این روزها پاییز در نقطه ی اوج خود قرار دارد...گرمای تابستان رفته است و با این حال هنوز از سوز زمستانی خبری نیست...خورشید کم رمق است و متروک...درست مثل قاب عکسی کهنه و خاک گرفته گوشه ای از آسمان آویخته شده و دیگر توجه کسی را جلب نمیکند...آدمها تا از شدت گرما و یا سرما به ستوه نیایند به یاد خورشید نمیفتند...و البته هر دو بار هم برای لعنت کردنش...! درختها مثل رقاصه های یک شوی استریپ تیز رقصشان را آغاز کرده اند اما هنوز کاملا برهنه نشده اند...دیگر از هیاهوی گنجشکهای پر گو و حریص بر فراز درختان پر از برگ خبری نیست و جای آنها را کلاغهای غمگین و تنها گرفته اند... کلاغهایی که انگار در زندگی قبلی خود فیلسوفهایی بوده اند عاصی از پوچی و بیهودگی زندگی...!
جمعه حوالی ظهر فرصتی شد تا سری به فروغ بزنم...فروغی که در زمستان به دنیا آمد، در پاییز زندگی کرد و باز در زمستان به زیر خاک رفت...مدتها بود به سراغش نرفته بودم...منتظرم نبود...اما همانجا بر روی آن تنه ی بریده شده ی درخت، پایین پایش نشستم...حرفی نزد و من هم چیزی نداشتم که بگویم...درخت بالای سرش تقریبا تمام برگهایش زرد شده بود...آنهایی که ظهیر الدوله رفته باشند میدانند کدام درخت را میگویم...همان درخت کوچکی که درست بالای قبر فروغ قرار دارد...همان درختی که ریشه هایش از جسم خاکی فروغ جان گرفته است...فروغ بد جنس رفته و توی درخت قایم شده و از همانجا من را میبیند و به حرفهای من گوش میدهد...خودش فکر میکند زرنگی کرده است...دلم میخواست فریاد بزنم...هی...! بیا بیرون...دیدمت... درست مثل بازی های قایم باشک دوران کودکی...و بعد فروغ با دلخوری بیرون بیاید که قبول نیست...تو جر زده ای...!
اما فروغ از آن درخت دیگر بیرون بیا نیست...میدانم...
از همانجا روی تنه ی درختی که نشسته ام نگاهم به ساختمان مسکونی مقابلم میفتد...یک ساختمان سفید و نوساز که از جایی که من نشسته ام طبقات سوم و چهارمش پیداست...فکر میکنم چقدر آدمهایی که در آن خانه زندگی میکنند خوشبخت هستند...خوشبختی این که پنجره ی خانه ات رو به فروغ باز شود...باید خانه های آنجا خیلی گران قیمت باشد...نه به خاطر همجواری با فروغ...به خاطر بالای شهر بودنش...!این هم حماقت ماست که برای چیزهایی پول میدهیم که مطلقا ارزشی ندارند... برای اولین بار آرزو کردم که کاش انقدر پول داشتم که میرفتم به صاحبین آن خانه التماس میکردم ونیز مبلغی پیشنهاد میدادم که نتوانند آن را رد کنند و آن خانه را میخریدم...و بعد هر صبح می آمدم کنار پنجره و به فروغ صبح به خیر میگفتم و با او حرف میزدم...وای...چه سعادتی...:
سلام فروغم...دیشب خیلی سرد شده بود...حسابی یخ کردی...ها؟ اگر از جلد ان درخت بیرون می آمدی میتوانستم دعوتت کنم که شب را بیایی پیش من...دو قدم که بیشتر راه نیست...من هم آدم مطمئنی هستم...باور کن...مینشستیم با هم تا صبح کنار شومینه حرف میزدیم...من شبها نمیتوانم زیاد بخوابم...خیلی کم خواب شده ام...هزار تا فکر توی کله ام می آید و می رود...همه اش هم بی سر و ته...دارم پاک خل و چل می شوم...مثلا دیشب داشتم فکر میکردم که چند سال دیگر وقت دارم که تصمیم بگیرم در زندگی چه کار باید بکنم...؟تو چند سالت بود که فهمیدی چه کاره خواهی شد...؟ یادم است وقتی رفته بودی ایتالیا برای شاپور نوشته بودی که میخواهی انجا سرامیک و یا طراحی روی پارچه بخوانی که در آینده به دردت بخورد...تو واقعا فکر میکردی بعدا قرار است مثلا طراح روی پارچه شوی؟ خیلی عجیب است برای من...من حتی زمانی که هر روز میرفتم دانشگاه و کلی شهریه میدادم یک در هزار هم احتمال نمیدادم که در آینده بخواهم مهندس برق بشوم...اصلا اعتقادی به رشته ام نداشتم...راستی ببخشید که من نامه های خصوصی ات را خوانده ام...