یک توضیح کوچک اما ضروری:
امروز صبح که با خانوم شین صحبت می کردم به نظرم رسید که این نوشته را دوست نداشته است...آن را از روی وبلاگ برداشتم...الان دیدم که در کامنتهای پست قبل خودش این نوشته را کپی - پیست کرده و چند خطی هم برایم نوشته است که آن را به بخش نظرات همینجا منتقل میکنم....نوشته ام را هم برمیگردانم سر جای اولش که همینجا بماند...همین...!
***
...احساس خرمگس گنده ای رو دارم که افتاده باشه توی تار نازک یه عنکبوت...اول زیاد جدی نمیگیره قضیه رو...هرچی باشه یه خرمگسه...! یه یا علی میگه و دو تا تکون به خودش میده که اون رشته های چسبناک و نازک رو از تنش دور کنه و به راهش ادامه بده ولی هرچی بیشتر تکون تکون میخوره رشته های بیشتری به دست و پاش میپیچه...کم کم احساس کلافه گی میکنه و حرکتهاش عصبی تر و تند تر میشه...شروع میکنه وزوز کردن و بد و بیراه گفتن...ولی بی فایده ست...هر یه رشته ای که از بدنش کنده میشه ده تا رشته ی دیگه به بدنش میچسبه...اخرین احساسی که میاد سراغش احساس ترسه...ترس از فلج شدن...ترس از خفه شدن...ترس از تعلق داشتن...و حالا من توی آخرین تکون هام دارم سعی میکنم رشته های تعلقم رو به این زندگی مزخرف و یکنواخت پاره کنم...شکارچی من یه عنکبوت دوست داشتنی و مهربونه..یه دختر خیلی با محبت با تارهایی از جنس خوبی...در موردش قبلا باهات حرف زدم...خانوم شین رو میگم...از همون روز اولی که توی کوه همینجوری یه بند حرف میزد و مثل یه جوجه اردک سر به راه، قدم به قدم پشت سرم راه میومد باید میفهمیدم که میخواد شکارم کنه...اما دست کم گرفتمش...سر از این گنده ترهاش رو هم کوبیده بودم به طاق...این که نه خیلی خوشگل بود و نه پرادو زیر پاش بود و نه خونه شون بالا شهر بود و نه حتی به اصطلاح خودمون روشنفکر بود و اهل کتاب و بحث و نقد و نظر... خلاصه که برای من نه دین بود و نه دنیا...!
...فقط زلال بود...زلال تر از هرچیزی که فکرش را بکنی...
خیلی غمگینم...همه ی عصر پای تلفن آسمان ریسمان میبافتم برایش که قانع شود به صلاح هردویمان است رابطه مان را تمام کنیم...اشکش را در آوردم...از خودم میگفتم و از اینکه چرا نمیتواند کنار من خوشبخت شود...از اینکه عاشقش نیستم...از اینکه رابطه مان یکطرفه هست...از اینکه میخواهم از ایران بروم و اگر رابطه مان جدی شود پاگیر میشوم...از اینکه احساس برادرانه نسبت به او دارم...از اینکه از تعلق داشتن و نقش شوهر و یا احیانا پدر را بازی کردن بیزارم...از اینکه نه شرایط و امکاناتش را برای ازدواج دارم و نه انگیزه اش را...
... تو نمیفهمی من امشب چه کشیدم...انگار بچه ات را بخواهی بگذاری سر راه و هر بار بچه دنبالت راه بیفتد و دامنت را بگیرد که من را تنها نگذار و تو بخواهی با دلیل و برهان قانعش کنی که این کار به نفعش است... انگار برای خلاصی از این تارهای چسبنده مجبور شوی دست و پای خودت را قطع کنی...
...شاید اگر کمی دختر سر زبان دار تری بود دلم نمیسوخت...من با این زبان سفسطه بازم شیطان را هم در بحث مغلوب میکنم و آن وقت با این زبان به جنگ این دخترک بی دفاع رفته بودم...
خانوم شین تازه دو سال است که به تهران آمده...هیچ کدام از پدر سوختگی ها و زرنگی ها و ادا و اطوار های دخترهای اینجا را ندارد...بچه که بود جنگ زده شدند و به اصفهان رفتند و تا همین دو سال پیش اصفهان بودند...واقعا زندگی سختی داشته تا به اینجا رسیده...الان در یک شرکت کار میکند...یک عکس از بچه گی اش دارم...زمانی که هنوز آبادان بودند...این عکس را برایت میفرستم...حتما ببین...خانوم شین آن کوچکه هست و آن دو تای دیگر هم خواهرانش هستند...خانواده ی آنها جزء آخرین خانواده هایی بودند که آبادان را ترک کردند...تضاد عجیبی ست بین آن محیط درب و داغان و جنگ زده و فلاکت بار و خنده و نشاطی که در چهره ی او و خواهرانش وجود دارد...این عکس شاهکار است...شاهکار...خانوم شین هنوز همان دختر شاد و بی قرار است...هنوز همانطور ذوق میکند...درست مثل همان عکس اصیل است و ساده و دوست داشتنی...!
...میدانم شنیدن این چیزها برایت جذابیتی ندارد...اما امروز واقعا روز سختی بود و باید حرف میزدم...حتما متوجه شده ای که من چقدر خانوم شین را دوست دارم...و حتما هم متوجه شده ای که چرا از دستش فرار میکنم...سعی دارم این تور را پاره کنم و بروم...به کجایش را نمیدانم...فقط احساس میکنم بیش از حد این طنابهای چسبنده به دست و پایم پیچیده است...این بار اولی نبود که با او چنین حرفهایی میزدم...اما میخواهم این بار بار آخر باشد...من سهمم را هنوز از زندگی نگرفته ام...سهم من یک ازدواج بدون عشق اینچنینی و یک خانه ی پنجاه متری اجاره ای و بچه و کار و حقوق و وام و قسط و خرید شب عید و مهمانی های فامیلی و مسافرت شمال و شاید هم رفتن به دوبی و ترکیه و مانند اینها نیست...خوشبختی من در این چیزها نیست...من این جزایر کوچک خوشبختی را نمیخواهم...! ترجیح میدهم تمام عمر در اقیانوس اندوه های ریز و درشت زندگی ام در حالی که در دلم امیدی برای رسیدن به سرزمینی موعود وجود دارد سرگردان باشم تا اینکه به زندگی در این جزیره های کوچک خوشبختی خو کنم...!
hi Sharagim, i have read your last letter, was interesting I found it very simple and comprehensive discussion that you made it by your former girl friend. I as a lady would agree with some parts that you mentioned , specially in case of remaining or leaving somebody. and i believe that when we are not honest with ourself and we are looking for somebody for a kind of explanation of what we have been expected and now it's gone, then we say hm! , you wanted me just to do ... and go away.
