شراگیم
« ... | صفحه اصلی | ماجرای من و لپ تاپ و مهیار و ادبیات و منیروی روانیپور و خیلی چیزهای دیگر... »
بسته های خالی زندگی...!

زیر قرمه سبزی را کم کرده ام تا نم نم برای خودش جا بیفتد و همه ی ظرفها را هم شسته ام و کار دیگری ندارم جز اینکه بیایم چند خطی بنویسم...
تازگیها برای نوشتن کمی سخت گیر شده ام...یعنی فکر میکنم حتما باید موضوع بکر و یا جالبی برای پرداختن داشته باشم که بیایم اینجا و روده درازی کنم...بعضی وقتها هم واقعا غصه ام میگیرد و فکر میکنم هیچ استعدادی در زمینه ی نوشتن ندارم والا یک ادم با استعداد، از هیچ و پوچ میتواند چنان مطلب خواندنی و جالبی خلق کند که جاودانه شود...چند سال پیش داستانی خواندم با عنوان" سیبیل"...الان یادم نیست مال موپاسان بود یا کس دیگری...اما اسم داستان "سیبیل" بود و تمام داستان هم حول گفتگوی دو زن در مورد سیبیل دور میزد...پنجاه صفحه لاینقطع فقط درباره ی سیبیل و انقدر هم خواندنی که نمیتوانستی کتاب را زمین بگذاری...خب استعداد این است...اگر فکر میکنید کار ساده ایست فقط یک صفحه در مورد سیبیل بنویسید...نویسنده با این کار قدرت نمایی کرده است...درست مثل قهرمانان ورزشی که در هنگام مسابقات به کارها و بازیهای نمایشی روی می آورند....یا همین چخوف خودمان...! یک داستان کوتاه دارد که در آن هنگام تنفس یک جلسه محاکمه (اگر اشتباه نکنم) قاضی و دست اندرکاران دادگاه به جای رسیدگی به پرونده ، درگیر بحثی بی انتها در مورد غذاهای مورد علاقه خود میشوند...یک بحث طولانی با جزئیاتی دیوانه وار...ولی این داستان آموزش آشپزی نیست...یکی از شاهکارهای ادبیات است...
وقتی از خودم نا امید میشوم که میبینم اینهمه موضوع برای نوشته شدن دور و برم وجود دارد و من همیشه ته ذهنم به دنبال موضوع مهمی می گردم که ارزش پرداخته شدن داشته باشد...احساس عقیم بودن میکنم...زندگی به من بسته های بیشماری هدیه داده است...بسته های بزرگی که با زیباترین کاغذها تزئین شده بودند اما وقتی آنها را یکی یکی باز کرده ام دیدم همه خالی بوده است...شوخی بی مزه ای کرده است زندگی با من...اولین بسته پدرم بود...سرهنگ زمان شاه بود...چند ماه دیگر انقلاب عقب میافتاد تیمساری اش هم آمده بود....نه از این سرهنگ های پیزوری امروزی که سواد خواندن و نوشتن هم ندارند...دو تا لیسانس داشت و یک فوق لیسانس..افسر مهندس بود و سالها در آمریکا دوره دیده بود....دوره هایی که شاید کمترینش پرواز با هواپیمای شکاری باشد...در ساعات فراغتش مربی پاتیناژ در قصر یخ هم بود...عکسهای جوانی اش را که ببینی فکر میکنی آرتیست سینما بوده است...از شدت خوش تیپی و خوش قیافه گی...با دختر شاه فالوده نمیخورد...! چه شانسی آورده ام که پسر چنین پدری شده ام...زندگی چه لطفی در حق من کرده است که پدرم یک آدم عامی و بی سواد و درب و داغان کوچه خیابانی نیست...
اوه...شوخی مسخره ای بود...! از وقتی یادم می آید این جعبه ی مشعشع خالی را به دوستانم نشان داده ام که ببینید...این پدر من است...و واقعا هم پدر من بود...بی انکه برایم پدری کند...بی آنکه یکبار فکر کنم که میتوانم روی کمکش...روی حمایتش...روی تجربه اش حساب کنم...یکبار میتوانم بهش تکیه کنم و با خیال آسوده جلو بروم....پدری که بعد از انقلاب انقدر فرو ریخت و فرو ریخت و فرو ریخت که امروز حتی جرئت نمیکنم به او فکر کنم....
بسته ی دوم که همزمان با بسته ی اول دریافت کردم هم مادرم بود...خوشگلترین دختر یک خانواده ی مرفه و تحصیلکرده...مادری که هروقت عکس جوانی اش را به کسی نشان میدادم فکر میکرد آن را از مجله ی مد بریده ام....مادری که تمام دوران کودکی و نوجوانی ام تا با دوستان و همکلاسیها حرف از مادر میشد دست میکردم توی جیب و عکسش را به عنوان برگ برنده در می آوردم و سینه ام را جلو میدادم که :" این مادر من است...الان آمریکاست...!" و همه با تحسین و حسرت نگاهم میکردند که:" جدی؟ عجب مامان خوشگلی داری..!" و وقتی به یاد مامان های گرد و قلمبه و بی ریخت خودشان میفتادند که دور ترین جایی که رفته بودند پابوس امام رضا بوده است به من حسادت میکردند...به من..!! .به من که همیشه حسرت این را داشتم که کاش گرد و قلمبه ترین مادر دنیا را داشتم اما به جای اینکه او را در جیبم بگذارم میتوانستم در آغوشش بگیرم...میتوانستم هر روز صبح با صدای او بیدار شوم...میتوانستم زنگهای تفریح ساندویچی را که او برایم پیچیده بود بخورم...هنوز هم هرجا صحبت از مادرم میشود همان عکسهای قدیمی و خاک گرفته را نشان میدهم که: " این مادر من است...الان امریکاست...از فعالین جنبش فلان است....فلان روز هفته ساعت فلان از صدای امریکا فلان برنامه اش پخش میشود..." و باز خیلی ها می گویند: "خوش به حالت...!عجب مادر باحالی داری" و به مادرهای چاق و پیر و چارقد به سر خود فکر میکنند...
کادوهای بعدی زندگی هم که جعبه های بزرگ و عناوین پر طمطراقی داشتند یکی بعد از دیگری خالی از آب درامدند...گیرم که در اینها درصدی خودم هم مقصر بودم....المپیاد فیزیک...قهرمانی تنیس روی میز...مهندسی برق...و...