بعد از اینکه تو رفتی توی جلد ان درخت پسرت با همدستی عمران صلاحی که او هم امروز معلوم نیست توی جلد کدام درختی ست همه ی نامه های خصوصی ات را منتشر کردند...رازهای خصوصی برای دنیای آدمهای زنده است...من حتی میدانم تو در نامه های اولت برای شاپور چقدر رمانتیک بازی در آورده ای...البته از یک دختر 16-17 ساله آدم توقعی ندارد ...ولی بالاغیرتا این شاپور مگر چی داشت که تو اینقدر خودت را برایش میکشتی؟ همین کارها را میکردی که او هم برایت طاقچه بالا میگذاشت...!به هر حال برو خدا را شکر کن که فقط نامه هایت به دست مردم افتاده است... اگر آن زمان این دوربین های هندی کم اختراع شده بود چه بسا که امروز فیلمتان هم مثل فیلم "زهره" دست به دست می گشت...! شوخی کردم بابا...ناراحت نشو...یکی از نامه هایت را خیلی دوست دارم...بگذار بروم کتابش را بیاورم و برایت بخوانم...آهان...اینجاست...صفحه 227...آنجا که نوشته ای:
" ...اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من میدانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید...در من نیرویی هست...نیروی گریز از ابتدال...و من به خوبی ابتذال وجود و زندگی را احساس میکنم و میبینم که در این زندان پابند شده ام...من اگر تلاش میکنم برای اینکه از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمینهای دیگر جالب و قابل توجه است...نه...من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمیکند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد...من میخواهم زندگی ام بگذرد...من زندگی میکنم برای اینکه این بار را به مقصد برسانم و برای اینکه زندگی را دوست دارم...پرویز...حرفهای من نباید تو را ناراحت کند...امشب خیلی دیوانه هستم...مدت زیادی گریه کردم...نمیدانم چرا... فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمیکردم خفه میشدم...تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمیکند...مثل یک ظرف خالی هستم و توی مردابها دنبال جواهر میگردم...پرویز نمیدانم برایت چه بنویسم...کاش میتوانستم مثل آدمهای دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم...کاش میتوانستم برای کلمه موفقیت ارزشی قائل شوم...گاهی اوقات پیش خودم فکر میکنم به مذهب پناه ببرم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم...بلکه از این راه به آرامش برسم...اما خوب میدانم که دیگر نمیتوانم خودم را گول بزنم...روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می شوم...و به زن های خوشبختی فکر میکنم که توی خانه شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار میکنند..."
...میبینی...همه ی نامه هایت را خوانده ام...دیگر باید بروم...هوا سرد است و من هم باید پنجره را ببندم...کتری جوش امده و دیگر باید بروم صبجانه ای بخورم و بروم سر کار...آخ اگر میشد میتوانستیم یک صبجانه ی دبش با هم بزنیم...!
خیالبافی بس است...بلند می شوم و پیاده به سمت تجریش به راه میفتم...خیابان خلوت است و کف پیاده رو پر است از برگهای زرد و سرخ و قهوه ای....
چرا تب دون ژونی همتونو گرفته؟ جم کنين بابا یکی ندونه فکر ميکنه استيو مک کويينی :)))
November 28, 2007 9:23 AM
عجب دنياييه. دو نفر با بد و بيراه از هم جدا ميشن و اینجا کامنتهای به قول شراگیم مثل بشکه دینامیت برای هم میذارن ـ دو نفر دیگه با اينهمه احساس خوب بازهم از هم جدا میشن چون انگار محکوم به جدایین. پس آخرش به هر حال همينه؟ چه بد. ياد داستان تلخون افتادم هر جا ميرفت آه ميکشيد...
November 26, 2007 4:10 PM
زبان سفسطه باز رو واقعا خوب امدی شراگیم.
مدتها بود منتظر بودم این اعتراف رو از زبون خودت بگیرم :-)
November 26, 2007 1:42 PM
خیالت راحت شد؟!!!
اینم از دلقک که پیچیده شد ..کمکش کن..
ولی خدایش این اقای کمالی هی میگفت این دوستیهای ............در نهایت به اینجاها کشیده میشه این سهیل گوش نکرد....
