شراگیم
« یک درد دل دوستانه...! | صفحه اصلی | شنبه... »
کار...کار؟

وقتی همه ی زندگی ات میشود اضطراب و استرس و سگ دو زدن که بتوانی اجاره خانه ات را جور کنی و بدهی طبیعتا جایی برای نوشتن و مهمتر از آن خواندن نمیماند...تا ده روز دیگر باید حدود یک و نیم میلیون تومان بابت اجاره ی شش ماهه دوم خانه ام بدهم به صاحبخانه...تقریبا بیشترش را جور کرده ام اما هنوز حدود چهارصد هزار تومان کم دارم که باید تا آن موقع جور شود...مادرم پیلاطس وار دستش را شست و ضمن ابراز همدردی و تاسف بابت مشکلات مالی ام من را به دست زندگی ام سپرد و گفت که کار بیشتری نمیتواند بکند...یعنی در اصل قول یک کمک سیصد – چهارصد هزار تومانی را داده است...حق هم دارد...من هم اعتراضی ندارم...بالاخره یک روز باید بتوانم از پس دخل و خرج خودم بر بیایم...ولو شده به قیمت دور شدن از همه ی چیزهایی که دوست دارم...حدود یکماه است که چیزی نخوانده ام و بیشتر از دو هفته است که چیزی ننوشته ام...به شدت چسبیده ام به این کار دوم...همان بازاریابی و فروش جی پی اس...شبها میروم سر کار خودم و صبح مستقیم از سر کار میروم شرکت و آنجا مشغول می شوم و حوالی ساعت 5-6 بعد از ظهر هم میرسم خانه و مثل مرده میفتم توی رختخواب و تا چشم به هم میگذارم ساعت 10 شب شده و باز باید بروم سر کار...واقعا بعضی روزها نمیرسم در حد چک کردن ایمیل ها و آفلاین هایم هم سری به اینترنت بزنم چه برسد به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی...میدانم اینجور که پیش برود خیلی از شما را از دست خواهم داد...واقعا همین سیصد –چهارصد نفری هم که در این روزهای رکود و گرفتاری هر روز به من سر میزنند خیلی کار بزرگی میکنند...من خودم اگر وبلاگی را دوست داشته باشم و هر روز بروم و ببینم که چیز جدیدی ننوشته است بعد از مدتی از صرافت خواندنش میفتم...دم شما گرم...!

کار شرکت بد نیست...یعنی حداقل امیدوار کننده است...با اینکه تا به حال به جز همان یک وام اولیه که شرکت به من داد و با آن یک خط و گوشی خریده ام برای کار (که البته طی پنج قسط باید برش گردانم)، چیزی برای من نداشته است اما ماهیت کار به گونه ایست که هر روز که به سر کار میروم این احتمال وجود دارد که با یک فروش خوب، چند میلیونی کاسب شوم...و همه چیز همین امید است...کاری که بالقوه میتواند زندگی تو را از این رو به آن رو کند حتی اگر هیچوقت جواب ندهد هم باز زندگی تو را متحول میکند...همین چند روز پیش برای فروش محصول به یک شرکت وارد کننده عمده بولدوزر رفته بودم...صحبتهای مقدماتی حاکی از این بود که قصد خرید چهارصد دستگاه ردیاب برای نصب بر روی بولدوزرهایشان دارند...فروش همین چهارصد تا میتوانست به کل زندگی من را از این رو به ان رو کند...دو روز بعد زنگ زدند که پشیمان شده اند...یعنی فعلا چیزی نمیخرند...حداقل حسن این ماجرا این بود که دو روز غرق این رویا بودم که بعد از این فروش با پولی که بابت پورسانت و خدمات نصب این چهارصد دستگاه میگیرم میتوانم مثلا ماشینی بخرم و کرایه خانه ام را بدهم و چند میلیونی هم پس انداز کنم...خوبی ماجرا این بود که مینشستم حساب میکردم که اگر در هر ماه یک فروش اینچنینی داشته باشم بعد از یک سال یا دو سال میتوانم مثلا خانه ای هم برای خودم بخرم و از این مستاجری خلاص شوم...خوبی ماجرا این بود که لااقل دو روزی در عالم خیال نشسته بودم در تراس آپارتمان شخصی ام در طبقه بیستم یک آسمانخراش و همه ی تهران زیر پایم بود...من یک آپارتمان کوچک و شیک و تراس دار را در طبقات بالای یک برج مسکونی مشرف به تهران با هیچ خانه و ویلایی عوض نمیکنم...مگر یک آپارتمان هشتاد متری آنچنانی چند است؟ متری سه میلیون؟ سه و نیم میلیون؟سیصد میلیون هم بشود اگر من هر ماه یک مشتری گردن کلفت برای جی پی اس هایم پیدا کنم سه ساله میتوانم چنین چیزی بخرم...وای...فکرش را بکن شبها تهران زیر پایت چه منظره ای خواهد داشت...میتوانستم داخل تراس بساط باربکیو را هم راه بیندازم...یا مثلا وقتی هوا ابری و گرفته است بروم پشت پنجره بنشینم و فروغ بخوانم...یا بعضی هفته ها یک غذای خوشمزه درست کنم و دوستانم را هم دعوت کنم که دور هم باشیم...یک دست مبل شیک و مدرن و یک ال سی دی بزرگ برای هال و یک میز ناهارخوری هشت نفره چوبی هم برای آشپزخانه و یا پذیرایی...از همانهایی که هفته پیش قیمت کرده بودم و میگفت که انگلیسی ست و دوازده میلیون تومان بود...آدم یا اثاث خانه نخرد یا اگر میخرد یک چیز حسابی بگیرد...چه اشکالی دارد اگر آدم سه سال پس انداز کند و بعد از سه سال مثلا چنان میز ناهارخوری ای داشته باشد؟ بحث اشرافیگری و تجملاتی زندگی کردن نیست...آن چوبهای ضخیم و گره دار که انگار از دوران ماقبل تاریخ و از درختهای غول پیکر جدا شده اند و با کمترین تغییری روی هم سوار شده اند الهام بخشند...اصالت دارند...روح دارند...و برای یک خانه هیچ چیزی بدتر از بی روح بودن نیست...

...آه...باز من رفتم توی عالم خیال...و البته همه چیز همین فکر و خیال هاست...باید بروم و یک دوش بگیرم و بروم خانه مادربزرگم...چند روز دیگر دارد میرود امریکا پیش مادرم...زنگ زده بود که اگر چیزی گرفته اید برای مادرتان بدهید که من برایش ببرم و تاکید کرده است که یا طلا بگیرید یا زعفران...نمیدانم چقدر منطقی ست که مثلا من از این دست برای مادرم طلا بخرم و از آن دست از او پول بگیرم...مادرم چند وقت پیش با لحن گلایه آمیزی میگفت تو هروقت موعد اجاره خانه ات میرسد یاد من میفتی...میگفت وقتی خوشی و خوش میگذرانی که سراغی از ما نمیگیری... میخواستم بگویم کاش شرایط به گونه ای بود که تو هم ولو به خاطر اضطرار به یاد من میفتادی...اما نگفتم...گفتم تو چرا وقت خوشی هایت یادی از من نمیکنی؟ چرا وقتی میروید لاس وگاس و کلی پول بی زبان را نفله میکنید و یا وقتی یک وام صدهزار دلاری ات درست میشود فکر نمیکنی که پسری هم داری که در ایران برای هر یک دلاری صد تا معلق باید بزند؟ چرا همیشه من باید یاد تو بیفتم و رو بیندازم و از تو پول بخواهم که تو یادت بیفتد پسری هم داری که موعد اجاره خانه اش آمده و میتوانی کمکش کنی...؟
البته مادرم هم راست میگوید...مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که مادر من زنی ست که زندگی اش به زندگی من ارتباط چندانی ندارد...زندگی او خلاصه شده است در حزب و حزب بازی و مراسم روز زن و شعارهای دهن پر کن چپی و زنده باد و مرده باد و کوروش مدرسی و منصور حکمت و میتینگ و مراسم و سخنرانی و در کنارش هم اگر فرصتی باشد شب شعر و شراب و رقص و قمار و همین...! من نمیدانم یک انسان چطور میتواند با چنین چیزهای مزخرفی زندگی اش را پر کند...هروقت با من حرف میزند محور اصلی حرفهایش رفیق ها و فعالیتها و سیاستها و میتینگها است...برای خودش قالبی درست کرده که داخل ان قالب احساس آرامش و امنیت میکند...وقتی برای من از فلان رفیق جدیدش میگوید که تازه از کردستان آمده و چقدر پسر خوب و فهمیده ایست و چه کارهایی که نکرده و چه خطرهایی که از سر نگذرانده میخواهم سرش را بکنم...وقتی میگوید تمام هفته را با رفیق هایش شب نشینی داشته اند و شعر خوانده اند و شراب خورده اند میخواهم همه ی موهایش را بکنم...وقتی میبینم همه ی توجه ومحبت و دغدغه و نگرانی مادرم را یک عده غریبه از آن خود کرده اند...وقتی میبینم مادرم به جای اینکه حال من را بپرسد و نگران من باشد از وضعیت فلان جوان زندانی - که لابد خودش مادری دارد که نگرانش باشد - می پرسد، دلم میخواهد گریه کنم...آن وقت است که بدم می آید از هرچه حزب و حزب بازی ست...انگار این کارها فقط وسیله ایست که عده ای آن سوی آب نشین با آن خلاء بیکاری ها و بیحاصلی ها و سطحی بودن های خودشان را پر کنند...خلاء زندگی های یک بعدی و یکنواخت و مزخرفشان را...انگار همه اینها برای این است که آدمها چیزهایی را که واقعا مهم هستند کنار بگذراند و به مسائل بی اهمیت و یا مسائلی که به آنها ارتباطی ندارد بپردازند...!اگر مادرم یکدهم توجه و وقت و احساس مسئولیت و نگرانی ای را که نسبت به حزب و فعالیتهای اینچنینی اش دارد صرف من کرده بود شاید الان من آنجا و در کنارش بودم...پس به من حق بدهید که لحنم تلخ و گزنده باشد...ولی واقعیت همین است...من باید قبول کنم که امروز دغدغه های مادر من به مراتب مهمتر و بزرگتر از این است که پسرش چه وضعیت و چه احساسی دارد..آن دوره ای که مادرم باید مادری میکرد گذشته است و امروز دیگر مسخره است که من توقع توجه و محبت و ابراز احساسات مادرانه از سوی او را داشته باشم...دوره اش سر آمده و دیگر هم نخواهد امد...به قول خودش نمیشود همیشه بر سر قبر گذشته ها گریه کرد...
با همه اینها من هنوز کوچکترین اشاره و توجهی از جانب او را مثل شیر تازه و گرم با ولع سر میکشم و باز دل خوش میکنم که نه...اینگونه هم نیست...مادرم گاهی به عکس من هم نگاهی میکند و چشمانش خیس میشود...مادرم گاهی دلش برای من تنگ میشود...مادرم یک موی من را با صد تا کوروش مدرسی عوض نمیکند...مادرم بی صبرانه منتظر من است.

