دست به نقد این نوشته ی ارزشمند و تامل برانگیز را از وبلاگ سیبستان (مهدی جامی) داشته باشید تا در قسمت پی نوشت توضیحا خدمتتان برسم:
عنوان : روز شرمندگی
" امسال عاشورا را اصلا باور نکردم! اصلا باور نکردم که مردمی می توانند عاشورا داشته باشند و به آنچه در زندانها می گذرد بی اعتنا باشند. به نظرم کشته شدن آن پسر بالابلند و خوش قیافه سنندجی عاشورا را از رونق انداخته بود. آن مرگ بی دلیل و آن دفن کردن پنهان نشانه شومی است. برای من ریاکاری جامعه ایرانی بیماری بزرگی است. گریستن بر حسین و شانه بالا انداختن در مقابل مرگ جوان سنندجی برای من قابل فهم نیست.
من کسی نیستم که امنیت را ساده بگیرد. ولی کسانی که به حکم ایجاد امینت جوان کشی راه انداخته اند از امنیت هیچ نمی دانند. هیج امنیتی با این مرگهای مشکوک به دست نمی آید. ساده است از دست هم می رود. ادعای دولت امام زمان بودن هم فاجعه بزرگتری است. دولت امام زمان به نیابت از کدام امام بگیر و ببند راه انداخته است؟ کدام امام راضی به این بلاهت است؟ اینها ظلم عریان است. به نام هر امام و آیت اللهی که صورت گیرد.
اگر شیعه بیداری وجود داشت امروز باید به جای ابوالفضل بر ابراهیم و زهرا می گریست. باید روضه از قتل ناجوانمردانه شهروندان مملکت اسلامی می خواند. باید بر خیمه ای که می سوزاند می نوشت: این خانه مادر ابراهیم و پدر زهرا ست.
تکرار بی معنای مراسم، تقلید بی محتوایی است که نه دین می آورد و نه عدالتی را پاسبانی می کند. من هیچ اشکی را که امروز بر ابراهیم و زهرا نریخته باشد باور نمی کنم. دلمان را به شمعی که روشن کردیم خوش نکنیم وقتی شمع وجود جوانان شهر چنین پف می شود چنین هیچ می شود.
زندان جای تبهکاران و ناهنجاران است نه جای جوانان اعلامیه به دست. ما روزگاری همه مان اعلامیه به دست بوده ایم. اعلامیه جرم نیست. جرم باشد هم جزایش شکنجه مرگ آور نیست. باشد هم نامش شیعیگری نیست. این تولای قدرت است و تبرا از عاشورا و تاریخی که مساله اصلی اش تبری از ظلم بوده است. شیعه ای که از ظلم تبری نجوید ولایت اش لقلق زبان است. و هست. می بینید که چقدر حرف هست و هیچ عمل نیست. اسلام را باید از دست این متظاهران اسلام پنهان کرد. شیعه باید ترسا شود تا در شرم این نامردمی ها شریک نباشد.
دلمان به عاشورایی خوش است که دیگر هیج چیزی از پیام حسین در آن نمانده است. جز پوست. جز نذری و ناهار ظهر عاشورا. جز دسته های رنگارنگ خودنمایی. جز روضه خوانی بی خون. جز مداحی های پوچ. اوف بر این شیعیان که زنجیر می زنند و قمه بر می دارند و کلام حقی نمی توانند گفت و سوالی نمی توانند کرد و حقی را پاس نمی توانند داشت و هر غلطی را توجیه می توانند کرد. عاشورای امسال روز شرمندگی بود. آن زیارتنامه خوانی به چه کار می آیدت که لعنت می خوانی بر هر که حسین را کشت و یا شنید که کشته شده و راضی بود وقتی خودت یا چنانی که از دنیا بی خبری و نمی دانی جوان کشی راه انداخته اند و یا می شنوی که جوانی کشته شد به جور و ساکت و راضی می مانی؟ تو چه می دانی شام غریبان چیست اگر شام غریبانه خانه ابراهیم را ندانی؟ خانه زهرا را ندانی؟ یا اصلا قصه را ندانی؟ "
در قسمت نظرخواهی وبلاگ سیبستان این کامنت از همه خواندنی تر بود:
جناب جامی
سلام.
بنظرم می آید که کلام "نیما" شایسته ی تشبیه به بازجویی نباشد. او حق دارد با همان انرژی ای که شما دیگران را محکوم کرده اید و حکم داده اید( و البته بنظر خودتان، به حق نیز حکم داده اید)، در مورد اعتقادات شما نیز سخن براند.
و اما چند نکته:
1- دوست گرامی، چه خوش یاد کرده اید از آن مظلومان (ابراهیم و زهرا) و این بلاهت ملی. دمتان گرم باد. اما مگر تازه از خواب بیدار شده اید؟ جوانی تان را در 22 بهمن طی کردید، اما یادتان رفته آن 4 بیگناه را که در جنگل گلستان سلاخی کردند (پس از جنگ گنبد) و در تلویزیون در حضور رییس جمهور مجبور شدند آن را بپذیرند؟ یادتان رفته ... و ... را و سالهای 60 تا 67 را و تا سال های بعد را و حتی حبیب الله آشوری با جوراب های پاره را؟ حقیقتی را که می فهمیم نمی توانیم تقسیم کنیم.
