جکایت وبلاگ نویسی من هم یک چیزی در مایه های جهنم ایرانی ست...دیگر همه تان حتما حکایت جهنم ایرانی را شنیده اید که آنجا یک روز قیر هست و قیف نیست و روز دیگر قیف هست و قیر نیست و و روز بعد که هر دو هست متصدی شکنجه تشریف نمی آورد و خلاصه کلی خوش به حال اهالی دوزخ میشود...
من هم یک روز حوصله دارم بنویسم ولی وقت ندارم...روز بعد وقت دارم اما حوصله ندارم و روز دیگر که هر دوی اینها محیاست این لپ تاپ مردنی بازی در می آورد...!من نمیدانم چه مرگم بود که رفتم این لپ تاپ را خریدم...یکی دو سال پیش برای انجام کاری رفته بودم دفتر شرکت گردون...دست بر قضا ان روز یک جوانی هم آمده بود هم سن و سال من با یک عالمه ریش و یک عدد لپ تاپ و یک گوشی موبایل خیلی خفن و یک دوربین حرفه ای نیکون با لنز و تشکیلات و البته سویچ یک پژوی دویست و شش هم از کمرش آویزان بود...خلاصه یک انسان کامل بود...!(الان که دارم فکر میکنم میبینم مشخصات طرف چقدر شبیه مشخصات روزبه خودمان بوده است!)... همانجا به خودم گفتم ...یعنی میشود یک روز من هم همه ی اینها را داشته باشم؟ از آن روز همیشه ته ته ذهنم این بوده است که یک انسان کامل باید حداقل یک لپ تاپ خوب...یک دوربین عکاسی خوب...کمی ریش...یک گوشی موبایل و خط آبرومند (کد 2)...و حتی المقدور یک ماشین (هر ماشینی به غیر از پراید) داشته باشد...چند ماه پیش وقتی یکی از همکارها پیشنهاد داد که کامپیوتر قدیمی ام را بخرد تصمیم گرفتم اولین قدم را به سوی آن ابر انسانی که ان روز در دفتر گردون دیده بودم بردارم...پول فروش سیستم قدیمی ام را گذاشتم کنار پس اندازی که داشتم و این لکنته را خریدم...البته زیاد هم ناراضی نیستم...اما کامپیوتر خانگی چیز دیگریست...آدم روی این دست و دلش به نوشتن نمیرود...مثل این است که بخواهی با بشقاب ملامین پینگ پنگ بازی کنی...یا مثلا با خاک انداز...!
دیروز مهیار اینجا بود...همان ماهی سیاه کوچولو...پسر خوبی ست...ازش خوشم میاید...هم خوشتیپ است و هم خوب مینویسد...داستان کوتاه و شعر و از این قبیل مزخرفات... تا چند وقت پیش که میدانم از فعالان بخش ادبی روزنامه اعتماد بود...واقعا پسر خوبی ست...فقط اشکالش این است که یک مقدار قرمساق است... میخواهد از ادبیات پول در بیاورد...! از ادبیات...از نوشتن....خب این کار اگر اسمش قرمساقی نیست پس چیست؟ همیشه هم مینالد که پول ندادند و کم دادند...هرچه به او میگویم به جای پرسه زدن در این روزنامه ها و پااندازی در عرصه ی ادبیات برود دنبال یک کار شرافتمندانه و از ادبیات فقط لذت ببرد به خرجش نمیرود...یک اشکال دیگر هم دارد که کمی اسنوب است...البته کار کردن در محیط های ژورنالیستی مقداری اسنوب بودن را میطلبد...ولی به هر حال چیز خوبی نیست که آدم قسمت اعظم حرفها و خاطراتش مربوط به چایی خوردن با محمود (محمود دولت آبادی) و شوخی کردن با سیمین (سیمین بهبهانی) و کشتی گرفتن با نجف (نجف دریابندری) باشد...
