونجای که حافظه اش یاریش کنه) و میشه گفت خیلی کم هستند که بتونند توی طرز فکرش تاثیری ایجاد کنند.
بیشتر اینکه تو نگران خودت باشی شراگیم نگران تو هست حتی بیشتر از اینکه به خودش فکر کنه نگران اینه که توی رابطه اش با به تو صدمه ای نزنه چه روحی چه جسمی و خیلی زیاد آدم را tack care میکنه. آشپز ماهریه و البته کتابهای زیادی در مورد آشپزی داره. بر خلاف اینکه همیشه میگه از بچه ها متنفره ولی از پاکی و به قول معروف شیطنت بچه ها خوشش میاد اینو میشه از عکس العمل هاش بعد از دیدن بچه ها دید. خیلی گربه ها را دوست داره و همچنین سگ ها رو . خیلی تمیز هست. به یه چیزای خیلی اهمیت میده و یه چیزای دیگه نه.خودش را یه آدم معمولی نمیبیه که این بعضی موقع ها بد و بعضی مواقع خوب. همیشه دنبال بهترین هست اینو میشه از طرز خرید کردنش دید. اصلا آدم حسابگری نیست. برخلاف اون چیزی که نشون میده خیلی دست و دل بازه و اصلا خساست نداره.
توی این یکسالی که باهم دوست هستیم هرچند که با بعضی از کاراش موافق نیستم ;) ولی خیلی چیزهای خوب ازش یاد گرفتم.
اینا را گفتم که بگم که دوستی ساده ما در ابتدا خیلی روشن و واضح شروع شد. توی این دوستی نه کسی مورد ظلم قرارگرفت نه کسی هم ظالم بوده همه چیز توافقی بوده و هست
و البته هنوز هم دوستیمون ادامه داره ;)
December 4, 2007 5:48 PM
طلوع جان (شماره 65):
سیفون رو کشیدم و این ت.م یا دون کیشوت یا هر الاغ دیگه ای که هست رو فرستادم به زادگاه خودش تا هرچقدر که دلش میخواد گه خوری بکنه و لذت ببره...!:)
December 4, 2007 4:34 PM
ببين يارو شماره ۶۴ بدجوری ميخاری.
بعدش میشه بگی چرا اینقد علاقه به ان و ريدن و اين برنامه ها داری؟؟؟؟؟؟؟؟
شری يارو از کوپنش بيشتر داره حرف ميزنه امری بهت ميگم مرخصش كن.
December 4, 2007 1:37 PM
اون چيزايی که هی ميگی از من شنيدی حرف من نبود. ذهن من نبود اون حرفای پدرم بود.من يه کودک پاکم اشغالاااااااا...
December 4, 2007 1:01 PM
مونیکا جان(شماره ۶۱) :
اگه تو هم روزی بیست بار واژه ی ((بُکُن در رو)) رو از زبون همون کسی که اون کامنت جنجالی رو گذاشته بود شنیده بودی شک نمیکردی که همونی رو گفته که من برداشت کردم...:)
December 4, 2007 12:23 AM
من نمی فهمم چرا بعضی ها اینقدر بدشون از تو و کارات میاد و میان دری وری می نویسن؟درحالی که راحت می تونن نیان.خوب برادر من کی دعوت کرده بیای ارشاد کنی؟عجب ملتی هستیم ما ایرانیها
راستی من هم مثل همه اون فعل رو کندن خوندم.انگار فقط تو ذهنت بد پیچیده
December 3, 2007 11:17 PM
شما از اول اين شروطت را برای همه توضيح ميدی يا آخرش که رسيد برای طرف مقابل توضيح ميدهی؟
December 3, 2007 10:17 PM
ببين شری مثل اينکه بلاگ رولينگت کار نميکنه ولی من وبلاگمو آوردم بالا. اونم واسه خداحافظی دادا
December 3, 2007 7:57 PM
شراگیم عزیز
همه لیاقتشون در یه حد نیست. لطفا IP اینایی که میان اینجا و عقده های روانی خودشون را خالی میکنند را ببند.
هر کسی حتی لیاقت بی تو جهی هم نداره. نباید به این بی وجود ها (شماره های ۵۵و ۵۳ و ۴۵) اجازه اظهار وجود داد.
December 3, 2007 3:32 PM
شراگیم تو رو هر کی دوست داری این کامنت های توهین آمیز رو پاک ..آدم منزجر میشه وقتی میخونه..
این کامنت شماره 55 رو. ...
December 3, 2007 2:54 PM
جالبه می خواستم بیام بگم من اون جمله رو کندن خواندم نه کردن. و بپرسم مطمئنی درست برداشت کردی؟ که دیدم حق با من بود...