از همان روز ها بود که انسان پارسا، می شایست که خدایش را در پستوی خانه نهان سازد، و نه امروز این چنین دیر (هر چند، هر گاه دیگر نیز مبارک است). دوست عزیز، چه ملاحظه ای شما را به حذف ویاد نکردن از این همه رنج می کشاند؟
2- من هم عاشورا های از نوع دیگر و عاشوراهای سنتی پیش از انقلاب و 40 سال قبل را درک کرده ام. از هیچ کدامشان( چه از نوع انقلابی اش و چه از نوع سنتی اش) قرار نبوده که رشد وترقی و مدارا (آن مدارایی که خوشبختانه شما بخوبی می توانید در محل اقامت فعلی تان حس کنید) و مسئولیت سازنده ی شهروندی بیرون بیاید.از سنتی اش حداکثر، بیل و کلنگ و تخریب و بلوا و جنگ حیدری- نعمتی بیرون زده و از نوع انقلابی اش، ثار (مرحوم شریعتی) ، راه حسین (زنده یاد احمد رضایی)، و 22بهمن، و دیگر هیچ. پیامی هم اگر می خواست داشته باشد همان پیام خون وشمشیر و ثار وثارالله و قبیله و انتقام و... است که پیامد هایش را 30 سال است که به خوبی داریم لمس می کنیم. عاشورا باید تحلیل مردم شناسانه و جامعه شناسانه و روان شناسانه شود، آن هم در سایه ی تئوری ی قدرت. اما نمی توان با آن نوستالژیک برخورد کرد.
این پرسش و حیرت شما به حق است . اما پاسخ را نمی توان در عاشورای حقیقی و اسلام حقیقی جست. حقیقت مراسم همان است که در هر زمان جاری در حال اجراست. باید دید که چگونه است که یک ملت آنقدر سست ولخت می شود که به شئونات اساسی ی خود این همه بی اعتنا می ماند. وگرنه، این مراسم چه در گذشته و چه امروز ، راه حل های غریزی ی جمعی ی یک ملت است برای "جلوه" و نمایش "خود"، باقی ی تفسیرهای عالمانه ازین مراسم یا "واقعه!" را باید فقط در حلقه ی کتاب خوانان جست ، نه در بطن یک ملت ِ به قول"خواص":عوام کالانعام.
دین عامه ی مردم، با دین اهل کتاب بسیار متفاوت است. مردم عاشورای واقعی را هر ساله به راهی می برند که غریزه و شعور جمعی شان حکم می کند، می بینید که: هر ساله به رنگ ها و تمهیداتی "نو" تر، آن چنان که هر ساله، بزرگان مجبورند سر ریسمان را بکشند و تذکر دهند و حرام کنند و ممنوع کنند علامت و قمه و آکاردئون و ارگ و موسیقی لس آنجلسی و تصاویر چند متری ی هالیوودی و بالیوودی ی شخصیت های کربلا را و در ضمن مراقب باشند که نکند بلوایی ازین میان بپاخیزد.
این مردم به حرف من و تو هم گوش نمی دهند که مثلا: پیام عاشورا! داستان، داستان ملتی است که هزار کار زمین مانده دارد و فرصتی چند روزه هم برای ارائه و جلوه ی عمومی خود. پس خود را به این شکل ارائه می دهد و دغدغه ای هم بیش ازین ندارد. در "روز ملی- جهانیی قیمه"اش، اسراف می کند؛ اسرافی کریمانه تر از آتش بازی ی سال نوی آمستردام و سایر ملت های برخوردار.
3- بنظرم می آید این که حقیقتی را در این حرکات می جوییم (و البته که نمی یابیم)، بیشترناشی از نوستالژی های بازمانده از دوران کودکی باشد.
4- اگر بخواهید پای امثال زنده یاد طالقانی را به میان بکشید، بهتر است به خاطر بیاورید که ایشان فقط بخاطر لمس بهتر دنیای معاصر از طریق برخورد با دنیا های آدم های دیگر و نیز وجدان پاک تر خود، توانسته بودند به مفهوم مدارا گرانه تری از عمل اخلاقی دست بیازد. اگر ایشان می خواستند به مُرّ آموزه ها عمل کنند، می شدند همان هایی که فرمان "آتش زدن شهر نو" را صادر کردند. امثال ایشان به نسبت تخطی از "نصّ " و مُرّ آموزه هاست که به انسانیت و اخلاق مندی ی نسبی دست می یابند. هر قدر فراموش کنند و پشت گوش بیاندازند، اخلاقی تر رفتار می کنند. لطفا این بزرگان را مصادره به مطلوب نکنید. امثال باغچه بان هم کم نیستند. اتفاقا توهّم دست یابی به رضوان الهی، بهتر می تواند انسان را از فروتنی دور سازد، چیزی که در یک انسان اخلاق مند بی دین، مثل باغچه بان ناممکن و ممتنع است.
عزت تان زیاده باد، قلم تان حق گو تر.
