سخنگوی روابط عمومی وبلاگ عقاید یک کریشنامورتی (عقاید یک دلقک سابق) اعلام کرد که به زودی باز کردن سر کتاب و ریختن رمل و اسطرلاب نیز به فهرست خدمات آن وبلاگ اضافه خواهد شد...وی با تاکید بر تداوم مشی روشنفکرانه ی وبلاگ فوق خاطر نشان کرد که جن گیری و احضار ارواح و گرفتن فال هیچ سنخیتی با علم و روشنفکری ندارد و علم این کار در سینه ی استاد اعظم (سهیل) محفوظ است.. وی اضافه کرد کسانی که به شایعاتی مبنی بر اختلال مشاعر استاد دامن میزنند از مزدوران و حقوقبگیران نیروهای منفی کیهانی هستند که قصد دارند شمع وجود استاد را با این شایعات خاموش کنند... شایان ذکر است سهیل اعظم که چهل سال پیش آدم نسبتا محترم و روشنفکری بودند یک شب ناگهان بر اثر نشت مقداری جیوه از سقف اتاق خوابشان به نیرویی متافیزیکی دست یافتند که از آن روز با کمک آن امرار معاش میکنند...!
نیروی انتظامی در آخرین ضرب الاجل خود تا پایان هفته به بانوان و زنان فراری اجازه داد با مراجعه به مراکز پلیس و دریافت یک قبضه آلت مصنوعی خود را به مراکز تغییر جنسیت معرفی نمایند...سردار رادان زاده در نشست خبری روز قبل اعلام کرد در ادامه ی اجرای طرح ارتقای امنیت اجتماعی و ریشه یابی ناهنجاریهای اجتماعی به این نتیجه رسیدیم که مشکل زنان و دختران ریشه دار تر از مانتو و روسری و پاچه شلوارشان است و این بار در اقدامی ضربتی میخواهیم ریشه های گناه را در جامعه بخشکانیم...وی در ادامه ی فهرست مصادیق اخلال در امنیت عمومی اعلام کرد در نشست مشترکی که با علمای دینی داشتیم به این نتیجه رسیدیم که کلا زنها مخل امنیت اجتماعی هستند و چکمه پوش و غیر چکمه پوش هم ندارند...!
شایان ذکر است نیروی انتظامی چهل سال پیش با قرار دادن نام زنهایی که در خیابان چکمه به پا میکنند و یا به جای روسری شال به سر میاندازند در رتبه ی دوم لیست اخلال گران در امنیت کشور مبارزه با عوامل اخلال در امنیت عمومی را آغاز کرده بود...(رتبه ی اول متعلق به قداره بند ها و عربده کش ها و گردنه گیر ها بوده و قاچاقچی ها و توزیع کننده های مواد مخدر در رتبه ی پنجم جای داشتند...!!)
رئیس جمهوری محبوب کشورمان پرزیدنت احمد محمودی نژاد عصر امروز در ادامه ی سفرهای استانی خویش یه استان چیانگ چونگ ویتنام سفر کرد...وی در حالی که لباس محلی چیانگ چونگی پوشیده بود و در حالی که با دو انگشت گوشه های پلکهایش را میکشید تا لااقل قیافه اش شبیه مردم محلی شود و مردم احساس غریبی نکنند و نترسند در جمع پر شور برنج کارهای این استان به ایراد سخنرانی پرداخت و بر حق ایران مبنی بر دست یابی به فنآوری صلح آمیز هسته ای تاکید کرد...گفتنی ست به علت محدود بودن استانهای داخل ایران و تکرر این سفرها که موجب دلزدگی و خستگی مردم بعضی از نواحی شده بود و نیز شنیده شدن زمزمه هایی از میان ستادهای استقبال در استانها مبنی بر این که " اه...باز این اومد...!" رئیس جمهور محبوبمان تصمیم گرفت استانهای کشورهای دیگر را هم در لیست سفرهای استانی خود بگنجاند...
وی در پاسخ خبرنگاری که پرسیده بود فکر نمیکنید انرژی هسته ای دیگر دمده شده و در این چهل سال انرژی های بسیار قدرتمند تر و به صرفه تری کشف شده است بعداز اینکه کمی پشت سرش را خاراند گفت که راستش مساله ی انرژی هسته ای برای ما دیگر یک جورهایی ناموسی شده است...و بعد با لحنی غیورانه ادامه داد..."ناموس آدم صد سالش هم بشود باز ناموس آدم است...!" و در حالی که به شدت به هیجان آمده بود از همان پشت تریبون فریاد زد: " انرژی هسته ای؟" و جماعت حاضر هم یکصدا جواب دادند: " چیون چیون چیانگ چونگ"...
