شراگیم
وبگردیهای آدینه...شماره یک - روز شرمندگی از وبلاگ سیبستان

دست به نقد این نوشته ی ارزشمند و تامل برانگیز را از وبلاگ سیبستان (مهدی جامی) داشته باشید تا در قسمت پی نوشت توضیحا خدمتتان برسم:

عنوان : روز شرمندگی

" امسال عاشورا را اصلا باور نکردم! اصلا باور نکردم که مردمی می توانند عاشورا داشته باشند و به آنچه در زندانها می گذرد بی اعتنا باشند. به نظرم کشته شدن آن پسر بالابلند و خوش قیافه سنندجی عاشورا را از رونق انداخته بود. آن مرگ بی دلیل و آن دفن کردن پنهان نشانه شومی است. برای من ریاکاری جامعه ایرانی بیماری بزرگی است. گریستن بر حسین و شانه بالا انداختن در مقابل مرگ جوان سنندجی برای من قابل فهم نیست.

من کسی نیستم که امنیت را ساده بگیرد. ولی کسانی که به حکم ایجاد امینت جوان کشی راه انداخته اند از امنیت هیچ نمی دانند. هیج امنیتی با این مرگهای مشکوک به دست نمی آید. ساده است از دست هم می رود. ادعای دولت امام زمان بودن هم فاجعه بزرگتری است. دولت امام زمان به نیابت از کدام امام بگیر و ببند راه انداخته است؟ کدام امام راضی به این بلاهت است؟ اینها ظلم عریان است. به نام هر امام و آیت اللهی که صورت گیرد.

اگر شیعه بیداری وجود داشت امروز باید به جای ابوالفضل بر ابراهیم و زهرا می گریست. باید روضه از قتل ناجوانمردانه شهروندان مملکت اسلامی می خواند. باید بر خیمه ای که می سوزاند می نوشت: این خانه مادر ابراهیم و پدر زهرا ست.

تکرار بی معنای مراسم، تقلید بی محتوایی است که نه دین می آورد و نه عدالتی را پاسبانی می کند. من هیچ اشکی را که امروز بر ابراهیم و زهرا نریخته باشد باور نمی کنم. دلمان را به شمعی که روشن کردیم خوش نکنیم وقتی شمع وجود جوانان شهر چنین پف می شود چنین هیچ می شود.

زندان جای تبهکاران و ناهنجاران است نه جای جوانان اعلامیه به دست. ما روزگاری همه مان اعلامیه به دست بوده ایم. اعلامیه جرم نیست. جرم باشد هم جزایش شکنجه مرگ آور نیست. باشد هم نامش شیعیگری نیست. این تولای قدرت است و تبرا از عاشورا و تاریخی که مساله اصلی اش تبری از ظلم بوده است. شیعه ای که از ظلم تبری نجوید ولایت اش لقلق زبان است. و هست. می بینید که چقدر حرف هست و هیچ عمل نیست. اسلام را باید از دست این متظاهران اسلام پنهان کرد. شیعه باید ترسا شود تا در شرم این نامردمی ها شریک نباشد.

دلمان به عاشورایی خوش است که دیگر هیج چیزی از پیام حسین در آن نمانده است. جز پوست. جز نذری و ناهار ظهر عاشورا. جز دسته های رنگارنگ خودنمایی. جز روضه خوانی بی خون. جز مداحی های پوچ. اوف بر این شیعیان که زنجیر می زنند و قمه بر می دارند و کلام حقی نمی توانند گفت و سوالی نمی توانند کرد و حقی را پاس نمی توانند داشت و هر غلطی را توجیه می توانند کرد. عاشورای امسال روز شرمندگی بود. آن زیارتنامه خوانی به چه کار می آیدت که لعنت می خوانی بر هر که حسین را کشت و یا شنید که کشته شده و راضی بود وقتی خودت یا چنانی که از دنیا بی خبری و نمی دانی جوان کشی راه انداخته اند و یا می شنوی که جوانی کشته شد به جور و ساکت و راضی می مانی؟ تو چه می دانی شام غریبان چیست اگر شام غریبانه خانه ابراهیم را ندانی؟ خانه زهرا را ندانی؟ یا اصلا قصه را ندانی؟ "

در قسمت نظرخواهی وبلاگ سیبستان این کامنت از همه خواندنی تر بود:

جناب جامی
سلام.
بنظرم می آید که کلام "نیما" شایسته ی تشبیه به بازجویی نباشد. او حق دارد با همان انرژی ای که شما دیگران را محکوم کرده اید و حکم داده اید( و البته بنظر خودتان، به حق نیز حکم داده اید)، در مورد اعتقادات شما نیز سخن براند.
و اما چند نکته:
1- دوست گرامی، چه خوش یاد کرده اید از آن مظلومان (ابراهیم و زهرا) و این بلاهت ملی. دمتان گرم باد. اما مگر تازه از خواب بیدار شده اید؟ جوانی تان را در 22 بهمن طی کردید، اما یادتان رفته آن 4 بیگناه را که در جنگل گلستان سلاخی کردند (پس از جنگ گنبد) و در تلویزیون در حضور رییس جمهور مجبور شدند آن را بپذیرند؟ یادتان رفته ... و ... را و سالهای 60 تا 67 را و تا سال های بعد را و حتی حبیب الله آشوری با جوراب های پاره را؟ حقیقتی را که می فهمیم نمی توانیم تقسیم کنیم.
از همان روز ها بود که انسان پارسا، می شایست که خدایش را در پستوی خانه نهان سازد، و نه امروز این چنین دیر (هر چند، هر گاه دیگر نیز مبارک است). دوست عزیز، چه ملاحظه ای شما را به حذف ویاد نکردن از این همه رنج می کشاند؟
2- من هم عاشورا های از نوع دیگر و عاشوراهای سنتی پیش از انقلاب و 40 سال قبل را درک کرده ام. از هیچ کدامشان( چه از نوع انقلابی اش و چه از نوع سنتی اش) قرار نبوده که رشد وترقی و مدارا (آن مدارایی که خوشبختانه شما بخوبی می توانید در محل اقامت فعلی تان حس کنید) و مسئولیت سازنده ی شهروندی بیرون بیاید.از سنتی اش حداکثر، بیل و کلنگ و تخریب و بلوا و جنگ حیدری- نعمتی بیرون زده و از نوع انقلابی اش، ثار (مرحوم شریعتی) ، راه حسین (زنده یاد احمد رضایی)، و 22بهمن، و دیگر هیچ. پیامی هم اگر می خواست داشته باشد همان پیام خون وشمشیر و ثار وثارالله و قبیله و انتقام و... است که پیامد هایش را 30 سال است که به خوبی داریم لمس می کنیم. عاشورا باید تحلیل مردم شناسانه و جامعه شناسانه و روان شناسانه شود، آن هم در سایه ی تئوری ی قدرت. اما نمی توان با آن نوستالژیک برخورد کرد.
این پرسش و حیرت شما به حق است . اما پاسخ را نمی توان در عاشورای حقیقی و اسلام حقیقی جست. حقیقت مراسم همان است که در هر زمان جاری در حال اجراست. باید دید که چگونه است که یک ملت آنقدر سست ولخت می شود که به شئونات اساسی ی خود این همه بی اعتنا می ماند. وگرنه، این مراسم چه در گذشته و چه امروز ، راه حل های غریزی ی جمعی ی یک ملت است برای "جلوه" و نمایش "خود"، باقی ی تفسیرهای عالمانه ازین مراسم یا "واقعه!" را باید فقط در حلقه ی کتاب خوانان جست ، نه در بطن یک ملت ِ به قول"خواص":عوام کالانعام.
دین عامه ی مردم، با دین اهل کتاب بسیار متفاوت است. مردم عاشورای واقعی را هر ساله به راهی می برند که غریزه و شعور جمعی شان حکم می کند، می بینید که: هر ساله به رنگ ها و تمهیداتی "نو" تر، آن چنان که هر ساله، بزرگان مجبورند سر ریسمان را بکشند و تذکر دهند و حرام کنند و ممنوع کنند علامت و قمه و آکاردئون و ارگ و موسیقی لس آنجلسی و تصاویر چند متری ی هالیوودی و بالیوودی ی شخصیت های کربلا را و در ضمن مراقب باشند که نکند بلوایی ازین میان بپاخیزد.
این مردم به حرف من و تو هم گوش نمی دهند که مثلا: پیام عاشورا! داستان، داستان ملتی است که هزار کار زمین مانده دارد و فرصتی چند روزه هم برای ارائه و جلوه ی عمومی خود. پس خود را به این شکل ارائه می دهد و دغدغه ای هم بیش ازین ندارد. در "روز ملی- جهانی‌ی قیمه"اش، اسراف می کند؛ اسرافی کریمانه تر از آتش بازی ی سال نوی آمستردام و سایر ملت های برخوردار.
3- بنظرم می آید این که حقیقتی را در این حرکات می جوییم (و البته که نمی یابیم)، بیشترناشی از نوستالژی های بازمانده از دوران کودکی باشد.
4- اگر بخواهید پای امثال زنده یاد طالقانی را به میان بکشید، بهتر است به خاطر بیاورید که ایشان فقط بخاطر لمس بهتر دنیای معاصر از طریق برخورد با دنیا های آدم های دیگر و نیز وجدان پاک تر خود، توانسته بودند به مفهوم مدارا گرانه تری از عمل اخلاقی دست بیازد. اگر ایشان می خواستند به مُرّ آموزه ها عمل کنند، می شدند همان هایی که فرمان "آتش زدن شهر نو" را صادر کردند. امثال ایشان به نسبت تخطی از "نصّ " و مُرّ آموزه هاست که به انسانیت و اخلاق مندی ی نسبی دست می یابند. هر قدر فراموش کنند و پشت گوش بیاندازند، اخلاقی تر رفتار می کنند. لطفا این بزرگان را مصادره به مطلوب نکنید. امثال باغچه بان هم کم نیستند. اتفاقا توهّم دست یابی به رضوان الهی، بهتر می تواند انسان را از فروتنی دور سازد، چیزی که در یک انسان اخلاق مند بی دین، مثل باغچه بان ناممکن و ممتنع است.
عزت تان زیاده باد، قلم تان حق گو تر.

