کار...کار؟
وقتی همه ی زندگی ات میشود اضطراب و استرس و سگ دو زدن که بتوانی اجاره خانه ات را جور کنی و بدهی طبیعتا جایی برای نوشتن و مهمتر از آن خواندن نمیماند...تا ده روز دیگر باید حدود یک و نیم میلیون تومان بابت اجاره ی شش ماهه دوم خانه ام بدهم به صاحبخانه...تقریبا بیشترش را جور کرده ام اما هنوز حدود چهارصد هزار تومان کم دارم که باید تا آن موقع جور شود...مادرم پیلاطس وار دستش را شست و ضمن ابراز همدردی و تاسف بابت مشکلات مالی ام من را به دست زندگی ام سپرد و گفت که کار بیشتری نمیتواند بکند...یعنی در اصل قول یک کمک سیصد – چهارصد هزار تومانی را داده است...حق هم دارد...من هم اعتراضی ندارم...بالاخره یک روز باید بتوانم از پس دخل و خرج خودم بر بیایم...ولو شده به قیمت دور شدن از همه ی چیزهایی که دوست دارم...حدود یکماه است که چیزی نخوانده ام و بیشتر از دو هفته است که چیزی ننوشته ام...به شدت چسبیده ام به این کار دوم...همان بازاریابی و فروش جی پی اس...شبها میروم سر کار خودم و صبح مستقیم از سر کار میروم شرکت و آنجا مشغول می شوم و حوالی ساعت 5-6 بعد از ظهر هم میرسم خانه و مثل مرده میفتم توی رختخواب و تا چشم به هم میگذارم ساعت 10 شب شده و باز باید بروم سر کار...واقعا بعضی روزها نمیرسم در حد چک کردن ایمیل ها و آفلاین هایم هم سری به اینترنت بزنم چه برسد به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی...میدانم اینجور که پیش برود خیلی از شما را از دست خواهم داد...واقعا همین سیصد –چهارصد نفری هم که در این روزهای رکود و گرفتاری هر روز به من سر میزنند خیلی کار بزرگی میکنند...من خودم اگر وبلاگی را دوست داشته باشم و هر روز بروم و ببینم که چیز جدیدی ننوشته است بعد از مدتی از صرافت خواندنش میفتم...دم شما گرم...!
کار شرکت بد نیست...یعنی حداقل امیدوار کننده است...با اینکه تا به حال به جز همان یک وام اولیه که شرکت به من داد و با آن یک خط و گوشی خریده ام برای کار (که البته طی پنج قسط باید برش گردانم)، چیزی برای من نداشته است اما ماهیت کار به گونه ایست که هر روز که به سر کار میروم این احتمال وجود دارد که با یک فروش خوب، چند میلیونی کاسب شوم...و همه چیز همین امید است...کاری که بالقوه میتواند زندگی تو را از این رو به آن رو کند حتی اگر هیچوقت جواب ندهد هم باز زندگی تو را متحول میکند...همین چند روز پیش برای فروش محصول به یک شرکت وارد کننده عمده بولدوزر رفته بودم...صحبتهای مقدماتی حاکی از این بود که قصد خرید چهارصد دستگاه ردیاب برای نصب بر روی بولدوزرهایشان دارند...فروش همین چهارصد تا میتوانست به کل زندگی من را از این رو به ان رو کند...دو روز بعد زنگ زدند که پشیمان شده اند...یعنی فعلا چیزی نمیخرند...حداقل حسن این ماجرا این بود که دو روز غرق این رویا بودم که بعد از این فروش با پولی که بابت پورسانت و خدمات نصب این چهارصد دستگاه میگیرم میتوانم مثلا ماشینی بخرم و کرایه خانه ام را بدهم و چند میلیونی هم پس انداز کنم...خوبی ماجرا این بود که مینشستم حساب میکردم که اگر در هر ماه یک فروش اینچنینی داشته باشم بعد از یک سال یا دو سال میتوانم مثلا خانه ای هم برای خودم بخرم و از این مستاجری خلاص شوم...خوبی ماجرا این بود که لااقل دو روزی در عالم خیال نشسته بودم در تراس آپارتمان شخصی ام در طبقه بیستم یک آسمانخراش و همه ی تهران زیر پایم بود...من یک آپارتمان کوچک و شیک و تراس دار را در طبقات بالای یک برج مسکونی مشرف به تهران با هیچ خانه و ویلایی عوض نمیکنم...مگر یک آپارتمان هشتاد متری آنچنانی چند است؟ متری سه میلیون؟ سه و نیم میلیون؟سیصد میلیون هم بشود اگر من هر ماه یک مشتری گردن کلفت برای جی پی اس هایم پیدا کنم سه ساله میتوانم چنین چیزی بخرم...وای...فکرش را بکن شبها تهران زیر پایت چه منظره ای خواهد داشت...میتوانستم داخل تراس بساط باربکیو را هم راه بیندازم...یا مثلا وقتی هوا ابری و گرفته است بروم پشت پنجره بنشینم و فروغ بخوانم...یا بعضی هفته ها یک غذای خوشمزه درست کنم و دوستانم را هم دعوت کنم که دور هم باشیم...یک دست مبل شیک و مدرن و یک ال سی دی بزرگ برای هال و یک میز ناهارخوری هشت نفره چوبی هم برای آشپزخانه و یا پذیرایی...از همانهایی که هفته پیش قیمت کرده بودم و میگفت که انگلیسی ست و دوازده میلیون تومان بود...آدم یا اثاث خانه نخرد یا اگر میخرد یک چیز حسابی بگیرد...چه اشکالی دارد اگر آدم سه سال پس انداز کند و بعد از سه سال مثلا چنان میز ناهارخوری ای داشته باشد؟ بحث اشرافیگری و تجملاتی زندگی کردن نیست...آن چوبهای ضخیم و گره دار که انگار از دوران ماقبل تاریخ و از درختهای غول پیکر جدا شده اند و با کمترین تغییری روی هم سوار شده اند الهام بخشند...اصالت دارند...روح دارند...و برای یک خانه هیچ چیزی بدتر از بی روح بودن نیست...