November 26, 2007 1:19 PM
شراگيم عزيزم
حيفم اومد که اين متن پاک بشه بخاطر همين وقتی گفتی پاکش کردی يه کپی برداشتم و گذاشتم اينجا
عزیزکم
من هیچ وقتم فکر نمیکردم که نقش یه عنکبوت را بازی کرده باشم تازه یه عنکبوت مهربون :) یاد اون عنکبوت تو کارتون نیک و نیکو افتادم
خودتم خوب میدونی این چیزا توی رابطمه ما وجود نداره. من هیچ وقت نخواستم برای تو تار بتنم اون شبم هم منظور من این بود که هر چی میگذره من بیشتر به این رابطه وابسته تر میشم. من همیشه به همه گفتم که ما فقط دوستیم ولی خوب خودمون را که نمیتونیم گول بزنیم . خودت خوب میدونی که هم برای من و هم برای تو سخته این رابطه تموم بشه سخته به این فکر کنیم که دیگه با هم نباشیم دوست ندارم اینجا اینا را بنویسم چون من برای من بر خلاف تو نوشتن سخته و حرف زدن راحت. و میترسم بازم منظورم را اشتباه متوجه بشی اگه اینا را نوشتم میخواستم بگم که تو اشتباه متوجه منظور من شدی. اگه اون روز گریه کردم نه به این خاطر بود که میخواستم تورا گیر بندازم. از این ناراحت بودم که ما نمیتونیم با هم باشیم پایان این دوستی قشنگ را داشتم میدیدم. شراگیم خوبم من نمیتونم اونجوری که اون شب گفتی همیشه این دوستی را ادامه بدم. حتی تا پیریمون.
شری جان در اخر اگه خوب هستم عکس العمل خوبی هایی که از تو میگیرم و یه خورده هم اینه که دوست ندارم دوستی خوبمون به خاطر چیزهای الکی و واقعا پیش پا افتاده خراب بشه و همیشه خودم را بالاتر از این میبینم که بخوام سر مسائل کوچیک بحث و دعوا کنم نه فقط با تو بلکه با همه
در آخر هم اینو یه بار دیگه میگم که باز دوباره مثل امروز یادت نره و نیای داستان تحریف شده تحویل مرم بدی :P
زندگی من ۴ دوره داره
۱- یکی زمان جنگ که بخاطر کار بابا ما ۴ سال اول جنگ توی آبادان بودیم که من اون موقع کوچیک بودم و شهر هم خالی از سکنه ولی بهترین خاطرات بچگیم مال اون زمان هست عکسیم که گذاشتی مال اون زمان بود.
۲- بعد که جنگ زده شدیم و رفتیم چند تا شهر که آخر سر اصفهان ساکن شدیم اون زمان سخت بود ولی بازم میتونم بگم خاطرات خوب و قشنگی از اون زمان دارم زمان دبستان و تاج ها ی گل وحشی،
۳-بعد از جنگ ما برگشتیم آبادان اوایلش زندگی سخت بود و بعد خیلی خوب شد یه جهش خیلی بلند بود ولی آخراش مشکلات دیگه ای به وجود اومد که بازم مجبور به کوچ شدیم
۴- و بعد از ۱۵ سال زندگی تو ابادان اومدیم تهران که الان ۴ ساله اینجام
:)
November 26, 2007 12:03 PM
بخشی از یک نامه ی بلند...
...احساس خرمگس گنده ای رو دارم که افتاده باشه توی تار نازک یه عنکبوت...اول زیاد جدی نمیگیره قضیه رو...هرچی باشه یه خرمگسه...! یه یا علی میگه و دو تا تکون به خودش میده که اون رشته های چسبناک و نازک رو از تنش دور کنه و به راهش ادامه بده ولی هرچی بیشتر تکون تکون میخوره رشته های بیشتری به دست و پاش میپیچه...کم کم احساس کلافه گی میکنه و حرکتهاش عصبی تر و تند تر میشه...شروع میکنه وزوز کردن و بد و بیراه گفتن...ولی بی فایده ست...هر یه رشته ای که از بدنش کنده میشه ده تا رشته ی دیگه به بدنش میچسبه...اخرین احساسی که میاد سراغش احساس ترسه...ترس از فلج شدن...ترس از خفه شدن...ترس از تعلق داشتن...و حالا من توی آخرین تکون هام دارم سعی میکنم رشته های تعلقم رو به این زندگی مزخرف و یکنواخت پاره کنم...شکارچی من یه عنکبوت دوست داشتنی و مهربونه..یه دختر خیلی با محبت با تارهایی از جنس خوبی...در موردش قبلا باهات حرف زدم...خانوم شین رو میگم...از همون روز اولی که توی کوه همینجوری یه بند حرف میزد و مثل یه جوجه اردک سر به راه، قدم به قدم پشت سرم راه میومد باید میفهمیدم که میخواد شکارم کنه...اما دست کم گرفتمش...سر از این گنده ترهاش رو هم کوبیده بودم به طاق...این که نه خیلی خوشگل بود و نه پرادو زیر پاش بود و نه خونه شون بالا شهر بود و نه حتی به اصطلاح خودمون روشنفکر بود و اهل کتاب و بحث و نقد و نظر... خلاصه که برای من نه دین بود و نه دنیا...!
