شراگیم
« پرسشنامه...! | صفحه اصلی | وبگردیهای آدینه...شماره یک - روز شرمندگی از وبلاگ سیبستان »
دوستان و دشمنان...!

خواننده های وبلاگ من دو دسته هستند...یک دسته آنهایی هستند که فقط وبلاگم را میخوانند و هیچ مدل کنجکاوی خاصی هم نسبت به شخص بنده ندارند...با این دسته اول کاری نداریم...به اینها میگویند خواننده های بی آزار و بسته به اینکه کامنت بگذارند یا نگذارند طیف "بی آزار با خاصیت" و یا "بی آزار بی خاصیت " را تشکیل میدهند...! اما آن دسته دوم گروهی هستند که دلشان میخواهد از فیها خالدون من سر در بیاورند...اینها خودشان دو دسته اند...دسته ذکور و دسته اناث...دسته اول را اصلا حوصله شان را ندارم...مثلا طرف چهار صفحه ایمیل میزند که من محمد جواد هستم و 28 سالم است و خیلی نوشته هایت را دوست دارم و میخواهم ببینمت و بیا قرار بگذاریم و از این حرفها...یک وقتهایی دلم میخواهد سر اینجور آدمها را با دندان بکنم...باز اگر وبلاگی داشت و من هم میشناختمش یک چیزی...آخر پدر امرزیده من بیایم سر قرار به تو بگویم که چند من است...؟دو تا نره غول چه حرفی دارند که با هم بزنند...؟ به خدا من حوصله دیدن دخترهای شناس دور و بر خودم را هم دیگر ندارم چه برسد به سیبیل کلفتهای ناشناس ...! به هر حال یک جواب محترمانه کوتاه میدهم که ممنونم از لطفت و فرصت شود حتما هماهنگ میکنیم و این روزها یه کم سرم شلوغ است و خلاصه در لفافه میگویم که اگر برایش امکان دارد از ما بکشد بیرون... دو هفته بعد باز ایمیل میزند که نالوطی بابا یه خبری از خودت بده و چرا سرت خلوت نشد و کجایی و پس چی شد و ...؟ این بار من یک نامه نیمه محترمانه میدهم خدمتش که ببین محمدجواد جان من واقعیتش زیاد اهل بیرون رفتن و قرار گذاشتن و این جور کارها نیستم...حالا اگر یک روز توی مودش بودم و فرصتش را داشتم خبرت میکنم تا همدیگر را ببینیم...بعد طرف یا بهش برمیخورد و لب ور میچیند و هرجا هم برود پشت سر من میگوید این شراگیم عجب آدم گند دماغی ست یا اینکه در عشقش مثل کوه راسخ است و بعد از چند ماه دوباره سر و کله ش پیدا میشود که:" من را یادت است...؟ من همان محمدجوادم که دو ماه پیش برایت نامه داده بودم...! " و لابد انتظار دارد من از خوشحالی بال در بیاورم...!
اما دسته دوم جماعت اناث هستند که به حکم غریزه همیشه خاطرشان به نوعی عزیز است... به هر حال این هم برگ برنده ایست که دخترها دارند و هیچ کاریش هم نمیشود کرد...این گروه هم خودشان چند دسته اند...دسته اول بهشان میگویند "قرشمال" ها...این دسته در برخوردهای اول کم رو و خجالتی هستند و خودشان هم نمیدانند از جان آدم چه میخواهند و حالا تیری توی تاریکی رها میکنند بلکه بر قلب سنگ بی مروت ما بنشیند که معمولا هم نمینشیند...!با این دسته باید خیلی احتیاط کرد...یعنی اگر در جواب نامه اش که پر از قلب سوراخ شده و گلهای پر پر شده است چند خط بنویسی و زیرش هم یک "دو نقطه ستاره" ی ناقابل بگذاری باید بعدها جوابگو باشی که تویی که نمیخواستی با من بمانی پس چرا انقدر دم از عشق و عاشقی میزدی؟و اگر با تعجب بپرسی کجا دم از عشق و عاشقی زدم همان ایمیل دو نقطه ستاره دارت را لوله میکنند و چنان توی مقعدت فرو میکنند که از هرچه نقطه و ستاره است بیزار می شوی...!
دسته دوم که به "خفت کن" ها شهرت دارند رو راست تر و در عین حال خطرناک ترند...اینها هم از همان اول تیری را در تاریکی رها میکنند اما به این نیت که بزنند چشم و چالت را در بیاورند...صراحت لهجه و رک گویی و حرفهای قبیحه زدن از مشخصات این دسته است...نامه نگاری با این دسته لذت بخش و راحت است چون بدون رودربایستی هستند و تو علاوه بر دو نقطه ستاره میتوانی چیزهای خیلی خفن تری را هم برایشان بفرستی و آب از آب تکان نخورد...خطر این دسته وقتی ست که رابطه تان به محیط حقیقی کشیده شود و تا به خودت بیایی میبینی مثل دوال پا بر پشتت جهیده اند و راه فراری هم نداری...!اینها دیگر آن گروه نازک نارنجی قرشمال نیستند که بتوانی دورشان بزنی و هروقت از رابطه خسته شدی با کمی گریه و زاری سر و ته قضیه هم بیاید...از مردانگی و آبرو و هستی ساقطت میکنند...!
اما در این بین دسته سومی هم از هر دو جنس وجود دارد که میشود با آنها بدون دغدغه رابطه داشت و نگران چیزی نبود...آدمهایی که به هر دلیل من هم از مصاحبتشان لذت میبرم...بیشتر دوستان فعلی من در این دسته قرار میگیرند...و البته اکثر کسانی که چشم دیدن من را ندارند در یکی از دسته های اخیر جای میگیرند...یعنی به هر حال یک جایی به انها آنطور که باید و شاید توجه نکرده ام یا آنها را پیچانده ام...نمیدانم...البته همیشه عده ای هستند که بدون دلیل با آدم چپ بیفتند...یا به دلایلی که به عقل جن هم نمیرسد...!
اما چه شد که اینها را نوشتم...؟ دوستی نامه ای برایم فرستاده بود که نمیدانم با پسری حرف تو بود و آن شخص میگفت شراگیم برخلاف نوشته هایش آدم متظاهر و غیر قابل تحملی ست...برایم جالب بود بدانم این شخص کیست و چطور من را میشناسد و چرا من را متظاهر و غیر قابل تحمل میداند...همینطور داشتم در ذهنم کسانی را که به هر نحوی از من خوششان نمیاید طبقه بندی میکردم که یکدفعه به سرم زد چیزهایی را که در سرم است بنویسم...خوشبختانه تعداد دوستانی که دارم خیلی بیشتر از کسانی ست که چشم دیدن من را ندارند و از این بابت خوشحالم...
بدم نمیآید کسانی که از من خوششان نمی آید بنویسند دقیقا به چه دلیل با من مشکل دارند...! البته صادقانه و با صراحت و ترجیحا بدون توهین...شاید واقعا برخی از این کدورتها به خاطر کج اندیشی و سوء تفاهم باشد و بشود با گفتگو آن را برطرف کرد...و اصلا از کجا معلوم که اگر عیب و ایرادم را به من تذکر دهید سعی در برطرف کردن ان نکنم...؟

پ.ن: امروز درست یک سال از اولین قرار ملاقاتم با خانوم شین میگذرد...درست پارسال همین موقع بود که او را دیدم...یعنی امروز به نوعی سالگرد آشنایی مان است...البته من که این چیزها یادم نمی ماند...خودش به من گفت که امروز چنین روزی ست و با حافظه فوق العاده ای که دارد بعید میدانم اشتباه کرده باشد...خانوم شین هم از ان دخترهایی ست که حسابی ماندگار شد در زندگی من...اگر اشتباه نکنم سومین دوست دخترم است که مرز یکسال را رد میکند...اولی را وقتی داشتم که هنوز وبلاگ نداشتم...و دومی هم حلی بود که اگر خواننده قدیمی اینجا باشید حتما میشناسیدش...در مورد خانوم شین نوشتن سخت است...شخصیتش شبیه "کورین" در جنگل واژگون جی.دی.سلینجر است...نمیدانم...توصیف کردنش سخت است...از ان تیپ آدمهاییست که اگر در یک مهمانی کسی از او در مورد مساله خاصی نظری بخواهد که اطلاعاتش در ان مورد کم است عارش نمی آید بگوید من در این زمینه مطالعه کافی نداشته ام...و اگر هم چیزی بداند تا از او نپرسند برای خودنمایی در بحثها پیش قدم نمیشود... فیلم بازی نمیکند...خود خودش است...برخلاف خیلی ها نمیخواهد خود را بیشتر از ان چیزی که هست نشان بدهد و اهل ادعا کردن هم نیست...من را بیشتر از هرکس دیگری دوست دارد و این مساله گاهی من را به شدت غمگین و نگران میکند...نگران سرانجامی که رابطه مان ممکن است داشته باشد...بعضی وقتها حس میکنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده و رابطه مان به سمت و سویی پیش می رود که دیگر نمیتوانم جلویش را بگیرم...همین الان حتی تصور اینکه در ایران باشم و بخواهم رابطه ی دیگری را شروع کنم هم برایم ممکن نیست...بارها موقعیتهایی داشته ام که از هر لحاظ هیجان انگیز تر و آینده دار تر و عقلانی تر از رابطه ام با خانوم شین به نظر میرسیده اما مگر میشود اینجا باشم و خانوم شین هم بغل گوشم باشد و انوقت من با دختر دیگری رابطه ای داشته باشم...؟ اصلا تصورش هم برایم غیر ممکن است...برای همین میگویم حس میکنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده...با اینکه هیچوقت قول و قراری بین ما نبوده و همیشه به او گفته ام که رابطه ما یک روز محکوم به تمام شدن است اما خیلی وقتها خودم هم به حرفم ایمان ندارم...دیگر نمیتوانم برای خودم و برای زندگی ام تصمیم بگیرم...انگار در جایی که نمیدانم کجاست و در زمانی که نمیدانم کی بوده عهدی را بسته ام که نمیشود آن را زیر پا گذاشت...کندن از خانوم شین برای من سخت نیست...هیچوقت آدم احساساتی و وابسته ای نسبت به روابطم نبوده ام...سخت نیست اما غیر ممکن است...به خاطر همه خوبیهایش و خلوصش و صداقتش و عشقش نمیتوانم به او پشت کنم...چطور بگویم...یکسال است با او هستم و فقط با او هستم...بارها شده همه ی وجودم غرق تمنای بوسیدن و در آغوش کشیدن و بودن با کس دیگری بوده... اما با اینکه امکانش را هم داشته ام نتوانسته ام...همیشه موقع عمل کم آورده ام...بعضی وقتها دلم میخواسته ولنگار باشم...دلم میخواسته آزاد و بی قید باشم...دلم میخواسته زندگی ام فقط و فقط متعلق به خودم باشد...دلم میخواسته روابطی را تجربه کنم که قلبم را از جا بکند...روابطی که لحظات هیجان انگیز و دورنمای امیدوار کننده ای داشته باشد...خیلی وقتها شده که قلبم با دیدن دختری لرزیده است...اما مثل یک مرد متاهل دست و پا بسته به خودم اجازه ی نزدیک شدن به او را نداده ام...و یا انقدر با تردید و دو دلی رفتار کرده ام که جایی برای رابطه نزدیکتر نگذاشته ام...خانوم شین همه ی هیجان و التهاب عشق های غیر منتظره ای را که میتوانستند سر راه من سبز شوند و دریای آرام زندگی ام را طوفانی کنند از من گرفته و به جای آن یک دنیا آرامش و سکون و سکوت و زلالی و زیبایی به زندگی من ارزانی کرده است...نمیدانم باید بخندم یا گریه کنم...!