By the way this topic is really hot and people are able to discuss it so much in different ways.
Wish the best
Maria
Germany
6.12.2007.
December 6, 2007 4:05 PM
شراگيم يکی از بهترين دوستان من بوده و هست. يک ادم خیلی مهربون و دوست داشتني، با يک سری عقايدخاص که مخصوص شراگیم هست. با یکسری خصوصیات که هر کسی خاص خودش را داره. ادم بظاهر ساده و کم حرف و شوخ طبع و به ظاهر منزوی با حافظه یک بیتی ولی فوق قوی در ادبیات بخصوص شعر. درسته که بعضی مواقع روحاً بصورت استند بای در میاد ولی توی همون مواقع هم خیلی هوای آدم را داره. بسیار مبادی اداب . خیلی رک حرفشو میزنه و زود جوگیر نمیشه همیشه حقیقت را میگه( البته تا اونجای که حافظه اش یاریش کنه) و میشه گفت خیلی کم هستند که بتونند توی طرز فکرش تاثیری ایجاد کنند.
بیشتر اینکه تو نگران خودت باشی شراگیم نگران تو هست حتی بیشتر از اینکه به خودش فکر کنه نگران اینه که توی رابطه اش با به تو صدمه ای نزنه چه روحی چه جسمی و خیلی زیاد آدم را tack care میکنه. آشپز ماهریه و البته کتابهای زیادی در مورد آشپزی داره. بر خلاف اینکه همیشه میگه از بچه ها متنفره ولی از پاکی و به قول معروف شیطنت بچه ها خوشش میاد اینو میشه از عکس العمل هاش بعد از دیدن بچه ها دید. خیلی گربه ها را دوست داره و همچنین سگ ها رو . خیلی تمیز هست. به یه چیزای خیلی اهمیت میده و یه چیزای دیگه نه.خودش را یه آدم معمولی نمیبیه که این بعضی موقع ها بد و بعضی مواقع خوب. همیشه دنبال بهترین هست اینو میشه از طرز خرید کردنش دید. اصلا آدم حسابگری نیست. برخلاف اون چیزی که نشون میده خیلی دست و دل بازه و اصلا خساست نداره.
توی این یکسالی که باهم دوست هستیم هرچند که با بعضی از کاراش موافق نیستم ;) ولی خیلی چیزهای خوب ازش یاد گرفتم.
اینا را گفتم که بگم که دوستی ساده ما در ابتدا خیلی روشن و واضح شروع شد. توی این دوستی نه کسی مورد ظلم قرارگرفت نه کسی هم ظالم بوده همه چیز توافقی بوده و هست
و البته هنوز هم دوستیمون ادامه داره ;)
December 4, 2007 2:47 PM
سلام. من گاهی به اینجا سر می زنم. این متن های آخر رو که خوندم یه سوالی برام پیش اومد. البته نمیشه گفت پیش اومد چون از قبل تو ذهنم بود و فقط زنده شد برام. این که چقدر طول کشید تا این آدم رو بشناسین؟ و شما اقلا خودتون رو که می شناختید ! چرا با کسی ارتباط برقرار کردید که مشخصات مورد نظرتون رو نداشت؟ که حالا این اتفاق بیفته که یا باید یکی به خاطر دیگری زخمی بشه و یا یکی تو یه رابطه دوست نداشتنی - به خاطر دیگری- گیر کنه؟ تنوع طلبی؟ جاست فور فان؟ وا دادن بخاطر فشارهای طرف مقابل؟ یهویی همینجوری؟ ببخشید اگر سوالم آزار دهنده است. جواب این سوال رو خیلی دوست دارم بدونم. مدتهاست که روزها و شبها دارم بهش فکر میکنم. چرا...؟
November 28, 2007 7:16 PM
آخی! چقدر ناز نوشتی ..کاملا میتونم احساسی که توش جریان داره حس کنم ... ولی به نظر من سریعتر تصمیم بگیر و تکلیف رو یکسره کن..سعی کن هی خودت و اون خانوم رو توی برزخ می خوام و نمی خوام معلق بذاری
November 28, 2007 9:41 AM
شراگيم تو خيلی بزرگ بودی . من نميدونم چرا تو يه هو يه جوری شدی ؟ بچه شدی ؟ متاسفم فکر ميکنم ارتباط با یک بلاگر خاص تو رو از خودت دور کرد . خودت به نوشته های قبل از دوستی با اون! توی زندگيت نگاه کن ! متوجه ميشی که چه سيری رو طی کردی . قبلا به نظر مي امد که يه جوون پخته و سرد و گرم روزگار چشيده ای . ولی حالا به نظر مي آد که هنوز اول راهی و خيلی چيزهايی که به زحمت به دستشون آوردی بايد دوباره براشون تلاش کنی .مهمترين اونها اعتماد خواننده هاست .
November 28, 2007 8:34 AM
بخوانید:
دو کلمه و نصفی حرف هساب! با آقای گنجی (2)
جدی میگی که "من با این زبان سفسطه بازم شیطان را هم در بحث مغلوب میکنم" ؟
"من این جزایر کوچک خوشبختی را نمیخواهم...! ترجیح میدهم تمام عمر در اقیانوس اندوه های ریز و درشت زندگی ام ..."
بمیرم برات! زودتر برو یه جزیره بزرگ خوشبختی پیدا کن!
November 28, 2007 3:14 AM
بازم کارت عالی بود طبق معمول
منم از آب گل آلود يه ماهی بگيرم!!