هنگام بازگشت رئیس جمهور محمودی نژاد از مترجمش در هواپیما پرسید این ویت کونگ ها چه گفتند؟ و مترجم ایشان با شرمندگی توضیح داد که گفتند:" حق مسلم ماست...!"
شراگیم زند نویسنده ی وبلاگ شراگیم که به علت کهولت سن به سرطان مبتلا شده است در وصیتنامه خویش اعلام کرد که بعد از مرگش خاکسترش را به وسیله ی پست به ایالات متحده بفرستند تا لااقل آرزو به دل نماند...مادر شراگیم هم ضمن دلداری دادن به فرزند برومند خود به او توصیه کرد به شیمی درمانی خودش ادامه دهد و سعی کند زنده بماند چون ماکزیمم تا دو سال دیگر کارش درست خواهد شد...!
در موردخانم روانی پور احتمالا ایشان اخیرا اسباب کشی داشته اند و وسایل سنگینی را جا به جا کرده اند. خم شدن و بلند کردن وسایل سنگین بصورت مکرر باعث اسیب دیدن شبکیه شده سریعا به چشم پزشک مراجعه نمایند. از بلند کردن وسایل سنگین جدا خودداری کنند.
در مورد ای پاد تصویری تا ظرفیت 120 گیگ توی تهران مرکز خرید پایتخت پیدا میشه. من یکی حدود شش ماه پیش خریدم. در ضمن برای ضبط فیلم حتما بای فیلم دی وی دی باشه و از طریق استفاده از ای تیون نمیشه روی ان ضبط کرد بلکه با استفاده از xilisoft
باید روی کامپیوتر ضبط و سپس با اتصال ای پاد به کامپیوتر فیلم های ضبط شده راروی ای تیون دراگ و پیست کرد.
November 19, 2007 7:29 AM
سلام شری
هر جور راحتی .راستش من هم راضی به دپرس شدنش نیستم.
ولی کامنت آخرش نشون میده که باید بذاری دپرس بمونه.
November 17, 2007 2:45 PM
شراگیم من که اگه جای تو بودم و سهیل بهم همچنین تهمتی میزد ناراحت میشدم :(
کم حرفی نیست ها...
November 17, 2007 1:56 PM
شری جونم ميگم تو خيلی نااميدی يسر يعنی ميگی اين جانوران عصر حجر تا چهل سال ديگه هم بر گرده مردم سوارند منکه فکر نميکنم دیگه نفسهای اخرشونه و بوی الرحماشون بلند شده به سال هم نميرسه عزيز..... در ضمن اين دوست نازنين تو سهيل با اين توهما ت متافيزيکيش گويا يه جورايی قاطی داره . شوخی ميکنه يا جدی جدی به اين اراجيف باور داره......
November 17, 2007 10:26 AM
این ترانه را بخانید!
Michael Jackson - Bad
مایکل بزچموش سُم- مع
November 16, 2007 11:49 PM
به شری :
تراوش چنين فکر خوبی از ذهن مريض تو واقعا بعيد بود !! آفرين !! باريکلا !! برای اين که کامل بشه بهتره هر کامنتی که صاحبش يه کوچولو با من چپه رو هم پاک کنی !! و همينطور کسانی که قبلا اين جا بر ضد من بذله گوئی و شيرين زبونی کردن رو هم همينطور ! اگه اين کارها رو درست انجام بدی من هم قول ميدم :
۱ــ بگم خورش الو اسفناجت خوشمزه است !
۲ ــ کتونيت هم اصله و تازه صد و هفتاد تومن هم بيشتر می ارزه !!
۳ــ تو بزودی آمريکا ميری !!
راستی اون کاری که بابتش رفتين کرج چی شد ؟ می دونی مجله نسيم يک مقاله راجع به اون خانواده چاپ کرده ؟
November 16, 2007 9:19 PM
خانم خانوما یک اسم مستعار دیگه رو برای کامنت گذاشتن استفاده کن..
من که هر وقت این اسم رو میشنوم یاد مامانهای قلعه می افتم...
November 16, 2007 6:51 PM
خانوم خانوما جان (شماره ۳۳):
حرفایی میزنیا...من که شهیدش کردم این چند وقته...! کجا هواش رو دارم...؟ همه بهم میگن تو چه پدر کشتگی ای با این دلقک داری...؟ولی از این به بعد میخوام بیفتم روی دور مهر و محبت و رفاقت و صمیمیت...بچه م دپرس شد بس که از من جفا دید...!:)
November 16, 2007 5:29 PM
شری جان :
واقعا موندم چرا اینقدر هوای این دلقک رو داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
November 16, 2007 1:42 PM
دلقک جان (شماره ۲۹) :
ای بابا...حالا تو هم هرکی از راه میرسه و برای ما یه کامنتی میذاره و یه ذره میزنه تو پر تو بنداز گردن من...!