...فقط زلال بود...زلال تر از هرچیزی که فکرش را بکنی...
خیلی غمگینم...همه ی عصر پای تلفن آسمان ریسمان میبافتم برایش که قانع شود به صلاح هردویمان است رابطه مان را تمام کنیم...اشکش را در آوردم...از خودم میگفتم و از اینکه چرا نمیتواند کنار من خوشبخت شود...از اینکه عاشقش نیستم...از اینکه رابطه مان یکطرفه هست...از اینکه میخواهم از ایران بروم و اگر رابطه مان جدی شود پاگیر میشوم...از اینکه احساس برادرانه نسبت به او دارم...از اینکه از تعلق داشتن و نقش شوهر و یا احیانا پدر را بازی کردن بیزارم...از اینکه نه شرایط و امکاناتش را برای ازدواج دارم و نه انگیزه اش را...
... تو نمیفهمی من امشب چه کشیدم...انگار بچه ات را بخواهی بگذاری سر راه و هر بار بچه دنبالت راه بیفتد و دامنت را بگیرد که من را تنها نگذار و تو بخواهی با دلیل و برهان قانعش کنی که این کار به نفعش است... انگار برای خلاصی از این تارهای چسبنده مجبور شوی دست و پای خودت را قطع کنی...
...شاید اگر کمی دختر سر زبان دار تری بود دلم نمیسوخت...من با این زبان سفسطه بازم شیطان را هم در بحث مغلوب میکنم و آن وقت با این زبان به جنگ این دخترک بی دفاع رفته بودم...
خانوم شین تازه دو سال است که به تهران آمده...هیچ کدام از پدر سوختگی ها و زرنگی ها و ادا و اطوار های دخترهای اینجا را ندارد...بچه که بود جنگ زده شدند و به اصفهان رفتند و تا همین دو سال پیش اصفهان بودند...واقعا زندگی سختی داشته تا به اینجا رسیده...الان در یک شرکت کار میکند...یک عکس از بچه گی اش دارم...زمانی که هنوز آبادان بودند...این عکس را برایت میفرستم...حتما ببین...خانوم شین آن کوچکه هست و آن دو تای دیگر هم خواهرانش هستند...خانواده ی آنها جزء آخرین خانواده هایی بودند که آبادان را ترک کردند...تضاد عجیبی ست بین آن محیط درب و داغان و جنگ زده و فلاکت بار و خنده و نشاطی که در چهره ی او و خواهرانش وجود دارد...این عکس شاهکار است...شاهکار...خانوم شین هنوز همان دختر شاد و بی قرار است...هنوز همانطور ذوق میکند...درست مثل همان عکس اصیل است و ساده و دوست داشتنی...!
...میدانم شنیدن این چیزها برایت جذابیتی ندارد...اما امروز واقعا روز سختی بود و باید حرف میزدم...حتما متوجه شده ای که من چقدر خانوم شین را دوست دارم...و حتما هم متوجه شده ای که چرا از دستش فرار میکنم...سعی دارم این تور را پاره کنم و بروم...به کجایش را نمیدانم...فقط احساس میکنم بیش از حد این طنابهای چسبنده به دست و پایم پیچیده است...این بار اولی نبود که با او چنین حرفهایی میزدم...اما میخواهم این بار بار آخر باشد...من سهمم را هنوز از زندگی نگرفته ام...سهم من یک ازدواج بدون عشق اینچنینی و یک خانه ی پنجاه متری اجاره ای و بچه و کار و حقوق و وام و قسط و خرید شب عید و مهمانی های فامیلی و مسافرت شمال و شاید هم رفتن به دوبی و ترکیه و مانند اینها نیست...خوشبختی من در این چیزها نیست...من این جزایر کوچک خوشبختی را نمیخواهم...! ترجیح میدهم تمام عمر در اقیانوس اندوه های ریز و درشت زندگی ام در حالی که در دلم امیدی برای رسیدن به سرزمینی موعود وجود دارد سرگردان باشم تا اینکه به زندگی در این جزیره های کوچک خوشبختی خو کنم...!