و حالا مانده این بسته ی آخری که جرئت باز کردنش را هم ندارم...همین خرده استعدادی که فکر میکنم برای نوشتن دارم و روزی میتواند زندگی ام را بهتر کند...که میتواند باعث شود احساس کنم عمرم را هدر نداده ام... اگر این هم خالی باشد چه...!؟ این وبلاگ و هرچه در ان است نتیجه مستقیم ترسها و محافظه کاریهای من است...اینجا در قبال نوشته ام مسئولیتی ندارم...این نوشته ها حتی بهترینشان همه حکم اتود زدن را دارد...یک سری طرح های خام...این نوشته ها هیچوقت مورد قضاوت و نقد جدی قرار نمیگیرد...هیچوقت زیر ذره بین نمیرود...همیشه وسوسه ی این را داشته ام که استعدادم را با نوشتن یک داستان کوتاه یا بلند به خودم اثبات کنم...اما همیشه ترسیده ام...همیشه گفته ام هنوز زود است...هنوز انقدر پر نشده ای که خودت را در قالب یک داستانی که بتوانی زیرش را امضاء کنی خالی کنی...قبل از اینکه قلم مو به دست بگیری و بروی سراغ بوم نقاشی باید حالا حالاها اتود بزنی...روی همین کاغذ پاره های وبلاگ...! باید حالا حالاها کتاب بخوانی و خودت رامسلح و آماده کنی...باید درست مثل یک قلم نی انقدر خودت را بتراشی که قابلیت درست و زیبا نوشتن را پیدا کنی...باید خودت را به درستی صیغل دهی...! به هر حال این اخرین شانس من است...هیچ بعید نیست که زندگی دست از شوخیهای تخمی اش برنداشته باشد...هیچ بعید نیست هیچوقت نتوانم چیزی بنویسم...هیچ بعید نیست بدبخت تر و گمنام تر از هر چغندر کاری از دنیا بروم...تف به این زندگی اگر صد سال بعد شراگیم زند فقط یک نام متروک بر روی یک سنگ قبر ارزان قیمت در یک قبرستان دور افتاده باشد...! تف...!

توسط در December 15, 2007 1:51 AM |
نظرات
جینگول   ( web | email )

افسانه توشیشان، قسمت های دوم و سوم


January 22, 2008 6:44 PM
mim   ( web | email )

برش داشتيد يا سيستم من باز نمی کنه...اون متن که به خانم روانی پور هم ربط داشت؟...يعنی ما خودمون هم خودمون را سانسور کنيم؟
من به روی خودم نمی اورم که خواندمش...حالاا که اینطوره
چرا متنتون را با قرمه سبزی شروع کرديد به کليت موضوع چه ربطی داره؟!!!!


December 28, 2007 10:52 PM
Zahra   ( web | email )

عالی مينويسی ... خيلی دوستت دارم... اينقد دوس دارم عکستو ببينم. عکس بچگی های خانم شين رو که گذاشتی... عکس بزرگی های خودت رو هم بذار :ي
در ضمن بسته ی آخريت خالی نيست.مطمئن باش . فقط کاشکی ذهنتو متمرکز می کردی روی کاری که می خوای بکنی . من احساس می کنم تو نويسنده ی خيلی خوبی هستی که صفحه های کتابايی که می خوای بنويسی توی ذهنت قاطی پاتی هستن.
نمی دونی چقد دوس دارم يه بار برم کتابفروشی و يه کتاب ببينم که از تو چاپ شده.....
خيلا وقته وبلاگتو می خونم اما کم نظر گذاشتم. موفق باشی.


December 27, 2007 10:42 AM
iren   ( web | email )

اول این که صیغل نه و صیقل
دوم این که تا حالا نمی دونستم حقوق یک مربی اسکیت روی یخ که تازه حقوق بگیر دولتم هست اون قدر کمه که مجبورتون کرده بود که توی یک اتاق چند متری زندگی کنید و یک میخ هم بذارین تو کنتورتون تا بتونین تلویزیون درب و داغونتونو نگاه کنید.........

------------------------------
اول اینکه ممنون از تذکرت...دوم اینکه قضیه قصر یخ مربوط به زمانی بود که هنوز انقلاب نشده بود و پدرم توی اوج بود و قضیه ی اون خونه ی لکنته و کنتور برق و ...هم مربوط به زمانی بود که قصر یخ تعطیل شده بود و پدرم هم بازنشسته و نصف بیشتر حقوق بازنشستگیش هم میرفت برای اجاره......
خب حالا اصل مطلب رو بگو بدونم مشکلت چیه؟


December 26, 2007 9:29 AM
مشتی ماشالا   ( web | email )

یه مکانیکی به خاطر تعداد ابزارهای زیادش معروف نمیشه. به خاطر مهارت اوستاکارشه که معروف میشه. اوستاکار هرچقدر حرفه ای تر باشه از ابزارهای کمتر ولی موثرتری استفاده می کنه. چون دقیقا میدونه چی رو باید کی و کجا استفاده کنه.


December 25, 2007 4:07 PM
elyas   ( web | email )

سلام. از آشنايی با شما خوشبختم. برای اولين بار بود که وبلاگ پر محتوا و نوشته های جذابتان را می ديدم. شراگيم عزيز! کامنت زير را من نگذاشته ام و نمی دانم چرا کسی اين شوخی را با من کرده است؟ شايد می خواسته من و شما را با هم آشنا کند. من به هيچ وجه با چنين ادبياتی کامنت نمی گذارم و مثل اين دوست متحجرمون دغدغه پيوند ميان علم و دين ندارم و اصولآ ساحت اين دو را از هم جداگانه می دانم. اگر مقولات دينی با علم تاييد شود هيچ افتخاری برای دين نيست و اگر هم تاييد نشود هيچ مشکلی برای دين به وجود نيامده است.
دوست عزيزی که با نام و آدرس وبلاگ من کامنت گذاشته اند يا از خود هويت و شخصيتی ندارند و يا از هويت خود خجالت می کشد و شايد هم از ابراز هويت خود می ترسد به هر حال جالب بود که برای نوشتن حرف های بی محتوا و اون لينک بی معنا ميان اين همه نام و وبلاگ از نام من استفاده کرده بود. به هر حال لازم بود که تکذيب کنم.
موفق باشيد


December 25, 2007 11:06 AM
خانوم شین   ( web | email )

چرا آپ نميکنی؟


December 25, 2007 9:21 AM
توهم (دون كيشوت سابق)   ( web | email )

محمد جان -٦١

به جانت كلي از اين آدرس سايت محظوظ شديم. بازم جوك باحال داري؟


December 25, 2007 8:37 AM
mohammad   ( web | email )

فقط خوابستم بگم که لینک زیر رو بدون تعصب بخون (البته بعید بدونم!) و بعد بیاد بیار که تا حالا چطور کورکورانه و بدون حتی لحظه ای تعقل حرفها مفت دین ستیزی زدی اگر شعورت رو بکار میانداختی میفهمیدی که چطور علم در تمام این قرنها داشته دستو پا میزده که به منو تو دین رو یاد بده! واقعل وقتشه که چشماتو باز کنی و بهتر نگاه کنی به کائنات و هستی که تو هیچ هیچی نسیتی حتی با اون دانش الکن!!
http://www.shia-news.com/ShowNews.asp?Code=86100304

----------------------------------
محمد جان به قول یکی از دوستان چیزی که برای شماها آرزو هست برای ما خاطره ست...! لینکی رو که برام فرستادی رو من تقریبا یکسال پیش توی خبرگزاری حوزه خونده بودم و همون موقع هم چشم و گوشم باز شده بود...حالا اینکه بعد از یکسال اون خبر دست دوم به عنوان یه خبر دسته اول میاد روی خبرگزاری شیعه نیوز! هم قرار میگیره دیگه مشکل از خبرگزاریه احتمالا...همون موقع در این مورد نوشتم...آدرسش هم اینجاست...امیدوارم تو هم بخونی و اگه متحول هم نشدی لااقل دیگه نیای برای من شاخ و شونه بکشی...آره قربون قدت...
http://www.sharagim.net/2007/04/000118