...آه...باز من رفتم توی عالم خیال...و البته همه چیز همین فکر و خیال هاست...باید بروم و یک دوش بگیرم و بروم خانه مادربزرگم...چند روز دیگر دارد میرود امریکا پیش مادرم...زنگ زده بود که اگر چیزی گرفته اید برای مادرتان بدهید که من برایش ببرم و تاکید کرده است که یا طلا بگیرید یا زعفران...نمیدانم چقدر منطقی ست که مثلا من از این دست برای مادرم طلا بخرم و از آن دست از او پول بگیرم...مادرم چند وقت پیش با لحن گلایه آمیزی میگفت تو هروقت موعد اجاره خانه ات میرسد یاد من میفتی...میگفت وقتی خوشی و خوش میگذرانی که سراغی از ما نمیگیری... میخواستم بگویم کاش شرایط به گونه ای بود که تو هم ولو به خاطر اضطرار به یاد من میفتادی...اما نگفتم...گفتم تو چرا وقت خوشی هایت یادی از من نمیکنی؟ چرا وقتی میروید لاس وگاس و کلی پول بی زبان را نفله میکنید و یا وقتی یک وام صدهزار دلاری ات درست میشود فکر نمیکنی که پسری هم داری که در ایران برای هر یک دلاری صد تا معلق باید بزند؟ چرا همیشه من باید یاد تو بیفتم و رو بیندازم و از تو پول بخواهم که تو یادت بیفتد پسری هم داری که موعد اجاره خانه اش آمده و میتوانی کمکش کنی...؟
البته مادرم هم راست میگوید...مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که مادر من زنی ست که زندگی اش به زندگی من ارتباط چندانی ندارد...زندگی او خلاصه شده است در حزب و حزب بازی و مراسم روز زن و شعارهای دهن پر کن چپی و زنده باد و مرده باد و کوروش مدرسی و منصور حکمت و میتینگ و مراسم و سخنرانی و در کنارش هم اگر فرصتی باشد شب شعر و شراب و رقص و قمار و همین...! من نمیدانم یک انسان چطور میتواند با چنین چیزهای مزخرفی زندگی اش را پر کند...هروقت با من حرف میزند محور اصلی حرفهایش رفیق ها و فعالیتها و سیاستها و میتینگها است...برای خودش قالبی درست کرده که داخل ان قالب احساس آرامش و امنیت میکند...وقتی برای من از فلان رفیق جدیدش میگوید که تازه از کردستان آمده و چقدر پسر خوب و فهمیده ایست و چه کارهایی که نکرده و چه خطرهایی که از سر نگذرانده میخواهم سرش را بکنم...وقتی میگوید تمام هفته را با رفیق هایش شب نشینی داشته اند و شعر خوانده اند و شراب خورده اند میخواهم همه ی موهایش را بکنم...وقتی میبینم همه ی توجه ومحبت و دغدغه و نگرانی مادرم را یک عده غریبه از آن خود کرده اند...وقتی میبینم مادرم به جای اینکه حال من را بپرسد و نگران من باشد از وضعیت فلان جوان زندانی - که لابد خودش مادری دارد که نگرانش باشد - می پرسد، دلم میخواهد گریه کنم...آن وقت است که بدم می آید از هرچه حزب و حزب بازی ست...انگار این کارها فقط وسیله ایست که عده ای آن سوی آب نشین با آن خلاء بیکاری ها و بیحاصلی ها و سطحی بودن های خودشان را پر کنند...خلاء زندگی های یک بعدی و یکنواخت و مزخرفشان را...انگار همه اینها برای این است که آدمها چیزهایی را که واقعا مهم هستند کنار بگذراند و به مسائل بی اهمیت و یا مسائلی که به آنها ارتباطی ندارد بپردازند...!اگر مادرم یکدهم توجه و وقت و احساس مسئولیت و نگرانی ای را که نسبت به حزب و فعالیتهای اینچنینی اش دارد صرف من کرده بود شاید الان من آنجا و در کنارش بودم...پس به من حق بدهید که لحنم تلخ و گزنده باشد...ولی واقعیت همین است...من باید قبول کنم که امروز دغدغه های مادر من به مراتب مهمتر و بزرگتر از این است که پسرش چه وضعیت و چه احساسی دارد..آن دوره ای که مادرم باید مادری میکرد گذشته است و امروز دیگر مسخره است که من توقع توجه و محبت و ابراز احساسات مادرانه از سوی او را داشته باشم...دوره اش سر آمده و دیگر هم نخواهد امد...به قول خودش نمیشود همیشه بر سر قبر گذشته ها گریه کرد...
با همه اینها من هنوز کوچکترین اشاره و توجهی از جانب او را مثل شیر تازه و گرم با ولع سر میکشم و باز دل خوش میکنم که نه...اینگونه هم نیست...مادرم گاهی به عکس من هم نگاهی میکند و چشمانش خیس میشود...مادرم گاهی دلش برای من تنگ میشود...مادرم یک موی من را با صد تا کوروش مدرسی عوض نمیکند...مادرم بی صبرانه منتظر من است.
پ.ن: اگر کسی در مورد سیستم سخنگوی خودروی سمند و یا سیستمهای مشابه اطلاعاتی دارد که مثلا شرکت پیمانکارش کدام است و یا در مورد سیستمهای مشابه (سخنگوی هوشمند اتومبیل) چیزی میداند یک ندا به من بدهد.
پ.ن:
- کار...کار؟
- آری اما در آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا می جود آرام آرام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سرانجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایق در گرداب.
توسط در February 28, 2008 5:43 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (115)
یک درد دل دوستانه...!
یک چیز این وسط غلط است...یا من خیلی چَپَل چولم یا این سهیل جدیدا خیلی براد پیت شده است...! من نمیفهمم اینهمه اتفاقات عجیب و غریب و سینمایی چرا برای من رخ نمی دهد...؟ سر و ته زندگی خصوصی و ماجراجویی های من را جمع کنید و افشره اش را استخراج کنید به اندازه ی یک فرحزاد رفتن و دیزی سنگی خوردن هم هیجان ندارد...اصلا انگار روی پیشانی من نوشته اند کبریت بی خطر...! باور کنید در ناف لاس وگاس هم هیچ هیجانی در انتظار من نیست...آرزو به دلم ماند یک روز توی خیابان که دارم برای خودم راه میروم یک دختری با موهای قرمز و چشمهای وحشی و اندامی متناسب جلوی من را بگیرد و بگوید چون امروز کسی خانه ما نیست بیا برویم خانه ما که کمی با هم حرف بزنیم...! شرط میبندم اگر یک روز هم همچین اتفاقی برایم بیفتد از آنجایی که من در این زمینه ها شانس ندارم واقعا طرف مینشیند به حرف زدن و مخم را حسابی تیرید میکند...اگر بخواهم ادای سهیل را هم در بیاورم و وسط بحث ناگهان دستش را بگیرم و بپیچانم و بچسبانمش به دیوار طرف کونگ فو کار از آب در می آید و چنان میزند زیر شکمم که توی بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان در حالی که جفت بیضتینم توی شیشه الکل بالای سرم قرار دارد، به هوش می آیم...! جان من بروید بخوانید مطلب آخرش را تا بفهمید درد من چیست...آقا بی خبر از همه جا رفته برای خودش بنزین بزند که یک دختر 206 سواری که حتما خوشگل هم بوده بهش گیر داده و بعد هم شماره داده و بعد هم آدرس داده و بعد هم گفته خانه مان هم امروز عصر خالیست... بیا با هم حرف بزنیم...! طرف عبدالله هم باشد میفهمد منظور دختره چیست...سهیل که جیمز! است و ختم روزگار و اگر دختری مثلا بگوید ببخشید آقا ساعت دارید جواب میدهد که "بلی...ساعت داریم...و خانه خالی هم!"
حالا اینهایش به من ربطی ندارد...سهیل را توی گور خودش میگذارند و من را هم دور از جان توی گور خودم...ولی واقعا به این نتیجه رسیدم که هر آدم قسمتی دارد که باید با آن کنار بیاید...ماه تولد من احتمالا با ماه تولد آن پسرک دانشجوی بخت برگشته ی پستان ماچیده ی ایرانی الاصل مقیم کانادا یکی ست...حالا فرض کنید مثلا سهیل جای آن پسرک داخل آسانسور بود...تا در آسانسور بسته میشد اول یک ماچ از پستان دختره میکرد...بعد یک ماچ دیگر از آن یکی پستانش میکرد...بعد هم به سبک خودش دستش را میگرفت و مپیچاند و میچسباندش به آیینه آسانسور و ***Beeeeeep*** ….و وقتی در آسانسور باز میشد دخترک آشفته و لبخند زنان به سهیل که تازه داشت شلوارش را بالا میکشید میگفت”: تنک یو وری ماچ...!”