November 26, 2007 10:03 AM
چرا پست دیشب رو حذف کردی ؟
حیف بود ...
به نظر می رسید که خیلی صادقانه نوشته باشی ...
November 26, 2007 9:47 AM
بالای اين پست نوشته ی زيبايی بود که سالها بود به چينين چيزی برنخورده بودم... چون صداقت و راستي و پاکی در آن موج نمی زد... طوفان می کرد... و اگر کسی یک لحظه از این صداقت بهره مند شود... می تواند برود و تا آخر عمر با همان یک لحظه زندگی کند.
چيزی را به ذهنم آورد... در وبلاگ ماهور :
http://www.moonhaiku.blogfa.com/
پروانه ي من
در تاری افتاده که عنکبوتش سير است
نه می تواند پرواز کند
نه بميرد.
؛دانته؛
مدت زیادی در این شعر بودم... گاه عنکبوت بودم و گاه پروانه.... راه نجاتی جستجو می کردم. یافتمش:
و هم این ...یعنی ... عشق در راه است... سیر به تماشا نشسته ...در دام است؟... یا بالهایی که... می خواهند بمیرند؟ ....عشق تنها ناجی است.....
November 26, 2007 9:34 AM
شراگيم جان من يکبار سالها پيش به ظهيرالدوله رفتم.. .و همان وقت شکی که داشتم به يقين تبديل شد... فروغ آنجا خاک نشده.. مطمئن باش... اما اين که گفتی فروغ در جلد درختی رفته کاملا درسته.. آن درخت هم اين درخت ظهيرالدوله نيست...
خيلی زيبا نوشته بودی...
November 26, 2007 9:02 AM
شری
من الان پست سهیل رو خوندم .خیلی خیلی ناراحت شدم .تو که دوستشی کاری از دستت بر نمی یاد؟؟؟؟
به سهیل
امیدوارم زود زود حالت خوب شه .
باورت نمی شه که چقدر ناراحت شدم .
توی هر قضیه ای یه حکمتی هست.که اگه شک نداشته باشی حتما به صلاحت بوده.
November 25, 2007 3:18 PM
شری میشه بگی اینجا چه خبره؟
دوباره دلقک آتیش به پا کرده ؟
به هر حال می دونی من همیشه باهات هستم که در برابر نفوذی ها مقاومت کنی.
November 25, 2007 2:59 PM
شیرین جان (شماره ۳۵):
آخی...نازی...دلم سوخت...حرفم رو پس گرفتم...:) :*
November 25, 2007 8:15 AM
چه شبهايی که با فروغ حرف نزدم
من گفتم
اون گوش کرد
گوش کرد و جوابمو با کلماتی که سالها پيش کنار هم نوشته بود داد
November 25, 2007 1:07 AM
شراگيم واقعا بی تربيتی! ميدونستم که پشت ظاهر طرفدار حقوق زنان بودنت، روح خبيث مردانه ای که می پسندد دختران را زنده به گور کند خفته است اما اينقدر که الان مطمئن شدم مطمئن نبودم..
آی که شما مردها بهترينتون فقط وراجی می کنند...
واقعا که...
November 24, 2007 10:30 PM
خانوم شماره ۳۱ و شماره ۳۳ :
همین مونده بود که اینجا بشه محل تحصن پیشمرگان سهیل که شد...!:)
اول از همه که منظور سهیل کامنتهایی که من براش کپی پیست کردم نبود و کامنتهایی بود که بعد از اون و بعد از نوشتن پست ماقبل آخرش دریافت کرده بود...
دوم هم اینکه وقتی از یه ماجرایی مطلقا هیچ چیزی نمیدونین بهتره یه گوشه بشینین و اظهار نظر نکنین...این آش اونقدر شلم شوربا هست که نیازی به نخودهایی مثل شما نداشته باشه...!