خوبه منم بهت بگم اون جیوه ها و نیروهای منفی کیهانی و کتابهای دو قلوی افسانه ای و اون گلدون سر طاقچه و حتی اون جیپ فکسنی و فندک زیپوی تقلبی ت هم زاییده ی ذهن خودته و وجود خارجی ندارن؟
گرفتاری شدیم ها...! اصلا از این به بعد هرچی کامنت آنتی سهیل برام بذارن رو سه سوت پاک میکنم و خیال خودم و خودت رو راحت می کنم...!
November 16, 2007 12:36 AM
سلام..حتما بايد خواهش و تمنا کرد تا شما که يه تجربه ای دارين در اختيار ما ميگذاشتين؟
دست شما درد نکنه...بيشتر شناختيمتان
November 15, 2007 10:44 PM
ايول، بعد از مدتها لبخندی به لب اومد از نوشته هات!:)
والله فکر کنم که ، در نهايت امور مهاجرت آمريکا از رو بره ، و قبل از اينکه زبونم و زبونت البته لال سرطان بگيری ، بری پيش مامانت ;)
November 15, 2007 8:59 PM
بع بع بع، گوسفند میشی؟ نع نع نع
جایزه ی "انجمن بُزانِ چموش" به بهترین بع بعِ بُزانه!
فراخان! به همه ی بُزان چموشِ وبلاگ بع کن!
گزارشگر: البته این انجمن هنوزبع نشده، یعنی تاسیس نشده، ولی کی به کیه! و اما داستان این فراخان!: ماتلیمدال بخاطر بع بع های چموشوارانه ی زیتون، به حضور او میشتابد و در میهمانی بزرگی که از طرف و به خرج او راه افتاده که نگو! شرکت میکند و در این مراسم! بع بعی که نمونه ی بع بع های آن به حضورتان خواهد رسید، به زیتون میگوید: / ماتلیمدال: حالا که خودت بعنوان بز چموش، اولین بع بع را بع کردید (یعنی فریاد کردید) این مدالی بسیار طلائی را به گردن خود بپسندید و بگذارید اسم شما را بگذارم: "بز چموش: زیتون ِ بع بع" و از آنجا که در این میهمانیِ بع بعی، بزان چموشی ابراز بع کردند، و به این ترتیب نشان دادند که در این امر خطیر حاظرند از هنجره ی! خود مایع بگذارند، پس شاید زمان بع بعی همگانی فرا رسیده باشد./ گزارشگر: ماتلیمدال در اینجا بیانیه ای از جیب در میاورد و رویش را به مابغی! بزان چموش نموده و میخاند!/ ماتلیمدال: ... (تقه بزنید)
November 15, 2007 6:48 PM
عجب !! شری جان می بینم که طبق معمول ناچار شدی از رفقای قدیمت !! استفاده کنی !! خوب باشه عیبی نداره !! جواب این مخلوقات زائیده ذهنت رو توی مبارزه بعدی میدم !! من مثل زورو همیشه برای مبارزه با زورگوها و ظالم ها آماده ام !!
November 15, 2007 5:50 PM
سلام شری:
خوبی؟ای منم بدک نیستم.
کلی سر حال اومدم با نوشته ات.می دونی که در کمال سلامتی میری پیش مامانت .هنوز زوده که ناامید بشی.
من واقعا موندم که این دلقک در شرح وقایع ترسناک عجب موجود با استعدادی یه.!!!!من که میخکوب شدم. فکر کردم لابد توی جسم نامزد سابق هم یکی از ابن همین روح خرابها بوده.!!!!!!الیته می دونی که من وبلاگشو نمی خونم چون تو لینک داده بودی خوندم.!!!!
ضمنا خیلی هواشو داری ها....قفط بهش credit می دی .
November 15, 2007 4:26 PM
شراگ من ، حرف گوش نمیدی همینه دیگه بهت نگفتم اون جریان عصیانگرتو قطع کن؟؟!! نکردی حالا بعد ۴۰ سال عصیانگریش سرطان پروستات هم گرفتی !!!
خانوم مونیکا(۲۵) معمولا استاد شراگ به هر کامنتی پاسخ نمی دهند و از انجایی که جواب سهیل جان بسیار ابتدایی و پیش پا افتاده بود زیاد منتظر پاسخ از استاد شراگ نباشین....