دیشب حرف این بود که هر چند وقت یکبار جمع شویم جایی و جلسه ی کتابخوانی ای بگذاریم...به هر حال بهانه ایست برای اینکه هدفمند تر کتاب بخوانیم و بهانه ایست برای اینکه بیشتر همدیگر را ببینیم...پیشنهاد کردم اگر قرار به برگزاری چنین جلساتی شد با شاهکار پروست شروع کنیم..."در جستجوی زمان از دست رفته"...حداقل سه چهار سالی سرمان را گرم میکند...کتابی ست که واقعا میشود در مورد هر صفحه اش ساعتها حرف زد...بعد از شام گفت که قرار است برود خانه "منیرو" و نمیدانم فلان چیز را برایش پیدا کند و از من خواست که من هم با او بروم...با اینکه باید یک ساعت دیگر میرفتم سر کار اما با او رفتم...دلم برای ان خانه تنگ شده بود...اولین باری که با منیرو حرف زدم و به خانه اش رفتم یک روز صبح بود...زنگ زد و با همان لهجه ناز بوشهری اش و با همان صدای مردانه اش گفت که چقدر میخوابی...بلند شو بیا اینجا صبحانه بخور...! و من رفتم...فکر کنم قبلا تعریف کرده بودم...یادم نیست...حالا شاید فکر کنید این حرفها هم به نحوی ریشه در اسنوبیسم دارد...یعنی شراگیم میخواهد بگوید آنقدر با منیرو روانیپور ندار بوده است که صبحانه اش را در خانه او میخورده...ولی واقعا اینطور نیست...منیرو دوزار روی من به عنوان نویسنده و یا کسی که خرده استعدادی در ادبیات دارد حساب نمیکرد...فقط گاه گداری وبلاگ من را میخواند...اما وبلاگ چه ربطی به ادبیات دارد؟ خودم هم نمیدانم...در یک داستان تو نمیتوانی ابتدای داستان قرمه سبزی ات را بگذاری سر گاز و در ادامه داستان فراموشش کنی...قرمه سبزی حق ندارد وارد داستان تو شود مگر اینکه به نحوی برای پیشبرد داستانت بخواهی از ان استفاده کنی...والا زائد است و باید حذف شود...اما در وبلاگ دیدید که در همین نوشته ی قبل چه راحت آمد و در صدر نوشته ام نشست و بعد هم برای خودش فراموش شد تا جا بیفتد و حتی ته بگیرد و هیچ کس هم صدایش در نیامد که ان قرمه سبزی اول نوشته ات وصله ناجور بود...خب وبلاگ همین است...پر است از همین تکه ها و وصله هایی که بدون هیچ ارتباط منظقی پشت سر هم ردیف میشوند...تکه هایی که هیچ فکر هوشمندانه ای پشتشان نیست...سوگلی های مونیرو بچه های گروه کولی هایش بودند...کسانی که تکنیک های داستان نویسی را بلد بودند...کسانی که داستان نویس حرفه ای بودند یا قرار بود در آینده داستان نویس حرفه ای شوند...همان قرمساق های ادبی که داستان کوتاه و شعر و رمان میفروشند...شاید بی انصافی میکنم...هرکسی از ادبیات نان بخورد لزوما قرمساق نیست...این خود ادبیات است که ذاتا هرجایی ست...وقتی داستانی مینویسی حتما باید داستانت را در اختیار دیگران بگذاری تا یک قدم ادبیات به جلو بردارد...که این عجوزه عروس هزار داماد است...