پ.ن: اگر کسی در مورد سیستم سخنگوی خودروی سمند و یا سیستمهای مشابه اطلاعاتی دارد که مثلا شرکت پیمانکارش کدام است و یا در مورد سیستمهای مشابه (سخنگوی هوشمند اتومبیل) چیزی میداند یک ندا به من بدهد.

پ.ن:
- کار...کار؟
- آری اما در آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا می جود آرام آرام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سرانجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایق در گرداب.

توسط در February 28, 2008 5:43 PM |
نظرات
نیکان   ( web | email )

قضاوت ما را شکست خواهد داد! ... (از فیلم اینک آخرالزمان)

نصفه پر لیوان این است که تو با این همه گرفتاری "مینویسی" و مادر با این همه مشغله "میخواند" ...
به گمانم در دنیایی که همه میدوند تا سریعتر برسند، صرف کردن دقیقه هایی هرچند کم باندازه خطوط محدود و مجازی این صفحات، برای چیزی "غیر از خود"، از خودگذشتگی بزرگی باشد...

میگذرد ... حسن کار دنیا هم به همین است که میگذرد! ... (از کتاب کلیدر)


March 14, 2008 12:23 PM
armin   ( web | email )

سلام
۱. برو سراغ شرکتهای حمل ونقل که خيلی مايلند کاميونهايشان را کنترل کنند.
۲. شرکتهای اتوبوسرانی و این شرکتهایی که سواری هایشان مسافر به شهرستانها میبرد هم مشتری میشوند.
۳. منتها تو این مملکت کار کسی شمال و جنوب هم سرش نمیشود جه برسه به مختصات جغرافیایی!
باید کار با این وسیله رو آسون کنی برای آدمهای بیسواد


March 10, 2008 4:15 PM
Neda   ( web | email )

يه دوست آلمانی داشتم که اينجا دوست پسر ايرانی داشت و تو جمع ايرانی ها زياد رفته بود. دومين جمله ای که به من گفت اين بود که خيلی براش عجيبه که پدر مادر های دانشجوها اينجا براشون پول می فرستن. خودش وقتی دبيرستان می رفته پدر مادرش بيرونش کرده بودن و گفته بودن ديگه نمی تونن خرجشو بدن. از اين بابت اصلاً خوشحال نبود و احساس خوبی نداشت، اما از نظر مالی و کاری خيلی دختر مستقلی بود. من خودم دلم می خواست از اول مجبورم کرده بودن رو پای خودم کامل وايسم. اگر بچه دار بشم هم همينکارو می کنم، از هيجده سالگيش.
آرزومه که مثل تو وقت سر خاروندن نداشتم و نه هيچ انتظاری از کسی.


March 10, 2008 12:07 PM
dastforoosh   ( web | email )

شراگيم عزيز می دانم که نبايد دخالت کنم اما جوابهای مادرت آدم را بی اختيار عصبی مي کند. با خواندن پستت و همچنين کامنت هايت بغض گلويم را فشرد. من همان دستفروشی هستم که احتمال می دهم قبلا وبلاگم را خوانده باشی.البته حالا دیگر دستفروش نیستم ولی بدبختی زياد کشيده ام و هم مشکلاتت و هم رویاهایت را با پوست و گوشت و استخوان لمس می کنم . لاف بی خود نمی زنم . غزل فارنهایت من رابخوبی می شناسد . زمانی بود که از پدرم انتظار یک کمک صدهزار تومنی داشتم که از من دریغ کرد... فقط خواستم بدانی که می دانم توی دلت جه می گذرد ...همین .
راستی فکر کنم مجموعه های الکترونيکی سمند را شرکتی به اسم سازه پويش توليد می کند


March 8, 2008 1:28 PM
ناشناس   ( web | email )

می گم مادرت کدوم روز هفته و کدوم ساعت از صدای امریکا کدوم برنامه اش پخش می شه ؟
( قصدم فضولی نیست ها )


March 8, 2008 12:38 AM
دلتنگ دلتنگی های آسمان   ( web | email )

"باد هم سراپا سرمست سادگی هاش بود,
وقتی که می دید
هنوزم که هنوزه
- سکوت -
سین هفتم سفره هفت سین هرسالشه"

"عیدانه " - آخرین دستنوشته "دلتنگ دلتنگی های آسمان" - بهانه دیدار شما را دارد...


March 7, 2008 8:35 PM
انارام   ( web | email )

راستش من از همان خواننده هایی هستم که... که اینجا را مدتهاست می خوانم و هیچ وقت چیزی برایتان ننوشته ام... اما این بار... متنتان برایم بسیار ملموس بود... انگار نوعی یادآوری زندگیم... با این تفاوت که من هرگز محبت پدرانه ای را ندیده ام... بگذریم نیامده بودم این را بگویم... امده بودم بگویم... برای آن سوالتان که کدام شرکت یا کارخانه طرف قرارداد تولید آن سیستم های سخنگوست... این سیستم ها توسط شرکتی به نام اپکو وارد ایران می شود... آدرسش را اگر بخواهید تنها می دانم... کارخانه مونتاژشان در مجموعه اصلی ایران خودرو قرار دارد


March 7, 2008 10:40 AM
محمد الیاس   ( web | email )

همتون يه مشت بچه قرتی هستين که هيچ بويی از دردهای واقعی جامعه نبردين.


March 6, 2008 12:19 AM
صادق   ( web | email )

سلام
زندگی تو تهران همينه هر چی بدويی اخرش هم لنگی ول کن برو تو يه شهرستانی که مخارج حداقل کمتر از تهران باشه شايد راحت تر باشی و بتونی وقتی هم برای چيزهايی که برايت ارزش دارند بکنی


March 5, 2008 8:18 PM
statetzdfzsg   ( web | email )

سفغصففقاشفثفيظ


March 5, 2008 3:01 PM
franny   ( web | email )

در ضمن دلم برات تنگ شده و بی ادب خان زنگ زدم نبودی بعد هم محل نذاشتی! لااقل حق همساده گری رو به جا بيار يه مسيج بده که فرنی جان شما که از ديار غربت تماس گرفتيد احيانا چی کار داشتين...


March 5, 2008 12:16 PM
franny   ( web | email )

شری جان از تو بعيده... چن سال مگه عمر قراره کنيم که سه سالش رو بديم مبل بخريم...دو سال واسه تلويزيون شونصد اينچ... بيست سال واسه خونه هشتاد متری متری سه ميليون و سه چهار سال هم يه ابو قراضه که تا قسطاش تموم شه خودشم به فنا رفته.... ويک آپ!


March 5, 2008 12:13 PM
mral   ( web | email )

سلام شری جان چطوری؟آخی دلم برای اینجا تنگ شده بود یه مدت بچه خوب شده بودم درس می خوندم همه چی تعطیل بود. خوش باشی .ماچ!


March 5, 2008 12:01 PM
ناشناس   ( web | email )

HAG BA MOSHTARIST


March 5, 2008 11:06 AM
nikan   ( web | email )

salam shomare 79 khayli bahali baba mardom daran inja az ye zendegi eshgi harf mizanan to ham be fekre systemi . im so sorry for you and all of iranines


March 5, 2008 11:03 AM
ناشناس   ( web | email )

Man na Sharagim o mishnasam , na maamanesho. Faghat az rooy harfhashoon injaa ghezavat kardam. Harfaay maadar in hes o midad ke aslan nimidoone maadari chiy, va aslan be onvaan yek ensaan ham ghaader be dark yek ham noe nist. Age aadam hagh nadaare baa neveshtan, chizi ro zir saa'al bebare pas che haghi daare? Manzooram az azadi kalaame. Madar e Sharagim, shomaa hamvaare toy neveshetehaoton faghat migi to hagh nadaari, cheraa vaaghean jaavab dorost nimidin. Mitoonid ghavi az tarz fekr o hezbetoon defaa koneed. baa dalili. In bar ohdey shenevandeh hast ke ghezavat va entekhaab kone. Pas har kasi mitoone nazaresho beneviseh( joze avalin ghanin hoghogh e bashar dar sazmaan melal). Avali hagh sharagim va har aadam dige ine ke bege kasi yaa idie yaa hezbi ro doost daare yaa na va cheraa. SHomaa ham mitooned hamin karo bekoneed. Adamhaa ham mitoonand ghezavat konan. Vaazeh hast ke shomaa na tanhaa defaa nakardid balke yek jooraaii baa neveshtehatoon , be shenavande resoonidid ke amigh nistid, ghodrat estedlaal nadaarid va hich chizi mohemtar az khodetoon nist: Man fekr konam 90% khaanandehay injaa na shomaa ro mishnasan na sharagim ( az jomle man), faghat tarz fekr va sath o omgh fekri shomaa 2 nafar az rooy neveshtehaatoon va javaabatoon baraay naghey moshakhas . Hame dar had in neveshtehaa shomaa ro ghezavat mikonan na cheezi bishtar yaa kamtar( man kaari nadaaram ke tooy zendgi che kardid yaa na). Baa khondan in neveshtehaa , shomaa aadam ghavi ii be nazar nimiresid . Agar javaab midid ke baraatoon mohem nist bagheey chi fekr mikonand, ghable baavar nist dobare az rooy javabetoon, masalan mitoonestid, be jaay javaab bozorgi koneed va sookoot koneed. Yaa bozorgi koneed be jaay tooseey doktr raftan dar weblog, gooshi tel ro bardarid va ino khoosoosi tooseey koniid ( manaay bozorgi yani gozasht, age ham sharagim bad kardeh yaa har chi, mitoonestid begzareed va injaa nagid boro doktor ,to mariz hasti)vali shomaa inghader baraatoon mohem ke toy jang lafzi inja a pirooz beeyaad biroon ke hatman mikhaastid javaab bedid. man ghezavtetoon mikonam dar had nveshtehaa va javaabetoon injaa, chon midoonam ke shomaa ham javaab midid ke baghey nazar bedan, vagarne edaame bahs paay tel yaa email bood. Baaz ham migam, shaayd chand nafar eshtebaah konan, vali aksariyaat eshtebaah nimikonan. Agar nazarat ro moroor koneed, hame yaa shomaa ro mahkoom kardan yaa sookoot oonam be ehteram sharagim va kalaam maadari na shoma!!! agar in hes o be aksariyat khaanandehaa daadi, moshkel az . shomaa boodeh na kas e dige
Baratoon arezooy dark bishtar az zendegi mikonam.