شراگيم شماره اون وکيل رو از شری گرفتی؟ ترو خدا اگه گرفتی به منم بده قربونت مرسی
November 28, 2007 2:48 AM
جدای همه این حرفها . اگر کمی هم درک و فهم باشد چندان بد نیست . بحث این نیست که شراگیم کار بدی کرد یا باید چه کار می کرد . مسئله این است که اقای شراگیم . مانند هر انسان دیگری یک سری صفات و مشخصه ها دارد که در تک تک اعمالش وجود دارند و او نمی تواند برخلاف طبیعتش کاری انجام دهد . این آدم هرچه که هست . جزو طبقه روشنفکران محسوب می شود و ایشان هم مثل خیل همقطارانش دارای این صفات مشخص است :
اول : وجود یک وجدان قوی و وسواسی
دوم : زخم خورده از روزگار و بازی هایش
سوم : خود شیفتگی
چهارم : ارمانگرائی شدید
حالا مصادیق این مشخصه ها را ببینید . او نمی تواند مانند خیلی از سرهای دیگر چند صباحی با شین یا هر دختر دیگری خوش بگذراند و بعد هم خداحافظ . صرفا چون وجدانش به او این اجازه را نخواهد داد و بالعکس او بعد از هر دیدار کلی با خودش کلنجار می رود که ایا شین از دستش رنجیده یا نه و خلاصه قدم به قدم مظب رفتارش است . دوم این که او بهتر از هرکسی می داند روزگار با او سرناسازی دارد و نمی تواند شین را اسیر و شریک سرنوشتش کند . سوم این که او به اطرافش نگاه می کند و جماعتی از پسرها را که به خاطر پول پدر و چیزهای دیگر دارای امتیازاتی هستند و کلی دخترهای زیبا منتظر یک اشاره از این اقایان . این قبیل صحنه ها او را عصبانی می کند و چون می داند از هرلحاظی سرتر از آن آقایان است نمی تواند شین را به عنوان یک همسر بپذیرد ( با عرض معذرت از خانم شین که ابدا نمی شناسمشان و فقط مثل می زنم ) چون یک ارمانگرای صد در صد است و موجود ی که در خیال خود به عنوان همسر اختراع کرده بسیار بسیار متفاوت تر از شین یا هر دختر دیگری است کسی مثل اقای شراگیم و امثال ایشان . همیشه در انتظار کشف شدن است . یعنی روزی کسی که لیاقتش را دارد به طور تصادفی متوجه ایشان می شود و ...اقای شراگیم مقصر نیست و این صفات را خواه ناخواه دارد کما این که خیلی از هم قطارانش دارند . او از آن روزی می ترسد که شین یا هر دختر دیگری بعد از مدتی زندگی از تمام این چیزهائی که اکنون بدان معتقد است ( علاقه به مطالعه و هنر و مسائل روشنفکرانه ) دست بکشد و مثل هر زن سنتی ایرانی دیگری به سراغ خواسته هائی برود که اقای شراگیم نمی تواند تامینشان کند و البته حق هم دارد چون همه ما دیده ایم بعضی از دخترها چگونه بعد از مدت کوتاهی تغییر چهره می دهند . من البته فقط دوماه است که اینجا را می خوانم و اگر قصوری یا اشتباهی کردم پوزش می طلبم .
November 28, 2007 1:02 AM
به ۲۸ : همه اش حرف حساب بود . نه فقط شراگيم . بلکه همه پسرهائی که در اين حال و هوا هستند . فقط ای کاش کمی ملايم تر می گفتی .
November 28, 2007 12:42 AM
باز هم که تو نالان و از کرده پشیمانی پسر...از جان این دو روز دنیا چه می خواهی؟من مدتهاست که می خوانمت...گاهی حرصم از دستت در می آید مخصوصا آن وقت ها که بدجوری می زنی به صحرای اضهار فضل کردن..ی روم و دیگر پشت سرم را نگاه نمی کنم...هرچند دوباره می آیم و تماشایت می کنم..اما گاهی هم بدجوری طفلکی می شوی..بیشتر از آنکه دلم برای دخترانِ تشنه ی داشتنت بسوزد دلم برای خودت می سوزد ...شنیده ای که می گویند که دردی که تورا نکشد قوی ترت می کند...آن دخترکان نمی میرند که هیچ قوی تر هم می شوند...این وسط تو می مانی و حوضت و تنهایت و آنچه که در زندگی می طلبی و شرط می بندم خودت هم درست نمی دانی چیست.........من اینگونه شناخته امت ...نمی دانم...
November 27, 2007 11:57 PM
ببين پسر من ميخوام يه دو كلمه باهات حرف حساب بزنم.هرچي باشه من كه تو مقطعي از زمان با تو بودم يه جرايي بيشتر ميشناسمت.
حق با توست. سر از اين گنده ترهاشم كوبيدي به طاق و حاجي حاجي مكه.
اما ميدوني تو با همه كسايي كه تو زندگيت پا ميذارن دقيقا يه برخورد داري.هر وقت كه ميخواي بكني و بري همينا رو ميگي:رابطه يك طرفه/عاشقت نيستم/ميخوام برم از ايران/تنفر از تعلق داشتن و...
يكبار يه حرفي به من زدي كه هيچ وقت يادم نميره و البته دقيقا همون چيزيه كه ميخواي.
(بيا مثه دو تا همخونه اي با هم زندگي كنيم)اين چيزيه كه تو واقعا از رابطت ميخواي.تو ميخواي كسي باشه تو زندگيت كه باهم حرف بزنين بخندين برين بيرون در كنار هم باشين بدون هيچ چشمداشتي بدون هيچ ثبت و سندي كه هروقت احساس خستگي كردي بزني و بري و بدوني كه اون طرف خفتت نميكنه كه اي كجا؟ما حق و ابو گل داشتيمو ....چيزي كه شايد نتوني هرگز ينجا و با دخترهاي ايراني بهش برسي.
حق نداري بگي اشغالا اينا چيه ميگي كه خوب كردم گفتم اصلا ببين پسر من تو هرچقدر كه با من حرف بزني من باز ميگم تو هيچ وقت هيچ گهي نخواهي شد و بيشعورتر از تو نديدم پسر من.(اي ي ي نياين بگين چه بي ادب كه اينا يه زماني ته ديالوگاي من و اين شري با هم بود)
اخرشم اينكه من هميشه دوستت داشتم و دارم و محبتاتو هيچ وقت فراموش نميكنم اما شايد يكي از علتهايي كه از اين زندگي جدا شدم و رفتم اونور به خاطر اين بود كه احساس كردم ادمي باشرايط من بعد اون شكست تلخ احتياج به يكي داره كه پاش رو زمين باشه نه اينكه معلق بين زمين و اسمون و تو بري بچسبي به دمش و به جاي اينكه بكشيش بالا دوتايي بخورين زمين و فاتحهههههههههههههههههههه
November 27, 2007 9:17 PM
برات خیلی احترام قائلم و احساست رو درک میکنم. قصد مقایسه و نصیحت ندارم. فقط یه درد دل.
برای من هم پیش اومد که حس کنم یه رابطه دو طرفه داره پابندم میکنه و عاشق طرف مقابلم نیستم. با همه وجود دوستش داشتم و برام مثل تکهای از وجودم عزیز بود ولی عاشقش نبودم و این رو با همه وجود حسش میکردم. فقط من هیچ وقت مثل تو شجاعتش رو نداشتم که بهش بگم. هر چند اون میفهمید و عذاب میکشید.
شجاعت و صداقت تو جداً قابل تحسینه.
November 27, 2007 6:46 PM
شراگيم الان به نظرم رسيد شايد واقعا حق با دوستت باشه و همونطور كه نوشته ما كه با همه ابعاد تو اشنا نيستيم . احتمال داره اين نوشته صرفا يه نوشته تفنني (!) باشه ؟!!!صرفا به دليل اپ كردن وبلاگت و بازي با كلمات ؟!! فقط زيبايي شناسي اين نوشته ها مهمه ؟!! هر چند اينگونه فكر نمي كنم اما اگه واقعا داستان اينه و من و بعضي از ما زيادي جدي گرفتيم و شلوغش كرديم !!! محبت كن كامنتاي من يكي رو حذف كن . ميدوني كه برات احترام قائلم و اگه واقعا قرار نبوده خواننده ها اظهار نظر كنند من يكي به سهم خود شرمنده هستم . دلم نمي خواد اسباب دلخوري ديگري رو فراهم كنم حتي در دنياي مجازي . شاد باشي .