November 24, 2007 9:45 PM
خواستی خودتو بکشی هم بکش چون برای ديگران هم بی فايده ای و هم خطرناک!! صاف کامنتها رو کپی کردی برای سهيل؟ ديدی بيفايده ای. اگر نبودی که ميونداری ميکردی نه خاله زنک بازي. خطر کاری که کردی هم بسته شدن وبلاگ سهيله. آقای بی فايده خطرناک!! کاری که کردی اوج صداقتت بود ديگه نه؟ عقل هم خوب چيزيه. آدمه لج درآر.
November 24, 2007 3:11 PM
شری جان
غمگین،قوی و تاثیرگذار.
کتاب خاطره دلبرکان غمگین من نوشته گابریل گارسیا مارکز ترجمه کاوه میرعباسی رو حتماگ بخون .مطمئنم به فکر فرو می بردت.
November 23, 2007 10:53 PM
شراگيم از کارت هيچ خوشم نيومد منظورم رسوندن کامنتهايی به دلقکه. بقول آقای کمالی سخن چين هيزم کش جهنمه.. پاشو اين وضعيت رو درست کن. اگه دلقک واقعاْ ديگه ننويسه موضوع رو تقصير تو ميدونم. آخه پسر خوب وقتی دونفر زدن به تيریپ هم بجای اينکه اين وسط فقط شنونده و آروم کننده ماجرا باشی چرا آتيش بيار معرکه ميشی..
November 23, 2007 7:16 PM
يکی ازمعدود نوشته های فروغ که بس بسيار زياد دوست می دارم همين نامه است!
November 23, 2007 1:27 PM
سلام دوست من (با اجازه )فکر نکرده بودم این همه جوان باشی و این همه قاضی با این همه حکم من مقاله شما را تا اخرش خوانده بودم اما شما این دو خط کامنت کامنت من را درست نخواندید یا درست درک نکردید من اشفته نشده بودم خیال می کنم من چیزهای مهم تری برای اشفته گی دارم البته خیال می کنم من گفته ام اثبات در ظاهر یا قالب نفی با استدلال های تخماتیک (ها فهمیدم این کلمه تخماتیک من را برای شما اشفته نشون داده دوست عزیز این کلمه برای من نقل نبات است حتا در مصاحبت با خانم های خانم )اثبات در قالب نفی یعنی این که تو با هدف اثبات حقانیت چیزی به استدلال های تخماتیک متوصل بشوی یادم میاد مثلن این نماینده های مجلسب دو دره باز در انتخاب وزرا می امدند با کاندید مخالف و با ظاهر مخالف در تایید طرف یعنی به نفع طرف حرف می زدند (با وقت مخالفین و از تریبون مخالفین ) بگذریم دوست من من مدت ها ست یعنی از دوره ی سوم راهنمایی(مال خیلی سال پیشه) به بعد اسلام که هیچ همه ی ادیان را به گند کشیده ام اگر هم به اسم محمدی کامنت گذاشته ام برای این که اسمم محمدی هست ح محمدی (کافیه ای دیم را اد کنی می بینی که راست گفته ام) خدای من چه قدر شما می توانید بیراهه بروید و اما مخلصم و خسته ام پیروز باشید
November 23, 2007 7:06 AM
سلام
راستش صفحه گوگل رو برای يک تحقيق دانشگاهی باز کردم و سرچ کردم اين جمله رو ( برآيند نيروها ) ...
بين سرچ يه جمله ای رو ديدم که تحريکم کرد .. برآيند نيروها ... رنج و درد
به وبلاگت رسيدم در بلاگفا _
بعد از اونجا به همين وب اصليت رسيدم_
.
.
.
پستت در مورد میل خوردن یک بستنی بسکین رابینز .. خيلی واسم جالب بود
.
.
مردها هم چه موجوداتی هستند !!!
..
قلمت خيلی روانه .. خيلی خوشم اومد
..
موفق باشی
November 23, 2007 2:07 AM
بسيار زيبا ...لذت فراووان بردم ...نوشته هات هر روز بهتر از روز پیشه....