نه اینکه من چشم نداشته باشم موفقیت دوستانم را ببینم...نه...من و سهیل نداریم...سهیل ترتیب کسی را بدهد انگار من داده ام...! من از این غصه میخورم که این دخترهای کور شده چرا به ما که میرسند همه میشوند کأنّه "دختل مهلبون" توی کارتون ممول و وقتی به سهیل میرسند همه یک پا پاملا اندرسون می شوند...جان من اگر من عیب و ایرادی دارم بگویید...بابا این که من دوست دختر دارم ربطی به این ماجرا ندارد...این را شما میدانید...آن دختر دویست و شش سوار توی خیابان که نمیداند...تازه مگر همین سهیل وقتی دوست دختر داشت کم از این ماجراها داشت...؟ آن نوشته اش را یادتان است که یک خانوم دندانپزشکی که شبیه پاریس هیلتون هم بود و یک مجتمع مسکونی چند ده واحدی هم داشت و یک ماشین آخرین مدل (باور کنید اینها عین حقیقت است و اگر بخواهید لینک ان نوشته را هم میگذارم!) بهش ایمیل زده بود و التماس کرده بود که تو را به خدا بیا و با من رفاقت کن...!...تقریبا هر دو ماه یک بار سهیل یک پیشنهاد کلانی در حد آنجلینا جولی بهش میشود که تازه اینها پیشنهاداتی ست که در وبلاگش انعکاس می یابد...حالا اینکه درون پرده چه فتنه هایی میرود خدا عالم است...! حالا ما توقع خانوم دکتر سرمایه دار جوان و زیبا که نداریم...یک آمپولزن تر و تمیز هم گوشه ی چشمی به ما داشته باشد ما را کفایت میکند... ولی بدبختی من این است که هرکسی به ما میرسد و با ما نشست و برخواست میکند بعد از یکهفته یا یکماه طرز حرف زدنش با ما "مموشی" می شود...هزار بار از دهان این و ان شنیده ام که پشت سرم گفته اند وای چه پسر خوبیه این شراگیم...آخ که چقدر گله...چقدر آقا و جنتلمنه...وای که چه پسر مودبی هست...نازی...! خب گیرم که من مموشی و مودب و ناز و دوست داشتنی...به شما چه...؟ شما کار خودتان را بکنید...! قرار نیست که از اخلاق من سوء استفاده کنید...حتما باید مثل سهیل دستتان را بپیچانم و بچسبانمتان به دیوار...؟ به خدا من راضی ام پشت سرم بگویید این شراگیم آدم هیز و پدرسوخته ایست ولی جلوی من هم همانجور باشید که جلوی سهیل هستید...یعنی همانجور هیز و پدرسوخته...! بابا قدّم بلند تر نیست که هست...قیافه ام بهتر نیست که هست...بامزه تر و خوش اخلاق تر نیستم که هستم...عکس کتابخانه ام را روی وبلاگ می گذارم که نمیگذارم...! تازه سهیل بر عکس من که هر روز موهایم زیاد تر می شود دارد کله اش هم کچل می شود...البته این را جایی نگویید چون به گوشش برسد ناراحت می شود و واقعا روی این قضیه حساس است...!
پ.ن: احتمالا این بخش وبگردیهای آدینه را حذف کنم...جواب نمی دهد علی الظاهر...!
بعد التحریر :
در کامنت شماره 24 این پست سهیل نوشت :
بذار همین امشب برات این مشکل رو حل کنم ! توئی که من می شناسم و میدونم هم شناختم اشتباه نیست . دقیقا آدمی هستی که همیشه انتخاب شده ای و بسیار به ندرت انتخاب کردی . هزار بار شده که توی خیابون یا هرجای دیگه ای از یک دختر خوشت بیاد ولی همیشه منتظر بودی دختر قدم اول رو برداره و بیاد جلو و...یک علتش این قضیه پوپولیسم و این حرفها است و علت دیگرش هم غرور بیش از حد توست . من نمیگم پاشو از فردا راه بیفت توی کوچه دنبال دخترها . تازه تو الان تنها هم نیستی و دوست دختر داری که خیلی هم از هم راضی هستید . بحث من جنبه تئوری داره . به هرحال راهش این نیست . بسیار به ندرت ممکنه دختری توی خیابون هرچقدر هم ازت خوشش بیاد حرکتی انجام بده . قضیه پست آخر من هم دقیقا همینطور بود . اون دختر یک جوری نشون داد که از من بدش نیومده . من هم منتظر نشدم که بیاد جلو بهم شماره بده . این من بودم که رفتم دنبالش و گیرش انداختم . بنابراین وقتی تو این کار رو نمی کنی ناچاری از همین اینترنت و اینجورجاها منتظر انتخاب شدن باشی . یعنی طرف بیاد سراغت و رسما بهت پیشنهاد بده که در نتیجه دایره انتخاب تو خیلی خیلی محدود خواهد شد...
پدرجان در همه دنیا مردها هستند که پیشقدم می شوند . هیچ عیبی هم نداره . مطمئن باش هر دختری انتظار داره مرد بیاد جلو و واقعا ثابت کنه که قصدش ایجاد یک رابطه است . وگرنه تا فردا صبح هم به هم زل بزنند نهایتا دختره راهشو می کشه میره..
و اما بحث شیرین پوپولیسم . بذار رک و راست بهت بگم که من در بیست سالگی تو مایه های خودت فکر می کردم . ولی متاسفانه این تفکر دربست غلطه . عزیز من روشنفکری به اعمالی نیست که انجام میدی یا انجام نمیدی . صرفا به محتویات مغزت بستگی داره و والسلام . دیوانگی محض است که من خودم را از شیطنت ها و لذت های جوانی محروم کنم تا مثلا پوپولیست نباشم !! واقعا خنده دار است . عزیزم این بحث ها فقط در جهان سوم اتفاق می افتد . یعنی جائی که مردم درگیر یک نوع ایده آلیسم بی معنی و احمقانه هستند . تو یعنی با این بحث پوپولیسم می خواهی چه چیزی رو ثابت کنی ؟ گیرم من پوپولیست هستم و تو نیستی . این یعنی چی ؟ این یعنی تو روشنفکر هستی و من نیستم ؟ این یعنی تو با کلاس تری ؟ شوخی می کنی ؟ واقعا فکر می کنی این چیزها مهمند ؟ دیوانه عزیز ! بریز دور این مسخره بازی ها را که در بهترین حالت چیزی جز یک مشت افه مسخره و در حالت های دیگر فقط اثبات کننده کمپلکس های روانی هستند . من در دوران دانشجوئی مدتی توی آزانس کار می کردم . بعضی ها می گفتند وای تو نمی ترسی کسی تو را ببیند ؟ من وقعا خنده ام می گرفت . چه اهمیتی داشت ؟ یعنی واقعا این کار از ارزش من کم می کرد ؟ از نظر خودم این حرفها بی معنی بود . چون همان موقع دانشجوی فوق لیسانس بودم و مطمئنا شغل اصلی من چیز دیگری بود . وانگهی پول تو جیبی خوبی نصیبم می شد و همین هم برایم کافی بود . حالا منظورم تو نیستی . چون تو یکی را از نزدیک می شناسم . ولی شک نکن که این بحث های کلاس و پوپولیسم فقط به دلیل غرور احمقانه ای است که آن هم ناشی از عدم اعتماد به نفس زیاد است . دوباره تاکید می کنم که دست از این بازی ها بردار که آخر و عاقبت خوبی ندارد . فکر ده سال بعدت را بکن که حسرت جوانی از دست رفته ات را می خوری و این که خدایا چقدر بی معنی بهترین زمان زندگی ام را به خاطر یک مشت حرف چرت از دست دادم.. والله من اگر شرایط تو را داشتم تهران را به اتش می کشیدم ! به هرحال خوش تیپی و جذاب و مجرد و تنها هم زندگی می کنی . فکر می کنی همه باید جیپ !! و بنز و بی ام و ! داشته باشند !