November 27, 2007 4:03 PM
خانم شین نازنین من معذرت می خوام اگه نوشته ام سوتفاهم ایجاد کرده و در مورد عدم شناخت شما هم کاملا باهاتون موافقم . من فقط یه خواننده ثابت این وبلاگ هستم و روی شما هیچ شناختی ندارم مگر همان مطالب بسیار اندکی که لابلای نوشته های شراگیم بوده . راستش فکر نمی کنم هدف شراگیم هم از نوشتن این مطلب صرفا این بوده باشه که خوانندگان زیبایی متن رو مورد ستایش قرار بدن !! تا جایی که میدونم و اطلاعات ناقصم بهم میگه وقتی بلاگر مطلبی می نویسه و کامنتدونی رو باز میذاره احتمالا بدش نمیاد از نظر مخاطب اون نوشته هر چند خیلی دور از ایده و افکار خودش باشه مطلع بشه . راستش هیچ وقت به خودم نه این اجازه رو دادم و نه در حدی هستم که واسه بقیه نسخه پیچی (!) کنم گاهی ادم حتی به جای خودش هم که هست نمیدونه باید چه تصمیمی بگیره چه برسه بخواد برای دیگران نظر بده . بنابراین نوشته من صرفا یک کامنت و نظر شخصی ست برای وبلاگی که تقریبا بخش اعظم ارشیو قدیمی اش رو هم بعد از اشنا شدن با اینجا خوانده ام . من شما رو نمی شناسم اما جسته گریخته از لابلای نوشته ها میتونم ادعا کنم که با نظرات شراگیم در مورد روابط عاطفی مابین دو جنس و نظرش راجع به تعهد و پای بندی به یک ارتباط اشنا هستم . اصلا منظورم صحه گذاشتن یا رد نظریات او نیست فقط منظورم شناخت نسبی یه . شراگیم از ان گروه پسران صادقی ست که نمونه اش این روزها کمیابه . با جسارت نظر خودش رو میگه و تلاشی هم برای پرده پوشی و دودره بازی نمی کنه و تا جایی هم که میدونم بر اساس نوشته هاش نسبت به دوس دختراش هم ادم صادقی هستش یعنی واسه کامجویی های مقطعی حتی در مورد اونایی که خیلی هم براش جذابیت دارن نقش بازی نمی کنه و رک و پوست کنده حرفش رو میزنه . اصولا بندرت پیش امده اینجا کامنتای طولانی بذارم اما در مورد این نوشته بر اساس ذهنیت و تجربه شخصی ام ترجیح دادم ناگفته رد نشم شاید چون دقیقا این نوشته من رو به یاد رابطه ای انداخت که زمانی تجربه اش کردم با همین حال و هوا و همین کلمات . مرد جوانی که عاشقش بودم اما دقیقا افکار و نظرات و حتی بعضی شرایطش به شراگیم شباهت داشت . وارد رابطه ای شدم که فکر می کردم با عشق ورزی و محبتی که بهش دارم بلاخره نظرش عوض میشه و تن به تعهد میده !!کتمان نمی کنم که رابطه کاملا مطلوبی بود بسیاری از اموخته های امروزم رو مدیون ان ادم هستم اما مخلص کلام اینکه ما جفت هم نبودیم ! تلاش های من در جهت وابسته تر کردن او تا جایی پیش رفت که جز سرخوردگی و احساس تلخ ناکامی و تنهایی برام چیز دیگه به ارمغان نداشت ! حتی در مقطعی واسه کم شدن وابستگی ها تصمیم گرفتیم صرفا دوستای عادی باشیم و ثکص رو هم تعطیل (!) کردیم ! چیزی حدود هشت ماه هم به همین منوال گذشت اما سرانجام احساس کردم با ماندن در ان رابطه هم دارم خودم رو فریب میدم هم طرف مقابل رو . ادعا می کردم وابستگی مون کم شده و تظاهر به یه دوستی عادی . اما یه جایی بلاخره بریدم . او هم ! گاهی وقتا نپذیرفتن واقعیت ها بدترین اسیب رو به ادم میزنه . بد نیست در رویاهای دلفریبمون غوطه ور بشیم به امید روزی که ... اما واقعیت حتی با گذر زمان هم ماهیت خودشو از دست نمیده . نمی خواستم قصه کلثوم ننه تعریف کنم و مطالبی تا این حد خصوصی رو در این کامنت بنویسم . اینا رو نوشتم که بهت بگم قصدم مطلقا نصیحت نبوده . من هم زمانی بد عمل کرده ام . منظورم از ان نوشته این نبود که بگم تو اشکالی داری . داستان اینه که پسرانی با روحیه شراگیم تا جایی که میدونم پرندگان بومی و خانگی نیستند که بشه اون ها رو پای بند کرد مگر شرایط روانی خاصی که خودشان باید به ان مرحله برسند . باز هم اگه ناراحتت کردم هرچند ناخواسته معذرت می خوام . اگر هم این نوشته از هر جهت مشکل افرین هستش از شراگیم خواهش می کنم حذفش کنه . باز هم با بهترین ارزوها برای هر دوی شما .