پ.ن: بارها گفته اند و گفته ام که جمعه ها وقت مناسبی برای به روز کردن وبلاگ نیست...جمعه ها و به طور کلی روزهای تعطیل در وبلاگستان به قول دوستی سگ پر نمیزند...علتش شاید این باشد که در مملکت ما وبلاگ خوانی و وبلاگ گردی به طرز عجیب و غم انگیزی محدود می شود به دفتر و اداره و سایت و محل کار و در ساعات فراغت کمتر کسی حوصله و وقت وبگردی دارد...درست مثل خود من که عمده ی وقتم در کارخانه به خواندن کتاب و روزنامه و مجله می گذرد ( در محل کار دسترسی به اینترنت نداریم) و ترجیح میدهم در خانه به کارهای دیگرم برسم...شرایط و سیستم کار در ایران اینچنین تعریف شده است و الحق که این یکی از عجایب و کرامات مملکت امام زمان این است که ساعت کار مفید اکثریت پرسنل پشت میز نشین اش به یکی دو ساعت در روز هم نمیرسد و همین اندک را هم با هر بهانه ای تعطیل میکنند و با این حال چرخ مملکت هنوز میچرخد...! علی ایحال قصدم خرده گیری از سیستم نیست که برای آدمی مثل من تنها دلخوشی زندگی همین است که در محل کار انقدر وقت داشته باشم که کتابی بخوانم و خانه که میرسم بتوانم به خرید و پخت و پز و رفت و روب و وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی و انجام کارهای پوپولیستی! مثل تماشای ماهواره و مهمان بازی و چت و فک زدن پای تلفن و تماشای فیلم و وقت گذرانی در کافی شاپ ها و رستورانها با دوستان و دشمنان بپردازم...خلاصه قصدم انتقاد از سیستم نبود که این کشور هر عیب و ایرادی داشته باشد از این نظر خوب و ناز و دوست داشتنی ست...اینها را نوشتم که بنویسم منبعد قصد دارم در عالم وبلاگ نویسی جمعه ها را اختصاص بدهم به مطالب جالب و خواندنی که در طول هفته در اینترنت خوانده ام...این نوشته ها در قسمت آرشیوی جدیدی به نام وبگردیهای آدینه قرار داده میشوند (حتما تا به حال متوجه ساماندهی قسمت آرشیو موضوعی در سمت راست همین صفحه و زیر لینکهای دوستان شده اید)...این را هم اضافه کنم که این نوشته های جمعه ربطی به روال کار وبلاگی ام ندارد و یک چیز علیحده ایست...یعنی ممکن است عصر جمعه یک نوشته اینچنینی بگذارم و شنبه صبح وبلاگم مجدا با مطلبی جدید از خودم به روز باشد...شما هم اگر جایی چیزی خواندید که فکر کردید خوب و خواندنی ست میتوانید به نوبه خود در قسمت کامنتها لینکش را با توضیحات لازمه بگذارید تا وبگردیهای آدینه مان پر و پیمان تر شود...به هر حال سوژه های جمعه های بعد از بین همین لینکهایی که شما برایم خواهید فرستاد و یا خودم با آنها برخورد میکنم انتخاب می شود... همین دیگر...تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...!

توسط در January 25, 2008 10:55 AM | | نظرات (51)
دوستان و دشمنان...!