توسط در January 20, 2008 9:13 PM |
نظرات
somayeh   ( web | email )

سلام.متن جالبی بود.با این که از طیف بی آزار بی خاصیت هستم این بار رو نشد بدون خاصیت اینجا رو بزام و برم.حرفم با اون دسته اناث هست که الان با این نوشته ها هوایی شدنو فکر میکنن چه شخصیت خاصیو از دست دادنو کلللللیی حسادت از خودشون در میکنن.با اینکه خودم هم از دسته ی اوناث هستم و شراگیم رو خیلی دوست دارم و جز بلاگ شری و غزل(قصد تبلیغ نیست ابدن) بلاگ دیگه ای در اولویت ندارم برای خوندن اینو میتونم به جرأت بگم که خانمها زیاد حرص نخورین و اینقدر گیر های 3 پیچه و 5 پیچه ...(بر اساس سری فیبوناتچی ) به این شری و خانوم شین ندین چون انسان خاصیو از دست ندادین:D چه زیباست این جمله واقعن ممنون دوست عزیز شیرین بیان:عشق ، اشتباه فاحش انسان در تمایز یک انسان معمولی از دیگر انسانهای معمولیست..........


February 7, 2008 6:05 PM
شیرین بیان   ( web | email )

شراگیم سلام
با خوندن متنت بی اختیار این جمله از برنارد شاو یادم اومد:
عشق ، اشتباه فاحش انسان در تمایز یک انسان معمولی از دیگر انسانهای معمولیست..........
فعلا


February 5, 2008 5:29 PM
kamelia   ( web | email )

شراگیم جان امیدوارم ناراحت نشی از اینکه مجبورم جواب مرضیه جان رو اینجا بدم
مرضیه جان نمی دونم چرا شما و شراگیم جان منظور حرف های من رو نمی فهمید,اولا من آدم روشنفکری نیستم یعنی فکر نمی کنم به حدش رسیده باشم,ثانیا رابطه ی جنسی از نظر من خیلی زیباست و لازمه ی زندگی,مثل خوردن و... که بهشون اشاره کردی,حرف من اینه که چرا این رابطه باید فقط برای خالی شدن شهوت باشه؟ چرا این رابطه فقط و فقط از روی عشق شکل نگیر؟من متن های شراگیم جان رو که می خوندم متنی که رابطه ی جنسی رو از دید عشق ببینه پیدا نکردم,شایدم خوب نخوندم,شاید به این خاطربه این موضوع اشاره کردم که بیشتر متن های شراگیم جان محوریت جنسی داشت, و اینو بدون عزیز جان من در 2سال دوستی با همسرم هیچ وقت میل جنسیم سرکوب نشد چون میل جنسیم رو تحت اختیار داشتم و می دونست که چه زمانی لحظه ی وصاله چه زمانی نیست وبر خلاف شما و شراگیم جان می دونستم که ارزش آسمونی داره و به وقتش قشنگترین و بهترین حس ممکن از رابطه ی جنسی بهم دست خواهد داد,امیدوارم تونسته باشید خودتون رو تخلیه کنید!با آرزوی بهترین ها برای شما


January 28, 2008 8:46 PM
مرضیه   ( web | email )

شری جون الان با تو کاری ندارم ... فقط میخوام به یکی یه چیزی بگم که خفه نشم :
کاملیای عزیز:
جالبه که این همه ادعای روشنفکری و عشق و ... و ... و ... داری ... خودمونیما میون این همه موضوع و مطلب تو مسئله ی جنسی رو بر داشت کردی و چسبیدی بهش !!!!؟؟ اگر مثبت میاندیشیدی! خوب موضوع واسه بحث کم نبود و نیست... در ضمن خانوم عزیز منم یه زنم مثه تو واسه همین جوابت رو میدم که نگی مردا از دید مردانگی و آلت تناسلیو ... می نویسن... دختر خوب سکس و سکس خواهی هم مثه بقیه ی نیازهای انسانه نه کسی که به نیازش جواب میده کار شاقی می کنه و نه اون که خودش را محروم میکنه(حتی ۲ سال!!!) ... شری توی نوشته هاش از خواب و خوراک و بقیه حس هاش هم حرف زده بود پس من با برداشت شخصیم فک می کنم و مطمئنم که اون این رو هم فقط یه نیاز و یه حس میدونه و طرز جوابگویی به نیازشم فقط یه خودش مربوطه ... (البته اصلا منظور شراگیم زند نوعی نیست) ... پس سعی نکن با محکوم کردن دیگران حسهای سرکوب شده خودت رو ارضا کنی (منظورم اون ۲ سال و یا حتی قبل و بعدشه!!) به نظر من عشق با سکس به وجود میاد و کامل میشه ... تا کسی و نبوسی و در آغوش نگیری و ... نمی فهمی که چقدر دوسش داری ... پس خانوم عزیز جبهه گیری های بی مورد در این موضوع کمی دور از عقل و بچه گانس!!!!
آخیییییییییییییییییییش ممنون شری ... حالا که فک می کنم میبینم آدم کمی آزار دهنده باشه بد نیستا... راستی این دفعه تخته سیاهتو با منبعش پخش کردم!!!


January 28, 2008 7:17 PM
شراگیم   ( web | email )

در حد تیم ملی!!
:)


January 28, 2008 4:28 PM
ناشناس   ( web | email )

ميشه بگی رابطه ات با خانم شين در چه حدی هست؟!!


January 28, 2008 12:44 PM
مهدی صالح پور   ( web | email )

2 هفته پیش با وبت آشنا شدم! اول کل آرشیو رو خوردم (کامل خوندم) و کاملا با خصوصیاتت آشنا شدم!
بعد کامنت دادم که اگر سرت خلوته یه سر بزن! اومدی به سبک جواب دادنت به این محمد جواد 28 ساله گفتی که کلی شام مهمون داری وفلان و مثال... خلاصه ما رو پیچوندی.
خوشم نیومد. احساس کردم به پسرها بی احترامی می کنی و دوست داری همیشه با دخترا باشی! پیش خودم گفتم یه پسر مجرد هوسران هستی که هر 6 ساعت دوست دخترش عوض میشه و 24-24 توی رختخواب داره با دخترهای مختلف تهرون می خوابه!
...
نمی دونم! سرت شلوغه؟ معاون رییس جمهوری؟ مدیرعامل ایران خودروی؟!
از دستت خیلی ناراحت شدم. به خودم گفتم شاید یادت رفته!( چقدر خوشبینانه!!!)
...
هر چی باشم مردم آزار نیستیم...
بگذریم...
ایام به کام


January 28, 2008 12:17 AM
نگار   ( web | email )

خوب....ااممممم
نيدونم ولي حرفات يه بوهايي ميداد..برداشت بد نداشته باشيد لطفا!! منظورم رو اميدوارم خوب رسونده باشم چون اين حرفها از 1 پسر اونم مثل تو بعيده!!!! نيست؟؟؟
و بهت پيشنهاد مي كنم خر بازي در نياري و 1 چنين دختري رو از دست ندي.
پ.ن. لازم نيست كامنت منو ثبت كني. دوست ندارم. همين كه تو بخونيش كافيه.


