جکایت وبلاگ نویسی من هم یک چیزی در مایه های جهنم ایرانی ست...دیگر همه تان حتما حکایت جهنم ایرانی را شنیده اید که آنجا یک روز قیر هست و قیف نیست و روز دیگر قیف هست و قیر نیست و و روز بعد که هر دو هست متصدی شکنجه تشریف نمی آورد و خلاصه کلی خوش به حال اهالی دوزخ میشود...
من هم یک روز حوصله دارم بنویسم ولی وقت ندارم...روز بعد وقت دارم اما حوصله ندارم و روز دیگر که هر دوی اینها محیاست این لپ تاپ مردنی بازی در می آورد...!من نمیدانم چه مرگم بود که رفتم این لپ تاپ را خریدم...یکی دو سال پیش برای انجام کاری رفته بودم دفتر شرکت گردون...دست بر قضا ان روز یک جوانی هم آمده بود هم سن و سال من با یک عالمه ریش و یک عدد لپ تاپ و یک گوشی موبایل خیلی خفن و یک دوربین حرفه ای نیکون با لنز و تشکیلات و البته سویچ یک پژوی دویست و شش هم از کمرش آویزان بود...خلاصه یک انسان کامل بود...!(الان که دارم فکر میکنم میبینم مشخصات طرف چقدر شبیه مشخصات روزبه خودمان بوده است!)... همانجا به خودم گفتم ...یعنی میشود یک روز من هم همه ی اینها را داشته باشم؟ از آن روز همیشه ته ته ذهنم این بوده است که یک انسان کامل باید حداقل یک لپ تاپ خوب...یک دوربین عکاسی خوب...کمی ریش...یک گوشی موبایل و خط آبرومند (کد 2)...و حتی المقدور یک ماشین (هر ماشینی به غیر از پراید) داشته باشد...چند ماه پیش وقتی یکی از همکارها پیشنهاد داد که کامپیوتر قدیمی ام را بخرد تصمیم گرفتم اولین قدم را به سوی آن ابر انسانی که ان روز در دفتر گردون دیده بودم بردارم...پول فروش سیستم قدیمی ام را گذاشتم کنار پس اندازی که داشتم و این لکنته را خریدم...البته زیاد هم ناراضی نیستم...اما کامپیوتر خانگی چیز دیگریست...آدم روی این دست و دلش به نوشتن نمیرود...مثل این است که بخواهی با بشقاب ملامین پینگ پنگ بازی کنی...یا مثلا با خاک انداز...!
دیروز مهیار اینجا بود...همان ماهی سیاه کوچولو...پسر خوبی ست...ازش خوشم میاید...هم خوشتیپ است و هم خوب مینویسد...داستان کوتاه و شعر و از این قبیل مزخرفات... تا چند وقت پیش که میدانم از فعالان بخش ادبی روزنامه اعتماد بود...واقعا پسر خوبی ست...فقط اشکالش این است که یک مقدار قرمساق است... میخواهد از ادبیات پول در بیاورد...! از ادبیات...از نوشتن....خب این کار اگر اسمش قرمساقی نیست پس چیست؟ همیشه هم مینالد که پول ندادند و کم دادند...هرچه به او میگویم به جای پرسه زدن در این روزنامه ها و پااندازی در عرصه ی ادبیات برود دنبال یک کار شرافتمندانه و از ادبیات فقط لذت ببرد به خرجش نمیرود...یک اشکال دیگر هم دارد که کمی اسنوب است...البته کار کردن در محیط های ژورنالیستی مقداری اسنوب بودن را میطلبد...ولی به هر حال چیز خوبی نیست که آدم قسمت اعظم حرفها و خاطراتش مربوط به چایی خوردن با محمود (محمود دولت آبادی) و شوخی کردن با سیمین (سیمین بهبهانی) و کشتی گرفتن با نجف (نجف دریابندری) باشد...