اما یه دفاع کوچیک از خانمها. اینکه خانمها "بکن و بمون" هستد، از قصد نیست. می دونی چیه؟ اکثر خانمها بعد از داشتن رابطه جنسی وابستگیشون بیشتر می شه. در نتیجه می خوان بمونن. اما در مورد پسرها این مسئله هیچ اهمیتی نداره و می تونن راحت ازش بگذرند. این مسئله تقصیر هیچکدوم نیست. فقط با هم فرق دارند. همین
December 3, 2007 2:07 PM
شري جان براي اينكه مطمئن بشي اينرا سهيل ننوشته دوباره تكرار مي كنم
كار شما دو نفر به هيچ وجه قابل مقايسه نيست. به اولي عشق مي گويند و به دومي بوالهوسي.
من مطمئنم كه اين عمل زشت تو براي بقيه دختران ساده يا بعضا دختران بد ادامه خواهد يافت.
December 3, 2007 8:23 AM
در ضمن مقایسه من و تو اصلا عمرا نمیشه ! در ضمن من قدم هم از تو خیلی بلندتره !
December 2, 2007 8:50 PM
به شری :
البته می دونی که من با شماره ۴۵ از صمیم قلب موافقم و خودت هم خوب می دونی که طرف حقیقت رو گفته !!!
ولی لطفا یک بار دیگه اون دستگاهت رو روشن کن ! چون می ترسم بعضیا فک کنن که من اونو نوشتم ! : ))))
December 2, 2007 8:47 PM
چه خنده دار شده دايی جان اينجا!!
من پست قبلی رو که خوندم ياد يه شخصيتی افتادم راستش ... يه شخصيته اسطوره ای...
منظورم « دون ژوان » خان هست ...
«بزرگترين عياش دنيا » و « خواستگار نوع بشر» ... که هميشه اعلام می کنه تمام لذت عشق در تنوع طلبی ست... شايد تو هم يک عشق برای تمام عمر نمی خوای ...چون عشق برای تمام عمر شما رو تبديل می کنه به زوجی با مشکلات روزانه ..يه چيز عادی ... ولي دون ژوان با کنار کشيدنش از قضيه می خواد داستان بسازه ..اونو متهم می کنن که برای عشق حرمتی قائل نيست ولی اون شايد تنها کسيه که می خواد يه زندگی شاعرانه داشته باشه ........ ولی دو ژوان فکر نمی کنه تو می تونی فکر کنی ...می تونی عوض کنی ... تغيير بدی
من نمی دونم خانوم شين چقدر تو رو دوست داره ولی اگه عشق اون به تو واقعی باشه ... نمی دونم ... فقط اميدوارم خانوم شين خيلی قوی باشه .... تا من يه هوراااای درست و حسابی نثارش کنم ... چون با اين توصيفايی که کردی دايی جان ...فکر می کنم اين خانومی نقطه ی مقابل شوماست ... خيلی ساده و صميمی با یه قلب بزرگ ... البته باهوش !!
از طرف خواهر زده ات اگه باهاش دوباره صحبت کردی ماچش کن :) ........
December 2, 2007 6:38 PM
اوه...:)
مرسی طلوع جان(شماره ۴۷) اینجور کامنتها رو اصطلاحا میگن کامنتهای آفتابه ای...نباید بهشون اهمیت داد...ولی ممنونم ازت...کلی به خودم امیدوار شدم...:))
نازنین جان از تو هم ممنونم...خوب هوای ما رو داری...!دمت گرم...!:)
این کرم جدید وبلاگ منه که هر از گاهی با یه اسم جدید یه ابراز وجودی میکنه و میره...میدونم هم کی هست...من که گذاشتم به حال خودش خوش باشه...
December 2, 2007 4:23 PM
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بماند در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
...
December 2, 2007 3:30 PM
از دوست دختر سابق شری به شماره ۴۵:
با استناد به چی اين اراجيفو نوشتی؟؟؟؟(شراگيم به هر كي رسيد حالي باهاش كرد و رفت سراغ يكي ديگه )
هرکی با شراگيم دوست شد كلي حال كرد از دوستي با اين ادم. چون برخلاف اكثر
پسرهايي كه فكرشون زمين زدن يه دختره .
از اون دوستايي كه در اكثر موارد از نظر فكري مترقيت ميكنه.
به نوبه خودم همه جوره در دوران دوستي از بودن باهاش حال كردم و واقعا كه حق مطلب ادا شد به گفته نازنين عزيز كه شري يه جتلمن واقعي است...........
تو هم عزيزم اينو تمرين كن با خودت كه ازي به بعد چشاتو وا كني حرف بزني
تو هم عزيزم
December 2, 2007 2:30 PM
شری جونم گوشت به اين حرفا بدهکار نباشه تو کارت درسته و يک جنتلمن واقعی هستی ما که دربست مخلصيم خوش تيب.