اینها حرفهای یک آدم سرخورده از همه چیز است...!یکی از سرخوردگی هایش این است که چرا منیرو تشویقش نکرد که بیشتر و جدی تر بنویسد...چرا دلگرمش نکرد...چرا پشتش را نگرفت...چرا به ده نفر معرفی اش نکرد...منیرو که نثر من را خوانده بود...منیرو که طنز من را خوانده بود...منیرو که به قول خودش بعد از خواندن این نوشته نصفه شب آنقدر خندیده بود که از روی صندلی اش افتاده بود روی زمین...منیرو که یکبار برای تعریف ادبیات گفته بود ادبیات یعنی همین چیزهایی که تو در وبلاگت مینویسی...پس چرا به من به اندازه ی ان دیگران توجه نکرد...؟ چون شاگردش نبودم؟ یک فرضیه اسکیزوفرنیک این است که نویسنده های بزرگ هیچوقت شاگردانی تربیت نمیکنند که ممکن است در اینده از خودشان بزرگتر شوند...مدینه ی فاضله ی هر نویسنده ی صاحب نامی جامعه ای ست با چندین میلیون نویسنده...اما همگی متوسط و ضعیف...که نویسنده های بزرگ بر پشت و بالای انها بروند و بهتر و بیشتر دیده شوند...و برای همین دنبال استعداد های متوسط میگردند تا به جامعه آرمانی خود نزدیک شوند...اوه...من امشب چقدر بد شده ام...چقدر مزخرف میگویم...منیرو اینها را بخواند در مورد من چه فکر میکند...؟ به هر حال جای گله گی نیست چون من هم اصلا منیروی نویسنده را نمیشناختم و هنوز هم نمیشناسم...من تا همین امروز فقط یک کتابش را خوانده ام...همیشه فکر کرده ام وقتی هنوز همه ی آثار همینگوی و چخوف و داستایوفسکی را نخوانده ام...وقتی هنوز فرصت نکرده ام و یا تنبلی کرده ام و همه ی آثار صادق هدایت را نخوانده ام چرا باید بروم سراغ خواندن کتاب" کنیزو"ی منیرو روانیپور؟
منیروی من آن زن خونگرم و بوشهری و آگاه ساکن طبقه ی یازده بلوک یک است که آدم از بودن با او و همصحبتی اش سیر نمیشود...والا من را چه به نشست و برخواست با نویسنده های بزرگ این مملکت...؟
علی ایحال از موضوع دور نیفتیم...منیرو بعد از این سفر اخیرش به امریکا خانه اش را در اختیار یکی از بستگانش قرار داده بود...قرار بود من و مهیار برویم بالا و ان چیزی که مونیرو خواسته بود را پیدا کنیم و بعد هم زود برگردیم که من به سرویس محل کارم برسم...همه چیز طبق برنامه پیش میرفت که داخل آسانسور گیر افتادیم...من بودم و مهیار و یک آدم چاق با کلی نان سنگک و یک آدم کچل با کیف سامسونت و یک جوان یک لا قبای دیگر...بدترین چیز این است که آدم داخل اسانسوری با عده ای سیبیل کلفت گیر بیفتد...یعنی در آن شرایط بحرانی حضور یک زن و یا دختر میتواند روحیه بخش باشد...وقتی دختری نباشد اصلا آدم حس بذله گویی ندارد...اما نمیدانم چه شد که ان شب من و مهیار بند کرده بودیم به ان آدم چاق نان به دست که وظیفه ی انسانی تو حکم میکند در این شرایط سخت نان هایت را با بقیه قسمت کنی که بیشتر اینجا دوام بیاوریم...طرف باورش شده بود و میگفت الان درست میشود و چند لحظه صبر کنید و محکم نان هایش را نگه داشته بود و ما هم هی به ساعتهایمان نگاه میکردیم که تا ده دقیقه دیگر اگر درست نشد دیگر باید نان هایت را قسمت کنی و دیگر طاقتمان تمام شده است و گرسنه ایم و به ندای انسانی درونت گوش بده و...
...تا اینکه بالاخره درست شد...
داخل خانه خانوم روانیپور کارمان زیاد طول نکشید...چیزی را که میخواستیم پیدا نکردیم...دو پسر آنجا بودند یکی قد بلند که مهیار را میشناخت و دیگری کمی چاق...و البته دو دختر... دور میزی نشسته بودند به عرق خوری و پاسور بازی...توی دلم گفتم منیرو جان کجایی که ببینی خانه ات شده است مکان...!