خواننده های وبلاگ من دو دسته هستند...یک دسته آنهایی هستند که فقط وبلاگم را میخوانند و هیچ مدل کنجکاوی خاصی هم نسبت به شخص بنده ندارند...با این دسته اول کاری نداریم...به اینها میگویند خواننده های بی آزار و بسته به اینکه کامنت بگذارند یا نگذارند طیف "بی آزار با خاصیت" و یا "بی آزار بی خاصیت " را تشکیل میدهند...! اما آن دسته دوم گروهی هستند که دلشان میخواهد از فیها خالدون من سر در بیاورند...اینها خودشان دو دسته اند...دسته ذکور و دسته اناث...دسته اول را اصلا حوصله شان را ندارم...مثلا طرف چهار صفحه ایمیل میزند که من محمد جواد هستم و 28 سالم است و خیلی نوشته هایت را دوست دارم و میخواهم ببینمت و بیا قرار بگذاریم و از این حرفها...یک وقتهایی دلم میخواهد سر اینجور آدمها را با دندان بکنم...باز اگر وبلاگی داشت و من هم میشناختمش یک چیزی...آخر پدر امرزیده من بیایم سر قرار به تو بگویم که چند من است...؟دو تا نره غول چه حرفی دارند که با هم بزنند...؟ به خدا من حوصله دیدن دخترهای شناس دور و بر خودم را هم دیگر ندارم چه برسد به سیبیل کلفتهای ناشناس ...! به هر حال یک جواب محترمانه کوتاه میدهم که ممنونم از لطفت و فرصت شود حتما هماهنگ میکنیم و این روزها یه کم سرم شلوغ است و خلاصه در لفافه میگویم که اگر برایش امکان دارد از ما بکشد بیرون... دو هفته بعد باز ایمیل میزند که نالوطی بابا یه خبری از خودت بده و چرا سرت خلوت نشد و کجایی و پس چی شد و ...؟ این بار من یک نامه نیمه محترمانه میدهم خدمتش که ببین محمدجواد جان من واقعیتش زیاد اهل بیرون رفتن و قرار گذاشتن و این جور کارها نیستم...حالا اگر یک روز توی مودش بودم و فرصتش را داشتم خبرت میکنم تا همدیگر را ببینیم...بعد طرف یا بهش برمیخورد و لب ور میچیند و هرجا هم برود پشت سر من میگوید این شراگیم عجب آدم گند دماغی ست یا اینکه در عشقش مثل کوه راسخ است و بعد از چند ماه دوباره سر و کله ش پیدا میشود که:" من را یادت است...؟ من همان محمدجوادم که دو ماه پیش برایت نامه داده بودم...! " و لابد انتظار دارد من از خوشحالی بال در بیاورم...!
اما دسته دوم جماعت اناث هستند که به حکم غریزه همیشه خاطرشان به نوعی عزیز است... به هر حال این هم برگ برنده ایست که دخترها دارند و هیچ کاریش هم نمیشود کرد...این گروه هم خودشان چند دسته اند...دسته اول بهشان میگویند "قرشمال" ها...این دسته در برخوردهای اول کم رو و خجالتی هستند و خودشان هم نمیدانند از جان آدم چه میخواهند و حالا تیری توی تاریکی رها میکنند بلکه بر قلب سنگ بی مروت ما بنشیند که معمولا هم نمینشیند...!با این دسته باید خیلی احتیاط کرد...یعنی اگر در جواب نامه اش که پر از قلب سوراخ شده و گلهای پر پر شده است چند خط بنویسی و زیرش هم یک "دو نقطه ستاره" ی ناقابل بگذاری باید بعدها جوابگو باشی که تویی که نمیخواستی با من بمانی پس چرا انقدر دم از عشق و عاشقی میزدی؟و اگر با تعجب بپرسی کجا دم از عشق و عاشقی زدم همان ایمیل دو نقطه ستاره دارت را لوله میکنند و چنان توی مقعدت فرو میکنند که از هرچه نقطه و ستاره است بیزار می شوی...!
دسته دوم که به "خفت کن" ها شهرت دارند رو راست تر و در عین حال خطرناک ترند...اینها هم از همان اول تیری را در تاریکی رها میکنند اما به این نیت که بزنند چشم و چالت را در بیاورند...صراحت لهجه و رک گویی و حرفهای قبیحه زدن از مشخصات این دسته است...نامه نگاری با این دسته لذت بخش و راحت است چون بدون رودربایستی هستند و تو علاوه بر دو نقطه ستاره میتوانی چیزهای خیلی خفن تری را هم برایشان بفرستی و آب از آب تکان نخورد...خطر این دسته وقتی ست که رابطه تان به محیط حقیقی کشیده شود و تا به خودت بیایی میبینی مثل دوال پا بر پشتت جهیده اند و راه فراری هم نداری...!اینها دیگر آن گروه نازک نارنجی قرشمال نیستند که بتوانی دورشان بزنی و هروقت از رابطه خسته شدی با کمی گریه و زاری سر و ته قضیه هم بیاید...از مردانگی و آبرو و هستی ساقطت میکنند...!
اما در این بین دسته سومی هم از هر دو جنس وجود دارد که میشود با آنها بدون دغدغه رابطه داشت و نگران چیزی نبود...آدمهایی که به هر دلیل من هم از مصاحبتشان لذت میبرم...بیشتر دوستان فعلی من در این دسته قرار میگیرند...و البته اکثر کسانی که چشم دیدن من را ندارند در یکی از دسته های اخیر جای میگیرند...یعنی به هر حال یک جایی به انها آنطور که باید و شاید توجه نکرده ام یا آنها را پیچانده ام...نمیدانم...البته همیشه عده ای هستند که بدون دلیل با آدم چپ بیفتند...یا به دلایلی که به عقل جن هم نمیرسد...!
اما چه شد که اینها را نوشتم...؟ دوستی نامه ای برایم فرستاده بود که نمیدانم با پسری حرف تو بود و آن شخص میگفت شراگیم برخلاف نوشته هایش آدم متظاهر و غیر قابل تحملی ست...برایم جالب بود بدانم این شخص کیست و چطور من را میشناسد و چرا من را متظاهر و غیر قابل تحمل میداند...همینطور داشتم در ذهنم کسانی را که به هر نحوی از من خوششان نمیاید طبقه بندی میکردم که یکدفعه به سرم زد چیزهایی را که در سرم است بنویسم...خوشبختانه تعداد دوستانی که دارم خیلی بیشتر از کسانی ست که چشم دیدن من را ندارند و از این بابت خوشحالم...
بدم نمیآید کسانی که از من خوششان نمی آید بنویسند دقیقا به چه دلیل با من مشکل دارند...! البته صادقانه و با صراحت و ترجیحا بدون توهین...شاید واقعا برخی از این کدورتها به خاطر کج اندیشی و سوء تفاهم باشد و بشود با گفتگو آن را برطرف کرد...و اصلا از کجا معلوم که اگر عیب و ایرادم را به من تذکر دهید سعی در برطرف کردن ان نکنم...؟