جواب من به این کامنت سهیل به درازا کشید...یعنی خیلی بیشتر از آن چیزی شد که قصد داشتم بنویسم و برای همین تصمیم گرفتم این کامنت و جوابش را به عنوان بعد التحریر به این نوشته اضافه کنم تا مطالبی که در انها مطرح شده است و به نظرم مطالب خوبی ست در صفحه نظرخواهی خاک نخورد...این هم جواب من:
مساله این نیست که من غرور بی جا دارم یا از انگ پوپولیست خوردن میترسم...(قابل توجه بقیه دوستان: پوپولیسم در گفتگوهای بین من و سهیل معنایی بسیار فراتر و گاهی بی ربط از معنای اصلی آن دارد و بیخود به ذهنتان فشار نیاورید که این کارها و حرفها چه ربطی به پوپولیسم (اصطلاحی سیاسی به معنای عوامگرایی) دارد...هر جا نوشتم پوپولیسم شما بسته به کاربرد آن در جمله بخوانید سطحی...عوامانه...جلف...مبتذل...مرتبط با خوی جانور گونه آدمی و مانند اینها)
ببین...آدمها با هم فرق دارند...شاید من ده سال دیگر به قول تو افسوس بخورم که چرا وقتی ۳۰ سالم بود از فرصتهایی که برای ایجاد ارتباط با جنس مخالف داشته ام به اندازه کافی استفاده نکرده ام...شاید هم اینطور نباشد...به هر حال همه اینها به این بستگی دارد که من در چه جهتی و چگونه رشد کنم و ده سال دیگر چه چیزهایی برای من در اولویت باشد...این که تو بیست سال پیش اینگونه بودی و اکنون اینگونه نیستی دلیل بر این نمیشود که حق با توست و من هم ده سال دیگر به نتیجه ای خواهم رسید که تو امروز رسیده ای...!
بگذار دقیق تر به نوشته ات بپردازم چون یکی از معدود دفعاتیست که میخواهم جدی تر با تو حرف بزنم...:
نوشته ای روشنفکری به اعمال آدم بستگی ندارد و صرفا به محتویات مغز وابسته است...سوای از اختلاف نظری که با تو بر سر مفهوم و مصادیق روشنفکری دارم میخواهم بدانم محتویات مغز اگر نتواند بر روی رفتار و اعمال آدمی تاثیر بگذارد فرقش با محتویات مثلا روده در چیست؟ اصلا کارکرد این مغز کجا مشخص می شود...مگر می شود من نوعی مثلا صبح تا شب کتابهای فمینیستی بخوانم و افکار فمینیستی داشته باشم ولی در زندگی روزمره ام تو سری خور و مرد ذلیل و محروم بالفطره از حقوق اولیه ی خودم باشم ...این حقه بازی ست...اصلا مگر میشود رفتارها و کنش های ما تحت فرمان مغزمان نباشد؟ تو اگر در تک تک رفتارهایت بزرگ نباشی و بزرگوارانه رفتار نکنی چطور میتوانی ادعا کنی انسان بزرگی هستی؟صرفا با این ادعا که افکار بزرگی در سر داری...!؟ این هم از آن حرفهاست که هیچ جوره توی کت من نمیرود که آدم میتواند مثلا شب تا صبح با همه وجود در کتابهای انچنانی فلسفی و اجتماعی و هنری غور کند و صبح مثلا برود توی خیابان و فوحشهای چارواداری بدهد و عربده بکشد و کتک کاری کند و انگشت به فلانجای خانومها کند و هزار و یک کار عمله جاتی دیگر انجام دهد...حالا تو هی بگو بزرگی به همان کتابهاییست که خوانده و به همان افکاریست که با انها درگیر است و رفتارش چه فرق میکند که چه باشد...!
نوشته ای که این دوری جستن از پوپولیسم و تنزه طلبی و کلاس گذاشتن از غروری ست که علت اصلی ان هم نداشتن اعتماد به نفس است...این هم توی کت من نمیرود...قسمت اولش هم برود قسمت دومش نمیرود...مسلما اینکه من توی خیابان دنبال کسی راه نمیفتم یکی از علتهایش همین غروری ست که دارم...اما علت اصلی اش چیزیست که به ان هم میرسیم...اما این غرور دست بر قضا علتش همان داشتن اعتماد به نفس است و نه عدم اعتماد به نفس....اثباتش هم ساده است...کافیست یک روز بروی توی کوچه و خیابان و رفتارهای مردم را نگاه کنی...فرض کن دختری تنش میخارد و یک روز صبح راه میفتد توی خیابان که برای هر کس و ناکسی کرم بریزد و به قول تو پالس مثبت بفرستد...حالا اینکه چه انگیزه ای از این کارش دارد احتمالا به خودش مربوط است...تو فکر میکنی این دختر بیشتر از جانب چه کسانی کم محلی ممکن است ببیند؟ و برعکس چه کسانی بیشتر برای او سر و دست میشکنند و دنبالش به راه می افتند؟ واضح است که بعد از چند ساعت خیابان گردی یک لشکر کور و کچل (دور از جان تو) دنبالش راه میفتند و بسته به حال و هوایشان یا متلکی میاندازند یا جلو میروند که شماره ای به او بدهند و یا با حرفهای قشنگ سعی میکنند توجهش را جلب کنند...از کوپن فروش و سوپری سر گذر بگیر تا سرباز های چس ماه خدمت و این جوانکهای بیکار الدوله سر چهار راه ها...حالا اگر در این بین یک آدمی مثل تو هم پا پیش بگذارد خب این را باید به حساب خاص بودن! ش گذاشت و نمیخواهم تو را همردیف این محرومان از همه چیز (منجمله جنس مخالف) قرار دهم...فکر کن حالا همین دختر ندیده و نشناخته در مسیر خود همان لبخند را برای یک نویسنده ی نامی...یک ورزشکار معروف...یک تاجر موفق...یک دانشمند بزرگ یا یک هنرپیشه نام آشنا هم زده باشد...و فقط تصور کن چقدر دور از ذهن است که آدمهای ذکر شده بیفتند دنبال این دختر به هوای اینکه رابطه ای را با او برقرار کنند...!مثلا تصور کن رضا کیانیان بیاید با هزار کلک سر صحبت را با این دختر باز کند و شماره اش را بدهد که به من زنگ بزن چون که دختر برای او پالس مثبت فرستاده است..!یا مثلا شاملوی بزرگ را تصور کن که با قدمهای تند پشت سر این دختر راه میرود و هی در گوش دختر نجوا میکند و از او میخواهد که شماره اش را بگیرد...!
