یک چیز این وسط غلط است...یا من خیلی چَپَل چولم یا این سهیل جدیدا خیلی براد پیت شده است...! من نمیفهمم اینهمه اتفاقات عجیب و غریب و سینمایی چرا برای من رخ نمی دهد...؟ سر و ته زندگی خصوصی و ماجراجویی های من را جمع کنید و افشره اش را استخراج کنید به اندازه ی یک فرحزاد رفتن و دیزی سنگی خوردن هم هیجان ندارد...اصلا انگار روی پیشانی من نوشته اند کبریت بی خطر...! باور کنید در ناف لاس وگاس هم هیچ هیجانی در انتظار من نیست...آرزو به دلم ماند یک روز توی خیابان که دارم برای خودم راه میروم یک دختری با موهای قرمز و چشمهای وحشی و اندامی متناسب جلوی من را بگیرد و بگوید چون امروز کسی خانه ما نیست بیا برویم خانه ما که کمی با هم حرف بزنیم...! شرط میبندم اگر یک روز هم همچین اتفاقی برایم بیفتد از آنجایی که من در این زمینه ها شانس ندارم واقعا طرف مینشیند به حرف زدن و مخم را حسابی تیرید میکند...اگر بخواهم ادای سهیل را هم در بیاورم و وسط بحث ناگهان دستش را بگیرم و بپیچانم و بچسبانمش به دیوار طرف کونگ فو کار از آب در می آید و چنان میزند زیر شکمم که توی بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان در حالی که جفت بیضتینم توی شیشه الکل بالای سرم قرار دارد، به هوش می آیم...! جان من بروید بخوانید مطلب آخرش را تا بفهمید درد من چیست...آقا بی خبر از همه جا رفته برای خودش بنزین بزند که یک دختر 206 سواری که حتما خوشگل هم بوده بهش گیر داده و بعد هم شماره داده و بعد هم آدرس داده و بعد هم گفته خانه مان هم امروز عصر خالیست... بیا با هم حرف بزنیم...! طرف عبدالله هم باشد میفهمد منظور دختره چیست...سهیل که جیمز! است و ختم روزگار و اگر دختری مثلا بگوید ببخشید آقا ساعت دارید جواب میدهد که "بلی...ساعت داریم...و خانه خالی هم!"
حالا اینهایش به من ربطی ندارد...سهیل را توی گور خودش میگذارند و من را هم دور از جان توی گور خودم...ولی واقعا به این نتیجه رسیدم که هر آدم قسمتی دارد که باید با آن کنار بیاید...ماه تولد من احتمالا با ماه تولد آن پسرک دانشجوی بخت برگشته ی پستان ماچیده ی ایرانی الاصل مقیم کانادا یکی ست...حالا فرض کنید مثلا سهیل جای آن پسرک داخل آسانسور بود...تا در آسانسور بسته میشد اول یک ماچ از پستان دختره میکرد...بعد یک ماچ دیگر از آن یکی پستانش میکرد...بعد هم به سبک خودش دستش را میگرفت و مپیچاند و میچسباندش به آیینه آسانسور و ***Beeeeeep*** ….و وقتی در آسانسور باز میشد دخترک آشفته و لبخند زنان به سهیل که تازه داشت شلوارش را بالا میکشید میگفت”: تنک یو وری ماچ...!”
نه اینکه من چشم نداشته باشم موفقیت دوستانم را ببینم...نه...من و سهیل نداریم...سهیل ترتیب کسی را بدهد انگار من داده ام...! من از این غصه میخورم که این دخترهای کور شده چرا به ما که میرسند همه میشوند کأنّه "دختل مهلبون" توی کارتون ممول و وقتی به سهیل میرسند همه یک پا پاملا اندرسون می شوند...جان من اگر من عیب و ایرادی دارم بگویید...بابا این که من دوست دختر دارم ربطی به این ماجرا ندارد...این را شما میدانید...آن دختر دویست و شش سوار توی خیابان که نمیداند...تازه مگر همین سهیل وقتی دوست دختر داشت کم از این ماجراها داشت...؟ آن نوشته اش را یادتان است که یک خانوم دندانپزشکی که شبیه پاریس هیلتون هم بود و یک مجتمع مسکونی چند ده واحدی هم داشت و یک ماشین آخرین مدل (باور کنید اینها عین حقیقت است و اگر بخواهید لینک ان نوشته را هم میگذارم!) بهش ایمیل زده بود و التماس کرده بود که تو را به خدا بیا و با من رفاقت کن...!...تقریبا هر دو ماه یک بار سهیل یک پیشنهاد کلانی در حد آنجلینا جولی بهش میشود که تازه اینها پیشنهاداتی ست که در وبلاگش انعکاس می یابد...حالا اینکه درون پرده چه فتنه هایی میرود خدا عالم است...! حالا ما توقع خانوم دکتر سرمایه دار جوان و زیبا که نداریم...یک آمپولزن تر و تمیز هم گوشه ی چشمی به ما داشته باشد ما را کفایت میکند... ولی بدبختی من این است که هرکسی به ما میرسد و با ما نشست و برخواست میکند بعد از یکهفته یا یکماه طرز حرف زدنش با ما "مموشی" می شود...هزار بار از دهان این و ان شنیده ام که پشت سرم گفته اند وای چه پسر خوبیه این شراگیم...آخ که چقدر گله...چقدر آقا و جنتلمنه...وای که چه پسر مودبی هست...نازی...! خب گیرم که من مموشی و مودب و ناز و دوست داشتنی...به شما چه...؟ شما کار خودتان را بکنید...! قرار نیست که از اخلاق من سوء استفاده کنید...حتما باید مثل سهیل دستتان را بپیچانم و بچسبانمتان به دیوار...؟ به خدا من راضی ام پشت سرم بگویید این شراگیم آدم هیز و پدرسوخته ایست ولی جلوی من هم همانجور باشید که جلوی سهیل هستید...یعنی همانجور هیز و پدرسوخته...! بابا قدّم بلند تر نیست که هست...قیافه ام بهتر نیست که هست...بامزه تر و خوش اخلاق تر نیستم که هستم...عکس کتابخانه ام را روی وبلاگ می گذارم که نمیگذارم...! تازه سهیل بر عکس من که هر روز موهایم زیاد تر می شود دارد کله اش هم کچل می شود...البته این را جایی نگویید چون به گوشش برسد ناراحت می شود و واقعا روی این قضیه حساس است...!
پ.ن: احتمالا این بخش وبگردیهای آدینه را حذف کنم...جواب نمی دهد علی الظاهر...!
بعد التحریر :
در کامنت شماره 24 این پست سهیل نوشت :
بذار همین امشب برات این مشکل رو حل کنم ! توئی که من می شناسم و میدونم هم شناختم اشتباه نیست . دقیقا آدمی هستی که همیشه انتخاب شده ای و بسیار به ندرت انتخاب کردی . هزار بار شده که توی خیابون یا هرجای دیگه ای از یک دختر خوشت بیاد ولی همیشه منتظر بودی دختر قدم اول رو برداره و بیاد جلو و...یک علتش این قضیه پوپولیسم و این حرفها است و علت دیگرش هم غرور بیش از حد توست . من نمیگم پاشو از فردا راه بیفت توی کوچه دنبال دخترها . تازه تو الان تنها هم نیستی و دوست دختر داری که خیلی هم از هم راضی هستید . بحث من جنبه تئوری داره . به هرحال راهش این نیست . بسیار به ندرت ممکنه دختری توی خیابون هرچقدر هم ازت خوشش بیاد حرکتی انجام بده . قضیه پست آخر من هم دقیقا همینطور بود . اون دختر یک جوری نشون داد که از من بدش نیومده . من هم منتظر نشدم که بیاد جلو بهم شماره بده . این من بودم که رفتم دنبالش و گیرش انداختم . بنابراین وقتی تو این کار رو نمی کنی ناچاری از همین اینترنت و اینجورجاها منتظر انتخاب شدن باشی . یعنی طرف بیاد سراغت و رسما بهت پیشنهاد بده که در نتیجه دایره انتخاب تو خیلی خیلی محدود خواهد شد...
پدرجان در همه دنیا مردها هستند که پیشقدم می شوند . هیچ عیبی هم نداره . مطمئن باش هر دختری انتظار داره مرد بیاد جلو و واقعا ثابت کنه که قصدش ایجاد یک رابطه است . وگرنه تا فردا صبح هم به هم زل بزنند نهایتا دختره راهشو می کشه میره..