پ.ن: بارها گفته اند و گفته ام که جمعه ها وقت مناسبی برای به روز کردن وبلاگ نیست...جمعه ها و به طور کلی روزهای تعطیل در وبلاگستان به قول دوستی سگ پر نمیزند...علتش شاید این باشد که در مملکت ما وبلاگ خوانی و وبلاگ گردی به طرز عجیب و غم انگیزی محدود می شود به دفتر و اداره و سایت و محل کار و در ساعات فراغت کمتر کسی حوصله و وقت وبگردی دارد...درست مثل خود من که عمده ی وقتم در کارخانه به خواندن کتاب و روزنامه و مجله می گذرد ( در محل کار دسترسی به اینترنت نداریم) و ترجیح میدهم در خانه به کارهای دیگرم برسم...شرایط و سیستم کار در ایران اینچنین تعریف شده است و الحق که این یکی از عجایب و کرامات مملکت امام زمان این است که ساعت کار مفید اکثریت پرسنل پشت میز نشین اش به یکی دو ساعت در روز هم نمیرسد و همین اندک را هم با هر بهانه ای تعطیل میکنند و با این حال چرخ مملکت هنوز میچرخد...! علی ایحال قصدم خرده گیری از سیستم نیست که برای آدمی مثل من تنها دلخوشی زندگی همین است که در محل کار انقدر وقت داشته باشم که کتابی بخوانم و خانه که میرسم بتوانم به خرید و پخت و پز و رفت و روب و وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی و انجام کارهای پوپولیستی! مثل تماشای ماهواره و مهمان بازی و چت و فک زدن پای تلفن و تماشای فیلم و وقت گذرانی در کافی شاپ ها و رستورانها با دوستان و دشمنان بپردازم...خلاصه قصدم انتقاد از سیستم نبود که این کشور هر عیب و ایرادی داشته باشد از این نظر خوب و ناز و دوست داشتنی ست...اینها را نوشتم که بنویسم منبعد قصد دارم در عالم وبلاگ نویسی جمعه ها را اختصاص بدهم به مطالب جالب و خواندنی که در طول هفته در اینترنت خوانده ام...این نوشته ها در قسمت آرشیوی جدیدی به نام وبگردیهای آدینه قرار داده میشوند (حتما تا به حال متوجه ساماندهی قسمت آرشیو موضوعی در سمت راست همین صفحه و زیر لینکهای دوستان شده اید)...این را هم اضافه کنم که این نوشته های جمعه ربطی به روال کار وبلاگی ام ندارد و یک چیز علیحده ایست...یعنی ممکن است عصر جمعه یک نوشته اینچنینی بگذارم و شنبه صبح وبلاگم مجدا با مطلبی جدید از خودم به روز باشد...شما هم اگر جایی چیزی خواندید که فکر کردید خوب و خواندنی ست میتوانید به نوبه خود در قسمت کامنتها لینکش را با توضیحات لازمه بگذارید تا وبگردیهای آدینه مان پر و پیمان تر شود...به هر حال سوژه های جمعه های بعد از بین همین لینکهایی که شما برایم خواهید فرستاد و یا خودم با آنها برخورد میکنم انتخاب می شود... همین دیگر...تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...!
من همسر حمید کرابی ام..البته حمید میگه احتمالاً تو بخاطر نمیاریش!..کامنتها رو من تایپ میکردم ولی از طرف حمید...من وبلاگتو از خیلی وقت پیش میخونم ولی به قول بعضیا جزء خواننده های بی خاصیت بودم!:) ...و البته بی آزار:) ...خلاصه حمیدو بتازگی با وبلاگت آشنا کردم..وقتی فهمیدم دبیرستان هتل هفت ستاره!:) درس میخوندی به حمید گفتم:همکلاس تو نبوده؟!..چون فکر کنم همسنید...اونم گفت:یه شراگیم داشتیم تو کلاسمون ولی فامیلیش یه چیز دیگه بود..اهل دوست دخترو این حرفا هم نبود...اونم اینجور خفن!:)).......اين بود معرفی کامل ما!
February 6, 2008 11:25 PM
سلام . وبلاگتون رو دوس دارم. هميشه مي خونم ولي چيزي نمي نويسم.
February 1, 2008 8:32 PM
شراگیم یاهو مستجرم راه نمی ده برای همین نتوانستم دوباره باهات چت کنم ضمنا هرچه می روم توی پرشین بلاگ که مطالبی راه دو سه سال پشت سرهم نوشته ام پیدا کنم نمی توانم .نمیدانی چه کارباید بکنم فکرمیکنی تمام ان مطالب را پاک کرده اند و از بین برده اند ؟یه جوری به من خبر بده به ماهی هم بگو.
منیرو
February 1, 2008 8:05 PM
بعد ازظهر تاسوعاست، حالا دیگه حضرت عباس را مثله کرده اند و دو دست بریده اش را نشانده اند توی کاسه های مسی تا سقاها در آن، آب به لبان تشنه عزادارن عرضه کنند. اما سقاها هرچه میان جمعیت ایستاده به تماشا می چرخند، دستی نمی یابند که از آنان آب طلب کند. در این سرما بی پیر به یک کاسه خون گرم ولع بیشتری است تا آب تلخ مشک! البته نه خون بره هایی که جلوی دسته های عزاداری سرمی برند و تقلاهای آخرشان پسربچه های شیطان را به وحشت می اندازد. نه!
http://hashiyehayeshahr.blogfa.com/post-1.aspx
February 1, 2008 12:41 AM
این نوشته جدید نیست ولی جالبه
http://mojgankahen.blogfa.com/post-26.aspx
January 31, 2008 3:08 PM
دوستان بهم توصيه کردن حتماْ بلاگتون رو بخونم ! حق با اونا بود خواندنی بود ...
January 31, 2008 2:21 PM
به ساز شکسته :
دوست عزیز جواب های شما به مراتب منطقی تر و بدون تعصب تر و قابل قبول تر از جواب های شراگیم بود.گرچه شاید ۱۰۰ ٪ هم با آن ها موافق نباشم.
January 31, 2008 12:37 AM
جالبه دیروز رضا فلاحی داشت می گفت 1000 سال پیش دو تا پسر عمو دعواشون شده اونی که قویتر بود زد اون یکیو کشت شما چرا هرسال خودتو جر می دی؟
سریع یاد این پست افتادم
بنده تا چند وقته پیش شاید خدایی داشتم حالا ...
January 30, 2008 10:02 PM
ساز شکسته عزیز (شماره ۳۸):
ازت عذر میخوام که کامنتت رو دیر دیدم و تائید کردم...شرمنده...!از این چیزها بعضی وقتها پیش میاد...