و حالا چون این کار را نمی کنند پس لابد از اعتماد به نفس کمتری از من یا توی نوعی برخوردارند...! نه...سهیل عزیز...اینها اولویتهای زندگیشان تغییر کرده...اینکه چقدر ما برای ایجاد رابطه با جنس مخالف تقلا کنیم و دست و پا بزنیم منوط به این نیست که چقدر اعتماد به نفس داریم...بسته به این است که چقدر محرومیت کشیده باشیم و چقدر این مساله هنوز برای ما در اولویت مسائلمان قرار داشته باشد...متاسفانه اینجا جهان سوم است...اما نشانه اش نه آن چیزیست که تو گفتی ( درگیری مردمانش با ایده آلیسمی احمقانه) که نشانه اش درگیری و کلنجار همیشگی مردمانش با مسائل عاطفی و جنسی شان است...درگیری همیشگی مردمی که همیشه به خاطر محدودیت ها و محرومیت های عاطفی و جنسی اولویت اول زندگی شان چند و چون و کیفیت و کمیت روابط اینچنینی شان بوده است...میل به خریدن و انبار کردن برای روز مبادا حتی اگر بدانیم که آن روز مبادا دیگر نمی آید از ویژگیهای یک جامعه ایست که برای مدتی دچار قحطی شده است...سهیل عزیز...ان کمپلکس روانی که صحبتش را میکنی در این جامعه ساری و جاری ست و اسمش هم برای ما مردها سیری ناپذیری جنسی و ترس بیمارگونه از روزی ست که دسترسی به زن نداشته باشیم...چندین رابطه را به موازات هم شروع کردن و ادامه دادن...به هر جا سرک کشیدن و به هر کسی آمار دادن و امار گرفتن...این فکر که اگر بشود با کسی کافی شاپ رفت پس اگر نروی باخته ای...این فکر که اگر بشود به کسی شماره داد پس اگر ندهی ضرر کرده ای...این فکر که اگر بشود کسی را بوسید پس اگر نبوسی از دستت رفته است...این فکر که اگر بشود کسی را به بستر کشاند پس اگر با او نخوابی سرت بی کلاه مانده است و بعدها حسرتش را خواهی خورد...اینها نشانه یک جامعه حریص، بیمار و عقب افتاده است.
من میگویم از این فکرها باید جدا شد...باید تکلیفمان را با خودمان مشخص کنیم...من و توی نوعی که ادعای روشنفکری داریم اگر نتوانیم راه علاجی برای این دردمان پیدا کنیم از آدمهای کوچه و خیابان چه انتظاری میشود داشت...؟ ... بحث کلاس گذاشتن نیست...من در شان خودم نمیدانم که مثل قحطی زده ها رفتار کنم...در شان خودم نمیدانم که همه ی فکر و ذکرم این باشد که دوست دخترم چقدر فشن است و چقدر حال میدهد و چقدر میشود با او اینجا و انجا کلاس گذاشت...در شان خودم نمیدانم هر دختری که بهم خندید بیفتم به دنبالش..در شان خودم نمیدانم مثل هرجایی ها خودم را در اختیار هر کس و ناکسی قرار دهم...نه تنها همه ی اینها را دون شان خود میدانم که وظیفه خود میدانم نسبت به رفتارهای دیگران نیز عکس العمل نشان بدهم...من نه از نظر تکنیکهای بازیگری و روح هنرمندانه رضا کیانیان هستم و نه از نظر تکنیکهای شعر گویی و وسعت خیال احمد شاملو...اما دقیقا به همان دلایلی که این دو و امثال این دو چنان کارهایی نمیکنند من هم نمیکنم...چون برای شراگیم زند...برای همین شراگیم زند زپرتی که به اندازه خودش میبیند و میخواند و میفهمد و مینویسد چنان ارزش و اعتباری قائلم که این اجازه را به خودم ندهم که با رفتارهای پوپولیستی (رفتارهای سطحی...عوامانه...جلف...مبتذل...مرتبط با خوی جانور گونه آدمی و...) خودم را همردیف و همسطح محروم ترین و بالطبع قشری ترین و رشد نایافته ترین افراد این جامعه قرار دهم...ادعا نمیکنم پسر پیغمبرم اما اگر لغزشی هم بوده و خواهد بود یک استثناست بر یک قاعده...سعی من همواره این بوده است که از این قاعده پیروی کنم...نه...اشتباه می گویم...من سعی نکرده ام...من برای پیروی از این قاعده خود را تربیت کرده ام...این قاعده چیزی بیرون از من نیست که بر من تحمیل شود...این قاعده خواست و سلیقه و مشی من است که بدون آن آدم دیگری غیر از این که هستم خواهم شد...
این قاعده سه اصل کلی دارد:
اگر جامعه قحطی زده است تو جو گیر نشو...برای آدمی مثل تو همیشه دختری هست که تنهاییت را پر کند...هیچ کسی از آغوش زنهای بسیار به جایی نرسیده است و البته بسیاری از آدمها از همین نقطه به فلاکت و پستی افتاده اند و تباه شده اند.
چیزهای دیگری هم به جز زن برای لذت بردن وجود دارد که به تو نئشگی بسیار پایدار تر و عمیق تری از همآغوشی با زیباترین زنان میدهند.فقط مردمانی که توانایی و استعداد بهره گیری از این لذات را ندارند در طلب لذت آواره ی آغوش زنان می شوند.
وقتی با زنی هستی همیشه با مغزت دوستش داشته باش نه با قلبت...قلب عضو بی ارزشی ست...!
توسط در February 10, 2008 12:03 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (129)
وبگردیهای آدینه - شماره 2 - حکایت جنگ ترموپیل از وبلاگ میمون بی مغز
وبگردیهای آدینه این هفته خورد به وقتهای تلف شده و در اخرین دقایق این آدینه ی پر اس ام اس که من را از مچ انداخته است متنی را از وبلاگ "میمون بی مغز" انتخاب کرده ام که الحق اگر وبلاگستان دو تا طنز نویس درجه اول داشته باشد دومی اش همین آقاست...! البته قرار دادن این متن مناسبت هم دارد و مناسبتش این است که مدتی ست کانال های مولتی ویژن در اقدامی مشکوک شروع به پخش فیلم پر آوازه ی سیصد کرده اند...اگر فیلم را دیده باشید که حتما دیده اید خواندن این نوشته بیشتر بهتان مزه میدهد...توضیح واضحات هم اینکه این نوشته از زبان خشایارشاه نقل می شود:
حکایت جنگ ترموپیل با سی صد و اندی سرباز سینه بلور اسپارت
به دل ایزد مکان ما افتاد که در قریه آتن چلو کباب و دوغی بزنیم. آدم فرستادیم و دستور فرمودیم شاه آن قریه زمین مناسبی در نظر گیرد، شخصاً آب جارو کند، در رکاب بایستد تا جلوس کنیم. خبری از سفیرمان نشد. گمان ایزدی مان به بد نرفت. گفتیم در بین راه سرش به خاک بازی گرم شده، پدر سوخته. پی گیر شدیم، گفتند شاه اسپارتی تخم جن پیغامگیرتان را به چاه انداخته. باور نکردیم. درخانه شال و کلاهمان کردند بردند به سالن تاریک؛ عکس مرد پستان برهنه ای را نشانمان دادند که لگد زد به دل سیاه بوگندویی که گونی به خود پیچیده بود و در قعر چاه سیاه پرتابش کرد.