December 25, 2007 2:43 AM
nazanin   ( web | email )

نميدونم چی بگم شری جان ... متاسفم که بسته ها ی زندگيت خالی بودند ولی ميشه يه جور ديگه هم ديد.. من با نوع نگاه تو به زندگی اشکال دارم البته میتونم بفهمم چرا؟ مثبت نگری رو بايد تمرين کنی . قلمت مثل هميشه زيبا بود و نشانگر توانايی های تو برای به تصوير کشيدن حال و هوای احساسی عاطفی خودت .. هنر تو اينه که به زيبايی ميتونی اين حس رو انتقال بدی به خواننده . و ديگه اينکه بطور کلی مقوله هنر از نوع هفتگانه اش بنوعی تلاش و ایستادگی در مقابل زوال و نیستی است و اگر با خلاقیت توام شود بی تردید جاودانه خواهد ماند. اثاری که با زمان رنگ غبار بخود نمیگیره وهمیشه تازه است و تاثیر گذار ..... مثل سمفونی ۵ بتهوون یا فلوت سحرامیز موتزارت ویا کمدی الهی دانته.


December 24, 2007 11:02 PM
آرش شریف زاده عبدی   ( web | email )

نویسندگی ۱۰ ساعت در روز کتاب خواندن و ۴ ساعت در روز نوشتن است - و خوشبختانه با این روش، آدم از خطر بومی نویسی نیز در امان خواهد ماند...

از سیاهیِ شبِ آذر و دی
آتشی روز به روز افزوت تاخت

این دفعه آبگوشت بار بگذار - خیلی خوشمزه تر از قرمه سبزی است، آنن هم در وسط زمستان...


December 22, 2007 10:43 PM
یک نفر   ( web | email )

دوست عزیز. من هم تا چند وقت پیش فکر می کردم نویسندگی یک جور استعداد است تا وقتی که استاد بزرگواری با دلایل متعددی به من ثابت کرد که نویسندگی ۹۹٪ پشتکار است و یک درصد استعداد. البته شاید با این غلظت حرفش را نشود قبول کرد ولی تا حد زیادی درست است.
نمی خواهم مثل بقیه از وبلاگت تعریف کنم و حرفهایی بزنم که تو خوشت بیاید. هرچند همینقدر که بگویم همیشه نوشته هایت را می خوانم ، به اندازه کافی تعریف است.
موفق باشی و امیدوارم تو که می توانی ، زودتر از این خراب شده بروی . چون جایی که یک مشت بیمار روانی و متوهم اداره اش می کنند جای خوبی برای پرورش استعداد نیست . اینها را می گویم با وجود اینکه خودم خیلی خیلی ناسونالیستم ولی ....


December 21, 2007 1:51 PM
خانوم خانوما   ( web | email )

شری جونم سلام
خودت هم خوب می دونی که استعداد تو یه چیز انکار ناپذیره....
از صمیم قلب آرزو می کنم کتابت چاپ شه و حاضرم با کمال میل توی زمینه طراحی چاپ و نشر کمکت کنم .


December 21, 2007 9:10 AM
azar   ( web | email )

زيبا نوشتی . گاهی هم لازم است به عقب نگاه کرد . فقط ياید مواظب بود زياد بعقب نگاه کردن باعث ميشود پستی و بلندی جلوی راه را نبينيم و بد جوری زمين بخوريم..
شراگيم تشبيهايت حرف ندارد . تو ماتريال زيادی داری برای نوشتن .ميدانم روزی شاهکاری خواهی نوشت.


December 21, 2007 8:33 AM
atash   ( web | email )

whats happen for phsyics olampiad?


December 21, 2007 8:04 AM
RahiL   ( web | email )

we really don't need to prove anything to anybody, even to ourselves.
get rid of these fears.


December 21, 2007 6:06 AM
شاهین دلنشین   ( web | email )


خوب حالا زیاد سخت نگیر. هرکی معروف نشد که دلیل نمیشه چقندر! باشه. سعی نکن زور بزنی تا چیزی را به خودت اثبات کنی. خود اثبات به سراغت میاید، و داستان، تو را مینویسد. کمی شوخی کردم. تو سعی یتو بکن، ولی انگیزه ات به نظر میاد یه اشکالاتی توشه. و انقدر هم مثل این بچه های سوسول نگو "این آخرین شانس من است". 15 ساله که نیستی. تو یه زمانی میخاستی! همه یه ربانائی به بازو ببندند و به خیابان بیایند. پیشنهاد خیلی خرکی ای بود و به این خاطر کسی حرفتو گوش نکرد. حالا بیا حرف منو بزن! و در ضمن نوشته ی زیر را هم بخان!

چه جور دلارهائی، وابستگی نمیآورد؟

دو کلمه و نصفی حرف هساب! با آقای گنجی (3)
دلارهای کجائی (2)
...
آقای گنجی، میبینید. این آقای فرخنده هم مثل شما، به چه چیزهائی که چنگ نمیزند: "ذهنیت تاریخی ایرانیان". شماها! که نماینده ی ذهنیت ایرانیانید، و برای آن سینه چاک میکنید و پیام رسان از سوی جامعه ی ایرانید، آیا در مقابل ذهنیت تاریخی ایرانیان، سر فرود میارید؟ این یعنی فرو رفتن در منجلاب پوپولیسم. ما به افکار مردم، چه غلت! و چه درست، ارج مینهیم و سر تعظیم فرو میاوریم! یه کاری نکنیم که مردم ناراحت بشن آ. ذهنیت تاریخی ایرانیان ناراحت میشودا! آقایان مدافع ذهنیت تاریخی ایرانیان، ذهنیت تاریخی ایرانیان، پر از آشغال است.
...
...


December 21, 2007 2:19 AM
کویر   ( web | email )

چرا خالی؟...چرا اینا امتیاز نباشن؟... فکر کن...اگه پدر و مادرت با هم کنار اومده بودن...شاید تو الان آمریکا بودی... و شاید
هرگز فقر رو تجربه نمیکردی و همینطور بی مادری رو. ولی آیا دیگه با اون شرایط به اینجایی می رسیدی که الان رسیدی؟
شاید کمبود ها محرکت بودن برای نوشتن
و مطالعه.من شک ندارم تو نویسنده بزرگی میشی ولی باید وسواس و کنار بذاری...هیچ نویسنده بزرگی اولین کارش بهترین کارش نبوده!


December 20, 2007 11:03 PM
behnaz   ( web | email )

آخرين روزای پاييزه ...
هر بار ميام اينجا به ياد اون پست پاييزيت ميفتم ... همون کودکيت و رفتن مادرت !
يادمه اينقدر احساساتی شدم که برای اولين و آخرين بار برات ايميل زدم ...
خيلی گذشته از اون روزا !

هييييييييی....

اکسپت نکن ... من فقط يه ويزيتورم !

حس کردم بگم يلدات مبارک :)
و اينکه من هنوز عاشق اون پست پاييزيم ...

