شراگیم
« ماجرای من و لپ تاپ و مهیار و ادبیات و منیروی روانیپور و خیلی چیزهای دیگر... | صفحه اصلی | پرسشنامه...! »
باز هم قسمتی از یک نامه...

چه بخواهید و چه نخواهید قسمت عمده ای از نوشته های من مربوط به نامه نگاری هایم است...اینکه هر از گاهی قسمتی از نامه هایم را در وبلاگم میگذارم برای این است که حس میکنم مطالبی ست که مخاطب خاص ندارد والبته ارزش مطرح شدن در وبلاگ را هم دارد...و البته بعضی وقتها هم یک تیر و دو نشان است...علی ایحال متن زیر هم قسمتی ست از نامه ای که امروز بعد از ظهر برای دوستی نوشتم :

..." امروز داشتم این ویژه نامه شهروند را در باره ی گلستان میخواندم...ابراهیم گلستان...اصلا شهروند را میخوانی؟ هفته نامه خوبیست...واقعا خوب...از دستش نده...در این شماره یک مصاحبه ی تقریبا چهل صفحه ای داشت با ابراهیم گلستان...پنج ساعت خواندنش زمان برد...مصاحبه کننده جوانکی بود هم سن و سال خودم...مهدی یزدانی خرم...به خودم گفتم شری...حسابی از قافله عقب افتاده ای...همسن و سالهایت امروز همه اسم و رسمی برای خود به هم زده اند...بالاخره وزنه ای شده اند برای خود...دیگر فرصتی نداری...بجنب...! ....نه...بگذار صادق باشم با خودم...ترس من عقب افتادن از قافله نیست...باور کن نیست...این قافله هیچ جایی نمیرود...آخرین منزل آنقدر توقف میکند تا همه به هم میرسیم...ترس من از این است که این میل "خلق کردن" توی من همینجور عقیم بماند...میفهمی؟ فکر میکنم بیست سال دیگر چه احساس بدی خواهم داشت اگر چیزی ننوشته باشم...یک چیز درست... حسابی...نه اینکه فقط چند تا ورق به این دفتر عظیم ادبیات معاصر اضافه کنم...که این روزها چوب توی سر سگ بزنی نویسنده و شاعر درجه ی دو و سه ریخته با نوشته هایی که بودن و نبودنشان زیاد فرقی به حال کسی نمیکند... من فرق یک نوشته ی خوب را با یک نوشته متوسط و یا ضعیف میفهمم...آنقدر خوانده ام که این فرق را بفهمم... میترسم که بعد از بیست سال احساسم شبیه احساس کسی باشد که بعد از چند ساعت عشقبازی با محبوبه اش درست زمانی که میخواهد به مرحله ارضا شدن برسد ساعت دیواری شروع کند دنگ و دنگ ضربه زدن که وقت رفتن است ...ببیند که فرصتی ندارد و باید همین الان بستر مشترک را بدون فوت وقت ترک کند...میفهمی چه میگویم؟...میترسم از این که نتوانم از ادبیات و از نوشتن آنطور که باید کامجویی کنم...نتوانم با نوشتن یک متن درخشان یا یک داستان بی نظیر خودم را ارضا کنم...میترسم همه ی سهم من از ادبیات همین تُک زدنهای مقطعی و همین نوازشها و لذت های بی سرانجام و سطحی باشد...همین نوشتن های هول هولکی و دستپاچه ی وبلاگی...یا همین نامه نگاریهای بی فایده ی بی سر و ته ...!