December 2, 2007 10:46 AM
به دوستان اريك
اصلا مقايسه درستي نكردي. سهيل به دوست دخترش در تمام مدت وفادار بود و اينرا از رفتارش كاملا مي توني حس بكني
ولي شراگيم به هر كي رسيد حالي باهاش كرد و رفت سراغ يكي ديگه - اصلا اين دو مقايسه درست نيست
December 2, 2007 8:33 AM
شماره ۴۳ علمدار شما که همانا اقا امام زمان است که مياد و مشکل علم و کتل شما هم حل ميشه زياد جوش نزن..... ديگه اينکه بشاش تو اون ياکی و عفاف ی که مسلمين و فاحشه های شرعی و مکتبی انرا ترويج ميکنند . فعلا دن کیشوت جان تو نگران علم اسلام ناب محمدی باش که بدجوری تو ماتحت ملت ما گیر کرده که نه راه یس دارند و نه ییش....... با یوزش از شراگیم عزیز و کامنت گذاران در ضمن یه توصیه اقایون خانمها دختران و یسران اونطوری که دوست دارید زندگی کنید و تا میتوانید حال کنید بکوری چشم این اخوندهای دزد و بچه مکتبی های فاسد و هرزه و خلاصه همه اراذل و اوباش حکومتی که سر تا یاشون متعفن و کثیفه ولی میخواهند نقش معلم اخلاق رو باز کنند.
December 1, 2007 10:29 PM
باور کن سری قبل کامنتت رو از زور بی مزگی و مزخرف بودن پاک کردم...حالا میبینم دوبار همون چرندیات رو نوشتی...احتمالا فکر کردی خیلی بامزه نوشتی...اگه بخوام میتونم آی پی ت رو ببندم که دیگه از این شیرین کاریها نتونی بکنی...اما نه تنها این کار رو نمیکنم که کامنتت رو هم میگذارم همینجا بمونه تا یه وقت فکر نکنی آدم حسابت کردم...برو خوش باش...:)
--------------------------------------------
شراگيم شراگيم حمايتت مي كنيم. مرگ بر سه مفسدين پاكي و عفاف و بكارت را بگين
ما تا آخرين قطره خون از هرزگي دفاع مي كنيم. تا جون در كون ماست شراگيم رهبر ماست.
اين علمدار ما علمش را بر هر نابكاري مي كوفد تا بر هرزگي هرزگان بيفزايد و نعمت را بر آنان تمام كند.
ايا شراگيم شما محتاجان را در خفا براي اينكه ريائي نباشد عطائي بزرگ نكرد؟ و روحي تازه در وجودتان ندميد؟ پس چرا اي بي عاطفه گان بر اين عطاي بزرگ شراگيم معترضيد؟
يادش خوش و علمش برافراشته. به اميد روزي كه حق رهبرمان ادا شود.
اين علم از كيست كه حرف ندارد علم و سيخ آقا شراگيممه
December 1, 2007 9:33 PM
...تو اون دستگاهت جناب اقای شراگيم زند مدظله العلی دامه برکاته !
December 1, 2007 7:23 PM
شاهین جان! (شماره 36)
والا از دستگاه معجزه گرم معجزه ای سر نزد سر این برادرمون...بار اول بود برای من کامنت میگذاشت با این آی پی...بیخیالش...از این خل و چل ها زیاد پیدا میشن این روزا...:)
December 1, 2007 4:25 PM
من بين اندوههای ريز و درشت زندگی و اميد به سرزمين موعود و يک زندگی معمولی و خانهی اجارهای و بچه و کار و حقوق و وام و قسط و خريد شب عيد و مهمانیهای فامیلی و سفر هر دو را به عينه تجربه کرده و انتخاب کردهام. شما چطور؟
December 1, 2007 4:07 AM
البته تمام اين ور و آن ور کردنها جدای از بحث تجربه طلبی و تنوع طلبی راهی بود که بايد طی میشد برای شناختن خودم و توقعاتم و نهايتا شوور دلخواه!
December 1, 2007 3:58 AM
عجيبه يکی که اينقدر آزاد فکر میکنه، اکثر روابطش جديه بعد يک نفر مثل من که کلا هميشه دوست داشتم ازدواج کنم و خونه و زندگی و ني نی به راه باشه، اکثر روابطم آزاد بوده و کسی تو کار من دخالت نکنه و من تو کار کسی دخالت نميکنم. تو پارتنر ثابت منی اما با فلانی و فلانی هم سکس دارم و عاشق اون يکی ديگهام. من هم پارتنر ثابت توام و تو هم عاشق يکی ديگه هستی. یا پارتنر ثابت من فلانیه اما میخوام با تو هم باشم. حسودی هم موقوف.