January 27, 2008 7:31 AM
آیدا_آبی   ( web | email )

من فکر کنم جزو طیف بی آزاربی خاصیتم .
:((


January 26, 2008 1:05 AM
همین من   ( web | email )

شراگیم جان (این اسم تو هم یه چیز در مایه های خدابیامرزی مرده شوره واسه بابشه ها باعث میشه حدقل من به پدر بزرگوارم کمتر لطف کنم)
وبلاگت رو تو لیست اینو اون می دیدم اما حوصله نداشتم بخونم راستش اسمش کمی عجیب بود مثل اینکه اسم یه مغازه سوتین فروشی رو بزاری حجاب اما بالاخره خوندم زیاد هم خوندم تقریبا بیشترش رو مسلما قرار نیست این لطف من به تو تغییری در روند زندگی سرتا پا گه ما به وجود بیار غرض از این روده درازی ها فقط مقدمه بود راستش در اکثر موارد حرفاتو تصدیق میکنم (جدی و شوخی کلا) کمی تا قسمتی شبیه تو هستم با کمی صغر سنی نمیخوام باهات قرار بزارم نترس اون ابروهای ناوک اندازتو نگه دار واسه یکی دیگه من خودم به اندازه کافی مشکل دارم فقط خواستم کمی از مشاوره تخصصی سکسیت استفاده کنم ۲۳ سالمه اما هنوز نتونستم با دختری دوست بشم نه امامزادم نه چیزم کجه نه خجالتیم حداقل کسانی که منو میشناسن اینو میگن میترسم این روند ادامه پیدا کنه و من تا ابد باکره بمونم به عشق افلاطونی و این چیزام اعتقاد ندارم فقط دوست دارم بکارتم به کسی که حداقل بتونم تحملش کنم بدم شاید از قیافه خیلی ها خوشم اومده باشه اما به اخلاقشون نمیخورم نمیگم خیلی آدم توپی هستم که هستم(وزنم۹۶) اما خوب دوست ندارم با کسی که هستم حداکثر در مورد مدل مو مش بارونی حرف بزنم میخوام باهاش از زندگیو سکس و چیزای دیگه لذت ببرم راستش دارم روزی رو میبینم که تو سن ۶۷ سالگی دارم قسمت ۳۰۹۲ شیر فروش نگاه میکنم و تو نت دنباله سایتای سکاف این چیزا میگردم


January 25, 2008 6:23 AM
shadi   ( web | email )

خوش به حال خانوم شين . به خاطر استقامتش ، نوع نگاهش ، به خاطر اينکه تو همچين رابطه ای انقدر راحت با خيلی چيزا کنار مياد ...
منم نمی دونم تو همچين موقعيتی بايد خنديد يا گريه کرد . فقط می دونم اينطور که تو ميگی ، رابطه ی بسيار پيچيده ای داريد ، که با توجه به يدونه تجربه مشابه دو ساله ی خودم ، خيلی به نظرم ترسناک مياد ...
اميدوارم هر طوری که پيش ميريد ، برای جفتتون اتفاقات خوب بيفته ...
// راستی شراگيم ! منو و وبلاگم رو يادته ؟ قبلآ ها خيلی با خاصيت تر بودم ، وقتی هنو اينجا نيومده بودی . البته خدايی توام هميشه بی آزار اما با خاصيت بودی :دی


January 25, 2008 1:51 AM
ماندگار   ( web | email )

منظورم این نبود که تفاوت لغوی عشق و عادت رو بگید. بعضی اوقات ادم فکر می کنه عاشق یه نفره در حالی که فقط بهش عادت کرده. چطور می شه این دو حس رو از هم تشخیص داد؟


January 25, 2008 12:34 AM
خارخاسک   ( web | email )

جناب ال ان حاج جبار ثانی !
مدیر برنامه هام گفت بهت بگم : ازخیر ماچت گذشتیم آب دهنت و جمع کن !
اگه قرار باشه هر دفعه تو رو پینگ میکنه به جای دستمزد اینطوری حساب کتاب کنی و طلبکار باشی . فردا پس فردا مجبور میشه واسه خاطر هر پینگی ! که برات انجام میده یه چی هم دستی بده تا رضایت تو حاصل بشه .! البته هیچ بعید نیست آخر هم تا خرخره بره زیر بار قرض و مجبور بشه شلوارش رو هم بذاره گرو تا مدیون تو نباشه .


January 24, 2008 11:17 PM
آزاده   ( web | email )

چشمام ناخواسته خيس شد٬ من وقتی کسی خيلی دوستم داشته باشه احساس می کنم منو به صندليم بستن


January 24, 2008 8:40 PM
محمد جواد   ( web | email )

دوست عزیز من فکر میکردم شما واقعا به من علاقه دارید... نمیدانم... اگر مرا دوست نداری می توانستی این را مستقیما به من بگویی تا من در آرزوهایم خودم و شما را تصور نکنم که صیح بیدار می شوم و صبحانه را حاضر میکنم و بعد شما را صدا میزنم و اول یک میک لاو میکنیم و بعد صبجانه را در کنار هم میخوریم...
گویی اشتباه میکردم...
این اولین باری نیست که از احساساتم ضربه میخورم و آخرین نیز نخواهدبود.
ولی آخر شما که در وبلاگتان از همجنسگرایی دفاع کرده بودید... مرا بگو که باور کردم و در خیالاتم خودم را تصور میکردم که حلقه را به دست شما میکنم تا همیشه کنار هم بمانیم...
تصور لب گرمت مرا به قهقرا می برد.

دوست عزیز... شاید با این نوشته قصد داشتی عشق مرا آتشین تر کنی. رو مینمایی و سپس پرهیز میکنی...
منتظرت می مانم.. تا ابد.
محمد جواد.


January 24, 2008 5:47 PM
علی علی اکبری   ( web | email )

قومی متحیرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این


مواظب خودت باش....
همونخدایی که تو رو آفریده ، اون صادق 28 ساله و هم آفریده. حالا که تو خر تو خر دنیا به تو یه مخی داده که بتونی 4 نفر رو مجذوب خودت کنی ، خیلی بی انصافیه که برینی به کله ی باقی ملت......
همین.
عزت مزید.


January 24, 2008 3:55 PM
udnhggi   ( web | email )

خیلی وقت بود جایی پیام نذاشته بودم، قرعه شانس به نام شما افتاد!
1- کامنت یک زن (شماره 19) رو دیدین چه باحاله! با اون همه قر و فر نوشته متعهل!! (البته احتمالا خیلی ها توجه کرده باشن به این سوتی٬ اما حیفم اومد نگم!) بعدشم ای میلش اینه: nemidam@yahoo.com یکی نیست بهش بگه خانوم حالا کی گفته بده؟! ماشالله در شاعری هم استعداد داره!
2- چه همه دوست دارن جزء بی‌آزارهای بی‌خاصیت باشن!
3- چرا نظردهندگان علائم نگارشی رو رعایت نمی‌کنن؟!!! واسه عمه‌ی من گذاشتنشون؟ آدم باید دو ساعت خودش رو جر بده تا بتونه حرف طرف رو حالیش بشه.
4- در این که خانوما خاطرشون عزیزه که شکی نیست٬ اما به کامنتِ(!) بنده٬ اونقدر نیست که باعث بشه اینجور مواقع بین اونا و پسرا فرق قائل بشی. وقتی با یه خانوم٬ رابطه ای داری که جنسیت هم کاملا در اون مطرحه؛ بیرون از این رابطه٬ با دیگران٬ انگیزه ی دیدار باید بر اساس چیزی جدا از جنسیت باشه. پس الان که تو با خانوم شین دوستی٬ نباید دیگران رو بر اساس جنسیت دسته بندی کنی.
5- اینکه گفتی « از ان تیپ آدمهاییست که اگر در یک مهمانی کسی از او در مورد مساله خاصی نظری بخواهد که اطلاعاتش در ان مورد کم است عارش نمی آید بگوید من در این زمینه مطالعه کافی نداشته ام...و اگر هم چیزی بداند تا از او نپرسند برای خودنمایی در بحثها پیش قدم نمیشود... » صفت خوبیه. در حقیقت این صفت شرط لازم اوناییه که لیاقت دوست داشته شدن دارن٬ اما اونقدر دندون‌گیر نیست که این همه مانور بدی روش. مگر اینکه با آدمای عقده ای و کمبوددار زیاد برخورد داشته باشی که حالا اینجوری دهنت آب افتاده!
6- این حرفت « من را بیشتر از هرکس دیگری دوست دارد و این مساله گاهی من را به شدت غمگین و نگران میکند... » حرف اوناییه که خودشون رو عقل کل می‌دونن. تو همونی که همه چیز رو میدونی؟!
7- وقتی میگی «به خاطر همه خوبیهایش و خلوصش و صداقتش و عشقش ... » به سادگی نشون میده که عاشقش نیستی (البته قبلا انگار اینو بارها تکرار کردی) از طرف دیگه تو رو از « موقعیت های هیجان انگیزتر و آینده‌دارتر و عقلانی‌تر» دور میکنه! این یعنی تناقض.
8- و وقتی هم میگی « بارها شده همه ی وجودم غرق تمنای بوسیدن و در آغوش کشیدن و بودن با کس دیگری بوده... اما با اینکه امکانش را هم داشته ام نتوانسته ام...» و «خیلی وقتها شده که قلبم با دیدن دختری لرزیده است...اما مثل یک مرد متاهل دست و پا بسته به خودم اجازه ی نزدیک شدن به او را نداده ام...» ارزش دوست داشتنت رو پایین می‌آره؛ قشنگ اینه که تو اینجور موقعیتی بدون در نظر گرفتن رابطه‌ت با اون از اون کار امتناع کنی. این کارا یه جور منت گذاشتن پنهان به حساب میاد.
9- آیدی بده با هم بچتیم :D
10- به جای اینکه نوشته شده نظرات n دونه٬ بنویس n فریاد٬ که وبلاگت جذاب‌تر و پرخواننده‌تر بشه! =))
این بود کامنتِ من.
...
راستی٬ اینترنت اینترنت که میگن اینه؟! :D


January 24, 2008 1:17 PM
ناشناس   ( web | email )