به ما هم تعارف زدند...اما از انجا که ما برای کاری آمده بودیم و وقت هم نداشتیم صاف رفتیم طبقه بالا و شروع کردیم به زیر و رو کردن کتابخانه ی مونیرو..آن پسر لاغر و بلند با یک سینی و دو لیوان پر از شراب قرمز خانگی بالا امد...وقتی با احتیاط شروع کردم به مزه کردنش تازه فهمیدم آب آلبالوست...خدا را شکر...هیچوقت از مزه ی الکل خوشم نیامده...اما آن پسر که دید من با چه احتیاطی لیوان را به لب برده ام فهمید که انتظار چیز دیگری را داشته ام و صاف رفت از پایین یک بطر عرق آورد و ریخت توی لیوانهایمان و شربت خوشمزه ام زهر مار شد...چاره ای نبود... زشت است که آدمی به گندگی من نتواند یک ته استکان عرق قاطی آب آلبالویش بالا برود...لاجرعه محتویات لیوان را سر کشیدم و به هوای تماشا کردن کتابها رویم را کردم سمت کتابخانه که ان پسر لرزش لب ها و پریدن گوشه ی چشمم را نبیند...از من به شما نصیحت...اگر مثل من از مزه ی الکل متنفرید و در یک مهمانی برای حفظ ظاهر هم که شده مجبور شدید پیکی بزنید لاجرعه ان را سر بکشید...بهتر از این است که با مزه مزه کردنش خودتان را عذاب دهید...اما راه حل مهیار از من ساده تر بود...دست به لیوانش نزد...وقتی پسر پایین رفت یک نگاه معنی داری به من کرد که یعنی این را چه کنم؟ من هم یک نگاه معنی داری بهش کردم که مشکل خودت است...مهیار هم پاشد و رفت محتویات لیوان را توی دستشویی طبقه بالا خالی کرد و شاد و خرم برگشت...این مهیار خیلی آدم ضایعیست...بهش میگویم احمق جان حداقل یخ هایش را میگذاشتی بماند که تابلو نشود...!
کارمان که تمام شد رفتیم پایین...باز هم تعارف و تشکیلات که بمانید و یک پیکی دور هم بزنیم و شام بخورید و قس علی هذا...من همینجور لیوان خالی و یخ هایش فاتحانه توی دستم بود و بدم نمیآمد قبل از اینکه آن را گوشه ای بگذارم همه ببینند که همه ی محتویات لیوان را خورده ام ...(برعکس مهیار که لیوانش را پشت سرش قایم کرده بود که کسی نبیند که لیوانش یخ ندارد!)...که دیدم تعارفات جدی تر شد و ناگهان در چشم به هم زدنی لیوانی را که به زحمت خالی کرده بودم دوباره پر شد...ای لعنت خدا بر دل سیاه شیطون...! مگه آزار داری؟
مهیار این بار هم قسر در رفت... بهانه آورد که چون رانندگی میکند نمیتواند بیشتر بخورد و از طرفی دیر شده و باید همین الان برویم....در همین حیص و بیص بود که یکی از دخترها که چشمهای سبزی هم داشت و از ان تیپ هایی بود که من خیلی دوست دارم (سرزبون دار و با پرستیژ) آمد جلو که:" ...مگر میشود لیوان پر شده را زمین بگذارید...!؟" و من هم گفتم:" نه...البته که نمیشود...!" و محتویات لیوان را که اینبار آب آلبالویی هم همراهش نبود بدون ذره ای تامل بالا دادم...! چشمهای همه گرد شده بود که بابا این دیگر ختم عرق خورهاست که یک نصف لیوان عرقی را که انگشتدانه ای و به ضرب و زور هزار مزه میخورند یک نفس رفت بالا...و من هم چشمانم داشت از حدقه در می آمد و نمیدانستم رویم را کدام ور بکنم که قیافه ام را که از هر طرف داشت کش می آمد کسی نبیند ..! باور کنید اگر یک روز من را ببرند اداره آگاهی و دو لیوان عرق به من بخورانند برای اینکه لیوان سوم را نخورم حاضرم به هر جنایت نکرده ای اعتراف کنم...!
خلاصه شبی بود آن شب...موقع برگشتن برای اینکه دوباره سوار آن آسانسور جهنمی نشویم یازده طبقه را از راه پله ها امدیم پایین...نشان به آن نشان که امروز مهیار میگفت که هنوز هم موقع راه رفتن ناخواسته زانوهایش را خیلی بلند میکند و همه چیز را پله میبیند...!
پ.ن: "یک نفر دارد حوصله ام را سر میبرد... فکر کنم خودم باشم!!"
فرهنگ جان مرسی از دقت و توجهت...راستش واقعا هنوز هم مطمئن نیستم که اینی که تو گفته ای درست باشد...اگر محیا کلمه ای عربی و از ریشه ی حی یعندی زنده و حاضر و آماده باشد (مثل حی و حاضر) همان محیا درست است...مگر اینکه ریشه دیگری داشته باشد که من از ان بی اطلاعم...به هر حال در موردش میپرسم و تو هم اگر چیزی در مورد ریشه ی ان میدانی بهم بگو...باز هم ممنونم از لطف و توجهت...