December 1, 2007 3:47 AM
شری جون قربونت اين دستگاه معجزه گرت رو يک ديقه روشن کن ببينيم اين کيه پشت سطل زباله !! قايم شده واسه منم چرت و پرت نوشته ؟
November 30, 2007 9:56 PM
سلام و درود بر شراگيم بزرگ و براي خود كامنت گذار!!!بشري كه دريافته كه از طريق وبلاگ ونوشتن و ايجاد شخصيت مجازي و قلابي خيلي راحتتر ميتونه مخ زنان و دختران زودباور و ساده لوح را تليط كرده و عقده هاي جنسي خودشو ارضاء كنه.امروزه كه بازار و بحث حقوق زنان و بيعدالتي در مورد انان داغه چه راهي راحتتر و بهتر از همدردي و نوشتن بر وفق مراد انان براي جلب نظر و نزديكي ودوستي با انها وجود داره؟وبعدشم كه با مدتي مراوده و چاپلوسي بعععلللههه ديگه..... ولي زياد دور نيست كه تو هم مانند دوست مضحكت جناب دلقك بامزهء گوگوري زرتت غمسور بشه عزيز دل برادر .!!البته در مورد جناب دلقك تازه كجاشو ديدي الان روز خوشيشه !!!هر چي باشه من و تو كه خوب ميدونيم جريان دلقك با مزمون چيه؟!!پس منتظر باش .حالا هي بريد براي خودتون كامنت بذاريد و جنگهاي زرگري راه بندازيد.اخه اين لقمه اي بود كه تو اشتباهي تو كاسهء اون بدبخت گذاشتي!نه!!!
November 30, 2007 7:08 PM
شری الان هم خونه نمیخوای ؟!
به نظرم اولین باره میبینم کسی اینقدر صریح از خودش دفاع میکنه.کاره جفتتون رو تحسین نمیکنم ولی جالب این بود که همیشه مردها در اینجور روابط مقصر به نظر میاد در صورتیکه هیچوقت دو قطب آهن ربای مخالف نمیتونن ادعا داشته باشن که اون اینو به سمت خودش جذب کرده .
تو هم بیکاری ها تا الات خر حسن مغنی هم بود (ی) ویزا و برنامه مهاجرتش درست شده بود!
November 30, 2007 12:26 PM
خانوم خانوما جان: (شماره 27):
دوستی یک چیز هست و ازدواج یک چیز دیگر...ممکن است کسی برای دوستی گزینه ی مناسبی باشد اما برای ازدواج نه...مهم این است که همه چیز از اول کاملا شفاف و مشخص باشد تا هر کس به نوبه ی خود بتواند برای ادامه و یا قطع رابطه اش تصمیم بگیرد...واقعا سوالت را نمیفهمم...من میدانستم طلوع برای ازدواج گزینه ی مناسبی نیست...هیچوقت هم به او حرف ازدواج نزدم... اما دلیلی هم نداشتم که بخواهم دوستی ام را با او به هم بزنم....واقعا چرا باید این کار را میکردم در حالی که دوستش داشتم و از بودن با او لذت میبردم؟
November 30, 2007 8:02 AM
شراگیم به نظرت پاهای سگ جلو دکان قصابی صدای سم اسب نمی دهد؟ ;)
November 30, 2007 1:39 AM
شری جون کاش همه مردا اين صراحت و صداقت تو رو در رابطه داشتند حداقل ادم تکلیف خودش رو میدونه و دچار توهم نمیشه . سکس و رابطه جنسی رو در سرزمین ما زیادی بزرگش کردند تاجایی که تبدیل شده به یک کالا...... در جوامع سنتی ( البته نقش مخرب مذهب که تشدید کننده سنتهای غلط اجتماعی است بسیار اساسی وغیر قابل انکار است) در جوامع بسته و مرد سالار نقش زن چیزی جز بردگی سکس و در نهایت تولید مثل و کار بی جیره و مواجب کانون گرم ( تا حد خفقان) مثلا خانواده در نظر گرفته نشده دردنیای ازاد که نفوذ مذهب کمرنگ تر است و داشتن رابطه ازاد جنسی برای افراد بالغ یک امر کاملا خصوصی است دختران بعد از ۴ ۵ سال زندگی مشترک در زیر یک سقف و شناخت درست از طرف تازه تصمیم میگیرند که این رابطه رو با ازدواج محکمتر کنند یا نه. و هرگز هم این احساس رو ندارند که مورد سواستفاده مردان قرار گرفته اند چون در داشتن لذت این رابطه باهم شریکند . ولی در جامعه غلط اند غلط ایران که همه بکار هم زیادی کار دارند بخصوص از شکم به یایین زنان هم مجبورند همیشه رل قربانی و یا باکره قدیس رو بازی کنند.