يک بی آزار (معمولاْ بی خاصيت، گاهی با خاصيت!):
شايد چيزی که می خوام بنويسم خوشايند نباشه، شايد درنهايت هيچ ربطی هم به رابطه شما و خانم شين نداشته باشه. اما نمی دونم چرا شما پسران (حداقل از نوع ايرانيش) بيشتر وقت ها فکر می کنيد طرف مقابلتون اينقدر آسيب پذيره که نمی تونه ترک و جدايی رو تحمل کنه. به حدی که اگرچه دل کندن از يک رابطه برای شخص شما «سخت» نيست، اما به خاطر شدت احساسات و عشق اون «غيرممکنه»! نمی دونم از ضعف زياديه که به حساب ما می نويسين و يا از اعتماد به نفس فوق العاده ايه که نسبت به خودتون دارين (کلی می نوسم، شايد لزوماْ شخص شما اينطور نباشه، اما به هرحال اين نوشته و يکی دو نوشته ديگه اين حس رو به من منتقل کرد).
من حتی رابطه ای رو تجربه کردم که اگرچه طرف مقابلم به نظرم خيلی محترم بود اما به هيچ وجه ايده آل من نبود. نکته جالب اين بود که نگرانيش (حداقل در حرف و با توجه به اينکه آدم متظاهری نبود احتمالاْ در واقعيت) اين بود که روزی که رابطه ما تموم بشه من خيلی آسيب خواهم ديد و من در دلم می خنديدم که چرا اين آدم فکر می کنه من می تونم يک رابطه دائمی باهاش داشته باشم؟ بارها سعی کردم از اشتباه درش بيارم، اما فکر می کرد برای آرامش اون دارم اينو می گم و اين توهم تا آخر باقی موند! و اين فقط يک مثال بود، اما شايد در اکثر رابطه های کمی طولانی اين حس رو بشه در طرف مقابل ديد!
من خانم شين رو نمی شناسم، اما کسی که اينقدر اعتماد به نفس داره و به شما اينقدر آزادی داره که هر حسی رو راجع بهش بنويسيد (بدون توجه به قضاوت های ديگران و حس های منفی) و بازهم اينقدر شجاعت داره که پشت اسم های جعلی مخفی نمی شه و حتی در بحث ها (اون هم با اسم خودش) شرکت می کنه، مطمئناْ قبل از هرچيزی قدرت مديريت احساسات خودش رو هم داره.
بازهم می گم شايد من اشتباه می کنم، اما نوشته شما اين حس رو به من منتقل می کنه که شما الان توی يک رابطه برد-برد هستين و حتی شايد طرف برنده تر هم شماييد. خودتون هم حداقل در ناخودآگاه اين رو می دونيد و قبل از هرکسی اين شماييد که به اين رابطه و به اين شخص (به خاطر آرامشی که به شما می ده، خوبی هایی که داره و احتمالاْ خیلی چیزهای دیگه) احتياج دارين و از نبودنش می ترسين. اين نوشته ها که سعی دارن حس فداکارانه شما نسبت به خانم شين (با موندن در اين رابطه) رو القا کنن راستش از نظر من زياد هم صادقانه نيست.


January 24, 2008 9:13 AM
روژ   ( web | email )

يک بی آزار (معمولاْ بی خاصيت، گاهی با خاصيت!):
شايد چيزی که می خوام بنويسم خوشايند نباشه، شايد درنهايت هيچ ربطی هم به رابطه شما و خانم شين نداشته باشه. اما نمی دونم چرا شما پسران (حداقل از نوع ايرانيش) بيشتر وقت ها فکر می کنيد طرف مقابلتون اينقدر آسيب پذيره که نمی تونه ترک و جدايی رو تحمل کنه. به حدی که اگرچه دل کندن از يک رابطه برای شخص شما «سخت» نيست، اما به خاطر شدت احساسات و عشق اون «غيرممکنه»! نمی دونم از ضعف زياديه که به حساب ما می نويسين و يا از اعتماد به نفس فوق العاده ايه که نسبت به خودتون دارين (کلی می نوسم، شايد لزوماْ شخص شما اينطور نباشه، اما به هرحال اين نوشته و يکی دو نوشته ديگه اين حس رو به من منتقل کرد).
من حتی رابطه ای رو تجربه کردم که اگرچه طرف مقابلم به نظرم خيلی محترم بود اما به هيچ وجه ايده آل من نبود. نکته جالب اين بود که نگرانيش (حداقل در حرف و با توجه به اينکه آدم متظاهری نبود احتمالاْ در واقعيت) اين بود که روزی که رابطه ما تموم بشه من خيلی آسيب خواهم ديد و من در دلم می خنديدم که چرا اين آدم فکر می کنه من می تونم يک رابطه دائمی باهاش داشته باشم؟ بارها سعی کردم از اشتباه درش بيارم، اما فکر می کرد برای آرامش اون دارم اينو می گم و اين توهم تا آخر باقی موند! و اين فقط يک مثال بود، اما شايد در اکثر رابطه های کمی طولانی اين حس رو بشه در طرف مقابل ديد!
من خانم شين رو نمی شناسم، اما کسی که اينقدر اعتماد به نفس داره و به شما اينقدر آزادی داره که هر حسی رو راجع بهش بنويسيد (بدون توجه به قضاوت های ديگران و حس های منفی) و بازهم اينقدر شجاعت داره که پشت اسم های جعلی مخفی نمی شه و حتی در بحث ها (اون هم با اسم خودش) شرکت می کنه، مطمئناْ قبل از هرچيزی قدرت مديريت احساسات خودش رو هم داره.
بازهم می گم شايد من اشتباه می کنم، اما نوشته شما اين حس رو به من منتقل می کنه که شما الان توی يک رابطه برد-برد هستين و حتی شايد طرف برنده تر هم شماييد. خودتون هم حداقل در ناخودآگاه اين رو می دونيد و قبل از هرکسی اين شماييد که به اين رابطه و به اين شخص (به خاطر آرامشی که به شما می ده، خوبی هایی که داره و احتمالاْ خیلی چیزهای دیگه) احتياج دارين و از نبودنش می ترسين. اين نوشته ها که سعی دارن حس فداکارانه شما نسبت به خانم شين (با موندن در اين رابطه) رو القا کنن راستش از نظر من زياد هم صادقانه نيست.


January 24, 2008 9:12 AM
آزاده   ( web | email )

سلام. مدتیه که اینجا رو به طور اتفاقی پیدا کردم. خیلی از پستهای قدیمیت رو هم خوندم. تا بحال جز دسته بی آزار بی خاصیت بودم و احتمالاً بعد از این هم خواهم بود!
من هم جز دسته کسانی هستم که از تو خوشم نمیاد. گر چه اعتراف میکنم که خوب مینویسی و دیدگاهات هم در اغلب اوقات درست و منطقیه و مورد قبول من! لحن نوشتنته که به دل من نمیشینه و احساس میکنم با این مدل سکسی نوشتن فقط میخوای جلب توجه کنی. خانم شین هم دختر گلیه. شاد باشی!


January 24, 2008 7:14 AM
saeed   ( web | email )

درود...اقای شراگیم...سه سالی هست که با وبلاگهای اولیه تو اشنا هستم و از نوشته هات لذت میبرم..از نوشتهات ؛ تو وشخصیت تو را تصویر ذهنی دارم و ازت خوشم میاد... ممنون به خاطر نوشته هایت که مدتها من را سرگرم میکند ولذت میبرم


January 24, 2008 5:34 AM
matarsack   ( web | email )

سلام
من تا حالا جزو گروهی بودم که هر از چند گاهی کامنتی ميذاشتم و عمدتا بی آزار بودم ولی از وقتی اين پستتو خوندم ميخوام تغيير موضع بدم . جمله های آخرت ديوونه ام کرد. بچه تو چقدر صادقی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو چقدر خودتی . خود خودت


January 24, 2008 4:06 AM
mohsen   ( web | email )

بيش از يک ساله که ميخونمت ،درسته که مذکرم ولی يک لطفی بکن:
مشخصات کتاب جملات قصار تخته سياه رو برام ايميل کن.


January 24, 2008 3:27 AM
behnam   ( web | email )

واقعا نميدونی چرا اين قضيه برات پيش ميآد؟
راستش تو منو یاد لنی گری کوپر می ندازی خيلی شبيه اونی حداقل تو اينجا تو يه چيزی داری که خيلی ها دوست دارن داشته باشن اما ندارن و اونو تو تو می بينم همون چيزی که نامجو می گه آهای مردم کلا به ت..مم واسه همینم هست دوست دارن بهت نزديک بشن فغلا


January 24, 2008 3:17 AM
نرگس   ( web | email )

شری من از اون دسته سومی هاييم که

خيلی خاطرتو ميخوام هااااااااااااااا



January 24, 2008 2:13 AM
مونیکا   ( web | email )

فکر کنم با این توصیفات من جزء دسته بی آزار بی خاصیت باشم خوبه خودش نه؟
نظر من رو که نخواستی نه؟حالا نظر می دم نخواستی بده یکی دیگه.من فکر می کنم اونچیزی که خانم شین بهت داده بیشتر و با ارزشتر از چیزیه که از دست دادی
راستی عجب دنیای نامردیه.من که از تو بهتر می نویسم یکی نمیاد از من تقاضای ملاقات کنه ها آدمهای بی سلیقه(شوخی کردم )
من یکبار دوست داشتم با یک وبلاگ نویس آشنا بشم بیشتر اونم همون غزل خانم شما بود اما اینقدر بداخلاق بود پشت دستمو داغ کردم تو هیچی از این دنیا حساب نکنم


January 24, 2008 1:00 AM
kamelia   ( web | email )