و اما بحث شیرین پوپولیسم . بذار رک و راست بهت بگم که من در بیست سالگی تو مایه های خودت فکر می کردم . ولی متاسفانه این تفکر دربست غلطه . عزیز من روشنفکری به اعمالی نیست که انجام میدی یا انجام نمیدی . صرفا به محتویات مغزت بستگی داره و والسلام . دیوانگی محض است که من خودم را از شیطنت ها و لذت های جوانی محروم کنم تا مثلا پوپولیست نباشم !! واقعا خنده دار است . عزیزم این بحث ها فقط در جهان سوم اتفاق می افتد . یعنی جائی که مردم درگیر یک نوع ایده آلیسم بی معنی و احمقانه هستند . تو یعنی با این بحث پوپولیسم می خواهی چه چیزی رو ثابت کنی ؟ گیرم من پوپولیست هستم و تو نیستی . این یعنی چی ؟ این یعنی تو روشنفکر هستی و من نیستم ؟ این یعنی تو با کلاس تری ؟ شوخی می کنی ؟ واقعا فکر می کنی این چیزها مهمند ؟ دیوانه عزیز ! بریز دور این مسخره بازی ها را که در بهترین حالت چیزی جز یک مشت افه مسخره و در حالت های دیگر فقط اثبات کننده کمپلکس های روانی هستند . من در دوران دانشجوئی مدتی توی آزانس کار می کردم . بعضی ها می گفتند وای تو نمی ترسی کسی تو را ببیند ؟ من وقعا خنده ام می گرفت . چه اهمیتی داشت ؟ یعنی واقعا این کار از ارزش من کم می کرد ؟ از نظر خودم این حرفها بی معنی بود . چون همان موقع دانشجوی فوق لیسانس بودم و مطمئنا شغل اصلی من چیز دیگری بود . وانگهی پول تو جیبی خوبی نصیبم می شد و همین هم برایم کافی بود . حالا منظورم تو نیستی . چون تو یکی را از نزدیک می شناسم . ولی شک نکن که این بحث های کلاس و پوپولیسم فقط به دلیل غرور احمقانه ای است که آن هم ناشی از عدم اعتماد به نفس زیاد است . دوباره تاکید می کنم که دست از این بازی ها بردار که آخر و عاقبت خوبی ندارد . فکر ده سال بعدت را بکن که حسرت جوانی از دست رفته ات را می خوری و این که خدایا چقدر بی معنی بهترین زمان زندگی ام را به خاطر یک مشت حرف چرت از دست دادم.. والله من اگر شرایط تو را داشتم تهران را به اتش می کشیدم ! به هرحال خوش تیپی و جذاب و مجرد و تنها هم زندگی می کنی . فکر می کنی همه باید جیپ !! و بنز و بی ام و ! داشته باشند !
جواب من به این کامنت سهیل به درازا کشید...یعنی خیلی بیشتر از آن چیزی شد که قصد داشتم بنویسم و برای همین تصمیم گرفتم این کامنت و جوابش را به عنوان بعد التحریر به این نوشته اضافه کنم تا مطالبی که در انها مطرح شده است و به نظرم مطالب خوبی ست در صفحه نظرخواهی خاک نخورد...این هم جواب من:
مساله این نیست که من غرور بی جا دارم یا از انگ پوپولیست خوردن میترسم...(قابل توجه بقیه دوستان: پوپولیسم در گفتگوهای بین من و سهیل معنایی بسیار فراتر و گاهی بی ربط از معنای اصلی آن دارد و بیخود به ذهنتان فشار نیاورید که این کارها و حرفها چه ربطی به پوپولیسم (اصطلاحی سیاسی به معنای عوامگرایی) دارد...هر جا نوشتم پوپولیسم شما بسته به کاربرد آن در جمله بخوانید سطحی...عوامانه...جلف...مبتذل...مرتبط با خوی جانور گونه آدمی و مانند اینها)
ببین...آدمها با هم فرق دارند...شاید من ده سال دیگر به قول تو افسوس بخورم که چرا وقتی ۳۰ سالم بود از فرصتهایی که برای ایجاد ارتباط با جنس مخالف داشته ام به اندازه کافی استفاده نکرده ام...شاید هم اینطور نباشد...به هر حال همه اینها به این بستگی دارد که من در چه جهتی و چگونه رشد کنم و ده سال دیگر چه چیزهایی برای من در اولویت باشد...این که تو بیست سال پیش اینگونه بودی و اکنون اینگونه نیستی دلیل بر این نمیشود که حق با توست و من هم ده سال دیگر به نتیجه ای خواهم رسید که تو امروز رسیده ای...!
بگذار دقیق تر به نوشته ات بپردازم چون یکی از معدود دفعاتیست که میخواهم جدی تر با تو حرف بزنم...:
نوشته ای روشنفکری به اعمال آدم بستگی ندارد و صرفا به محتویات مغز وابسته است...سوای از اختلاف نظری که با تو بر سر مفهوم و مصادیق روشنفکری دارم میخواهم بدانم محتویات مغز اگر نتواند بر روی رفتار و اعمال آدمی تاثیر بگذارد فرقش با محتویات مثلا روده در چیست؟ اصلا کارکرد این مغز کجا مشخص می شود...مگر می شود من نوعی مثلا صبح تا شب کتابهای فمینیستی بخوانم و افکار فمینیستی داشته باشم ولی در زندگی روزمره ام تو سری خور و مرد ذلیل و محروم بالفطره از حقوق اولیه ی خودم باشم ...این حقه بازی ست...اصلا مگر میشود رفتارها و کنش های ما تحت فرمان مغزمان نباشد؟ تو اگر در تک تک رفتارهایت بزرگ نباشی و بزرگوارانه رفتار نکنی چطور میتوانی ادعا کنی انسان بزرگی هستی؟صرفا با این ادعا که افکار بزرگی در سر داری...!؟ این هم از آن حرفهاست که هیچ جوره توی کت من نمیرود که آدم میتواند مثلا شب تا صبح با همه وجود در کتابهای انچنانی فلسفی و اجتماعی و هنری غور کند و صبح مثلا برود توی خیابان و فوحشهای چارواداری بدهد و عربده بکشد و کتک کاری کند و انگشت به فلانجای خانومها کند و هزار و یک کار عمله جاتی دیگر انجام دهد...حالا تو هی بگو بزرگی به همان کتابهاییست که خوانده و به همان افکاریست که با انها درگیر است و رفتارش چه فرق میکند که چه باشد...!
نوشته ای که این دوری جستن از پوپولیسم و تنزه طلبی و کلاس گذاشتن از غروری ست که علت اصلی ان هم نداشتن اعتماد به نفس است...این هم توی کت من نمیرود...قسمت اولش هم برود قسمت دومش نمیرود...مسلما اینکه من توی خیابان دنبال کسی راه نمیفتم یکی از علتهایش همین غروری ست که دارم...اما علت اصلی اش چیزیست که به ان هم میرسیم...اما این غرور دست بر قضا علتش همان داشتن اعتماد به نفس است و نه عدم اعتماد به نفس....اثباتش هم ساده است...کافیست یک روز بروی توی کوچه و خیابان و رفتارهای مردم را نگاه کنی...فرض کن دختری تنش میخارد و یک روز صبح راه میفتد توی خیابان که برای هر کس و ناکسی کرم بریزد و به قول تو پالس مثبت بفرستد...حالا اینکه چه انگیزه ای از این کارش دارد احتمالا به خودش مربوط است...تو فکر میکنی این دختر بیشتر از جانب چه کسانی کم محلی ممکن است ببیند؟ و برعکس چه کسانی بیشتر برای او سر و دست میشکنند و دنبالش به راه می افتند؟ واضح است که بعد از چند ساعت خیابان گردی یک لشکر کور و کچل (دور از جان تو) دنبالش راه میفتند و بسته به حال و هوایشان یا متلکی میاندازند یا جلو میروند که شماره ای به او بدهند و یا با حرفهای قشنگ سعی میکنند توجهش را جلب کنند...از کوپن فروش و سوپری سر گذر بگیر تا سرباز های چس ماه خدمت و این جوانکهای بیکار الدوله سر چهار راه ها...حالا اگر در این بین یک آدمی مثل تو هم پا پیش بگذارد خب این را باید به حساب خاص بودن! ش گذاشت و نمیخواهم تو را همردیف این محرومان از همه چیز (منجمله جنس مخالف) قرار دهم...فکر کن حالا همین دختر ندیده و نشناخته در مسیر خود همان لبخند را برای یک نویسنده ی نامی...یک ورزشکار معروف...یک تاجر موفق...یک دانشمند بزرگ یا یک هنرپیشه نام آشنا هم زده باشد...و فقط تصور کن چقدر دور از ذهن است که آدمهای ذکر شده بیفتند دنبال این دختر به هوای اینکه رابطه ای را با او برقرار کنند...!مثلا تصور کن رضا کیانیان بیاید با هزار کلک سر صحبت را با این دختر باز کند و شماره اش را بدهد که به من زنگ بزن چون که دختر برای او پالس مثبت فرستاده است..!یا مثلا شاملوی بزرگ را تصور کن که با قدمهای تند پشت سر این دختر راه میرود و هی در گوش دختر نجوا میکند و از او میخواهد که شماره اش را بگیرد...!