March 5, 2008 9:28 AM
Atoosa   ( web | email )

درباره بازاريابی يه راهنمايی بکنم:‌اون شرکتهايی که سنگ خيلی بزرگ برميدارن مشتريهای ويژه‌ای نيستن. سعی کن با واقعگرا برخورد کنی. سايز شرکت رو ببين، اگه ميتونی اطلاعات ماليشون رو داشته باشی بعد ميفهمی که کدوم واقعا خريداره و کدوم نيست. وقتت رو صرف اونا نکن. بعد هم سعی کن خريداران رو در سود شريک کنی(متوجه منظورم که هستی؟!)
درباره قسمت اصلی نوشته‌هات هم اظهار نظر نميکنم چون خيلی شخصيه. فقط ميتونم بگم هر کسی با مقياس خودش و پيشداوری خودش کار ميکنه. خستگی و درد تو طبيعيه و رفتار مادرت هم. مطمئن باش ميگذره و روزگار خوب هم بالاخره ميرسه.


March 5, 2008 8:04 AM
Partow   ( web | email )

تمام مسايل و مباحث مادر و فرزندی و گلايه و شکوه و .... به کنار،
هيچ چيز، هيچ چيز جالب تر و ستودنی تر از اين نيست که مادری در بگومگو با پسرش به او بگويد که (مثلا) دلت خيلی بسوزد که من زندگی شاد و پری دارم و تو هم اگر راست ميگويی برو تلاش کن به اين شادی برسی.
:( :( :(
از فهم من واقعا خارج است :(


March 5, 2008 2:48 AM
انسانم ارزوست   ( web | email )

شری جان من محکوم ابدی تاریخ هستم ..... تو هم من رو بعنوان یک مادر بی احساس و عاطفه محکوم کن چه اهمیتی داره انسان باید در ییش وجدان خودش محکوم نباشه ... فقط یادت باشه دفعه دیگه اگه خواستی دردل کنی یه کم فکر کن و بعد بنویس ... تو بحقوق من بعنوان یک فرد تجاوز کردی و اجازه این کاررو نداشتی اسم این دردل کردن نیست تابلو کردن ادما و بزیر سثوال بردن احزاب و فعالین سیاسی و از سر احساسات با قلم بازی کردن و در نهایت یاسیو کردن دیگرانی که تورا میخوانند است .... تو حرفات یر از تناقص و کاملا ضد و نقیض است یکبار دیگه جوابهایی رو که به من دادی بخون.... حرفات اصلا مهم نیست نتیجه ای که میخواهی ازش بگیری و بدیگران القا کنی اهمیت داره حالا هی بیا و خودت رو توضیح بده که منظورم این بود و اون نبود یاد بگیر به حقوق دیگران احترام بذاری و انسانهای شریفی رو که در این گوشه دنیا میتونستند هزار کار دیگه بکنند ولی اگاهانه راه مبارزه بانظام کثیف و جنایتکار جمهوری اسلامی رو انتخاب کردند و در حد توان خودشون دارند تلاش میکنند تا صدای فریاد ازایخواهی مردم ایران رو بگوشهای کر دنیا برسانند اونوقت تو میای و این چرندیات رو مینویسی که بله ما اینجا هستیم و شما انطرف و حق ندارید که حرف بزنید و اعتراض کنید . یعنی چه؟ هرکی بنوعی داره کار خودش رو میکنه ....... وقتی میگم همه چی رو باهم قاطی میکنی میگی نه هرکسی در زندگی انسان جایگاه خاص خودش رو داره ابدا ادعای روشنفکری ندارم واساسا با مطلق گرایی و تقسیم ادمها به روشنفکر و تاریک فکر موافق نیستم . منم یه ادمم مثل تو با این تفاوت که حاضر نیستم تحت هیچ شرایطی زیر بار زندگی خفت بار که هویت انسانی منو زیر نام نامی مادر خرد و له میکنه برم . قامت من زیر بار کهکشان هم خم نمیگردد و دیگه اینکه نوشتهات از سر احساسات صرف است و واقع بینانه نیست تو محتاج کمک من هستی و من همیشه این کمک را از تو دریغ نکرده ام خودت هم خوب میدانی هم به لحاظ مالی و هم به لحاظ روحی عاطفی در حد توانم انجام داده ام .... حرف من با تو اینه اگه دردت رو میدونی براش کاری کن ما در عصری زندگی میکنیم که برای کمبودهای روحی و روانی خودمون راه چاره وجود داره اونم نه این خاله خانباجی های دور و ورت که هرکدوم رو عقده های سرکوفته خودشون میان یه چیزی میگن از یک ادم حرفه ای و متخصص کمک بگیر .ویادت باشه زندگی بر میل و خواسته من و تو درست نشده زندگی یه جنگ تمام عیاره زندگی یک مبارزه است . در جهان بال و یر خویش گشودن اموز که یریدن نتوان با یر و بال دگران.


March 5, 2008 2:29 AM
m   ( web | email )

شراگیم جان الان می دانم چه حالی داری..... نه درستش را بگویم نمی دانم اما درکت می کنم . فقط خواستم بگویم که این مرحله ای که میگذرانی که پر از درد است و این روزهایی که دلت پر از غم است یک مرحله است که شروع آزادی توست . برای همین من برای تو خوشحالم که اینگونه خشمت را و غمت را بالاخره بیرون ریختی . و مطمئنم که تو که اینگونه با شعور و فهمیدگی فوق العاده قضایا را تحلیل میکنی میتونی این شفیره ای که دورت تنیده شده را پاره کنی و پروانه وجود خودت را بیابی
به امید روزهای بهتر .


March 5, 2008 12:07 AM
web khan   ( web | email )

آقای شراگيم زند
چطور اجازه می دی که هر کسی بدون اطلاع ار درون زندگی شما و با اطلاعاتی در حد چند خط نوشته يا به قول خودت درد دل اينقدر صريح بياد و قضاوت کنه .
تو که بايد ملت ما رو خوب بشناسی پس چرا موجب ادامه ی اين بحث می شی ؟


March 4, 2008 11:55 PM
ناشناس   ( web | email )

yekbaar dige az khodet bozorgi ro neshoon daadi. Hamish khoob baashi va aadamaaii sare raahet baashan ke ghadreto bedoonan,khoob baashi


March 4, 2008 11:13 PM
gilda   ( web | email )

تولدت ـ


March 4, 2008 5:11 PM
taraaaneh   ( web | email )

حالم از اين حزب بازيها بشدت بهم ميخوره. زندان و بدبختيشيو يکی ديگه اینجا میکشه و یکی دیگه هم اونور گود نشسته و ژست روشنفکرانه شو میگیره.
منهم عاشق ارتفاعم ،اينکه شهر زير پام باشه.
اميدوارم کارهات رديف بشه . همون مبل شيک و بخری هم ميز نهار خوری چوبی گرون،هم يک روز بارونی پشت پنجره بشينی و فروغ بخونی.


March 4, 2008 5:11 PM
taraaaneh   ( web | email )

حالم از اين حزب بازيها بشدت بهم ميخوره. زندان و بدبختيشيو يکی ديگه اینجا میکشه و یکی دیگه هم اونور گود نشسته و ژست روشنفکرانه شو میگیره.
منهم عاشق ارتفاعم ،اينکه شهر زير پام باشه.
اميدوارم کارهات رديف بشه . همون مبل شيک و بخری هم ميز نهار خوری چوبی گرون،هم يک روز بارونی پشت پنجره بشينی و فروغ بخونی.


March 4, 2008 5:11 PM
taraaaneh   ( web | email )

حالم از اين حزب بازيها بشدت بهم ميخوره. زندان و بدبختيشيو يکی ديگه اینجا میکشه و یکی دیگه هم اونور گود نشسته و ژست روشنفکرانه شو میگیره.
منهم عاشق ارتفاعم ،اينکه شهر زير پام باشه.
اميدوارم کارهات رديف بشه . همون مبل شيک و بخری هم ميز نهار خوری چوبی گرون،هم يک روز بارونی پشت پنجره بشينی و فروغ بخونی.


March 4, 2008 5:10 PM
شراگیم   ( web | email )

دلم نمیخواهد اینجا محلی برای محاکمه مادرم بشود...این وسط کسی مقصر نیست...کسی کار غلطی انجام نداده است...زندگی ما خیلی پیچیده تر از این چیزی ست که شما فکر میکنید...یک مادر کم احساس و خود محور که یک کودک احساساتی و نیازمند را تنها رها می کند و می رود...همه ی ماجرا این نیست...این زندگی زوایای تاریک دیگری هم دارد که اگر قرار است کسی را مواخذه کنیم باید از آنها نیز با خبر باشیم...من واقعا نمیفهمم...من قصدم مواخذه کردن از مادرم نبود...اگر بخواهم او را مواخذه کنم در نامه و یا پای تلفن این کار را میکنم...نوشته من از جنس درد دل بود...همه ی احساسم بود که بغض شده بود و راه گلویم را بسته بود...یک مونولوگ بود که مادرم به اشتباه آن را تبدیل به دیالوگ کرد...تو را به خدا در مورد مادر من قضاوت یکطرفه نکنید...بیشتر از اینکه او را ناراحت کنید من را ناراحت میکنید...فرصت کمی برای نوشتن دارم...باید بروم...حالا شاید در فرصتی دیگر بیایم و بیشتر بنویسم...