درپیغام اولم منظور از مردها همسرم یا هم نوع ایشون نبود منظورم شما و امثال شما بود که از هر 10 متن شما 5 متن محوریت جنسی داره و اینکه بیشتر متن هاتون پیرامون این مطلب هست, من اصلا با رابطه جنسی قبل از ازدواج مشکلی ندارم به عقیده من لذت بخش ترین حس دنیا ادغام شدن در تن معشوقه هست البته نه هر کس دقت کن نه هر کس,دلیل اینکه من از شما خوشم نمیاد اینه که تو متن هاتون تنها چیزی که نخوندم همین لذت بود و من به این خاطر لذت جنسی شما رو به یک لذت حیوانی تشبیه کردم چون تمام لذت هایی که از این گونه رابطه در متن ها تون خوندم فقط از روی غریزه بوده نه از روی عشق که بهترین نعمت خدا به انسان هست,امیدوارم منظورم رو فهمیده باشید,شایدم من یک طرفه به قاضی رفتم


January 24, 2008 12:27 AM
شراگیم   ( web | email )

...اووووه...کامنتها خیلی زیاده...منم از صبح زود که رفتم سر کار تا همین الان که ساعت ۱۱ و ربع نیمه شب هست و چشمهام از زور بیخوابی باز نمیشه نرسیدم بیام اینجا و کامنتها رو چک کنم...فردا هم که باز کله ی سحر باید بلند شم...اینه که با اینکه خیلی دلم میخواد سنت شکنی کنم و جواب بعضی کامنتها رو بدم اما ترجیح میدم فعلا برم لالا کنم که فردا سرحال و قبراق باشم...توی یه فرصت دیگه از خجالتتون در میام...!
شب به خیر...!:)


January 23, 2008 11:17 PM
شراگیم   ( web | email )

سهیل جان (شماره ۸۴):
من فقط موندم تو کار خدا...تو چجوری از دست اون فیله (رجوع کنید به کامنت شماره ۴) قسر در رفتی...!؟


January 23, 2008 11:07 PM
شراگیم   ( web | email )

کاملیا جان (شماره ۸۳):
این که همسر شما دو سال با شما بوده و ازتون تقاضای جنسی نکرده افکار حیوانی من رو ثابت میکنه؟ خب لابد دلایل خاص خودش را داشته...به من چه...!؟ منم با حلی (دوست دختر سابقم) نزدیک دو سال دوست بودم و حتی دستش رو هم تا مدتها نمیگرفتم و البته در تمام مدت دوستیمان یک بوسه هم بینمان رد و بدل نشد...زمانی هم دوست دختری هم داشتم که بهش برخورده بود که چرا هر بار که به خانه من می آید و هزار جور قر و اطوار میریزد من خودم را میزنم به کوچه علی چپ و کاری به کارش ندارم...بعدها همان خانوم پشت سر من به شوخی میگفت شراگیم مشکل جنسی دارد...!اما من هم دلایل خودم را داشتم که به خودم مربوط بود...!برعکس در اولین قرار ملاقاتم با خانومی که قبلا هم در موردش نوشته بودم که مرا به خانه اش دعوت کرده بود کارمان به رختخواب کشید...اینها دلیل چیزی نمیشود...مشکل شما این است که همه چیز را سیاه و سفید میبینید...چون شوهرتان از شما تقاضای سکس نکرده و اولین سکسش را موکول کرده به بعد از جاری شدن خطبه عقد پس قدیس است و چون من در وبلاگم گاه گداری از روابط جنسی ام هم مینویسم و سکس قبل از ازدواج را تابو نمیدانم پس لابد طرز فکرم حیوانی ست...!


January 23, 2008 11:00 PM
sadaf   ( web | email )

یه لحظه به این خانوم شین وشما حسودیم شد ولی خودم رو کنترل کردم


January 23, 2008 9:01 PM
دلقک   ( web | email )

راستش فقط می خواستم اعتراف کنم مهيار جنابعالی رو به يک سری صفات مناسب مفتخر کرده در کامنت۷۱و....فقط خواستم بگم منم در مورد اون صفات کمکش کردم . همين ..
راستی اون فيلمی که داده بودی می گفتی خیلی خوبه و واقعا فاز می که توش . يه خانومه بود با يه تمساح داشتن چيز می کردن..راستشو بخوای من فکر نمی کنم اصل باشه ! احتمالا حقه های سينمائی توش به کار رفته !


January 23, 2008 8:38 PM
kamelia   ( web | email )

بازم برات متاسفم,فکرت اشتباس عزیز جان من و همسرم ۲ سال با هم دوست بودیم و تا قبل از ازدواج خبری از روابط جنسی نبود,من بر خلاف افکار حيوانی شما در روز خواستگاری به اين نکته که چرا ۲سال طرفم تقاضای جنسی ازم نداشته فکر نکردم,فقط از اين موضوع شاد بودم که مرد زندگيم ۲سال با انسانيت من اشنا شده واول من رو به عنوان يک انسان و بعد به عنوان يک زن برای لذت جنسی انتخاب کرده,برات ارزوی بهترین هارو دارم با اینکه ازت خوشم نمیاد.


January 23, 2008 8:21 PM
علی   ( web | email )

معنی اسمت رو می گی و تلفظش رو؟


January 23, 2008 7:05 PM
روژ   ( web | email )

کامنت دونيت خيلی زبون نفهمه! کلی نوشتم بعد همش پريد! تایپم نمی ياد ديگه!


January 23, 2008 7:02 PM
عليرضا   ( web | email )

ضمناً‌ من از اين لوس‌بازي‌هاي تبريک و اينا خوش‌ام نمي‌آد. فقط اميدوارم تا وقتي که با هم هستيد، روزهاي‌ خوشي داشته باشيد...


January 23, 2008 6:38 PM
عليرضا   ( web | email )

اون روزبه نمي‌فهمم اينجا رو با کجا اشتباه گرفته! واقعاً فکر کرده تو چيکاره‌اي؟ آقا من شهادت مي‌دم که شراگيم يک پسرِ ورزشکاره و به عنوانِ مثال اولين باري که چشمِ من به جمالِ قله‌ي توچال روشن شد، اين بشر تک-تکِ سنگ‌هايِ اون مسير ور مي‌شناخت. از بقيه‌ي کمالات اش هم چيزي نگم بهتره، چون همه بهتر از من مي‌دونن. بنابر اين هوي روزبه! اين وصله‌ها به شراگيم نمي‌چسبه... بقيه هم مراقب باشن!
ضمناً مرتيکه! خبرت يه بار ما رو دعوت کن بيايم خونه‌ت، يا تو پاشو بيا اين جا. مي‌دونم دوره، ولي ناسلامتي سابقه‌ي آشنايي کسي از اين جماعت با تو به نصفِ من هم نمي‌رسه! استغفر...
ضمناً من ترجيح مي‌دم از دشمنان‌ات باشم...


January 23, 2008 6:34 PM
نورا   ( web | email )

سلام به نظر من تو اینده زناشویی خیلی خوبی داری ادم مثبتی هم به نظر میای قدر اون دختره رو هم بدون روی نوشته هات خیلی تاثیر داشته ومن خیلی وقته میخونمت.


January 23, 2008 5:49 PM
لیلا   ( web | email )

کامنت خانم سین (!) خیلی باحال بود :دیییییییییییی


January 23, 2008 4:44 PM
خانوم شین   ( web | email )

انگار اين خانم غار نشين دل پری داره. شما نگران نباش عزيزم. اين شراگيم جای نمی خوابه که زيرش آب بره. آره عزیزم شما زیاد خونت را کثیف نکن
از اين پيشگويی ها به کار ما نمياد عزيزم


January 23, 2008 3:45 PM
روزبه   ( web | email )

ضمن عرض صمیمانه ترین شادباش ها بابت یکسالگی دوستی تان با خانم ش سلام اله علیها آمدیم تا سلامی عرض کرده باشیم و یگوییم دوست داریم با شما قرار یا به عبارت دقیقتر دیتی بگذاریم تا بیشتر با یکدیگر آشنا شویم من جوانی هستم 26 ساله با قد متوسط شکم برامده دماغ کشیده و چشمانمی قهوه ای دوستدار لباس زسر بنفش و چرمی هستم اهل دود و الکل بوده و در خانواده ای مذهبی به دنیا آمده ام


January 23, 2008 3:07 PM
ناشناس   ( web | email )

نخودی (پیشگوی آینده ات) = غارنشین


January 23, 2008 2:57 PM
زن غارنشین   ( web | email )

اییییییییییییییییی...اینجا که قبلنا تاییدی بود... :-))


January 23, 2008 2:54 PM
نخودی (پیشگوی آینده ات)   ( web | email )

میدونی شراگیم من دقیقا احساس تورو درک میکنم و این حسی که تو نسبت به خانوم شین داری ۱۰۰ در ۱۰۰ عشق و دوست داشتنو اینا نیست..چون خودم تجربه اش کردم میگما...فقط یه نوع عادته..عادت !! یه روزی سرتو میگیری بالا میبینی که اووووه مثلا ۵ سال گذشته (همون طور که الان میگی یک سال گذشته و تو حتی به خاطر نداری ) و هنوزم با اینکه خانوم شین رو دوست نداری اما مث یه کلاف سردر گم پیچیدی تو خودت و این دفعه دیگه واقعا راه فراری نداری..بعد کم کم نه تنها چشمت کور میشه دیگه دورو بری هات به چشت نمیان بلکه یهو برمیگردی میبینی چه فرصت هایی رو از دست دادی که میتونستی بهترین لذت رو ببری...بعد زبونم لال یهو میزنه به سرت خل و چل میشی...هی تو میگی فرصتامو ازم گرفتی هی اون میگه عمرمو با تو هدر کردم ...میزنین به تیپ و توپ همدیگه...بعدش سوز و گداز و اینا..یه مدت دوری و تا مدت ها خودتو سرزنش میکنی که نکنه با احساساتش بازی کردی و دختر مردم و بازی دادی بعد...دیگه بعد نداره دیگه چون تو در این لحظه یک دیوانه کامل شدی و حتی از دست سهیل هم کاری بر نمیاد!
به نظر من (اگه نظرم مهم باشه البته ) تو با خودت صادق نیستی...نمیدونی تو رابطه ات اصلا چی میخوای...و من از این پستت احساس کردم یه جورایی گیر کردی..یه مدت با خودت باش..افکارتو جمع کن و یه رابطه جدیدو شروع کن..نذار به گیس و گیس کشی بکشه کارت..! حالا تو بگو خانوم شین دختر پیغمبره و گیس نمیکشه اما بهت اطمینان میدم تو این جور موارد دخترا همه یه جورن حالا شدت و ضعفشون از یکی به یکی دیگه متغیره ! (راستی اگه دوس نداری میتونی این کامنتو تایید نکنی..صرفا خواستم تجربه ام رو باهات در میون بذارم)