November 15, 2007 11:59 AM
سلام
مثل همیشه خیلی خوب بود.خیلی هم بامزه.
من هم دوباره اومدم و باز میخوام بنویسم.از رو برو که نیستم!
راستی قرار بود یه پست به من اختصاص بدی بدقول!چیه آدم فرصت طلب ندیدی؟
اگه حوصله داشتی سر بزن .مثل همیشه منتظر ضد حال زدنت هستم.
November 15, 2007 11:09 AM
ااا شراگیم جا موندی بدو جواب سهیلو بده ببین چی نوشته
وای من اینقده از دعوا اه انداختن خوشم میاد
November 15, 2007 9:38 AM
سلام شراگیم
من منیرو هستم و وب لاگم را پاک کرده اند نمی دانم این همان هک کردن است یانه لطفا به وب غلامرضا برایم کامنت بگذار و بگو که چکار بایدبکنم
مرسی
November 15, 2007 6:42 AM
از ما که گذشت. ديگه دور دور جووناست. انشاءالله شما گريت کارتم میگيرين. آمريکا هم میرين. ياد ما هم بکنين!
November 15, 2007 4:08 AM
امريکا منتظر توست !!!
نا اميد مباش ای شراگ بزرگ !!!
سهيل؛ آينه بين اعظم مشرق زمین تو را بر مشعل مجسمه آزادی ديده است.
امریکا امریکا !!!
امریکا امریکا!!!
November 14, 2007 11:36 AM
خيلی باحال بود شراگيم جان
تو آخرش يه چيزی ميشی پسر!!
زياد خودتو ناراحت نکن تا يه چشم به هم بزنی ۲ سال گذشته
منم يه جورايی مثل توام البته به جای مامان شوهر در انتظارمه!!
منم ماکزيمم بايد ۲ يا ۳ سال در انتظارش باشم ای زمونه
تا اون موقع کلی کار میتونی بکنی
بیا با هم بریم کلاس زبان یا باشگاه ورزشی!!
تو رو خدا اون وکیله یادت نره ها منتظرم
خوش باشي
November 14, 2007 1:11 AM
هی شری جون پيشگوييهات راجع به دوست عزيزت يه چيزايی کم داشت همشو نگفتی بد جنس سانسور کردی ولی خوب رفاقته ديگه اين چيزارو هم داره و همه چيز که نميشه گفت اونم اينجا
November 13, 2007 10:01 PM
چرا دیگه از هلیا چیزی نمینویسی ؟ چه کا کردی دختر مردمو ؟؟
November 13, 2007 7:06 PM
یک سوال بزنم به تخته مامانت تا جهل سال بعد .............؟؟؟
خیلی با مزه بود ، دلقک هم جوابش دندون شکن نبود .
November 13, 2007 5:43 PM
الهی من تو رو بگردم که کلی من امروز خندید م... دم شما گرم... من یک شعار هم برای شما سرودم :
شراگیم زند چیانگ چیانگ چونگ چنگ
November 13, 2007 4:36 PM
یاد اون نوشته ای افتادم که یه روز و روزگاری راجع به چند سال بعد خودت و سرکار خانم هلیا نوشته بودی ! هر چند اون خانوادگی بود و این یکی سیاسی فرهنگی اجتماعی !! :دی
November 13, 2007 3:38 PM
مطمئني به خاطر كهولت سن به سرطان مبتلا ميشي من كه فكر ميكنم عمرت به سرطان وصال نده!
November 13, 2007 2:34 PM
رييس جمهور چهل سال بعد٬آقای محمودی نژاد پس از بازگشت از ويتنام اسمش رو عوض کرد(احمدی نژاد). واقعا چرا؟
ايده هات جالبه. کل کل هات با دوستت(دلقک) جالب تر
November 13, 2007 2:30 PM
يک کامنت توو پست قبليت گذاشتم ديدی؟ آخرين کامنت اوون پست است.