March 4, 2008 4:46 PM
golnar   ( web | email )

Sheragim joon salam.kheili sai kardam hichi nanevisam vali bad az khondane commentaye khodet va madaret vaghan delam be daaard omad.vaghan shenakhtan in madarha ke esmeshoon madar hast sakhte.madaret ke khodesh mige ke nemitune vasat kari kone pas donbale chi migardi ya montazere chi hasti? be hamin sadegi mige boro doctor!


March 4, 2008 2:20 PM
farzad moshiri   ( web | email )

شراگيم نازنين،رفيق ناديده سلام.قصد پرچانگی و بيان تمجيد های آنچنانی ازت ندارم ،اما دلم نمی آيد نگويم چند روزه کل آرشيوت را خوانده ام،با تو هم ذات پنداری کرده ام...
پايدار باشی


March 4, 2008 1:17 PM
جنمشو ندارم اسممو بگم!   ( web | email )

ایکاش تمام مادرانی که می پندارند اول انسانند سپس زن هستند و در اخر یک مادر هستند هیچگاه کودکی را به این گیتی تقدیم نکنند
آفرین بر شراگیم زند ۲ آفرین!
باید از این خانم مدرن و متمدن و تحصیلکرده و ((نگران حقوق بشر))پرسید در جایی که حتی زنان بی سواد هم دو سه سالی صبر می کنند تا بچه دار شوند، چرا ایشان فی الفور صاحب بچه شد از مردی که به قول خودشان چندان سلامت روانی ای نداشته آن هم نه یکی- دوتا! چند تا! و بعد یادشان افتاد که انسان هستند و این سه طفل معصوم را زیر دست پدرشان رها کرد و رفت دنبال زندگی اش! لابد فرزندانشان را در زمره ی بشریت محسوب نمی کرده اند که نگران حق و حقوقشان باشند!
هیچ کس ((مجبور نیست)) مادر بشود ولی وقتی شد ((مجبور است)) مسوولیتش را بپذیرد. البته اگر خیلی انسان اش آرزوست! یعنی خیلی ادعای انسان بودن دارد


March 4, 2008 12:39 PM
ناشناس   ( web | email )

اين آخزين کامنت من با اين ای پی هست

ميبوسمت و برات بهترينها را آرزومندم


March 4, 2008 12:36 PM
تینا   ( web | email )

امیدوارم که بتوانید هرچه سریعتر صاحبخانه بشوید و اون آپارتمان نقلی رو که دوست دارید بخرید. بعد هم بتوانید در نهایت آرامش از زندگی در اون لذت ببرید و شادی در خونه اتون رو محکمتر از همیشه بکوبه. خواهرانه در آغوشتون می گیرم ؛ موفق و موید باشید.


March 4, 2008 3:34 AM
باران   ( web | email )

سلام
نميشه حرفاتو کمی مختصر ومفيد کنی .من بدتر از خودت وقت کم دارم . (منظورم برا خوندن وبلاگته)اينجوری فکر می کنم بهتره.


March 4, 2008 12:32 AM
یکتا   ( web | email )

دوست دارم بدونم که اگه الان یه بچه داشتی چطور بزرگش می کردی؟ آیا همه ی اون کمبود ها رو برای اون جبران می کردی؟


March 3, 2008 11:52 PM
دختر مستقل   ( web | email )

جالبه که دیدم خیلی از کسایی که دارن زندگی مستقل رو تجربه میکنن مشکلاتشون تشابهات زیادی با هم داره... این اجاره خونه های تهران هم مشکلی حاد شده واسه خودش...


March 3, 2008 11:17 PM
وحیــد   ( web | email )


نیاز احساسی ت رو به مادر، من یکی کاملاً درک می کنم. نه اینکه مورد من مشابه شماست؛ اما خب فرق زیادی هم نداره. که هر چی جلو تر میرم، تاثیر این قضیه رو بیشتر توی زندگیم حس می کنم.
-----------
خودت بهتر می دونی که نویسنده ها چقدر می تونن تاثیر گذار باشن؛ تو اگه میلیاردر هم باشی می تونی جوری بنویسی که مفلسی و بی چیزی ت احساسات ما رو اونقدر تحریک کنه که اگه یه روز از نزدیک ببینیمت، فوراً تمام دارایی مون رو به نامت بزنیم!!!
--------------
این چه حرفیه آقای شراگیم؟!
می تونی مطمئن باشی تا یک سال هم که ننویسی ما حداقل هفته ای دو بار میایم اینجا و سراغ نوشته هات رو می گیریم!


March 3, 2008 4:56 PM
bahar   ( web | email )

salam sheri jan,
khobi
man chand vaghte ke webeto mikhonam va fek mikonam to kheili ba estedadi.
dar morede on soale ham i v got a little information.
systeme hooshmande samand ro alredy ye company be name tolide manabe e taghzie electronic (p.s.p) mizad ke too kamarde too jade ab ali. albate alan nemidonam still tolid mikonan ya na chon man chand vaghtie keiran nistam. tell no va etelaate dige ii ham daram age khastio mofid bood.
faghat behem begoo.
movafagh bashi pesaram!


March 3, 2008 4:21 PM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

ایکاش تمام مادرانی که می پندارند اول انسانند سپس زن هستند و در اخر یک مادر هستند هیچگاه کودکی را به این گیتی تقدیم نکنند......

ایکاش مسیولت اشتباه خود را خودمان می دادیم....قوانین را میدانستیم حق حضانت را می دانستیم... کودک بی گناهی را در این جهان تنها گذاشتیم.....

شراگیم عزیزم از صمیم قلب منتظر دیدن موفقیت هایت هستیم .....


March 3, 2008 3:28 PM
دلقک   ( web | email )

سلام . به نظرم هر کدومتون به نوعی اسیر و زخم خورده شرایط خاصیتون هستید . نهایتا به شدت توصیه می کنم این بحث را تمام کنید . هر کسی به نوبه خودش دوست داره قضاوتی بکنه یا نظری بده که البته منم از این قضیه مستثنی نیستم . مسئله این جاست که هیچ کدوم هم اطلاعات و شناخت کافی برای قضاوت رو نداریم . گیرم حقی هم این وسط وجود ندارد تا به کسی داده شود . این که مامان از عاطفه کافی برخوردار نیست دربست چرند است . به همین ترتیب عدم بلوغ شراگیم هم خنده دار به نظر می رسد . به کسی که مدتها تنها زندگی کرده نمی شود گفت به بلوغ نرسیده است . هر دو حق دارند و ندارند . دور باطل و تسلسل است . فکر می کنم بهترین راه تمام کردنش است . همین .


March 3, 2008 1:27 PM
ناشناس   ( web | email )

زندگی همينه!


March 3, 2008 12:36 PM
hfv   ( web | email )

بايد گذشته ها رو برای خودت کمرنگ کنی حاصلی جز ناراحتی و اتلاف انرژی برات نداره


March 3, 2008 2:23 AM
ناشناس   ( web | email )

Ziba minevesi, shafaf, baa etemaad, amigh, mote'asefam ke maadaret asaln motevajeh nimish to chi migi va hamchenaan harf e khodesho tekraar mikone, mbini, aslan engaar yek zaboon deeg to harf mizani, chetor bagheey ke inaaro mikhoonan mifahman vali oon na?
man o yaad kharmagas mindaaze (ketaab). omidvaaram ke be arezoohaay zibaat beresi, motmaenam baa darko o fahmi ke daari miresi. Bishtar aadamhaa hich vaght toy zendegishoon fekr nakardan , faghat adadaa ro baa ham az sobhe taa shab jam o tafrigh mikonan, ke yani maa kaare mohemi anjaam midim vali hich. Mim mesl maadar kheili film zibaai bood, be khoosoos ghesmati ke maadar be mard migoft, to age natooni zendegi khodet o dorost koni, che shekli mikhaay donyaa ro dorost koni.


March 2, 2008 8:28 PM
ناشناس   ( web | email )

Ziba minevesi, shafaf, baa etemaad, amigh, mote'asefam ke maadaret asaln motevajeh nimish to chi migi va hamchenaan harf e khodesho tekraar mikone, mbini, aslan engaar yek zaboon deeg to harf mizani, chetor bagheey ke inaaro mikhoonan mifahman vali oon na?
man o yaad kharmagas mindaaze (ketaab). omidvaaram ke be arezoohaay zibaat beresi, motmaenam baa darko o fahmi ke daari miresi. Bishtar aadamhaa hich vaght toy zendegishoon fekr nakardan , faghat adadaa ro baa ham az sobhe taa shab jam o tafrigh mikonan, ke yani maa kaare mohemi anjaam midim vali hich. Mim mesl maadar kheili film zibaai bood, be khoosoos ghesmati ke maadar be mard migoft, to age natooni zendegi khodet o dorost koni, che shekli mikhaay donyaa ro dorost koni.