گفتیم این شاه اسپارت است؟
گفتند بلی.
گفتم زیر شورت غلوین غلاین چرا شومبولش بیرون زده.
گفتند از اینجا اینطور به نظر می آید.
گفتیم آن سیاه برزنگی سروش ما بود؟
گفتند بلی.
گفتیم سکه سکه حلبی که خرج این آفتابه لگن کردید پس بگیرید، شاه پارس بسغتبال باز ان-بی-ای که به قراول نمی فرستد با آن اکسنت داغان.
گفتند هوا تاریک بوده، تیره افتاده.
گفتیم این سینه شاه جنگاور اسپارت یه لاخ پشم هم ندارد؟
گفتند با تیغ ثلاثه جی-3-پاور می زنند و چرب می کنند که بهوت زنان بجنباند.
گفتیم پیگیری کنید ببینید این شاه پستان بلور جفتک پران و آن قحبه گیس طلایی سنباده خورده کنارش کیست و از کجا آمده اند. رفتند پرس و جو کردند و با طوماری باز آمدند. گفتند نامش لئونیداس است و از کودکی در بیابان کون گرگ می گذاشته. حالا سر تنگه ترموپیل کمین سپاه پارسیان ایستاده است.
فرمودیم خوب شد گفتید پیل. چند پیل با خود بیاورید در آتن کباب فیله خودمان را می خوریم. بار و بندیلتان را ببندید چند سربازهم بیاورید. کس نخارد پشت من ... . نشد کسی چز این لشکر چند ملیونی برای ما سفره ای پهن کنذ دلمان خوش باشد ایزد آسیای صغیریم.
تشریف ایزدی خود را به تنگه ترموپیل بردیم. سر راه چند کشتی فرستادند، میل به مذاکره نداشتیم، غرقشان کردیم. بعد در تنگه وامانده هم هزار یونانی و اسپارتی را کشتیم. به آتن رسیدیم. بساط کباب به راه انداختیم. گفتند قبله عالم به سلامت، پیلها نمی پزند. فرمودیم آن چیست بالای کوه گفتند قصر آکروپلیس. گفتیم بسوزانید بلکم این پیله کباب مغز-پخ شود که دلمان ضعف رفت از گشنگی. کبابمان را خوردیم و بازگشتیم.
چندی بعد گفتند زاک اشنایدر و پرانک میلر از تلخکان مغرب زمین آمده اند سفر ایزدی شما را هجو کرده اند، اذن شرفیابی می خواهند. گفتیم بعد از خواب قیلوله.
باز شال و کلاهمان کردند بردند به اتاق تاریک و ذل زدیم به صفحه سفید.
شروع ماجرا در شرینی خواب و تلخی بیداری بودیم، درست ذهن ایزدیمان نفهمید که چطور شد. چشم که باز کردیم دیدیم باز همان سینه بلورها با یک سیخ و در قابلمه افتاده اند به جان چند تا سیاه سوخته مادر مرده. عین گوشت قربانی می کشتند و کوت می کردند.
گفتیم این تلخکان تا به حال به همسرانشان در شغل منزل کمک نکرده اند که نمی دانند گوشت ذبیح بی جان راهم نمی توان اینطور کند و انداخت یک ور؟ چندشمان شد. گفتند خورشید جهان به سلامت، اینان مردان شمایند که یونانیان و اسپارت چون علف هرز درو می کنند.
فرمودیم غلط کردند پستان عریان سرباز ما را با نور انداخته اند روی پرده.
الساعه اطاعت کردند. به فرمان ما دو به دو شورت ها عوض کردند! اسپارت ها، پارسی شدند، پارسی ها اسپارتی. گفتند خدایگان به سلامت تصویر درستی از نبرد به پرده نمی ماند.
گفتیم به درک. شومبول و پستان سرباز سپاه ایزد مکان را غریبه نبیند کافی ایست.
قدری دیگر از پرده خوانی را دیدیم، رسید به تصویر ما. بد براشفتیم.
گفتیم پدر سوخته ها، سیخ و ثقال لباس رقاصی مادر قحبه اتان را آورده اید به بدن پدر بزک کرده کچلتان میخ کرده اید تا جای ما خیمه شب بازی کند. گفتند غلط کرده اند رحم کنید. مزاح کرده اند. گفتیم بدهید همان تک شاخ رینوسوراس (شاخ به سر دماغ بر وزن گل به سر عروس) توی پرده خوانی خودشان را سی صد بار به نه بدترشان فروکنند تا معنی مزاح بفهمند. تتوی ابروی خواهر پسسان بریده اشان را برای ما مجسما کرده اند؟
گفتند شفقت بفرمایید. اینها کودکی آشفته ای داشته اند. پدر مرحومشان پدوپیل بوده و به شرم-توشه اشان دست درازی می کرده مدام. دکتر پیل و پروید گفته اند از آن بابت دچار عقده خودکم-کون بینی شده اند و مدام به بزرگان خرد و ادب می پرند.
گفتیم ساحت همایونی ما به درک همایونی. گفته اند سی صد سرباز اسپارتی. ما به انگشت مبارک خودمان سی صد مرده به زمین شماردیم، هنوز دو چندان سرباز تب و تسپیان و اسپارت کون برهنه ایستاده بودند و هنوز شمشیر می زدند. اعتماد نکردیم. این هرودوت نمک به حرام را فرستایدم، شمرد گفت بیش از هزار.
مگر چهار عمل اصلی نمی دانید شما دو کره خر؟
جواب آمد خور و خواب و خشم و شهوت؟
از فرط غیظ هزار سال زودتر از بعثت صلواتی فرستادیم تا آرام شویم. هردوت حرام لقمه لب پله نشسته بود پف پیل می لنباند، نیش خند می زد و تقریر می کرد. چشم غره ای رفتیم که خودش را خیس کرد. نهیب زدیم حرام لقمه، از پف پیل گرفته تا غاروره پشه از مملکت پارسی می خوری و به پرده خوانی پفیوزان نیش خند می زنی. رو کردیم به جلاد که گردنش فی المجلس بزنند، بوی شاش یونانی به مشاممان آمد. فهمیدیم خودش را خیس کرده. از نجس شدن شمشیر سربازمان حذر کردیم.
کمی آرام که شدیم پرسیدم تخم حرامها آن ضعیفه که سخنرانی حقوق بشر و آزادی زنان کرد کجا پنهانش کردید؟ همه آتن از سر به ته گشتیم نبود. امر کردیم ملکه را بیاورند. کلفت بچه ای را آورند سینه ریز و کون گنده. عین بقیه زنان یونانی. الکن! عین بقیه زنان یونانی. سیصد رحمت به مجری های آی-آر-آی-بی! گفتند دخترک قرارداد داشته برای آکتوری در کار بعدی به ینگه دنیا رفته.
پوف همایونی کردیم. فرمودیم پرده تلخکان را زیر بغلشان بگذارند. کونشان بگذارند تا عقده کم-کون-بینی اشان حل شود، ردشان کنند به دهاتشان.