و حالا چون این کار را نمی کنند پس لابد از اعتماد به نفس کمتری از من یا توی نوعی برخوردارند...! نه...سهیل عزیز...اینها اولویتهای زندگیشان تغییر کرده...اینکه چقدر ما برای ایجاد رابطه با جنس مخالف تقلا کنیم و دست و پا بزنیم منوط به این نیست که چقدر اعتماد به نفس داریم...بسته به این است که چقدر محرومیت کشیده باشیم و چقدر این مساله هنوز برای ما در اولویت مسائلمان قرار داشته باشد...متاسفانه اینجا جهان سوم است...اما نشانه اش نه آن چیزیست که تو گفتی ( درگیری مردمانش با ایده آلیسمی احمقانه) که نشانه اش درگیری و کلنجار همیشگی مردمانش با مسائل عاطفی و جنسی شان است...درگیری همیشگی مردمی که همیشه به خاطر محدودیت ها و محرومیت های عاطفی و جنسی اولویت اول زندگی شان چند و چون و کیفیت و کمیت روابط اینچنینی شان بوده است...میل به خریدن و انبار کردن برای روز مبادا حتی اگر بدانیم که آن روز مبادا دیگر نمی آید از ویژگیهای یک جامعه ایست که برای مدتی دچار قحطی شده است...سهیل عزیز...ان کمپلکس روانی که صحبتش را میکنی در این جامعه ساری و جاری ست و اسمش هم برای ما مردها سیری ناپذیری جنسی و ترس بیمارگونه از روزی ست که دسترسی به زن نداشته باشیم...چندین رابطه را به موازات هم شروع کردن و ادامه دادن...به هر جا سرک کشیدن و به هر کسی آمار دادن و امار گرفتن...این فکر که اگر بشود با کسی کافی شاپ رفت پس اگر نروی باخته ای...این فکر که اگر بشود به کسی شماره داد پس اگر ندهی ضرر کرده ای...این فکر که اگر بشود کسی را بوسید پس اگر نبوسی از دستت رفته است...این فکر که اگر بشود کسی را به بستر کشاند پس اگر با او نخوابی سرت بی کلاه مانده است و بعدها حسرتش را خواهی خورد...اینها نشانه یک جامعه حریص، بیمار و عقب افتاده است.
من میگویم از این فکرها باید جدا شد...باید تکلیفمان را با خودمان مشخص کنیم...من و توی نوعی که ادعای روشنفکری داریم اگر نتوانیم راه علاجی برای این دردمان پیدا کنیم از آدمهای کوچه و خیابان چه انتظاری میشود داشت...؟ ... بحث کلاس گذاشتن نیست...من در شان خودم نمیدانم که مثل قحطی زده ها رفتار کنم...در شان خودم نمیدانم که همه ی فکر و ذکرم این باشد که دوست دخترم چقدر فشن است و چقدر حال میدهد و چقدر میشود با او اینجا و انجا کلاس گذاشت...در شان خودم نمیدانم هر دختری که بهم خندید بیفتم به دنبالش..در شان خودم نمیدانم مثل هرجایی ها خودم را در اختیار هر کس و ناکسی قرار دهم...نه تنها همه ی اینها را دون شان خود میدانم که وظیفه خود میدانم نسبت به رفتارهای دیگران نیز عکس العمل نشان بدهم...من نه از نظر تکنیکهای بازیگری و روح هنرمندانه رضا کیانیان هستم و نه از نظر تکنیکهای شعر گویی و وسعت خیال احمد شاملو...اما دقیقا به همان دلایلی که این دو و امثال این دو چنان کارهایی نمیکنند من هم نمیکنم...چون برای شراگیم زند...برای همین شراگیم زند زپرتی که به اندازه خودش میبیند و میخواند و میفهمد و مینویسد چنان ارزش و اعتباری قائلم که این اجازه را به خودم ندهم که با رفتارهای پوپولیستی (رفتارهای سطحی...عوامانه...جلف...مبتذل...مرتبط با خوی جانور گونه آدمی و...) خودم را همردیف و همسطح محروم ترین و بالطبع قشری ترین و رشد نایافته ترین افراد این جامعه قرار دهم...ادعا نمیکنم پسر پیغمبرم اما اگر لغزشی هم بوده و خواهد بود یک استثناست بر یک قاعده...سعی من همواره این بوده است که از این قاعده پیروی کنم...نه...اشتباه می گویم...من سعی نکرده ام...من برای پیروی از این قاعده خود را تربیت کرده ام...این قاعده چیزی بیرون از من نیست که بر من تحمیل شود...این قاعده خواست و سلیقه و مشی من است که بدون آن آدم دیگری غیر از این که هستم خواهم شد...
این قاعده سه اصل کلی دارد:
اگر جامعه قحطی زده است تو جو گیر نشو...برای آدمی مثل تو همیشه دختری هست که تنهاییت را پر کند...هیچ کسی از آغوش زنهای بسیار به جایی نرسیده است و البته بسیاری از آدمها از همین نقطه به فلاکت و پستی افتاده اند و تباه شده اند.
چیزهای دیگری هم به جز زن برای لذت بردن وجود دارد که به تو نئشگی بسیار پایدار تر و عمیق تری از همآغوشی با زیباترین زنان میدهند.فقط مردمانی که توانایی و استعداد بهره گیری از این لذات را ندارند در طلب لذت آواره ی آغوش زنان می شوند.
وقتی با زنی هستی همیشه با مغزت دوستش داشته باش نه با قلبت...قلب عضو بی ارزشی ست...!
eskizoferni dasht?(sar mizanam na baraye khundane neveshtehat ke na vaghtesho daram va ham sad jor varunetaresho khodam neveshtam baraye khundane javabam miam, )
March 3, 2008 1:58 AM
مردک ... خودتی
ببينم احتمالا شما با اين نوشته هات احيانا منظورت به طور غير مستقيم درخواست روابط نزديک! که با خانوم های های خوانندت نيست؟ جرات داشته باش بيا رک و راست بگو و اينقدر بيخود دور خودت نچرخ ... خل!
February 27, 2008 4:41 PM
شراگیم جان به روز کن دیگه. شیرفهم شدیم که اقایی...
February 25, 2008 4:49 PM
آلفردو : روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه شاهزاده خانمهای قلمروش در آنجا بودند. یکی از نگهبانان به نام بستا، دختر سلطان را دید که قشنگترین دختر آن سرزمین بود و فوری عاشقش شد. اما یک سرباز بیچاره در مقابل دختر سلطان چه کاری از دستش بر میآد؟ یک روز ترتیبی داد که بتونه باهاش صحبت کنه و بهش گفت که نمیتونه بدون اون زندگی کنه. شاهزاده خانم که تحت تاثیر عمق احساس او قرار گرفته بود به سرباز گفت : «اگه بتونی صد شبانه روز زیر ایوون اتاق من منتظر بمونی، بعدش مال تو میشم.» و سرباز به آنجا رفت و وایستاد! یک روز، دو روز، ده روز، بیست روز ... هر شب شاهزاده خانم از پنجره اونو میدید اما سرباز عاشق هرگز از جاش تکان نخورد. بارون بارید، باد اومد، برف بارید اما اون جم نخورد. پرندهها روی سرش خرابکاری میکردن و زنبورها نیشش میزدن! پس از نود شب اون لاغر و رنگپریده شده بود؛ از درد اشک میریخت اما نمیتونست اونا رو پس بزنه. حتی دیگه نای اینو نداشت که بخوابه. شاهزاده خانم همچنان اونو تماشا میکرد ... و درست در شب نود و نهم، سرباز از جاش بلند شد، صندلیشو برداشت و از اونجا رفت!
[ سینما پارادیزو ]
February 25, 2008 2:50 PM
خانوم شین جان (۱۲۰):
در اینکه بنده شراگیم را زیاد نمیشناسم شکی نیست ولی با توجه به شناختی که شما از این بزرگوار دارید قطع به یقین میدونید که ایشون کوچکترین تمایلی به ایجاد ارتباط ابا هالی سیبیل کلفت چون بنده ندارند ....وگرنه ما هم مشتاق شناخت این موجود با جریانات عصیانگرش داشتیم....
February 25, 2008 11:45 AM
خوب آقای شراگيم فکر کنم شما بايد جواب سئوالتون رو از فيلم راز بگيرين... آدما هميشه چيزايی که بيشتر بهش فکر ميکنن رو جذب ميکنن.. لابد دوستتون صبح تا شب خيال پيشنهادات دختر خانومای مختلف رو تو ذهن میپرورونه!!!
February 24, 2008 10:52 PM
سلام
من اون اوايل که ميخوندمت يه پسر ساده و بامزه ميديدم که اهل افه روشنفکری و اين چيزا نيست کاش آدما سعی نميکردن اينقد زود و بيرحمانه بزرگ شن
February 24, 2008 2:17 PM
شراگيم جان (۱۱۹)
شما شراگیم ما را خيلی دست کم گرفتيد....
شما شراگيم را از رو نوشتهاش ميشناسيد ولی من يکساله که باهاش هستم. بدین ترتیب هنوز دوستتون را خوب نشناختيد
خوش باشيد...
February 23, 2008 4:05 PM
حالا چه اصراریه شما ۲ تا با هم دوست باشین؟ این شراگیم که از دماغ فیل افتاده مخصوصا از وقتی موبیل سری ان خریده اون سهیلم که هنوز فکر میکنه ۲۲ سالشه.....
پ . ن: خانوم شین جان ....هنوز بعد از این همه وقت متوجه نشدی این شراگیم ولنتاین ملنتاین سرش نمیشه؟!!!
February 23, 2008 2:20 PM
شراگيم عزيز يكي از قاعده هاي مهم زندگي منم اينه كه هرگز ديگران رو خر فرض نكن و خودت رو زرنگ ندون... اوني كه ديگران رو دست كم ميگيره و خر فرض ميكنه اتفاقن خودش از همه خرتره .! من اين مورد رو هر روز به خودم گوشزد ميكنم ...و دليل خاصی هم برا گفتنش در اينجا نداشتم... فقط خواستم يکی از قواعد زندگيمو گفته باشم .