January 30, 2008 9:15 PM
من هم مثل توام رفيق.وقتی نخواهم چيزی را قبول بکنم همينطور مشرق را به مغرب می کوبم.
می توانم باز هم جواب اين کامنتت را بدهم.اما همانطور که خودت هم واقفی فايده ندارد.می شود دو تا خط موازی که تا ابد به هم نمی رسند.
زنده باشی.
January 30, 2008 12:44 PM
از وقتی متوجه سرو سامان دادن به آرشيو شده بودم ميخواستم يک پيشنهاد بدم. حالا كه بحث پيشنهاد مطلب براي جمعه ها شد يادم افتاد: ممکنه جملات تخته سياه رو هم توی يک پست مانندی يا توي آرشيو ثبت کنی؟ اغلب خيلی جالبن ولی خوب ياد آدم نميمونه.
January 30, 2008 9:11 AM
جناب شراگیم عزیز!بنده سعی کردم به نوعی پاسخی برای این آقای میلاد بنویسم البته با اجازه که شما لایق درج در این جا ندانستید.
ولی فکر کنم جواب پیش من است
January 30, 2008 8:27 AM
هه هه خوشم می آد حتی تو این فضای به اصطلاح مجازی دست از سر اصلاح همدیگه بر نمی داریم موضوع به نظر من جالب نیست اما یه مسئله هست به اسم نقد که من هیچ وقت نفهمیدم این مسئله از دید من یا فلان کس این طوری ست حالا دوست داری از آن لذت ببر نه هم برو بمیر کلا گفتم ها آقا ما همین جا آمادگی خودمون واسه گذاشتن!! کامنت برای مطالب سکسی و غیر سکسی و فلسفی همه اعلام میداریم آقا فکر کرده داره در مرد مردم سوئیس صحبت میکنه اینجا ایران ها اینم کلا گفتم
January 30, 2008 3:31 AM
میلاد جان من اعتراف میکنم که از رو رفتم...!:)
من این همه برایت روضه خواندم که تو باز بنویسی گیرم که پست های شاخ! ت کامنت زیاد میخورد...آقا لابد این نوشته های بالای ۱۸ سال من هم شاخ است دیگر که انقدر کامنت خورده...! تو از روی چه معیاری فکر میکنی مسائل جنسی نمیتواند مهم و شاخ باشد؟
بیخیال پسر جان...ممنونم از توجهی که نشان دادی...اگر سوال اصلی تو این است که از من بپرسی آیا این اختلاف کامنتی که تو مدعی اش هستی برای من جالب است یا نه خدمتت عرض میکنم که نه...جالب نیست...سوال دیگری هم داشتی باز در خدمتیم!:)
January 29, 2008 10:25 PM
آقای زند شما چرا توپ را می اندازيد به زمين من؟ من اصلا با اين توپ کاری ندارم.چرا فکر می کنيد من از اعتماد به نفس بالای شما نا خشنودم؟ خدا ۱۰ برابرش بکند! خوب گيرم که شما هم ۴ تا آمار (مثل همين آمار های درپيت دولت )تحويل بنده دادی.خوب که چی؟...تو سوال اصلی من را چرا فراموش می کنی؟ من می گويم اين اختلاف کامنت برای من مشهود است.شايد شما توی نوشته های جدی تان دو...سه مطلب شاخ هم داشته باشيد که بالای ۱۰۰ تا کامنت خورده ما اکثرا رنجشان توی ۳۰ و ۴۰ است.نمونه هايش : خود گوزيم و خود خنديم! يا جانيان کوچک...يا پيش نويس منشور آزادی خواهی... يا چند نکته در رابطه با طرح اعتراض.....و..و...و.اما حالا برويد رنج آن نوشته هايی که عرض کردم خدمتتان را ببينيد.شما ۳ تا مطلب در قسمت بالای ۱۸ سال دارید که یکیشان ۲۸۳ و دیگری ۱۳۵ و دیگری ۹۴ کامنت دارد.حالا حساب کنید اگر بجای ۳ مطلب ۲۰ مطلب بود چه میشد!
شما اصلا بحث اعتماد به نفس را بیخیال شوید.
من از شما پرسيدم اين تفاوت برای شما جالب نيست؟ ولی شما در گام اول قضيه را منتفی می کنيد و منکر اين اختلاف کامنت ها می شويد.ديگر بحثی باقی نمی ماند پسر جان!
بقيه هم اگر خواستند بروند ببينند اگرم نه که هيچ.