پ.ن: امروز درست یک سال از اولین قرار ملاقاتم با خانوم شین میگذرد...درست پارسال همین موقع بود که او را دیدم...یعنی امروز به نوعی سالگرد آشنایی مان است...البته من که این چیزها یادم نمی ماند...خودش به من گفت که امروز چنین روزی ست و با حافظه فوق العاده ای که دارد بعید میدانم اشتباه کرده باشد...خانوم شین هم از ان دخترهایی ست که حسابی ماندگار شد در زندگی من...اگر اشتباه نکنم سومین دوست دخترم است که مرز یکسال را رد میکند...اولی را وقتی داشتم که هنوز وبلاگ نداشتم...و دومی هم حلی بود که اگر خواننده قدیمی اینجا باشید حتما میشناسیدش...در مورد خانوم شین نوشتن سخت است...شخصیتش شبیه "کورین" در جنگل واژگون جی.دی.سلینجر است...نمیدانم...توصیف کردنش سخت است...از ان تیپ آدمهاییست که اگر در یک مهمانی کسی از او در مورد مساله خاصی نظری بخواهد که اطلاعاتش در ان مورد کم است عارش نمی آید بگوید من در این زمینه مطالعه کافی نداشته ام...و اگر هم چیزی بداند تا از او نپرسند برای خودنمایی در بحثها پیش قدم نمیشود... فیلم بازی نمیکند...خود خودش است...برخلاف خیلی ها نمیخواهد خود را بیشتر از ان چیزی که هست نشان بدهد و اهل ادعا کردن هم نیست...من را بیشتر از هرکس دیگری دوست دارد و این مساله گاهی من را به شدت غمگین و نگران میکند...نگران سرانجامی که رابطه مان ممکن است داشته باشد...بعضی وقتها حس میکنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده و رابطه مان به سمت و سویی پیش می رود که دیگر نمیتوانم جلویش را بگیرم...همین الان حتی تصور اینکه در ایران باشم و بخواهم رابطه ی دیگری را شروع کنم هم برایم ممکن نیست...بارها موقعیتهایی داشته ام که از هر لحاظ هیجان انگیز تر و آینده دار تر و عقلانی تر از رابطه ام با خانوم شین به نظر میرسیده اما مگر میشود اینجا باشم و خانوم شین هم بغل گوشم باشد و انوقت من با دختر دیگری رابطه ای داشته باشم...؟ اصلا تصورش هم برایم غیر ممکن است...برای همین میگویم حس میکنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده...با اینکه هیچوقت قول و قراری بین ما نبوده و همیشه به او گفته ام که رابطه ما یک روز محکوم به تمام شدن است اما خیلی وقتها خودم هم به حرفم ایمان ندارم...دیگر نمیتوانم برای خودم و برای زندگی ام تصمیم بگیرم...انگار در جایی که نمیدانم کجاست و در زمانی که نمیدانم کی بوده عهدی را بسته ام که نمیشود آن را زیر پا گذاشت...کندن از خانوم شین برای من سخت نیست...هیچوقت آدم احساساتی و وابسته ای نسبت به روابطم نبوده ام...سخت نیست اما غیر ممکن است...به خاطر همه خوبیهایش و خلوصش و صداقتش و عشقش نمیتوانم به او پشت کنم...چطور بگویم...یکسال است با او هستم و فقط با او هستم...بارها شده همه ی وجودم غرق تمنای بوسیدن و در آغوش کشیدن و بودن با کس دیگری بوده... اما با اینکه امکانش را هم داشته ام نتوانسته ام...همیشه موقع عمل کم آورده ام...بعضی وقتها دلم میخواسته ولنگار باشم...دلم میخواسته آزاد و بی قید باشم...دلم میخواسته زندگی ام فقط و فقط متعلق به خودم باشد...دلم میخواسته روابطی را تجربه کنم که قلبم را از جا بکند...روابطی که لحظات هیجان انگیز و دورنمای امیدوار کننده ای داشته باشد...خیلی وقتها شده که قلبم با دیدن دختری لرزیده است...اما مثل یک مرد متاهل دست و پا بسته به خودم اجازه ی نزدیک شدن به او را نداده ام...و یا انقدر با تردید و دو دلی رفتار کرده ام که جایی برای رابطه نزدیکتر نگذاشته ام...خانوم شین همه ی هیجان و التهاب عشق های غیر منتظره ای را که میتوانستند سر راه من سبز شوند و دریای آرام زندگی ام را طوفانی کنند از من گرفته و به جای آن یک دنیا آرامش و سکون و سکوت و زلالی و زیبایی به زندگی من ارزانی کرده است...نمیدانم باید بخندم یا گریه کنم...!

توسط در January 20, 2008 9:13 PM | | نظرات (115)
پرسشنامه...!