دیشب حرف این بود که هر چند وقت یکبار جمع شویم جایی و جلسه ی کتابخوانی ای بگذاریم...به هر حال بهانه ایست برای اینکه هدفمند تر کتاب بخوانیم و بهانه ایست برای اینکه بیشتر همدیگر را ببینیم...پیشنهاد کردم اگر قرار به برگزاری چنین جلساتی شد با شاهکار پروست شروع کنیم..."در جستجوی زمان از دست رفته"...حداقل سه چهار سالی سرمان را گرم میکند...کتابی ست که واقعا میشود در مورد هر صفحه اش ساعتها حرف زد...بعد از شام گفت که قرار است برود خانه "منیرو" و نمیدانم فلان چیز را برایش پیدا کند و از من خواست که من هم با او بروم...با اینکه باید یک ساعت دیگر میرفتم سر کار اما با او رفتم...دلم برای ان خانه تنگ شده بود...اولین باری که با منیرو حرف زدم و به خانه اش رفتم یک روز صبح بود...زنگ زد و با همان لهجه ناز بوشهری اش و با همان صدای مردانه اش گفت که چقدر میخوابی...بلند شو بیا اینجا صبحانه بخور...! و من رفتم...فکر کنم قبلا تعریف کرده بودم...یادم نیست...حالا شاید فکر کنید این حرفها هم به نحوی ریشه در اسنوبیسم دارد...یعنی شراگیم میخواهد بگوید آنقدر با منیرو روانیپور ندار بوده است که صبحانه اش را در خانه او میخورده...ولی واقعا اینطور نیست...منیرو دوزار روی من به عنوان نویسنده و یا کسی که خرده استعدادی در ادبیات دارد حساب نمیکرد...فقط گاه گداری وبلاگ من را میخواند...اما وبلاگ چه ربطی به ادبیات دارد؟ خودم هم نمیدانم...در یک داستان تو نمیتوانی ابتدای داستان قرمه سبزی ات را بگذاری سر گاز و در ادامه داستان فراموشش کنی...قرمه سبزی حق ندارد وارد داستان تو شود مگر اینکه به نحوی برای پیشبرد داستانت بخواهی از ان استفاده کنی...والا زائد است و باید حذف شود...اما در وبلاگ دیدید که در همین نوشته ی قبل چه راحت آمد و در صدر نوشته ام نشست و بعد هم برای خودش فراموش شد تا جا بیفتد و حتی ته بگیرد و هیچ کس هم صدایش در نیامد که ان قرمه سبزی اول نوشته ات وصله ناجور بود...خب وبلاگ همین است...پر است از همین تکه ها و وصله هایی که بدون هیچ ارتباط منظقی پشت سر هم ردیف میشوند...تکه هایی که هیچ فکر هوشمندانه ای پشتشان نیست...سوگلی های مونیرو بچه های گروه کولی هایش بودند...کسانی که تکنیک های داستان نویسی را بلد بودند...کسانی که داستان نویس حرفه ای بودند یا قرار بود در آینده داستان نویس حرفه ای شوند...همان قرمساق های ادبی که داستان کوتاه و شعر و رمان میفروشند...شاید بی انصافی میکنم...هرکسی از ادبیات نان بخورد لزوما قرمساق نیست...این خود ادبیات است که ذاتا هرجایی ست...وقتی داستانی مینویسی حتما باید داستانت را در اختیار دیگران بگذاری تا یک قدم ادبیات به جلو بردارد...که این عجوزه عروس هزار داماد است...