November 27, 2007 3:48 PM
شراگيم من تقريبا يه احساسی شبيه همين حسی که خانوم شين به تو داره به يکی داشتم
همه ی اين حرفايی رو که تو به شين گفتی منم شنيدم
اما دلم می خواد يه چيزی بهت بگم که به اون طرف نگفتم همونطوری که احتمالا شين به تو نمی گه
شما پسرا موجودات عجيبی هستين پی خوشبختی می گردين وقتی تو يه قدميتون وايستاده٬ چرا هميشه فکر می کنين که خوشبختی بايد يه جور عجيب و غريبی بياد٬ ممکنه آدم خيلی کارا رو با خيلی کسا تجربه کنه ولی وقتی آغوشه کسی واست بهشت می شه که اون احساس خاص رو بهش داشته باشی بهشت از محبت مياد٬ از يه احساس تعلق
بين بهشت و جهنم هيچ تفاوتی نيست مگر اون احساسی که خدا به بنده های بهشتيش داره
کسی چه می دونه شايد داری اشتباه می کنی؟ شاید داری به خودت درمورد احساست دروغ می گی؟
ببخش که اينقدر صريح حرف زدم ولی دلم خواست اين حرفا رو بهت بزنم شايد دوباره فکر کنی٬ کاری که طرف مقابل من کرد چون هیچوقت این حرفارو نشنید
یه خواهر کوچولو البته اگه مارو قبول داشته باشی به خواهری
November 27, 2007 2:59 PM
خانم شین عزیز سلام
کاملا حق با شماست.البته که شراگیم اینبار هم خوب نوشته مثل همیشه.منم منظورم این بود این خیلی شخصیه و دخالتهای ما قضیه رو لوث می کنه.بهرحال برای هردوتون آرزوی موفقیت می کنم
November 27, 2007 12:52 PM
آخي .. دلم برات سوخت يهودي سرگردان ! يل شايدم جوجوه اردك سرگردان ! تو هيچ مشكلي نداري فقط هنوز بزرگ نشدي شما مردها دير بزرگ ميشين خيلي دير وقتي كه ديگه جوجه اردك سر به راهي نباشه كه دنبالتون بياد مشكل همينه دنبال اومدن ! اونوقته كه ديگه بايد خودت احتمالن دنبال يه لاشخور گنده راه بيفتي تا تكههاي وجودت رو كه داره حروم خوري ميكنه ازش پس بگيري اما بهت پس نميده خيلي خوب ميفهممت اين جنس حرفها مال شما جماعت به اصطلاح روشنفكره تو الانشم دنباي قسط و وام و..هستي زندگي همينه ديگه هي كجاي كاري تو كه تا ۲۸ ۲۹ سالگي تو كشور خودت اين شدي فكر كردي دفعتن در زندگيت معجزهاي رخ ميده يا با عرضه تر ميشي ! اين تعريفهايي هم كه از اون خانم كردي براي التيام خودت وكاهش عذاب وجدانته از اين نوع بالا نگاه كردن به آدمها ي اطرافت حالم به هم ميخوره نمونههاي تو رو زياد ديدم هيچ پ.. نشدن ۴۰ ساله هم كه بشن همينن ۵۰ ساله هم بشن همينن درست مثل يهوديها كه به نفرين پيغمبرشون دچار شدن (البته اين رو به تمثيل گفتم ) اگه شانس بياري يه روزي شوهر هم ميشي بابا هم ميشي مسافرت شمالم ميري اما مثل مردههايي كه با چشم باز ميميرن چشمات به يه جاي دور هميشه خيره است بايد به تو ترحم كرد واقعن از ته دل دلم برات سوخت امثال تو از زندگي از خود زندگي لذت نمي برن اما بي خيال يه روز بزرگ ميشي تو هم ! من هميشه بلاگت رو ميخوونم از نوشتههات لذت ميبرم اما دلم هم برات خيلي ميسوزه موفق باشي جوجه اردك سرگردان !!
November 27, 2007 11:39 AM
سلام
اصولا دوست ندارم نوشته ها و گفته های یک طرفه رو قضاوت کنم. ضمن اینکه برای خانوم شین هم احترام قائلم.
راستی در مورد تله موش راستشو بخوای همونروزا خیلی گشتم اما چیزی پیدا نکردم .فکر کردم سر کارم گذاشتی اینه که دیگه مزاحمت نشدم.
November 27, 2007 11:13 AM
کاشکی دوستان بيشتر به متن و زيبائی اين نوشته ميپرداختند و نميخواستند که نصيحت کنند.
چون هيچ کدوم شما واقعيت را نمی دونيد
شما فقط از يه زاويه خيلی خيلی کوچيک داريد به اين رابطه نگاه ميکنيد
شما منو نميشناسيد شراگيم هم نميشناسيد شما فقط خواننده نوشته های هستيد که در يه مقطع خاص بسته به حس و حال نويسنده بيان شده تازه اونم نه کامل
لیلا (شماره ۲۱) و نازنین (شماره ۸) عزیزم میدونم که شما بعد از خوندن این نوشته شراگیم خواستید با حرفهاتون کمکی کنید ولی لطفا در نظر بگیرید که شما چقدر شناخت از من دارید؟ من مطمئنا بیشتر از اون چیزی که شما فکر میکنید در مورد خودم و زندگیم فکر میکنم و برام مهم هست
آیا در مورد حرفهاتون مطمئنید؟
اگه من خواستم این نوشته اینجا باشه چون واقعا حیف بود این متن خونده نشه چون میدونم شری اینو با تمام صداقتش نوشته و یکس از نوشته های خوبش به حساب میاد و چون برای نوشته هاش ارزش قائلم خواستم که اینجا باشه
November 27, 2007 10:47 AM
عجب؛ عجب... از قضا من هم توی یک موقعیتی مثل خانوم شین شما به آقایی دل بستم که دقیقا همین جملات شما رو تحویل من داد (منتها بار شاعرانگی اش کمتر از مال شما بود!). که آره این یک رابطه یکطرفه است و من دلم جای دیگه است و قص علی هذا... خداییش می بخشید این حرف ر و می زنم چون ته دلم براتون احترام زیادی قائلم ولی گمون نکنم شما لیاقت دوست داشته شدن رو داشته باشید حالا چه از طرف خاانم شین چه دختر دیگه ای , چون به راحتی ترجیح می دهید قلب یک نفر دیگه رو خرد کنید تا مثلا آزادیتون رو دست ندهید... حالا خدا کنه بتونید از آزادیتون نهایت استفاده رو ببرید وگرنه حسابی کارتون زار خواهد بود البته گذشت زمان همه چیز رو روشن خواهد کرد و ما هم عجله ای نداریم.... موید باشید.
November 27, 2007 10:21 AM
شراگيم.....خودتي. انسان توجيه گر خوبيه و ميتونه كارهاشو با هزار دليل عقلي توجيه كنه ولي لازمه با خودت خلوت كني و فقط يكم با خودت صادق باشي تا لازم نباشه بچه اي را كه به دامن نداشته چسبيده به زور از خودت دور كني بچه ها هم حرف راست و باور ميكنند. چه برسه به اينكه .....
November 27, 2007 8:53 AM
شری جونم يه توضيح در مورد تشابه اسمی نازنين بده گويا اين دوست سابق سهيل که مرتب برای تو کامنت میذاره و هی ییغام و یسغام میده هم اسم منه بهتره اعلام کنی که نازنين اصلی شراگيم فقط يه نفره اونم منم . مگه نه خوش تیب؟
-------------------------------------
درسته نازنین جان...با مقایسه آدرس های ایمیلتون و البته از محتوای نوشته هاتون به راحتی میشه این رو فهمید...به هر حال ممنون از اینکه بهم سر میزنی و برام کامنت میگذاری...
میان ماه من (نازنین آریان) تا ماه گردون(نازنین برمک)...تفاوت از زمین تا آسمان است...