چند وقت پیش یک سری نامه نگاریهایی داشتم با خانوم نویسنده ای که خارج از ایران زندگی میکرد...دختری بود همسن و سال خودم که بسیار هم خوب و شسته رفته مینوشت...اوایل نامه نگاریمان به صورت سربسته اشاره ای به زندگی خودش کرده بود که ظاهرا با یک آقای دکتری به صورت موقت همخانه است و یک جا زندگی میکنند...در نامه های بعدی هرچقدر من سعی کردم زیر زبانش را بکشم تا بفهمم رابطه این دو چه مدلیست و در چه حدیست هر بار خیلی زیرکانه از جواب دادن طفره میرفت و از دلتنگی ها و دوری ها و دغدغه هایش به صورت خیلی کلی و انشا وار مینوشت...من ولی تشنه ی شنیدن جزئیات بودم...!تنها چیزی که از این آقای دکتر به من گفته بود اسمش بود و اینکه با او به صورت موقتی همخانه است... یک چند هفته ای ما را حسابی گذاشته بود سر کار و من هم نمیخواستم انقدر خودم را سبک کنم که مستقیما سوالی در باره ی زندگی خصوصی اش بپرسم و خب سوالهای دو پهلو را هم یا بی جواب میگذاشت و یا به ان پهلویی که مورد نظر من نبود و شنیدنش برایم چندان جذابیتی نداشت میپرداخت...یک روز که حسابی بی حوصله شده بودم و آن رگ فضولی ایرانی ام به شدت قلمبه شده بود تصمیم گرفتم که موش و گربه بازی با این خانوم را کنار بگذارم و مشخصاً سوالهایم را بپرسم...یک فیلسوف چینی میگوید وقتی نمیتوانی سوالی را جدی مطرح کنی ان را به شوخی مطرح کن...برایش یک نامه نوشتم و بعد از تعارفات معمول نوشتم که از آنجایی که تو هر بار از دادن توضیح کافی و مبسوط در مورد خودت و آقای فلان و رابطه ات با او طفره میروی و از انجایی که من دلم میخواهد بدانم بالاخره شما دو تا زیر آن سقف چه غلطی میکنید برایت یک فرم پرسشنامه میفرستم که باید به طور کامل پرش کنی...!

و پرسشنامه زیر را برایش فرستادم:

نام:------------- (این رو میدونم ولی باز بنویس...ضرر نداره!)
نام خانوادگی:---------------
نام پدر:--------------- (این یکی زیاد به من ربطی نداره)
نام مادر:-------------- (این یکی اصلا به من ربطی نداره)
تاریخ تولد: --- --- ---
محل تولد: ---------------
شماره شناسنامه: ---------------
صادره از: --------------
شماره تلفن همراه: --------------------
شماره تلفن همراه برای مواقع ضروری: -------------------
(ترجیحا متعلق به یکی از دختران خوشگل فامیل باشد)
شماره منزل: -------------------
شماره منزل برای مواقع ضروری: ---------------------
(ترجیحا متعلق به همان دختری که شماره موبایلش را داده بودی باشد)
شماره ی پا: -----
دور کمر: -----
دور باسن: -----
با عرض شرمندگی دور سینه: -----
(سایز سوتین رو هم بفرمایید کفایت میکند!)
ارتفاع از سطح دریا: -----
( البته بدون کفش پاشنه بلند)
اسم اون پسر گردن کلفته در دوران مدرسه: -----------------
(همون که بابات رفته بود زده بود تو گوشش)

**اینجا لازم به توضیح است که این دوستم در یکی از نامه هایش ضمن بیان یک خاطره نوستالژیک از دوران مدرسه به پسر هیکل دار بسیار خوشتیپی اشاره کرده بود که به سرنوشت تلخی دچار شد!

اسم هر پسر گردن کلفت دیگری که احیانا سر و سری باهاش داشته ای: ---------------

خب...از اینجا به بعدش دیگه راحته... چون سوالها چند جوابیه:

سوالها مربوط میشه به اون یارو دکتره: (جلوی هرکدوم که درسته تیک میزنی!)

سابقه ی کیفری:
الف) دارد □
ب) ندارد □
ج) به تو چه ربطی دارد □

آیا زبانم لال رابطه ی سکسی داشته اید؟
الف) داشته ایم □
ب) نداشته ایم □
ج)خیلی بی شعوری □
د) خفه شو □

آیا از رابطه ی سکسی خود لذت هم میبرده اید...؟
الف) ای ی ی...بد نبود □
ب) جای شما خالی □
ج) آدم باش □
د) بهت گفتم خفه شو □

(در مورد دو سوال اخیر یک راهنمایی کوچولو بهت میکنم که گزینه ی ج و دال در هر دو سوال گزینه غلط است!)

برای جلوگیری از بارداری ناخواسته از چه وسیله ای استفاده میکنید؟
الف) کاندوم □
ب) آی یو دی □
ج) قرص ضد بارداری □
د) توکل به ائمه اطهار □
ه) خودش زود میکشه بیرون! □
و) ای بابا...تو نیگا به خودت نکن...... □
ز) اجاقم کوره! □

در صورت بچه دار شدن اسم پسرتان را چه خواهید گذاشت:
الف) حسین □
ب) قلی □
ج) جعفر □
د) حسینقلی □
ه) حسینقلی جعفر □
و) جعفر حسینقلی□
ز) جعفر قلی حسین □
ح) سایر موارد مشابه از همین ریشه □

اگر دختر بود چه:
الف) ام حسینقلی جعفر □
ب) بنت حسینقلی جعفر □
ج) اخت حسینقلی جعفر □
د) حسینقلی جعفر! □
ه) ما دختر نمیخوایم.... □
و) زنده به گورش میکنیم □

هنگام آشنایی از چه چیز این مردک بیشتر خوشتان امده بود:
الف) گردنِ کلفت □
ب) ابروی پیوسته □
ج)سینه ی کفتری □
د) پشت بازو □
ه) جلو بازو □
و) زیر بغل □
ز) موهای ناحیه سینه □
ح) موی زهار! □
ط) سایر موارد....! □