شاید چون خودمم تجربه کردم لحظاتی مشابه با اونو ...
موفق باشی !
نوشته هاتو دوست دارم .
دلنشینه .


December 20, 2007 10:28 PM
مرد واقعی   ( web | email )

سلام
وبلاگ جالبی دارين
چند تا از مطلباشو خوندم
اينکه وقت ميزارين و چيزای خوب مينويسين خيلی ارزش داره
موفق باشين///////
راستی اگه دوست داشتين يه سری هم به بنده حقير بزنين...


December 20, 2007 11:56 AM
سحر   ( web | email )

بالاخره که بايد روزی از جايی شروع کني
اگه از همين حالا به بالاها نگاه کنی و از خودت اون انتظارها ور داشته باشی هيچوقت چيزی نميشی و مجبوری همين دست نوشته هاتو هم با خودت ببری زير خاک
راستی! اگه اون بسته ها نبودن تو الان اينی که هستی نبودی ..


December 20, 2007 3:02 AM
شادی   ( web | email )

يکي اين وسطا یه چیزی گفت ولی راست گفت. ديگه اصلا چيز خنده داری اين جا گیر آدم نمياد. آخرین پست طنزی که یادمه پستی حول و حوش لامبورگينی و پيکان جوانان و اين‌ها بود که علی‌رغم نظر عده‌ای به نظر من حتی طنز هم نبود. يعنی طنز بود اما در حد طنز مجلات خانواده.


December 19, 2007 11:59 PM
خانوم شین   ( web | email )

شراگيم عزيز
در اينکه تو استعداد و توانائی نويسندگی داری هيچ شکی نيست نمونه اش هم تو اين بلاگ ميشه پيدا کرد. مثلا پستی که با عنوان ؛ پاییز من ؛ نوشته بودی یا اون پستی که ماجرای مهمونی رفتنت به خونه خانم روانی پور و ماجراهایی که برات اتاق افتاده بود با عنوان ترور شخصیتی. همه اینها نشون میده که این بسته خالی نیست. ولی اینکه تو چقدر بخوای ازش استفاده کنی دیگه بستگی به خودت داره که بخواهی قهرمان زندگیت باشی یا اینکه بازهم همه چیزارو به گردن سرنوشت و روزگار بذاری.
مطمونم که اگه بخوای میتونی .
منتظر اون روز هستم که کتاب تو منتشر بشه .


December 19, 2007 1:52 PM
فریدا   ( web | email )

تو این حال رو با نوشتن داری ... من با نقاشی ... با کشیدن ... حالا تو یک اتودهایی می زنی ... من چی؟ اتود هم نمی زنم ... همه ش ناله می کنم ... اما یه روز میاد می بینی چند تا کتاب هم نوشتی ... باور کن ... من حتما می خرم کتابهات رو ...
به شرطی که تو هم تابلوهای من رو بخری ... البته اون موقع با اسم فریدا نمی کشم ... اما یه طوری حالا بهت میگم دیگه ...
به امید آنروز رفیق !!!!!


December 18, 2007 3:01 PM
بهاره   ( web | email )

شراگيم جان قورمه سبزی ات ته نگيرد .
(بعد از حدودا سه سال خواندن مطالب وبلاگ شما عزيز هميشه در صحنه تغيير خاصی در زندگی شما نديديم هر چند اوايل با نوشته جات شما حال می کرديم و می خنديديم و مفرح می شديم ولی حالا هر روز مايوس تر از ديروز البته اين مساله فراگير تمام وبلاگ نويسان معزم شده است . راستيش من هم ابتدا به ساکن بعد از ۳ سال مشايعت وبلاگ شما دستمان برای نوشتن می لرزيد . حالا که شروع کرديم يکی بايد با تبر دستمان را از کيبورد جدا کنند . حالا جهنم درک شما هم شروع کن داستان کوتاهی رمانی کوتاهی بلندی چيزی بنويس از راه دور يک لگد به باسن مبارک شما حواله می نماييم
موفق و پيروز و مويد باشيد .


December 18, 2007 2:27 PM
الهه   ( web | email )

سلام شراگيم جان يه سوال اخه حس فضوليم گل کرده می خوام بدونم مامانت اسمش چيه اگه دوست داشتی جوابمو بده مرسی


December 18, 2007 1:30 PM
سحر   ( web | email )

به نظر منم بهتره فعلا اتود بزني، نوشته هاتو هم يك جا نگه دار، تا بعد از مرگت با عنوان روزنوشته ها، نامه ها يا يادداشتهاي شراگيم زند چاپ كنند (البته اگر كسي رو داشته باشي كه براش اينقدر عزيز باشي تا اينكارو بعد از مرگت انجام بده، رو من حساب نكن چون برام اونقدر عزيز نيستي) ولي فقط يك بار يك كتاب بنويس كه بشه شاهكار ادبيات جهان تا اونموقع دست نگه دار لطفاً!


December 18, 2007 11:15 AM
rouzbeh   ( web | email )

hای لعنت تو روحت کم اعصابم داغون بود و کم تو مرز افسردگی بودن این نوشته هات هم رید تو همون خط مشی دری وری زندگیم ..نوشته ات نمی دونی چجوری پشتم رو لرزوند یهو خودم رو یه جای تاریک و نمور تنهای تنها دیدم زیر همون قبر ارزون تو یه قطعه تخمی بهشت زهرا ازون قطعه دور دورا که نباید براش پول داد


December 18, 2007 10:41 AM
عماد   ( web | email )

سلام
ياد شخصيت گران در طاعون كامو افتادم!
‹ آقايان كلاهتان را برداريد و تعظيم كنيد ›


December 17, 2007 11:05 PM
azansoo   ( web | email )

زیبا می نویسی

ولی در این دنیا به هر پدیده ای باید با نگاه گذر برای رسیدن به مرحله بعد نگریست
از نویسنده شدن هم بگذر ببین بعد از آن چه خبر است


December 17, 2007 9:18 PM
فهیم   ( web | email )

شراگیم !
این بسته کاملا پر از استعداد است... بازش کن و صفا کن... اما یادت باشد که صیقل درست است نه صیغل ! احتمالا آدرس روی جعبه غلط املایی دارد... اما عیبی ندارد.


December 17, 2007 9:02 PM
سیامک   ( web | email )

شراگیم تو فکر میکنی سهراب سپهری وقتی داشت حجم سبز رو مینوشت به این فکر میکرد که چگونه بنویسد که شاهکار در بیاید و اثر ادبی شود؟ او روح وجمسش را بر روی کاغذ تشریح میکرد و این مخاطبان بودند که روح و جسم خودشان را از روی کاغذ میبلعیدند. هر کس به قدر وسعت فهم و خیالش.یاری این سهراب را مثال زدم چون در جایی خواندم که روزی بشقابی از دست سهراب به زمین افتاد و شکست ولی اعتنایی نکرد. در روزهای دیگر هم این اتفاق افتاد و هر چه در دستش میگرفت رهایش میکرد. تا اینکه در روزهای بعد متوجه شد که مچ دستش شکسته است!! میخام بگم که چقدر تو عالم خودش بوده و در همون عالم بدون توجه به هیچ چیز برای خودش شعرهایی نوشته که امروزه میلیونها طرفدار دارد.افکار انسانها خیلی شبیه به هم است و هر چه که بنویسی افرادی هستند که بگویند انگار من این مطلب را نوشته ام .چقدر به افکار من نزدیک است.همین تیتر بسته هایی خالی زندگی را ببین. خیلی ها در کامنتهاشان به بسته های زندگی خودشان اشاره کرده اند. گویی لنگ همین جمله بوده اند و در ذهن خود مفهوم این جمله را داشته اند ولی بیانش را نه.و توآنرا بیان کردی و ممکن است از دفتر خاطرات تا صحبتهای روزانه از آن استفاده کنند.پس تو امروز یک نویسنده هستی ولی با نوشته های کم.فردا هم یک نویسنده هستی با نوشته های.....؟؟؟

سحرگاهی که سر از تخم کسالت بیرون آوردم به چه امید آن را سپری کنم .کاش دوباره بخوابم .سحرگاهی دگر در مرز کسالتی بیشتر.