زنده باشی
January 29, 2008 10:08 PM
شعر درمانی (استفاده از شعر در راستای ارتقای امنیت اجتماعی !!) :دی
http://bozicartoon.com/gallery_page.aspx?pid=139
January 29, 2008 7:56 PM
خيلی جالبه!ولی به نظر من که می دونم به هيچ وجه هم نظر من مهم نيست !دوست عزيز ميلاد خان بايد توجه داشته باشن که اين طبيعيه که وقتی يک نفر کس ديگری رو دوست داره طبيعتا ازش دفاع می کنه چه ما دوست داشته باشيم چه نداشته باشيم.نکته مهمتر در بحث دوست عزيزمون ميلاد خان اينه که چرا در مورد اين بحث اينقدر ميزان کامنتها کم ولی در مورد مباحث شخصی اينقدر زياده!که نکته مهمی هست و نيست!و من اينجا سوالی رو مطرح می کنم که چرا ايران بيشترين وبلاگ نويس رو نسبت به جمعيتش در دنيا داره و چرا بيشترين چت بازها ايرانی هستند و چرا ملت وبلاگ من کوچک رو که کاملا شخصيه و مسائل اجتماعی و عرفانی توش مطرح می شه رو با کی ورد های س ک س ی پیدا می کنن و چرا این جستجو ها 99% محدود به همین مساله می شه!!!!و هزارتا چرای دیگه!!!دوست عزیزم من هیچ وقت اینجا کامت نمی نوشتم و خواننده بودم!خیلی وقته که می خونم مطالب رو این بار دیدم این موضوع برای دوستان همون سوالی شده که روزی برای من سوال بود!من خیلی ساده می گم و رد می شم!در بازار یابی مساله ای به نام مخاطب و مصرف کننده کالا حرف اول رو می زنه!قبول کنیم و خودمونو گول نزنینم که ایم ملت دچار بحران س ک س و هویت شده و خواهان مطالب مرتبط با اونه به هر نوعی!جسارت نباشه به شراگیم عزیز که من خیلی دوسش دارم دورادور بخاطر نوشته هاش منظورم این نیست که ایشون اینجوری می نویسه ولی مخاطب ما دنبال دلخواسته خودشه و توی هر مطلبی رخ یار خودشو می بینه!دوست عزیزم میلاد جان بحران هویت چیزیه که هست و هر کردوم از ماها با وجودی که به نظر دگر اندیش هستیم و ادعامون می شه که برامون مهمه ایم مسائل تهش اینه که نیست مهم برامون!ما ها ارکدوممون توی خونمون یه جمهوری اسلامی داریم و می خواهیم ازش فرار کنیم!رو میاریم به اینجا!خوب عزیز من طبیعیه منی که از صح تا شب راجع به عاشورا می شنوم و ظلم و جور و از اون طرف هم تکذیب و تحدید !خوب معلومه که دیگه اینجا کامت نمی نویسم!در ضمن ما ملت کنجکاوی هستیم و دوست داریم سر از زندگی خصوصی هم در بیاریم!برای همین مطالب شراگیم برامون جذابه!چون بی پرده می نویسه!چون خودشو می نویسه!دوستی می گفت این شراگیم سر خودش معطله و از بالا به همه نگاه می کنه!من می گم نه!چون چهره عریان تو رو به خودت نشون می ده تو و من بدمون میاد!انتقاد خوبه و سازنده در وصورتیکه همه انتقاد پذیر باشیم!در هر صورت اینچا نمی خوام سخنرانی کنم!که من سخنران نیستم ولی دوست من میلاد عزیز!90% مطالبی که من می نویسم جنبه های اجتماعی داره!متوسط روزانه 40 بازدید کننده دارم تعداد کامنت ها 1 یا دو تا!این یعنی اینکه مطالب براشون جالب نیست!به چالش نمی کشه اونها رو!ذهنشونو درگیر نمی کنه!و خیلی چیزای دیگه!.....نکته آخر اینکه!اینجا تنها جاییه که آدما بی سانسور صحبت می کنن سعی کنیم اینو به عنوان یک فرصت برای خودمون نگه داریم!فوقش فیلتر می شیم دیگه!مثل همین شراگیم که بیرون از تهران فیلتره!
موفق باشید.معذرت که سخنرانی کردم!
January 29, 2008 5:06 PM
میلاد جان(شماره 26):
میخواهم بدانم تو از کجا فهمیدی که من از تعداد کامنتهایم اعتماد به نفس گرفته ام که چنین فرضیاتی به هم بافته ای و بعد چنین نتیجه ای گرفته ای که این اعتماد به نفس در اصل کاذب است...! جایی در مورد تعداد کامنتهایم چیزی نوشته ام یا جایی در این مورد حرفی زده ام...؟ یا شاید هم تو از دل من خبر داری ...!؟ تو که خودت برای خودت بریده ای و خودت هم دوخته ای؟ من فکر میکنم در نهایت این قبا اندازه ی تن خودت باشد...یکبار گفتم و یکبار دیگر هم میگویم که تعداد کامنت اثبات کننده ی هیچ چیز نیست...حالا اگر تو فکر میکنی در این مساله چیزی وجود دارد که آدم میتواند به آن مباهات کند و احیانا به خودش غره شود و بعد هم اعتماد به نفسی به دست بیاورد و وظیفه تو این است که بیایی و تحقیقات لازم را انجام دهی تا ثابت کنی که این اعتماد به نفس صادق است یا کاذب و....خب این ذهن توست...!به من بگو این وسط من چه کار باید بکنم؟ اگر بیایم خدمتت آمار دقیق بدهم مشکلت حل میشود؟
محض اطلاعت عرض میکنم در ۵۰ نوشته ی اخیر من بیشترین تعداد کامنت این وبلاگ دقیقا مربوط به دو نوشته ای هست با عنوان اپیدمی حماقت۱ (۱۸۵ کامنت) و اپیدمی حماقت ۲ (۲۵۶ کامنت) که چه از نظر شیوه نگارش و چه از نطر محتوا چیزیست معادل همین نوشته ی کم کامنت مهدی جامی...یعنی یک نوشته جدی و انتقادی از محرم و مراسمات آن که هیچ ربطی هم به بنده و دوست دخترهایم نداشته و ندارد...انقدر این نوشته با آن نوشته ی من شباهت دارد که طی کامنتی که برای آقای جامی گذاشتم به نوشته های خودم اشاره کردم...حالا این که این نوشته کامنت کم داشت و آن نوشته من پر کامنت ترین نوشته ی وبلاگم شد را علتش را تو باید به من بگویی...!