November 30, 2007 1:29 AM
قبلا «پستانهای برجسته» بود و حالا «سينه های ورقلمبيده» ....
ميدونم که از ديد يک پسر هر دوتاش يکيه ولی بازم انتخاب لغاتتون برام جالبه.
November 29, 2007 10:44 PM
اول از همه اين کامنت دونيت دهن ادم رو اره.
بعدشم به قول شهريار انصاف می کن خر توئی يا من
November 29, 2007 9:50 PM
شری
چرا وقتی هزارو یک دلیل داشتی که اون شخص رو نمی خوای باهاش موندی ؟حتی باهاش ...؟؟؟
November 29, 2007 8:35 PM
شری اونجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ببین بگو چرا وقتی هزار دلیل محکم واسه مناسب نبودن ابن شخص داشتی، ادامه دادی باهاش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
November 29, 2007 3:18 PM
سلام...شماره ۲۱ فهمیده بودم تویی...!همون که اون کامنت رو خوندم صاف رفتم سر وقت آی پی ش...گفتم این هرکی هست بد جور دلش از دست من پره...وقتی دیدم تویی یخ کردم...گفتم ببین بنده خدا رو چقدر اذیت کردم که اومده اینجوری برام نوشته...سر همین کامنتت هم اومدم سراغت...البته مدتها بود این خیال رو داشتم که یه روز بیام حسابی از دلت در بیارم...کامنتت بهوونه ای شد برای این کار...:) ...
خوشحال میشم ببینمت...:)
November 29, 2007 3:12 PM
سلام شری
معلومه ابنجا چه خبره؟؟ همه تون به سلامتی زدبن به سیم آخر ....
یکی مثل سهیل اونجوری ،تو هم که ابنجوری
ببین شری به مطلب
من خیلی از صداقتت خوشم می یاد و همیشه بیش از ۸۰ درصد حرفات رو قبول دارم . ولی معتقدم تو بیشتر مقصری.شری جون کسی که ارزش موندن نداره ارزش نگهداشتن هم نداره.و هبچ مردی نمی تونه به زور توی یه رابطه بمونه مگه ابنکه یه نفع هر چند کوچیک براش داشته باشه
شری جون
یه نصیحت خیلی دوستانه و اون اینکه تو رو خدا هیچ وقت نذار توی زندگیت از رفتارهات سوء برداشت بشه.
November 29, 2007 3:04 PM
چرا باید از دستت ناراحت باشم ؟ يک شب بهت سر می زنم . در همين يکی دو هفته اينده . در ضمن شماره هفده هم من بودم احمق ! نمی شد اسم بنویسم . برو خدا رو شکر کن که نتونستم مثل آدم برات کامنت بذارم . این پستت جون می داد برای کمالی . حیف شد ! فعلا .
November 29, 2007 12:18 PM
سرصبح که نميدونم چرا با اينکه ميل به زندگی هست اما توانش نه! وبلاگتو خوندم.
گاهی شنیدن یه حرف مشترک مثل دريافت انرژی الکترومغناطيسی.
بدون دردسر و تحمل سنگینی حضور.
مچکرم از این نوع بودنت.
November 29, 2007 10:54 AM
شاهین جان(شماره ۱۷):
من حداقل در اینجا (مطالبی که در کامنت شماره ۱۱ در جواب خسرو نوشته ام) ادعای جنتلمن بودن نداشتم و همانجا هم نوشتم که بعضا رفتارهایم وسواسی، غیر عادی و بیمارگونه است و علت ان را هم فهم و درک ابتذال رفتارهای توده های عامی مردم ذکر کردم...نمونه ی تاکسی صرفا یک مثال بود و ربطی هم به چیزهایی که جهت مزه پرانی گفتید نداشت...اگر کسی در تهران زندگی کرده باشد و هر روز مجبور باشد که با تاکسی و سواری مسافرکش به این سو و آن سو برود متوجه حرف من میشود...
حالا اینکه شما از این نوشته چنین برداشت کرده اید که من خواسته ام خودم را بالا ببرم و لابد شما را پایین بیاورم احتمالا دلیلش این است که خود را ولو به صورت ناخودآگاه متعلق به همان طبقه ای میدانید که من با اشاره به برخی رذالت هایشان (به عنوان مثال) به آنها اشاره کرده ام...!
غیر از این است؟
November 29, 2007 8:56 AM
انگار به نظر شما هر پسری توی تاکسی کنارش يک دختر باشد بلافاصله می پره روش ! به غير از شراگيم زند :)))) جالبه که چه احساس جنتلمن بودن هم برش داشته !
November 28, 2007 11:50 PM
من مجردم خونه مجردی زندگی می کنم تا حالا هم س.ک.س نداشتم
پس من قدیسم !!