December 17, 2007 8:35 PM
میلاد   ( web | email )

به والله که شما استاد ننه من غریبم در آوردن هستید.مطمئن باشید در این مورد اگر سعی کنید دیگر زندگی هیچ شوخی تخمی ای با جنابعالی نمی کند.


December 17, 2007 5:12 PM
هورام   ( web | email )

چیزی که زیاده تو زندگی های همه مون همین بسته های پر از تهی! بسته های پر از مرگ! یا بسته های پر از شکست....
باز کردن بسته اول که همون پدر به قول تو بدترین نوعش اینه که وقتی بازش می کنی مرگ باشه توش! حالا بسته اول که این از آب در اومد خودت برو تا آخرین بسته اش...
ای بابا تو هم داری شکست نفسی می فرمایید تو نوشتن !


December 17, 2007 2:58 PM
fasletaze   ( web | email )

مي داني پدر و مادرهاي ما هم وقتي شدند پدر و مادر ما جواناني بودن مثل الان خود ما. با اشتباهات خود ما. محصول شرايط و وقايعي كه گاه آنها را ساخته و بالا برده و گاه فرو ريخته و نابود كرده. اما خوب حاصل اشتباه گاهي كودكي هست كه روزي بزرگ مي شود و شايد هرگز نتواند تاثيري را آن اشتباهات بر زندگيش گذاشته ببخشد. مطمئن باش بسته هاي زندگي تو آنقدرها هم خالي نبوده اند..
اما در مورد نوشتن آنچه واضح و آشكار است استعداد تو در نوشتن است. به نظرم بهتر است ترس را كنار بگذاري و شروع كني و انتظار هم نداشته باشي اولين كتاب يا داستانت يك شاهكار ادبي باشد. قطعا بايد بارها و بارها بنويسي تا زبان روايي خودت را پيدا كني. تا ذهن و قلمت آن جاني را كه مي خواهي بگيرد. گرم كردن تنها فايده اي ندارد. اگر تا آخر عمر هم كنار زمين خودت را گرم كني قهرمان نمي شوي. بايد وارد ميدان شوي و آنجا اشتباه كني و زمين بخوري تا شخصيت قهرماني پيدا كني.


December 17, 2007 2:23 PM
ياسمن(چند قدم نزديک تر ب   ( web | email )

يادت باشه نوشته زيبا اونيه که روح خواننده رو قلقلک بده و اتفاقا اين نوشته ات که بسته های زندگی ات رو برای خواننده هات باز ميکرد يکی از زيباترين نوشته هات بود. شراگيم عزيز... اون لحظه ای که حسرت مادرهای قلنبه ديگرون رو ميخوردی و ساندويچ های زنگ تفريحشون همونجايی بود که روحمو قلقلک داد و بغضمو شکست مطمئن باش که اين بسته ات واقعا پره وپر از نوشته هايی که به دل خيلی ها ميشينه...


December 17, 2007 12:20 PM
zohreh   ( web | email )

به نظر من خوب مينويسی.

اينو فراموش نکن که اولين قدم برای نويسنده شدن اينه که قلمو برداری و شروع کنی به نوشتن!

موفق باشی...


December 17, 2007 11:20 AM
دون كيشوت   ( web | email )

بابا رفيق

فازت راعوض كردي؟

همه ما سعي داريم اتفاقات ناخوش زندگيمان را به تقصير اطراف و اطرافيانمان بيانداريم

سعي نمي كنيم كه سهم خويش را از اتفاق ناخوشايند محاسبه كرده و اصلاح نمائيم - سعي نمي كنيم كه بفهميم راه گذشته ما چقدر اشتباه بوده است

اگر اين اتفاق خوشايند باشد آنوقت گوش دنيا را كر مي كنيم كه به تدبير من چنين و چنان شد.

در هر دو حالت اين رفتار در اكثر انسانها نوعي خود شيفتگي است. در حالت اول خود را انساني كامل مي بيند كه در كانون ناملايمات قرار گرفته، و در حالت دوم خود را انساني قدرتمند مي بيند كه همه موانع تاب مقاوت در مقابل تدبير او را نداشته است.

عزيز جان توزيع وقايع زندگي تصادفي و مخلوطي از نيك و بد است. بخشي از آن رخدادي است كه از تو منشاء نمي گيرد و بخشي از آن كاشته خودت است كه امروز آنرا درو مي كني.

گيوه را وركش و يك تكان اساسي به فضائي كه شايد به اشتباه براي خود طراحي كرده‌اي بده.

ببخشيد كه گاهي اوقات در قالب دوستي دشمني مي كنم، اما دشمن دانا بلندت مي كند . . . . . . بر زمينت مي زند نادان دوست.

اين جمله آخر ظاهرا از خودشيفتگي من ناشي مي شود.


December 17, 2007 9:05 AM
لیلا   ( web | email )

سلام آقا شراگیم.
شما البته خوب مینویسی.اما نمیدونم در حد نوشتن داستان میشه یا نه.تاامتحان نکنی مشخص نمیشه.پس دست به کار شو...
راستی خوش به حالت..عجب پدرومادری داری...


December 17, 2007 2:29 AM
river   ( web | email )

سعی کن برای خودت زندگی کنی، انقد سعی نکن که خودت رو به دنيا ثابت کنی بچه! انگار داری تو باتلاق دست و پا ميزنی ... هر چی بيشتر تقلا کنی بيشتر فرو ميری تو لجن و ديگه حتی خودت هم خودتو نميبينی چه برسه به دنیا و مردمی که به قول خودت اغلب احمقند!


December 16, 2007 10:39 PM
مونیکا   ( web | email )

حرفهای سهیل جالب بود ها منظورم دلقک خودتونه.
شراگیم خانم ش کجاست نکنه رنجوندیش حسابی؟من این دختر رو الکی الکی دوست دارم


December 16, 2007 10:39 PM
روژ   ( web | email )

من کاری به بقيه چيزها ندارم، به پدر، مادر و حتی نويسندگی. به اينکه به جايی خواهی رسيد در نهايت يا نه. اما فقط می دونم که زندگی هيچوقت هيچی به آدم نمی ده. هيچی. اگه منتظر اونی از همين الان رو همون سنگ قبر حساب کن!
يه چيز ديگه رو هم نمی فهمم. اصلاْ چه اهميتی داره آدم صد سال ديگه زير يه سنگ قبر متروک باشه يا تو يه آرامگاه خفن يا حتی تو يه عالمه کتاب. تا وقتی زنده اس مهمه همه چی. وقتی مرد که ديگه مرده.