January 23, 2008 2:52 PM
ماهي سياه   ( web | email )

شراگيم حقيقت اينه که اون کسی که پشت سرت حرف زده بود منم .
مجبورم صادق باشم و بهت بگم که من بعد از ماجرای دوچرخه که با حیله کثیفی به ناگهان نیست شد کینه تو را به دل گرفتم و شروع به فرافکنی در مورد تو کردم به دختر های زیادی گفتم که این شراگیم بی ریخته کونش گنده است و تازه دماغش از کونشم گنده تره و همیشه بوی توالت فرنگی میده تازه یک جفت جوراب قرمز رنگ هم بیشتر نداره که از وقتی من دیدمش تا حالا هیچ وقت از پاش در نیاورده خلاصه به هر دختری رسیدم گفتم این شراگیم یک آدم آب زیر کاه و بچه ننه و آ پاردی و بنگي و بيعار و بامبولی و بد پيله و پيزی شل و پخمه و پيزری و جعلق چاچول باز و دبنگ و روده دراز و سر خر و سنگ رو يخ و سگ حسن دله و شيره مال و شلخته و شتره و علی بهونه گير و فکسنی و قرپف و قرطی و قلچماق و کله شق و گوشت تلخ و لوس و لندهور و الدنگ و الواط و ميرزا قشمشم و نازک نارنجی و هرزه چونه و ياردانقلی و سوسول بيشتر نيست .
و البته من اعتراف می کنم که بعد ها اين دختر ها وقتی با تو آشنا شدند خيلی ازت خوششان آمد چرا که کلا اين جماعت به خاطر همين حرفهای من آمدن طرف تو و برايشان جذاب شدی خوب چه می شود کرد زن جماعت از مردی با همان خصوصيات بالا خوشش می آيد ديگر !


January 23, 2008 2:15 PM
...   ( web | email )

فکر می کنم درگير نباشی بهتره! مگه مهمه که فلان نره غول يا ونوس که براش فقط بخشی از شخصيت تو مهمه -اونم اون بخشی از شخصيتت که اون داره فرض می کنه و ممکنه وجود خارجی نداشته باشه!- چه فکری در موردت می کنه؟ فرشته هم باشی بلاخره يکی پيدا می شه که تو پر قبای تو فين کنه. هر چند برعکسش (اين که مثلن يه ابليس بدبخت وامونده باشی و يه جنيفرلوپز برات بميره!) معمولن نادره.
يعنی الان من باخاصيت شدم؟!


January 23, 2008 2:10 PM
مدير برنامه ي خارخاسك   ( web | email )

پونزده هزار تومن بذار كنار . پول به دستم نرسه ديگه از جنس خبري نيست . اين هم فقط بخاطر خاري جون .


January 23, 2008 1:24 PM
خانم سين   ( web | email )

من هم مي تونم برات خانم شين باشم اگه مثل علي دايي صدام كني!!


January 23, 2008 1:14 PM
امید   ( web | email )

چی بايد گفت وقتی پستت انقد شخصيه ؟


January 23, 2008 1:06 PM
Virus   ( web | email )

سال ها دل طلب جام از جم از ما مي كرد // وان چه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد = حافظ


January 23, 2008 12:22 PM
خارخاسك   ( web | email )

يه چي ديگه هم ميخواستم بگم . مدير برنامه ها گفته تا پول رو نريزي ديگه از اون موضوع !! خبري نيست .


January 23, 2008 12:04 PM
خارخاسك   ( web | email )

دوست و دشمن هاي من هم دو دسته هستن ! يه دسته دوست ها يه دست دشمن ها . تو جزو دسته دشمنهايي فيلا ده هزار تومن به من بدهكاري . بعد هم كشتي ما رو بس كه گفتي خانم شين عاشقته ! ولي تو عاشقش نيستي . به درك كه بهش عشق نداري . كه چي بشه حالا اين حرفا ؟ نه بگو تو چه منظوري داري ؟ ميخواي آب پاكي رو بريزي رو دست كشته مرده هات . خوب ريختي . من كه ديگه پام رو از زندگي تو كشيدم بيرون . سالگرد دوستيتون هم مبارك باشه . ايشاالله به پاي دوستي هم پير بشين . آخ قلبم چه شكسته پكسته شد ها .


January 23, 2008 12:00 PM
مریم   ( web | email )

بی ازار و نسبتا خاصيت دار
جالب بود برام معمولا کسی بهم اينو نگفته بود
اکثرا بهم می کن دپرس و منفی باف


January 23, 2008 10:49 AM
مارال   ( web | email )

چند وقت قبل توی وبلاگت توصیه خواندن یک وبلاگ دیگه کرده بودی که گویا از دوستانت بود و توی یه انجمن بیماران مبتلا به ایدز کار می کرد. می خواستم بدونم هنوز هم اون وبلاگ هست؟ و یا آدرسی از اون انجمن؟ اگه لطف کنی و زودتر جوابم رو بدی ممنون می شم...مرسی


January 23, 2008 9:42 AM
خانوم شين   ( web | email )

اوه اوه اينجا چه خبر شده!

اول اينکه مرسی شراگيم جان که اينقدر لطف داريد.
در مورد بقيه پينوشت هم ما قبلا در اين مورد حرف زديم.
فقط اينكه اميدوارم كه دوستيمون پايدار باشه حالا چه در كنار هم و يا جدا از هم.
تبريك ميگم :*


January 23, 2008 9:12 AM
پیروز   ( web | email )

اصولا با این حرفهایی که زدی زیاد آشنا نیستم ولی فکر هم نمی کنم دروغ بگی یا تظاهر کنی ... هر چند فرقی هم نمی کنه . در هر حال این که در رابطت با خانوم شین به این نتیجه رسیدی برام جالبه . بیشتر بنویس . نمی دونم خوشحال می شی یا نه یا بهتر بگم باید خوشحال باشی یا نه ... اما بهت بابت این حس تبریک میگم .


January 23, 2008 9:07 AM
nazanin   ( web | email )

چطوری خوش تيب؟ حرفهای تازه تازه ميشنوم... فقط يادت باشه عشق حقيقيست مجازی مگير ... اين دم شير است به بازی مگير... اولين شرط عشق شناخت درست است و اين شناخت از خودت بايد شروع شود ايا دقيقا خودت رو ميشناسی؟ که من فکر نمیکنم به اون شناخت دقیق و کامل از خودت رسیده باشی.بعضی وقتا دو نفر به هزاران دليل ميتونند بهم قلاب بشند و يه تعلق احساسی عاطفی هم شکل بگيره ولی اسمش عشق نيست . يه نوع عادت یا یناه اوردن بهم و شور و حالی است برای گريز از تنهايی.....


January 23, 2008 2:56 AM
شراگیم   ( web | email )

ماندگار جان (شماره ۵6)
قطعا خیلی فرق دارد...متوجه سوالت نمیشوم...یعنی سوالت انقدر بدیهی ست که جوابش در خودش هست...عشق عشق است و عادت عادت...این دو تا انجایی که من میدانم هیچ ربطی به هم ندارند...!


January 23, 2008 12:31 AM
شراگیم   ( web | email )

کاملیا جان (شماره ۵۵):
من واقعا نمیفهمم...همین شوهر به کمال رسیده ی شما اگر روز اول که آمد خواستگاریتان رک و راست میگفت که مثلا مردانگی من در تصادف اتوموبیل صدمه دیده است خداوکیلی زنش میشدی؟ د نمیشدی...! حتی ممکن بود چهار تا لیچار هم بارش کنی که بدون مردانگی کافی امده است خواستگاری...حالا هی برای من افه ی روشنفکری بیا که دنیا بدون آلت مردانگی گلستان است و ملستان است و بلبلستان است...خرت از پل گذشته و شوهرت را کنارت داری و حالا فتوا میدهی که باقی مردهای عالم آلتهایشان زیادی ست...؟ زکی...!از کیسه خلیفه میبخشی؟ حرفی نیست...من حاضرم در جنبش زمین بدون آلت مردانگی شرکت کنم به شرطی که نفر دومی باشم که زیر تیغ جراحی میروم...و البته بعد از همسر باوفا و فرهیخته ی جنابعالی...!