February 23, 2008 12:34 AM
بابک دادبخش ، زنداني اعتصابي در آستانه مرگ
امروز این خبر را حامل هستم برای نجات جانش بنویسید
February 22, 2008 10:07 PM
من دوس داشتم کامنتم شماره 113 بشود که نشد . میشه یا کامنا 113 رو پاک کنی که من عقده ای نشم و یا کامنا منو جاش بذاری؟
February 22, 2008 4:51 AM
بار آخرتون باشه برا شراگيم بوس ميفرستينا !..هی سوسکی و امثالهم... هی هر چی هيچی نمی گم.!... دهه !
February 22, 2008 1:49 AM
بار آخرتون باشه برا شراگيم بوس ميفرستينا !..هی سوسکی و امثالهم... هی هر چی هيچی نمی گم.!... دهه !
February 22, 2008 1:49 AM
بار آخرتون باشه برا شراگيم بوس ميفرستينا !..هی سوسکی و امثالهم... هی هر چی هيچی نمی گی.!... دهه !
February 22, 2008 1:48 AM
اومدم اضافه کنم منظورم از کامنت قبلی شامل تمام مفاهيمی که به تفضیل از خصلت بزرگان از قبيل عوض شدن اولويتها و غيره گفتی، است.
February 21, 2008 11:55 PM
آيا اين جمله که «خصلت بزرگان چنين است که دوستی خيابانی نمیکنند» دليلی است برای بد بودن دوستی خيابانی؟ خب خصلت بزرگان است، باشد. بزرگان (گیریم از جمله تو) ممکن است اشتباه کرده یا نکرده باشند. اين استدلال نيست آقای شراگيم. این که دوستی خيابانی سخیف است يا متعالی است يا بسته به شرايط میتواند بد یا خوب باشد، دليل منطقی مرتبط با موضوع ميخواهد.
February 21, 2008 11:10 PM
هی شری جون، تيکهء آخر پست آخرم رو واسه خاطر تو نوشتم...
بوس،
--سوسکی
February 20, 2008 5:09 AM
پونه جان(شماره 105) حالا کجا باید بریم این ۷۵ هزار دلار رو بگیریم؟:)
February 20, 2008 12:08 AM
خوشحالم همچنان چنين شيرزنانی در ايرانزمين پيدا ميشن و فقط فاحشه های شما شهر نيستن که معرف زن ايرانی خواهند بود
http://www.hamedtalebi.blogfa.com/
February 19, 2008 11:20 PM
وبلاگتو تو اين سايت قيمت کردم از همه رفيقات گرونتر بود خيلی کيف کردم ميشه حدود ۷۵ هزار دلار!!!!! خودت چک کن:
http://www.business-opportunities.biz/projects/how-much-is-your-blog-worth/
February 19, 2008 11:03 PM
سلام خیلی وقته می خونم ولی تا حالا چیزی ننوشتم ...از خوندن جوابت لذت بردم ولی اسخ دلقک خیلی سطحی بود و مطابق با مد جامعه ی مریض احوال این روز های ما ...فقط از این تعجب می کنم تو که این طور بالغانه و روشن و سالم فکر می کنی اون کامنت اولت برای چی بود واقعن اگه بحث ادامه یدا نمی کرد با خوندن اون کامنت اول آدم فکر می کرد تو همدر گیر همین بیماری جامعه ی مریض ما شدی؟
راستشو بگو اون کامنت اول رو نوشتی که دلقک ضایع کنی چرا از اول همین نظر تو ننوشتی بازی راه انداختی با اون بی چاره؟!
February 19, 2008 12:39 PM
وای شراگيم جان، اگه درد دلاتون اينجوريه خدا به داد حرف درست و حسابيتون برسه و بحثهاتون. خيلي طول كشيد تا خوندم اما چه كاري بود كه آخه اينقدر سربه سرش بزاري . خب بابا جون يواشكي ميرفتي دنبالش و پي به راز اين قضيه ميبردي كه سهيل چيكار ميكنه و تو هم همونو ميكردي. اونوقت اينقدر غصه نميخوردي. برم يه نفسي تازه كنم. مردم ...
February 18, 2008 8:38 PM
وای شراگيم جان، اگه درد دلاتون اينجوريه خدا به داد حرف درست و حسابيتون برسه و بحثهاتون. خيلي طول كشيد تا خوندم اما چه كاري بود كه آخه اينقدر سربه سرش بزاري . خب بابا جون يواشكي ميرفتي دنبالش و پي به راز اين قضيه ميبردي كه سهيل چيكار ميكنه و تو هم همونو ميكردي. اونوقت اينقدر غصه نميخوردي. برم يه نفسي تازه كنم. مردم ...
February 18, 2008 8:37 PM
اولش كه خودت رو با سهيل مقايسه ميكني و ميگي من درد دارم. بعد در جواب سهيل به دنبال علاج درد سهيل قلم فرسايي ميكني!!! نتيجه اينكه در ماهيت خود پديده دچار تناقض شدي. بهر حال چيزي كه من دريافت ميكنم اينه كه از مشكل مالي رنج ميبري بخصوص در قياس با دوستانت و اين نوشتهها رو مرهمي براي خودت ميبيني. به قول خارجيها دنيا fair نيست.
February 18, 2008 5:16 PM
سلام. با یک قسمت دیگه از داستان زندگیم آپم. ممنون که سر میزنید.
February 18, 2008 5:02 PM
شراگيم جان پيغام ۹۲ را خودت تاييد کردی؟ گرچه تا نصفه هم نخوندم اما همين اول صبحی حالم بهم خورد. متنی که نوشته اصلا شايسته حضور توی حتی قسمت نظرخواهی وبلاگت نيست. تهوع آور بود. زياد.
February 18, 2008 8:30 AM
ا************************************
----------------------------------------------------
ین پیام به خاطر پاره ای ملاحظات اخلاقی به حالت اینویزیبل در آمد...شرمنده
February 18, 2008 1:34 AM
خوندمش به سختی ... زياد بود !
پول چايی بچه ها يادت نره ...
ولی خوشمان آمد
February 17, 2008 5:58 PM
یه سوال بی ربط
شما می دونید چرا خارخاسک اینا
نیستن؟؟؟؟؟؟
!! شری؟؟؟؟!!!
تا کی تو و دلقک قصد دارین همدیگرو ضایع
کنین؟؟؟؟؟
February 15, 2008 12:03 AM
شراگیم و خانم شین عزیز عشقتان تا ابد جاودان . به ما هم سر بزنید .
به نام تنها خالق عشق و محبت،
دعوت نامه ی *روز والنتاين* وبلاگ *راز عشق* برای ( وبلاگ شما ....!!! )
پذیرا مي شویم شما را در اين وبلاگ ،
اين وبلاگ افتخار دارد بعد از بسته شدن وبلاگ ( آرابوو) ، يكي از پربیننده ترين وبلاگها ،
مطالب خود را هر هفته ، 2بار بروز رساني كند .
لطفاً از وبلاگ راز عشق دیدن فرمائيد و نظر بدهید.
*** مسؤولین وبلاگ راز عشق، برترینها را از خداوند يكتا براي شما آرزومندند ***
مطالب وبلاگ شما را تمام خوانديم ، خيلي عالي مي نويسيد ،
قصد همكاري با وبلاگ ( راز عشق ) را داريد ؟؟!! به ما خبر دهيد ...!!!
پیام مسؤولین وبلاگ :
** الهی اون روز نرسه دلم بی آشیون بشه
نکنه که اون روز برسه به من بگی دیگه برو
دوباره عاشقش بشی بگی گرفت جای تورو **
_____*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############*
____#################################*
______###########آپ کرديم ##############
_______#############################
________###########################
__________### wWw.RAZEASHGH.Blogfa.Com##
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________*#######*
_________________######
__________________####
__________________###
ما وبلاگمون را بروز كرديم ، وقت کردید سری بزنيد و نظر بدهيد!
مسؤلين وبلاگ راز عشق (علي فكري و محمد بهرامي)
February 14, 2008 4:49 PM
علامت تعجب جان...جوابت منفی هست...من چهارشنبه اونجا نبودم...!:)
February 14, 2008 4:49 PM
برای لذت بردن از زندگی کافيست کمی احمق باشی .... شکسپير!
خيلی پخته تر مينويسی(البته تو این نوشته ی آخرت تا حدودی بازجوییدی اصل خویش؛ چموشیَت!)... واقعا از اثرات وجود خانوم شينه؟ احساس ميکنم موهای شقيقه ات داره کم کم سفيد ميشه و پارتنرت یعنی خانوم قزی ... ببخشید خانوم شین هم یه چارقد گل گلی سرشه و خيلی مهربون میزنه ....
اين سهيل یا بهتر بگم دلقک خيلی هم پر بيراه نميگه ... دخترا و اصولا انسان ها هرچيز رو در هیئت اصلی خودش بيشتر می پسندند ... برای تو و امثال تو حرومزاده بودن و ماندن دلچسب نيست ... حرومزادگی رو بگذار برای کسانی که براش ساخته شدن ...