December 16, 2007 9:29 PM
دامون   ( web | email )

سلام
چقدر اين ترسها برام آشناست!
همه اين ترس ها رو توی يه ترس بزرگ خلاصه ميکنم:
ترس از خطر کردن
مواظب گذشت زمان باشيد! اگه امروز که يه خورده جسارتش رو داريد نپريد فردا ديگه اون يه ذره جرات هم براتون باقی نميمونه. من الان دارم بدجوری چوب اين جعبه های خالی رو ميخورم! جعبه های پرزرق و برقی که هنوز هم برای همه قابل احترام اند و حالا که از اين خواب خرگوشی بيدار شدم برای من مضحک
اما ميدونين نکته خنده دارش چيه؟ دوباره به جمع کردن و باز کردن اين جعبه خاليها ادامه ميديم! دوباره و دوباره
پس لا اقل برای يک بار هم که شده جعبه زندگيمون رو خودمون انتخاب کنيم. چه پر باشه چه خالی و سعی کنيم جعبه ای که انتخاب ميکنيم پر از آب دربياد. به نظر من اگه حتی يک بار انتخابمون درست باشه ما برنده ماراتن زندگی شديم!


December 16, 2007 4:32 PM
آرايه   ( web | email )

فكر ميكني آدماي مثل تو چندتان؟يكي؟دوتا؟هزارتا؟
فكرهاي هممون به طرز عجيب غريبي مشابهه.فقط اشكال كار اينجاست كه خودمونو اونجور كه بايد باور نداريم.تنبليم.بي مسئوليت و از زير كار در رو ايم.
نوشته هاي تو شاهكارند.واقعن شاهكارند.نيازي نيست رمان هفتصد صفخه اي بنويسي...از همين كوتاه كوتاه ها شروع كن....بجنب ديگه....خيلي ديره...
و اما بسته ها....منم تا يك سالگيم كلي از اين بسته ها بهم دادن....اما تا خواستم بازشون كنم....وقت تموم شد و تايم آپ شدم...بي اينكه بدونم درون اين بسته هاي قشنگ چي بود....ازم پسشون گرفتند....حالا منم و فكر اينكه توي اين بسته هاي شيك چي ميتونست كه نباشه....چقدر خوشي و خوشبختي؟تو لا اقل ميدوني كه فقط زرورقش قشنگ بود...اما من با اين فكذر كه چي اون تو بود...


December 16, 2007 3:08 PM
خانوم شانن   ( web | email )

ناشکری نکن
زندگیت خودش یه هدیه ست.
در ضمن حالا که اطرافیان واسه تو هدیه نبودن یا پوچ بودن تو سعی کن واسه بقه به اندازه ی یه کادوی گرون قیمت با ارزش باشی.


December 16, 2007 2:22 PM
کورش   ( web | email )

معمولا من اینجا فقط خواننده ام، اما اینبار اومدم و این پست کذایی رو خوندم و یادم افتاد که:
این جامها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش که ریزم به کام خویش ...


December 16, 2007 1:56 PM
ناشناس   ( web | email )

ببین عزیزم ،

تو که اهل ادبیاتی ، حتما لامارتین و رمبو رو می شناسی ...
خوب ، آدمایی مث اونا حتی بین نوابغ هم نادرن ...
همین شکسپیر بیچاره ...
می دونی چقدر بدبختی کشید تا شکسپیر شد ... ؟!
پس ناامید نباش ...


December 16, 2007 1:51 PM
franny   ( web | email )

چی بگم عمو جان( هن وجدان درد دارم واسه اون کامنت اوليه)...


December 16, 2007 5:15 AM
franny   ( web | email )

قضيه آرشیوت رو منم می گم که خرابه. بعد هم کامنتهای قبلی : جاست کيدين!هه يه چيزی. يه کتابی هست که تاحالا هيشکی تخم نکرده ترجمه اش کنه. ( از جويس نيست) آی دلم می خواد ترجمه اش کنم..... اما خب حتما يه چيزی بوده که کشی تا جالا اين کار رو نکرده ديگه. خلاصه اينکه منم اگه اون رو يه روزی ترجمه نکنم .... يه جورايی الان همين حس تو رو دارم!


December 16, 2007 5:12 AM
Franny   ( web | email )

با اين لحني که نوشتی انگار که در مورد اون قضيه صد سال ديگه و سنگ قبر و اينا يه شکی داری. يا اينکه انگار می خوای آيرانيک حرف زده باشی. بسيار عجيب است. که با شک اين را می گويی. که مطمئن نيستی. عموی گلم!


December 16, 2007 3:20 AM
خشایار   ( web | email )

شرمنده شراگیم چون حوا کامنت اشو بسته اینو واسه ایشون مینویسم:
در مطلب_ شنیده بودیم اما_گفتی:
و من در میمانم در شباهت همسرش با قاطر
میخواستم بگویم قاطر اصولا فاقد جنسیت است که بتواند همسر اختیار کند
ولی خارج از شوخی بسیار خوب مینویسی


December 16, 2007 12:20 AM
مونیکا   ( web | email )

شراگیم عزیز همه ما آخرش فقط یه اسمیم.شاید من به طرز بدی دل سیاهم که فکر می کنم اهمیتی نداره که حتی یه شاهکار از آدم بمونه.اما به هر حال امیدوارم به روزگارت تف نشه


December 15, 2007 11:27 PM
MehraN   ( web | email )

اون قسمت که راجع به مادر نوشتی منو بدجوری ياد اون شعر شهريار انداخت که بعد مرگ مادرش گفته: اين مادر من است... وادارم کرد که دوباره شعره رو پيدا کنم و بخونم و اشکم در بياد:)
اين استعداد های خاموش شده رو که... خودم چند تاييش رو تو خودم دارم که مطمئنم بيشترشون همين طور بی استفاده تا آخر عمرم می مونه و به هيچ جا نمی رسه. فکر کردن به اين موضوع خيلی ازار می ده آدم رو. کاش می شد مثل خيلی ها يا استعداد نداشت يا راحت از همه شون گذشت..


December 15, 2007 11:11 PM
MehraN   ( web | email )

اون قسمت که راجع به مادر نوشتی منو بدجوری ياد اون شعر شهريار انداخت که بعد مرگ مادرش گفته: اين مادر من است... وادارم کرد که دوباره شعره رو پيدا کنم و بخونم و اشکم در بياد:)
اين استعداد های خاموش شده رو که... خودم چند تاييش رو تو خودم دارم که مطمئنم بيشترشون همين طور بی استفاده تا آخر عمرم می مونه و به هيچ جا نمی رسه. فکر کردن به اين موضوع خيلی ازار می ده آدم رو. کاش می شد مثل خيلی ها يا استعداد نداشت يا راحت از همه شون گذشت...