January 23, 2008 12:25 AM
ماندگار   ( web | email )

من تقریبا هر روز به وبلاگتون سر می زنم. و از اون خوانندهای به قول شما بی خاصیت هستم. راستش وقتی این نوشتتون رو خوندم خیلی فکرم رو مشغول کرد. من یه رابطه دقیقا مثل رابطه شما را توی زندگیم دارم که الان سه ساله شده. فقط می خوام بدونم عشق با عادت چقدر فرق می کنه البته برای شما که مذکر هستید؟


January 23, 2008 12:11 AM
kamelia   ( web | email )

از شخصيتت خوشم نمياد در کل از مردهايی مثل تو خوشم نمياد.فکر ميکنم اگه از شما قشر مردها الت تناسلی رو بگيرن به عبارتی مردانگی رو,جهان چقدر زيبا و خالی از انسانهايی با غرايز حيوان صفتانه میشد(شاید فکر کنی من دختری دارای پیشیبه ی عاطفی غم بار هستم ولی نه خوشبختانه همسری دارم از نوع انسان هایی که به کمال رسیدن و به معنای واقعی انسان هستن و زندگیمونو نه از روی پایین تنه بلکه از روی زیبایی های روح انسانی شروع کردیم)با امید به ان روز که ارزش انسان بودنمان را بفهمیم


January 22, 2008 11:38 PM
مهسا   ( web | email )

با خوندن این مطلب نظرم نسبت بهتون عوض شد...البت تا قبل از خوندن پستی مثل قبلیا


January 22, 2008 11:36 PM
مهسا   ( web | email )

با خوندن این مطلب نظرم نسبت بهتون عوض شد...البته تا یه مطلب دیگه مثل پست‏های قبلی


January 22, 2008 11:31 PM
ميم در محاق   ( web | email )

چند سال پیش یک بار يک نفر آمد مخ ما را به کار گرفت و همه اين حس ها را تقسيم کرد
به عشق و دوست داشتن و اهلی شدن و عادت...که اين دوتای آخری حسابی با دوتای اولی اشتباه می شوند...حالا ببين خانم شين اهلی ات کرده؟...بهش عادت کردی؟...دوستش داری؟ ولی عشق را فکر نمی کنم ...اون مرزی با جنون و کوری نداره اما تو نهايت خيلی منطقی نوشتی...شايد يک دوست متعهدی....


January 22, 2008 10:35 PM
ناشناس   ( web | email )

اه اه
می خواستی کون دخترا رو بسوزونی-(مثل مال من که تفت داده شده)- يا يه درخواست(پيشنهاد بی شرمانه) از خانوم شين داری؟..........يا نه............به قولی ماليدی و عاشق شدی و ا م ر ی ک ا تو خلا؟!


January 22, 2008 7:43 PM
sahar   ( web | email )

Hamishe ziba meenevesy, makhsoonan vaghtege rajebe eshgh meenevesy.


January 22, 2008 7:16 PM
sahar   ( web | email )

"شراگیم برخلاف نوشته هایش آدم متظاهر و غیر قابل تحملی ست" خوب يعني چه؟ من كاملا با اين جمله مخالفم و خواستم از همين جا اعلام كنم كه حتي نوشته‌هايش نيز متظاهرانه و غيرقابل تحمل است. اينطور نيست؟


January 22, 2008 3:50 PM
فریبا   ( web | email )

من از همون طايفه ی بی آزاران بودم ولی ديگه بی آزاری رو جايز ندونستم ..بابا چقدر پپسی واز کردی واسه خودت ..


January 22, 2008 2:57 PM
Neda   ( web | email )

اميدوارم بهش آسيب نخوره.. رابطه داشتن با آدمی که مطمئن نيست همچين رابطه ای رو می خواد، و خواه ناخواه حسابی که آدم به خاطر علاقهء خودش روی اون آدم باز می نه می تونه... نه نمی خوام بگم... حواست هست؟


January 22, 2008 2:18 PM
مرضیه   ( web | email )

داشتم فکر میکردم ۳ سال بیشتره که دارم مطالبتو می خونم ... تو این سه ساله هم یه جورایی یه موقعهایی دوستام با وبلاگت آشنا شدن ... یادمه ۲ ساله پیش هم یه موقعهایی با هم میل بازی میکردیم ... من میل میزدم تو جواب میدادی تو میل میزدی من جواب میدادم ... خلاصه هیچ وقت هم کاری به جنسیت هم نداشتیم ... شایدم داشتیمو من نمی دونم ... راستی خوبه که یه رابطه ای داری که به یه سال کشیده ... یه جورایی هیجان انگیزو و کسل کنندس!!!! حالا من بی آزاد مفید مفید آزار دهنده با آزاد غیر مفید بی آزاد بی مفید یا هر چیزه دیگه ای !!! اما به نظر من تو یه جوری آزاردهنده مفیدی!!!!


January 22, 2008 12:28 PM
فیلتر   ( web | email )

جناب آقای نشاشیده،زنهار از امتداد این شب یلدا؛آن گاه که سحرگاهان ضعیفه ای از شین به کاف تغییر نام دهد و حضرتش را گزیزی نباش جز راندوو با حضرات محمد جواد ومحمد ناصر در فلان پیست اسکی وبهمان رستوران؛ایام طنازی مستدام.


January 22, 2008 12:05 PM
محبوبه   ( web | email )

سلام.من خيلي وقته وبلاگتو ميخونم ولي خيلي خيلي کم کامنت گذاشتم:))
اينو گفتم که حرصت در بياد
ولي خارج از شوخي ميتونم بگم تقريبا تمام پستاتو آنلاين خوندم و اصولا نميدونم چه مرضيه من عادت ندارم کامنت بذارم در حاليکه به جرئت ميتونم بگم يه وبلاگ خون حرفه ايم.
حالا از وقتي تصميم گرفتم وبلاگ بنويسم ميخوام سعي کنم کامنتم بذارم آخه بيشتر وقتا بعدا پشيون ميشم که چرا احساسمو اون لحظه براي طرف ننوشتم
حالا اولين حسي که بعد خوندن اين نوشته بهم دست داد حسادت بود به خانم شين و اينکه چقدر دلم مي خواد تورو خفه کنم( حس دوم آني بود جدي نگير)


January 22, 2008 9:37 AM
mehrdad   ( web | email )

من از همونهايي هستم كه ازت بدم مياد
اسن ازت متنفرم از بس كه باحال مي نويسي...
راحت و روان و عالي
اميدوارم خانم شين خراب شه سرت
نذر مي كنم به اين سوي چراغ ايشالا
دو سه سال ديگه ببينيمت با 3 تا بچه...
(خوب نفرينت كردم )
ولي هميشه بنويس ما حالشو ببريم


January 22, 2008 9:11 AM
afsi   ( web | email )

سلام تو ودلقک فقط با هم کل کل کنيد خدا وکيلی آخر خندس


January 22, 2008 9:03 AM
دلقک   ( web | email )

راستش اومدم راجع به ارشيو فيلمات بنويسم ! چشمم افتاد به اين قضيه شادی ! اگر اشتباه نکنم گلايه ايشون راجع به اينه که يکی دوتا ای ميل زده بهت به اضافه شرح مشکلاتش و شما به دليل درگيری زيادی که با ارشيو فيلمهات داری بهش جواب ندادی ! بيچاره نمی دونه جمع و جور کردن اين همه فيلم و ...ديگه وقتی برات نگذاشته !! پدرجان کمی هم به خودت برس !! به نامه های مردم جواب بده ديگه !! من نمی گم ديدن اينجور فيلمها بده !! ولی ديگه نه انقدر که بشه شغل ادم !!!


January 22, 2008 8:59 AM
ناشناس   ( web | email )

طفلک خانم شين
البته اگه لنگه خودت نباشه


January 22, 2008 5:39 AM
شراگیم   ( web | email )

بهاره خانوم(شماره ۳۶):
خیلی بامزه نوشته بودی...کلی خندیدم!:)) اومدم یه سر وبلاگت و چند تا از نوشته های اخیرت رو خوندم...دیدم ای بابا...این که انقده خوشگل مینویسه چرا لینکش تو وبلاگ من نیست...اینه که لینکت رو گذاشتم اون بغل که همیشه جلوی چشمم باشی...!:)در ضمن فتو بلاگت هم حرف نداره...!


January 22, 2008 3:59 AM
سحر   ( web | email )

واقعا اين همه رابطه های مختلف لازمه؟


January 22, 2008 1:42 AM
میترا   ( web | email )

شراگیم جان ، می خواستم یک نظر کاملا بی ربط به موضوع بدم . با اینکه دلم خیلی برای وبلاگت تنگ میشه ، اما فکر نمی کنی اگر وقتت رو کاملا روی نویسندگی بذاری بیشتر جواب می گیری؟ در وبلاگ اگرچه نظرخواننده ها رو آنی میبینی ولی وقت نویسنده رو خیلی تلف می کنه.


January 21, 2008 11:48 PM
بهاره   ( web | email )

من بدون شک جز بی آزارهای با خاصیتم اما خب چون خاصیت کمی دارم، اینه که کامنتام کمه!
درباره ی دسته کردن ها خیلی جالب نوشتی.خیلی وقت قبلها کسی به من ایمیل زد که تو با بقیه فرق داری! و من اهل مخ زدن نیستم! و تو رو هم آسون پیدا نکردم که آسون از دستت بدم و خلاصه خفن پات وایسادم!! منم بهش یه ایمیل زدم که من اهل نیستم و ببخشید و اینا...طرف رفت که رفتا !! یعنی پدرسگ نکرد یه نگاهی پشت سرش بندازه! من موندم تو اون کف ساده از دست ندادنم! یعنی هرچی تو زندگیم دارم الان از اون اعتماد به نفسیه که اون موقع گرفتم! اینقدر شدید بود به مرگ خودم هنوز اثرش مونده!
ولی درکل من کامنت دونی وبلاگم رو بستم برای اینکه واقعا از این کامنتای خوب می نویسی به منم سر بزن! دیگه اعصابم خورد شده (4 تا خواننده که بیشتر نداریم همه شونم از اینان!!). و اینکه وقتی به کسی سر می زنم و خوشم می یاد کامنتی هم براش می ذارم، فکر نکنه انتظار متقابل دارم.اصلا بهم حس آرامش می شده.الان خیلی راحت تر می نویسم.
سالگرد آشناییتون هم مبارک.به خانم شین بگو یه کلاس بذاره من شاگرد مستعدی می شم ها...من سال ها کسی رو دوست داشتم و دارم البته، اما لعنتی وافاداری که پیشکشش! تلفناشم به دوست دختراش جلوی من می زد! بی چشم و روی بی لیاقت... ! وفا وفای دختر ایرانی! به خدا!
دست مریزاد خانوم شین !