نوشته جدی بعدی با عنوان مانیفست آخر سال ۱۰۰ کامنت دریافت کرد...نوشته ی جدی بعدی با عنوان بوی خون که انتقادی از خشونت نهادینه شده در جامعه ایران بود ۱۲۶ کامنت خورد....چند هفته بعد از ان یکی از جدی ترین و بهترین نوشته های انتقادی و سیاسی ام را (البته به عقیده خودم) با عنوان اعتراض نوشتم که ۱۹۴ نظر دریافت کرد و در تکمله های مرتبط با آن نوشته در مجموع حدود ۱۴۰ کامنت دیگر هم داشتم که بعضی از آن کامنتها هرکدام به اندازه ی یک نوشته ی وبلاگی مفصل و خواندنی بود...در نوشته ی جدی بعدی که درست چند روز بعد نوشتم و خبر سنگسار قریب الوقوع زن و مردی را در تاکستان منعکس کردم ۱۱۰ کامنت گرفتم...
چند هفته بعد که متن برخی از نامه های خصوصی ام را اینجا قرار دادم تعداد کامنتها برخلاف نظریه شما به ۹۰ تا هم نرسید...و مطلب شخصی بعد از آن هم ۵۲ نظر داشت...و در نامه بعدی ام که به وضوح از چند و چون رابطه ام با خانوم شین نوشته بودم ۴۶ کامنت بیشتر دریافت نکردم...البته منکر این نمیشوم که در همین بین نوشته هایی مانند میل خوردن یک بستنی بسکین رابینز که به مساله سکس پرداخته بودم ۱۳۵ کامنت گرفت و نوشته +۱۸ م که در آن صراحتا به روابط جنسی ام اشاره کرده بودم ۹۴ کامنت داشت که آمار حیرت آوری در مقایسه با نوشته های خالی از اینگونه مسائل من نیست!
نمیدانم چقدر این آمار و ارقام کمکت میکند که متوجه بشوی که اگر با ملاکهای تو هم وبلاگی را بخواهیم ارزشیابی کنیم (که همانطور که گفتم چنین ملاکهایی برای ارزشیابی من از نوشته هایم موضوعیتی ندارد و از اساس کودکانه است) به نتایجی که تو به آنها رسیده ای لااقل در مورد این وبلاگ نخواهیم رسید...!اما به هر حال فکر میکنم قبل از اینکه این آمار و ارقام را در پیمانه بریزی و تحلیل کنی به حرفهای اول نوشته ام مراجعه کنی...من اگر آدم با اعتماد به نفسی باشم که هستم این اعتماد به نفس را نه از کانتر و تعداد کامنتهای وبلاگم که از توانایی خودم در زمنیه نوشتن میگیرم...از همین معلومات نه چندان گسترده ای که در زمینه های مختلف دارم ...اگر میخواهی راز اعتماد به نفس من را پیدا کنی اینجا گشتن و اعداد و ارقام را زیر و رو کردن مشکلت را حل نمیکند...!جای دیگری را بگرد و فرضهای دیگری را بررسی کن...!حتما به نتیجه میرسی...
January 29, 2008 5:04 PM
به خانم شین :
راستش من هم در حد همین وبلاگ از روابط شما و شراگیم اطلاع دارم و می دانم خیلی خاطر شراگیم برایتان عزیز است. ولی این دلیل نمی شود هرکی از شراگیم انتقادی کرد جنابعالی خودتان رو بیندازید وسط.من حدس می زنم شراگیم هم زیاد راضی نباشد و فکر می کند خودش از پس این انتقاد یا هر چیز دیگر بر نیامده.مسئله ی دیگر هم اینست که سوال من را شراگیم خودش متوجه شده و جواب مرتبطی هم داده تقریبا ولی شما اصلا متوجه نشدید فقط با این کامنت می خواهید اینطور جلوه بدهید که بنده بد شراگیم را می خواهم یا دشمنش هستم که ابدا اینطور نیست.
زنده باشی دختر جان.
January 29, 2008 2:32 PM
خب هيچی بدتر از اين نيست که آدما جای ديگران حرف بزنن و دفاعيه جاری کنند...نه حالا که خوب فکر ميکنم ميبينم بدتر از اون اينه که ماها که همه ماشالله در غر زدن و انتقاد و ايراد گيری از عالم و آدم زبونمون از همين تهران يه دور دور کره زمين می چرخه و به همه جا سرویس غر و انتقاد میده و باز برميگرده همين تهران خودمون توی يه وبلاگ ساده که حالا انتقاد کسی نه از ما کم میکنه اگه بر مینای کشک باشه و نه تحسينی بر ما اضافه ميکنه اگه بازم مبناش کشک باشه... همين ديگه ندارم ظرفيت.همين
January 29, 2008 12:16 PM
آقا ميلاد شراگيم اگر هيچ چيز هم نداشته باشد يك خانم شين دارد كه بسيار نقطه چين است.
January 29, 2008 11:21 AM
ميلاد جان
ميشه مشخص کنی مشکلت چيه؟
مشکلت تعداد کامنتای شراگيم هست يا اعتماد به نفس شراگيم؟!!
خوب تو هم اعتماد بنفس داشته باش معمولا ادمای که خود ساخته باشند اعتماد بنفس بالای دارن.