يه مسئله ی عجيبی هم اين ميون ذهن بنده رو قلقلک ميده ... ببينم مردها تو هر سن و سالی به فکر دختر بازی و زن بازی هستن؟ احيانا اين موضوع به ذهنشون خطور نميکنه که از يه سنی به بعد بايد دنبال پيرزن بازی باشند؟ ...
February 14, 2008 3:48 PM
سلام ! يه سوال بی ربط! شما چهارشنبه اين هفته تو صف تاکسی ونک - ميرداماد نبودی؟ من يه عکس ازت تو ۳۶۰ ديده بودم و اون آقايی که من ديدم خيلی شبيهت بود! لطفاْ اگه وقت کردی همين جا جواب بده!!!!! مرسی
February 14, 2008 1:20 PM
سلام! خداييش کف کردم!!..اولش که فکر کردم يه نفر ديگست و من اشتباه گرفتم!!..اينهمه تفاوت؟!!!...خيلی غريبه!!..انگار دچار نوعی دگردیسی شدی!!ايول به همتت!..حالا شايد همشم ربط به همتت نداشته! کلاً متحول شدی..خوشوقتم:)
February 14, 2008 8:22 AM
سلام! خداييش کف کردم!!..اولش که فکر کردم يه نفر ديگست و من اشتباه گرفتم!!..اينهمه تفاوت؟!!!...خيلی غريبه!!..انگار دچار نوعی دگردیسی شدی!!ايول به همتت!..حالا شايد همشم ربط به همتت نداشته! کلاً متحول شدی..خوشوقتم:)
February 14, 2008 8:21 AM
این دو تا مونا و مینا عجب تیکه هایی به هم میاندازند .
ببینم آقا مطمئنی که این مینا رو یه جایی یه جوری نکاشتی که اینطور از دستت آتیشی شده ؟ فکر کنم یه کم دیگه صبر کنیم ماجرا روشن میشه .
ضمنا من هم از طرف خودم از این مریم ۳۳ تشکر میکنم . بسیار به موقع و به جا بود این معرفی لغت نامه از طرف ایشون .
February 13, 2008 4:59 PM
شراگيم جان بدجوري اين حسن كچل را پيچاندي. اگر از دست اين تكه هاي تو روان پريش بشه و آن دو تا شويدش هم بريزد جوابگوي آن خواهي بود؟
February 13, 2008 2:25 PM
مرسی مریم جان...کم کم داشتم شک میکردم...من خیلی وقتها که به نوشتن املای درست بعضی کلمات شک داشته باشم دست به دامن گوگل میشوم و ان کلمه را با هر دو املای آن سرچ میکنم...یافته ها در هر مورد هرچه بیشتر و موجه تر باشد من را به سوی کلمه اصلی هدایت میکند...در مورد ترید یا تیرید هم بعد از خواندن کامنت این دوستمان واقعا شک برم داشت که نکند اشتباه کرده باشم...جالب اینجا بود که در اینترنت هم هرچه بود تیلیت بود و اثری از تیرید و ترید نبود و یا به ندرت بود...به هر حال مرسی که من را از این سردرگمی نجات دادی...احتمالا من هم همیشه دعاگوی تو خواهم بود به خاطر معرفی این فرهنگ لغت آنلاین و سهل الوصول...از آن خواننده های خوب روزگاری...!:*
February 13, 2008 12:51 PM
تريد
دهخدا :
[ ت َ /ت ُ ] [ اِ ] تريت است که ريزه کردن نان باشد در شير ودوغ و غيره . و آن را به عربي ثريد گويند با تاي مثلثه . (برهان...
منبع: http://www.mibosearch.com
من با اين فرهنگ لغات بسيار حال ميكنم. آدرسش رو هم در وبلاگ ۳۵ درجه پيدا كردم. دستش درد نكنه.
February 13, 2008 9:13 AM
فراندوش عزیز (شماره ۶۳):
مطمئن باش اشتباه تایپی نیست...من فکر میکنم تیلیت را تیرید هم مینویسند و فکر میکنم درست ترش همین یکی باشد...البته هیچ بعید نیست که من اشتباه کنم و در حال حاضر هم دسترسی به فرهنگ لغات ندارم...علی ایحال فعلا میگذارم همینجور بماند تا اگر کسی به فرهنگ لغت دسترسی داشت و فرمایش شما را تایید کرد و یا خودم جایی به فرهنگ لغات دسترسی پیدا کردم و صورت صحیح کلمه را دیدم آن را تغییر دهم...به هر حال ممنونم از توجه و نکته سنجی تان...
February 13, 2008 8:31 AM
شماره ۷۱ :
کامنتت رو میگذارم باشه...اما نه به این دلیل که حامی دموکراسی هستم و نقد پذیر...بلکه به این خاطر که نشون بدم هنوز هستن آدمهایی که به امکان گذاشتن چیزی مثل کامنت شماره ۷۲ ی جنابعالی میگن دموکراسی و به محتوای اون کامنت هم میگن نقد بی پرده...!
واقعا خسته نباشید!:)
February 13, 2008 8:16 AM
به مونا۵۶ : معلومه از اون ترشيده های نکبت هستی که درد بی پسری داره خفت میکنه.عیب نداره جیگر خ-ا-ی-ه مالی کن شاید این وسط یه چیزی هم به تو ماسید
February 12, 2008 10:36 PM
خيلی بدبختی حامی دموکراسی اگر کامنت منو نذاری.از چی وحشت داری انتقاد بی پرده!!!؟؟؟؟؟
February 12, 2008 10:35 PM
من مي گم كه... جامعه ها كه تضاد ندارن ؟ پس لابد ما تو خواسته هامون تضاد داريم! اينور و مي چسبيم اونور مي زنه بيرون اونور و مي چسبيم يه ور ديگه مي زنه بيرون!!!
مهسا مي گفت كه جان كه فكري به حال جسم نكرد تا جسم براي آن چه كند...!!
اصلا كسي از من نپرسيد كه چي مي گي آقا شرمنده!!
February 12, 2008 7:54 PM
سهیل جان (شماره 64) قربون دستت...زحمتت میشه اما هروقت دیدیش از طرف منم یه چیزی بهش فرو کن !
February 12, 2008 3:51 PM
۳۰ سال پیش پدران روشنفکر یا به قولی روشنفکر نمای ما وقتی که ما دبستانی بودیم دست به حماقتی زدند تاریخی!الان فرزندان و نوه های این پدران که منو شما باشیم بر سر همان آزادیی که دل آنها را زده بود داریم کون خودمونو پاره می کنیم!حالا واقعا اینقدر ارزش داره!نمی دونم!شاید داره!شاید به قول این سهیل خان الان که بر می گردم به گذشته می بینم نوجوانیم در جنگ سوخت جوانیم در سازندگی و الان هیچی به هیچی!و به قول شراگیم شاید لذتی بالاتر از زن هم وجود داشته باشه!ولی این مقوله کلا به روشنفکری بر می گرده که با سهیل موافقم!البته من کیم که موافق یا مخالف باشم!غربیا بیهش می گن observerمن فقط يه مشاهده گر هستم!می بينم و می بينم و با داده های قبلی مقايسه می کنم و می بينم که وای بر ما!
و داستان ؛طاعون؛ کامو داره به شکلی تکرار می شه!داشتم اين کتاب عطر مردگان رو می خوندم!ديدم ای داد بيداد مملکتی پر از من پر از سهیل پر از خانم شین پر از شراگیم و پر از همه اینایی که اینجا می نویسن وجود داره که هرکدوم مثل یه تیکه اسفنج که افتاده باشه تو آب حجیم و سنگین شدیم ولی اگه از آب بکشنمون بیرون و فشارمون بدن معلوم نیست چی می مونه ازمون!
درد دل بود!دوستان به دل نگیرن!پیریه و آلزایمر
February 12, 2008 2:03 PM
منم روی هم رفته تا حالا کسی رو تحويل نگرفتم
از همون اول نه به کسی پا دادم و نه کسی که جلو اومده رو تحويل گرفتم مگر به ندرت و به تعداد انگشت شمار
توی اين ۲۵ سال عمر غير مفيد فقط يه بار شد که از کسی خوشم اومد و پيش قدم شدم که اونم چون از من سر تر بود تحويلم نگرفت :(
February 12, 2008 1:54 PM
۳۰ سال پیش پدران روشنفکر یا به قولی روشنفکر نمای ما وقتی که ما دبستانی بودیم دست به حماقتی زدند تاریخی!الان فرزندان و نوه های این پدران که منو شما باشیم بر سر همان آزادیی که دل آنها را زده بود داریم کون خودمونو پاره می کنیم!حالا واقعا اینقدر ارزش داره!نمی دونم!شاید داره!شاید به قول این سهیل خان الان که بر می گردم به گذشته می بینم نوجوانیم در جنگ سوخت جوانیم در سازندگی و الان هیچی به هیچی!و به قول شراگیم شاید لذتی بالاتر از زن هم وجود داشته باشه!ولی این مقوله کلا به روشنفکری بر می گرده که با سهیل موافقم!البته من کیم که موافق یا مخالف باشم!غربیا بیهش می گن observerمن فقط يه مشاهده گر هستم!می بينم و می بينم و با داده های قبلی مقايسه می کنم و می بينم که وای بر ما!