November 23, 2007 1:12 AM
محمدی جان(شماره ۲۳):
حال شما خوبه برادر؟ کدوم مقاله ی پیامبر من اینچنین شما رو آشفته کرده؟ اگه منظورت اون مقاله ی سه سال پیش من هست با عنوان( در باره ی محمد و اسلام)که اون مقاله مربوط به دوران مسلمونی من بود و در تائید حقانیت پیامبر...اگه شما واقعا محمدی هستی احتمالا گول ظاهر اون مقاله رو خوردی و دو سه خط ازش خوندی و بعدش هم فکر کردی من قصد داشتم محمد رو بکوبم و خون جلوی چشمات رو گرفته...اگه هم که مثل این روزهای من کافر و لا مذهب و یزیدی هستی و اون مقاله به مزاجت سازگار نیومده بیجا میکنی با اسم محمدی!! برای من کامنت میذاری...!:)
November 23, 2007 12:16 AM
مرسی گوشزد جان...والا اون راه تو رو من خیلی باهاش کلنجار رفتم...جواب نداد جان گوشزد..حالا بازم سعی میکنم ببینم چی میشه...:)
November 23, 2007 12:12 AM
این کامنت من برای اون مقاله پیامبر شماست شیوه مزورانه ای هست این شیوه اثبات در قالب نفی -با عرض معذرت از دوست استدلال های شما بسیار تخماتیک هست و این مقاله شمابه شکل غریبی خود فروشانه هست این اولین کامنت من برای شماست گرچه می خوندمتون گاه گداری
November 22, 2007 7:38 PM
سلام .
متن خیلی زیبایی بود .
ممکنه خواهش کنم لطف کنی اسم اون کتاب
رو بگی ؟
مرسی .
November 22, 2007 4:14 PM
اين نظر خواهيت هم حالش خرابه...هر بار پيغام می ده دوباره!
November 22, 2007 3:39 PM
شراگيم جان
پینگت کردم اگرچه به قيمت پینگ شدن خودم تمام شد!
راهش رو که يادت دادم...اگه ويزيت گرفته بودم اينقدر با تجارب من بی اعتنا و بی ارزش رفتار نمی کردی!
November 22, 2007 3:33 PM
شراگيم جان
پینگت کردم اگرچه به قيمت پینگ شدن خودم تمام شد!
راهش رو که يادت دادم...اگه ويزيت گرفته بودم اينقدر با تجارب من بی اعتنا و بی ارزش رفتار نمی کردی!
November 22, 2007 3:31 PM
شراگيم جان
ژينگت کردم اگرچه به قيمت ژينگ شدن خودم!
راهش رو که يادت دادم...اگه ويزيت گرفته بودم اينقدر با تجارب من بی اعتنا و بی ارزش رفتار نمی کردی!
November 22, 2007 3:30 PM
مهربان بود ولی مهر نورزید ....
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت ....
در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی ....
November 21, 2007 11:01 PM
سلام . مرسی . اون ها رو دیدم . دفعه دیگه از این قبیل ابراز لطف ها رو فقط پاک کن و زحمت کپی کردنشون به من رو هم نکش . به هرحال مرسی .
November 21, 2007 8:21 PM
شری از این مدل پست های پروانه ای بهت نمیاد .حرف اصلی رو بگو پسرم
November 21, 2007 3:19 PM
با احترام به نظر داوران، به نظر من، شما بهترین و روشنفکرترین وبلاگ نویس فارسی هستین. براتون آرزوی موفقیت می کنم.
ضمنا، برای کسی که می خواد مطالعه در زمینه فلسفه را شروع کنه و فقط تا به حال ۲-۳ کتاب در زمینه تاریخ فلسفه خوانده، چه کتاب هایی رو توصیه می کنین؟
November 21, 2007 9:49 AM
اخ گفتی شری.... کاش ميشد يه صبحانه دبش با هم بزنيم البته فقط من و تو.... در ضمن میدونی که فروغ عاشقانه هايش رو بيشتر برای ابراهيم گلستان سرود و نه يرويز شايور.. و به باور من فروغ زمانی فروغ شد که بعنوان يک زن جسورانه و بی یروا اعلام موجو ديت کرد.او هرگز نخواست که در سايه ها زندگی کند فتح باغ رو حتما خوندی اين قسمتش رو خيلی دوست دارم که ميگه همه ميترسند همه ميترسند ؛ اما من و تو به چراغ و اب و اينه ييوستيم و نترسيديم.
November 21, 2007 4:49 AM
ببين جو شاعرانه ديگه تو کارای من دخالت نکن وقتی يه چيزی جاش اينجاست يعنی اينجاسن بچه جون وگرنه خودم بلد بودم اونجا بزارم. چی کار کنم دیگه تویی حالا می بخشمت
November 21, 2007 12:42 AM
ببين شری جون ببخشيد تو رو واسطه کردما ولی دست و پام نميره اونجا کامنت بزارم اينه که لطف کن و به بعضی از دوستات بگو ************************************
--------------------------------------
نازنین جان حسب الامر عین هر دو کامنتت را که مثل بشکه ی دینامیت بود برای همان بعضی هایی که گفتی فرستادم و از آنجا که ماموریتم را انجام شده میدانم هر دو کامنتت را برای اینکه جو آرام و شاعرانه و پروانه ای این وبلاگ علی الخصوص بعد از این نوشته ی مکش مرگ مای اخرینم مکدر نشود به صورت اینویزیبل درمی آورم...