شما هم سعی کنی ميتونی به دست بياری ديگه اينقدر ناراحتی نداره عزيز :)
January 29, 2008 10:34 AM
خوب پسر جان تو که فقط حرف مرا تایید کردی! خوب من هم همین را می گویم رفیق که جنابعالی از همین پست هایی که در محتوای مفیدشان تردید است و کامنت هایشان سر به فلک گذاشته اعتماد به نفس کاذب می گیری. من دقیقا انتظار همچین جوابی از تو داشتم پسر! چون اصولا ادم انتقاد پذیری نیستی.یعنی حاضر نیستی که اصلا روی حرف طرف فکر کنی.فقط از برای توجیه مسئله به هر صورت ممکن بر می آیی.من همه نوع پست هایت را می خوانم و اصولا برای هیچکدام هم کامنت نمی گذارم.دلیلی هم دارم برای خودم که شاید برای تو هم جالب باشد و دلیل کامنت نگذاشتن افراد زیادی باشد که خودت هم می دانی می آیند و بدون صدا می روند.
من میگویم بخشی از کامنت هایت را ابدا نباید جدی بگیری چون خودت هم دلیلش را گفتی! بله چون برای پست هایی که اصلا به آنها مربوط نیست و مربوط به زندگی خصوصی شما است به خود حق گذاشتن چندین کامنت را می دهند اما در این پست آخر که قضیه ای است در بر گیرنده ی قشر عظیمی ما بی توجهی می کنند.
والله تا آنجا که من وبلاگت را می خوانم و مدت کمی هم نیست فقط پست هایی که از زندگی خصوصی ات گفته ای و یا محتوای هجو و هزل دارند کامنت های زیادی داشته و ولاغیر.
من اول باید فقط به تو حالی کنم من دشمن تو نیستم! همین.
January 29, 2008 10:10 AM
چرا ما مردم تا کم مياريم دست بدامن امام حسين و عاشورا ميشيم؟ اسلام واقعی،غير واقعی، مظلوميت و آزادگی حسين، ..بابا دست برداريم.حرکتی که ناشی از تحريک احساسات مردم باشه نتيجه اش همون ميشه که شد. هر جا برای حرکت شعور کم مياريم دست بدامن شعار ميشيم.اسلام راستين و غير راستين نداره. يکبار برای هميشه از سياست جداش کنيم بره دنبال کارش.
January 29, 2008 8:57 AM
میلاد جان (شماره ۲۳):
خون خودت را کثیف نکن...! اگر یکبار نوشته را میخواندی میفهمیدی که این پست نوشته ای از من نیست و همین ۲۰ تا کامنت را هم باید به حساب مهدی جامی نازنین واریز کرد...از طرفی تعداد کامنتی که برای یک مطلب گذاشته می شود به عوامل مختلفی بستگی دارد که موضوع و ماهیت نوشته در مرتبه های آخر قرار دارد...مهمترینش این است که یک نوشته چقدر چالش برانگیر باشد و مخاطب را با خود درگیر کند...ممکن است من یک مقاله جامع و کامل و بسیار زیبا در وبلاگی بخوانم اما جز خوب بود و زیبا بود چیزی به ذهنم نرسد که به آن اضافه کنم...طبیعتا کامنتی هم برای آن نخواهم گذاشت...ولی اگر همان نویسنده در دو خط مساله ای بسیار پیش پا افتاده تر را (مثلا در مورد اینکه سرما خورده است ) بنویسد من نوعی بسیار راغب میشوم که توصیه ها و شگردهایی را که برای مقابله با سرماخوردگی در ذهنم است برایش ردیف کنم...این ساده اندیشی ست که فکر کنیم هر مطلبی بیشتر کامنت خورد یعنی لزوما بهتر و پخته تر است...!
سوای این مطالب در آخر بد نیست محض اطلاعتان عرض کنم که اگر سری به آرشیو بزنید متوجه میشوید که پر کامنت ترین نوشته های این وبلاگ دست بر قضا مربوط به نوشته هاییست که اتفاقا خیلی جدیست و ربطی هم به زندگی خصوصی من ندارد...اگر پیدایشان نکردی بگو برایت آدرسشان را بگذارم که دیگر چشمت روی این مطلب مهدی جامی عزیز خشک نشود که چرا کامنتی نداشته است!
January 29, 2008 6:21 AM
آقای زند می خواهيد بگوييد اصلا برايتان جالب نيست که پست هايی که نام ۴ تا دختر و رابطه تان و نميدانم احيانا س ک س تان می نويسيد بالای ۱۰۰ تا کامنت دارد و پست ها يی مثل همين آخری به زور خودش را به ۲۰ رسانده؟! حقيقتا قصدم توی ذوق زدن يا همچون کارهايی نيست چون مطمئنم خدا به شما هر چه نداده کرور کرور اعتماد به نفس داده که البته مقدار زیادی از آن کاذب است و همين روابط وبلاگی به شما تحميل کرده.اين توضيح را دادم که به قصد دگمی گری و لجبازی بر نياييد.
شايد گاهی يک ديد بدون تعصب بتواند کمی به شما کمک کند.
زنده باشی پسر جان.
January 28, 2008 11:50 PM
نه ٬ حالا که چی؟
اين پرچم کردن کامنتهای سيبستان یعنی چی؟
این عاشورا عاشورا کردن یعنی چی؟
این همه دست به نقد بازی برای چی؟
این همه جوون جوون یعنی چی؟.
January 28, 2008 5:34 PM
دم شما گرم!من از دسته پنجم در پست قبلی شما هستم!
هم وبلاگ دارم!هم سنم زیاده!بدتر از همه مرد هستم!حوصله کامت ندارم!فقط می خونم! و می نویسم!
از مطالب شما خوشم اومد!اومدم تبریک بگم و برم!کافی شاپ می رم !سیبل کلفت هم هستم!دعوت هم نمی کنم!