November 28, 2007 10:16 PM
هرچقدر که با من حرف بزنی قبول نخواهم کرد و تو هيچگاه نخواهی موفق شد در زندگی.اشغالاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من تو رو مثه اون گنجيشکه سيخ ميزنمت حالا ببين.
November 28, 2007 4:47 PM
دوست نديده من! همين شعر و ادبيات و فضل و عرفان و حافظ و شاملو و نامجو هست که باعث ميشه من و تو فکر کنيم آدم های بيگناهی بايد باشيم.... درست مثل شخصيت های قصه ها.
فکر می کنی کم هستند کسانی که توی تاکسی خودشونو از زن و دختر مردم کنار می کشن نه به خاطر مذهب و ناموس بلدی بلکه فقط به خاطر ارضای حس خود متفاوت بينی و اثبات کمال بزرگوريشون برای خودشون؟
اما همین ها روزی صد بار با چشماشون زن ها و دخترهايی رو که می بينن در خیال خودشون لخت می کنن و به وحشيانه ترين شکل بهشون تجاوز می کنن. احترامی که در ذهن خودت به اونا می ذاری مهمه و نه عکس العمل تو توی تاکسی.
فکر نکنی دارم تورو به چیزی متهم می کنم. من برای قضاوت کردن فرد مناسبی نیستم. در ضمن خودت می دونی که تو يکی از بهترين هايی و تنها عيبت و يا شايد هنرت اينه که همون چند تا تجربه اندک و روشنفکرانه رو اینجا تعريف می کنی تا در معرض قضاوت قرار بگيری . تا خانم ها سعی کنن آخرين حرف های نگفته به دوست پسر بی وفای سالهای دورشونو سر تو داد بزنن و آقايون تلاش کنن شخصيت تورو به هر شکلی که بلدن زير سوال ببرن و مسخره ت کنن تا بلکه احساس کنن که از تو بهتر و کار درست ترن.( که البته نیستن)
جامعه ما پر از آدم نما ها و مرد نما هايی شده که دروغ می گن و فريب می دن و خيانت می کنن و فرار می کنن... در حاليکه دختر يا پسر مردم رو پشت تلفن می گريونن خبر ندارن که تو اتاق کناری خواهر يا برادر خودشون هم در حال گريه اس. برای همین برکت از ملک جم رفته و اگه همه پول دنیا رو هم بریزی توش قدمی جلو نمی ره.
قصه دراز شد. تو چه تقصیری داری؟هیچ....اما غرض که ... چرا... تو هم تجربیات مشابه ما داری . در این فضا زندگی کردی و بزرگ شدی و درست مثل دیگران . نه همه دیگران. همین قماش خودت... اهل کتاب و شعر و موسیقی و عرفان و کوه و سینما و دختر و پسر. کسانی که سر راهت بودن چندان مهم نیست. نوع تجربیات تو هم مثل بقیه اس. گیرم کم یا زیاد.من اما این نسل رو همین جوری دوست دارم. راه گم کرده ... نا بخشوده و خيال پرست. تنها خواستم راحت تر زندگی کنی و آماده خطا کردن باشی.
November 28, 2007 4:14 PM
طلوع نازنین (شماره ۸):
...تقصیر من نیست...تقصیر زبان فارسی ست که در ان کندن و کردن وقتی به صورت بن فعلی به کار می روند هر دو به یک شکل در می آیند و البته تقصیر توست که انقدر این اصطلاح (بکن در رو...) را موقع دوستیمان به شوخی به من نسبت دادی که دیگر هر کندنی را کردن میبینم...!
:))
خیلی بامزه شد...در مورد جزئیات رختخوابیمان هم خب از آنجا که تو را کسی نمیشناسد فکر نمیکنم زیاد چیز مهمی باشد...کلا در رختخواب هیچوقت اتفاق مهمی نمی افتد...ما مسائل را برای خودمان بزرگ میکنیم...اما با این حال اگر بخواهی با اینکه کمی دیر شده حاضرم در این نوشته اصلاحاتی انجام دهم...!
اما بد هم نشد...به هر حال حرفهایی که زده شد ارزش مطرح شدن داشت...حالا چه جرقه اش را یک کردن زده باشد و چه یک کندن...
در ضمن من واقعا شاکی نشدم و موقع نوشتن هم هیچ خشمی نداشتم...(این خشم داشتن هم از ان تکیه کلامهای بین من و طلوع است!)...بیشتر به نظرم با مزه امد...و خب این از لحن جواب دادنم هم پیدا بود...