November 20, 2007 11:47 PM
راستی اگر دلت خواست می تونم ببرمت به جائی که فروغ فرخ زاد با اون جیپش اون تصادف دردناک رو کرد . تا خانه ما پنج دقيقه هم پياده راه نيست . من می دونستم که محل تصادف در دروس بوده است . ولی دقيقا نی دونستم کجاش . ولی چند سال قبل موفق شدم محل دقيقش رو پيدا کنم . دو تا جای خيلی نوستالوژيک وجود دارد که اولی همين محل تصادف فروغ است و دومی در جنگل های جواهر ده رامسر است . درختی که غزاله عليزاده خودش را از آن حلق اويز کرد . بعدا با يک پلاک کوچک برنجی درخت کذائی را مشخص کردند . غزاله مبتلا به سرطان بود و نخواست زندگی اش با مرگی دردناک و خزنده به پايان برسد . خواندن آن رمان فوق العاده از غزاله عليزاده ( خانه ادريسی ها ) را به تمام امت شهيد پرور توصيه می کنم . در پايان اين که چهره و صورت فوق العاده بی نظير غزاله هم مانند هنرش تک و بی مثال بود ...
November 20, 2007 8:57 PM
خوب راستش قرار بود اقای کمالی چند کلمه بنويسه ولی من اين دفعه رو نگذاشتم ! به هرحال چند وقت پيش يک سری از دکلمه های اشعار فروغ دستم رسيد با صدای خودش و موسيقی متن هم از پينک فلويد انتخاب شده و راستش نی شه گفت چقدر عالی است .
اونجا رفتی بايد سری هم به رهی معيری می زدی . تصور می کنم از اون شعرائی است که کمی در حقش احجاف شده و عمرا کسی در غزل معاصر ابدا در قواره های رهی نيست .
به هرحال . از همه اينها که بگذريم . فروغ هم مثل سهراب ( البته مقايسه شان کمی بی انصافی در حق فروغ خواهد بود ) تبديل به کيج ( به مفهوم کوندرائی قضيه ) شده است . يعنی امری متعالی که در سطح يک کالای تجاری تنزل می کند . چنين است که موج سطحی و رقيقی از فروغ در سطح جامعه به نام به راه افتاده و سه پارامتر اصلی هر کالای تجاری ( توليد اسان و سريع . قيمت ارزان و در دسترس همه بودن ) در حال نابود کردن فروغ است . قطعا نمی توان گفت اين امر باعث نابودی فروغ فرخ زاد خواهد شد . ولی به جائی می رسد که همه از فروغ دلزده شوند تا نوبت نفر بيچاره بعد برسد . باور کردنی نيست کسی مثل او که همه امر از کليشه گريخته است در چنين تله ای گير کرده باشد . حالا اين فروغ است که روی جلد دفترهای خاطرات بازاری و هزار و يک کالای درپيت ديگر خودنمائی می کند . تناقض غريبی است رفيق .
November 20, 2007 8:49 PM
" اگر به خانۀ من آمدی برای من ای مهربان چراغ بياور "
با این نوشته، بیشتر براش پنجره برده بودی. اگه فروغ از توی درخت تو رو نگاه میکرد، من از این پنجره که گشودی تمام داستان رو...
دمت گرم و سرت خوش باد
November 19, 2007 10:15 PM
من یه بار بیش تر نرفتم خونه اش. با یکی دو تا از بچه ها بودیم. کلی هم التماس اون خانمه کردیم و پول سلفیدیم تا راهمون داد. جای فوق العاده ایه. فروغ خیلی شانس آورده که توی بهش زهر نیست. توی اون جهنم بدون درخت.
ولی حس خوبی نداشتم. فروغ رو توی دیوانش, توی کارهاش و حتی توی نامه های خصوصیش بیش تر دوست داشتم. انگار یه چیزی تو گوشم زنگ می زد که این آخر خطه. حتی برای کسی مثل فروغ.
دوست داشتم بزنم شاپور رو له کنم..
گاهی وقت ها از زجر کشيدن زيادی فروغ هم حرصم ميگرفت.!
December 14, 2007 1:53 PM