December 15, 2007 11:09 PM
دلقک   ( web | email )

در ما نوعی انگيزه برای نابود کردنمان هست . نوعی لجاجت . بزرگترين دشمنت خودتی و خودم هستم . بدون هيچ شکی می دونم هزارتای ديگه هم در زندگيت هست . هدف هائی که نزديکشان بودی و بعد ناگهان ايست کامل . بهانه هم که خدا رو شکر هيچ وقت کم نمياريم . تو که همه چيز زندگی من رو می دونی . همين ماجرای اخير من رو با چه استدلال ديگری می تونی توجيه کنی ؟ باچی ؟ قبول کن عزيز من . يک هفت تير که هميشه روی مغزت نشانه رفتی . روی مغزم نشانه رفتم . نگاه کن به مردم . ببين . کندتر از ما هستند . ولی می رسند . اين چه نفرينی است که در وجود ما جاخوش کرده نمی دونم .شک ندارم که اگر وسیله ای داشتیم که می شد به راحتی از این زندگی خلاص شد تا به حال هزار بار این کار رو کرده بودی . ولی به هرحال . تصور می کنم ميشه به نوعی ازش فرار کرد يا دورش زد يا خلاصه يه جوری از شرش خلاص شد . مواظبش باش و نگذار بقيه زندگيت رو ازت بگيره . ما هدر رفته ايم و تباه شديم . جريان سيلاب استعداد و نبوغ که به چاله های هرز ريخت . ولی انگار خودمون هم لجوجانه می خواهيم اين امر را تداوم دهيم و بايد تا ابد ادامه داشته باشد . خشمی است که شايد زمانی رو به بيرون بود و الان رو به سمت قلبت نشانه رفته ....
هرچه خواندی نظر بود . نظر من . خودم به حقيقتش شک ندارم . تو هم اگر ترديدی داری با زندگيت مقايسه کن و ببين چقدر درست يا غلطه . راه علاجی هم ندارم مگر دانستن اين جريان مخرب و پائيدنش . ديگر هم چيزی به ذهنم نمی رسد . والسلام .


December 15, 2007 10:56 PM
دلقک   ( web | email )

سلام . متاسفم برای تو . برای خودم . رفیق نمی خوام چیزی رو مقایسه کنم . اما درست که فکر می کنم توی بسته های من خالی نبود و به جاش تله موش ...
حالا ول کن این حرفها رو . ببین . مسئله تو با اون کتاب تموم نمیشه مسئله منم همینطور . دل خوش سیری چند ؟ رفیق ما حتی با به دست آوردن آرزوهامون نمی تونیم به ان سوی مرز کسالت و ملال فرار کنیم . مسئله تو این چیزها نیست . باور کن نیست . مسئله اون آکواریومیه که توش داری زندگی می کنی . حتی اون هم نه . مسئله چند سانتی مترمکعب مغزیست که توی کله ات هست . یعنی همون چیزی که رنج و بدبختی رو به طور تضمینی برات فراهم کرده و شک نکن در اینده هم کم نمی ذاره ! رفیق عزیزم . اگر مشکل من و تو با بستن به آخوری مثل تاهل یا چیزی مشابه . حتی نوشتن چند تا کتاب حل می شد...نه . فقط یک مدت کوتاه ممکنه دلخوشت کنه . چند وقت . همین . با موفق ترین آدمهای این مملکت ( از همون نوعی که من و تو موفق می دونیم ) بوده ام و بوده ای . می تونی قبول کنی که اگر فلانی به جاش شراگیم زند بود چیزی تغییر می کرد ؟ قبول دارم که سرگرمی بدی نیست . بالاخره این روزهای سیاه و جهنمی رو باید به نوعی گذروند . حالا می تونه به بهانه کتاب باشه یا هرچیز دیگری . همه این مزخرفات رو گفتم تا نتیجه نهائی رو تقدیمت کنم ! عزیزم . تو همین الان هم مطمئنی می تونی . ولی ترمزهای دیگری هست . اول این که از بعدش می ترسی . نمی دونی بعدش چه خواهی کرد . دوم این که توی سر من و تو و امثال ما انقدر زده اند که طبیعی است به کمترین توانائی هایمان هم مشکوک باشیم . میگی نه ؟ قبول نداری . شری یادته یک روز من و نازی و تو و شین و خارخاسک نشسته بودیم توی اون کافی شاپ باغ فردوس ؟ یادته تو و خارخاسک سعی داشتین منو قانع کنید که وبلاگ نوشتن یک فان نیست و کاملا جدی است و برد وبلاگ بسیار بیشتر از کتابه ؟ بگذار یک چیزی رو اعتراف کنم . با شناختی که از تو داشتم کاملا قابل انتظار بود که مکانیسم های خود تخریبی در تو استارت شوند و از همون زمان کم کم شروع کردی به کم کاری و نهایتا رسیدی به اینجا ؟ یک پست در ماه یا کمتر ؟ می دونستی توی این وبلاگ کوفتی داری به یک جاهائی می رسی و حتی رسیدی و حالا چی ؟ قطعا بهانه های خوشگلی مثل کمبود وقت و نامه نوشتن به یک دوست و .... نه عزیزم . تو فقط داری اینجا رو نابود می کنی . چون ما نمی تونیم بپذیریم . ما نمی تونیم شری عزیزم . در ما چیزهائی هست که مانع هستند . برای هرچیزی . خرابش می کنند . هر چیزی رو . این هم کردی مثل قضیه المپیاد و پینگ پونگ و...من نمی دونم توی کدام یک از این جعبه ها این هدایای جهنمی بود . نمی دونم کی گرفتیش یا کی گرفتمش . فقط بدون که قضیه اتود زدن و ...لامصب اگه این موضوع حقیقت داشت که تو باید اینجا خیلی بیشتر می نوشتی ...


December 15, 2007 10:44 PM
ليلا   ( web | email )

هاج و واج نشسته ام روبروي مانيتور و از خواندن اين بخش از نوشته ات مات شده ام :
مادرم بود...خوشگلترین دختر یک خانواده ی مرفه و تحصیلکرده...مادری که هروقت عکس جوانی اش را به کسی نشان میدادم فکر میکرد آن را از مجله ی مد بریده ام....مادری که تمام دوران کودکی و نوجوانی ام تا با دوستان و همکلاسیها حرف از مادر میشد دست میکردم توی جیب و عکسش را به عنوان برگ برنده در می آوردم و سینه ام را جلو میدادم که :" این مادر من است...الان آمریکاست...!" و همه با تحسین و حسرت نگاهم میکردند که:" جدی؟ عجب مامان خوشگلی داری..!"
انگار تك تك كلماتش رو من نوشته ام !! بدون يك كلمه كم يا زياد !! ...
در مورد نوشتن هم اميدوارانه منتظر روزي هستم كه كتابت منتشر بشه حتي اگه يك كتاب جيبي باشه ! اگه بخواي ميشه .