منتظر تماست هستم...:)
November 28, 2007 3:44 PM
شری جان فکر کنم اون جمله بکنی و بری بوده ها یعنی کندن و رفتن نه کردن و رفتن، من یه ساعت گل گیجه گرفتم کجای کامنت طلوع نوشته بود تو بکن و در رویی :)))
November 28, 2007 3:36 PM
خسرو جان (شماره ۵) :
بحث منزه طلبی و اصرار بر بیگناهی نیست...من که با خواننده های اینجا رو در بایستی ندارم...! با خودم هم همینطور...اما نمیتوانم چیزی را که نبوده بگویم بوده...من به طور غریزی از خیلی چیزها دوری میکنم...از اکثر آن لذتها و فعالیتهایی که متعلق به قشر توده ای مردم است کناره گیری میکنم...به صورت بیمارگونه در خیلی از انها ابتذالی غیر قابل تحمل می یابم...شاید به خاطر همین توهم روشنفکر بودن و متفاوت بودن است...اما هرچه هست اگر ببینم همه ی دنیا دنبال این هستند که یک شب را خوش بگذرانند من میروم به این سمت که یک شب را تا صبح زجر بکشم...این حس خیلی در من قوی ست...نمیخواهم در خوشی و ناخوشی مردم قشری دور و برم شریک باشم...رفتارم به گونه ایست که انگار تافته ی جدا بافته ام...در تاکسی که مینشینم اگر دختر و یا زن جوانی کنارم بنشیند به طرز غیر عادی خودم را جمع میکنم که کوچکترین تماسی با او پیدا نکنم...نمی توانم توضیح بدهم که چرا این کار را میکنم...شاید وقتی در ذهنم مردی را مجسم میکنم که وقتی زنی کنارش نشست به عمد جوری مینشیند که بدنش با بدن آن زن در تماس باشد و کار خود را هم تیز بودن و زرنگی و استفاده از فرصتها میداند دچار نفرت میشوم...
وقتی میبینم خیلی از مردها هزار دوز و کلک سوار میکنند و همه ی فکر و ذکرشان این است که با چه ترفندی و چه زبان بازی ای از زنها و دخترها کامجویی کنند آنقدر عقب عقب میروم که از آن سوی بام میفتم...یعنی حتی اگر زنی بهم چراغ سبز نشان داد، در خیلی از مواقع از او دوری میکنم...همیشه به خودم میگویم اگر یک عمله ی بی سواد و بی فرهنگ...یک آدم حریص و رذل...یک روح پست و بی قدر در این موقعیت قرار داشت چه میکرد؟ من از آن کار دوری میکنم...
...در ان لحظه فکرم میرود به این سمت که فرق شراگیم زند با آن جوان الوات گوشه ی خیابان پس چیست؟ آن اتیکت روشنفکری و آن روح حساس و متعالی و آن سرشت شاعرانه و آنهمه کتابی که خوانده اگر نتواند رفتارهای او را از انبوه آدمهای قشری دور و برش متمایز کند پس به چه دردی میخورد؟
و آن وقت است که تمام قد مقابل خودم و خواسته هایم می ایستم...خیلی کارها و رفتارها را در شان خود نمیبینم و میشوم شراگیم زندی که شما از ان به منزه طلب یاد میکنید...
امیدوارم متوجه منظورم شده باشید...
November 28, 2007 3:29 PM
اوه چه خبره اينجا. من نمی دونم چی واسه سهیل نوشتم که ملت همين جوری از در و ديوار می خوان گوجه پرتاب کنند رو سرم. ولی خدمت همه آقايون و خانمهای محترم بايد عرض کنم که تو رو خدا اين خاله زنک بازها رو اينجا ديگه بس کنيد و اين همه به من زحمت جواب دادن نديد. من اصلا هم از سهيل متنفر نيستم و نمی خوام ديگه اين مزخرفاتو اينجا ببينم. خواهش می کنم سرتون به کار خودتون باشه
November 28, 2007 3:21 PM
سلام بر دوست عزيزم هرزه -
بنازم به اين قدرت فكر كه هر جا دوولش مي گه ميره -
بنازم به اين تخم ناچيزت كه با تمامي كوچكيش افسار زندگيت همه در دست اوست –
اوست همه فكرش رضايت تخمش –
اوست كه در ميان تمامي هرزگان مُحقّ است –
اوست كه نه بدنبال هرزگان بل هرزگان به دنبال اويند براستي چرا؟ –
تا شايد روز ديگر در دامان هرزهاي ديگر و بهانهاي ديگر -
اين ماشين شتاب خواهد گرفت تا قله هرزگي را مفتوح سازد تا پرچم افتخارش را بر هر نابكاري بكوبد. . . .
November 28, 2007 3:12 PM
تو خشم داری ؟مثه این بچه هایی هستن که جنگ دارن چرا؟؟؟؟؟؟
اولا که جمله ای رو که نوشتم (بکنی و بری)صد در صد اشتباه خوندی و پستی نوشتی و چيزهايی رو رو کردی که شايد نگفتنش بهتر بود.لااقل جزييات تختخوابی روابط ما به خودمون ربط داشت نه ديگران....