این مردک از چه چیز شما بیشتر خوشش آمده بود:
الف) گیسوی مجعد □
ب) چشم خمار □
ج) لب غنچه □
د)خال لب □
ه) دماغ سر بالا □
و) شاسی بلند □
ز) دو گنبدان و ممسنی □
ح) سایر موارد.....! □

معمولا در خانه برای خطاب کردن شما از چه کلماتی استفاده میکند؟
الف) عزیزم □
ب) مای دارلینگ □
ج ) جیگر □
د) هی یو □
ه) زنجان □
و) آهای زن □
ز) آهای زنیکه □
ح) سلیطه خانوم □
ط) ج*** خانوم! □

شما معمولا برای خطاب قرار دادن او از چه واژه هایی استفاده میکنید؟
الف) عسلکم □
ب) مای سویت هارت □
ج) کون گشاد □
د) جعفرقلی □
ه) آهای جعفر قلی □
و) جعفر قلی هووووووی □
د) جعفر قلی مگه کری؟ □

هنگامی که ناشزه گری میکنید بر طبق تعالیم اسلامی برای تنبیه بدنی شما از چه وسیله ای استفاده میکند؟
الف) لیفه ی درخت خرما□
ب) شاخه ی درخت خرما □
ج) تنه ی درخت خرما □
د) هسته ی خرما ! □
ه) نانچیکو □
و) اسید سولفوریک 98 درصد □

اگر هنگام ورود به خانه آقای دکتر را با یک دختر فیلیپینی در رختخواب ببینید اولین جمله ای که از دهانتان خارج میشود چیست؟
الف) اوه...مای گاد! □
ب) اوه...مای جیزز □
ج) یا ابولفضل...! □
د) یا قمر بنی هاشم...! □
ه) یا الله... □

دومین جمله ای که از دهانتان خارج میشود چیست؟
الف) سگ کثیف! □
ب) سگ ولگرد! □
ج) وغ وغ صاحاب □
د) بوف کور □
ه) سه قطره خون □

اگر این آقای دکتر شما را در چنین وضعی ببیند چه میکند؟
الف) کمی تعجب میکند... □
ب) آقای دکتر عاشق سکس گروهیست □
ج) ترتیب دختر فیلیپینیه را میدهد و از من تشکر میکند □
د) ترتیب من را میدهد و از دختر فیلیپینیه تشکر میکند □
ه) ترتیب هردویمان را میدهد و از کسی هم تشکر نمیکند □
و) میرود برای دوستانش تعریف میکند که همخانه اش لزبین است □

منظورم این نبود...! اگر شما را با یک مرد مثلا نیجریه ای الاصل توی تخت ببیند اولین جمله ای که از دهانش خارج میشود چیست؟
الف) جمله ای خارج نمیشود □
ب) اصوات نامشخص □
ج) یا...ابو...ال...ف...ف....ض...ل...ل □
د) منو نخور...منو نخور........ □

خب بعد چه میکند؟
الف) همانجا جلوی در از حال میرود □
ب) دمش را میگذارد روی کولش و فرار میکند □
ج) التماس میکند که ان مرد نیجریه ای کاری به کارش نداشته باشد □
د) میرود با همان دختر فیلیپینیه همخانه میشود □

یعنی میخواهید بگویید آقای دکتر غیرت میرت ندارد؟
الف) بله □

ممنونم از اینکه وقت گذاشتی و این فرم را پر کردی
الف) خواهش میکنم □ ب) تمنا میکنم □ ج) استدعا میکنم □ د) وظیفه بود! □

توسط در January 12, 2008 11:46 AM | | نظرات (83)
باز هم قسمتی از یک نامه...

چه بخواهید و چه نخواهید قسمت عمده ای از نوشته های من مربوط به نامه نگاری هایم است...اینکه هر از گاهی قسمتی از نامه هایم را در وبلاگم میگذارم برای این است که حس میکنم مطالبی ست که مخاطب خاص ندارد والبته ارزش مطرح شدن در وبلاگ را هم دارد...و البته بعضی وقتها هم یک تیر و دو نشان است...علی ایحال متن زیر هم قسمتی ست از نامه ای که امروز بعد از ظهر برای دوستی نوشتم :