December 15, 2007 3:12 PM
پیشی کنجول   ( web | email )

زندگی کن. و یک کتاب توصیه می کنم بخون که اسمش بازاری به نظر میاد ولی کاملا علمی یه.هیچ چیز نمی تواند ناراحتم کند ـآره هیچ چیز! نوشته آلبرت الیس -ترجمه مهرداد فیروز بخت و وحیده عرفانی.هرجا نداشته باشه انتشارات رشد حتما داره.در ضمن: من نه مترجم این کتابم - نه مترجم رو می شناسم -نه سودی از فروش این کتاب نصیبم می شه- نه رشته م روانشناسی و رشته های وابسته به اونه!یه نویسنده م با مشکلات خودت.اگه دوست داری کتاب های دیگه ای هم هست که راه نوشتن رو باز میکنه.من اتحان کردم.بدک نیست.خواستی ای ميل بده .برات بنويسم.سخت نگير و به خودت گير نده!


December 15, 2007 2:37 PM
ناشناس   ( web | email )

تشبیه مامان و پدرت به کادو جالب بود و نشون دهنده یه حقیقت تلخ ، همه آدما شاید از این کادوهایی که می گیرند راضی نباشند و آرزوی یه کادوی دیگه رو داشته باشند ولی خوب کاری هم نمیشه کرد دندون اسب پیش کشی رو که نمی شمرند.
ولی استعداد نویسندگیت را نمیشه کادو فرض کرد. میشه؟ این جزئی از وجود خودته و بهره بردن ازش فقط و فقط به خودت بستگی داره.
الان بعد از خوندن وبلاگ انارو یه سری لینکاش به اینجا اومدم. نمی دونم تاحالا خوند یش یا نه؟ دو تا فاز متفاوت، یکی تو مرحله پوست اندازی و این یکی ..... http://www.thoughts.blogfa.com


December 15, 2007 1:23 PM
مریم   ( web | email )

اين شعر اخوان رو چند وقتی بود می خواستم بنويسم که ديدم تو نوشتی


December 15, 2007 11:44 AM
بی نام   ( web | email )

شراگیم جان
اینقدر خودت رو عذاب نده برای چیزهایی که ممکن است بدست نیاوری یا از دست داده ایی ،


December 15, 2007 11:34 AM
شمرايران   ( web | email )

همان جور كه مهر گفته فرق اين آخري با بقيه معلومه . بعدشم زندگي رو ابتدا بايد پذيرفت بعد بهبودش بخشيد . او بسته هايي كه داري ميگي: رو نميشه هيج جور ارزش گذاري كرد . اين فرد پدر تو بوده و هست با اين مشخصات ؛نه بيشتر نه كمتر نه بسته بنديش رنگ دارد نه سايز . خنثي خنثي ؛عين آب .چون فقط يك پدر يا مادر داشته اي و نميتواني مقايسه با پدر ديگر خودت يا مادر ديگرت بكني ؛اينها فقط يك واقعيت هستند.عين رنگ سياه پر كلاغ يا پر زيباي طاووس . ما مقايسه ميكنيم و ميگوييم زيباست يا زشت است ولي در واقع براي پرواز هستند و هردو داريند كارشان را انجام ميدهند.تو هم يك از ميليونها سلول پدرت بودي كه به دنيا امدي . كلاهت را بالا بنداز و فكر رنگ جعبه نباش .بلكه فكر اين باش كه جعبه كارش را انجام داده (۹۹.۹٪) حالا تنگ بوده يا تاريك كوتاه بيا . اون جعبه كه به عنوان نويسندگي ازش ياد ميكني در دست خودت است .رنگ ان را خودت تعيين ميكني.(به نظر من ميتواني نويسنده خوبي شوي به شرط آنكه فكر نكني اولين اثر هنري تو آخرين و ختم كلام بايد باشد .معمولا اولين ضعيفترين كارت ميشود)


December 15, 2007 10:59 AM
ناشناس   ( web | email )

فکر نمی کنی با نوشتن همین متن ، استعدادتو دست کم یک بار به خودت - برای ما که اثبات شده است - ثابت کرده باشی ... ؟
این نوشته ات به شدت قابلیت تبدیل شدن به یک داستان کوتاه رو داره ، شاید هم یک مونولوگ .
نمی دونم چرا شیوه نگارش این پستت ، منو به یاد داستان های کوتاه چخوف انداخت ...
اشتباه کردم ...
نوشته تو قابلیت تبدیل شدن به یه داستان کوتاه رو نداره ... بلکه خودش - به زیبایی - یک داستان کوتاه هست ...
پیروز باشی .


December 15, 2007 10:54 AM
Hunter   ( web | email )

اون جمله آخر باحال بود


December 15, 2007 9:06 AM
شراگیم   ( web | email )

سارینا جان (شماره ۲):
فکر نمیکنم آرشیوم مشکلی داشته باشد...البته مطمئن نیستم...بعضی ماهها البته نوشته ای ندارد...ماههای دیگر را امتحان کن...خودم چند تایی را تست کردم...مشکلی نداشت...


December 15, 2007 6:08 AM
آشنا   ( web | email )

شراگیم عزیز بهترین داستان زنده گی که هر نویسنده توانایی هم نمی تواند بنویسد احساس قشنگی است که از زنده گی خودت خواهی داشت سبک باری نفس!


December 15, 2007 5:08 AM
پریسا   ( web | email )

اول!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


December 15, 2007 3:23 AM
سارینا   ( web | email )

من اولین هدیه ام اگه بابام باشه باید بگم که نه بسته بندیش قشنگ بود نه کادوش!!!ولی مامانم معرکه هستش و بی اغراق هر چی دارم از حمایت های اون دارم.. یادم داد خودم باشم....یادم داد درس خوندن و احترام گذاشتن و رو پای خودم ایستادن رو...مامان من هم گرد و قلنبه است هم تحصیلات بالا نداره ولی سفر دور دنیا زیاد داشته!!! بعد اون هم یه بسته داشتم که سومین بسته من بود...دوست پسرم!!! قیافه نداشت ولی اخلاق و رفتار و طرز فکر خدایی داشت بعد مامانم و دوست پسرم من هیچ بسته ای نداشتم...اخرین بسته هم که از ایران رفتن بود که جور شد ولی هنوز نمی تونم بگم بسته خوبی بود برام یا نه!!!امیدوارم این بسته اخری که گفتی چیز خوبی از اب در بیاد...راستی من که نفهمیدم چرا جواب سوال من رو ندادی...گرچه دوست ندارم ولی اسمم رو هم مینویسم شاید مشکل از اون بود...میدونی اگه خودت خواستی ارشیوت اینجوری باشه که هیچ وگرنه درستش کن لطفا...ادم واسه خودش خوش و خرم میاد میچرخه و حال میکنه وسط درس خوندناش اونوقت دلت میاد هی بخوره به دیوار؟


December 15, 2007 3:10 AM
مهر   ( web | email )

خوب به نظر من فرق این یکی با قبلی ها اینکه این، خودتی!
قبلی ها که پوچ بودن هم خودت بودی؟!
به هر حال من فکر می کنم وقتی یه بسته داشته باشی حتی به قیمت خالی بودنش هم باید بازش کنی! بهتر از اینکه یه عمر بهش با یه حسرت خیره بشی. حتی اگه در بهترین جا هم بگذاریش. اگه خالی بود حداقل می شه بسته های لعنتی دیگه رو امتحان کرد! ولی به نوشته ات زیاد نمی یاد اون بسته ی مذکور خیلی هم خالی باشه ها! try it....


December 15, 2007 2:29 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.