و داستان ؛طاعون؛ کامو داره به شکلی تکرار می شه!داشتم اين کتاب عطر مردگان رو می خوندم!ديدم ای داد بيداد مملکتی پر از من پر از سهیل پر از خانم شین پر از شراگیم و پر از همه اینایی که اینجا می نویسن وجود داره که هرکدوم مثل یه تیکه اسفنج که افتاده باشه تو آب حجیم و سنگین شدیم ولی اگه از آب بکشنمون بیرون و فشارمون بدن معلوم نیست چی می مونه ازمون!
درد دل بود!دوستان به دل نگیرن!پیریه و آلزایمر
February 12, 2008 1:37 PM
شری جون مهيار امروز صبح قرار بود بره رشت . منم قراره برم دم خونه شون يک سی دی بگيرم از مامانش . حالا دوحالت اتفاق می افته :
اول اين که هوا خراب باشه و نتونسته بره رشت که در اونصورت حتما خونه و زير لحافه که بنابراين مشکلی نيست و خودم جرش ميدم !!
دوم اين که جاده ها باز بوده و ايشون تشريف برده اند و کی بر ميگرده ؟ دقيقا چهار روز بعد . بنابراين چهار روز منتظر می مونم و روز پنجم ميرم جرش ميدم !! و اما زيارت مامانش هم می تونه يک فرصت طلائی باشه ! ولی افسوس که زورم بهش نمی رسه ! خلاصه اين که تو خيالت کاملا راحت باشه !!
February 12, 2008 12:46 PM
شراگیم این اشتباه تایپی است لطفا تصحیحش کنید:
... و مخم را حسابی تیرید میکند
...و مخم را حسابی تيليت ميکند
February 12, 2008 12:11 PM
شماره ۵۹ میم در محاق عزیز..... وبلاگ زيبايی داری بخصوص در رابطه با خبر رسانی در رابطه با دانشجویان کرد به همه دوستان توصه ميکنم بخوانند...... در رابطه با شاملو شاعر بزرگ ازادی هم بايد بگم تعهد هنری و تاثيری که بر جامعه خودش داشته مهمه نه اينکه چی خورده و باکی خوابيده..... زندگی شخصی ادما بخودشون مربوطه و نه هيچکس ديگه انچه که شاملو رو ماندگار میکنه اشعار زیبا و ذهنیت خلاق اونه...... بتهوون یک زنباره بود ولی سمفونیهای او از شاهکارهای موسیقی جهان است.
February 12, 2008 11:31 AM
واقعا خنده دار بود.. برای هر دویتان به خصوص جناب شراگیم با ان همه دبدبه و کبکبه واقعا متاسفم که اینقدر احمقانه و سخیف و صفر و یکی استدلال می کنید.
February 12, 2008 10:06 AM
خوب ببينيد من فكر مي كنم كه اشتباه شما دو تا اين است كه يك سري خصوصيات خاص و در خور توجه در من ديديد و به مرور زمان اين مهم باعث بر آن شده كه دچار توقعات بي جا و توهمات عجيبي در مورد خودتان بشويد .خوب شراگيم جان شما ممكنه كه كتابي بخوني و يا فيلمي ببيني و چند تا پست ناقابل رو هم آپ كني اما اين نبايد باعث بشه كه فكر كني يكي تو مايه هاي مني برادر من .
از اون طرف هم سهيل جان شما خيلي دوست داشتي مثل من يك ماشين نرم و راحت داشته باشي و موهات به باحالي من باشه و مثل من كيلو كيلو مطلب بنويسي و چاپ بشه كه خوب اين هم اشتباهه چون هر كس استعداد ها و توانايي هاي خودش رو داره .
اما از حرفهاي جفنگ گذشته من بر اين تعاريف شما ها از روشنفكري و راه و روش دختر بازي چندان معتقد نيستم .
ببينيد هر كسي راه و روش خاص خود را براي دوست شدن با دختري جديد بلده و بر اساس اون پيش مي ره . خود من تا پنج شش سال پيش اگر توي خيابان دختري بهم پا مي داد سري پاي مبارك را مي چسبيدم و لاك مي زدم . اما بعد از مدتي كلا اين نوع آشنايي از تصورم و از نوع روابط اجتماعي ام حذف شد نه براي اين كه اگر دنبال دختره برم خودم رو ضايع كردم نه . براي اين كه كلا اين نوع بر قراري رابطه رو ديگه نمي توانستم درك كتم .
از ان طرف اين تصور كه من به خاطر اعتماد به نفس زياد نمي روم دنبال دختر ها هم چندان برايم قابل توجيه نيست چرا كه خيلي از زمانها هست كه ما اتفاقا براي اين كه اعتماد به نفس داغون خودمون را وصله پينه كنيم ميريم دنبال دختره . در مورد دست زدن و دست نزدن هم شري خان زياد رفتي بالاي منبر جيگر . چرا كه من شخصا اگه بتونم بي برو برگرد دست ميزنم مرحوم شاملو هم ميزد خوب هم مي زد اقا . اما اگر بتونم چرا كه حالا ديگر به سني رسيده ايم كه سليقه ها و شاخصه هاي ما به نوعي مي توانند عضو قد علم كرده را در جاي خود سركوب كند . يك ذره به خودتون نگاه كنيد شما دو تا تا همين چند سال پيش از سر خر ماده و ... نمي گذشتين همين شراگيم هميشه گربه ماده مياورد خونه اما ببينين امسال هستند مواردي كه اخ و تف مي كنين .
ولي خوب اينم قبول دارم كه كلا براي سهيل اتفاق هاي زيادي مي افته كه خداييش براي كمتر كسي مي افته .
خوب اينم دو حالت داره يا خيلي خوش شانسه بر خلاف من گردن شكسته كه سگ ماده هم حاضر نيست برام پارس كنه يا اين كه يك جورايي نمكش رو زياد مي كنه .
البته دروغ چرا منم خيلي از موقع ها شده كه هر چي نشستم فكر كردم ديدم واقعن دوست دارم تمامي دختراني را كه تا به حال ديده ام و به حافظه ام ميرسد بعله از دختر همسايه گرفته تا تايپيست روزنامه كه با اون دستاي كوچولوش تند تند كلمات گنده رو تايپ مي كنه . اما تا به فكر يكي از اين رابطه ها مي افتم مثل سگ پشيمون مي شم و دمم رو مي ذارم روي كولم .
البته مسلما من يك نمونه از روشنفكري ام ؟ واقعا نميشه گفت . چه بسا الان يكي از بحث هايي كه هست اينه كه اصولا خيلي از نويسنده ها و شاعرهاي ما روشنفكر نيستند و قرار هم نبوده هر كه هنرمند و نويسنده هست روشنفكر باشد . حالا باز من رو بگي يك چيزي چون از شما دو تا خيلي روشنفكر ترم هيچي نباشه كتابي كه دارم با دكتر در ميارم اسمش روشنفكري در هنر و فرهنگ ايرانه
شما هام من رو الگو كنين البته الگو نه اين كه تقليد كنين
February 12, 2008 4:06 AM
متن لينکی که گذاشتم را ليلا کامل گذاشته تو نظرات...درس عبرتی که اول نظرات را بخوانم بعد نظر بدهم.
اما لينک زيتون؛
http://shareislove.net/index.php?q=aHR0cDovL3o4dW4uY29tLw%3D%3D&hl=3ef
February 12, 2008 2:56 AM
سلام
اتفاقا يک بحثی یک کمی در این راستا در پست آخر وب زيتون راه افتاد در مورد هنرمندان وبه عبارتی بزرگان...
اين نوشته آقای رویایی هم خالی از لطف نيست:
http://shareislove.net/index.php?q=aHR0cDovL3JveWFlZS5tYWxha3V0Lm9yZy9hcmNoaXZlcy8yMDA4LzAxL3Bvc3RfODUuaHRtbA%3D%3D
February 12, 2008 2:47 AM
درود بر شراگيم عزيز...... باهات يه جورايی موافقم روشنفکری فقط به داشتن افکار مشعشعانه و کلام نيست روشنفکر بدون عملکرد مثل يک ادم عقيمه . تو نميتونی روشنفکر باشی و به زن فقط بصورت کالای جنسی نگاه کنی .... و اما در رابطه با سکس.... بطور کلی سکس و داشتن رابطه جنسی رو در سرزمين نفرين شده ما زيادی بزرگ کردند بدليل محدوديت ها و بايد و نبايد های بيشمار که سنتهای غلط اجتماعی و نقش مخرب مذهب در تشديد کردن ان غير قابل انکار است .... رابطه جنسی يک رابطه مقدس است . مشروط بر اينکه با احساس و دوست داشتن طرفین باشد در غير اينصورت يک عمل فيزيکی است که با مبلغی ميتوان انرا خريد. شراگيم عزيز من بعنوان يک زن بخاطر داشتن اين چارچوبها تورا تحسين ميکنم چرا که تو برای بدن خودت ارزش قايلی و در کوچه و خيابان بدنبال کالای سکس نيستی .هيچ چيز زيباتر جذابتر و شيرين تر از اين نيست که انسان با کسی که دوستش دارد هم اغوش شود.
February 12, 2008 1:32 AM
واه واه واه!........مرده شور ترکیبتو ببرن مینای عوضی بيشعور پایین تنه نديده............................