March 2, 2008 8:28 PM
شراگیم   ( web | email )

شماره ۶۶ (مادرم...):
شاید تو هر کاری که از دستت برامده برای من کرده باشی...واقعا شاید از راه دور بهتر از این نمیشود مادر بود و مادری کرد...اما واقعیت این است که در همه ی این سالها من حس نمی کردم که مادر دارم...جس نمیکردم که کسی که من را به دنیا آورده ان سوی دنیا منتظر و نگران و مشتاق من است...حس نمیکردم کسی آنجاست که حاضر است خودش سختی بکشد به شرطی که من اینجا شاد و راحت و آسوده زندگی کنم...به من پول میدادی اما دستهایت سرد بود...خشک بود...حساب و کتاب میکردی...غر میزدی...تهدید میکردی که این بار آخر است...به من پول میدادی اما آرامش و اطمینان نمیدادی...پول میدادی اما قوت قلب نمیدادی...پول میدادی اما قلبت را از من دریغ میکردی...من یک مادر تمام عیار میخواستم...یک مادر تمام عیار میخواهم...که چشمم را ببندم و بگویم مادرم هست...که خودم را بیندازم و مطمئن باشم کسی من را بین راه میگیرد...درست میگویی...من همیشه طلبکارم...از تو طلبکارم...همه ی ان بوسه ها و نوازشهایی را طلب دارم که از من دریغ شد...همه ی آن سالهایی را طلب دارم که به در به دری و فلاکت و بی مادری گذشت...همه ی آن آغوش هایی را طلب دارم که موقع گریه کردن باید سرم را در میانش پنهان میکردم...همه ی ان توجه و مراقبتی را طلب دارم که وقتی مریض بودم از تو ندیدم...!من از تو همه ی بچه گی ها و نوجوانی هایم را طلب دارم...
قبول دارم که تقصیر تو نیست...که نمیتوانستی و نباید میماندی...قبول دارم که رفتن و دور شدن در آن شرایط عاقلانه بود...عاقلانه...ولی کاش عاشقانه رفتار کرده بودی...کاش امروز همه ی عشقی را که آن سالها عاقلانه از من دریغ کردی به من برمیگرداندی...این است که امروز دارم در خانه ات را میکوبم...طلبکارانه میکوبم...خشمگین میکوبم...وقتی میبینم هنوز انقدر عاقلی که به من بگویی که تو امروز یک جوان ۲۸ ساله ای...! وقتی میبینم انقدر عاقلی که نخواهی زندگی ات را برای من آتش بزنی...وقتی میبینم انقدر عاقلی که بیایی و از خودت و عملکردت در زندگی دفاع کنی...وقتی میبینم همیشه برای غر غر ها و ناله ها و فریادها و گریه های من جواب عاقلانه ای در آستین داری...وقتی میبینم حساب و کتاب پولهایی که به من داده ای را نگه داشته ای...آنوقت است که مستاصل میشوم...انوقت است که بیچاره میشوم...آنوقت است که دلم میخواهد من هم انقدر عاقل شوم که بفهمم بعد از بیست سال دوری نباید از یک زنی که من را به دنیا آورده است انتظار زیادی داشته باشم...آنقدر عاقل بشوم که بفهمم پسری در آستانه سی سالگی نباید جز خودش به کس دیگری تکیه کند...
مادر خوبم...این حرفها برای این نیست که چیزی را به خودم یا به تو ثابت کنم...این حرفها غم ها و غصه های من است...اگر بر سر تو آوارش کردم متاسفم...تو درست میگویی...من مرثیه خوانی میکنم...مرثیه زندگی ام را میخوانم...اما نه برای آنکه تو و کسانی که این سطور را میخوانند تحت تاثیر قرار دهم...من با واگویه کردن این دردها سعی میکنم راهی برای خروج از بن بست قلبم بیابم...


March 2, 2008 6:16 PM
معترض خسته معترض   ( web | email )

اتفاقا اسم کتاب آينده ام (( چگونه روانی شدن فرزندان توسط پدر و مادر )) می باشد.



March 2, 2008 5:34 PM
محمد   ( web | email )

اکه میخوای اون سخنگو رو میشه ساخت کاری نداره که


March 2, 2008 4:57 PM
مريم 33   ( web | email )

شراگيم عزيز متني كه نوشتي و كامنتهايي كه از خودت بودند بي نهايت شفاف و تاثيرگذار هستند. خيلي خوبه كه يكنفر بتونه اينقدر زلال باشه. حتي با خودش چه برسه در برابر ديگران.
آرزوهات هيچكدوم سطحي نيستند و عميقا اميدوارم كه به همشون برسي.
من حق ندارم اينو بگم. ميدونم. ولي ميگم. مامان رو فراموش كن. اون يه خانومه خوبه با عقايد و فعاليتهاي خوب خودش. اما به وضوح مامان نيست. شايد براي اون هم دير شده :(


March 2, 2008 4:36 PM
بي آزار بي خاصيت   ( web | email )

مادر بي کلک رفيق....!!!!!


March 2, 2008 4:15 PM
فریدا   ( web | email )

بین خودمون باشه ... من از کار کردن برای پول متنفرم ... و هیچ راه دیگری هم برایم وجود ندارد !!!!
غرور هم چیز گندیه !!! این که نتونی بشینی تو خونه و به پدرت بگی دلم نمی خواد کار کنم ... بذار منم یه دختر باشم مثل خیلیای دیگه ... ولی نمیشه ... لامصب نمیشه ...


March 2, 2008 1:04 PM
انسانم ارزوست   ( web | email )

برای من حرفهای ادمایی که بدون شناخت دقیق و درست انسانها رو قضاوت میکنند یشیزی ارزش نداره روی سخنم با توست شراگیم این زیارتنامه ای که نوشتی اشک من یکی رو در نمیاره تو به من بگو من چکار بایست میکردم برای تو که نکردم ؟ هان؟ مارو کردی یزید وخودت شدی امام حسین یک امام حسین همیشه طلبکار و خشمگین که محبت مادر ازش دریغ شده و در صحرای کربلا تشنه و تنها رها شده مسلمانها گریه کنید ثوابه ........ نه عزیز جان این داستانها که گفتی همه حقیقت نبود....... من هیچکس رو نمیخوام نجات بدم نجات دهنده در گورخود خفته است تازمانی که ادما تنها و تنها در رابطه با خودشون هستند و همانند کرم در هم میلولند خودخواه خود محور و باری به هرجهت چشمشون رو بستند و خودشون رو به کری و کوری زدند در این تردیدی نداشته باش که نجاتی در کار نخواهد بود. ...... و دیگه اینکه تو هرچقدر میخواهی از من عصبانی باش ولی حق نداری کل مبارزه و فعالین سیاسی رو زیر سیوال ببری و اراذل و اوباش حکومتی هم برات دست بزنندو هورا بکشند. حق نداری من همیشه درست زندگی کردم و راهی رو که انتخاب کردم اگاهانه و هدفمند است اینو بفهم فر یادت رو هم برو سر اونایی بکش که این وضعیت رو بوجود اوردند یه مشت دزد و جنایتکار که رمق مردم رو گرفتند مفت میخورند و به ریش من و تو میخندند.. ....


March 2, 2008 12:18 PM
ناشناس   ( web | email )

I agree with #29


March 2, 2008 11:36 AM
ناشناس   ( web | email )

Rasti yek cheez dige, age maadaret ingahder mifahmid ke mitoonest bejaay javaab 53, javaab 50 ro midaad , chi mishod? manam delam mikhaast baghalet konam


March 2, 2008 11:23 AM
ناشناس   ( web | email )

faghat mitoonam begam ke to aadam amighi hasti va toy zendegit ferk kardi, ino az rooy neveshtehaa t migam, jaavaab haay adaret kamtar az ine ke aslan beshe dar moredeshharf zad. Khooshhaal bash ke mitooni fekr koni, tahlil koni va be yek asli beresi, bishtar adaamaa oonghadr baahoosh nistan ke betoona fekr konan. To aadam amighi hasti.Neveshtehaat ghashnage, arezoot samimi o raaste, shaar nist, delam mikhaast doostet boodam, mishesteem . baaham harf mizadeem


March 2, 2008 11:20 AM
yalda   ( web | email )

با جوابی که به نوشته مادرت دادی عمیقن ارتباط برقرار کردم از صمیم قلب آرزو میکنم به همه خواسته های زندگیت برسی. . .


March 2, 2008 10:42 AM
ناشناس   ( web | email )


شراگيم جان

" بايد يا رنج نكشيدن را انتخاب كرد يا دوست
نداشتن را" پروست

تو كه پروست خواني همين را بگير و تا آخر قصه را بخوان.
مادر تو تنها تورابه دنيا آورده !!
مادر تو چطورمي تواند از تو متوقع باشددر حاليكه به تو هيچ نيا موخته در حاليكه تو را نپرورانده و ازرموز زندگي درسي به تو نداده
و حالا تو را لوس خطاب مي كند!!!
من به خودم اجازه مي دهم اينگونه قضاوتي
در مورد مادر تو داشته باشم چون خودم هم
مادرم و يك پسر دارم.
ما مادرها مسئوليم اگرنه غلط مي كنيم كه بچه به دنيا آورده و رهايش كنيم!!
شراگيم عزيزم
پسري خوش ذوق و مستعد و دوست داشتني چون تورا مادري چنان نشايد!!!


March 2, 2008 9:43 AM
دون كيشوت   ( web | email )

آقا اين جمله سحر عجب جمله ‌اي بود كيف كردم:

کسي که نميتونه يا نميخواد بچه اش رو از يه نگراني و اضطراب ساده نجات بده چه جوري ميخواد يه کشور و ملت رو نجات بده


March 2, 2008 8:38 AM
علی   ( web | email )

شراگیم عزیز

جام می و خون دل هریک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در نهایت به این نتیجه میرسی که مادرت را همانگونه که هست بپذیری و تمام انتظارات و حس های بر آورده نشده و بحقت رو بصورت یک درد در گوشه ای از روحت نگه داری و از این مرحله بگذری و به پرورش روح زیبایت بپردازی. و سعی کن با احساسات بیشتر در تماس باشی و محبت ورزیدن را بیاموزی


March 2, 2008 2:24 AM
sasha   ( web | email )

شما نميتوانيد مادر باشيد چون با وابستگی های ذهنی به تخيلاتی که دارين خودتون رو تسکين ميدين که دارين واقعا کار بزرگی انجام ميدهيد.مگه فقط شما قربانی جمهوری اسلامی بودين مگه فقط شما جريحه دار شدين. مطمئن هستم که گاهی حتی پشيمون هستين که چرا اصلا بجه دار شدين اين مسووليتی بود که در چند دقيقه پذيرفتين و بسيار جقيرانه است که بعد از اين همه سال منکر همه چی شويد.من برای شما همه مادرهايی که بازنده مطلق هستند متاسفم.اميدوارم صاحب وبلاگ من رو ببخشه چون ظاهرا شما هنوز مادر او هستين حداقل از نظر خودش.