:)
November 27, 2007 3:43 AM
مردم در زندگی سه دسته اند
دسته ای که نمی فهمند ولی میداند
دسته ای که نمی فهمند و نمی داند
ودسته ای که می فهمند و میداند
حس شراگیم رو دارم و می فهمم چی میگه چون خودمم همون جور ادمی هستم مطالبی که اینجا مینویسی فقط برای خالی کردن دلت وشریک کردن بقیه در مورد احساساتته ولی بعد میبینی بقیه چقدر خرند مثل بقیه مردم بقیه که دور برت رو گرفتن فقط یاد گرفتن نظر بدن نظر .نظر ونظر، هیچ درکی از زندگی ندارن، مثل پخش کردن یک اهنگ، یک اغاز یک پایان، بدون هیچ تاثیری، بدون هیچ هیجانی، اهنگی که ده سال دیگه کهنه میشه و باز تکرار و تکرار اینجا فقط تویی که تنهایی، تخته که بر خلاف جریان شنا میکنی پرنده ای که از دسته جدا میشی و این تنها دلیل مجرم بودنت، جرمت اینه که فقط تو هستی و هیچ کس دیگیه تو رو همراهی نمیکنه، تو از قانون جفتیت افکار پیروی نمیکنی و به جرم همین قانون مجرم شناخته میشی ولی هیچ کسی نیست که به تو بگه تو راه درست رو میری و بقیه پرنده ها راهی به سراب دارند مشکلی که دلت رو قلقلک میده اینکه هدفت برای اجتماع که توش زندگی میکنی بزرگ این اجتماع توان هدف سنگینتو رو نداره ،این اجتماع مثل یک ژیان میمونه ولی یک مشکل داره اگر کسی پیدا بشه و ازش تند تر بره محکوم می شه و...............
دیگه خسته ام فکر کنم منظور نوشته هام رو فقط تو بدونی و همین بسه
November 27, 2007 12:07 AM
راستش فکر نمی کردم اپ کرده باشی امدم کامنتا رو بخونم و ببینم خبری از رفیق شفیقت سهیل که جماعت رو گذاشته تو خماری هست یا نه ؟! که با مطلب جدید تخته سیاه مواجه شدم و نوشته جدیدت که تامل برانگیزه ! در مورد کامنتایی که با نام نازنین گذاشته شده در نهایت احترام برای ایشان باور نمی کنم این کامنت رو ان نازلی نازنینی نوشته باشه که سهیل انقدر با عشق راجع بهش می نوشت . فکر می کنم حتی بدترین رابطه ها هم وقتی به اتمام می رسه حرمتی داره مربوط به خود طرفین که بهتره حفظ بشه دیگه چه برسه به رابطه زیبایی که سهیل برای خوانندگانش ترسیم کرده بود و البته تک و توک نوشته های دلنشین خود نازنین در وبلاگش که متاسفانه از دنیای مجازی حذف شد . بگذریم بیش از این نباید وارد حریم خصوصی دیگران شد .
در مورد نوشته ات اگه بخوام صادق باشم راستش دلم گرفت بیشتر برای تو که علیرغم بیرحمی ظاهری میتونم تصور کنم در چه گردابی گرفتار شدی و البته برای خانم شین عزیز که با همه احساسات پاک دخترانه به تو دلباخته . اتفاقی که اگر از جنس مونث باشی احتمالا یک بار اونو تجربه کردی : ورود به رابطه و دلبستگی به ادمی که حدس میزنی با عشق ورزی بهش نظرش راجع به تعهد عوض میشه و باهات برای همیشه میمونه !! شراگیم عزیز من فکر می کنم در حال حاضر چیزی که مانع تمام کردن رابطه از جانب توست بیشتر به یک جور ترحم شبیهه یا بهتر بگم عذاب وجدان ناشی از دل شکستگی طرف مقابل !! وقتی رابطه بالغانه و عاشقانه دو تا ادم تبدیل میشه به وضعیتی که تو ترسیم کردی :
" انگار بچه ات را بخواهی بگذاری سر راه و هر بار بچه دنبالت راه بیفتد و دامنت را بگیرد که من را تنها نگذار و تو بخواهی با دلیل و برهان قانعش کنی که این کار به نفعش است... انگار برای خلاصی از این تارهای چسبنده مجبور شوی دست و پای خودت را قطع کنی "
بنظرم فاتحه اون رابطه خونده شده ! معذرت می خوام قصد قضاوت ندارم اما این تنها چیزیه که به ذهن ناقصم می رسه ! مطمئنا جدا شدنتان واسه جفتتون البته هر کدام از منظر خاص خود درد داره رنج داره اما شراگیم جان با توصیفاتی که از روحیه او کردی و با شناخت نصف و نیمه ای که از تو دارم حدس می زنم این رابطه با این اوضاع احوال دیر یا زود به اتمام برسه پس بنظرم اگه زیبا و دوستانه تموم بشه بهتره تا با ............ به هر حال متاسفانه شاید این مسئله ناشی از ذهنیت بعضی از ما نسبت به عشق باشه که فکر می کنیم عشق شخص خاصی ما رو کامل می کنه . نیمه گمشده ای که در ناخوداگاه ما برتر از نیمه پیدایی ست که در وجود خودمان سراغ داریم و مشکل از جایی شروع میشه که در اغلب اوقات یا طرف مقابل مثل ما فکر نمی کنه یا ما نیمه گمشده اش نیستیم و حتی این نیاز ما در نظر او به شکل ضعف جلوه می کنه و بمرور زمان نه مکمل که مزاحم محسوب میشیم !
خانم شین عزیز البته شهامت شما رو در اینکه شراگیم رو برای گذاشتن مجدد پست یکجورایی تشویق کردید تحسین می کنم اما راستش این جور وقت ها فکر می کنم فقط زمان و تحلیل های منطقی بعدیه که به شما کمک می کنه . راستش نه بلدم به کسی دلداری بدم نه نیازی به اینکار می بینم . هر وقت هم خواستم با استدلال در موارد عاطفی با کسی همدردی کنم بعدش به تجربه شخصی فهمیده ام که در ان شرایط روحی اینجور استدلال ها توسط ادمی که خارج از ان گرداب احساسی شخص درگیر قرار داره به اندازه کافی تسلی بخش نیست . فقط امیدوارم شهامت بهترین انتخاب ( هر چند شاید در این مرحله از وابستگی دیگه برای شما ظاهرا انتخاب بین بد و بدتر باشه ) رو داشته باشی این جمله اخر شاید کلیشه ای باشه اما دختر گل رابطه یک جاده دو طرفه اس . شرمنده از طولانی شدن کامنتم و معذرت اگر در کلامم چیزی بود که بدلیل صراحت ناراحت کننده بود ! برای هر دوتون بهترین ها رو ارزومندم .
November 26, 2007 11:23 PM
سلام
بهيچ وجه دركت نميكنم ... نميفهمم داري اين رابطه رو قرباني چي ميكني ... بايد هدف خيلي بزرگي باشه يا حداقل سرابي پررنگ ... خودت بهتر ميدوني.