..." امروز داشتم این ویژه نامه شهروند را در باره ی گلستان میخواندم...ابراهیم گلستان...اصلا شهروند را میخوانی؟ هفته نامه خوبیست...واقعا خوب...از دستش نده...در این شماره یک مصاحبه ی تقریبا چهل صفحه ای داشت با ابراهیم گلستان...پنج ساعت خواندنش زمان برد...مصاحبه کننده جوانکی بود هم سن و سال خودم...مهدی یزدانی خرم...به خودم گفتم شری...حسابی از قافله عقب افتاده ای...همسن و سالهایت امروز همه اسم و رسمی برای خود به هم زده اند...بالاخره وزنه ای شده اند برای خود...دیگر فرصتی نداری...بجنب...! ....نه...بگذار صادق باشم با خودم...ترس من عقب افتادن از قافله نیست...باور کن نیست...این قافله هیچ جایی نمیرود...آخرین منزل آنقدر توقف میکند تا همه به هم میرسیم...ترس من از این است که این میل "خلق کردن" توی من همینجور عقیم بماند...میفهمی؟ فکر میکنم بیست سال دیگر چه احساس بدی خواهم داشت اگر چیزی ننوشته باشم...یک چیز درست... حسابی...نه اینکه فقط چند تا ورق به این دفتر عظیم ادبیات معاصر اضافه کنم...که این روزها چوب توی سر سگ بزنی نویسنده و شاعر درجه ی دو و سه ریخته با نوشته هایی که بودن و نبودنشان زیاد فرقی به حال کسی نمیکند... من فرق یک نوشته ی خوب را با یک نوشته متوسط و یا ضعیف میفهمم...آنقدر خوانده ام که این فرق را بفهمم... میترسم که بعد از بیست سال احساسم شبیه احساس کسی باشد که بعد از چند ساعت عشقبازی با محبوبه اش درست زمانی که میخواهد به مرحله ارضا شدن برسد ساعت دیواری شروع کند دنگ و دنگ ضربه زدن که وقت رفتن است ...ببیند که فرصتی ندارد و باید همین الان بستر مشترک را بدون فوت وقت ترک کند...میفهمی چه میگویم؟...میترسم از این که نتوانم از ادبیات و از نوشتن آنطور که باید کامجویی کنم...نتوانم با نوشتن یک متن درخشان یا یک داستان بی نظیر خودم را ارضا کنم...میترسم همه ی سهم من از ادبیات همین تُک زدنهای مقطعی و همین نوازشها و لذت های بی سرانجام و سطحی باشد...همین نوشتن های هول هولکی و دستپاچه ی وبلاگی...یا همین نامه نگاریهای بی فایده ی بی سر و ته ...!
بی قرارم...توی دلم انگار رخت میشورند...من همین الان باید زبانم انقدر قوی باشد که کتابهای مورد علاقه ا م را از روی مرجع اصلیش بخوانم...من باید الان حداقل دو تا زبان بلد باشم...گلستان وقتی 12-13 ساله بود از زبان فرانسه ترجمه میکرد...من همین الان اگر فقط معیارم دانستن زبان باشد 15 سال از گلستان عقبم...شاید هم بیشتر...تازه این به شرطی ست که سرعتم از این به بعد برابر با گلستانی باشد که مجله منتشر میکرد و فیلم میساخت و با سهراب و فروغ و دهها تن دیگر از بهترین هنرمندها و نویسنده های این مملکت هم پیاله بود..(تازه این ان گلستانی بود که هیچوقت نه در زمنیه ی ترجمه و نه در زمینه ی ادبیات یک شخصیت طراز اول به معنی واقعی کلمه نبود...گرچه چهره ای ماندگار و تاثیر گذار و بسیار پیشرو بود...!)
من و امثال من دلمان را خوش کرده ایم...یکوقتهایی که در وبلاگ و یا کامنتهای سهیل میخوانم که مثلا اشاره ای به من کرده است (و یا حتی به خودش) که فلانی روشنفکر است و کتاب میخواند و مانند اینها خنده ام میگیرد...ما واقعا در دنیای روشنفکری کوتوله ایم...منتها کوتوله هایی هستیم که اگر توهم بزرگ بودن نداشته باشیم (که داریم) برای بزرگ شدن با کمترین هزینه و در کمترین زمان ممکن بسیار عجله داریم...آرزوی اینکه هرچه زودتر به جایگاهی که فکر میکنیم برازنده مان است برسیم...و این کار با حرافی و با اینکه بگوییم چه میخوانیم و چقدر میخوانیم به دست نمی آید...باید کار کرد...باید اثبات کرد...هروقت جرئت و معلومات این را داشتم که بایستم و چهل صفحه مصاحبه با کسی مثل ابراهیم گلستان انجام دهم انوقت میتوانم بگویم که سرم به تنم می ارزد...اما ماها همه ادعا داریم بدون اینکه برای اثبات مدعای خود چیزی ارائه کنیم...یک سری کلی گویی ها که من مثلا این کتابها را خوانده ام...یا مثلا راجع به فلان مساله ی فلسفی یا اجتماعی مطالعاتی کرده ام... یا مثلا فلان موسیقی را گوش میدهم یا حتی معترضم به یک سری حماقتها و که در سطح جامعه ساری و جاری ست و با این ژستها و اطوارها شده ایم روشنفکر...بدون اینکه سنگ محکی برای سنجش ادعاهای خود دست کسی بدهیم...خنده دار نیست...؟ باور کن ساده تر از این نمیشود به چنین لقبی مفتخر شد...!
روشنفکر در مقایسه با چه؟ در مقایسه با که؟ در مقایسه با بغال سر کوچه مان؟ با این حساب همان بغال سر کوچه مان هم روشنفکر است در مقایسه با آن جوانی که هر سال در مراسم محرم قمه میزند...! و همان جوان قمه زن هم خدا میداند که در مقایسه با چه کسی روشنفکر محسوب میشود...واقعا واژه ی روشنفکری اینقدر نسبی ست؟ من که فکر نمیکنم...!"

توسط در January 6, 2008 12:15 AM | | نظرات (33)