بی قرارم...توی دلم انگار رخت میشورند...من همین الان باید زبانم انقدر قوی باشد که کتابهای مورد علاقه ا م را از روی مرجع اصلیش بخوانم...من باید الان حداقل دو تا زبان بلد باشم...گلستان وقتی 12-13 ساله بود از زبان فرانسه ترجمه میکرد...من همین الان اگر فقط معیارم دانستن زبان باشد 15 سال از گلستان عقبم...شاید هم بیشتر...تازه این به شرطی ست که سرعتم از این به بعد برابر با گلستانی باشد که مجله منتشر میکرد و فیلم میساخت و با سهراب و فروغ و دهها تن دیگر از بهترین هنرمندها و نویسنده های این مملکت هم پیاله بود..(تازه این ان گلستانی بود که هیچوقت نه در زمنیه ی ترجمه و نه در زمینه ی ادبیات یک شخصیت طراز اول به معنی واقعی کلمه نبود...گرچه چهره ای ماندگار و تاثیر گذار و بسیار پیشرو بود...!)
من و امثال من دلمان را خوش کرده ایم...یکوقتهایی که در وبلاگ و یا کامنتهای سهیل میخوانم که مثلا اشاره ای به من کرده است (و یا حتی به خودش) که فلانی روشنفکر است و کتاب میخواند و مانند اینها خنده ام میگیرد...ما واقعا در دنیای روشنفکری کوتوله ایم...منتها کوتوله هایی هستیم که اگر توهم بزرگ بودن نداشته باشیم (که داریم) برای بزرگ شدن با کمترین هزینه و در کمترین زمان ممکن بسیار عجله داریم...آرزوی اینکه هرچه زودتر به جایگاهی که فکر میکنیم برازنده مان است برسیم...و این کار با حرافی و با اینکه بگوییم چه میخوانیم و چقدر میخوانیم به دست نمی آید...باید کار کرد...باید اثبات کرد...هروقت جرئت و معلومات این را داشتم که بایستم و چهل صفحه مصاحبه با کسی مثل ابراهیم گلستان انجام دهم انوقت میتوانم بگویم که سرم به تنم می ارزد...اما ماها همه ادعا داریم بدون اینکه برای اثبات مدعای خود چیزی ارائه کنیم...یک سری کلی گویی ها که من مثلا این کتابها را خوانده ام...یا مثلا راجع به فلان مساله ی فلسفی یا اجتماعی مطالعاتی کرده ام... یا مثلا فلان موسیقی را گوش میدهم یا حتی معترضم به یک سری حماقتها و که در سطح جامعه ساری و جاری ست و با این ژستها و اطوارها شده ایم روشنفکر...بدون اینکه سنگ محکی برای سنجش ادعاهای خود دست کسی بدهیم...خنده دار نیست...؟ باور کن ساده تر از این نمیشود به چنین لقبی مفتخر شد...!
روشنفکر در مقایسه با چه؟ در مقایسه با که؟ در مقایسه با بغال سر کوچه مان؟ با این حساب همان بغال سر کوچه مان هم روشنفکر است در مقایسه با آن جوانی که هر سال در مراسم محرم قمه میزند...! و همان جوان قمه زن هم خدا میداند که در مقایسه با چه کسی روشنفکر محسوب میشود...واقعا واژه ی روشنفکری اینقدر نسبی ست؟ من که فکر نمیکنم...!"