اینها حرفهای یک آدم سرخورده از همه چیز است...!یکی از سرخوردگی هایش این است که چرا منیرو تشویقش نکرد که بیشتر و جدی تر بنویسد...چرا دلگرمش نکرد...چرا پشتش را نگرفت...چرا به ده نفر معرفی اش نکرد...منیرو که نثر من را خوانده بود...منیرو که طنز من را خوانده بود...منیرو که به قول خودش بعد از خواندن این نوشته نصفه شب آنقدر خندیده بود که از روی صندلی اش افتاده بود روی زمین...منیرو که یکبار برای تعریف ادبیات گفته بود ادبیات یعنی همین چیزهایی که تو در وبلاگت مینویسی...پس چرا به من به اندازه ی ان دیگران توجه نکرد...؟ چون شاگردش نبودم؟ یک فرضیه اسکیزوفرنیک این است که نویسنده های بزرگ هیچوقت شاگردانی تربیت نمیکنند که ممکن است در اینده از خودشان بزرگتر شوند...مدینه ی فاضله ی هر نویسنده ی صاحب نامی جامعه ای ست با چندین میلیون نویسنده...اما همگی متوسط و ضعیف...که نویسنده های بزرگ بر پشت و بالای انها بروند و بهتر و بیشتر دیده شوند...و برای همین دنبال استعداد های متوسط میگردند تا به جامعه آرمانی خود نزدیک شوند...اوه...من امشب چقدر بد شده ام...چقدر مزخرف میگویم...منیرو اینها را بخواند در مورد من چه فکر میکند...؟ به هر حال جای گله گی نیست چون من هم اصلا منیروی نویسنده را نمیشناختم و هنوز هم نمیشناسم...من تا همین امروز فقط یک کتابش را خوانده ام...همیشه فکر کرده ام وقتی هنوز همه ی آثار همینگوی و چخوف و داستایوفسکی را نخوانده ام...وقتی هنوز فرصت نکرده ام و یا تنبلی کرده ام و همه ی آثار صادق هدایت را نخوانده ام چرا باید بروم سراغ خواندن کتاب" کنیزو"ی منیرو روانیپور؟
منیروی من آن زن خونگرم و بوشهری و آگاه ساکن طبقه ی یازده بلوک یک است که آدم از بودن با او و همصحبتی اش سیر نمیشود...والا من را چه به نشست و برخواست با نویسنده های بزرگ این مملکت...؟
علی ایحال از موضوع دور نیفتیم...منیرو بعد از این سفر اخیرش به امریکا خانه اش را در اختیار یکی از بستگانش قرار داده بود...قرار بود من و مهیار برویم بالا و ان چیزی که مونیرو خواسته بود را پیدا کنیم و بعد هم زود برگردیم که من به سرویس محل کارم برسم...همه چیز طبق برنامه پیش میرفت که داخل آسانسور گیر افتادیم...من بودم و مهیار و یک آدم چاق با کلی نان سنگک و یک آدم کچل با کیف سامسونت و یک جوان یک لا قبای دیگر...بدترین چیز این است که آدم داخل اسانسوری با عده ای سیبیل کلفت گیر بیفتد...یعنی در آن شرایط بحرانی حضور یک زن و یا دختر میتواند روحیه بخش باشد...وقتی دختری نباشد اصلا آدم حس بذله گویی ندارد...اما نمیدانم چه شد که ان شب من و مهیار بند کرده بودیم به ان آدم چاق نان به دست که وظیفه ی انسانی تو حکم میکند در این شرایط سخت نان هایت را با بقیه قسمت کنی که بیشتر اینجا دوام بیاوریم...طرف باورش شده بود و میگفت الان درست میشود و چند لحظه صبر کنید و محکم نان هایش را نگه داشته بود و ما هم هی به ساعتهایمان نگاه میکردیم که تا ده دقیقه دیگر اگر درست نشد دیگر باید نان هایت را قسمت کنی و دیگر طاقتمان تمام شده است و گرسنه ایم و به ندای انسانی درونت گوش بده و...
...تا اینکه بالاخره درست شد...
داخل خانه خانوم روانیپور کارمان زیاد طول نکشید...چیزی را که میخواستیم پیدا نکردیم...دو پسر آنجا بودند یکی قد بلند که مهیار را میشناخت و دیگری کمی چاق...و البته دو دختر... دور میزی نشسته بودند به عرق خوری و پاسور بازی...توی دلم گفتم منیرو جان کجایی که ببینی خانه ات شده است مکان...!