January 6, 2008 12:28 AM
شراگيم عزيز
حدود دوسال است مطالبت را می خوانم وازسبک نوشتار و عدم داشتن غلط املايی تو لذت می برم.اما اين بارشاخ درآوردم که مهيا را نوشته ای :محيا!؟
January 5, 2008 9:41 PM
خيلی باحال بود. آخر دوست داشتنیها هستی . جدی میگم .....
January 5, 2008 2:03 PM
نه...ماشالّا دست به دیلیتتم خوبه. خوب انگشت میزنی.ولی داری آدم میشی کم کم . آفرین.بچه خوبی باش
January 4, 2008 3:29 PM
۱. منم مي ام اين كتابخوانيه. ۲. يه عالمه برفي بودم امروز بعد نيم متر برف روي كلاهم بود بعد نيم كيلو هم توي اون يكي كلاهم بود بعد آقاي نگهبان با خنده گفت مي خواي خودت رو بتكون بعد برو... اصلا هم فك نكرد شايد اين برفها زحمت براش كشيده شده :دي
January 3, 2008 3:30 AM
سلام . می خواستم بگم که فقط الکل نیست که باید یه نفس خورد ... نوشته های توام باید یه نفس خوند ... اما یه وقت سوء تعبیر نشه ... من هم از الکل خوشم میاد و هم از نوشته های تو . خوش باشی
January 2, 2008 8:11 PM
انقدر روون مي نويسي كه آدم دلش مي خواد ادامه داشته باشه و تموم نشه پستت :)
January 2, 2008 5:23 PM
http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=naarenj8.persianblog.ir&postid=7517719
January 1, 2008 9:19 PM
خوگشل بود و خوردني متنت.حالا دل سهيل هم آب نشه....كامنت اونم توصيف قشنگي بود...
January 1, 2008 5:15 PM
ای بابا لطفا در ارتباط با شغلتون یه ذره توضیح بدین. آخه شب! سر کار! خوب آدم فکر بدی می کنه! :)) حالا خوبه پسرین. خیلی اشکال نداره
January 1, 2008 3:40 PM
وقتي تلخي با يك من عسل نميشه خوردت ولي
امان از وقتي كه رو فرمي ...
خيلي حال كردم
قبلا كه منيرو رو ميخوندم گاهي كه اسمت رو مي اورد تو ويلاگش كنجكاو ميشدم ببينم تو كي هستي
ولي حالا از هر 10 بار كه به تو سر ميزنم يك بار به مونيرو پس يعني اينكه ادبيات يعني حمين چرت وپرت هايي كه تو قشنگ مي نويسيشون
موفق باشي
January 1, 2008 1:01 PM
خوندن نوشته هات واقعا لذت بخشه.
مثل آب می نویسی...روون!!
January 1, 2008 11:30 AM
از نوشتننت زياد خوشم مياد....يعنی از خيلی بيشتر...و هر وقت ميام اينورا ولگردی حتمن يه سرک گنده تو خونه شراگيم ميکشم....جدن بعضی قلم ها جادوييه..ببين کمپليمنت نيست...جدی جدی...
December 31, 2007 9:51 PM
روزبه جان (شماره ۱۶):
خدا بد نده...این حرفا چیه؟ چرا قاط زدی؟ بیا با ما باش...اون شب مهیار اینا غافلگیرم کردن...این مهیار که آبرو نداره...آبروی ما رو هم برد جلوی داداشش...فکر کن شورت و کرست من وسط خونه ولو بود که مهیار جان سورپرایز فرمودن بنده رو و به اتفاق سهیل و برادر محترمشون تشریف آوردن...حالا منم یه آدم آبرو دار...نمیدونی چقده شرمنده شدم...خلاصه اون شب جات خالی بود...کلی یادت کردیم...