به من سر بزنین د روبلاگ خوشحال می شم
January 28, 2008 12:59 PM
سلام
اگر دوست داشتی سری به اين لينکها بزن
متن کامل لایحه قانون مجازات اسلامی
http://www.dadkhahi.net/law/Ghavanin/Ghavanin_Jazaee/layehe_gh_mojazat_eslami.htm
عباس عبدی در مقالهای اشارهای کوتاه به سن مسئولیت کیفری، نابرابری، سنگسار، مهدورالدم بودن کرده است ولی متن مادههای مورد بحث را در مقاله خویش نقل نکرده است.
عباس عبدی "نگاه دوگانه و لایحه مجازات"
http://www.ayande.ir/1386/08/post_377.html
Promotion and protection of the rights of children
Supporting efforts to end obstetric fistula
http://www.un.org/ga/third/62/propslist.shtml
حمید کریمی، نقدی برمقاله «نقش حجاب در افزايش نابرابری جنسيتی»
http://zanan.iran-emrooz.net/index.php?/zanan/more/14934
January 28, 2008 4:32 AM
افرين خيلی فکر خوبی کردی . در ضمن بد نيست يه گوشه از وبلاگت رو هم به تعريف اون فيلمهات ! اختصاص بدی ! خدائيش تو هر عيبی داشته باشی حداقل در اين زمينه واقعا يک متخصصی ! خدائيش اصلا هم اين کار پوپوليستی نيست !
January 28, 2008 1:59 AM
سلام شراگيم عزيز.اين بار دومی که وبلاگتو ميخونم.تو پستهای قبلت حرفی برای گفتن نداشتمولی اين پستت فوق العاده بود .من نظرم اينه که وقتی نميتونی حسينی زندگی کنی نبايد شعار ادامه ی راه حسين وپيرو حسينم بدی .کدوم از ما الان داريم به اون نحو زندگی ميکنيم.درحالی که هممون تا خرخره تو منجلاب ظلم وتحقير فرو رفتيم.نه ازاده ايم و نه مسلمان.خوش باشی شبنم ۳۱ ساله از کرج
January 27, 2008 7:12 PM
میخاستم در بلاگنیوز به این نوشته ات لینک بدم، اما لینک ثابتی که در پایین است، اشکال دارد.
January 27, 2008 1:55 PM
بايد به این آدرس ایمیل فرستاد؟؟ sharymahak[at]yahoo.com
January 26, 2008 6:17 PM
به نظر من کار کار جالبیه.منم اگه نوشته ی خوبی خوندم، اینجا لینکش رو خواهم داد برای جمعه ها :)
January 26, 2008 9:58 AM
با جواب متن موافقم حسین نماد خیلی چیزهاست اما نه آزادگی (در حال حاضر میگم شور حسینی ورتون ندارم حسین نقد نمیکنم) داستان وقتی جالب میشه که ما بچمون واسه اعدام آدما میبریم مثل یه تفریح اما نمیزاریم بریده شدن سر گوسفند ببینه میگیم واسه روحیش بده. هیچ وقت نسبت به هیچ چیزی اعم از وطن و دین و مردم و قوم تعصب نداشتم اما بعضی وقتا حالم از این جبر جغرافیایی به هم میخوره
هی تو که اون بالا نشستی و داره هر هر به ریش ما میخندی اگه واقعا نشستی نمیشد یه کم اون ورتر ما رو پس مینداختی
January 26, 2008 3:29 AM
آه! اين ليلای عزيز من کيه؟
من چقدر از تعريفاش خوشم می ياد.
January 26, 2008 1:51 AM
سلام
من اين متن را خوانده بودم و مثل خيلی از متن های ديگه ذهنم پر از سوال و نقد و...اما هنوز به جايگاه علمی ای نرسيدم که بخواهم بنشينم و رسما انتقاد کنم...می خوانم و می گذرم که ديدم شما این متن رو آوردی ...قاشق چنگال و برداشتم و يه بار ديگه متن را خوردم تا پايين که به نتيجه گيری شما برسم...اووووم ...
نفهميدم این نشر دوباره تاييدی بود تاکيدی بود جهت دار بود تحبيبی!بود...
يه حرفی يه نقلی...
January 25, 2008 11:56 PM
نسيم جان (4) تو برو كانديد نمايندگي مردم تو مجلس شو !
January 25, 2008 10:45 PM
شراگيم جان
جمعه ها روز وبگردی من است اما امروز بيشتر دوست دارم احوالپرسی کنم...
برقرار باشی و شاد
January 25, 2008 10:44 PM
دری وری زياد تو توجه نکن .
اين بابا حالش خوب نيست .
January 25, 2008 10:30 PM
ولی به نظر من اينکار بيهوده ايه... خب هرکس بنا به سليقه ی خودش می ره هر موضوعی رو که خواست تو هر سايتی که دوست داشت پيدا می کنه و می خونه ديگه... ديگه تکرارش در اينجا دليلی نداره ...
January 25, 2008 9:22 PM
جمعه ها در وبلاگستان مگس پر نمی زنه اما ایده تو جالب هستش و ممنون . نوشته سیبستان رو قبلا خونده بودم اما ارزش دوباره خواندن داشت . الان هم این دو پست اخر نارنج رو خوندم که هر چند حال و هوای خاص نارنجی (!) داره اما هر دو بسیار به دلم نشست :
http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=naarenj8.persianblog.ir&postid=7586204
این یکی هم همینطور . راجع به نوشته های نارنج هم که میدونی توضیحی نیست بر دل نشستنی ست :
http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=naarenj8.persianblog.ir&postid=7596111
اتفاقاً حمیدم تو مایه های آلن دلون شده...:)...ایمیلشم برات گذاشتم،میگه:کیه که دلش نخواد براد پیتو ببینه؟:)...
February 7, 2008 12:19 PM