March 2, 2008 1:54 AM
sasha   ( web | email )

خانم انسانم آرزوست من شمارو نميشناسم و مطمئن هم نيستم که شما يک مادر باشيد.وقتی اين کامنت هارو خوندم مو بر تنم سيخ شد!!! به ياد مادر خودم افتادم که چطور لحظه به لحظه قلبش به ياد من ميتپه و واقعا گاهی حس ميکنم اگر يه روز برم زيره ماشين گوربابای من مادرم چه خواهد کرد.من سالهاست که اين طرف آب زندگی ميکنم و قصد برگشتن هم ندارم تقريبا اينجا حل شدم تويه فرهنگ و جامعه. چيزی که به عنوان مادر ازشما ديدم فقط يک شوآف ناراحت کننده چپی بود اونهم نه از نوع اصيلش(دهه ۷۰) بلکه يک نوع مصيبت زده جهان سومی مثل اونهايی که بعد از ورود موبايل به ايران حتی نميدونستن چطوری اونو دستشون بگيرن.بزرگترين ضربه به جنبش انسانی چپ از طرف کسانی مثل شما بهش وارد شد که کتاب جلد سفيد ميخوندن گراس ميکشيدن و به ياد شيران دربيند بالا ميرفتن ولی از پايين تر از ميرداماد بيخبر بودن. شما بر سر پسرتون منت ميگداريد که ۹ ماه مهمان بدن شمابوده.به روانکاو ارجاعش ميدهيد و براش تاسف ميخوريد.شما نميتوانيد مادرباشيد .


March 2, 2008 1:47 AM
رضا   ( web | email )

آقاي زند سلام
بنده مدتي است با وبلاگتون آشنا شدم(بوسيله‌ي بالاترين.) تجربه اي كه در دنياي مجازي بدست آوردم، به من ميگه آدم‌هاي مجازي اوني نيستند كه خودشون رو نشون ميدن.

ازنظر منطقي مجادله‌ي مادر و پسر در وبلاگ مضحكه. ب وجود تلفن وحتي ايميل دليلي برا طرح اين مسائل بطور عمومي نيست. تصور من اينه كه هردو شخصيت، توسط يك نفر نوشته ميشن.
بهتون تبريك ميگم.
جداً فوق‌العاده مي‌نويسيد.
باآرزوي موفقيت براي جنابعالي


March 2, 2008 1:08 AM
ثمیر   ( web | email )

شراگیم جان ..مادرت خیلی بی احساسه.. نه اینکه جسارتی به ایشون کنم.. فقط میخوام بگم که اون این احساس قشنگ تو رو درک نمی کنه.. براش مهم نیست.. حالا به هر دلیلی ..نمیدونم.. پس از چنین شخصی گدایی محبت نکن.. بی فیدست.. این حستو براش خرج نکن..


March 2, 2008 12:48 AM
web khan   ( web | email )

اگه قراره اينجا بحث خانوادگی بشه فکر نکنم که درست باشه .از طرفی هم فکر کنم خودت بدونی که درست نیست به خاطر عدم رضايت از يک نفر بيای و يک گروه يا حزب يا طرز فکر را بکوبی .
نوشته های قبليت ديدگاه ديگه ای را تو ذهن آدم مياره !


March 1, 2008 11:56 PM
انسانم ارزوست   ( web | email )

هرچه میخواهی فریاد بزن شری جون ولی بهت اجازه نمیدم به من و رفیقانم توهین کنی وهمه چیز رو بباد تمسخر بگیری.... حق نداری میفهمی..... تو مشکل عاطفی و روحی داری و حتما و حتما باید از یک متخصص کمک بگیری از دست من برای تو کاری ساخته نیست عزیز چرا که هرچه بگویم و انجام بدم اوضاع بهم ریخته تو رو بدتر خواهد کرد .


March 1, 2008 10:10 PM
ناشناس   ( web | email )

ولی من نوشته ات رو ده ها بار خواندم ... و هر بار، هر کلمه و هر سطر هزار برابر بر ارزشت افزود ... آدمهايی مثل تورو دوست دارم ... ذهنت رو دوست دارم ...
بچگی کردنت هم زيادی بزرگ است گاهی اوقات در ذهن بزرگتر ها نمی گنجد ...


March 1, 2008 9:54 PM
nikan   ( web | email )

Ensan ba azade aghaz mishavad


March 1, 2008 9:35 PM
ناشناس   ( web | email )

عزيزم .... کاش ميشد کمی بغلت کرد ... شايد آروم می شدی ...


March 1, 2008 8:41 PM
شراگیم   ( web | email )

شماره ۴۵: (مادرم...)
دغدغه های من به مراتب اصیل تر از دغدغه های توست...این را مطمئنم...تو نمیتوانی توی برج عاج خودت بنشینی و کسی را که گرسنه است به خاطر قاپیدن یک تکه نان تخطئه کنی...تو هر وقت از شدت گرسنگی چشمانت سیاهی رفت و پولی برای خریدن نان نداشتی و ان وقت از پیشخوان نانوایی نان گرم و پر عطری برنداشتی خودت را ثابت کرده ای...تو هیچوقت بی مادر بزرگ نشده ای که امروز به من با لحن تمسخر آمیزی میگویی که تو همش مامان مامان میکنی...!! آره...من مامان مامان میکنم...من بزرگ نشده ام...من هنوز همان بچه ی هفت ساله ام که مینشست روی صندلی پارک و شکلاتهایش را میخورد...تو حق نداری...حق نداری...حق نداری...هیچوقت حق نداری که من را مسخره کنی...هرکسی میتواند من را مسخره کند...میتواند به من بگوید بچه ننه هستم...لوس هستم...پر توقع هستم...بزرگ نشده ام...هرکسی میتواند...اما تو نمیتوانی...تو نباید این کار را بکنی...چون خودت مسبب همه ی اینها هستی...
آرزوهای من کوچک و پیش پا افتاده است؟ رویای داشتن یک آپارتمان را میگویی؟...تو هیچوقت به جز آن دوره ی کوتاهی که با پدرم بودی خانه به دوش نبوده ای که بفهمی نداشتن خانه ای که به آن احساس تعلق کنی...که در ان راحت باشی...که کسی نتواند تو را از انجا بیرون کند چه بدبختی بزرگی ست...تو همیشه سقفی بالای سرت داشته ی...و حالا امده ای رویاهای من را...رویای داشتن یک اپارتمان کوچک که برای خودم باشد راسطح پایین و مبتذل میدانی؟...نه...تو اصلا حق نداری چنین حرفهایی بزنی...حداقل تا وقتی در خانه دوبلکس ات نشسته ای و آن آپارتمان رو به دریایت را اجاره داده ای نباید از این حرفها بزنی...تو باید بشنفی...باید بگذاری من سرت داد بزنم...گوش کن خانوم کمونیست و مارکسیست و سوسیالیست و فعال اجتماعی و هر چیز دیگری که هستی...گوش کن...تو اگر اسم کارگر را لا به لای جزوه های منصور حکمت خوانده ای من مثل یک کارگر اینجا کار کرده ام...زندگی کرده ام... همه ان سالهایی که توی کارگاه لوستر سازی با تینر و بنزین داخل اسلامبولی ورق های چرب بازگشته از خمکاری را میشستم و هر روز یک جای دستم را با ورق میبریدم...برش هایی که هنوز هم جایش مانده است...همه آن روزهایی که بالای ساختمان دوستم بتون ریزی کرده ام و در سرمای زمستان درکه بالای بالابر ایستاده ام...همه ی ان وقتهایی که از ۶ عصر تا ۶ صبح توی آژانس نشسته ام...همه ی آن وقتهایی که از هشت صبح تا ۱۱ شب توی آن مغازه ی کثافت سوسیس کالباس فروشی جنس فروخته ام و گونی های سوسیس کالباس جا به جا کرده ام و از هر ننه قمری حرف شنیده ام...همه ی آن روزهایی که توی پناهگاه پلنگچال ظرف میشستم و زمین تی میکشیدم و میز پاک میکردم...همه ی این سالهایی که میروم و می آیم کارخانه برای چندر غاز...انقدر کارگر افغانی و ایرانی و ترک و عرب دیده ام که منصور حکمت شما به خوابش هم ندیده بود...آنوقت شما شده اید طرفدار طبقه کارگر و من شده ام جوانی با افکاری سطحی و بی مایه...شما شده اید مبارز و من که همینجا باطوم خورده ام و به هزار و یک جا سرک کشیده ام تا برای وبلاگی که چندر غاز برایم عایدی ندارد گزارش تهیه کرده باشم...از اعدام عاطفه...از وقایع کردستان...از انتخابات دوره های قبل و از شلوغی های و تجمعات خیابانی و... شده ام کسی که فقط مامان مامان میکند...!
نه...تو هنوز همان دختر ۱۵ ساله ای که روی شلوارش پرچم داس و چکش میکشید و احساس قهرمان بودن میکرد...همانطور که مادربزرگم به قران و نماز پناه برده است تو هم به این چیزها پناه برده ای...همانطور که او به جای عمیق شدن در دین به سلام و صلواتی بسنده کرده است که آرامش پیدا کند و به زندگی اش آب و رنگی دهد شما هم به دنبال آب و رنگ دادن به زندگی بی آب و رنگتان رفته اید...همه ی اکیپ شما را بگذارند روی هم سر جمع یک کتاب از مارکس نخوانده اید...حاضرم این را قسم بخورم... ادبیات حزبی ادبیات نمایشی ست...جوانهای گرفتار در چنگال دژخیمان...حکومت خونریز...نجات مام میهن...خروش توده ها...روز رهایی...این حرفها وقتی خنده دار است که گوینده از قلب سن دیه گو یا پاریس یا نیویورک این فتاوی را صادر کند...
سنگ بزرگ علامت نزدن است...تو اگر اینکاره ای بیا و از بچه های خودت عملیات نجات را شروع کن...غصه ی فلان جوان زندانی را خوردن که دردی را دوا نمیکند...!
لحنم تند است...میدانم...نمیخواهم مثل بچه ها بیایی با من یکی به دو کنی...نمیخواهم بیایی و حقانیت حزب و هم حزبی هایت را ثابت کنی...نمیخواهم با من کل کل کنی...تو باید وقتی من حرف میزنم...وقتی من داد میزنم...وقتی من گریه میکنم...وقتی من غر میزنم...وقتی من بچه میشوم ساکت باشی...بزرگ باشی...مادر باشی...!
من امروز غصه ی آن جوان زندانی را نمیخورم...یک زمانی میخوردم...نه تنها غصه میخوردم که در کنارش باطوم هم نوش جان میکردم...شما برای سلامتی زندانیان سیاسی شراب میخوردید و من باطوم میخوردم...یعنی همان موقع هم غصه های من اصیل تر از قصه های شما بود...اما امروز حزن و اندوه من عمیق تر شده است...به درون خود من بازگشته است...امروز غصه ی روزهای از دست رفته ی زندگی خودم را میخورم...غصه ی همه ی ان چیزهایی که نداشته ام و نخواهم داشت..
من معتقدم هرکسی یک روز به درون خودش بازمیگردد...به درون خودش پرتاب می شود...در خودش فرو میرود...فقط باید به اندازه کافی روی آب شالاپ شولوپ کرده باشد...وقتی خسته شد...وقتی دید به جایی نمیرسد...وقتی فهمید همه چیز را غشای ضخیمی از ابتذال احاطه کرده است... وقتی جلاد و قربانی را همسطح و همسنگ هم دید...دیگر کمتر دست و پا میزند...و کم کم به زیر آب میرود و بی سر و صدا در عمق غواصی میکنند...تو تا کی قرار است شالاپ شولوپ کنی را من نمیدانم...تا کی قرار است تکیه کلامهایت شعارهای کلیشه شده ی حزبی باشد را من نمیدانم...اما من امروز وقتی یک عده ای نشسته اند و با شور و حرارت از احمدی نژاد بد میگویند و یا با ذوق و شوق از او دفاع میکنند حالم بد می شود... امروز از سیاست گریزانم...امروز هم زندانی و هم زندانبان را مبتذل میبینم...هم ان جوانکی که درست مثل سالهای گذشته خودم پرچمی به دست میگیرد و شعار میدهد را سطحی و بی مایه میبینم و هم ان ماموری که دستبند بر دستش میزند...تو را به خدا یکبار بفهم که من چه میگویم...فکر میکنیم سیاست چیز مهمی ست...میخواهیم دنیارا با نطق و خطابه و سخنرانی و گنده گویی و شعار بهتر کنیم...دنیای بهتر یعنی چه؟ یعنی دنیایی که مردمان شاد تری داشته باشد...یعنی دنیایی که مردم مرفه تری داشته باشد...چطور میتوان این کار را کرد...؟ من راه حل خودم را دارم و تو هم راه حل خودت را...من میگویم اگر دست یک نفر را گرفتی و او را به سوی خوشبختی هدایت کردی به اندازه یک نفر دنیا را بهتر کرده ای...تو میگویی به جای این کارهای پیش پا افتاده بهتر است تمام عمر شعار بدهیم و میتینگ بگذاریم و سخنرانی کنیم و اگر جرئت داشتیم انقلاب کنیم بلکه یکدفعه دنیا زیر و زبر شود...نه مادر من...انقلابها به قول بزرگی تنها بار استبداد را از شانه ای به شانه دیگر منتقل کرده اند...آن کسی که امروز محتاج کمک توست ان جوان زندانی کنج زندان اوین نیست...شعارهای تو و شعرهای تو برای او به اندازه یک کیلو میوه ای که خواهر و یا مادرش برایش میاورد ارزش ندارد...ان کسی که امروز محتاج کمک توست و این کمک را از او دریغ میکنی نزدیک تو ایستاده است...انقدر نزدیک که حتی نمی بینی اش...شاید هم میبینی اما ترجیح میدهی که تمرکز و توجهت را بگذاری برای کارهای بزرگتر...!!نمیدانم...نمیخواهم جواب بدهی...اگر اشتباه هم میکنم بگذار در اشتباه مطبوع خودم بمانم...یکبار هم که شده بزرگوارانه رفتار کن...مادرانه رفتار کن...!
فکر نمیکنم دیگر هیچ وکیلی بتواند من و تو را به هم نزدیک تر کند...!:(