توسط در January 6, 2008 12:15 AM |
نظرات
محمد حسن خدائی   ( web | email )

چرا من با اين حرف ها مخالفم؟ چرا هنوز که هنوز است اين حرف ها از حرف بودن جلوتر نمی رود؟ چرا ترس از اختگی اين مقدار غريب است؟ چرا بعضی چيزها را نمی توان توضيح داد؟ چرا بخش اول کتاب تجربه مدرنيته ی مارشال برمن با ترجمه ی مراد فرهادپور به کار اين قسمت می آيد؟ چرا نمی توان اين مقدار چرائی را پاسخ داد؟ و من به گلستان نه به عنوان شخص که نوعی از مرام زيستن می نگرم. وگرنه در ایران امروز پدرکشی به از فرزندکشی. و به قول محمد رضا نيکفر اين روزها فرهنگ يعنی اتم بعلاوه نوحه.


January 22, 2008 11:50 PM
شراگیم   ( web | email )

دوست خوبم...در اینکه امکاناتی که گلستان در اختیار داشت در رشد او موثر بود شکی نیست اما در مقابل گلستان دهها و شاید صدها تن دیگر را بشود شاهد آورد که نه در خانه کوبریک فقید زندگی کرده بودند و نه امکان دیدن فیلمهای درجه اول را داشته اند و نه با کسانی مثل فروغ و اخوان دمخور بوده اند ولی با این حال بسیار موثر تر و بزرگتر از گلستان بوده اند...!بزرگترین نویسندگان ادبی جهان عموما از پایین ترین رده های اجتماع برخواسته اند...پایگاه اجتماعی بالا داشتن و با بزرگان نشست و برخواست کردن شرطی نه لازم و نه کافی برای بزرگ شدن و بزرگ بودن نیست...یک امکان است که همانطور که میتواند بزرگی کسی را تسریع کند به همان نسبت هم میتواند با رضایت خاطر کاذبی که به او میدهد او را در سطح نگه دارد...موسیقی کلاسیک گوش دادن و با مشاهیر ادبی نشست و برخواست کردن و زندگی مجلل هیچوقت هنرمند تحویل جامعه نداده است...ابراهیم گلستان اگر ابراهیم گلستان شد به خاطر جوهر و استعداد و پشتکار خودش بود...نه به خاطر چیز دیگری...


January 19, 2008 3:08 PM
محمد حسن خدائی   ( web | email )

باز هم روی تجربه زیسته تاکید می کنم, فقط کمی به امکاناتی که گلستان داشته و یا بدست آورده فکر کن. قبول کن که فقط با خواندن کتاب نمی توان خلاقیت را ورز داد. باید بعضی چیزها را تجربه کرد. چیزی که اغلب برای ما جماعت حاشیه ای از کف می رود. این قصه سر دارز دارد و احتیاج به داشتن نظریه. در هر حال برای گلستان این امکانات متعدد به شکل بسیط فراهم شده. دیدن فیلم در بهترین سینماها, گوش دادن به موسیقی کلاسیک در خانه ای که روزی کوبریک کبیر در آن می زیسته, مسافرت های متعدد, دانستن چندین زبان, مواجه با بهترین ها در سینما سیاست هنر و... اینجاست که گلستان چیزهایی را تجربه کرده که باید قبول کرد برای من و تو اتفاق نخواهد افتاد. البته می دانم که اینها به شکل مجرد ارزش نیست ولی زمانی که کسی مثل گلستان در این اتمسفر تنفس می کند وضع فرق می کند: سواد ثروت زیبایی و... از نظر من تجربه ی زیسته ی گلستان را می توان اثر هنری دانست. چیزی که اغلب هنرمندان ما متوجه نیستند. به قول مراد فرهاد پور , مدرنیته را نمی توان وارد کرد بلکه باید تجربه کرد. من که برای خیلی امکانات گلستان رشک می ورزم. بله گلستان بودن و شدن دیگر امر محالی است, حال خود گلستان در هشتاد و چند سالگی در نفی این وضعیت داد سخن بگوید.


January 19, 2008 10:58 AM
شراگیم   ( web | email )

ممنونم از معرفی محمد چرم شیر...اما در مورد باقی کامنتت که به نوعی تقدس دادن و مقام شبه خدایی قائل شدن برای چهره ای مانند ابراهیم گلستان است جسارتا با شما موافق نیستم...نمیدانم بر اساس کدام کار گلستان او را آبروی ادبیات ایران نامیده اید...گلستان در درجه اول فیلمساز است و در درجه ی دوم روشنفکر و در درجه سوم نویسنده ادبی...و دیگر اینکه واقعا متوجه نشدم که خانه ابراهیم گلستان و ثروتش چه ربطی به مقام شامخش دارد...؟لابد با این حساب کسی مثل گلشیری که یک عمر اجاره نشین بود و یا کسی مثل صادق هدایت که در یک خانه فکسنی زندگی میکرد لکه ننگ و باعث بی آبرویی ادبیات ایران هستند...!


January 19, 2008 3:10 AM
محمد حسن خدائی   ( web | email )

خواندن مقاله های محمد چرم شیر می تواند برای تو خوب باشد در باب تنبلی ایرانی. و ديگر آنکه گلستان آبروی ادبیات ماست. سبک زندگی, تاريخی که او زيسته, خانه ای که او دارد و... خيلی چيزهاست که گلستان را گلستان می کند. در همان مصاحبه می توان درجه یک بودن را ديد. حال من و تو با این قلت در تجربه ی زیسته, هی می خواهیم درجه یک بنویسیم. معلوم است که نخواهیم توانست. به قول دوستی : آدم خوش تیپ باشد, با سواد باشد, ثروتمند باشد, ...و ابراهیم گلستان باشد. بله دوست گرامی, این قیاس کردنها برای مزاج من و تو خوب نیست و اصولا گلستان به راحتی قابل قیاس نیست. حد و اندازه ی ما همین است که می بینی برادر.