:))
(شراگيم خان حق نداری اين کامنت را پاک کنی ها....)
February 11, 2008 10:54 PM
ببین حالا که اینقدر ملت این شوخیای شماها رو با همدیگه جدی گرفتن پاشو بیا کتاب بازی بکن یه کم حال و هوای اینجا عوض شه و کله وبلاگت یه بادی بخوره! پاشو قربونش بشم پاشو! یه آب به دست و صورتت بزن....آهان.....اومدیا!!! منتظرتم :)
February 11, 2008 10:15 PM
اينقدر بيجنبه بودی و من نميدونستم خاک بر سرت که با اينهمه کبکبه و دبدبه بازم درد دختر داری و تئوری ارائه ميدی بجای حسودی به حال ديگران فکری به حاله پايين تنه بدبختت کن!
February 11, 2008 9:44 PM
سلام
دوستان عزیز شراگیم و سهیل! قبل از هر چیز این رو بگم که من اتفاقی وارد این وبلاگ شدم ولی وقتی بحث رو دیدم برام جالب بود و همین باعث شد که همه مطالب و حتی مطالب آرشیوی رو هم بخونم و به همین دلیل این حق رو به خودم دادم که من هم نظرم رو بیان کنم: دوستان عزیز ، من تصور میکنم هردوی شما تا حدودی درست و در همین حین تا حدودی درست نماندیشید.بگذارید به جای نقد تفکر شما ، از تفکر خودم بگویم که شاید مدخلی دیگر باز شود..
به نظر من هر کس و در هر مقطعی اگر یکسویه بنگرد و تفکر کند ، حتما در مقطعی دیگر از آن تفکرش پشیمان خواهد بود..دوستان عزیز به باور من انسان روحی و شخصیتی کثیرالوجهه دارد .چرا نمیاندیشیم که همین بشر و به واسطه بشر بودنش ،آنچنان تیازهای متنوعی دارد که حتی شاید دسته بندی انها نیز به سادگی میسر نباشد. میتواند از یک بعد عالم و از چندین بعد جاهل باشد. میتواند در رابطه با یک موضوع چندین ساعت سخنرانی کند ولی از موضوعی دیگر حتی کلمه ای نشنیده باشد..میتواند سر کلاس دو ساعت در مورد نیچه سخنرانی کند و در ضمن علاقه مفرطی به آبگوشت بزباش داشته باشد!! میتواند شاعری بی همتا باشد ولی وقتی در زمستان از کنار چرخ باقالی رد میشود ،بی اختیار پاهایش سست شود ....
اینها و چندین هزار مثال دیگر همگی ناشی از کثیرالوجهه بودن این بشر دارد..
و اما س ک س...من میخواهم سوالی از همه شما بپرسم ؟ چرا وقتی وارد این مقوله میشویم ، در تمامی دکانهای منطق بسته میشود ...چرا هنوز این مقوله برای بسیاری از ما جزو اسرار مگو است؟ مگر نه این است که این نیز یکی از نیازهای همین بشر است..هیچوقت به این فکر کرده اید که اگر س ک س نبود، ما نیز نبودیم.!؟ چرا به راحتی و به هر کس میتوانیم بگوییم که مثلا قرمه سبزی دوست داریم ولی نمیتوانیم بگوییم که س ک س دوست داریم؟؟ چرا تشنگی جسمی را به راحتی بیان میکنیم ولی ...
February 11, 2008 8:46 PM
شراگیم عزیز پاسخ نامه ات به سهیل خواندنی و قابل تعمق بود مخصوصا سه اصل کلی قاعده ات . هر چند در مثل مناقشه نیست اما بنظرم مثال اوردن از کیانیان و شاملو بعنوان مصادیق مورد نظرت شاید تا حدی اشکال برانگیز باشد . از انجا که در نهایت احترامی که برای هر دو قائل هستم و مطمئنا شهرت ایشان هیچگاه به ان ها اجازه نمونه چنین اعمالی در ملا عام را نمی دهد اما مسلما ان ها هم پسر پیامبر نیستند . علیرغم علاقه زیادی که به اشعار شاملوی بزرگ دارم او هم از این قاعده مستثنی نیست . شخصا هنر هنرمند و کاراکترش رو از هم جدا می کنم تا به قول دوستی از هنرش لذت ببرم . به همین دلیل با دیدن و خواندن این نوشته یدالله رویایی هیچ حس بدی نداشتم ! به قول همان دوست یدالله رویایی هم خاطره ای تعریف کرده و ما می فهمیم که هیچکس مقدس نیست . بماند که در مورد شاملوی عزیز روایات و حرف و حدیث ها از این نیز بیشتر هستش اما کاش از هنرمندان و شاعران و نویسندگان مان بت نسازیم . کاملا باهات موافقم که :
محتویات مغز اگر نتواند بر روی رفتار و اعمال آدمی تاثیر بگذارد فرقش با محتویات مثلا روده در چیست؟ اصلا کارکرد این مغز کجا مشخص می شود...مگر می شود من نوعی مثلا صبح تا شب کتابهای فمینیستی بخوانم و افکار فمینیستی داشته باشم ولی در زندگی روزمره ام تو سری خور و مرد ذلیل و محروم بالفطره از حقوق اولیه ی خودم باشم ...این حقه بازی ست...اصلا مگر میشود رفتارها و کنش های ما تحت فرمان مغزمان نباشد؟ تو اگر در تک تک رفتارهایت بزرگ نباشی و بزرگوارانه رفتار نکنی چطور میتوانی ادعا کنی انسان بزرگی هستی؟صرفا با این ادعا که افکار بزرگی در سر داری...!؟
اما بنظر می رسد بیشتر اوقات بهتر است از زندگی خصوصی شاعر و نویسنده و هنرمند محبوب مان خبر نداشته باشیم تا کمتر ناامید شویم ! شاید اگر زندگی خصوصی ان ها هم منتشر می شد و ما بر اساس ان می خواستیم با روح اثار ان ها ارتباط برقرار کنیم مایوس می شدیم !
http://royaee.malakut.org/archives/2008/01/post_85.html
یادم افتاد که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگرۀ نظامی، به رم رفته بودیم . بهار ۱۳۵۴ بود. بعد ازاتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب . ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین .
در بازگشت به تهران ، چند روزبعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامۀ "رستاخیز" ، حکایت از سفری پرملال، پراز تحمل و تلخی :
"...روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم : آیدا ی من کجاست ... و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ...
آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی من کجاست؟ و می گریستم ..." (به نقل از حافظه)
فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هرروز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هرروز باگاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !
گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده !
February 11, 2008 7:39 PM
بابا تو ديگه خيلی بچه مثبتی . مردم از خنده . يعنی اگه دختره تو رو ببره خونه خودش و ببرتت تو اطاق خواب جلوت لخت بشه باز فکری ميشی که تو اين جور مواقع شاملو و رضا کيانيان چه واکنشی نشون ميدن تو هم همونجور برخورد کنی؟ ای ول به اين خويشتن داری عظما.
February 11, 2008 7:27 PM
واي محشر بود!!
كامنت هر دوتونو ميگم.شراگيم واقعا ميخكوبم كردي با متنت.فكر اينكه هنوز ادمايي مثل تو پيدا ميشه ....پس جاي اميدواري هست
البته فك نكنم كه منظور سهيل دقيقا اوني باشه كه تو برداشت كردي
ولي بهر حال منطق جالبي داري
February 11, 2008 6:17 PM
چقدر جالب و خوندنی بود این نوشته ..مخصوصا تجسم رضا کیانیان یا احمد شاملو تو خیابون ایران زمین یا جردن در حال دور زدن و شماره دادن ..
از شوخی گذشته این که از قول یک آقا خوندم که شما ارزشی برای دختری که به قول خودتون مدام پالس مثبت میفرسته قائل نیستین ..همین کلی ارزشمند بود واسم ..این که دوست دختر یا دوست پسر بودن چیزی بالاتر از یه رابطه xx....صرف هست ..هر آدمی یه مجموعه از خصوصیات هست و دو نفر همدیگه رو کامل میکنن ..دو نفری که در عین حال که با همدیگه میگن .میخندن ..شوخی میکنن..چوونی میکنن ..در کنارش بتونن یه وقت هایی به طور جدی با هم صحبت کنن تو موضوعات اجتماعی ..سیاسی
یه عروسک بی مغز چه پسر و په دختر از نظر من غیر قابل تحمله ..
ولی چند روز پیش استاد الهی قمشه ای رو دیدم دم بازارچه گلستان با یه بی ام و میخواست به یه دختری شماره بده دختره نمیگرفت
February 11, 2008 2:20 PM
نه ديگه ! جر نزن ! در ضمن عمرا نمی تونی به موهای من دست بزنی چون قدت کوتاهتر از اين حرفهاست و مگه چهارپايه بذاری زير پات دستت به سر من برسه !!
در ضمن راجع به شاملو و کيانيان دوسطر از حرفهای خودت رو کپی می کنم اينجا . ببينم چه برداشت ديگری ميشه کرد ؟:
...من نه از نظر تکنیکهای بازیگری و روح هنرمندانه رضا کیانیان هستم و نه از نظر تکنیکهای شعر گویی و وسعت خیال احمد شاملو...اما دقیقا به همان دلایلی که این دو و امثال این دو چنان کارهایی نمیکنند من هم نمیکنم...