January 21, 2008 9:08 PM
آرمین گیله‌مرد   ( web | email )

سلام .دشمن که عیب و ایراد جهت تغییر تذکر نمیدهد!!! به خواست و دانستن خود باید تغییر کرد که تغییر برای دلخواه دیگران شدن یکی از عیبهای بدمان هست ....


January 21, 2008 8:55 PM
لیلا   ( web | email )

کاملا حق با توست . نمیدونم چرا اشپزی عالی و هنر بزرگ میزارایی اشتها برانگیز رو از قلم انداختم !! دیگه تکمیل تکمیلی .


January 21, 2008 8:20 PM
شراگیم   ( web | email )

مرسی لیلا جان (شماره ۲۹)...واقعا به خودم امیدوار شدم...گرچه آشپزی ام را از قلم انداخته بودی که من خیلی رویش حساسم...اما به هر حال خجالتمان دادی...!:)


January 21, 2008 7:44 PM
saba   ( web | email )

سلام
با خاصيت و بيخاصيتش رو نميدونم اما نوشته هاتو دوست دارم ...
با اين نوشتنت معلوم نيست از خانوم شين تعريف کردی يا اينکه خواستی يه کم بهت بدی کنه تا وجدانت به درد نياد از اينکه بخوای دختر ديگه ای رو بغل کنی؟


January 21, 2008 7:32 PM
جینگول   ( web | email )

حالا بماند که خودت رو رسوا نمیکنی با گفتن اینکه این خانوم شین چه اینپوتی میگیرد از شما که این همه آوت پوت خوب دارد در رابطه تان، چون انرژی گذاشتن توی رابطه آن هم وقتی سنگینی روی یکی بیشتر از دیگری باشد و این انرژی هم آرامش زا باشد (چون جینگول بازی درآوردن خیلی کار سختی نیست) ممکن نیست مگر اینکه طرف اینپوت مناسب و آرامش بخشی بگیرد.
ولی مسئله اصلی این است که روزی میرسد که خانوم شین خسته بشود از ایجاد یک سری فلش های یک طرفه و آن روز است که موج های سونامی فرا میرسند، و چون اساسا گفتی که فرار از این جزیره "غیر ممکن" است، روزگار خوشی نخوهد بود.
پیشنهاد میکنم از لیست کردن "آنچه از زندگی میخاهی" شروع کنی.

----------
نوشته فوق جملاتی بود از کتاب نچندان معروف "نصیحت هایی برای شراگیم" به قلم "خواننده ای که دسته مخصوص خود را میطلبید".


January 21, 2008 6:53 PM
نيروانا   ( web | email )

سلام خوبی ؟
سالگرد دوستيتون مبارک باشه :)


January 21, 2008 5:37 PM
لیلا   ( web | email )

ادم خوش تیپ باشه . ورزشکار باشه ( همون دوچرخه سواری واینا ! ) مجرد باشه با فهم و شعور باشه اهل کتاب و مطالعه و شعرای فروغ باشه ارشیو فیلمای سوپر داشته باشه ( بنا به روایت بعضی کامنت ها ) !!! و مهمتر از همه اینا یه وبلاگ باسابقه و خوندنی و باحال داشته باشه خب بایدم دختر ها بهش پیله کنند و ایمیلای عشقولانه براش بفرستن اما خداییش پسر گلی هستی . من که هر زمان واست ایمیل دادم خیلی دوستانه و مودبانه جواب دادی . شکر خدا دیگه سن و سالم هم جوری نیست که از پاسخت فکرای انچنانی به سرم بزنه و عاشقت بشم !!! :دی اون دشمنی هایی هم که ازش نوشتی قضاوت راجع بهش کار ساده ای نیست . ممکنه جایی یکی از همون ادما بهت دلبستگی مجازی (!) پیدا کرده و بعد که دیگه جواب دلخواهش رو نگرفته حس انتقام جویی کور و بی منطق در وجودش ایجاد شده ! اما بگمانم بیشتر این مدل دشمنی ها ریشه در حسادت داره حتی نسبت به تویی که طرف ندیدتت و نمیشناسدت اما از روی نوشته هات به شراگیم مجازی رشک می بره . شاید دلش می خواسته موقعیتی مثل تو در دنیای مجازی داشته باشه شاید فکر می کنه با وبلاگت روزی صد تا دختر تور می کنی !! و شایدهای بی شمار دیگه .


January 21, 2008 4:58 PM
شراگیم   ( web | email )

شادی عزیز (شماره ۱۷) : من واقعا نمیدانم که تو کی هستی و من چجور بهت توهین کرده ام...حالا با سهیل که صحبت کنم حتما ازش میپرسم ببینم جریان چه بوده...به هر حال تا ندانم قضیه چیست چیزی هم نمیتوانم بگویم...به هر حال متاسفم که باعث رنجش و ناراحتیت شده ام.


January 21, 2008 4:45 PM
miss-she   ( web | email )

من اولين بار تورو از تو وبلاگ منيرو جستم. بعد گاهي بهت سر مي زدم هر شش ماه شايد. مي خوندمت گاهي. مدتها بود كه نيومده بودم تا امروز. امروزم كه اومدم دلم برات سوخت چون هنوز همونجايي كه بودي. تكون نخوردي. در حالي كه من فكر مي كردم فقط خودمم كه تكون نخوردم. در موردت قضاوت نمي كنم چون به من ربطي نداره. اوناييم كه برات ايميل ميدن يا براي هر كس ديگه اي شايد براي اينه كه فكر ميكنن خاصي يا متفاوتي..نمي دونن عين همه اي اما آدم دوبار نوشته هاتو ميخونه بايد بفهمه. راستي به منيرو بگو كامنتاش براي ما باز نميشه. اصلا راستشو بخواي اومدم اينو بگم چون ميدونم منيرو اينجارو ميخونه. كامنتدونيش واسه من تنها نه..واسه تعداد زيادي باز نميشه..اگه راهي داره بگه. درمورد مطلب امروزتم بقيه حرفا باشه بعد.


January 21, 2008 3:56 PM
ناشناس   ( web | email )

وقتی شراگيم زند جدی ميشود.


January 21, 2008 3:34 PM
تقویم   ( web | email )

اوووووووووهم


January 21, 2008 2:11 PM
dance-for-me   ( web | email )

هميشه به رابطه هايی که داشتی حسادت کردم .
الان هم ميرم يه ايميل برات می زنم که توی هيچ کدوم از اين دسته ها نباشه :ي


January 21, 2008 1:07 PM
مریم   ( web | email )

اگر گفتی من جزء کدوم دسته ام


January 21, 2008 12:33 PM
معترض خسته معترض   ( web | email )

منم تقریباومقداری تحقیقا یه ساله که شمارو میشناسم،

'اپیدمی حماقت'.

وما همچنان ....


January 21, 2008 12:10 PM
معترض خسته معترض   ( web | email )

مچکرم. تجربه این حس ترسناک خوب گوارای وجودتان!


January 21, 2008 12:03 PM
ياسمن(چند قدم نزديک تر ب   ( web | email )

ميدوني شراگيم... يه عالمه حرف دارم اما نميدونم از كجا شروع كنم. در مورد دوستاني كه نوشتي جالب بود. خود من هم با اين مسائل برخورد داشتم ادمهاي بيكاري كه با اين كه از طريق وبلاگم منو ميشناسن ميدونن متاهلم ..بچه دارم و عاشقانه شوهرمو دوست دارم و يه زندگي سالم دارم اصرار دارن كه حالا يه عكستو بفرست ببينيم چه شكلي هستي! يكي نيست بگه بابا فرض كن من الهه زيبايي يا ميمون باغ وحش چه فرقي براي تو ميكنه! در مورد كامنت نويس ها هم كه خوب داستان زياده... خيلي ها فقط هي مينويسن زيبا بود به منم سر بزن! بعضي همون زيبا بود هم نمينويسن و فقط چند خط از پست وبلاگشونو براي همه كپي ميكنن. بعضي هم مينوسين من هميشه ميام اما روم نميشده نظر بدم!!!! حالا نظر دادم وو.... اما بعضي ها واقعا نظراتشون برام ارزشمنده اصلا حضورشونو اين كه جاي قدمهاشونو ميبينم يكي شون منيرو رواني پوره هر بار كامنتشو تو وبلاگم ميبينم تا شب حس خوبي دارم... تو هم كه البته هرگز نيومدي يا شايدم اومدي كامنتي نذاشتي. (خواستم اين وسط يه چيزي هم به تو گفته باشم!!!) اما در مورد خانوم شين... برام حست جالب بود و تحسين برانگيز... فكر كنم حسابي خياط تو كوزه افتاده شراگيم خان زند!


January 21, 2008 10:44 AM
یک زن   ( web | email )

من از خواننده وبلاگ تو نیستم پس می توانی مرا از تمام دسته بندیهایت جدا کنی. یکی دو باری آمده ام (از وبلاگ منیرو) و گاهی خوانده ام و از یک گوشه ای هم راهم را کشیده ام و ... به هر حال الان که آمدم این نوشته ات را تا به آخر خواندم. به نظر من تو نسبت به این خانم شین احترام بسیار زیادی قائلی. این حس احترام بعلاوه عشق وافرش به تو می تواند تورا به میخ بکشد. البته این زمانی اتفاق می افتد که تو آدم مهر طلب و کم اعتماد به نفسی باشی که البته در مردهای ایرانی این خصلت به وفور یافت می شود.این را ازجمله ای که می گوئی " مرا به شدت دوست دارد و این حسش مرا غمگین می کند" برداشت می کنم. چرا ما باید از عشق کسی غمگین شویم. فقط زمانی که احساس می کنیم ارزش آنهمه عشق را نداریم. و این هم از همان عدم اعتماد به نفسمان آب می خورد. گاهی ما فکر می کنیم اگر دوست داشته شویم خوشبختیم و ف