January 19, 2008 1:24 AM
حمد حسن خدائی   ( web | email )

خواندن مقاله های محمد چرم شیر می تواند برای تو خوب باشد در باب تنبلی ایرانی. و ديگر آنکه گلستان آبروی ادبیات ماست. سبک زندگی, تاريخی که او زيسته, خانه ای که او دارد و... خيلی چيزهاست که گلستان را گلستان می کند. در همان مصاحبه می توان درجه یک بودن را ديد. حال من و تو با این قلت در تجربه ی زیسته, هی می خواهیم درجه یک بنویسیم. معلوم است که نخواهیم توانست. به قول دوستی : آدم خوش تیپ باشد, با سواد باشد, ثروتمند باشد, ...و ابراهیم گلستان باشد. بله دوست گرامی, این قیاس کردنها برای مزاج من و تو خوب نیست و اصولا گلستان به راحتی قابل قیاس نیست. حد و اندازه ی ما همین است که می بینی برادر.


January 19, 2008 1:21 AM
آن آشنا   ( web | email )

از شاملو كه مي سرود:

در چهارراه خبري نيست
يك عده مي آيند
و يك عده خسته باز ميگردند
و انسان
كه كهنه رند خداييست
براي دو قرص نان
كاپوت ميفروشد،
حرف من اينست آخر
آخر آيا انسان خداست؟
و از صداي يك دوچرخه سوار الاغ پست!
شاعر زجاي جست
و
مدادش
نوكش
شكست.


January 12, 2008 6:04 PM
مریم 33   ( web | email )

شراگيم جان اگر سر کوچه تان "استربان" یا "قاطرچی" ندارین, که احتمالا هم ندارین !! اون بغال رو درستش کن :))
در مورد نسبی بودن روشنفکری هم 100% موافقم. هیچوقت با بحثها و گفته های سهیل که آی ما ها روشنفکریم موافق نبودم. دیگه الان زمان سقراط و افلاطون نیست که یگانه باشند و بقیه شاگرد. الان هر کسی در معیار و مقیاس خواستگاه اجتماعی خودش میتونه روشنفکرانه رفتار کنه. یکی براش خوندن 2 تا کتاب تکان دهنده است و مسیر زندگیشو تغییر میده یکی باید ده تا فلسفه و نظریه رو زیر و رو کنه. مهم تاثیریه که رو زندگی شخصی و اجتماعی آدم میزاره.
اما راجع به نوشتن: "کوشش بیهوده به از خفتگی است" حالا خود دانی :)


January 12, 2008 11:16 AM
فرا   ( web | email )

از قيمت يوسف نشود يك سر مو كم
هر چند به بازار خريدار نباشد


January 12, 2008 9:43 AM
فرني   ( web | email )

چه عجب چشممان به جمال اين بلاگ شما روشن شد!


January 11, 2008 3:59 AM
ميم   ( web | email )

در مرگ آورترین لحظه انتظار

زنده گی را در رویاهای خویش دنبال می گیرم .

در رویا ها و

در امیدهایم!


(شاملو)


January 11, 2008 3:29 AM
somayeh   ( web | email )

به نظر من شما خیلی سخت میگیری وگرنه... البته شاید همیشه دنبال یک حامی بودی نمیدونم اما اینو میدونم که اگه تا حالا صبر کردی واسه این حامی و خبری نشده از این به بعدم روش حساب نکن.
اینم میدونم که داری حیف میشی .


January 11, 2008 2:00 AM
somayeh   ( web | email )

من با نظر افرا موافقم .پدلایلی که باعث شده که تا حالا به صورت جدی شروع نکنی و هر قدر که باشن واسشون پست بزار .شاید خیلیاشون ساختگی باشن میدونم خیلی ها مثل من دوست دارن این دلایلو بدونن .