به ما هم تعارف زدند...اما از انجا که ما برای کاری آمده بودیم و وقت هم نداشتیم صاف رفتیم طبقه بالا و شروع کردیم به زیر و رو کردن کتابخانه ی مونیرو..آن پسر لاغر و بلند با یک سینی و دو لیوان پر از شراب قرمز خانگی بالا امد...وقتی با احتیاط شروع کردم به مزه کردنش تازه فهمیدم آب آلبالوست...خدا را شکر...هیچوقت از مزه ی الکل خوشم نیامده...اما آن پسر که دید من با چه احتیاطی لیوان را به لب برده ام فهمید که انتظار چیز دیگری را داشته ام و صاف رفت از پایین یک بطر عرق آورد و ریخت توی لیوانهایمان و شربت خوشمزه ام زهر مار شد...چاره ای نبود... زشت است که آدمی به گندگی من نتواند یک ته استکان عرق قاطی آب آلبالویش بالا برود...لاجرعه محتویات لیوان را سر کشیدم و به هوای تماشا کردن کتابها رویم را کردم سمت کتابخانه که ان پسر لرزش لب ها و پریدن گوشه ی چشمم را نبیند...از من به شما نصیحت...اگر مثل من از مزه ی الکل متنفرید و در یک مهمانی برای حفظ ظاهر هم که شده مجبور شدید پیکی بزنید لاجرعه ان را سر بکشید...بهتر از این است که با مزه مزه کردنش خودتان را عذاب دهید...اما راه حل مهیار از من ساده تر بود...دست به لیوانش نزد...وقتی پسر پایین رفت یک نگاه معنی داری به من کرد که یعنی این را چه کنم؟ من هم یک نگاه معنی داری بهش کردم که مشکل خودت است...مهیار هم پاشد و رفت محتویات لیوان را توی دستشویی طبقه بالا خالی کرد و شاد و خرم برگشت...این مهیار خیلی آدم ضایعیست...بهش میگویم احمق جان حداقل یخ هایش را میگذاشتی بماند که تابلو نشود...!
کارمان که تمام شد رفتیم پایین...باز هم تعارف و تشکیلات که بمانید و یک پیکی دور هم بزنیم و شام بخورید و قس علی هذا...من همینجور لیوان خالی و یخ هایش فاتحانه توی دستم بود و بدم نمیآمد قبل از اینکه آن را گوشه ای بگذارم همه ببینند که همه ی محتویات لیوان را خورده ام ...(برعکس مهیار که لیوانش را پشت سرش قایم کرده بود که کسی نبیند که لیوانش یخ ندارد!)...که دیدم تعارفات جدی تر شد و ناگهان در چشم به هم زدنی لیوانی را که به زحمت خالی کرده بودم دوباره پر شد...ای لعنت خدا بر دل سیاه شیطون...! مگه آزار داری؟
مهیار این بار هم قسر در رفت... بهانه آورد که چون رانندگی میکند نمیتواند بیشتر بخورد و از طرفی دیر شده و باید همین الان برویم....در همین حیص و بیص بود که یکی از دخترها که چشمهای سبزی هم داشت و از ان تیپ هایی بود که من خیلی دوست دارم (سرزبون دار و با پرستیژ) آمد جلو که:" ...مگر میشود لیوان پر شده را زمین بگذارید...!؟" و من هم گفتم:" نه...البته که نمیشود...!" و محتویات لیوان را که اینبار آب آلبالویی هم همراهش نبود بدون ذره ای تامل بالا دادم...! چشمهای همه گرد شده بود که بابا این دیگر ختم عرق خورهاست که یک نصف لیوان عرقی را که انگشتدانه ای و به ضرب و زور هزار مزه میخورند یک نفس رفت بالا...و من هم چشمانم داشت از حدقه در می آمد و نمیدانستم رویم را کدام ور بکنم که قیافه ام را که از هر طرف داشت کش می آمد کسی نبیند ..! باور کنید اگر یک روز من را ببرند اداره آگاهی و دو لیوان عرق به من بخورانند برای اینکه لیوان سوم را نخورم حاضرم به هر جنایت نکرده ای اعتراف کنم...!
خلاصه شبی بود آن شب...موقع برگشتن برای اینکه دوباره سوار آن آسانسور جهنمی نشویم یازده طبقه را از راه پله ها امدیم پایین...نشان به آن نشان که امروز مهیار میگفت که هنوز هم موقع راه رفتن ناخواسته زانوهایش را خیلی بلند میکند و همه چیز را پله میبیند...!
پ.ن: "یک نفر دارد حوصله ام را سر میبرد... فکر کنم خودم باشم!!"