November 26, 2007 11:05 PM
نزدیک یک سالی هست که مرتب خواننده وبلاگ دلقک بودم . من از طریق وبلاگ شراگیم با دلقک آشنا شدم و هیچ وقت برای هیچ کدام کامنت نگذاشته ام .رابطه شراگیم و خانم شین حیف است الکی تمام شود. شراگیم عزیز از تنهائی چه خیری دیده ای ؟ امیدوارم تجدید نظرکنید . ولی از دلقک عجیب است . با این همه تخصص و سواد و روانشناس بودن و این همه دوست دختری که تا به حال داشته است و در وبلاگش این همه ادعا نوشته چطور ممکن است تا این حد اشتباه کند و با دختری مثل نازنین که مثل روز روشن است چه دختری است .دوست باشد.خیلی عجیب است. به نظر من دلقک دروغ می گفته است . دلقک جان این همه ادعا و این همه اشتباه ؟ از هول حلیم تو دیگ افتادن هم حدی دارد عزیز من
November 26, 2007 9:14 PM
جزیره های کوچک خوشبختی ...
آرزو می کتم برسی به کشور خوشبختی شراگیم ، ولی این رو هم یادت باشه ، میشه رفت تو یه جزیره ، از همونجا شروع کرد و دنیای خوشبختی رو ساخت ...
یه چیزی رو هم بگم . فکر کنم الان ۲۶ یا ۲۷ ساله ای ، و اینطور که شنیدم و دیدم ، عاشق شدن تو این سن و سال خیلی بعیده که اتفاق بیفته . عاشقی یه لحظه اس ، یه آن که دل میلرزه ، و دل آدم بزرگا حتی اگه فقط ۲۶ ۲۷ ساله باشن ، به این راحتیا دیگه نمیلرزه ...
با اینهمه ، برات عاشقی رو هم آرزو دارم !
خوشبخت باشی ایشالااااا ننه D:
November 26, 2007 7:38 PM
خطاب به كامنت گذار بي انصاف شماره 2: فكر كنم شما همون نازلي هستيد كه دلقك اينقدردوستتون داره! ميدوني نازلي عزيز دلم براي دلقك خيلي ميسوزه من فقط نوشته هايش را خوندم و احساسش رو به شما- احساسي كه نميدونم چطور نميفهمه يكطرفه و بيفايده است.. كاش حرمت دوست داشتنش را حداقل نگه ميداشتي! حرمت هشت ماهي كه يار غار هم بودين!
برايم عجيبه شما بايد جاهاتون عوض ميشد يعني دلقك زن بود و شما مرد! چون اين رفتار از طبع لطيف يك زن واقعاً بعيده!! من رو ياد حلي اولين دوست شراگيم مي اندازي!
فقط ميتونم بگم متاسفم! براي اينكه ستاره آدمها اينقدر از هم دوره! ازش متنفري خوب باشه ولي لزومي نداري لجنماليش كني! نمي فهممت! فقط همين!!
November 26, 2007 6:51 PM
شراگیم جان ... منو یاد چند سال پیش انداختی .. تکرار می شود ...
ای یهودی سرگردان وبلاگستان تو بالاخره در کدام سرزمین ارام می گیری .....
November 26, 2007 6:51 PM
ای بابا چی شده نکنه از بوی بارون و پاییز هست که هرکی داره یارشو تنها میگذاره؟!!!
بازم افرین به همه کسانی که میدونستند رابطشون برای چی شروع میشه و یکروزی تمام میشه.....ولی وای از اون رابطه ای که قول و قرار ۲ طرف باشه و یکی اهل عمل نباشه....
خانوم شین رو دیده ام و مطمینم که منتظرهمچین روزی بوده.....
ولی جالب اینکه ما باید منتظر خانم X دیگه باشیم واقعا رفیق ،ما چرا زندگی تو رو دنبال میکنم؟
November 26, 2007 5:37 PM
به نازنين عزيز:
هی شری جان واقعا که خوب گفتی به اين طرفدارای دو آتيشه شماره ۳۱ و ۳۳. من نمی دونم ملت چرا اين قدر فضولند و ميان و راجع به هرچی که بهشون مربوط نيست اظهار نظر می کنن و تو هر موضوعی خودشون رو وارد می کنن.
--------------------------------------------------
:))) جالبه!! فکر نميکنی خودت هم همينقدر فضولی که به مسئله ای که بين ما و شراگيم بود دخالت کردی؟ ما به شراگيم يک اعتراض کرديم (بجا يا نابجا) اونم جواب ما رو داد (دستش درد نکنه). اين وسط به تو چه؟ مگه ما دخالتی به دعوای تو و دلقک کرديم؟ شما برين همديگرو بکشين. ما اگر ميخواستيم از کار شما سر در بياريم که همونجا تو وبلاگ دلقک که الان هم تائيدی نيست راجع به تو اظهار نظر ميکرديم. کرديم؟ نه! چون دليل دعواتون رو نميدونستيم و به اصطلاح صلاح خويش خسروان دانند. اما به شراگيم اعتراض کرديم که کاش عجله نميکرد شايد راه بهتری وجود داشت. اونم که الحمدا... از جواب نموند. بعدش کسی ادامه داد؟
پس عزيزم تو هم الان درست به اندازه ما فضولی که اومدی در ماجرایی که بهت مربوط نبود خودتو قاطی کردی !! از آشناییت خوشوقتم :*
November 26, 2007 4:52 PM
شراگيم عزيزم
حيفم اومد که اين متن پاک بشه بخاطر همين وقتی گفتی پاکش کردی يه کپی برداشتم و گذاشتم اينجا
عزیزکم
من هیچ وقتم فکر نمیکردم که نقش یه عنکبوت را بازی کرده باشم تازه یه عنکبوت مهربون :) یاد اون عنکبوت تو کارتون نیک و نیکو افتادم
خودتم خوب میدونی این چیزا توی رابطمه ما وجود نداره. من هیچ وقت نخواستم برای تو تار بتنم اون شبم هم منظور من این بود که هر چی میگذره من بیشتر به این رابطه وابسته تر میشم. من همیشه به همه گفتم که ما فقط دوستیم ولی خوب خودمون را که نمیتونیم گول بزنیم . خودت خوب میدونی که هم برای من و هم برای تو سخته این رابطه تموم بشه سخته به این فکر کنیم که دیگه با هم نباشیم دوست ندارم اینجا اینا را بنویسم چون من برای من بر خلاف تو نوشتن سخته و حرف زدن راحت. و میترسم بازم منظورم را اشتباه متوجه بشی اگه اینا را نوشتم میخواستم بگم که تو اشتباه متوجه منظور من شدی. اگه اون روز گریه کردم نه به این خاطر بود که میخواستم تورا گیر بندازم. از این ناراحت بودم که ما نمیتونیم با هم باشیم پایان این دوستی قشنگ را داشتم میدیدم. شراگیم خوبم من نمیتونم اونجوری که اون شب گفتی همیشه این دوستی را ادامه بدم. حتی تا پیریمون.