January 11, 2008 1:50 AM
مهیار   ( web | email )

این چند جمله آخر نوشتت که درباره روشنفکری نوشتی ، دقیقا چند مدته که فکر منو به خودش مشغول کرده ! وقتی نوشتتو خوندم تعجب کردم که یکی دیگه هم همزمان به این مسائل فکر می کنه ! واقعا فکر کنم می شه کل این پستتو تو این جمله ای که نوشتی خلاصه کرد :
"روشنفکر در مقایسه با چه؟ در مقایسه با که؟ در مقایسه با بقال سر کوچه مان؟ با این حساب همان بقال سر کوچه مان هم روشنفکر است در مقایسه با آن جوانی که هر سال در مراسم محرم قمه میزند...!"
شدیدا درسته .


January 10, 2008 10:36 PM
هادی   ( web | email )

شراگیم عزیز
اول اینکه حتماً می دانی که روزنامه نگاری علی الخصوص مصاحبه کردن با کسی که یک کتاب از مصاحبه او چاپ شده و مواضعش مشخص است کار شاقی نیست و اطلاعات عجیبی نمی خواهد . به شخصه پای حرف های یکی دو تا از نامی های فعال در این عرصه که نشستم دیدم قطعاً در مسایل جدی توانایی تفکر جدی ندارند . منظورم از جدی تفکر نقادانه و تحلیلی است و الا نقل قول کردن از غول ها را خیلی ها انجام می دهند .
دیگر اینکه نمی دانم چرا اصرار داری حتماً شاهکار خلق کنی . آنچه که در وجود خودت داری بروز بده اگر دیگران هم پسندیدند و مقبول شد چه بهتر اگر هم کسی تحویل نگرفت به درک . هیچ نویسنده بزرگی نگفته من می خواهم شاهکار بنویسم و نوشته باشد ، حتی جیمز جویس که خودش هم که می دانست دارد شاهکار می نویسد اصلاً به این وجه توجه نداشت و کار مورد علاقه و دلخواه خود را می نوشت .
دلم نمی خواد روده درازی کنم ولی سخن درین باب و اینکه چه باید کرد دراز است .
امیدوارم به خواندن و اندیشیدن و نوشتن ادامه بدی و ما هم بیایم بخونیم و بهره مند شیم .


January 10, 2008 1:47 PM
مارال   ( web | email )

شراگیم جان ببخشیدها. نمی خوام فضولی و توهین کنم. اما چندتا نوشته اینجوری ازت خواندم و تو همش همین احساس بهم دست داد. برای همین هم دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. فکر نمی کنی زیادی داری غر می زنی و بهتره جای این حرفها یه کاری بکنی. خوب همه نویسنده های بزرگ هم از یه جایی شروع کردند و الزاما اولین نوشته شون بهترین نوشتشون نبود! پس امتحان کن و یه چیزی بنویس. بقول خودت یه چیز درست و حسابی! بعد اگه نتونستی لااقل سعی خودت رو کردی


January 9, 2008 1:57 PM
خانوم شین   ( web | email )

شراگيم جان
چرا اين وبلاگت باز نميشه؟ به نظرم بايد از يه جای ديگه سرويس بگیری

موفق باشی


January 9, 2008 10:55 AM
لاله   ( web | email )

شراکيم جان
من هم مثل اميد به اين معتقدم که ماها انگيزمون رو گم کرديم تا کاری رو ميخواهيم شروع کنيم به اين فکر ميکنيم که برای چی برای چه کسی ؟یا چه کسانی که این هم برمیگرده به شرایط موجود و تا وقتی هم که اینجور فکر کنیم در همین جا که هستیم درجا میزنیم . تو هم استعدادش رو داری و هم قلمش رو شروع کن مهم نیست که چند نفر میفهمند .


January 8, 2008 8:57 AM
tannaz   ( web | email )

شراگيم جان همه ی ادم های بزرگ از يه جای کوچک شروع کردن تو هم شروع کن مطمئنم می رسی به ان جايی که حقته!