توسط در February 8, 2008 10:14 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (6)
اِن - هشتاد و یک
متاسفانه دیروز عصر بعد ازعمری زندگی شرافتمندانه و سالها مقاومت دلیرانه در برابر فشارهای داخلی و خارجی برای خریدن خط و موبایل در نهایت تسلیم جبر زمانه شدیم و به خاطر ضرورت شغلی پیش آمده یک عدد موبایل اِن -81 و یک سیم کارت اعتباری اپراتور اول (0919) از خیابان جمهوری ابتیاع فرمودیم...!
پ.ن: گوشی را که خریدم با اینکه در ظاهر جلوی من پلمپ در جعبه را باز کرد اما باتری موبایل تقریبا فول شارژ بود و روی گوشی هم تعدادی اهنگ عربی و یک شوی عربی نیز بود...نفهمیدم این دیگر چه جور پدر سوخته بازی ست که اینها در آورده اند...اگر کسی فهمیده به من هم بگوید.
پ.ن: اگر کسی این گوشی را دارد و یا اطلاعات موبایلی اش خوب است یک ندا به ما بدهد ببینیم چیز مالی خریده ایم یا خیر...!
پ.ن: شماره موبایل را به جز چند تا از حواریون باوفایم به کسی نمیدهم...شرمنده ام...وسیله ی کار است...
برای اس ام اس بازی وبلوتوث بازی و پدرسوخته بازی روی من حساب نکنید!
پ.ن: چشم به هم زدم دوباره آخر سال نزدیک شد و باز هم موعد قرارداد جدید بستن با صاحبخانه است...یکی باید هرچه زودتر یک فکری به حال من بکند...!
پ.ن: این وبگردیهای آدینه آخر کار دست من میدهد...از ترس اینکه جمعه نشود و من هنوز چیزی ننوشته باشم همه ی طول هفته اضظراب و دلشوره دارم...و دست اخر هم مجبور میشوم با یک نوشته ی دو خط و نیمی و چند پی نوشت مثل این سر و ته ماجرا را هم بیاورم...! حلال کنید...
توسط در February 6, 2008 10:44 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (29)
شوهر یاب ماهواره ای...!
خیلی ضایع است که آدم بین وبگردی این آدینه ش تا وبگردی آن آدینه ش نوشته ای از خودش توی وبلاگ نداشته باشد...برای همین این جمعه وبگردی تعطیل است... این هفته واقعا سرم شلوغ بود...یعنی حسرت یکساعت وقت آزاد به دلم ماند که ماند...در کنار این کاری که الان دارم یک کار بازاریابی نیمه وقت هم گرفته ام که خیلی بهش امیدوارم...بازاریابی یک نوع جی پی اس با کارکردی خاص هست...وقتی متصدی مربوطه بهم در مورد کارکرد و نحوه کار دستگاه توضیح داد تازه فهمیدم که لامصب بد چیزیست و میتواند یک انقلاب درست و حسابی در روابط انسانی پدید بیاورد...فکر نکنید یک وقت میخواهم تبلیغ کنم...من و شما که این حرفها را نداریم...فقط چون دوست ندارم سر شما بی کلاه بماند کمی در مورد خواص و کاربرد این دستگاه توضیح میدهم که بفهمید در این دوره زمانه داشتن این دستگاه از نان شب هم برای شما واجب تر است...
این دستگاه که نوعی مکان یاب ماهواره ای (جی پی اس) است کمی بزرگتر از یک قوطی کبریت است و داخل ان یک عدد سیمکارت تلفن همراه تعبیه می شود.با یک تماس به وسیله تلفن و یا موبایل با این دستگاه میتوانید موقعیت دقیق سوژه را روی نقشه مشاهده بفرمایید...این دستگاه را می شود روی ماشین در یک نقطه ای که دیده نشود و یا داخل کیف یا جیب کت و کاپشن و لباس قرار داد و به وسیله آن از موقعیت لحظه به لحظه سوژه حتی بدون اینکه روح او هم خبر داشته باشد مطلع شد.
اما کارکردها:
1- فرض کنید شما یک دختر ستمدیده و دلشکسته هستید که هر روز دوست پسر گردن کلفتتان به عناوین و بهانه های مختلف میپیچانتتان...شما میدانید که او به دیدن دوست دخترهای دیگرش می رود اما نمیتوانید این قضیه را ثابت کنید...کافیست یک روز از فرصت استفاده کنید و این قوطی کبریت جادویی را موقعی که در ماشینش نشسته اید زیر داشبورد یا زیر آفتابگیر یا داخل جعبه دستمال کلینکس پشت شیشه یا هر سوراخ دیگری که او متوجه نشود بگذارید...روز بعد وقتی طبق معمول دوست پسر گردن کلفتتان پشت تلفن به شما می گوید که برای انجام کار مهمی عازم شهرستان کهکیلویه و بویر احمد شده است و نمیتواند سر قرار با شما حاضر شود شما با یک تماس کوچولو با این دستگاه متوجه میشوید که سوژه در کافی شاپ دنج واقع در مجتمع تجاری گلستان مشغول خوردن قهوه اسپرسو ست...! یا اینکه ماشین جلوی منزل دوست دختر سابق آقا پارک میباشد...به کمک این وسیله همیشه در زمان مناسب در مکان مناسب خواهید بود و میتوانید مثل عقاب بالای سرش حاضر شوید و یک کشیده به سبک فیلمهای ایرانی نثارش کنید!
2- این قضیه عینا در مورد پسرهای معصومی که دوست دخترهای ولگرد و بدکاره دارند نیز صدق میکند!
3- شما مرد محترم و نسبتا آبرو داری هستید که دست بر قضا پسرتان از این جوانهای مو سیخ سیخونکی کثافت و انگل جامعه از آب در آمده است و راه به راه ماشینتان را با اجازه یا بی اجازه شما برمیدارد و میرود برای نوامیس مردم مزاحمت ایجاد میکند...و هر وقت هم به او زنگ میزنید که ماشین را برگرداند یا میگوید ماشین را به تعمیرگاه برده و یا میگوید رفته است به خانه سالمندان کهریزک سری بزند و تا شب هم نمیتواند بیاید...ولی صفحه موبایل شما بعد از ردیابی نشان میدهد که ماشین در حال حاضر با سرعت 120 کیلومتر در ساعت دارد به سمت فرحزاد پیش می رود...خب... اینجور آدمها با نصیحت و دلالت و توبیخ و تهدید آدم نمیشوند و اگر هم چیزی بگویی چهار تا کلفت هم بارت میکنند که به چه حقی جاسوسی من را کرده ای...!از من میشنفید یا سرتان را بگیرید رو به آسمان و عاقش کنید و یا اگرهم آدم ماتریالیستی هستید یک کاغذ و قلم بردارید و از ارث محرومش کنید!
4- شما یک مادر همیشه نگران و دلسوز فرزندانتان هستید و یک پسر تخس و شیطان دارید که مثل کش تنبان راه به راه از مدرسه فرار میکند...کافیست به همراه ساندویچ کوکو سبزی اش یک عدد از این دستگاهها هم در کیفش بگذارید و هر ده دقیقه یکبار او را از داخل آشپزخانه منزل تان چک کنید!