November 13, 2007 12:56 PM
می بینم که جادو جنبل های من هیچ اثری نداشته باشه تو یکی رو بذله گو و شیرین زبون کرده!!! که تو یکی می تونی از پس من بربیائی هان ؟ ببینم تا حالا شلیک توپ های یک رزم ناو رو دیدی ؟ ندیدی ؟ خوب پس تماشا کن :
اقای شراگیم زند وبلاگ نویس با سابقه و دارای سابقه چهل ساله در یک میتینگ خبری و درحالی که توسط خیل خواننده گانش احاطه شده بود پس از بالا گرفتن پایش کفشش را به حضار نشان داد و اعتراف کرد که این کفش را چهل و چند سال پیش به مبلغ صد و هفتاد هزار تومان خریداری کرده است !! ایشان درحالی که توسط دوست دختر آخرشان ( خانم ی ! پس از تمام شدن کل حروف الفبا !! یعنی خانم سین و شین و..و..) همراهی می شد به خبرنگار ما گفت :
من و خانم ی با دیدن کارتون های پسرشجاع و علی الخصوص هاچ زنبور عسل ایده های جدید و بسیار روشنفکرانه ای گرفتیم و نهایتا تصمیم بر این شد که من همچون هاچ زنبور عسل به دنبال مادرم بگردم و البته خانم ی نیز همچون خانم کوچولو با من همراه شود ! ایشان فرمودند ورود خانم کوچولو به ماجراهای هاچ یک ایده کاملا پست مدرن است که برای اولین بار در اینجا اجرا می شود !!
ایشان اضافه کردند طبق معمول به خورش الو اسفناج وفادار خواهند بود و در سفر طول و درازشان نیز غذا منحصر به خورش آلو اسفناج خواهد بود !!
ایشان فرمودند هرچند طی چهل سال گذشته به نام شراگیم نتوانستم ویزای آمریکا بگیرم ولی مطمئنم به عنوان هاچ و با حمایت یونسکو حتما موفق خواهند شد ! طی گفته های ایشان چندی پیش موفق شدند یک قابلمه خورش الو اسفناج را به سفیر امریکا تقدیم کنند و ایشان پس از خوردن غذا فرمودند kheili khosh maze bod !!
ايشان راز روشنفکر شدن را خوردن الو اسفناج فراوان دانستند و گفتند برخلاف تصور سهيل و بقيه اين امر با کتاب خواندن و امثال آن محقق نمی شود و راز روشنفکری فقط و فقط و خورش الو اسفناج است !! ایشان سپس به کامنت گذاران آخرین پست وبلاگشان که حدود دوازده سال قبل بود و طبق معمول حاوی دوعکس از خورش الواسفناج بود تبریک گفت و با آنها عکس یادگاری گرفت . ایشان در آخر فرمودند تنها عکس هائی را تایید می کنند که کفششان نیز افتاده باشد و به عنوان آخرین جمله باردیگر قیمت کفششان را فرمودند که با تحسین و تشویق حضار مواجه شد !!
November 13, 2007 12:26 PM
ضمنا اگه سختت نيست محبت کن اين دو تا عکسو بردار از اين وبلاگت دیگه هم از این کارا نکن به دو دليل
اولا سرعت خيلی پايين میاد
دوما بنده کلی تو خرج افتادم
November 13, 2007 10:26 AM
خیلی باحال بود.نمی دونم چرا وقتی به سهیل گیر میدی ،ملت خیلی حال میکنن از جمله خودم :)))
November 13, 2007 10:26 AM
مطلبتون جالب بود، وبلاگتون از اين جهت برام جالبتره كه يه پسرخاله با شرايط شما دارم. 6 سالش بود مامانش رفت الان 20سالشه. البته اون منتظره كه مامانش بياد و مامانشم اين ماه و اون ماه مي كنه.
موفق باشيد
November 13, 2007 10:25 AM
السلام عليکم
وقتی ديروز با شوق و ذوق روزنامه رو خونده نخونده انداختی کنار و گفتی آخ جون سوژه پيدا کردم ميدونستم امروز آپی . آره عزيزم اينجورياس . تو سه سال پيش هم ميگفتی دو سال ديگه کارم رديفه . ولی غصه نخور خاکسترتو خودم اگه بتونم حتما تا اسپانيا می برم ميريزم تو سواحل اقيانوس اطلس که شايد يکي دو تا از ذراتش تا سواحل فلوریدا و اونورا براه
خوش باشی عزیزم
بای
November 13, 2007 10:24 AM
سلام
خدا توفيقتان دهاد!!!که اول صبحی کلی مارا سر ذوق آورده و مشعوف شديم .باشد که خداوند اجرتان دهد.
خيلی خوب بود مخصوصاْ اولش (سهيل )و اين آخری (خودت).با آرزوی سلامتی شما!!
November 13, 2007 9:35 AM
خیلی خوب بود
مگر اینکه تو حریف این سهیل بشی ما که زورمون بهش نمی رسه.ببین بی خیال این مردک شو من اسمشم که می بینم اشکام سرازیر می شه.
هنوزم دو سال؟چند بار از این دو سالا گذشته؟کجا می خوای بری حیف دخترای ملوس ایرانی نیست ول کنی بری؟
حالا جدی آرزوت شده؟
خوش باشی
:)))
November 23, 2007 3:17 PM