اونی که اون شب به ما خوراندی عرق بود جدی؟ پس چرا من فکر کردم شامپانیه؟:)
December 31, 2007 8:41 PM
سلام وبتون با فيلتر شكن باز ميشه...يكي اونو قاطونده(لحن عصباني فيلتر كرده به طوري كه قاط زده!؟)
December 31, 2007 6:18 PM
هه هه من ازگل آدم کامل شدم حالا با این همه بدبختی و افسردگی و توهم و خستگی ..خونه ما هم اومدی من برات عرق ریختم خوردی اون هم به زور بوده ؟؟
December 31, 2007 5:06 PM
آخ جون من یک مرد کامل یعنی ؟ البته بدیش اینه پراید دارم ولی عقل کردم یک خونه خریدم بجای ماشین مدل بالا /ولی بجاش کلی چیزای خارجکی درجه یک بستم به خودم و با کوله پشتی اینور اونور میجقم !
بیچاره این ماهی که باید مثل کوزت باهاش رفتار کنی و هی بهش بند کنی
من چند بار تو شرایطی مثل تو گیر افتادم .بستگی به محیط هزار مدل بهونه آوردم.ایکه ناراحتی معده دارم اینکه دیشب زیاد زدم یا اینکه تو شیشه در بسته و آک میخوردم اینجوری دیگه طرف کلا شرمنده میشه
December 31, 2007 4:50 PM
کل هفته پيش جايی بودم. کتابی که با خودم برده بودم تمام شد و از سر اجبار و کنجکاوی دو تا از کتابهای دختر صاحب خونه رو خوندم. واه واه. هنوز ۵۰ صفحه نخونده بودم که ياد تو کردم. گفتم تو رو خدا ببين شراگيم ميگه ميترسم کتاب نويسی رو شروع کنم. مزخرف بودن. از این موضوعات عشق و خیانت و وفادارای و ... که با وجود تکراری بودن لااقل منطقی هم نبود. خلاصه هی خوندم و هی حرص خوردم و هی به تو لعنت کردم ;)
December 30, 2007 10:09 AM
این مهیار شما با این توصیفاتی که کردید باید موجد جالبی باشه.راستی من جدا فکر می کردم تو اهل مشروب باشی.خیلی جالبه که نمی تونی بخوری و البته خوب هم هست
December 28, 2007 9:26 PM
وایییییی پست طولانی . بهم الهام شده بود ! این یکی دو روز تعطیل حتما اپ می کنی .
December 28, 2007 8:21 PM
ميدوني فرق بين وبلاگ تو با وبلاگهاي ديگه چيه؟ پستهاي تو هر چقدر هم طولاني باشه ادم حوصله اش سر نميره برعكس وقتي تموم ميشه ادم ميگه اه كاش دو خط ديگه هم نوشته بود. خيلي از وبلاگها بيشتر از 5 خط كه ميشن خواننده حوصله اش سر ميره احتمالا يه چيزي تو مايه هاي وبلاگ من. خيلي دلم ميخواست خانوم رواني پور رو از نزديك ميديدم. خوش به حالت.
December 28, 2007 5:41 PM
اسم صفت "اسنوب" "اسنوبری" هست نه "اسنوبیسم"
هر صفتی رو که بهش "ایسم" بچسبونیم که اسم اختراع نمیشه.. قاعده داره..
December 28, 2007 3:56 PM
مهیار جان (شماره ۱) :
بابا تو هی چرا از مواضعت عقب نشینی میکنی برادر من...فکر کنم کمی بیشتر بروم توی بحرت اعتراف کنی که در روزنامه اعتماد مسئول آبدارخانه اش هستی...!:)
ولی جدای از شوخی میروم اصلاحش میکنم...باور کن ما آخر نفهمیدیم تو چه کاره حسنی!!
December 28, 2007 8:05 AM
پسر تو تهشی! اگه چخوف یا داستایوفسکی هم نشی بالاخره یه چیزی می شی واسه خودت تو همون مایه ها! طنزت مزه ی پولکی اصفهان می ده. ازوناش که توش لیمو عمانی داره! خیلی وقته این ورا می پلکم و می خونم. تو می تونی. مطمئن باش.
December 28, 2007 12:38 AM
عجب !
مهيار و اسنوب ؟ نعوذبالله !