5- شما یک کارمند دون پایه ی دولتی هستید و بعد از 20 سال کار و پس انداز یک پراید چُسکی خریده اید و روز اول گوسفند بیگناهی را هم کشته اید و خونش را محض محکم کاری به قالپاق های ماشین مالیده اید و کل فامیل و همکاران را هم شیرینی داده اید و قرار است در اولین تعطیلات به همراه همسر و فرزندان بروید پابوس امام رضا... یکهفته بعد یک دزد از خدا بیخبری ماشینتان را از جلوی در خانه به یغما میبرد...دو حالت دارد...یا این دستگاه ردیاب را دارید یا ندارید...اگر ندارید که تو سر زنان و گریه کنان دست زن و بچه تان را بگیرید و یک توک پا باید تشریف ببرید اداره آگاهی یا کلانتری محل و شرح ماوقع را بگویید و مطمئن هم باشید تا وقتی همه ی نیروها برای سرکوب زنان گیسو نما در قالب طرحهای امنبت اجتماعی بسیج شده اند آن دزد آبرودار و زحمتکش با فراغ بال مشغول اوراق کردن ماشین شماست...!اما اگر این دستگاه فسقلی را داشتید به محض اینکه پرده را کنار زدید و متوجه شدید که ماشینتان نیست لبخندی بزنید و پرده را بکشید و اول صبحانه را با فراغ بال به اتفاق خانواده صرف میکنید و بعد یک زنگ به دو تا از دوستان بادی بیلدینگ خود میزنید که امروز عصر اگر وقت دارند برای کاری مزاحمشان بشوی و بعد با اتوبوس به محل کار خود می رویید و بعد از اتمام ساعت کار با موبایلتان شماره ردیابتان را میگیرید و روی صفحه موبایلتان و روی نقشه متوجه میشوید که اتوموبیل در حال حاضر در خیابان سیروس و داخل کوچه ای تنگ و تاریک پارک شده است. پس به اتفاق بر و بچز عازم محل میشوید و ماشینتان را که برزنتی را هم رویش کشیده بودند برمیدارید و برزنت را هم تا میکنید و داخل صندوق عقب میگذارید و اگر ان دزد خطاکار هم در محل بود کمی او را نصیحت و احیانا تلکه میکنید و عازم خانه میشوید...!
6- شما صاحب یک شرکت آژانس اتوموبیل یا شرکت تعاونی مسافربری و یا باربری هستید و دلتان میخواهد آمار راننده هایتان و احیانا ماشین هایتان را داشته باشید و از راننده های دو دره باز و از زیر کار در رو خود رودست نخورید...با این دستگاه میتوانید در هر لحظه ماشین هایتان را هرکجای ایران که باشند در کمتر از سی ثانیه و فقط به وسیله یک گوشی موبایل (و یا اگر موبایل هم ندارید با یک خط تلفن و یک دستگاه کامپیوتر) ردیابی کنید.
7- شما به تازگی رستورانی زده اید و برای تبلیغ به کارت پخش کنی پولی داده ای که برود و برای شما برگه های تبلیغاتی را در خانه ها بیاندازد...تنها راه برای اینکه مطمئن شوید کارت پخش کن مثل اسب کوچه ها و خیابان ها را بالا و پایین میکند و برگه ها را داخل جوی آب نمی ریزد این است که همراه برگه ها این دستگاه معجزه گر را هم بگذارید داخل جیبش و طرز کارش را هم برایش مفصلا توضیح دهید.
به جان خودم این دستگاه خیلی به درد همه میخورد...اینها فقط چند تا مثال بود...شما حتی اگر رفتگر شهرداری هم باشید باز برای این دستگاه کارکردهایی میتوانید بیابید...البته این شوهریاب ماهواره ای (با اینکه شوهریابی فقط یکی از قابلیت های این دستگاه است نمیدانم چرا دستگاه به این اسم بیشتر شناخته می شود!) چیزی نیست که نیاز به بازاریابی داشته باشد و شرکتی هم که اینها را وارد میکند یکجورهایی زیاد دنبال بازاریابی و فروش این محصول نیست چون اولا به اندازه کافی مشتری دارد و در ثانی تعدادش محدود است و وارداتش هم بر خلاف سایر مدل های جی پی اس سخت است و دست و پا گیر...اما نکته اینجاست که این شرکت یکجورهایی خانوادگی ست... یک روز یکی از بستگان به من زنگ زد که تو که اینقدر از بی پولی مینالی بیا و بشو مسئول آموزش و فروش شرکت و ما فلان قدر هم بهت میدهیم...و چون من نمیخواستم این کار فعلی ام را از دست بدهم گفتم به این شرط که فعلا فقط برایتان بازاریابی کنم و بتوانم به کار خودم هم برسم...بعد از یکسری مذاکرات توافقاتی حاصل شد و این شد که من شدم مسئول بازاریابی و خدمات پس از فروش شرکت به صورت نیمه وقت...و وقتی مدیر شرکت تک تک محصولات و کارکردهایشان را برایم توضیح داد چشم من این آخری را گرفت و گفتم حیف است این وسیله ی جذاب و همه کاره را در وبلاگم معرفی نکنم...من میدانم الان خیلیها می آیند و شروع میکنند به تبلیغات منفی که این کارها جاسوس بازی ست و خوبیت ندارد و زشت است و در زندگی باید آدمها به هم اعتماد داشته باشند و غیره و ذالک...اینها آدمهایی هستند که دوست دارند زیرآبی بروند و ادای آدم حسابی ها را هم در بیاورند و حالا که تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرده که دیگر کسی نمیتواند دو دره بازی در بیاورد سعی میکنند از گسترش این تکنولوژی به هر نحوی جلوگیری کنند...خلاصه اگر میخواهید این محصول را داشته باشید و در ضمن دوست دارید شراگیم زند با آن همه کمالات و دبدبه کبکبه اش در کمال خضوع و فروتنی خدمتتان برسد و برایتان این سیستم را نصب و راه اندازی کند و یا آموزش دهد و خدمات پس از فروش ارائه نماید قبل از اینکه دیر بشود با هر وسیله ای که در دسترستان است (کامنت – ایمیل – آفلاین – تلفن) به من خبر بدهید...!
پ.ن: با اینکه قرار است وبگردی آدینه تعطیل باشد اما بد نیست به جای آن یک کاریکاتور بسیار گویا و زیبا از نیک اهنگ کوثر را به مناسبت نزدیک شدن به ایام انتخابات مجلس با هم ببینیم...واقعا زده است وسط خال...! من میگویم نباید در این انتخابات چه اصلاح طلبان تایید صلاحیت بشوند و چه همچنان رد صلاحیت شده باقی بمانند شرکت کرد...من رفتار منفعلانه را نیز توصیه نمیکنم...باعث افتخار من است که راهکاری عملی برای خروج از وضعیت انفعال در نوشته های مرتبط با طرح اعتراض ارائه داده ام و پیشنویسی نیز برای منشور آزادیخواهی نوشته ام...اگر این حکومت هزار سال دیگر نیز به همین منوال حکومت کند باز هم این طرح اعتراض باعث سربلندی من خواهد بود...حداقلش این است که سعی م را کرده ام و عاقلانه ترین و درست ترین گزینه موجود را در حد توانم ارائه داده ام ...هنوز معتقدم بهترین گزینه در شرایط موجود این است که این طرح مورد تدقیق و بررسی کامل قرار بگیرد و برای اجرایی شدن روی آن تمرکز و تبلیغ شود....قرار نبود از این حرفها بزنم...کاریکاتور نیک آهنگ کوثر را با عنوان انتخابات ببینید:
توسط در February 1, 2008 10:06 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (56)