اما مهم نيست مثل تمام چيزای ديگه ای که شايد به اشتباه از کنارشون گذشتم.
دوما من شکايتی ازت نکردم که شاکی شدی.فقط به يه سری خصوصياتت اشاره کردم.چيزايی که من روشون هنوز بعد خوندن اين متن مصرم و هر چقدر که با من حرف بزنی قبول نخواهم کرد.
نميدونم چرا اين کامنت منو اينقد سکسيش کردی و اشغالا؟!!!!!!!!!!!!
اما از يه جهت هم خوب شد اينکه فهميدم چقدر بد اين کودک پاکو شناختی شری جونم اينا......
بعدشم اين که ميگی مطمينم برگشتی سر زندگی سابقت از صدتا فحش خوارمادر هم بدتر بود اخه اشغالا با همه اون چيزايی که من برات گفتم واقعا خيلی پستیه واسه من که برگردم به اون لجنزار...
و ته همه اين حرفا ااينه که من ناراحتی از دوران دوستيم با تو ندارم خودم شروع کردم چون خوشم می اومد ازت و خودم کاتش کردم واسه خاطر اوضاع واحوال نابسامان خودم و بازيهای پيچيده ای که هميشه بوده تو زندگيم و يه جورايی طاقتمو طاق کرده بود و ديگه واقعا احتياج به کسی بود که پشتم باشه چون بد خسته بودم(.البته بعد جدایی هم دوستت داشتم و دارم)
يه سری حرفا هم هست که بمونه واسه پای تلفن .....
November 28, 2007 2:49 PM
آقا من موندم شما و جناب سهيل (عقايد يک دلقک) چه اصراری دارين که آدرس وبلاگاتونو به دوست دختراتون بدين ...جدی چرا ؟
November 28, 2007 2:08 PM
من هم مثل تو بودم. و مي توني اگر دوست داشتي بپرسي كه قدم بعي چي ميشه و ادامه راه به كجا مي رسه.. بهت خواهم گفت. در فرصت مناسب.
فقط يك كلام. سعي كن اين منزه طلبي و اصرار بيش از حد بر بي گناهي رو كنار بذاري. سعي كن با اين واقعيت كه تو هم دروغ مي گي و تظاهر مي كني و سوء استفاده مي كني كنار بياي. تو هم يه آدمي و حق داري اشتباه كني و گناه كني. منزه طلبي يكي از آفت هاي روشنفكريه.
حالا تو فرد تاثير گذاري نيستي اما فكر مي كني خاتمي چطور از هيات يك ناجي به قالب يك خيانت كار فرو رفت؟ جوابش همينه.. منزه طلبي.فراموش كرد كه سياست مدار بودن با منزه طلبي اگه توام بشه به بي عملي منجر ميشه. بگذريم اين بحث ما نيست.
اگه مي خواي راحت زندگي كني با خودت كنار بيا. با اشتباه كردن كنار بيا.البته من قضاوت نمي كنم و اعتقاد هم ندارم كه اشتباه مي كني. اين بستگي به معيارهاي خود داره. اما اگر كاري مي كني كه زياد خوشحالت نمي كنه خيلي راحت بگو امروز يك انسان بودم چون گناه كردم.
November 28, 2007 12:33 PM
من فکر ميکنم بکنی و بری رو جور ديگه ای هم ميشه خوند...اونجوری که تو نخوندی!!!!پیش فرض های ذهنی قشنگی داری....
November 28, 2007 12:09 PM
اين شوخي "بيا با هم همخانه شويم" چقدر آشناست با اين آخري هم اين شوخي رو نكرده بودي! "ديالوگ يه فيلمه يا خودت"
November 28, 2007 11:37 AM
متن پست غيرت و بي غيرت را خواندم شما مي گي مردها چون پول مي دن پس به خودشون حق امر و نهي كردن مي دن ولي بايد به عرض برسونم كه يه سري از مردها امر و نهي مي كنن و پول هم مي خوان روشون هم زياده و معتقدن كه زنشون بايد همه درآمدش رو براي خونه و شوهرش خرج كنه در غير اينصورت راضي نيستن .
واقعا مرده شور اين فرهنگ نداشته شون رو ببره . جدا بايد بگم زنهاي اين مملكت به گل نشسته حروم شدن چاره اي هم نيست.
id:nice_cleopatra
آی دیم رو گذاشتم.هر ووقت آن شدی پیغام بذار که محدوده زمانی آن شدنت رو بدونم و بقیه ماجرا...........
-----------------------
من مرده اون بقیه ماجرام...:))
September 1, 2008 1:21 AM