حل شد ؟
February 11, 2008 2:02 PM
پاسخت خوب و کامل است. ولی اين جمله آخر خرابش ميکند. ارزش و اهميت چيزی از ارزش و اهميت چيز ديگر نمی کاهد! قلب عضو با ارزشی ست.
February 11, 2008 1:38 PM
وای سهیل...سهیل...(شماره 43) دلم میخواهد همین الان ان چهار تا شویدت را هم بکنم و خلاصت کنم...:
اولا حرفت را پیچاندی...اگر به نظر تو این دو جمله که ((عزیز من روشنفکری به اعمالی نیست که انجام میدی یا انجام نمیدی . صرفا به محتویات مغزت بستگی داره و والسلام .)) و این جمله که ((روشنفکری عصا قورت دادن و افه امدن نیست)) یکی ست و من نباید چنان برداشتی میکردم و چنان چیزهایی در پاراگراف اول نوشته ام برایت مینوشتم خب قضاوت با خوانندگان...!
دوما با گفتن این یک جمله که مثالها بی ربط بود و بحث را لوث کرده و پریدن از روی انها چیزی نه از ارزش مثالهای من کم میشود و نه گره ای از بحث باز میشود...اینجور کلی گویی ها که فلانجا این را نوشته ای که بی ربط است و فلانجا بحث را لوث کرده ای و پریدن از روی حرفهای من که نشد بحث...! تو میگویی بی ربط است من میگویم با ربط است...قضاوت این هم با خواننده ها...
سوما...یک سوم نوشته ات را گذاشته ای به این که من گفته ام باید از شاملو یا کیانیان یا دیگری تقلید کرد...آخر من کجا گفته ام که مرجع تقلید من این دو هستند که آمده ای برای من از زندگی خصصی شاملو مینویسی...! یعنی واقعا متوجه نشده ای من به جای شاملو و کیانیان میتوانستم دو آدم موفق و با اعتماد به نفس دیگر را مثال بزنم؟مساله بر سر شخص نیست...مساله بر سر این است که آدم حسابی ها (بخوان آدمهای موفق و با اعتماد به نفس) خیلی دور از ذهن است که تن به چنین کارهایی بدهند...!
(به کامنتم در جواب بهاره هم نیم نگاهی بنداز)
چهارما این که در بعضی مواقع افرادی که اعتماد به نفس کمی دارند دچار پدیده ای به نام غرور افراطی میشوند اگر شمولیت ندارد (که ندارد) و در مورد بنده هم صدق نمیکند (که نمیکند) اصلا چه نیازی داشت که گفته شود که من هم بیایم اینهمه بنویسم که چنین چیزی صادق نیست و اتفاقا عکسش بسیار بیشتر صادق است...آزار داری!؟
February 11, 2008 1:04 PM
بهاره جان(شماره 40):
یک چیزی این وسط هست و ان هم این است که این نوشته در جواب نوشته ای بود که پا پیش گذاشتن و استفاده نکردن از فرصتها و اصطلاحا تهران را به آتش نکشیدن را به علت عدم اعتماد به نفس و یا کمپلکسهای روانی دانسته بود...قصد من فقط این بود که نشان بدهم چنین چیزی نه تنها صحت ندارد که عکس این مطلب در نود درصد مواقع صادق است...بحث بر سر این نیست که فلان کسک که هزار تا معشوقه عوض کرده است کارش درست بوده یا آدم بزرگی بوده است و یا خیر...بحث بر سر این است که اگر بخواهیم کمپلکس های روانی و نیز عدم اعتماد به نفس را در این قضیه دخیل بدانیم لبه ی تیز تیغ آن به سمت همان آدم باحال ها و پالس مثبت گیر ها و جردن بالا پایین کن هاست و نه به سمت کسانی که به چنین پالسهایی در محیط پیرامونشان کم توجه و یا بی توجه ند...!
در ضمن شما نگران نباش...من و سهیل گوشت هم را هم بخوریم استخوان هم را نگه میداریم...باز هم تاکید و تکرار میکنم شخص سهیل موضوع بحث من نیست...سهیل اگر چنین آدمی بود مدتها پیش از دایره دوستان من حذف شده بود...من آدمی نیستم که با کسی تعارف داشته باشم یا بخواهم هندوانه زیر بغل کسی بگذارم...واقعا بی انصافی ست اگر بخواهیم سهیل را با بعضی چیزهایی که اینجا نوشته ام مرتبط بدانیم...
اینجا بحث بر سر رفتارها و چگونگی توجیه این رفتارهاست...
February 11, 2008 12:15 PM
در ابتدا
چند کلمه با خواننده ها حرف دارم که متاسفانه بعضی از دوستان تصورات غريبی در مورد بحث من و شری دارند که مصداق هايش را در همين جا ديدم و البته چند تائی هم در کامنت های من بود که تاييد نشده است . بحث مقايسه من و شری از ابتدا بی معنی و چرند است . شری دوست من است و هميشه هم برای من دوست خوبی بوده و از مصاحبتش لذت برده ام . بنابراين تصورات مقايسه ای و رقابتی را لطفا مطرح نفرمائيد . مگر قرار است ما کپی برابر اصل يکديگر باشيم ؟
و اما بعد :
ول از همه اين که رفيق عزيز . پست تو به نوعی ( گيرم به طنز ) اشاره به مواردی داشت که در کامنتت نفی کرده ای . ولی بيا از اين مطلب بگذريم و برويم سراغ کامنت آخری ..
شری جان فرموده ای دليل بر اين نمی شود که تو هم ده سال بعد مثل من شوی و حسرت جوانی از دست رفته ات را بخوری که روابط با جنس مخالف..و...
فرمايشت دقيقا درست است . منتهی بد نيست بدانی چيزی هست به نام بحران ميان سالی که دقيقا همه گير و بيشتر نقد رفتار جوانی است . يعنی انسان از بعضی رفتارهای دوران جوانی پشيمان است . حالا اگر تو معتقدی همين رفتاری که داری جای هيچ اشتباهی ندارد و ده سال بعد هم اولويت هايت چنان است که مو لای درز دوران گذشته ات نمی رود بحثی نيست . منتهی خيلی بعيد می دانم بتوانی با اين قاطعيت در مورد آينده ای نظر بدهی که هنوز نيامده و شراگيمی که چيزی غير از شری الان است . به هرحال از اين هم می گذريم که بحث بی معنی است و قطعا نمی شود قاطع نظر داد ده سال بعد شری چطور فکر می کند .
اما بعد هم فرموده ای حرف من يعنی این که روشنفکری به رفتار نيست و به محتويات مغز است چنين و چنان است و يک مثال در مورد فمينيسم آورده ای و يک مثال هم راجع بله کتک کاری در خيابان و...
عزيزم نمی دانم چرا دقيقا مثل آخوندها در بحث رفتار کرده ای !! يعنی برداشتی دو تا مثال بی ربط و افراطی آورده ای !! دقيقا مثل برادران آخوند که تعريفشان در مورد جامعه غرب ايدز و سير صعودی طلاق است !! واقعا اين مثال هايت چه ربطی به حرف من داشت ؟ معنی حرف من کاملا واضح بود یعنی اقا جان روشنفکری به تظاهر و افه و عصا قورت دادن نيست . هم من تو را می شناسم و هم تو من را می شناسی . مطمئنا شری نمی رود توی خيابان عربده بکشد و سهيل هم زنش را کتک نمی زند !! بنابراين با اجازه ات مثال هايت را بی ربط به بحث بين خودمان می بينم . اساسا رد کردن يک حرف با توجه به مصاديقش هم روش جوانمردانه ای نيست .و دیگر این که فرموده ای ادم باید بزرگوار باشد و...ببخشید ولی باز ارتباطی نمی بینم چون به نوعی ابراز بدیهیات و لوث کردن بحث است .
به هرحال برویم سراغ بعد تر :
در مورد این که پوپولیسم و تنزه طلبی و کلاس گذاشتن به معنای غروری است که ان هم از نداشتن اعتماد به نفس است هم متاسفانه حرف من این نبود . دقیقا نوشته ام که منظورم تو نیستی و این که غروراحمقانه و افراطی از عدم اعتماد به نفس سرچشمه می گیرد . در این که شراگیم زند واجد غرور افراطی نیست شکی ندارم چون از نزدیک می شناسمت ( نقل به محتوا ) ولی این که سعی کرده ای بگوئی غرور ربطی به عدم اعتماد به نفس ندارد جالب بود . عزیزم حرف من در مورد غرورافراطی بود و تو هم لابد یکی دوتا کتاب روان شناسی خوانده ای . از بدیهیات مسلم روان شناسی یکیش هم مسئله دفاع های روانی و علی الخصوص دفاعی به نام واکنش وارونه است . بله دقیقا درست است . غرور بیجا از عدم اعتماد به نفس سرچشمه می گیرد . و این نه حرف سهیل بلکه حرف تمام بزرگان این علم است . وانگهی فرموده ای فلان دختر
harf haye toye posteton ba harfhaye bad tahrireton 180 daraje fargh dash!!
March 11, 2008 2:25 PM