نمیدانم چه نوشته ام...حوصله دوباره خوانی اش را ندارم...غمگینم...به اندازه همه ی دنیا غمگینم...میدانم تلخ نوشته ام و گزنده...اگر بد نوشته ام به خوبی خودت ببخش!


March 1, 2008 7:31 PM
ناشناس   ( web | email )

no. 29 is voted!


March 1, 2008 6:39 PM
مرجان   ( web | email )

دلم گرفت شراگيم!!
من خودم مادرم و يك پسر دارم .
مگر مي شود مادري اينگونه فرزندش را رها كند!! حاشا و كلا
اونهم پسر خوش ذوقي مثل تو!!

يه e.mail به من بزن لطفا . ممنونم


March 1, 2008 11:10 AM
پانی   ( web | email )

يه چيزی اين وسط غلطه من نمی فهمم تو ز چی شاکی شدی اينکه مجبور شدی يه خاطر پول يه مدت از دغدغه های دوست داشتنيت دست بکشی و فقط کار کنی اين فکر رو به سرت انداخته که اگه مادرت اين پول رو بهت ميداد تو ميتونسی اونجوری که دوست داری زندگی کنی؟ خب اگه اينه پس چرا خودت داری مادرت رو به خاطر اينکه داره جوری زندگی ميکنه که دوست داره محکوم ميکنی؟ اصلا شايد مادرت هم برای فرستادن اين پول مجبور بشه از يکی از تفريحات دوست داشتنيش چشم بپوشه. البته اجتمالا مساله برای تو پول نيست اما چرا تو هر وقت تو وبلاگت ميخوای از مادرت و نبودنش گله کنی پای پول وسطه؟
اميدوارم ناراحتت نکرده باشم فقط به چشم يه انتقاد دوستانه بخونش


March 1, 2008 9:46 AM
انسانم ارزوست   ( web | email )

راستی شری جونم از کی تا حالا شعر و شراب و موسیقی خصوصا در کنار یاران موافق و یکرنگ شده چیزهای مزخرف و یوچ ؟ ( یس روزمرگیهای تو و هزاران جوان چون تو در ایران نامش چیست؟ از من بتو توصیه .... شراب امن و می بی غش و رفیق شفیق گرت مدام میسر شود زهی توفیق.... من که بسیار راضی و خوشبختم چرا که زندگی هدفمند و نسبتاموفقی دارم و در کنار کار و تلاش روزانه میتونم اوقات فراغتم رو انطوری که دوست دارم یر کنم فعالیتهای فرهنگی اجتماعی من هم بخشی از زندگی منه . اما توچی؟ در سن ۲۸ سالگی هنوز خودت رو ییدا نکردی و همش مامان مامان میکنی ببر این بند ناف رو......... درست زیر گوش تو هر روز صدها جوان دانشجو در زندانها تکه یاره میشوند و تو دغدغه فکریت اینست که ایارتمانی در یک اسمانخراش داشته باشی و بری تو رویا ویا بر سر قبر گذشته شیون کنی و روضه بخونی ...... بقول امریکاییها ویک اّ ّب هانی .... و دیگه اینکه بارها بهت گفتم من بسیار متاسفم از انجه بر زندگی ما گذشت و همیشه با دوگوش کاملا شنوا اماده شنیدن حرفها و دردلهای تو بوده وهستم و درکت میکنم عزیز ولی دیگه انتظار معجزه از من نداشته باش .... یه خبر خوشحال کننده هم برات دارم در رابطه با کارت با وکیل صحبت کردم جزییاتش رو تلفنی بهت میگم از خوشحالی با دمت گردو خو اهی شکست ........... خلاصه کلام شری جونم بجای گله گذاری و نق نق زدن بجون من رو خودت یه کم کار کن و در نهایت انگونه زندگی کن که شایسته نام انسان است.


March 1, 2008 9:17 AM
miss-she   ( web | email )

تلخ بود... يه آرزوهاييت عين آرزوهای خودم کوچولو و دوست داشتنی بود.در مورد هميشه نقش قربانی نداشتن منم با مادرت موافقم.


March 1, 2008 8:56 AM
مهم نيست   ( web | email )

ببين بزار يه نصيحتي بهت بكنم. تو زندگي هيچ وقت دستت رو پيش كسي دراز نكن حتي مادرت اين نكته اساسي موفقيت هست. من يه پيشنهاد بهت ميكنم و گارانتي ميكنم كه زندگيت دگرگون ميشه و خيلي هم پولدار ميشي اگه دنبال اين هستي و اون اينه: همين امروز كار اداريت رو ول كن!!! اصلاً هم به تخمت نباشه. با همين پولي كه داري واسه يه مدتي يا دانشجوها!!!(نه كارمندا، چون كارمند جماعت تو رو ترسو بار ميارن) به صورت مشترك زندگي كن. بعد تمام انرژي، وقت، پول و همه چيزت رو روي همين بازاريابي جي پي اس بكن. و هدفت هم اين باشه كه در نهايتاً مي‌خواي نماينگي اين محصول در تو ايران داشته باشي.
بعد سه سال ميبيني كجا قرار گرفتي و امثال دلقك بعد ۱۰۰ سال به پات نميرسن!
آيا گوش شنوايي هنوز در وجودت هست؟!


March 1, 2008 4:39 AM
سارینا   ( web | email )

سلام...منم با شماره ۲۹ موافقم...مخصوصا با جمله اخرش....


March 1, 2008 12:16 AM
.   ( web | email )

about car alarm system

http://www.sazehpouyesh.com/acu.htm


February 29, 2008 11:39 PM
افرا   ( web | email )

سلام .

من یه چیزو درک نمی کنم ، کمبود محبت با درمان ، جبران می شه ... ؟
اگر واقعا این طوره ، به منم بگین تا یه فکری به حال خودم بکنم ...

مرسی .

پیروز باشید .


February 29, 2008 10:53 PM
رها   ( web | email )

با شماره‌ی 29 کاملا موافق‌ام.
بهترین ارزیابی و تحلیل رو از این جریان ارائه داده.