شما وقتی خدمت مهيار سياه کوچولو می رسيد يک چنين چيزی است :
اطاق که چه عرض کنم . طويله ؟ نه اون هم نيست . يک چيزی بين اين دوتا به اضافه يک تخت که چيزی زير لحافشه و خرخر می کنه . عجيبه که همين الان اومده دگمه اف اف رو زده و چطوری به اين سرعت زير لحافه و خرخر می کنه ؟
ــ مشت و لگد و مرتيکه پفيوزززززز بيدا شوووووووووو
ــ بعدش يک موجودی از زير لحاف مياد بيرون ( ايشون تنها انسانی هستند که با عينک می خوابند !! ) بعدش يک چيز درازی مثل طناب از گردنش آويزونه که تهش يک دونه گوشی موبايله ( از هر صد تماس به ايشون نود و نه تاش ميس کاله ) به اضافه يک چيزی بين شورت مامان دوز و شلوارک به اضافه موهای چپ اندر قيچی !
موزيک متن اطاق هم موسيقی يکی از اين فيلم هاست که احتمالا خود کارگردانش هم نديده !
ــ سهيل جون مادرت برو دوتا چائی بريز !
چون من از پريروز تا به حال چائی نخوردم ! ريختنش خيلی کار سختيه !
بعدش موبايلش زنگ می خوره :
ــ مثل جن زده ها می پره خبردار واميسته ! سلام عرض شد ! چشم ! همين الان ! عرض کردم چشم ! نه خير دير نميشه ! شما مطمئن باشيد ! چشم ! خداحافظ شما ! بنده ايم ! عبديم ! عبيديم !
ــ ای وای خاک تو سرم ! دهباشی بود ! بيا کمک کنيم چند صفحه مصاحبه با فلان قرمساق رو پيدا کنيم ! احتمالا يه جائ همين جاهاست !
ــ بعد از سه ساعت و نيم تحقيق و تحفص چند تا کاغذ از توی يخچال ! پيدا ميشه که همون مصاحبه است !
ــ بايد تا يک ساعت ديگه تحويلش بدم !
ــ ده دقيقه بعد :
خر پف..خر...پف..
December 27, 2007 11:31 PM
من خيلي وقتها با چيزهايي كه مينويسيد موافق نيستم
فكر كنم خودتونم ميدونيد ( منظورم شما و دلقك هستيد چون مدتهاست از وبلاگه دلقك به اينجا هم سرك ميكشم ) خيلي جالب مينويسيد
من تا همين چند دقيقه پيش فكر ميكردم نويسندگي ذاتيه فهميدم براي نويسندگي هم بايد استاد داشت !
December 27, 2007 11:05 PM
سلام
ميدونی راستش هنوز پست جديدتو نخوندم
ولی ميدونم مثل نوشته های قبليته
خوشحال باش عزيزم
بنده هم به عنوان يک روشنفکر بزرگ براتون آرزوی موفقيت می کنم
:)
December 27, 2007 10:58 PM
حدس می زدم که چهار تا فحش بارم کنی .
اما دمت گرم که من را به سمت دبیر ادبیات اعتماد رساندی . ولی شری جون من در سرویس ادبیات اعتماد کار می کردم و دبیر بخش فرهنگی هنری عصر ایران بودم در نتیجه تا هزار تا مدعی پیدا نشده بی زحمت یک پی نوشت رو برو تو کارش.
آقای شری با خوندن پستت مشتاق به خوندن مطلب ترور شخصیت شدم و واقعا خندیدم... جالب اینجاست که منم یه اتفاقی تو این مایه ها داشتم ... البته فکرکنم برای تو آبرومندانه تره...خودت قضاوت کن...: تو محل کارم دو تا همکار داشتم که زن و شوهر بودن و یه سگ کوچولو هم داشتن به اسم برفی...خونشون طبقه بالای شرکت بود.. یه روز که زودتر از بقیه رسیده بودم سر کار دیدم در شرکت بسته است... رفتم بالا تا کلید رو ازشون بگیرم ... خانم ک در رو باز کردن و منم طبق روال بعد از حال و احوال، حال برفی رو ازش پرسیدم ... یهو دیدم با صدای بلند داد می زنه: برفییییییی بیاااااااا دوستت اومده!!!!
خوب منم حالات مشابهی که تو داشتی بهم دست داده بود... ولی بسوزه پدر این رودربایسی که مجبور شدم تو اون حالت سگ مزبور رو هم تحویل بگیرم!!!
January 10, 2008 4:48 PM