January 7, 2008 5:51 PM
منیژه   ( web | email )

سلام ، به انتشارات دارینوش سری بزنید و اگه نوشته قابل قبولی از نظر خودتون دارید نشون بدید تا ۳-۴ سال پیش می دونستم آقای معظمی دوست داره به افراذی مثل شما کمک کنه . یه چیزی از دوست روشنفکرتون بپرسم . اگه آدم روشنفکر نباشه چی میشه ؟ اگه باشه و دیگران ندونن چی میشه ؟ آخر آخر روشنفکری چی میشه که آدم به خاطرش نگران بشه ؟


January 7, 2008 4:15 PM
mim   ( web | email )

دوباره سلام
ما مدتيه بی اجازه لينک دادیم!
حالا اجازه آقا؟


January 7, 2008 11:52 AM
omid   ( web | email )

سلام . می دانی شراگيم جان ... من به آن راهی که بايد هی بدويم تا به آن ته برسيم و همه را همان جا ببينيم فکر نمی کنم ... به اين فکر نمی کنم که گلستان در ۱۲ سالگی چه غلطی می کرده ... زبان؟ همين مدل مادريش را خوب بدانم بسم است. کتاب؟ گاهی که حوصله داشته باشم يکيش را يک روزه ميخوانم - مثل خاطرات دلبرکان غمگين من که ديشب خواندمش و حجمش هم کم بود البته - و گاه يکي را يک ماهه هم تمام نمی کنم. می دانی دوست من ... شايد بهتر باشد نسل من و تو انگيزه های گم شده مان را بيابيم ... من همه ی اينها را به خاطر فقدان انگيزه در زندگيمان می دانم که باعث می شود ما به مهمترين مسائل هم سطحی نگاه کنيم و حتی نتوانيم خوب تشخيص بدهيم که چه چيز واقعا مهم است ...


January 7, 2008 2:31 AM
ياسمن(چند قدم نزديک تر ب   ( web | email )

والله من که نوشته هاتو دوست دارم مهم اينه که ادمايی که ميان اينجا چيزی از نوشته هات ياد بگيرن لزوما نبايد معروف باشی هان؟ نميدونم شايدم من اشتباه ميکنم.


January 6, 2008 10:29 PM
افرا   ( web | email )

شراگیم عزیز ؛

یک بار در مصاحبه ای با اولیور استون خواندم که پدر ایشان اعتقاد داشته که نوشتن ، همت می خواهد و صندلی .
با این استعداد انکار ناپذیر ، در عجبم که شما اولی را ندارید یا دومی را ؟!


January 6, 2008 8:01 PM
mandana   ( web | email )

شاید مشکل ما اينه که زندگی حرفه ای نداريم ...هزار جا می پريم، هزار راه می ريم هزار کارمی کنیم،هزار چيز می خواهيم و تمام انرژی مون را روی کاری که بايد نمی گذاريم...
همه ترسم من اينه که بميرم وهمه از خودشون بپرسند «حالا دیگر چه کسی سطل های زباله را پر خواهد کرد؟»


January 6, 2008 8:01 PM
marjan   ( web | email )

شراگيم!!
" تنها تخيل و ايمان مي توانند برخي چيزها
و برخي آدميان را ميان بقيه شاخص كنندو حال وهوايي به وجود آورند!!" پروست


January 6, 2008 2:00 PM
شراگیم   ( web | email )

بانیلا جان (شماره ۲) :
اینکه اول شدن در اینجا و اصولا هرجای دیگری افتخاری درش نیست درست است...اما اینکه اینجا زمانی روزانه صد تا و دویست تانظر داشت را قبول ندارم...(تنها یک نوشته ام پارسال در عرض ۲۴ ساعت حدود صد کامنت داشت که علتش هم ماهیت جنجالی اش بود و لینکهایی که از سوی چند سایت به آن نوشته داده شده بود...)...آمار ویزیتور های اینجا نسبت به یکی دو سال پیش کمتر نشده است...بین سیصد تا پانصد ششصد نفر در نوسان بود که هنوز هم هست...اگر هم شده بود باز هم نشان دهنده چیزی نبود...(اتفاقا یکی از شرایط پر ویزیتور بودن یک سایت عوامپسند بودن ان است و نه لزوما پرمحتوی بودن...) همین الان اگر من یک پست راجع به روابطم و زندگی خصوصی ام بنویسم مطمئن باش خیلی ها انگیزه برای کامنت گذاشتن پیدا میکردند...اینها ساده انگاری ست که فلانی کامنتش قبلا صد تا بود و الان پنجاه تا یعنی وبلاگش افت کرده است...به هر حال قبول دارم وقفه های بین نوشتن هایم بیشتر از سالهای قبل شده است...علتش هم این است که دیگر کمتر روزمره گی هایم را اینجا مینویسم...شاید به خاطر اینکه وسواسی تر و سخت گیر تر شده ام...شاید هم گرفتار تر..نمیدانم...به هر حال فکر نمیکنم بلایی به سر وبلاگم آورده باشم و تسلیت شما هم موردی نداشت...!