February 29, 2008 10:43 PM
لیلا   ( web | email )

ببخشید در اینگونه مقولات دخالت کار درستی نیست اما شراگیم عزیز فکر می کنم کمی غیر منصفانه مادرت رو قضاوت کردی ! شرایط من خیلی بدتر از تو بوده یعنی اگر مادر تو به دلایل کاملا منطقی ناچار به جدایی از پدرت و ترک ناخواسته تو شد مادر من در اوایل نوجوانی یعنی ان زمان که بیش از همیشه به وجودش نیاز داشتم ما را به امید زندگی بهتر برای خودش ترک کرد ! پدر من مرد متشخصی ست که نه بیمار اسکیزوفرن بود و نه هیچ وقت حداقل در حضور من و برادر کوچکم به او از گل بالاتر نگفته بود . دلیل مادرم صرفا این بود که در سن تقریبا کم یک ازدواج ناخواسته به او تحمیل شده است . اما سرانجام قفس طلایی را ( بزعم خودش که همیشه از این اصطلاح استفاده می کرد ) شکست و رفت . خب الان سال ها گذشته . هزاران کیلومتر انسوتر در کنار مرد دلخواهش خوشبخت هستش . برادرم رو زمان رفتن با خود برد که البته برای او بد هم نشد الان مرد جوان موفقی ست با هزاران کیلومتر فاصله از ایران و ایرانی بودن ! طلاق و رفتنش بیشترین ضربه رو از هر جهت شاید به من زدم که ان زمان دختر نوجوانی بودم که البته از دوران کودکی هم معمولا جز درگیری هایی که عمدتا مادرم مسببش بود خاطره چندان دلپذیری ندارم . اما بلاخره به خودم امدم و فهمیدم که در این برهوت فقط و فقط باید روی خودم حساب کنم .. پدر با همه محبت همیشه تعادل رو در تربیت من رعایت کرد که وابسته به او بار نیام حتی از نظر مادی . در مورد شما هم در هر حال در استانه سی سالگی نبش قبر گذشته ها و انگشت اتهام رو به جانب پدر یا مادر دراز کردن کمی ناشی از همان تصور قربانی بودنه که بعید میدونم ثمری داشته باشه . فعلا خونه نیستم وگرنه می تونستم تا صبح در این مقوله واست وراجی کنم !! برات ارزوی بهترین ها دارم . مستقل و محکم نه طلبکار و نیازمند !


February 29, 2008 10:39 PM
خارخاسک   ( web | email )

میدونی شری من به رابطه ی مادر و فرزندی کاری ندارم . یعنی مثل تف سر بالا میمونه ! طرف هر کدوم رو که بگیری ضرر کردی . وقتی دوباره احساساتشون نسبت به هم گل گلی بشه اونوقت تو بده میشی و از چشم و رو میافتی.
دیگه اینکه شراگیم جان تو این همه دوست داری بچه مثبت هم که هستی کسی ازت مال مردم خوری که ندیده . دیده ؟
من خودم حاضرم تا سقف دو ملیون تومن بهت وام بدم ! برای اینکه فکر هم نکنی خیالاتی برات دارم یا نقشه واست کشیدم موعد برگردوندن پول که باید تا سی فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت بیشتر نکشه بیست و دو درصد میکشی سر پول و پسم میدی ! حالا اگه وکیل هستم ! بله رو بده تا صیغه رو بخونم !


February 29, 2008 10:36 PM
خارخاسک   ( web | email )

میدونی شری من به رابطه ی مادر و فرزندی کاری ندارم . یعنی مثل تف سر بالا میمونه ! طرف هر کدوم رو که بگیری ضرر کردی . وقتی دوباره احساساتشون نسبت به هم گل گلی بشه اونوقت تو بده میشی و از چشم و رو میافتی.
دیگه اینکه شراگیم جان تو این همه دوست داری بچه مثبت هم که هستی کسی ازت مال مردم خوری که ندیده . دیده ؟
من خودم حاضرم تا سقف دو ملیون تومن بهت وام بدم ! برای اینکه فکر هم نکنی خیالاتی برات دارم یا نقشه واست کشیدم موعد برگردوندن پول که باید تا سی فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت بیشتر نکشه بیست و دو درصد میکشی سر پول و پسم میدی ! حالا اگه وکیل هستم ! بله رو بده تا صیغه رو بخونم !


February 29, 2008 10:33 PM
nikan   ( web | email )

DOWN WITH IRANIANS


February 29, 2008 10:28 PM
Partow Derakhshan   ( web | email )

ای بابا
فيروزه خانم، چرا انقدر تلخ عزيز؟
آن دوست فقط گفت شما خودت هم به توصيه ای که به پسرت کرده ای، عمل کن و اينکه شرايط اجتماعی و قوانين ناعادلانهء اسلامی را مقصر ميدانی در از دست دادن حق مادری ات به بجه ها و خروج ناگزير از ايران، آيا اينها تقصير آن پسر کوجکی بوده که مادرش را از دست داده؟ و جون شرايط با تو آنگونه کرده، حالا اگر پسرکت شکوه ای هم بکند (به حق یا ناحق) باید اینگونه جواب دهی؟
افسوس افسوس :(


February 29, 2008 10:14 PM
انسانم ارزوست   ( web | email )

شماره ۲۹ که شهامت نوشتن اسمت رو هم نداری ولی منو با نام مخاطب قرار میدی من دقیقا میدونم دارم چیکار میکنم و نیازی به امثال تو ندارم که مسیولیتهای منو گوشزد کنی... حرفهای منم کاملا ارتباط داشت به چرایی وضعیت امثال شراگیم علت مهمه نه معلول حق مادری من بزور همین قوانین از من گرفته شد . نمیخواهی ارتباطش رو بفهمی دیگه مشکل خودته عزیز.


February 29, 2008 9:24 PM
هاله   ( web | email )

سلام شری جان. بی‌هیچ قضاوت‌ای در مورد خودت یا مادرت (چون ابدا" در جریان چند و چون مسائل‌تون به صورت دو جانبه نیستم):

به اعتقاد من اشتباه داری می‌کنی اون‌جا که فکر می‌کنی بعد از سالیان دراز جدائی می‌تونی یک ارتباط عادی مادر و فرزندی با مادرت داشته باشی. زمان اون گذشته و داری به جای جبران مافات اتلاف وقت بیش‌تری می‌کنی. پیش‌نهاد می‌کنم به جای همه این‌ها سعی‌تون رو برای درست کردن یک نوع ارتباط جدید با مرزهای جدید و توقعات جدید بگذارید و ازش لذت ببرید.

این هم دو سنت نظر ما، حال تو خواه از سخن ما پند گیر و خواه هشتاد سال نگیر. :)


February 29, 2008 7:41 PM
ناشناس   ( web | email )

بيخود می بوسی ! شماره ۲۸!


February 29, 2008 7:03 PM
mina   ( web | email )

دهقان فداکار پيرشده، چوپان دروغگو عزيز شده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصله مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون توي يک کاسه است، حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده، آرش کمانگيرمعتاد شده، شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي، رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن کيف قاپي! راستي سر ما ايرانيها چه آمده!!!!!!!!!!!


February 29, 2008 4:53 PM
m   ( web | email )

شاید این پست از اون پستهایی است که نباید براش کامنت گذاشت
پستی که حرفهای از دل برآمده یک فرزند به مادرش است . حرفهایی که از دل بر آمده اند و منظور این نیست که خود یا مادر خود را به قضاوت عموم بگذارد و اگر چنین قضاوتی در مورد مادر صورت گیرد مسلما اول از همه خشم فرزند ( شراگیم ) را بر خواهد انگیخت . فقط خواستم دو نکته را بگویم
- در مورد شراگیم : اینکه یک نفر بتواند اینگونه مشکل خود را ریشه یابی و بیان کند نشانه فهم و درک وشعور بسیار بالایی است و البته بیان آن خیلی درست و خوب است
- در مورد فیروزه خانم . باید بگویم که من که این وبلاگ را تقریبا از ابتدا دنبال کرده ام این چندمین باری است که دقیقا چنین کامنتی را از ایشون اینجا می خوانم . و آنوقت شما به شراگیم می گویید :«شری جونم تو حسابی همه جیزهارو با هم قاطی کردی درکت میکنم ولی نخواه که همیشه رل یک قربانی رو بازی کنی...»
اما فکر نمی کنید که این جمله دقیقا در مورد خود شما مصداق دارد ؟ فکر نمیکنید که همه این حرفهایی که در مورد اسلام و زن گفتید چه ربطی به ارتباط یک مادر با فرزندش دارد ؟ آیا این پاسخ مادری است به فرزندش که از او توجه مادرانه میخواهد ؟( و این توجه سن و سال هم نمی شناسد ) و در ضمن فیروزه خانم شما تا کی میخواهید این نقش زن قربانی قوانین اسلامی را بازی کنید . بهتر نیست این نقش را کنار بگذارید و یکبار هم که شده مسوولیت اعمال و کارهای خود را قبول کنید ؟


February 29, 2008 4:47 PM
بهاره   ( web | email )

من که یه دختر 17 ساله هستم و نه شوهر کردم هنوز! و نه بچه دارم ! می خوام این رو به عنوان حس خودم بگم که بی نهایت مادری رو دوست دارم.
و احساس می کنم این چیزی نیست بشه کس دیگه ای درکش کنه.وقتی تو توی وجود مادرت بودی، یا وقت هایی که خیلی کوچیک بودی و اون بغلت کرده، این ها لحظاتی هستن که فقط متعلق به مادر توست و بقیه ی مادرها.
تو می تونی مثل پروست که ازش نام بردی و من کتابش رو نخوندم، در حسرت بوسه هایی باشی که از دست دادی.اما مادرت هم می تونه در حسرت بوسه هایی باشه که ازش دریغ شده.فرصت هایی که دوست داشته فرزندش رو ببوسه.
می خوام بگم، محبت مادری و مهر مادری، چیزیه که فقط یک مادر احساس می کنه.این رو نمی شه با فعالیت ها یا قرارهاش یا زندگیش قضاوت کرد.
و می دونم که تو اینکار رو نکردی و نخواستی این کار رو بکنی.فقط می خوام بگم همه ی ما احساسات خودمون رو داریم و از دریچه ی خودمون به دنیا نگاه می کنیم.اما مادرت هم حتما احساس و دریچه ی خودش رو داره.تصور کن مادرت اگر می نوشت، هزاران خواننده می داشت که با اون همدردی می کردن.
من خیلی تو رو دوستت دارم.بی نهایت قشنگ می نویسی و اگه تا صدسال هم نرسی که اینجا نوشته ی جدیدی بذاری، همیشه در عطش یادداشت دیگه ای ازت هستم.
از ته ته ته دلم آرزو می کنم یه روزی کلی پولدار بشی.
ندیده، یک عا