شری جان در اخر اگه خوب هستم عکس العمل خوبی هایی که از تو میگیرم و یه خورده هم اینه که دوست ندارم دوستی خوبمون به خاطر چیزهای الکی و واقعا پیش پا افتاده خراب بشه و همیشه خودم را بالاتر از این میبینم که بخوام سر مسائل کوچیک بحث و دعوا کنم نه فقط با تو بلکه با همه
در آخر هم اینو یه بار دیگه میگم که باز دوباره مثل امروز یادت نره و نیای داستان تحریف شده تحویل مرم بدی :P
زندگی من ۴ دوره داره
۱- یکی زمان جنگ که بخاطر کار بابا ما ۴ سال اول جنگ توی آبادان بودیم که من اون موقع کوچیک بودم و شهر هم خالی از سکنه ولی بهترین خاطرات بچگیم مال اون زمان هست عکسیم که گذاشتی مال اون زمان بود.
۲- بعد که جنگ زده شدیم و رفتیم چند تا شهر که آخر سر اصفهان ساکن شدیم اون زمان سخت بود ولی بازم میتونم بگم خاطرات خوب و قشنگی از اون زمان دارم زمان دبستان و تاج ها ی گل وحشی،
۳-بعد از جنگ ما برگشتیم آبادان اوایلش زندگی سخت بود و بعد خیلی خوب شد یه جهش خیلی بلند بود ولی آخراش مشکلات دیگه ای به وجود اومد که بازم مجبور به کوچ شدیم
۴- و بعد از ۱۵ سال زندگی تو ابادان اومدیم تهران که الان ۴ ساله اینجام
:)
November 26, 2007 4:42 PM
سرزمین موعودی که من توی خط اخر این نوشته بهش اشاره کردم قطعا امریکا نیست...بعضی وقتها واقعا نا امیدم میکنید با این برداشتهای چپ اندر قیچی...سرزمین موعود یک موهوم است...بهانه ایست برای غوطه خوردن در اقیانوس غم و ساکن نشدن در جزایر کوچک خوشبختی...ساکن نشدن در روزمرگی و در ابتذال زندگی...بدبختانه شما زبان من را نفهمیدید...!
November 26, 2007 8:38 AM
فکر نمی کنی نباید این نامه رو میذاشتی اینجا؟حداقل به خاطر اون دختر شادی که داری غمگینش می کنی
کار جالبی نبود
November 26, 2007 8:01 AM
اميدوارم منظورت از اون سرزمين موعود آمريکا نباشه وگرنه بدجوری توی ذوقت خواهد خورد وقتی که پات برسه بهش!
November 26, 2007 7:05 AM
You don't deserve this girl. I feel so bad for her:(
November 26, 2007 2:17 AM
شری جونم نوشته های تو بما ميگه که احساس تو در اين رابطه از نوع عشق نيست . وشما دوتا يه جورايی بهم فقط قلاب شديد. در ضمن نگران اين دختر دوست داشتنی و شيرين و زلال همچون باران بهاری هم نباش چون قطعا عاشقان بسيار و احتمالا بهتر از تو خواهد داشت . بعضی وقتا شما مردا نفرت انگیز میشید با دست یس میزنید با یا ییش میکشید و همیشه هم فکر میکنید که دارید لطف میکنید به طرف .... نمیخوهی تو یه رابطه ای باشی خوب نباش اسمون و ریسمو ن بافتن نداره .. و یه توصیه هم برای زنان و دختر انی که فکر میکنند عاشقند دارم ... به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار که بر و بهر فراخ است و ادمی بسیار
November 26, 2007 1:00 AM
الهی من بمییییییرمممممم برات عزیزه دلم
سلام شری عزيزم
زندگی کن بی آنکه جزيی از آن باشی
همچون نيلوفر که در آب است اما با آب تماسی ندارد
شری زندگی رو خيلی سخت گرفتی
بعدشم چيزايی رو که تو دنبالشی تو اين دنيا نيست تو خارج از ایران هم نیست
مطمئن باش چیزایی رو که می خوایشاید بتونی توایران ژیدا کنی اما خارج از ایران مطلقا نمی تونی
تو ديوونه شدی
شايد هم به درجه اي از خود آگاهی رسیدی
November 26, 2007 12:57 AM
با تمام این تفاسیر من فکر میکنم این یه موقعیت سرنوشت ساز یا چیزی از جنس آخرین شانس باشه برای تو، تا شاید برای همیشه تو رو از این وضعیت بلاتکلیفی و انتظار برای رسیدن به خوشبختی در اون سرزمین خیالیت نجات بده . بهش جدی تر فکر کن و به این راحتی از دستش نده.
November 25, 2007 11:40 PM
Hi Sharagim,
Just wanted to let you know that I live in San Diego(just like your mom) and I am a reader of your weblog for the past year.This is the first commnet you get from me. It's because of 2 words
"sarzamin-e mo ood- in your post
I cannot tell you otherwise, but you need to see it with your own eyes that it really is not even close. I waited for my Green card for about 8 years , just like you and it's been 10 years that I live in U.S.
I don't want you to be disappointed later and think about what you left behind.....!
November 25, 2007 10:58 PM
وقتی خيلی بدبخت بشه و دیگه هیچی برای از دست دادن نداشته باشه وقتی توو خلاء معلق باشه٬ تازه ياد خانوم شين( خودش) می افته و واسه ی خودشو پیشرفتش تلاش می کنه درست مثل خود من.
تنهاش بزار که یاد بگیره به خودش عشق بورزه
November 25, 2007 10:39 PM
ضمنا اين جور که تو ميگی اين خانم شين حيفه. از دستش نده بی لياقت بازی درنيار
November 25, 2007 9:59 PM
هی شری جان واقعا که خوب گفتی به اين طرفدارای دو آتيشه شماره ۳۱ و ۳۳. من نمی دونم ملت چرا اين قدر فضولند و ميان و راجع به هرچی که بهشون مربوط نيست اظهار نظر می کنن و تو هر موضوعی خودشون رو وارد می کنن. ضمنا خانمها و آقايون محترم خيل طرفداران بيشمار وبلاگ عقايد يک دلقک به گفته صاحاب وبلاگ از همين فردا می تونيد بريد و حاجتتون رو از درگاه تازه آپ شده ايشون بگيريد. شری که همون روز اول گفت که اين وبلاگ تعطيل بشو نيست که نيست پس ناراحتيتون بی مورده
مصداق همونيه که خدا گفته ..بخوانيد مرا..تا اجابت کنم شما را!
هر اندازه که بخوای خدا بهت ميده..نه کمتر نه بيشتر..!
December 14, 2007 1:42 PM