January 6, 2008 1:18 PM
fateme   ( web | email )

درست میگی تو هم یکی مث خیلیا که باید کسی میشدن اما در عوض با تنبلی و هرز رفتنهای الکی و یاس های فلسفی مسخره جلوی خودشون ایستادن...
اینکه مثلا من بیام اینجا هی بنویسم برات خیلی قشنگ بود شری گمون نکنم اهمیتی داشته باشه اما اگه یه اپسیلون دلگرمی داره واسه ات اومد و رفت آدمها من یکی تا وقتی این آنتی فیلتر جدیدم پا بده میام مینویسم شری خیلی خوبه ادامه بده...چرا این کارو میکنم؟چون هوا سرده،خیلی سرد و این نعشهای متعفن منجمد حالمو بهم میزنن...
من دلم میخواد یه ریزه گرم بشم
من از این ژستهای روشنفکری الکی زیر پتو، لمیده جلوی شومینه با یه ماگ قهوه تو یه دستو یه رمان تو اون یکی خسته شدم...
من دلم میخواد پنجره رو باز کنم،هوا بیاد تو...هوای تازه


January 6, 2008 1:07 PM
شراگیم   ( web | email )

فرهنگ جان (شماره ۳):
ممنونم از توجه و تذکرت...در هر دو مورد حق با تو است...گو اینکه این اشتباه اخرم واقعا خجالت اور بود...! این روزها خیلی بی دقت شده ام...تصحیحش کردم...


January 6, 2008 1:00 PM
روجا   ( web | email )

... اين صراحت و واقع بينی تون واقعن دل ادم و تکون می ده تو اغلب نوشته ها ... حق با شماست گاهی به خودم می گم روجا تو خودتو با ادمهايی مقايسه می کنی که ازشون سر باشی ... و هی به خودت باد می کنی باد می کنی .... اگرچه عوامل بيرونی خيلی زيادی دخيل اند اما من فهميدم که بزرگترين مشکل (من) تنبلي يه
جسم تنبل و فکر تنبل ...


January 6, 2008 12:58 PM
فرهنگ رضانیا   ( web | email )

شراگيم عزيز
مهيا وتهيه از يک ريشه هستندو کلمه ی مورد نظرتو در پست قبلی مهيا بوده نه محيا که با حی هم ریشه است.ضمن اين که در اين پست هم قافله بايد نوشته شود نه غافله.اين که شمانوشته ای ازريشه ی غفلت است.جسارت مراببخش.ازاين بابت به تو تذکردادم که می دانم هم باسواد واهل مطالعه هستی وهم نسبت به نوشتارت حساسی.ببخشيد.


January 6, 2008 12:43 PM
بانیلا   ( web | email )

فریبا جون اینجا دیگه اول شدن افتخاری نداره..
اینجا مدت زیادیه که به یه خونه ی متروک تبدیل شده..
البته باعث و بانیش هیچ کس نیست جز خود شری!!
یادش بخیر روزهایی که اینجا در عرض یک روز صد تا دویست تا نظر می خورد..
شری ببین با اینجا چکار کردی!!
از همین جا مرگ این وبلاگ رو بهت تسلیت میگم!!


January 6, 2008 12:42 PM
fariba   ( web | email )

آخ جون ....اوووووووووول .


January 6, 2008 8:03 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.